لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلیالله تعالی علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف واللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین.
بحث در وجه چهارم بود برای اثبات تعیینیّت در موارد دوران امر بین تعیین و تخییر به شکل صورت ثالثه که میدانیم این عمل واجب است اما مسقِطیّت عمل آخر را هم نمیدانیم یا میدانیم نیست به معنای خودش یعنی علی ای حال مسقِط باشد. فقط شکّ داریم آن عِدل این هست یا عِدل آن نیست که بشود وجوب تخییری.
خب وجه چهارم این بود که ما ضمّ وجدان به اصل میکنیم و اثبات تعیینیّت میکنیم. و آن این است که اصل اینکه این عمل واجب است که برای ما روشن است. شکّ ما در این است که آن عِدل این هست یا نه؟ با اثبات اصل و جریان اصل در آن عِدل اثبات میشود وجوب تعیینی. حالا البته خود این مسئله را، این مطلب را به دو نحو میشود تقریر کرد؛ این قسمت پایانیاش را که چه جور این اثبات میکند وجوب تعیینی را که یا به نحو اصل مثبِت یعنی چون آن اصل میگوید این پس تعیینی است؛ یعنی دوتا حالت که بیشتر نیست؛ یا تعیین است یا تخییر است. اگر تخییری باشد باید آن واجب باشد. حالا که واجب نیست پس لازمهاش این است که این تعیینی باشد. یا اینکه نه، به نحوی که در جاهای دیگر گفته میشود ضمّ وجدان به اصل؛ آنجوری تقیید بکنیم که اصل مثبِت دیگه آنجور اشکال اصل مثبِتی دیگر ندارد و آن این است که وجوب تعیینی ما معناه؟ معنایش این است که این واجب باشد؛ چیز دیگر واجب نباشد. چیزی دیگر عِدلش نباشد
س: اصلاً معنایش همین است
ج: اصلاً معنایش همین است وجوب تعیینی. اگر اینجور تقریب بکنیم دیگه این جواب اصل مثبتیّت اینجا نمیآید، باید اگر بخواهیم بدهیم جواب دیگری بدهیم. وجوب تعیینی یعنی این واجب است عِدل ندارد. خب او میگوید عِدل نیست؛ این هم گفت اینجور که میدانی؛ پس میشود وجوب تعیینی. خب این اصل تقریب.
حالا ظاهر مطلب این است که مفروض در کلام محقق خوئی قدس سره این است که این دلیل وجه چهارم را بنحو دومی که عرض کردیم تقریر نفرموده، همان لابد لازمه او این است که آن تعیینی بشود؛ به این نحوه در نظر گرفتند فلذا اشکالهایی که بعد میکنند بر این اساس میشود باشد. خب ایشان در مقام جواب فرمودند این اصلی که شما میخواهید جاری کنید در آن ما یحتمل عِدلیَتُه چیه؟ اصل عقلی است؟ اصل شرعی است؟ یعنی برائت عقلی است؟ برائت شرعی است یا استصحاب است؟ همهی اینها محل اشکال است. پس ما اصلی در آنطرف نداریم که شما با او بخواهید این مطلب را ثابت بکنید. اما اصل عقلی را که خب بیان فرمودند و دیروز بحث کردیم از او و حاصلش این بود که قبح عقاب بلابیان را از چه میخواهید جاری کنید؟ دوتا چیز که ما نداریم که قبح عقاب بلابیان بخواهد در آن جاری بشود. یا آن مَااحتُمِل عِدلیَتُه هست یا آن جامع بین آن امری که فیالجمله میدانیم واجب است و این، اما خصوص مَااحتُمِل عِدلیَتُه میدانیم عقاب ندارد. احتیاجی به اصالت و عدم اصل قبح عقاب بلابیان نداریم، اصل عقلی نداریم، میدانیم این بخصوصه عقاب ندارد. چون قطع داریم که این وجوب تعیینی ندارد. اگر باشد وجوب تخییری دارد و عِدل آن است. خب عِدل را که ترک بکنند من حیث هوهو که عقاب ندارد. میدانیم عقاب ندارد. اگر بخواهید از آن جامع برائت جاری بکنید یعنی بگویید قبح عقاب بلابیان داریم؛ آن هم میدانیم که ترک جامع عقاب دارد. علم داریم، بیان داریم برای این جهت؛ عقاب دارد چون جامع را ترک کردن به این است که تمام مصادیقش را و منطبقٌ علیههایش را ترک بکنیم؛ هم آن را هم این را، پس مخالفت قطعیه است دیگه؛ پس آن هم جاری نمیشود. خب این فرمایشی بود که خب دیروز مناقشهاش را عرض کردیم و یمکن أن یضاف به همان بیان دیروز که حالا شما با این اصلها میخواهید چهکار کنید؟ حالا فرض کنیم اشکالها جاری باشد. میخواهید اثبات کنید وجوب تعیینی این را؟ خب این مثبِت است. چنین چیزی را اثبات نمیکند. چون عدم استحقاق عقاب بر این لازمه نفس الامریاش این نیست که پس آن باید واجب تعیینی باشد. این راجع به این قسمت.
س: لازمهاش نیست که، اگر لازمهاش هم باشد مثبِت است
ج: مثبِت به این معنا که همین؛ حالا یعنی
س: شما میفرمایید لازمهاش نیست که، اگر لازمهاش هست مثبِت است
ج: ببینید؛ حالا این مثبِت اینجا چون امر عقلی است نه اینکه ...، آنجاها میگوییم ادله شرعیه چنین چیزی را، اینجا امر امر عقلی است. اینجا باید بگوییم چنین لازمه عقلی نیست چون قبح عقاب بلابیان است. یعنی چون بیانی برای تو نیامده من نمیتوانم تو را عقاب کنم، استحقاق نداری....
س: پس باید بگوییم چنین لازمهای ندارد
ج: اما آیا، بله، اما این نمیتواند اثبات بکند که او حالش چه جوری است
س: اگر داشت لوازمش است چون عقلی است دیگه
ج: چون عقلی است آن بله، آن لازمههای مباحث عقلی که لازمه آنها ثابت است. ولی چنین لازمهای ندارد. یعنی این یضاف به آنکه فرمودند.
