بسمه تعالی
یادآوری: گفتیم در مقام سه طایفه از ادله وجود دارد
طایفه اول: ما یستند الیها برای اثبات استقلال که خورشید مستقلا و بلا معونة غیرها تجفیف کند.
طایفه دوم: ما یستن الیها برای عدم اشتراط
طایفه سوم: تفصیل بین ریح و غیر ریح. که معونه ریح اشکالی ندارد اما غیر ریح موجب پاکی نمی شود.
طایفه اول بیان شد که روایت صحیحه زراره بود که اذا جففته الشمس فقد طهر که استدلال کردند که اسناد یک فعل واحد شخصی به یک فاعل دلالت بر استقلال دارد. که دیروز بیان شد.
و بعضی خصوصیات عرض شد که بین فرمایش استاد با محقق حکیم و آقای خویی تفاوتی هست که توضیحات آن را برای طایفه ثانیه می گذاریم زیرا در این طایفه اثری بین دو فرمایش وجود ندارد.
طایفه دوم: طایفه ای دال بر عدم اشتراط است
دلیل اول: اطلاق روایت موثقه عمار
در این روایت بعد امام جواب دادندکه اذا کان الموضع قذرا من البول او غیر ذلک فاصابته الشمس ثم یبس ذلک الموضع فصل علیه
ثم یبس اطلاق دارد که به خود شمس مستقلا یا با شمس و چیز دیگری و حتی بغیر شمس. جفاف به غیر شمس را به مسلمیت یا تسالم یا شرطیت اخیر در این روایت خارج می کنیم اما بقیه موارد باقی می ماند و نتیجه این اطلاق این است که استقلال در تجفیف شرط نیست.
دلیل دوم: اطلاق زراره
روایت اذا جففته الشمس فقد طهر اطلاق دارد سواء اینکه تجفیف به غیر هم حاصل شود یا نه. مثل اینکه اذا جاء زید تشکر لله که این اطلاق دارد که جاء عمر هم باشد یا نه . در اینجا هم سواء این که دیگری هم تجفیف کرده باشد یا نه. وقتی تجفیف از دو عامل سر بزند درست است که به هر دو نسبت دهیم.مثل اینکه در شب دو لامپ با هم روشن باشد که می توان به هر کدام نسبت داد.
اشکال اول به دلیل اول
محقق خویی جواب دادند که این موثقه اطلاق دارد و نفی شرطیت می کند اما ما اجماع داریم که این اطلاق مقصود نیست زیرا ظاهر اطلاق این است که اگر امروز خورشید بر موضعی تابید اما خشک نشد و بعد دو سه روز هوا ابری بود و خورشید نتابید ولی آن موضع خشک شد در اینجا صادق است اصابته الشمس ثم یبس در حالی که احدی از فقها چنین فتوایی نداده است پس حتما این اطلاق مراد نیست و مراد جایی است که با خورشید خشک شود.
جواب اشکال اول به دلیل اول
اگر بیان ایشان همین قدر باشد جوابش این است که فقط همین موارد که اجماع داریم خارج می شود اما در مورد خشک شدن موضعی که خورشید استقلال نداشته است را خارج نمی کند.بنابراین استناد به اجماع آن گونه که در تنقیح فرموده یا مقداری که در فقه الشیعه فرموده است باشد وجهی ندارد.
اشکال دوم به دلیل اول
اما اگر بفرمایند که این اطلاق را باید به روایت تجفیف یعنی صحیحه زراره تقیید کنیم زیرا استفاده کردیم که صحیحه زراره ظاهرش این است که اگر مستقل باشد پاک می کند و مفهوم آن می گوید اگر خورشید مستقلا خشک نکرد پاک نمی کند چه به مفهوم شرط و چه مفهوم تحدید و در نتیجه اطلاق موثقه عمار را تقیید می کند.و وقتی این شد دیگر احتیاجی به اجماع نیست.اگر می خواهید ضمیمه هم بکنید باز ضمیمه نیاز نیست. و کضم الحجر الی الانسان است. و فقط همان مفهوم کفایت می کند و اصلا سر اجماع هم همین است اگر اجماعی باشد یعنی اجماع تعبدی در اینجا نیست بلکه مسئله اجتهادی است و اگر فقهای دیگر هم به عدم اطلاق قائل شده اند به خاطر همین جمع بین روایت زراره و موثقه عمار است.
علاوه بر اینکه اصلا اجماع نداریم زیرا این فروع در کلمات قدما اصلا مطرح نبوده است.
این جواب مبتنی بر این است که در طایفه اول این ظهور در استقلال را بپذیریم.
