لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
بحث در ارکان تنجیز علم اجمالی بود، رکن دوم فرمودند این هست که علم اجمالی پایدار باشد، باقی باشد و در مقام بقاء منحل نشود. موارد انحلال علم اجمالی حالا یا قطعاً یا احتمالاً ایشان چهار صورت میفرمایند که وجود دارد که بعداً خواهیم گفت که بیش از چهارتا هست ولی ایشان چهار صورت میفرمایند.
انحلال علم اجمالی به این پیش میآید که بعد از اینکه ما علم اجمالی پیدا کردیم به یک طرف، به یک فرد علم تفصیلی پیدا میکنیم و این علم تفصیلی موجب میشود در مواردی یا همهی موارد که آن علم اجمالی از بین برود. حالا این خودش دارای همان چهار صورتی که ایشان فرمودند هست که یکی یکی باید مورد بررسی قرار بدهیم. صورت اول این است که علم اجمالی ابتداءاً پیدا کرده حالا یا در شبهات حکمیه یا در شبهات موضوعیه و بعد علم تفصیلی به فرد پیدا کرد و یقین پیدا کرد که همین فرد، همین موجب آن علم اجمالی شده بوده و چیز دیگری وجود ندارد. مثلاً فقیهی بدواً شک میکند که در فلان سفر که یک طرفش کمتر از چهار فرسخ باشد یا رفتش یا برگشتش این نماز قصر است یا تمام است؟ خب علم اجمالی دارد از باب اینکه الصلاة لا تسقط بحالٍ اینجا بالاخره یا قصر واجب است یا تمام واجب است، این یک علم اجمالی پیدا میکند. بعد مراجعه به ادله میکند و یقین پیدا میکند که مثلاً تمام است در این صورت، خب در اینجا وقتی یقین پیدا کرد که تمام است، واقعاً حقیقتاً آن علم اجمالی قبل چی میشود؟ منحل میشود از بین میرود و این میتواند دیگر یعنی اکتفاء به خواندن تمام میکند و دیگر لازم نیست قصر را هم بیاورد در این صورت، البته مثال در جایی است که میگوییم نه اینکه اماره پیدا میکند بر تمام، قطع پیدا میکند که حکم در این صورت تمام است اما اماره میشود صورت چهارم؛ اینجا نه، واقعاً میفهمد حکم خدا در این واقعه خدای متعال تمام است.
س: قرینهی وجدانی هم میشود ...
ج: بله ضمّ قرائن، هرچه مجموعاً میفهمد یقین پیدا میکند که حکم در این صورت تمام هست یا قصر هست حالا.
خب در اینجا واقعاً علم اجمالی او منحل میشود و از بین میرود دیگر، الان نمیتواند بگوید إما قصر واجب است و إما تمام واجب است، إما إما ندارد، میدانم تمام واجب است و میدانم قصر واجب نیست، چون فرض این است که به قطع رسیده است.
یا در شبهات موضوعیه مثلاً این میداند یا به زید بدهکار است یا به عمرو، یقین دارد، بالاخره هم از این مغازه جنس میخریده هم از آن مغازه جنس میخریده، طلبه هم بوده که معمولاً به نسیه حالا.....
س: تقید داشته ...
ج: نه خب نداشته دیگر حالا بالاخره، ما از این چیزها خیلی دیدیم در جوانی....