و اما اگر برائت شرعی مقصودتان است. برائت شرعی را از چه میخواهید جاری کنید؟ فرمودند که اگر میخواهید برائت شرعی را جاری کنید از آن جامع؛ اینکه ما میدانیم جامع واجب است. «فلا معنا لأنّ تعلّق التکلیف بالجامع معلوم على الفرض»، پس از آن که نمیتوانیم «و تعلّقه بخصوص ما یحتمل کونه عدلاً غیر محتمل»، اینکه تکلیف به خصوص این تعلّق گرفته باشد این هم محتمل نیست چون احتمال وجوب تعیینی این را نمیدهیم. اگر باشد از باب این است که منطبقٌ علیه آن جامع است و الا خودش که میدانیم نیست. پس برائت شرعیهای هم ما در اینجا نداریم.
خب این هم دیروز مناقشه شد، گفتیم این که میفرمایید که تکلیف الجامع را میدانیم نه، ما نمیدانیم. محتمل است. ولی عرض میکنیم به اینکه للمحقق الخوئی قدس سره اینکه همانکه در شقّ قبل فرمود، در برائت عقلیّه فرمود که از جامع برائت عقلیّه جاری نمیشود. به همان وجه اینجا میتوانند بگویند از جامع برائت جاری نمیشود. چون شارع نمیتواند تأمین بدهد به ترک جامع؛ چون مخالفت قطعیه است. همان بیان را اینجا میشود گفت. پس استبدال میکنیم آنکه فرموده ایشان که این محل اشکال است به این وجه که خود ایشان در برائت عقلیّه فرمود. و میگوییم شارع بیاید بفرماید که برای ترک جامع عقاب نداریم. من برداشتم، نمیخواهد، احتیاط نمیخواهد بکنید. خب این معنایش ترخیص در مخالتف قطعیه است پس جاری نمیشود. علاوه بر این که حالا جاری بشود؛ خب شما با اصل برائت میخواهید چهکار کنید؟ اثبات کنید تعیینیّت این را؟ لو فُرض که جاری بشود تعیینیّت اینکه...، پس یک اشکال این است که ما اصلاً چنین اصلی نداریم، مجرا ندارد، مصبّ ندارد، یک اشکال هم این است که فرضنا ذلک؛ خب این اصل مثبِت است
س: در برائت شرعیه سهتا چیز ایشان احتمال میدهد
ج: حالا میگوییم آن بعدیاش را
س: نه، نه، استصحاب را عرض نمیکنم
ج: نه، میدانم. حالا به آن نرسیدیم. پس این دوتا.
و اما اگر شما بیاید مجرای استصحاب را جدا کنید بگویید نه، نه آن جامع نه این مَااحتُمِلَ عِدلیَتُه تعییناً، این نه، بلکه میگوییم چی؟ ما شکّ داریم. اینکه ما میدانیم واجب است شارع عِدلی برای او جعل کرده یا نه؟
س: وجوب تخییری است عِدل نه وجوب تعیینی
ج: عِدلی جعل کرده که اگر عِدل جعل کرده باشد وجوب میشود تخییری؛ فلذا فرموده «و أمّا جریان البراءة فی جعل العدل لما عُلم وجوبه فی الجملة»، از این برائت جاری میکنیم. این هم ایشان میفرمایند جاری نمیشود. چرا؟ برای اینکه «فهو راجع إلى جریان البراءة عن الاطلاق»، این اطلاق اینجا اطلاق مصطلح نیست که مقدمات حکمت میخواهد و فلان، یعنی آزادی، ما شکّمان چیه؟ ما شکّمان این است که این عِدل دارد یا ندارد؟ اگر عِدل داشته باشد من یک آزادی دارم؛ میتوانم این را نیاورم آن را بیاورم، آن را بیاورم این را نیاورم. اگر عِدل نداشته باشد مضیق هستم، پایبند به آوردن همین هستم. اما اگر عِدل داشته باشم؛ این عِدل داشتن یعنی توسعه، یعنی آزادی و اینکه در مقام اطاعت میتوانی، آزاد هستی، قدرت مانور بیشتری داری، میتوانی این را ترک کنی آن را بیاوری، آن را ترک کنی این را بیاوری، اینجوری. شارع بخواهد این برائت اینجا جاری کند یعنی این آزادی، این سعه، این قدرت مانور را از من بگیرد؛ در این منّت نیست. پس بنابراین باز اینجا از این جعل برائت جاری کنیم؛ این هم معنا ندارد. پس ما برای برائت سه محتمل بیشتر نداریم. برائت از خصوص این، از تعیینیّت این، اینکه احتمالش را نمیدهی. برائت از جامع که حالا ایشان فرمودند ما جامع را میدانیم. ما عرض کردیم نه، این را تبدیل کنید به اینکه برائت از جامع چون اشکالش چیه؟
س: ...
ج: ترخیص در مخالفت قطعیه است.
س: ولو از لحاظ فنی ...
ج: و اگر آن راه هم میخواهید بگویید که، اگر میخواهید از عِدل قرار دادن برائت جاری کنید که این هم منّتی در آن نیست، با ادله سازگار نیست.
س: حاج آقا، چرا الان ایشان برائت از این را فقط رجوع میدهد به برائت از اطلاق؟ درست است که اگر عِدلی ثابت بشود قطعاً علم اجمالی ثابت میشود به تعلّق تکلیفی؛ چه این علم اجمالی دائرمدار این است که این را میخواهی انجام بده، میخواهی این را انجام بده، درست است. اما وقتی که ما یک طرفمان احتمال اصل إباحه هست من نمیدانم اگر خاطر شریف باشد یک جایی توی همین مصباح ایشان گفت؛ حالا باید بگردم پیدا کنم که میگفت وقتی که ما یک طرف ما إباحه هست که احتمال میدهیم یا مباح است یا واجب است؛ ایشان میگفت اصل بر إباحه است، برائت است. اینجا هم همین است. من نمیدانم ...، این را که میدانم شارع واجب کرده، نمیدانم این چیزی دیگر واجب است؟ که اگر باشد تخییر است و اطلاق است یا نه؟ اصلاً واجب نیست؟ آنجا که ما میگوییم که اطلاق را در آن جریان برائت و اصول جاری نمیشود، وقتی که دوران بین اطلاق و تقیید باشد
ج: جواب؛ بله، آنجایی که ایشان
س: آنجاهایی که ایشان گفت نمیدانم اطلاق است یا تقیید است. اطلاق و تقیید؛ زور اطلاق میچربد چون اطلاق توسعه است. اما اگر دوران بین اطلاق و إباحه است نه اطلاق و تقیید، إباحه باشد قطعاً زور إباحه بر اطلاق میچربد.
