لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
بحث در ارکان علم اجمالی بود، رکن اول عبارت بود از اینکه ما علم به آن معلوم بالاجمال داشته باشیم که بحث به اینجا انجامید که اگر علم وجدانی نداریم و علم تعبدی داریم آیا اینجا هم همانطور هست یا نه؟ شهید صدر این را به دو قسم تقسیم فرمودند که تارةً آن اماره یا آن بیّنه اصلاً بر یک امر اجمالی قائم میشود، میگوید احد الکأسین متنجس است. یا اینکه بحسب روایات میفهمیم یا امارات میفهمیم که احد الصلاتین واجب است یا قصر یا تمام. این یک قسم بود که بحثش را کردیم و تمام شد بحمدالله.
قسم ثانی این بود که نه ابتداءاً بیّنه یا آن اماره به یک امر معیّن قائم میشود ولی بعداً برای ما مشتبه میشود این بود یا آن بود؟ بیّنه بر امر مجمل شهادت نداده، او گفته مثلاً این کاسه نجس است، بعد ما حالا کاسهها اینور آنور شد نمیدانیم کدام بود که او گفت. در این صورت ثانی، حکم اوضح است از صورت اول، چرا؟ برای خاطر اینکه آن کأسی که بیّنه خبر داده است به اینکه آن متنجس است قهراً در آن کأس اصل جاری نمیشود و ترخیصی در آن نیست چون معیّن است و بیّنه هم حاکم است بر اصل و آن اشکالاتی که، حکومتی که در صورت اول بود در اینجا نیست. اشکال حکومت در صورت قبل این بود که مصبشان مختلف است، اینجا مصبشان واحد است، بیّنه گفته این کأس متنجس است بنابراین استصحاب طهارت در این یا قاعدهی طهارت مثلاً در این یا برائت یا هرچه دیگر اینها محکوم به آن اصل هستند به بیاناتی که گفته شد. و حالا این مردد شده که نمیدانیم این هست یا آن هست، قهراً نه در این طرف میتوانیم اصل را جاری بکنیم نه در آن طرف؛ کلام در این است البته که این عدم جریان اصل اینجا الان در این کأس و آن کأس بهخاطر تعارض است؟ از نظر فنی باید بگوییم این اصول در این اطراف متعارض هستند؟ یا نه باید بگوییم اشتباه حجت بلا حجت است؟ توضیح مطلب این هست که جریان اصول و ادلهی اصول اینها مقید است به اینکه امارهای و حاکمی در موردی که او میخواهد جاری بشود نباشد، هرجا شک داشتی موضوع این است؛ شک داشتی و اماره نبود، امر حاکمی نبود به عنوان جامع بخواهیم حساب کنیم، امر حاکمی نبود، آنجا طاهر است یا برائت داری و یا چه و یا چه و اصول مختلف. پس موضوع این است. حالا در اینجا ما میدانیم یکی از این دوتا کأس در مثال ما که دوتا کأس فرض کردیم، میدانیم یکی از این دوتا موضوع برای جریان اصل در آن نیست، چرا؟ برای خاطر اینکه میدانیم یکی از این دوتا، اصل حاکم در آن وجود دارد، قبل از اینکه این تردد حاصل بشود اصل حاکم وجود داشت، با تردد که اصل حاکم از بین نمیرود که. نمیدانیم این کأس هست که اصل حاکم، که موضوع برای نیست در آن یا این کأس است که موضوع برای اصل در آن وجود ندارد؟ و دیگری میدانیم که او اصل حاکم در آن وجود نداشته، بیّنه چون نسبت به او شهادتی نداشته، پس موضوع اصل اینجا مشتبه شده، اشتباه حجت بلا حجت است. بنابراین از نظر فنی در این موارد باید بگوییم که ما نه اصل را در این میتوانیم جاری کنیم، نه در او و نه برای اینکه اصل در این با اصل در او تعارض میکند نه، یکیاش اصلاً اصل در آن جریان ندارد، جریان ندارد تا بخواهد تعارض کند، چون اصل حاکم دارد، تعارض در جایی است که هردو متعارض بنفسه جریان داشته باشند بعد با هم ناخوانی داشته باشند بگوییم تعارض است؛ اما در جایی که یکی از دو اصل اصلاً موضوع جریان ندارد خب، و اینجا یکی از کأسین اینجوری است که اصلاً موضوع جریان ندارد چون در کنارش اصل حاکم وجود دارد، شکی است که در کنارش اصل حاکم وجود دارد. پس بنابراین درحقیقت اصالة الطهارهی این و اصالة الطهارهی این اشتبه که یکیاش اصالة الطهارهی حجت است یکیاش غیر حجت است ...