خب اینجور که یا از این یا از آن، بعد رفت دفترش را نگاه کرد دید که بله از زید بوده، خب ابتداءاً علم اجمالی داشت که یا از زید یا از عمرو، بعد رفت توی دفترش نگاه کرد یقین پیدا کرد، آنجا قشنگ مینوشته همیشه، درست یقین دارد که بله. یا سندهای خریدش را نگاه کرد دید که بله این همه سندها از این است از آن اصلاً چیزی نخریده. خب اینجا علم اجمالی اول داشت که یا بدهکار به زید است یا بدهکار به عمرو است اما بعداً یقین پیدا کرد که بدهکار به زید است و به عمرو بدهکار نیست که این در شبهات موضوعیه، خب اینجا هم انحلال هست. و همینطور مثالی که حالا ایشان زدند این است که یکی از کأسین متنجس شده بعد فهمید که این است و آن چیزی که یقین پیدا کرده هم این بوده، یعنی قطرهای چکید و بعد فهمید در این چکیده بوده آن قطرهای که موجب علم اجمالی شده بوده. این صورت قدر مسلّم از صور انحلال است که احدی در این حرفی ندارد که این جا انحلال هست و علم اجمالی منحل میشود و لا اشکال فیه.
صورت دوم به حسب ترتیب ایشان حالا این است که ابتداءاً علم اجمالی پیدا میکند مثل اینکه علم پیدا میکند انسانی وارد مسجد شد، انسانی وارد خانه شد، این علم را پیدا کرد. انسان، این انسان هم هیچ قید و بندی ندارد، خصوصیتی در آن نیست، یک ویژگیِ خاصی برای آن انسان نه، ذات الانسان، انسان، وارد منزل شد، وارد خانه شد. بعد یقین پیدا میکند زید وارد شد میبیند، میبیند زید وارد شد که قهراً انطباق آن معلوم بالاجمال آن انسان و این زید که دید وارد شده این انطباق او محتمل است یا میشود بر او منطبق بشود. آیا در اینجا علم اجمالی منحل میشود یا نمیشود؟ که ابتداءاً علم اجمالی پیدا میکند به یک امر جامعی، مرددی که آن امر جامع مردد هیچ قیدی، ویژگیای، خصوصیتی ندارد که مانع بشود از انطباق آن معلوم بالاجمال بر اینکه معلوم بالتفصیل شده، خصوصیت اینجوری ندارد. آیا در اینجا انحلال علم اجمالی پیش میآید یا نمیآید؟ حالا قبل از اینکه اینجا بگوییم پیش میآید یا نمیآید برای اینکه این صورت روشنتر بشود صورت سوم را هم بیان کنیم بعد برگردیم به این صورت دوم.
صورت سوم این است که علم اجمالی پیدا کرده بعد هم به یک فرد علم پیدا کرد ولی آن علم معلوم بالاجمال دارای ویژگی است که احتمال میدهد آن ویژگیِ مانع بشود از صدق آن معلوم بالاجمال و تطبیق آن معلوم بالاجمال بر این فرد معلوم بالتفصیل. مثلاً میداند به قول ایشان یک انسان طویل القامهای وارد بیت شد، وارد مسجد شد، پس آن جامع یک قید دارد، خصوصیتی دارد طویل القامة است. بعد یقین پیدا کرد زید وارد شده اما نمیداند این زید طویل القامه است یا نیست؟ اگر زید طویل القامه باشد خب آن جامع میتواند بر این منطبق باشد، اما اگر زیدی که وارد شده قصیر القامه باشد خب بر این منطبق نمیشود دیگر. این صورت سوم است.