ج: اصلاً این تقیید نیست. اینجا همین که دارم میگویم این است
س: اینجا اطلاق و إباحه است
ج: اینجا عبارت؛ اطلاق که میگویی آدم توی ذهنش همان اطلاق متعارف میآید. ولی نه؛ مقصود آن نیست.
س: اطلاق یعنی توسعهای که، که نتیجهاش تخییر است. این است دیگه، حالا آنکه که تا حالا میگفت «فی الاطلاق توسعةٌ و منةٌ و لیس مصباً للقاعدة البرائه و لیس فیه المنه» آن اطلاق در مقابل تقیید است نه اطلاق در مقابل إباحه؛ و الا ایشان خودشان گفتند، گفتند جایی که ما اصلاً شکّ در وجوب داریم چه تخییریّت چه تعیینیّت؛ فرقی نمیکند؛ مصبّ برائت است
س: اینجا منّت ندارد دیگه اطلاق...
س: اینجا منّت داشت... میگوید واجب نیست. اصلاً شارع میگوید من هیچ وجوبی
س: نتیجهاش چه میشود؟
س: هیچ وجوبی برای متعلّق نکردم
س: نتیجهاش چه میشود؟
س: آهان! نتیجهاش این همان نتیجهای میشود که برای تمام واجبات تعیینیّه که ما داریم؛ ما ممکن است عِدل داشته باشیم، چرا آنجا این حرف را نمیزنیم؟ همهی واجبات تعیینیّه ممکن است شارع عِدل قرار داده باشد. یا من نمیدانم چیزی دیگری هم واجب شده در کنارش یا نه؟ برائت است. نتیجهاش این میشود که شارع یک امری تعلّق گرفته به این و آن را من میروم انجام میدهم
ج: همهی واجبات تعیینی اگر شکّ دارید داخل در همینجا
س: نه، اگر اینجا است اصلاً همهاش را شکّ میکنم
ج: خب اگر شکّ کردی حرف الکلام الکلام، هر جا یک واجب
س: آقا! عرض من این است ببینید؛ ما که نمیخواهیم
ج: همین است دیگه؛ همین بحثمان است
س: خب همین است. همین ...
س: ما که نمیخواهیم، ببینید؛ ما که نمیخواهیم که الان ببینیم که جدل کنیم بگوییم این است یا ...
ج: نه، جدل نمیکنیم. داریم واقعیت را ...
س: میخواهیم واقعیت را عرض کنیم. خود ایشان نگفت؟ نگفت این حرف را یا گفت؟ ایشان توی همین مصباح گفت ایشان
ج: جواب؛ شما اجازه بدهید من جواب را عرض کنم. آنجایی که إباحه بود ما اصل وجوبمان پس محل اشکال بود. یعنی اگر
س: اینجا اصل وجوب محل اشکال است؟
ج: چرا؟ شما میگویید یا واجب است یا مباح است
س: بله، بله
ج: خب پس حالا اصل وجوب محل اشکال است؟
س: بله، اینجا همین است
ج: اینجا این نیست. اینجا وجوب را میدانیم این هست. عِدل دارد یا ندارد؟ شکّ داریم. ببینید
س: شیخنا! وجوب را در این علم که نمیدانم. وجوب را در آن علم میدانم
ج: نه، میدانم
س: ولی اصل این را میدانم
س: چی را اصلش را میدانم...
ج: بله، اما اصل وجوب این را فیالجمله
س: این را میدانم، درست است؟ خب چه ربطی به این دارد؟
ج: احسنتم؛ حالا؛ حالا؛ نمیدانم این وجوب اینجا عِدل دارد یا ندارد؟
س: خب
ج: اگر شارع بیاید بگوید حالا که نمیدانی من تو را متعبد میکنم عِدل ندارد با این برای من دردسر درست میکند یا نه؟ آزادی به من دارد میدهد؟
س: دردسر است دیگه.
س: آقا من نمیفهمم. همهی واجبات الان همین است. همهی واجبات الان ما احتمال میدهیم عِدل داشته باشد
ج: احتمال میدهی خب داخل همینجا میشود دیگه، همین بحسب
س: باز ما در همه جا ... پس برائت مجرا پیدا نمیکند
ج: الله اکبر! آقای عزیز!
س: آقا این جواب را ببین؛ این جواب است. شما میگویی ما احتمال نمیدهیم؟ شما میگوییم ما احتمال نمیدهیم؟ من احتمال میدهم
ج: نه آقای عزیز! خوب دقت بفرمایید
س: مگر مجرای برائت فقط اینجا است؟
س: پس برائت بلاموردٍ است
س: چرا
ج: نه، چرا؟
س: همه جاهایی که شکّ داری یک چیز واجب هست؛ مثلاً دعا عند رؤیت الهلال واجب است یا نه؟ برائت جاری میکنیم
س: خب از کجا میدانی، (یک لحظه) دعا عند رؤیت الهلال از کجا میدانی مسقِط صلاة باشد یا نباشد؟ یقین داری؟
ج: آقای عزیز!
س: شما توی گوش ... امام جماعت نخوانده
ج: حالا می گویم جواب
س: جریان برائت است
ج: اجازه بده؛ ما آنجاها شکّ نداریم چون در مقام اثبات دلیل داریم، اطلاق داریم، چیزی داریم، شکّ ما از بین میرود. معمول است چون گفته که صلِّ؛ سواء آنکه آن را بیاوری یا نیاوری، خب گفتیم قبلاً دیگه در مقام (خود ایشان فرمودند) در جواب آقای نائینی فرمودند در مقام اثبات؛ ما بحثمان جایی است که مقام اثبات نداریم. و الا اکثر موارد که توی فقه دلیل داریم، درست؟ که اگر بود با أو باید عطف میکرد. در مقام بیان أو باید عطف ...، نکرده، زوال شکّ ما در آنجا به اطلاقات میشود یا به عمومات میشود یا به دلیل میشود یا به اجماع میشود یا به لو کان لبان میشود. خیلی جاها اینجوری است دیگه، اگر این عِدل داشت در شریعت، اگر نماز ظهر عِدل داشت در شریعت لبان و ظهر،
س: این جواب خوب است. جواب خوب است. پس برائت در این مورد نمیشود؛ شما میگویید برائت در این مورد میشود...