س: اصل حاکم منظورتان چی هست استاد؟
ج: همان بیّنه
س: به آن میگوییم اصل چرا؟
ج: تعبیر اصل حالا باید گفت حاکم، وجود حاکم.
پس بنابراین فناً باید اینجا گفت که اشتباه حجت بلا حجت است، اینجور باید تعبیر بکنیم و چون اشتباه حجت بلا حجت بود و نه در این قابل اخذ است نه در این قابل اخذ است قهراً بیّنه قائم شده که نجسی در اینجا هست، نه اصل مرخص در اینجا قابل اعتماد است، نه اصل مرخص در آن طرف طرف قابل اعتماد است، بنابراین باید موافقت قطعیه بکنیم با آن و از مخالفت قطعیه هم بپرهیزیم. مثل جایی که علم وجدانی داشتیم.
س: نتیجهی این حرف دوم با نتیجهی حرف مرحوم شهید صدر یکی میشود؟ یعنی موافقت قطعیه لازم است؟
ج: بله، این حرف اصلاً مال شهید صدر است، این حرف که ایشان فرموده این حرف مال شهید صدر قدسسره است اما...
س: استاد اینجا الان اصل جاری نشد بهخاطر تعارض که نبود بهخاطر چی بود؟
ج: بله بهخاطر تعارض نبود، اشتباه حجت بلا حجت است.
س: اینجا حالا قاعدهای داریم که میگوید اینجا شما بهخاطر اشتباه حجت ....
ج: بله دیگر، وقتی که... این را میتوانیم اخذ بکنیم؟ نمیدانیم، این را میتوانیم اخذ بکنیم؟ نمیدانیم. یکی را هم لا علی التعیین هم بگوییم در آن جاری میشود که یکی لا علی التعیین این را هم نداریم، بخواهیم بگوییم آن اصل حجت در اینجا هست نمیتوانیم بگوییم، بخواهیم بگوییم اصل آن اصل حجت در اینجا هست نمیتوانیم بگوییم. بخواهیم کأس الف را مرتکب بشویم بگوییم اصل اینجا هست انشاءالله و این موردی نبوده که بیّنه در آن قائم شده، اینجور بگوییم دلیلی بر این نداریم. بیاییم بگوییم کأس ب اصل طهارت یا اصل استصحاب در اینجا هست و انشاءالله بینه راجع به این حرفی نزده بوده راجع به آن یکی زده، خب این هم دلیل ندارد. پس نه میتوانیم در این به این اصل تمسک کنیم و مرتکب بشویم و نه میتوانیم در آن به این اصل متکی بشویم ومرتکب بشویم، هیچکدام. بنابراین نه در این مأمن داریم نه در آن مأمن داریم بعد از آنکه میدانیم یکی از اینها بینه شهادت داد بخصوصه نه بجامعه، بخصوصه شهادت داد گفت این نجس است و گفت متنجس است. بنابراین اینجا مسأله روشن است.
انقلت، انقلت که ما در اینجا اصل منقح موضوع نسبت به هرکدام داریم، چون گفتیم اصول مرخصه موضوعش دوتا قید دارد؛ شک و نبود حاکم، هرکدام را که دست میزنیم نگاه میکنیم بالوجدان که شک داریم که آیا این پاک است یا نجس است، پس یک جزء موضوع بالوجدان حاصل است، جزء آخر را به اصل و استصحاب احراز میکنیم، میگوییم قبلاً که بیّنه بر نجاست این کأس قائم نشده بود، الان شک داریم قائم شده یا نه، استصحاب عدم قیام بیّنه میکنیم و یا به عبارت دیگر عدم قیام حاکم؛ پس شک داریم وجداناً، حاکم نداریم تعبداً. و لا بأس به اینکه ما این موضوع را به این شکل احراز کنیم، احراز موضوع سه جور میشود؛ تمام اجزاء بالعلم باشد، تمام اجزاء به علمی باشد، بعض اجزاء به علم باشد بعضیهایش به علمی باشد. در تمام این موارد مثلاً صلّ خلف الرجل العادل خب رجل بودنش را بالوجدان احراز کرده، عادل بودنش را به اصل، قبلاً میدانیم عادل بوده، با او همکلاس بودیم، همحجره بودیم، حالا مدتها فاصله شده نمیدانیم، استصحاب بقاء عدالت میکنیم؛ جزء موضوع بالوجدان است، جزء آخرش بالاصل است. گاهی هم هست که به هردو هست، هردو بالأصل است، مثل اینکه این کان مجتهداً و کان عادلا برای تقلید، حالا مدتها گذشته شک میکند شخص که اجتهادش باقی است یا باقی نیست؟ عدالتش باقی است یا باقی نیست؟ هردو آن را بالاصل، استصحاب بقاء اجتهاد، استصحاب بقاء عدالت میکند. گاهی هم یکیاش بالأصل یکیاش بالوجدان است مثل ما نحن فیه که در اینجا میگوییم شکش که بالوجدان داریم، با استصحاب عدم قیام بیّنه میگوییم پس بنابراین اینجا اصل جاری میکنیم میگوییم شک که داریم بیّنه قائم نشده پس اصالة الطهاره اینجا هست، اینجا هم همینجور.