صورت دوم این است که نه این جور مانعی وجود ندارد، یک قیدی که احتمال بدهیم مانع بشود از انطباقش در این تفصیلی در آن صورت دوم وجود ندارد، ذات الانسان، یک آدم، هیچ قیدی ندارد؛ اما این دومی آدمی که یک قید دارد بود، آدمی که طویل القامه هست و این را نمیداند الان طویل القامه هست یا نه؟
اما صورت ثانیه که روشن شد حالا صورتش چیست، وَقَع الکلام شدیداً بین الاعلام بر اینکه آیا انحلال در اینجا هست یا نیست؟ محقق نائینی علی ما نُسب الیه فرموده است که انحلال است و اقام علیه براهین. محقق آقاضیاء فرموده است که اینجا انحلال نیست و اقام علیه براهین و ادله. بعضی هم تفصیل دادند که سببش واحد باشد، سببش واحد نباشد، تفصیل دادند. خود شهید صدر در بحث خارجشان که حالا در بحوث اینها ضبط شده بیشتر، این دوره توی مباحث اینجوری نبود، اینها توی بحوث بوده، هفت هشت صفحه یا بیشتر معطل این مسأله شدند، خیلی هم حرفها حرفهای معقّد و پیچیدهای است در اینجا. اینجا در این کتاب حالا دراسی میفرمایند که و الصحیح هنا انحلال است. در بحوث علیالظاهر تفصیل میدهند اما اینجا میفرمایند و الصحیح هنا انحلال هست. یعنی درست است شما اول علم پیدا کردی که یک آدمی وارد اینجا شده، یا در مثال دیگر شما میدانی که به زید بدهکاری، البته قیودی نداری بدهکاری راجع به چیست، بدهکار؛ حالا جنسی از او خریدم به نسیه بدهکارم، قرض از او گرفتم بدهکارم، چیزی از او تلف کردم بدهکارم، هیچی، بدهکارم، این را میدانی، قید و میدی ندارد. بعد فهمیدی که بله یک جنسی از او به نسیه خریدی، همین. آیا اینجا آن بدهکاریِ انحلال پیدا میکند؟ که بله همین است بدهکاری من، همین را بپردازم دیگر لازم نیست آن اطراف دیگر که حالا مراعات کنم آنها را همین.
س: البته احتمال میدهد که آن همان است...
ج: بله، حالا این همین اینجا صحبت سر این است که ...
شهید صدر میفرمایند که اینجا انحلال است و آن جامعی که به علم اجمالی معلوم بالاجمالش بوده است آن جامع خب چون هیچ قید و بندی ندارد قابل انطباق بر این هست، آن دَین است خب این هم دین است، انسان خب زید انسان است هیچ قید و بندی که نداشته که. چرا میگوییم انحلال است در اینجا؟ یک دلیل سادهی واضح دارد حالا به آن دلیلهای چیز کار نداریم، دلیلش این است که آقا شما به وجدانت که مراجعه میکنی میبینی الان نسبت به اینکه زید وارد شده علم تفصیلی داری در آن مثال، نسبت به این دین از باب نسیه علم وجدانی داری، الان باز هم علم وجدانی داری که شما یا این را بدهکاری یا از باب طلب یا از باب قرض گرفتن و وام گرفتن از او، علم داری واقعاً یا نه، الان این را میدانی هست آنها را هم شک داری، شاید باشد شاید نباشد. به وجدان اینها امور وجدانی است دیگر، آدم گاهی برای امور وجدانی حالا خواستند اقامهی برهان بکنند کار را سخت کردند، امور وجدانی، انسان به علم خودش علم حضوری دارد دیگر، خب ما به خودمان مراجعه میکنیم ببینیم در این حالت ما میگوییم یا این یا آن یا میگویید این حتماً؟
س: هردوتا ممکن است ...
ج: نه، حالا میگوید این حتماً.
همین که طرف علم بود سابقاً قبل از اینکه من متوجه بشوم، این علم جدید تفصیلی را پیدا کنم قبلاً چی میگفتم؟ میگفتم من به این آقا بدهکارم و این بدهکاری ممکن است در لباس نسیه باشد، یعنی آن جامع ممکن است در این لباس باشد، ممکن است در لباس وام باشد، ممکن است در لباس اتلاف شیءای از او باشد، اینجور بود دیگر. الان میگویم ممکن است این باشد ممکن این نباشد، این که حتماً هست...
س: بدهکار که هست.
ج: اینکه حتماً هستی، نمیتوانی بگویی إما هذا و إما ذاک و إما؛ این را که میدانم هست، آیا الان یقین دارم علاوه بر این آنها هم لعل باشد؟ لعل آره، ولی حتماً هست؟ علم پس ندارد. احتمال میدهم آن هم باشد ولی الان دیگر علم ندارم. این را میدانم .....
س: علم اجمالی هنوز هست....