ج: اجازه بدهید تمام بکنم. و هر جا آمد شکّ کردی داخل در همین مسئله ما است
س: خب عیب ندارد. این نقض ما را جواب دادید، حل ما را حالا جواب بفرمایید
س: حلش شما
س: آقا یک نقض کردیم حل کردیم دیگه؛ غیر از این بود مگر؟ یک نقض کردیم. نقض را جواب فرمودید؛ فرمودید نخیر! ما ینطبق علی هذا المعنا؛ جاهای دیگر لاینطبق؛ چون ما با اطلاقات و اجماعات و مسلّمات فقهی برمیداریم. خوب است جواب، جواب نقض را جواب دادید. جواب حلّی.
ج: الحمدلله که
س: الحمدلله؛ شما میفرمایید من علم دارم به اینکه عتق رقبه، عتق رقبه واجب است، نمیدانم اطعام عشره، بدل، عِدل قرار داده شارع یا قرار نداده؟
ج: بله، بله،
س: خب، این من میگویم رجوع به چی میکند؟ رجوع به این میکند که آیا مطلقا واجب است یا مقیدایی واجب است که یک طرف دیگر مباح میشود؟ من عرضم این است که آیا ... مباح میشود دیگه؟ وقتی که تعیینی باشد این طرف میشود مباح، یعنی واجب نیست. یعنی عتق، فقط عتق که واجب است اطعام اصلاً واجب نیست. خود ایشان فرمودند هر جا که دوران بین اصل إباحه قرار گرفت با وجوب، آنجا إباحه ...
ج: نه، إباحهای که بنیاد وجوب را از بین میبرد. یعنی
س: بنیاد وجوب را در کجا؟
ج: هر جا، هر جا
س: در این یا در خودش؟
ج: هر جا
س: در یک فعل نه دو فعل
س: آقا؛ هم در یک فعل، یک فعل منظورم اطعام عشره است. اطعام عشره یا واجب است که اگر وجوب باشد عِدل است یا مباح است
ج: اما وجوب آن، اما اگر این إباحه باشد وجوب آنجا را از دست ما میگیرد؟ نه، پس آن وجوب را میدانیم.
س: آن وجوب را میدانیم، بله
ج: احسنتم؛ حالا آن وجوبِ را میدانیم. پس اینجا غیر از آنجا است. آنجا که میفرمایید
س: حل هم شد دیگه پس
س: آن را میدانیم چه ربطی به این دارد؟
ج: خب آن فیالجمله ولی میدانیم
س: خب فیالجمله
ج: احسنتم! همین! همین!
س: چون فیالجمله میدانیم شکّ داریم در إباحه بودن یا وجوب بودن
ج: حالا که فیالجمله میدانیم و حالا نمیدانیم با آن؛ آیا او عِدل این هست که من یک گشایشی در مقام امتثال داشته باشم یا نه؟
س: آقا! من این بیان را فهمیدم. پس میگویم فرمایشتان را که میگویید إباحه اگر دائرمدار باشد إباحه است چیه؟
ج: إباحه در آنجور جایی میگوییم. آقای خوئی در آنجور جایی فرمودند که إباحه متعلق همان باشد که وجوب احتمالش را میدهیم. اگر إباحه، احتمال إباحه در همان بدهیم که احتمال وجوب میدهیم بله؛ برائت دارد. همه جاها همین جور است. احتمال میدهم در شبهات بدویه آیا واجب است یا مباح است؟ حرام است یا مباح است؟
س: حاج آقا، عذرخواهی میکنم. ایشان بحثشان سر این فعلی است که توی آن تعیین و تخییر دارد بحث میشود سر این بحث نمیکنند. سر طرف دارد بحث میکند
س: میدانم، آن طرف که میدانم
س: میخواهند این را روشن کنید. بعد میگوید چون اینجا بین مسقِطیّتی که تعیین را اینور میآورد إباحه را برای این و بین عِدلی که وجوب تخییری هم برای این میآورد؛ اینجا ما حکم به إباحه میکنیم. چرا اینجا اینکار را نمیکنیم؟ خب به جهت این است که ما اصلاً دنبال حکم این نیستیم. دنبال حکم این هستیم. یعنی این را هم اگر طرح... میکنیم میخواهیم در مورد این بحث کنیم
س: آقای ... استصحاب را در این طرف
س: حالا بیان شهید صدر را اگر یاد نگیریم چه میشود حاج آقا؟ از این بحث... بیان شهید صدر فرمودید این است که ادله برائت همهشان یعنی لسانهای متعدد است یا مخالف
ج: بله، بله
س: آن موقع امتنانیّت حدیث... حالا اگر اینطور نباشد چی؟
ج: اگر اینطور نباشد اشکال ندارد.
س: یعنی آن موقع این اشکال دیگه وارد نیست دیگه؟
ج: بله، بله، یعنی آنجا آنجوری میگفتیم که ما از این میفهمیم کلاً چون دیگه یعنی برائت یک حقیقت واحده است
س: که امتنانی هم هست
ج: که از اینجا میفهمیم امتنانی است. بنابراین اینجا مثل این حرف نیست که بگوییم ادله دیگر را تمسک میکنیم. ادله برائتی که توی آن نگفته عن امّتی، اینجا چون یک حقیقت واحده است خب با منّت پس؛ این دارد میگوید با منّت بوده
س: اما اگر این را نگوییم
ج: اگر این را نگوییم نه
س: پس میگوییم ادله برائت هست و
ج: بله، به یک ادله دیگر تمسک میکنیم
س: لازم هم نیست امتناع...
ج: بله.