جواب این است که در اینجا این دوتا استصحابها چون ینجرّ به مخالفت قطعیه، ترخیص در مخالفت قطعیه شارع، این دوتا استصحابها جاری نمیشوند و تعارض دارند. استصحاب عدم قیام بیّنه نسبت به این با استصحاب عدم قیام بیّنه نسبت به آن کأس، نتیجهی آن استصحاب این است که یجوز شربه؛ نتیجهی این یکی هم این است که یجوز شربه و اگر شارع بخواهد بگوید همین یجوز شرب هذا و هم بگوید یجوز شرب هذا، این شارع ترخیص در چی داده؟ در همان که دارد حجت بر آن قائم کرده گفته اینجا این متنجس است. بنابراین استصحابین منقحین للموضوع اینها تعارض دارند جاری نمیشوند. پس نسبت به اصول منقحهی موضوع میگوییم تعارض است، نسبت به آن اصلهایی که میخواهد در مقام جاری بشود و نسبت به موضوع نیست، نسبت به حکم موضوع است که طهارت باشد میگوییم اشتباه حجت به لاحجت است.
س: استاد تکلیف زمانی منجز است که یعنی از صفر تا صد آن یعنی از مرحلهی انشاء تا آخرین مرحله که تعیین موضوع باشد در نزد مکلف روشن باشد آنموقع تکلیف منجز است. وقتی که الان اینجا در موضوع خارجیاش که داری الان باز تکلیف ساقط است.
ج: خیلی خوب است! شما فرض این است که بیّنه گفته این کأس نجس است معین بوده آن هم؛ حالا به خدمت شما عرض شود که اشتبه علیکم، یکیاش این طرف بود آمد گفت این کأس یمینی همینجور است این طرف است، حالا بچه آمد این دوتا را اینجوری کرد نفهمیدیم مثل هم، هم هست نمیدانیم کدام است، خب موضوع که مشخص بوده، معیّن بوده، بیّنه هم که شهادت داده، این بینه هم حجت بوده، اصل حاکم هم که نداشته درست؟ اصالة الطهاره و فلان محکوم به این بوده بنابراین تکلیف مسلّم شده؛ حالا این تکلیف مسلّم شانه از آن خالی کنم به چه بیان؟ به اصل بخواهیم نه اصل در این میتوانیم جاری کنیم نه در او میتوانیم جاری کنیم چون اشتباه حجت بلا حجت است؛ بخواهیم نه حجتها را روشن کنیم به اصل منقح موضوع، اشکالش این است که اصل منقح موضوع در اینها تعارض دارد. پس بنابراین اینجا لا مناص از اینکه....
س: استاد ببخشید جایی که علم تفصیلی داریم که یکیاش نجس است بعد قاطی میشود این اشتباه حجت بلا حجت میشود؟
ج: نه، اصلاً آنجا....
س: .... بعد مخلوط میشود اشتباه حجت بلا حجت میشود؟
ج: نمیشود چرا نمیشود؟
س: اصلها کلاً موضوع ندارد دیگر
ج: بله؟
س: میگوییم که اصلها اصلاً موضوع ندارد ...