ج: هنوز هست؟
س: آره همان لعلی که میگوییم ....
ج: هنوز هست که میگویید إما هذا، إما هذا، إما هذا؟ إما هذا، إما هذا، إما هذا؟ إما ندارد، إما یعنی علی سبیل تردید است یعنی یا این است یا این نیست آن است، یا این نیست آن است یا آن نیست این است، اینجوری است دیگر. الان دیگر میتوانی بگویی یا این نیست، این نسیه نیست و آن یکی از آن دوتا است؟ نمیتوانی اینجوری بگویی. پس بنابراین اینجا وقتی به وجدان مراجعه میکنیم میبینیم که نه ....
س: نمیتوانیم بگوییم بهخاطر انحلال آن علم نیست، اگر بهخاطر انحلال آن بود بله درست است ولی این بهخاطر یک عارض و یک چیز دیگر است یعنی ....
ج: عجب! اگر آن علم باشد، علم اجمالی یعنی همین، حقیقت دیگری، واقعیت دیگری جز این ندارد که.
خب در اینجا پس بنابراین آن علم اجمالی شما یتبدل که تبدّل هم که میگوییم درحقیقت تسامح است، مسامحهی در تعبیر است؛ بلکه او منتفی میشود یک جور دیگری در نفس حاصل میشود و آنکه میدانم این را، این بدهکاری را میدانم نسبت به آن بدهکاریها شک دارم. پس اینجا گفته میشود که انحلال پیدا میکند به علم تفصیلی و شک بدوی. خب اینکه میدانم این بدهکاری است باید بروم بدهم نسبت به اینکه آیا چیزی تلف کردم یا نه؟ برائت جاری میکنم، نسبت اینکه قرض از او گرفتم یا نه؟ آیا شما بالوجدان اینجا اگر آدم وسواس نباشد، اینجا علاوه بر اینکه آن بدهکاریِ نسیه را میروید میپردازید میگویید خب لعل صد هزار تومان هم وام از او گرفته باشم علم اجمالی دارم بروم این صد هزار تومان را هم بدهم یا راضیاش کنم یا بپردازم؟ شاید هم مثلاً هم حجره بودیم کتابش را تلف کرده باشم یا قوریاش را شکستم یا فلان، این هم بهخاطر این بروم بدهم؟ یا میگویی آقا من این را میدانم آن را هم نمیدانم، این برائت است. به صرافت نفس آدم این جا چه میگوید؟
س: برائت
ج: درست؟
س: ......
ج: حالا شما اینجا چی میگویید؟ اینجا که به ضررتان است چی میگویید؟ تا حالا به نفعتان، اینجا که به ضررتان است چی .....
س: ..... اگر برعکس باشد شک کنی صد هزار تومان از او میگیرم و نقدی، یک پانصد تومان هم وام داشته، اینجا صرافت نفس ما میگوییم نه، احتیاطاً میرویم از او میگیریم.
ج: آنجا که آن علم اجمالی که منجز نیست که. بالاخره آن علم اجمالی چی؟ یا من صد تومان از او طلبکارم یا پانصد تومان، خب صد تومان یقین داری، پانصد آنجا اقل و اکثر است دیگر، آنجا نسبت به صد تومان قدر یقین داری نسبت به مازاد بر صد تومان شک داری...
س: .... وام دیگری که به او داده ....
ج: این یا وامِ را میدانم، وام دیگر را چی؟ نمیدانم، وام دیگر را نمیدانم، پس بنابراین بیش از این وامی که میدانم بروم مطالبه کنم از او؟
حالا اگر شما بخواهید خمس بدهید همینجا، میگویید خب آن وام را از او میخواهم دیگر باید تخمیس کنم؟ نه میخواهم آن وام را میخواهم پس واجبالحج هستم، اگر آن وام باشد مستطیع هستم، اینجور میگویید یا میگویید نه، این وام را دارم مسلّم است خیلی خب، اما آن وامِ الان شک بدوی دارم نسبت به او که هست یا نیست. پس بنابراین اینجا ایشان به این کلمهی واحدهای که عرض کردم راجع به این هفت هشت صفحه در بحوث استدلالهای آن طرف، استدلالهای این طرف، استدلالهایی که خلاصه حالا عرض کردم فهمش هم قابل ملاحظه هست و گاهی باید هفت هشت بار انسان مطالعه کند تا ببیند چی میخواهد به آن آقا بگوید.