اشکال به دلیل دوم
در دلیل دوم فرمودند که اذا جففته الشمس اطلاق دارد سواء اینکه چیز دیگری هم تجفیف بکند یا نه. برای بررسی صحت این ادعا باید جای مطالب قبلی دوباره باز می شود و باید تکرار کرد.
مرحوم حکیم فرموده است: «أن ظاهر النسبة الکلامیة فی قوله (ع): «إذا جففته الشمس» هو الاستقلال، لا ما یعم الاشتراک، نظیر قولک: قتل زید عمراً، و لیس من قبیل: جاء زید، الشامل لحالتی مجیء عمرو و عدمه.»[1]
فرموده اند که جففته الشمس مانند قتل زید عمرا است که ظهور در این دارد که به تنهایی کشته است و قیاس جففته الشمس به جاء زید زید درست نیست که نتیجه آن این باشد که اذا جففته الشمس هم اطلاق دارد.
اما مرحوم حکیم دلیل درست نبودن را نفرمودند.
جواب اول اشکال به دلیل دوم
دراینجا آقای حائری اشکال کرده اند که فرقی بین این دو مثال نیست.
بیان ایشان این است که ظاهر هر اسنادی این است که خودش این کار را انجام داده است چه قتل زید عمرا و جه جاء زید.
ذلک لظهور الاستناد إلى الشمس فی أن یکون بالاستقلال، و هو ظاهر کلّ إسناد، نظیر قولک: «قتل زید عمراً» و «جاء زید»، فإنّ الثانی أیضاً ظاهر فی استناد مجیئه إلى نفسه، لا الأعمّ منه و من تسبیب الغیر. و کونه أعمّ من صورة الانفراد و المشارکة غیر کونه أعمّ من صورتی الاستقلال فی إیجاد المعلول و الاشتراک فیه. فما فی المستمسک من الفرق بین المثالین غیر قویّ[2]
فرمایش ایشان این است که ما یک استقلال داریم یعنی خودش انجام داده است و یک مشارکت غیر داریم یعنی این که فاعل دیگری هم نظیر این کار را انجام داده است. در دومی که دیگری هم نظیر این کار را انجام داده است فرقی بین این دو مثال نیست.قتل زید عمرا اطلاق دارد که شامل موردی هم میشود که خالد بکر را کشته است. همان طور که جاء زید اطلاق دارد که سواء اینکه عمر هم آمده است یا نه.
اما از نظر اولی که این فعل را خود این شخص انجام داده است باز فرقی نمی کند.قتل زید عمرا ظاهرش این است که خودش استقلال دارد و جاء زید هم ظاهرش استقلال است که خودش انجام داده است و کسی دیگری تسبیب در این کار نداشته است.
اشکال به جواب اول اشکال به دلیل دوم
ما سه مسئله و سه عنوان داریم که نباید با هم خلط شود
اول: اطلاق از نظر این که دیگری شبیه این کار را که وحدت بالجنس یا بالنوع دارد یا بالصنف دارد انجام داده باشد. مثلا در جاء زید سواء این که بکر هم آمده باشد یا نه. آمدن بکر با آمدن زید وحدت دارد اما وحدت بالنوع یا بالصنف. اما فاعل این آمدنها دوتاست یکی قائم به عمر است و یکی قائم به زید. پس منظور از مشارکت دیگری یعنی مشارکت در انجام شبیه آن کار.یعنی مشارکت در کاری که با کار این فاعل در نوع یا جنس یا صنف شباهت دارد.
این اطلاق درست است و در این جا فرقی بین قتل زید و جاء زید نیست.
دوم: مشارکت در این که همین فعل واحد شخصی خارجی همکاری و کمک کاری بوده است که با هم آن کار را انجام دهند.پس مراد این است که یک عامل آن کار را انجام داد یا چند عامل با هم.
سوم: آیا این کار را بالمباشره انجام داد یا بالتسبیب. بالمباشره یعنی این که مثلا خودش گفت بعت و بالتسبیب یعنی اینکه وکیل گرفت یا امر کرد .مثل بنی الامیر المدینه.
مسئله تسبیب غیر از مسئله جزء العله بودن است یا نبودن است.
آقای حائری فرموده است که در تسبیب ظاهر امر این است که بالمباشره است مگر این که قرینه ای باشد مثل اینکه بنی الامیر که معلوم است بالمباشره نیست.زیرا نه توانایی آن را دارد و نه این که مقام و شخصیتش اجازه میدهد. اما اگر قرینه ای نباشد خیلی جاها انصراف دارد که بالمباشره است و در خیلی موارد هم هست که معلوم نیست. و یک اصل واحد نداریم بلکه در هر جا فرق می کند.
استاد که به مستمسک اشکال کرده اند خلط بین الموردین فرموده.