ج: نه اگر شما میدانید یکی از این کاسهها حتماً نجس است یکیاش پاک است اصول ندارید اینجا که حجت بلاحجت بخواهد باشد. آنکه قطع داشتید اصل حاکم ندارد که، ببینید آن اصل حاکم نه، این حرف در آنجا نمیآید، چون وقتی که یقین داری یکی از اینها نجس است درست؟ آنجا موضوع مرکب نیست، میدانی نجس است؛ اما در جایی که میخواهد اصل جاری باشد و بهخاطر اصل دارید میگویید آنجا موضوع مرکب میشود، آنجا از این جهت میگوییم اشتباه حجت بلاحجت است چون ...
س: نه بعدش مخلوط شده دیگر، معین بوده که نجاست ... ظرفها با هم جابهجا شده و الان معلوم نیست ...
ج: و حال میخواهید چهکار کنید آنجا؟ اشتباه حجت بلاحجت یعنی چی آنجا؟ یقین داریم این نجس بوده، حجت بلا حجت اینجا این است اصل را داریم میگوییم، یکی از اینها بیّنه داشته یکی از اینها بیّنه نداشته، آنکه بیّنه داشته خب در آن اصل جاری نمیشود چون موضوع ندارد، آن یکی که بیّنه نداشته و مشکوک بوده برای ما آن اصل داشته، حالا الان ما نمیدانیم کدام است، آن اصل موضوعدار اینجا هست یا اصل موضوعدار در آنجا هست....
س: اینجا هم همینجوری است دیگر...
ج: اما اینجا این دوتا کاسه بوده میدانیم این پاک است، میدانیم این پاک است میدانیم، حالا بعداً شک کردیم، حالا بعد که شک کردیم قهراً در اینجا تعارض میشود. بخواهیم بگوییم استصحاب طهارت این را جاری کنیم با استصحاب طهارت او؛ بخواهیم بحساب طهارت او را جاری کنیم با استصحاب طهارت این، میجنگد، بهخصوص علی مبنای کسانی که میگویند استصحاب اصل محرز است و اگر بداند یکیاش خلاف واقع است که اینجا میدانیم یکیاش خلاف واقع است تعارض میکند و جاری نمیشود.
س: نه آنجا هم بگویید که استصحاب توی یکیاش موضوع ندارد حجت نیست ....
ج: اصلاً جاری نمیشود.
س: .... موضوع دارد حجت هست هست پس اشتباه حجت ....
ج: عیب ندارد آنجا حالا شما اینجوری بگویید، بگویید اشتباه حجت بلا حجت میشود، نمیدانیم ....
س: به هر حال میخواهم بگویم که علم اجمالی هم باشد همینطوری میشود باز دوباره آن هم اشتباه حجت بلا حجت میشود دیگر همان اول کار ....
ج: بله بله.
س: این روایت مبارکهی «کل شیء حلال» تا بعینه اطلاق دارد اعم از اینکه مثلاً ما از اول یک چیزی را بعینه ندانیم یا بعداً برایمان مشتبه بشود از عینیتش خارج بشود، عینیت اطلاق ندارد که شامل اینجا هم بشود؟ ما ... بعینه نمیدانیم که یکیاش حرام ....
ج: اصل حاکم نداشته باشد.
س: آهان یعنی شما میفرمایید آن باز حاکم بر این ...
ج: بیّنه حاکم است دیگر، بیّنه حاکم است.
خب این رکن اول بود که مطلبش تمام شد. رکن دومی که برای ...
س: .... مثل آقاضیاء بگوییم جامع نیست اصلاً واقع است، علم اجمالی یا حجت اجمالی به جامع نخورده به واقع خورده، این بیانی که الان بود دومی گفتید تو بحث بالا هم میآید دیگر.
ج: چرا؟
س: یعنی همینطور که ......
ج: اینجا فرقی نمیکند شما بگویید به جامع، البته اینجا اصلاً مثال ما این است که آن حرف جامع و واقع اینجا نمیآید، اینجا از اول بواقع بوده، چون گفته این معیّن....
س: خب وقتی هم که اجمالی شهادت میدهد یکی از این دو کاسهها نجس هست، دارد میگوید درواقع نجسی وجود دارد، پس درواقع یکی از اینها که ما نمیدانیم خود بیّنه هم نمیداند...
ج: نه، میگوید آن مبنا میگوید بواقع نمیگوید، حرف آنها ...