و اما استصحاب، احتمال اینکه بگوییم استصحاب. استصحاب؛ ایشان میفرمایند که دو اشکال دارد. شما استصحاب عدم جعل هذا عِدلاً میخواهید بکنید که شارع این را عِدل قرار نداده، دوتا اشکال میگویند دارد.
اول اینکه این معارَض است به استصحاب عدم جعل وجوب تعیینی لما یحتمل وجوبه تعیینیّاً، شما الان میخواهید وجوب تعیینی این را اثبات بکنید دیگه با آن اثبات. خب، همانجور که عِدل قرار دادن این مسبوق به عدم است؛ وجوب تعیینی قرار دادن به این هم مسبوق به عدم است. خب استصحاب عدم جعل علم معارضه میکند با استصحاب عدم جعل این تعیینیّاً،
اشکال دوم این است که خب، با این استصحاب عدم جعل هذا عِدلاً میخواهید اثبات کنید که آن وجوبش تعیینی است؟ خب این لازمه عقلیاش است پس مثبِت است. و لا نقول به، بنابراین اصل استصحاب هم در مقام نداریم.
اینجاهم ممکن است علی ما سبق عرض بکنیم که معارضه ندارد. چرا؟ برای خاطر اینکه طبق نظر شریف خود ایشان معارضه به این است که انجرار به مخالفت قطعیه پیدا بشود نه مخالفت با واقع، امارات هستند که اگر علم داشته باشیم اینها یکیشان مطابق با واقع نیست تعارض میکنند تساقط میکنند. چون اماره شأنش این است که واقع را نشان بدهد. اصول عملیه که شأنشان واقع نشان دادن نیست. این است که در مقام شکّ و تحیّر و تردید و اینها یک وظیفه عملی برای آدم روشن کنند از حالت تحیّر و شک و اینها بیرون بیاید. و این اگر به مخالفت عملیه نیانجامد اشکال ندارد و در مانحن فیه نمیانجامد. چون شما اصل وجوب این را که میدانید. اینکه نمیگوید من به تو اجازه دادم ترک کنی بالمرّه، میگوید وجوب تعیینی ندارد. آن وجوب ندارد عِدل نیست، این هم وجوب تعیینی ندارد اما نمیگویند وجوب ندارد.، پس بنابراین چون علم به وجوب داریم باید برویم بیاوریم. پس تعارض نیست؛ اما این که فرمودید مثبت میشود بله، اگر همین جور تقریر کنیم یعنی بعنوانه بخواهیم اثبات کنیم که وجوب این تعیینی است بله مثبت میشود. اما اگر ما یفید فائدة التعیین را بخواهد مستدل بگوید، بگوید من الان ناچارم فقط این را بیاورم.
س: ... اصلاً بگوید تعیین همین است.
ج: یا تعیین همین است یا ما یفید فائدته، بگوید آقا من بالاخره... عِدل که آن نیست، شارع دارد من را متعبد میکند که آن عدل نیست پس بنابراین در مقام افراغ زمه، چیزی که شارع گفته عدل نیست نمیتوانم بروم آن را به جای این بیاورم. این را هم که میدانم واجب است، خب تعیینیتش را نمیتوانم، بله چون اصل هم جاری میشود تعیینی نیست در مقام اتیان نمیتوانم به قصد تعیین بیاورم.
س: اگر تعیین را چیزی غیر از آن ترجمه کنم.
ج: بله دیگه. بله ولی باید این را بیاورم. پس بنابراین ما میتوانیم این وجه چهارم، یا این جور تصحیح کنیم یا وجه چهارم را یکی قرار بدهیم بگوییم این جوری تغییر میکند، آن وقت آن را وجه پنجم قرار بدهیم. که ما بیان را عوض کنیم. حالا یا به این که بگوییم مثلاً وجوب تعیینی معنایش این است که این واجب باشد عِدل نباشد، همین. و یا این که بگوییم ما دنبال... میگوییم این جا باید احتیاط کرد، اصلاً این جور موارد را باید احتیاط کرد یعنی همان که احتمال وجوب تعیینی هست باید بیاوری.
س: یعنی تعیینی یک معنای وُحدانی ندارد، در واقع دو جزیی است؛ واجبٌ و لم یکن له عِدلٌ.
ج: آره. و لیس له عِدلٌ. خب آن را با اصل اثبات میکنیم این را با این.
س: آن جاهایی که یک جزیی باشد نمیتوانیم از اصل استفاده بکنیم؟ قاعده کلیاش همین طور است؟
ج: بله؟
س: آن جاهایی که یک معنای وُحدانی را اثبات بکنیم میشود مُثبت، اما اگر دو جزیی باشد....
ج: و دو جزیی آن به این شکل باشد...
س: هر دو جز منفک باشند دیگه.
ج: آره، به نحو نعتی نباشد. اصطلاح آقایان است دیگه، نعتی نباید باشد چون صفت را اثبات نمیکند، نعت را اثبات نمیکند. اما این آره، آن نه؛ همین. این باید باشد. که مرحوم شیخنا الاستاد رحمه الله آقای تبریزی توی نماز جماعت مثال میزدند که «من ادرک امام و هو راکع» این برای او یک رکعت حساب میشود، حالا من تکبیرة الاحرام گفتم رفتم رکوع شک کردم امام بلند شده یا نه؟
س: اصل جاری میشود یا نه؟
ج: آره.
این جا آن که از ادله ایشان میگفتند استفاده میکنیم که تو راکع باشی، امام هم راکع باشد. نه صفت رکوع تو متصف باشد به رکوع امام، نه انت راکع امام هم راکع، انت راکع وجداناً هم، امام هم راکع، اصل میگوید. بنابراین یا میشود این وجه چهارم را تصحیح کرد، خب حالا آیا باز جوابی ما داریم، اگر این جوری بگوییم باز گرفتار هستیم. چه میگوییم؟ میگوییم اگر بگوییم وجوب تعیینی آن است یا ما یفید فائده است میگوییم استصحاب میکنیم. استصحاب عدم بودن این عدل را میکنیم. فرض کنید آن استصحاب هم جاری باشد، خب استصحاب این که این وجوب تعیینی هم ندارد. خب بله. اما در عین حال این جور جاها ما باید چه کار بکنیم؟ خب یک موضوعی را که میدانیم، خب باید امتثال کنیم. الاشتغال الیقینی یقتضی البرائة الیقینیة. یا استصحاب بقاء وجوب میکنیم، اصلاً استصحاب هم نمیخواهد چون میدانیم وجوب را، در آن که شک نداریم. خب پس باید بیاوریم. به این بیان تا حالا اگر این احتیاط در این موارد تصویب میشود. مگر این که شما بیایید این جور بگویید؛ همان حرفی که قبلاً زده میشد. بگویید این وجوب هم به جمیع جهاته برای ما روشن نیست. این وجوب مادامی که آن را نیاوری من میدانم، اما اگر آن را آوردم باز هم میدانی وجوب است؟ این را که نمیدانی. استصحاب عدم وجوب آن هم، این شک شما را از بین نمیبرد. پس بنابراین جواب این جا این است که شما درست است میدانید این واجب است اما فی الجمله میدانی واجب است.