مستدل مسئله تسبیت را نمی گوید بلکه مسئله مشارکت را می گوید. در تسبیب مشارکتهای دوگانه هست. در بنی الامیر المدینه هم این سوال این است که آیا امیر دیگری هم مدینه دیگری را درست کرده است یا نه. اما یک سوال دیگری هم هست و آن اینکه کسی دیگری کمک کارش هست یا نه به این که دیگری هم چنین دستوری را می دهد. که این هم منافاتی با تسبیب ندارد. مثل جایی که می نویسند آیت الله فلان وفلان اینجا را ساخته اند.که معلوم است خودشان آن جا را نساخته اند و اصلا شاید به آن جا مسافرت نکرده اند بلکه امر کرده اند و هر دو مشارکت کرده اند به نحو تسبیب یا هر دو مشارکت کرده اند یکی به نحو تسبیب و یکی به نحو مباشرت و یا اینکه مشارکت کنند هر دو به نحو مباشرت.
بنابراین این که ایشان فرموده است ظاهر هر اسنادی به استقلال است درست نیست.( نظیر قولک: «قتل زید عمراً» و «جاء زید»، فإنّ الثانی أیضاً ظاهر فی استناد مجیئه إلى نفسه، لا الأعمّ منه و من تسبیب الغیر.) زیرا این استقلالی که ما صحبت می کنیم استقلال مشارکتی است نه تسبیب غیر که یعنی واسطه در کار بوده است یا نه. که شما بگویید در جاء زید ظاهرش این است که خودش انجام داده است و تسبیب غیر نبوده است. آن باب دیگری است و ربطی به آن چه مرحوم حکیم فرموده است نیست.و آقای حکیم این منظورشان نیست که به تسبیت بوده است یا به غیر تسبیب.
زیرا در مورد جاء زید خصوصیت این است مجیء زید از کسی دیگر نمی تواند سر بزند و فقط قائم به زید است و دیگران فقط می توانند کمکش کنند. و در آخر هم اگر کسی کمکش کرد باز آمدن به زید نسبت داده می شود نه به دیگری.
جواب دوم به اشکال به دلیل دوم
این که ایشان فرمود است این مثل آن نیست.بله جففته الشمس مثل جاء زید نیست. اما باز مسئله را حل نمی کند.در جاء زید اطلاق دارد از این جهت که دیگری آمده است یا نه اما اطلاق ندارد از این جهت که دیگری هم در فعل آمدن زید دخالت نداشته باشد. زیرا در جاء زید امکان مشارکت دیگری در کمک کردن به زید وجود ندارد.بلکه تنها در موردی فقط امکان دارد که دیگری فعلی شبیه به این در صنف یا نوع انجام دهد. نه واحد شخصی.چون جاء زید ولو این که کسی کمکش کرده باشد معنا ندارد که به دیگری هم اسناد داده شود.
آن اطلاق مورد نظر را جاء زید هم ندارد و آن اطلاقی که جاء زید دارد جففته الشمس هم دارد. اذا جففته الشمس پاک می شود ولو این که چیز دیگری چیز دیگری را تجفیف کرده باشد.
پس بنابراین این که آقای حکیم فرموده است این مثل آن نیست و در جاء زید اطلاق را می پذیریم اما در این نمی پذیریم. عرض ما این است که جاء زید چه اطلاقی را می پذیریم؟ آن اطلاقی که در جاء زید می شود پذیرفت در جففته الشمس هم هست و باید پذیرفت.برای این که جاء زید اطلاقش این است که سواء این که عمر هم بیاید یا نیاید در جففته الشمس سواء اینکه چیز دیگری چیز دیگری را تجفیف بکند یا نه. اطلاق از این نظر که جاء زید خواه جزء سببی داشته باشد که فعل به آن اسناد داده شود یا نه را در جاء زید نمی توان پذیرفت اما در جففته الشمس می توان پذیرفت.یعنی سواء این که مشارکتی در تجفیف داشته باشد یا نه. انما الکلام در این است که ظهور اطلاقیش در این است که مشارکتی در این جهت نداشته. چون اگر مشارکی داشته است قاعده این است که آن مشارک را باید با واو عاطفه عطف کنند مثلا جففته الشمس مع النار.بنابراین این که این مع را ذکر نکردند ظهور اطلاقی ندارد. بنابراین امر در جاء زید از این نظر اضیق است تا جففته الشمس. و این که بگوییم این جا می شود اطلاق بگیریم و آن نمی شود درست نیست و مطلب مستمسک درست نیست.
من گمان می کنم که اشکال اصلی استاد هم به مستمسک همین بوده است ولو عبارتشان رسا نیست.
وصلی الله علی محمد وآل محمد.