به نام خدا
یادآوری: در جلسه قبل بیان شد که نظریه دوم این بود که ملاک جفاف است و دلیل این نظر این بود که اگر چه در روایت عمار واژه یبس به کار رفته است اما مراد از آن جفاف است فلذا موثقه عمار با صحیحه زراره هم مضمون می شود. برای اثبات این مسئله که مدعای بزرگانی مانند امام و مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی است گفتیم دو قرینه اقامه شده است قرینه اول مقابله بین واژه یبس و رطب است که این مقابله اقتضاء می کند که مراد از یبس عدم رطوبت باشد و چون کلمه رطب ظاهرش عبارتست از رطوبت مسریه که یا لغتا این گونه است یا حداقل انصرافا رطب به این معناست. پس بنابراین این که امام علیه السلام می فرمایند: ... و لم ییبس الموضع القذر و کان رطبا یعنی و کان ذا رطوبه مسریه. پس در اینجا امام یبوست را در مقابل رطوبت مسریه قرار داده است یعنی همین که رطوبت مسریه نباشد یبس بر آن اطلاق شده است. همچنین در فقره بعدی میفرمایند که اگر اعضاء و جوارح و لباست رطب است نماز نخوان تا این که یابس شوند که در این فقره هم مقابل قرار داده شده است. وقتی در اینها به معنای جفاف بود قهرا در یبس در جمله اولی هم به همین معنا باشد یا به قرینه سیاق یا به خاطر این که دو جمله بعدی مفهوم جمله اول است که در جلسه گذشته بیان شد.
قرینه دوم این است که از نظر حکم و تناسب حکم و موضوع اقتضاء می کند که مراد از یبس جفاف است نه معنای خودش زیرا آن چیزی که در اینجا نیاز داریم جفاف است نه یبس. امام علیه السلام فرموده اند که اگر یبوست پیدا نشده است نماز جایز نیست تا وقتی که یبس حاصل شود. در حالی که غایت برای جواز نماز جفاف است نه یبوست. البته مسلم است که این جواز و عدم جواز از نظر محل سجده نیست چون در هر دو صورت یبس و عدم یبس محل سجده نماز جایز نیست. چون فرض این است که نجس است و سجده بر مکان نجس اگر چه خشک باشد جایز نیست. در غیر موضع سجده هم همین مقدار که رطوبت مسریه نباشد کافی است پس به قرینه تناسب حکم و موضوع که میدانیم غایت عدم جواز ، یبس نیست بلکه جفاف است معلوم می شود که یبس در اینجا به معنای جفاف است.
مگر بر مسلک نادری از فقها مثل سید مرتضی که طهارت مکان مصلی را لازم می داند که آن مسلک اصلا مخالف این روایت است چون طبق مسلک ایشان اگر خشک خشک هم بشود نمی شود نماز خواند. در حالی که در روایت فرموده اند اگر خشک شود و لو متنجس است اما نماز جایز است.
و همچنین در جمله بعدی روایت یعنی إِنْ کَانَتْ رِجْلُکَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُکَ رَطْبَةً أَوْ غَیْرُ ذَلِکَ مِنْکَ مَا یُصِیبُ ذَلِکَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِکَ الْمَوْضِعِ حَتَّى یَیْبَس باز یبس در مقابل رطب قرار داده شده است در حالی که می دانیم در اعضاء هم تنها باید رطوبت مسریه نداشته باشد نه این که خشک خشک شده باشد.
اشکال بر قرینه اول
کلمه رطب و رطوبت در لغت و عرف به معنای اعم از رطوبت ساریه و غیر ساریه است. در رطوبت سریان اخذ نشده است. پس وجود اجزاء مائیه چه به حدی باشد که سرایت کند یا نه به آن رطب گفته می شود. پس در این روایت که یبس در مقابل رطوبت است یعنی آن رطوبت نباشد که در نتیجه این می شود که خشک خشک شود. بنابراین مثل مرحوم تبریزی می فرمایند که چون یبس در مقابل رطوبت است و رطوبت معنایش اعم است پس یبس به همان معنای حقیقی اش یعنی خشک خشک شدن است.
جواب اشکال به قرینه اول
مرحوم امام فرموده اند که رطوبت اعم است و رطب با رطوبت متفاوت است.از کلمه رطب عند الاطلاق و لو به صورت انصراف ، ساریه بودن رطوبت تبادر به ذهن می کند.(اگر نگوییم که در اصل لغت به همین معناست و نگوییم که اگر رطب گفته بشود و نداوت مراد باشد مجاز است.) همان طور که مثلا حیوان در لغت به معنای جسم نامی متحرک بالاراده است که شامل انسان هم می شود اما عند الاطلاق انصراف دارد به یک حصه آن یعنی غیر انسان. به همین دلیل وقتی به کسی گفته شود حیوان ناراحت می شود.
ان قلت مگر می شود با این که این دو کلمه از یک ریشه هستند معنایشان متفاوت باشد؟
قلت بله در مشتقات این خصوصیت هست . مثل جری الماء و الماء الجاری. توضیح اینکه در بحث احکام آب جاری که تفاوتهایی از نظر احکام با آب کر و قلیل دارد[1] بحث شده است که آب جاری چیست؟ آیا همین که آبی بر زمین ریختید وجاری شد یا اینکه باران آمد وسیل آمد آب جاری صدق می کند؟ در اینجا گفته اند که جری الماء با الماء الجاری متفاوت است. در این موارد جری الماء صدق می کند اما الماء الجاری نیست آب جاری این است که ثباتی داشته باشد و از چشمه ای باشد ، منبعی باشد.