س: دوتا مبنا هست، یکی شهید صدر میگوید جامع، یکی آقاضیا میگوید واقع؛ میخواهیم ببینیم آیا بین اینها فرق میکند توی مقام اول؟
ج: بله، بله. آثار دارد، بگوییم به واقع میخورد، بگوییم به جامع میخورد، اینها آثاری دارد که قبلاً هم عرض شده.
خب رکن دومی که محقق شهید صدر میفرماید؛ ما در تنجیز علم اجمالی به آن نیاز داریم این است که این علم اجمالی ما واقف بر جامع باشد و سرایت به فرد نکند. حالا این تعبیر البته علی بعض المبانی درست است دیگه که ما بگوییم که متعلق علم اجمالی جامع است و بعد بگوییم که از جامع سرایت به فرد نکند، روی فرد نیاید. باید یک تعبیر جامعی بکنیم که هم روی مبنایی مثل محقق نائینی تمام باشد هم مثل مبنای آقاضیاء قدس سره و آن این است که علم اجمالی ما به یک فرد سرایت نکند، نیاید روی یک فرد معین مشخص، این حالت پیدا نشود
س: چرا این را اجمالی میگوییم؟
ج: بله؟
ج: اگر بیاییم روی ... فرد مشخص دیگر اجمالی وجود ندارد. ... اگر اجمالی است دیگه فرد معین مشخص یعنی چه؟
ج: بله، بخواهیم آثار علم اجمالی را بار کنیم باید این حالت باقی بماند. تبدیل نشود به این که علم اجمالی شما سرایت به تعبیر اینها علم اجمالی شما سرایت به فرد معین
س: خروج ...
ج: بله دیگه، در حقیقت این بعضی از این موارد انحلال میشود. یعنی آن علم اجمالیِ از بین میرود دیگه، حالا فلذا فرموده است «وقوف العلم علی الجامع و عدم سرایته الی الفرد» علت آن هم روشن است. اصل این مطلب علتش روشن است برای این که اگر علم اجمالی شما آمد و متعلقش تفصیلی شد، معلوم شد این فرد است دیگر علم اجمالی نیست. میشود علم تفصیلی و قهراً احکام علم تفصیلی را خواهد داشت نه احکام علم اجمالی را، حالا این که علم اجمالی سرایت به فرد بکند خودش دارای صوری است و چند تصویر دارد.
تصویر اول این است که من ابتداءً میدانم یکی از این دو کاسهها نجس است. این جور برای من علم پیدا شده، قطرهای افتاد دیدم ولی نفهمیدم روی این کاسه افتاد یا آن کاسه افتاد؟ ابتداءً این جوری بود. بعد قرائن، شواهد، اینها قائم شد و فهمیدم اِ بله، روی این کاسه افتاده، مثلاً دیدم این رنگش عوض شده، این وزنش مثلاً بیشتر شده، و شواهد و قرائنی که برای من علم پیدا شد. پس بنابراین این جا دیگه علم اجمالی، آن که، از آن کاسه لازم نیست اجتناب بکنم. قواعد علم اجمالی میگوییم از هر دو باید اجتناب بکنی، اگر احتیاط در هر دو بکنی این جا معنا ندارد دیگه؛ بله، حدوثاً این جوری بود که من میگفتم احدالکأسین است و بر اساس قواعد علم اجمالی هم باید از آن کأس اجتناب میکردم هم از این کأس اجتناب میکردم. اما در بقاء چی شد؟ فهمیدم فقط این است. که این صورت أولی است «ان یکون العلم المتعلق بالفرد معیناً لنفس المعلوم بالاجمال» این معین نفس معلوم است که این جا میفرماید آن همین است. «بمعنا العلم بأن هذا الفرد هو نفس المعلوم الاجمالی المردد» این جوری شد. که فهمیدم آن که ابتداءً ... این همان است. این صورت اول که این جا حکم آن روشن است و در حقیقت این جا باید گفت انحلال وجدانی برای علم پیدا میشود. واقعاً علم ما منحل میشود. علم اجمالی ما واقعاً منحل میشود، تبدیل میشود به علم تفصیلی در یک طرف، حالا گاهی شکّ بدوی در طرف آخر، گاهی هم نه، علم تفصیلی به طهارت، چون میدانستم هر دو واقعاً طاهر بوده.