س: یا تعیینی است یا عدل آن است.
ج: بله، یعنی این به این برمیگردد که آیا اگر من رفتم مثلاً اطعام عشرة مساکین را کردم باز هم من وجوب عتق را دارم؟ در آن صورت نمیدانم دارم.
س: شک شما ناشی شده از چیه؟ شک شما ناشی از این است که، مسبب از این است که آیا این تعیینی است یا تخییری است و به ضم وجدان به اصل ما قبل از این که عمل اطعام را انجام بدهید...
ج: آن که مُثبت میشد.
س: نه نه، همین، به همین بیانی که نفس ماهیت آن مرکبه باشد، نه آن بیانی که مفادش مفاد تعیینیت است. به آن بیان. به آن بیان، اصل سببی بر مسببی غالب است. این که شک میکنید آیا مسقط است یا مسقط نیست مسبب از تعیینیت یا تخییریت آن و این ضم وجدان به اصل ثابت کردید که تعیینی است. این شک شما مسبب است این شک. قطعاً این جا هم باید احتیاط بشود.
ج: خب حالا این کسی... من البته تتبع نکردم همین جور به ذهنم آمد که کسی این جور... تعیینی را این جور معنا بکند. ولی معهود هم نیست که کسی این جور تعیینی را معنا کرده باشد.
س: حاج آقا ضم وجدانی... نه نه اصلاً مجال...
س: مگر تعیینی معنای شرعی است؟
ج: نه وجوب تعیینی....
س: بیان ضم وجدان به اصل اصلاً....
س: ...
س: من هم حرف آقا سید را میزنم، بیان ضم وجدان با اصل همین است دیگه، یعنی جزیی از موضوع با وجدان ثابت است، جزیی هم با اصل ثابت است، کنار هم ماهیت محقق میشود، هر جا که....
ج: اگر این جور باشد.
س: همه جا، اصطلاحی که تا حالا معهود بوده....
ج: اگر این جور باشد. اما اگر بگوییم که وجوب تعیینی این است که به حده واجب میکند. همان جور که آقایان این جور تعبیر میکنند.
س: حد آن یک چیز خیلی تخیلی دست نیافتنی که نیست، تعیینیت یعنی همین، تعیینیت یعنی یک چیزی که خودش واجب است، عِدل و مسقط ندارد.
ج: نه. وجوب تعیینی این است...
س: یعنی لازم است یک معنای واجب شرعی توی آن باشد؟
ج: نه نه. معنای وجوب تعیینی چیه؟ یعنی این فعل بحده..
س: بحده یعنی چی؟ یعنی لایکون له بدلاً و لا مسقطاً.
ج: نه نه. ببینید به خصوص روی مبنای آقای خویی و امثال ایشان که وجوب تخییری بحده نیست جامع است، احد است. وجوب تعیینی بحده هست یعنی این فعل بحده به آن تعریفی که دارد. وجوب میآید روی این و آن که مولا موضوع قرار میدهد این فعل است با آن تعریفی که دارد. این میشود تعیینی. تخییری؛ معنایش عِدل قرار دادن هم نیست در واقع، معنایش این است که رو احد میرود و متعلق تکلیف احد است.
س: حاج آقا وقتی معنای آن شرعی نیست چه اهمیتی دارد و موقعی که این طوری مثل خلاف وجدان این را... وقتی معنای شرعی توی معنای ... وجود ندارد..
ج: نه آنها که نمیگویند شرعی، میگویند آن واقعیت این است.
س: نه، یعنی این نمیتواند باشد؟ این نمیتواند آن طور تحصیل کند... را، اگر شرعی نیست و این طور هم قابل تصویر است کافی است دیگه، ما چیز شرعی که نمیخواهیم اضافه کنیم. شرعی که نیست این طوری هم که قابل تصویر است.
ج: خب آن چی؟
س: نه، اصلاً شرعی دو جور...
ج: ببینید اگر شما... یک وقت میگویید اصلاً تعییناً لا معنا له الا هذا،
س: الا هذا، منظورتان... یعنی نعتی باشد؟
ج: نه. این واجب است و لم یکن. اما اگر بگویید که نه معنای نعتی.... یکی دیگر از احتمالات این است که تعیینی یعنی این. این که شما برهان بر علیه ندارید، شما فوقش این است که میگویید ما چند جور تعیینی داریم.
س: نه چه جور دیگر تصویر دارد بفرمایید؟ تعیینیت.... شما با اجمال ایجاد کردن در ناحیه تخییریت بگویید تخییریت به جامع میخورد نمیتوانید در وضوح معنای تعیینیت اشکال کنید. شما بله تخییریت به جامع بخورد، به خود عِدل بخورد سنخٌ من الوجوب، مشروطاً بترک المقید. هر جور تخییرتش ابهام هست اما در تعیینیت ایجاد ابهام نمیکند. اصلاً آقای خویی باشد، جامع واجب است بر فرض تخییریت، بنا بر فرض تعیینیت همگی متحد القول این را میگویند، آقا تعیینی یعنی چیزی که عِدلی در ناحیه سکوتش ندارد، چه بخواهد به جامع برود که احد الافراد مسقط طبیعت باشد، چه سنخٌ من الوجوب باشد، هر چه که باشد در ناحیه تخییر است، اما متحد القول این را قبول دارند که تعیینیت یعنی همین، چیزی که خودش واجب است و برای آن مسقطی، عِدلی شارع قرار نداده در مقام جعل. حالا چه میخواهد این مسقط در مقام جعل مثال آقای خویی به خاطر جعل جامع باشد، چه میخواهد سنخٌ من الوجوب باشد، فرقی نمیکند. آن اجمال در باره تخییریت است، این اجمال تسری نمیکند در ناحیه تعیینیت، تعیینیت را متحد القول این را میگویند. اگر خلافی شما سراغ دارید بتواند تعقل کند چیزی غیر از این تعیینیت بفرمایید. شما دارید از اجمال در ناحیه تخییریت میخواهد بگویید اجمال به تعیینیت میرسد که ما نمیدانیم تعیینیت چیه؟ نه.