امام رحمة الله می فرمایند: فإنّ المتفاهم من کون الشیء رطباً و لو بالانصراف هو کونه ذا نداوة ساریة، و لا یلزم أن تکون الرطوبة أیضاً کذلک؛ أی لا تصدق إلّا على الساریة؛ لاختلاف المشتقّات بعضها مع بعض أحیاناً و لو للانصراف، ک «جری الماء» و «الماء الجاری»[2]
پس ادعای اول ایشان این است که کلمه رطب به معنای خیس فارسی است نه به معنای نمناک و نه جامع. بعد ایشان می فرمایند که مؤید و شاهد این مسئله این است که در خود روایت آمده است إِنْ کَانَتْ رِجْلُکَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُکَ رَطْبَةً أَوْ غَیْرُ ذَلِکَ مِنْکَ مَا یُصِیبُ ذَلِکَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِکَ الْمَوْضِعِ از این رطبه مسلما جامع در نظر امام علیه السلام نیست زیرا نداوت برای نماز اشکال ندارد بلکه مراد رطوبت ساریه است.
پس هم انصراف دارد و هم با توجه به خود روایت معلوم می شود که مراد رطوبت ساریه است
بنده عرض می کنم که یک قرینه دیگر هم می توان اقامه کرد که در کلام ایشان نیست. و آن اینکه در جمله امام علیه السلام فرموده اند: إِنْ أَصَابَتْهُ الشَّمْسُ وَ لَمْ یَیْبَسِ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ وَ کَانَ رَطْباً فَلَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَیْهِ حَتَّى یَیْبَسَ به چه دلیل لم ییبس مقید به رطبه شده است؟ اگر رطب به همان معنای لم ییبس بود دیگر نیازی به تکرار نبود. اصل در قید این است که باید تأسیسی باشد نه توضیحی و تأکیدی. در نتیجه رطب در این روایت به معنای رطوبت ساریه است. که در نتیجه حتی ییبس به این معناست که تا وقتی این سریان از بین برود.
اشکال به جواب اشکال به قرینه اول
به لغت که مراجعه می کنیم در مفردات راغب کلمه رطب که در آیه شریفه و لارطب و لا یابس آمده است را معنا کرده است به ضد الیابس. در جمهره هم همین طور. و در کتب لغت دیگر هم جایی به این فرمایش بر نخوردیم البته ایشان می توانند بگویند که من نگفتم در لغت آمده است اما نکته ای که هست این است که اگر انصراف داشت باید لغویون که بیشتر موارد استعمال و متفاهم عرفی را بیان می کنند و اتفاق می گویند که لغویون زیاد به دنبال معنای حقیقی و اصلی نیستند بلکه موارد انصراف و چیزهایی که مردم در گفتگوها استعمال می کنند را می آورند. و اگر ما در هیچ کتب لغتی ندیدیم حتی در مثل المنجد یا المعجم الوسیط[3] ندیدیم ، این ندیدن استبعاد ایجاد می کند که بگوییم رطب حتما به این معناست. دراین موارد که امام رحمة الله می فرمایند به این دلیل است که محفوف به قرائن است. مثلا در همین جا که استشهاد می کنیم به تناسب حکم و موضوع است یعنی همان قرینه دوم. یا مثلا در مواردی که می فرمایند ان کان رطبا فاغسله و ان کان جافا فانزحه. در این جا هم چون مقام این است که نجس شده است یا نه و در نجس شدن باید رطوبت ساریه باشد که این ساریه بودن ذکر نشده است به خاطر وضوح آن.
در نتیجه نه می شود فرمایش ایشان را انکار کرد و نه می شود قبول کرد.
ان قلت که چون ایشان اخبار می کنند از باب قول ثقه باید قبول کرد. چون در فقه با توجه به این که برهان نیست باید مقدمات استدلال یا بالعلم و یا بالعلمی ثابت بشود. در نتیجه اگر بزرگی که ثقه است و ما خبر ثقه را مطلقا حجت می دانیم از چیزی خبر دادند قبول می کنیم همین طور که در اینجا یک خبر حسی می دهند که در عرب این واژه به این معناست. و این حدس نیست بلکه ایشان موارد استعمال و تبادر در ذهن عرب بدون قرینه را به دست آورده اند و اخبار می کنند.
قلت در اینجا به دلیل وجود معارض قابل قبول نیست.چون کسانی مثل مرحوم تبریزی ادعا می کنند که این واژه این معنا را ندارد و شاید قبول قول ایشان اولی باشد به این دلیل که عمری در عربها زندگی می کرده اند و مخالطه با عربها داشتند برخلاف امام که این اواخر هم که در نجف بودند به دلیل مسائل مرجعیت مخالطه آن چنانی با عربها نداشته اند.
این یک اشکال . اما اشکال دوم که آقایان می فرمودند که آیا این درست است یا نه و خودش خودش را نفی می کند و همچنین اشکال بر قرینه دوم ان شاء الله برای جلسه آینده.
وصلی الله علی محمد وآل محمد.