صورت دوم؛ این است که این علم، این قرائنی که برای من پیدا میشود معین نمیکند که حتماً همان چیزی که من ابتداءً به نحو اجمال به آن علم پیدا کردم همان در این جا واقع شده، این را مشخص نمیکند. اما چون آن معلوم بالاجمال من بلا علامت بوده، خصوصیت خاصی نداشته من احتمال میدهم همان همین باشد که الان علم به آن پیدا کردم نه چیز آخری، خب مثلاً قبلاً علم پیدا کردم به نحو اجمال که احد الکأسین به واسطه یک قطرهای که سر ساعت هشت از این جا پرید متنجس شد. بعد هم من علم پیدا کردم به این که همان سر ساعت هشت این کاسه الف یک قطرهای به آن چکید و این هم نجس شد بعداً در مقام بقاء و الان احتمال میدهم همان که آن موقع هم من خیال کردم همین شاید باشد. احتمال هم دارد غیر از این باشد ولی لعلّ همین باشد. آن هم که آن موقع من حس کردم همین باشد که الان فهمیدم آن قطره در ساعت هشت روی کاسه الف پریده، خب در این جا مثل قبل نیست که معیّن شده باشد برای من در بقاء که همان، این همانی روشن نشده به طور صد درصد، اما در عین حال احتمال میدهم او همین باشد. خب در این جا در این صورت آیا علم اجمالی منحل میشود یا منحل نمیشود؟ و وظیفه ما این است که باز بر حسب آن علم اجمالی اول از هر دو اجتناب بکنیم یا این که نه، از همین که الان به علم تفصیلی برای ما معلوم شد که این نجس است و محتمل است که این همان باشد محتمل هم هست آن هم همین باشد. این جا در حقیقت باید گفت انحلال پیش میآید. چرا؟ برای خاطر این که قوام علم اجمالی به این است که ما همیشه بتوانیم یک قضیه منفصله بگوییم. قضیه شرطیه منفصله بگوییم. بگوییم «إما هذا نجس و إما ذاک» در این صورت و در این حالت آیا این إما و إما درست است یا نه باید بگوییم «هذا الکأس نجسٌ قطعاً»؟ و آن کأس دیگر چی؟ نمیدانم. قسم حضرت عباس میتوانیم بخوریم آن کأس دیگر نجس است؟ نه. پس علم اجمالی ما هم در این جا هم چه میشود؟ در حقیقت منحل میشود چون احتمال میدهیم این نجسِ که یقین به آن پیدا کردیم همان باشد که ابتداءً موجب آن علم اجمالی من شد.
س: احتمال غیرش هم میدهید؟
ج: بله؟
س: احتمال غیرش را هم میدهید؟
ج: بله، احتمال غیر میدهیم
س: اگر احتمال غیرش را بدهیم این مساوی است با نجاست ظرف مقابل دیگه
ج: چرا؟
س: چون وقتی این نجس است
ج: یقین که نداریم. شاید همین بوده.
س: اگر نبود ... هم نبود؟
س: شاید هم نباشد
ج: شاید هم نباشد
س: خب اگر نباشد
ج: نه، ولی، ولی، ولی چی میشود؟ ولی فرقش با قبلی این است که در قبلی اصلاً میدانیم این پاک است آن نجس است. درست؟ اما این جا، این جا حتماً این نجس است. آن یکی چی؟ شاید پاک باشد شاید هم نجس باشد به خاطر این که یک نجاست دیگری غیر این بوده، پس علم اجمالی ندارید.
س: الان شما میگویید حتماً، حتماً با احتمال فرق میکند.
ج: نه، نه
س: شکّ بدوی میشود
ج: نسبت به آن یکی علم ندارم نجس است؛ درست؟ این را میدانم حتماً نجس است.
س: این را میدانم یا این که نه احتمال دارد، احتمال هم دارد نباشد؟
ج: نه، ببینید! این حتماً نجس است درست؟ این حتماً نجس است. آن قبلیِ چی؟ آن کاسه دیگر چی؟ حتماً نجس است. اگر نجاست فقط این باشد که فهمیدم این جا افتاده و احتمال هم میدهم آن همین باشد آن پاک است. اگر نه، یک نجاست دیگری بوده غیر از این؛ بله آن الان نجس است و چون نمیدانم کدام است پس قهراً شکّ میکنم که این نجس است یا نجس نیست؟ پس این جا علم تفصیلی به نجاست این پیدا میشود و شکّ بدوی به نجاست آن پیدا میشود در این موارد.