ج: نه ما این جور نمیگوییم.
س: چه جامع باشد در تخییریت. هر چه در تخییریت بگویید، هر مبنایی قطعاً باید بگویید تعیینیت این است.
ج: چیه؟
س: که این؛ که تعیینیت یعنی وجوب خودش و لم یکن له عدلٌ، لم یکن له عدلٌ در این که عدل چه جور تصور وجوب دارد؟ بله، اقوال مختلف است، چهار تا قول است.
ج: نه آقای عزیز، ببینید یک حرف این است که ما بگوییم وجوب تعیینی مسلّم وجوب تعیینی عدل ندارد اما آیا لازمه آن چیزی است که مقوم وجوب تعیینی است یا عدل نداشتن خودش مقوم است؟
س: محقق معنا است.
س: نفهمیدم، عدل ندارد ذاتش است، یعنی چی؟ یا لازمهاش حالا هر چه بگوییم. خلاصه در معنایش است.
ج: نه.
س: حاج آقا اینهایی که دارید میگویید معنای عرفی است، شرعی که نیست.
ج: ببینید حرف سر این است که مسلّم در وجوب تعیینی عدل نیست. این مسلّم است اما به چه نحو است. این عدل نبودن لازمهاش است یا جزء آن است؟
س: محقق معنا است.
ج: مثل این که استقبال قبله، استبدار به نقطه مقابل مسلّم همراهش است اما آن لازمهاش است. حالا اگر محالاً میشد این را... کسی رو به قبله باشد استبدار به آن جا هم نداشته باشد. خب حقیقت استقبال به قبله استبدار به آن جا نیست، این است که رو به قبله باشی. حالا این جا همین است.
س: باز این مشکل را حل نمیکند.
ج: وجوب تعیینی یعنی وجوب بر روی فعل علی حده.
س: منظورتان عرفی است دیگه.
ج: بله، عرفی بله. علی حده که لازمه این این است که پس عِدل ندارد. لازمه خود معنایش این است که عدل ندارد، عدل نداشتن جز آن نیست. یا نه، وجوب تعیینی یعنی این وجوب باشد آن عدل نباشد. اگر این دومی باشد با اصل قابل اثبات است. اما اگر اولی باشد با اصل قابل اثبات نیست مسقط میشود.
س: اگر اولی باشد ما یفید فائده بگوییم کافی است؟
ج: آهان اما ما یفید فائده. منتها اگر اولی باشد لا... میخواهیم ببینیم یفید فائدته أم لا. چرا؟ چون شما که میگفتید یفید فائدته از این باب که میخواستی من را ملزم بکنی که باید این را بیاوری. میگفتی من کاری ندارم تعیینی است یا تعیینی نیست ولی تو باید این را بیاوری چون میدانستی وجوب است، جوابش را که ندادی که. خب اشکال چه میشود؟ اشکال این است که من که نمیدانم اگر آن را بیاورم باز این وجود دارد یا ندارد، برائت جاری میکنم. بعد از اتیان به آن عِدل شک دارم این وجوب دارد یا وجوب ندارد.
س: آن وقت این بیان توی قبلی نمیآید دیگه، درسته؟
ج: بله؟
س: اگر ما یفید فائدة نگوییم و بگوییم معنای تعیینی...
ج: نه، چون آن مثل تحقق موضوع است.
س: یعنی آن جا اگر عطف به واو باشد نعتی نباشد دیگه این اشکال نمیآید که ما که در هر صورت... به هر حال شک داریم وقتی آن را بیاوریم...
ج: بله، چون اثبات وجوب تعیینی میشود دیگه. شک ندارم که برائت بخواهم جاری کنم. حقیقت وجوب تعیینی همین است.
س: شیخنا الان مگر تعیینیت و تخییریت بحده و بعنوانه در ادله شرعیه که خدا بخواهد واجب بکند مگر آمده که بگوید وجب علیکم تعیینیاً و وجب علیکم تخییراً؟
ج: نه.
س: خب وقتی وجب علیکم تعیینیاً را میخواهید اثبات بکنید ما دچار اجمال مفهومی بشویم، ندانیم چه نحوی مراد شارع است، که بیاییم این حرفها را بزنیم. تعیینیت و تخییریت که این جوری نیست. تعیینیت و تخییریت چیه؟ تعیینیت و تخییریت همان چیزی است که در جاهای دیگر که واضح است آقایان وقتی میگویند این تعیینی است یعنی چ؟ یعنی مفاد ذات ماهیت آن یا لازمه ذاتش این است که مسقط ندارد، آن جا حکم به تعیینیت میکنند و در جای دیگر وقتی که مسقط دارد علی مبانی اربعه آن جا میگویند تخییریت است، درسته؟ پس تخییریت و تعیینیت یک عنوان و اسمگذاری فقها است برای دو نحو از جعل که درک میکند. درسته؟ خب این نحو از جعلی که درک میکند در تعیینیت، چه لازم بیّن باشد، چه جز خود مقومش باشد اما آن چه که درک میکنند و یحکم به آن مدرکشان که تخییریت است، این است که عدل داشته باشد، آن که عدل نداشته باشد. درسته؟ تعیینیت این است دیگه، چه لازم بیّن باشد چه....
ج: نه. این اثرش در کجا ظاهر میشود؟
س: اثرش در جایی ظاهر میشود که تعیینیت موضوع شرعی باشد و اجمال مفهوم ایجاد بشود.