س: گفتند این قبلیت، بعد از اجمال آمد. در اجمال اولی تکلیف بر دوش شما آمد؛ یعنی ما وظیفه پیدا کردیم به اجتناب، حالا باید یک دلیل قطعی داشته باشیم که آن تکلیف را از ما ساقط کند، در مرحله اول دیگه گردنگیر ما شد این قضیه
ج: این گردنگیری حدوثاً و بقاءً دائر مدار گردنگیر کننده است. مادامی که گردنگیر کننده وجود دارد آره، اگر گردنگیر کننده از بین رفت، دیگه به چه دلیل شما گردنگیرتان است؟ حدوثاً و بقاءً ما علت میخواهیم درست؟ در حدوث بله، قبل از این که این علمِ برای شما پیدا بشود خب بله، میگفتید یا این است یا این است، اصل در این و اصل در این تعارض میکنند از بین میروند؛ من مأمّن ندارم پس باید انجام بدهم. پس باید احتیاط بکنم. این درست!
س: همان احتیاطِ الان باقی است، از بین که نرفته، آن وقت هم... هر جایی ما علم اجمالی پیدا کردیم میتوانیم یک جای آن را نجس بکنیم.
س: بعد بگوییم از آن طرف هم رها شده دیگه
س: احتمال بدهیم
ج: این فرمایش شما فرمایش عجیبی شد. این که من علم اجمالی دارم یک طرفی را نجس بکنم؛ این که آن نجاست قبلیِ نیست که، احتمال نمیدهم آن باشد که گرچه جدید است.
س: آخه منم احتمال میدهم. یقین ندارم که
ج: نه، نه، قبلاً که میدانستی که بالاخره آن نجاست قبلیِ یک وظیفه به گردن شما آورد. حالا این یک بحثی میشود إن شاءالله بعداً خواهد آمد این که اگر در مقام بقاء یکی از اینها این جوری شد. آیا این جا آن علم اجمالی قبلی از اثر میافتد یا از اثر نمیافتد؟ اما انحلال این جا که شما میفرمایید، این جا آن علم اجمالی قبل منحل نمیشود نسبت به آن نجاست؛ اما این جا این مثالی که زدیم همان نجاست قبل احتمال دارد همین باشد.
س: یعنی قرائنی آمد که تأیید کرد که آن نجاست
ج: احتمال میدهیم. بله، بله، در این جا این جوری است دیگه، صورت دوم این است که قبلاً فهمیدم یک قطرهای این جا افتاده، سر ساعت هشت یک قطرهای افتاده این جا ولی نفهمیدم به کدام بود؟ بعداً ساعت ده برای من روشن شد، برای من روشن شد که این سر ساعت هشت یک قطرهای این جا افتاده و احتمال میدهم همان که آن وقت درست ندیدم و چشمهایم درست متوجه نشد لعلّ همین بوده که الان برای من روشن شد توی این کأس الف افتاده،
س: پس آن یکی دیگه قطعاً پاک است دیگه؟
س: دو تا قطره افتاده؟
ج: نه، یک قطره بوده، نه احتمال میدهم یک، احتمال هم هست دو تا قطره بوده؛ ولی احتمال میدهم آن وقت درست حواسم جمع نبوده، چشمهایم درست ندیده، این که بعداً فهمیدم؛ همان ساعت هشت افتاده توی کأس الف؛ این همان بوده نه چیز جداگانهای، احتمال هم میدهم چیز جداگانهای بوده،
س: حاج آقا، مناط فرمایش شما... فرمودید؛ تقریر فرمایش... فرمودید که انحلال؛ یک وقتهایی... انحلال پیش میآید؛ به خاطر این که ... علم اجمالی به این یک قضیه منفصله إمایی است این در هر دو طرف إما صادق باشد.
ج: بله، نسبت به همان نجاسات
س: نسبت به همان؛ اما این جا چون نسبت به احد از اطراف إما نیست بلکه یقین است پس قوام قضیه علم اجمالی و قضیه منفصله به هم میخورد چون میدانیم که این نجس شده؛ درست است؟
ج: نه، چون فقط میدانیم نجس شده، نه،
س: میدانیم این نجس است؛ حالا نمیدانیم قبلی هم همین بوده یا یکی دیگه بوده؟ ولی میدانیم خلاصه این نجس است پس قوام قضیه علم اجمالی ما که قضیه منفصله است به هم خورده؛ اگر این مناط است حرف سید درست است؛ میگوید ... قبلاً فرمایش ... میفرمودید در بحث وجوب موافقت قطعیه فرمودید اگر یکی از اطراف را ما ... بعدش بفهمیم که نجس است یا خودمان نجس کنیم آیا تکلیف برداشته میشود یا نه؟ بحثش قبلاً گذشت دیگه؛ در وجوب موافقت قطعیه که آقای خوئی فرمودند که آن اصولی که میخواهند جاری بشوند الان در طرف ب همان اصولی هستند که از اول تعارض کردند، تساقط کردند. الان نمیتواند جاری بشود بعد از یک علم جدیدی
ج: نه، آن جا
س: چون که در آن جا علم اجمالی قوامش به هم خورده...
ج: نه، در آن مثال ما آن نجاست قبلی همین جور إما در بارهاش باقی است چون نجاست جدیدی است
س: المتنجس که لا ینتجس ثانیاً.
ج: نه
س: حاج آقا، الان بقاءً در مورد این دوتا طرف نمیتوانید بگویید علم اجمالی دارم. بقاء است، بقاء علم اجمالی در الان چون متنجس لا یتنجس ثانیاً، خلاصه این الان نمیتوانید بگویید قطعاً إما این إما آن نه، میگویی یک طرف قطعاً نجس است طرف دوم مشکوک است و قوام علم اجمالی و قضیه منفصله به هم خورده، اگر این مناط است؛ این مناط توی قبلی...
ج: اولاً حالا المتنجس یتنجس؛ اما اگر آثارش مختلف باشد، مثلاً قبلاً میدانیم یکی از این دوتا خون در آن افتاده، از این دوتا لباسها ملاقات با خون کرده که در خون به مره واحده پاک میشود. بعداً فهمیدیم که بولی شد، یکی از این لباسها فهمیدیم بولی شد.
س: این جا دیگه از بقاء هم خارج است
ج: نه، نجاست
س: به خاطر این که شما دارید میفرمایید احتمال دارد آن چیزی که بوده همان ...
ج: نه، در آن مثال دارم میگویم آن جاها میگویم که شما بگویید اگر این جوری هست، کسی بیاید بگوید آقا اگر این جوری است ما یک حیلهای همیشه به کار میبریم. در اطراف علم اجمالی میآییم یک حیله به کار میبریم. یکی از آن دو را نجس قطعی میکنیم میگوییم پس بقیهاش راحت
س: این جا خروج از کلام است حاج آقا
ج: میگویم که این؛ این مربوط به بحث ما در این جا نیست که ما بیاییم عمداً حیله به کار ببریم بگوییم یکی را حرام، حرام قطعی میکنیم یا نجس قطعی میکنیم؛ پس بگوییم بقیهاش اشکال ندارد. نه.
س: ... علم اجمالی هست؛ این نسبت به آثار مختصه به آن علم اجمالی مثلاً فرض کنید بول یک آثار مضاعفی بر نجاست با دم دارد. این نسبت به آن آثار مختصه ...منحل نشده، این جوابش این است. این که از ما نحن فیه خارج است. ما نحن فیه این است که یک جایی به همان آثار خارج میشود.
ج: این حالا مبانیاش مختلف است. ببینید این که آیا المتنجس لا یتنجس ثانیاً؛ ممکن است بگویید که بله، یتنجس ثانیاً به دلیل همین که آثار مترتب... اگر نجاست بولیه نیامده برای چه میگویید؟ یا این که نه، آقای خوئی فرموده است که نه، اصلاً این آثار مال نجاست نیست، مال ملاقات با بول است و این «لاق البول ولو لم یتنجس ثانیاً» حالا علی ای حال اینها مختلط میشود علی طبق مبانی مختلطی که وجود دارد. حالا این جا حرف سر این است. حالا تتمه کلام میماند برای فردا که این صورت که من در ثانیالحال علم پیدا کردم به نجاست، در مثال ما به نجاست این فرد، فرد معین و نحتمل که آن نجاست قبلی که به نحو علم اجمالی علم به آن پیدا کردم همین باشد که الان بالتفصیل فهمیدم. آیا در این جا انحلال علم پیش میآید یا نه؟ شهید صدر این جا میفرماید این جا انحلال پیش میآید. نظر شریف ایشان این است که انحلال پیش میآید. حالا باز توضیح و تحقیقش إن شاءالله میماند برای فردا.
وصلی الله علی محمد و آل محمد.