ج: نه، در رابطه اصل ثابت میشود یا نمیشود؟
س: ولو شرعی هم نیست و کاری هم به شرع ندارد.
س: ببینید وقتی که میخواهیم...
ج: ببینید همین دیگه.
س: ما میخواهیم این عنوانی که فقها مسلّم وقتی که برای آنها اثبات میشد که یک چیزی خودش واجب است، مسقط هم ندارد چه به نحو ذاتش باشد، چه به لازمهاش باشد دیگه. درست به نحو لازمش هم باشد در جاهای دیگر مگر نمیگویند تعیینیت است؟ اگر لازمه هم باشد این جا میآید تخییریت....
ج: نه. یک وقتی....
س: هرچه که باشد این برای ما ثابت شده. به ضم وجدان به اصل، لازم ثابت شده است.
ج: نه. اگر لازمه باشد، اما اماره قائم شد بر وجود آن لازم یا عدم آن لازم بله. اما وقتی اماره نباشد اصل مثبت میشود دیگه.
س: نه نه. مثبت وقتی است که مفهوم ... وحدانی را ثابت بکند که لازمه عقلیه است نه جزیی که خودش نداشتن که مفهوم خود مدلول عدم جعل است. عدم جعل یعنی عدم جعل. وجوب هم کأنّ وجوب وجدانی است دو تا را که کنار هم میگذارد آن مفهوم مرکب شکل میگیرد.
ج: میدانم. حرف سر این است که مگر حتماً مفهوم مرکب است.
س: مفهوم مرکب است از یک چیز با لازمهاش، نه تقوماً.
ج: یعنی چی با لازمهاش؟ اگر لازمهاش پس بنابراین معنایش یک چیز دیگری است که این لازمهاش است.
س: آقا لازمه این که من میگویم واجب نیست به استصحاب ثابت کنید. به لازمه خودش نه لازمه لازمه، لازمه...
ج: لازمه خودش یعنی چی؟
س: یعنی خودش لازمه را اثبات میکند، خودش لازمه است.
ج: اجازه بدهید.
س: اگر میگویی لازمه، عطف به واو دیگه نیست.
ج: شما که میگویید لازم یعنی یک ماهیت را مفروض میگیرید میگویید این لازم آن است.
س: نه، این را عرض نمیکنم، عرضم این نیست. میگویم خود عدم جعل عدل، در کنار وجدان ما به وجوب شیء این لازمه است بنابر مبنایی که میگویید شاید وجوب تعیینی یعنی یک وجوبی با لازمه عدم مسقطیت. من میگویم این هم اگر باشد، این لازمه با اصل ثابت است، این هم که وجدانی است ضم این دو تا با هم دیگر....
ج: نه، پس مطلب ما را یک جور دیگری شما دریافت کردید. این لازمه یعنی این، یعنی این خودش یک مقوماتی دارد، این مقومات یک لازمه تکوینی همراهش است وقتی محقق میشود.
س: آن حرفی که شما میخواهید بگویید تعیینیت از چه باب اثبات تعیینیت میکنید؟ لسان شرعی که نیست، هر جا که بقیه جاها تعیینیت را اثبات میکنید، هر جا، هر مفهومی که... آقا صلات واجب تعیینی است درسته؟
ج: خب بله.
س: این واجب تعیینی یعنی چی؟
ج: یعنی این که شارع صلات را به حده... آن جور میگوید یعنی صلات را به حده توجه کرده حکم آورده، نه این که این و یک چیز دیگر را توجه کرده احد را انتزاع کرده حکم را آورده روی احد.
س: خب عیب ندارد، همین را، همین را ...
ج: یعنی روی این آورده، خودش را ملاحظه کرده به حده....
س: نه این که عدل داشته باشد.
ج: این ثابت نمیشود دیگه. با استصحاب آن اثبات نمیشود که این را بحده ملاحظه کرده که. ولی اگر بگویید این است که این وجوب را این جا آورده باشد آن جا نیاورده باشد، یا این جا وجوب آورده باشد آن را عدل قرار نداده باشد. این جا وجوب آورده باشد روی احد نبرده باشد که بهتر هم هست این جوری تعبیر کنیم طبق مبنای خود ایشان. خب بله این باشد آن نباشد این میشود اثبات بشود.
س: نعتی نیست دیگه.
ج: نعتی نیست. اما اگر آن جوری گفتیم خب نمیشود دیگه، میشود مثبت.
خب پس این نکته مهم این جاست که روی این جهت باید ترکیز کنیم که باز روی این حرفها آن وجوب فی الجمله است و با برائت از آن در صورتی که.... بعد دیگه البته استصحاب و همان حرفهای شیخنا الاستاد آقای حائری قدس سره که این استصحاب عدم جعل وجوب تعیینی یا عدم جعل عدل، اینها برای ما حالت سابقه ندارد. از ازل شاید شارع قرار داده. آن مسأله هم در این جا وجود دارد.
خب این چهار وجهی که در مصباح بیان فرموده بودند که عمدة الوجوه است، یک وجه آخری هم وجود دارد که محقق عراقی قدس سره در این جا اقامه فرموده. من حالا اشاره فقط به آن میکنم توضیح و تفصیل آن را فردا، بنا داشتم امروز این را مطرح کنیم آن قدری طول کشید. و آن این است که این احتمال وجوب تعیینی در این موارد طرف یک علم اجمالی است، و چون طرف علم اجمالی است اگر قائل بشویم که علم اجمالی علت تامه است و اصول در اطرافش جاری نمیشود پس منجز میشود این احتمال وجوب تعیینی باید بروی بیاوری. اگر هم قائل بشوی به مسلک اقتضا و بگویید تنجز در اثر تعارض اصول در اطراف است اگر قائل به آن هم بشوید این جا تعارض اصول در اطراف هست و باز این احتمال وجوب تعیینی میماسد، منجز میشود و باید بیاوری. پس بنابراین در این موارد حتماً باید احتیاط کرد و آن چیزی که احتمال وجوب تعیینی آن را میدهیم بیاوریم. این هم وجهی است که آقای آقا ضیاء رضوان الله علیه از بعض افاداتش استفاده میشود که حالا ببینیم چه جوابی... یعنی تقریر درست آن را بگوییم بعد ببینیم جواب دارد یا ندارد.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.