س: شیخنا الجلیل و لکن علی ضوء ما تفضلتم به سوال استفهام ... اذا لاحظنا عنوانا جامعا مع وسع المتعلق ان التردد موجود و اذا اخذنا متعلق لوحده مثلا الان متعلق ... و هو النجاسة فنقول هل ... نقول نعم ما موجود التردد ... عنوان المتعلق إما هذا النجس إما هذا نجس صحیح نعلم ان هذا النجس نشک ... و لکن لو اخذنا إما هذا النجس بقید ان یکون منطبقا للجامع نعم التردد یکون موجود لم یرتفع شیخنا الجلیل لانه اصلا لبقاء الشک فی الطرف الآخر ناشئ من کونه منطبقا للجامع مما یعنی الطرف الاخر کذالک نشک فیه هذا علی ضوء ما تفضلتم.
ج: بله، ببینید این درست است که من یقین ندارم، نمیتوانم بگویم حتماً، مثل صورت أولی نیست، در صورت أولی یقین دارم آن جامع در ضمن است و یقین دارم جامع در آن نیست، در این صورت ثانیه احتمال میدهم که بله آن جامع در ضمن او باشد ولی این احتمال است، دیگر الان علم ندارم که یا این جا است یا آن جا است؛ بله این از اطراف علم خارج شد؛ این مورد از اطراف این إما، إماها خارج شد چون یقین دارم. همین که این از اطراف خارج شد و یقین دارم که این جا هست دیگه الان نسبت به آنها نمیتوانم إما، إما به کار ببرم؛ یعنی بگویم الان در صفحه نفس من الان علم وجود دارد به این که یک طلبکاری در آن جا هست یا یک نجاستی در آن جا وجود دارد، در امثله مختلف به حسب هر مثالی. آیا وقتی مراجعه به صفحه نفس میکنم وجداناً؛ در صفحه نفس این علم را میبینم که علاوه بر این علم تفصیلی که الان راجع به این پیدا کردم همراه با این، در کنار این، مع این یک علم دیگری به جامعی که مردد است در این است یا آنها؟ یا نه، دیگه من چنین علمی ندارم؟ الان در مقام بقاء آن علم اجمالیِ هم پرید و چی پیدا شد؟ علم تفصیلی به این و شکّ بدوی نسبت به آن دیگریها. آقای نائینی میفرماید این جوری است. آقای صدر در این جا، در این کتاب میفرماید همین جور است. آقای آقاضیاء قدس سره میفرماید نه، این جاها انحلال نیست و هنوز شما علم اجمالیِ را داری و منحل نشده، خب این حکم صورت ثانیه که علیالاقوی گفتیم صورت ثانیه، حق با آقای نائینی است. به حسب حالا آن چه ما به وجدان مراجعه میکنیم میبینیم که باید گفت چنین علم اجمالی در مقام بقاء دیگه برای ما کأنّ نیست.
و اما صورت ثالثه:
س: جواب ایشان داده نشد. ایشان میگوید همچنان میگوییم آن عنوان جامعی که علم داشته هم همین الان یا منطبق است بر این یا منطبق است بر آن، انطباقش را ایشان سؤال کرد. مگر این که شما جواب را عوض کنی، و الا شما همان را تکرار فرمودید. الان انطباق آن بر این را هم....
ج: ببینید؛ گفتیم اینها امور وجدانی است، گفتیم راجع نفسک، مراجعه به نفس که دارید میکنید احتمال انطباق بر آنها هم داده میشود؛ درست است. ولی الان فقط احتمال الانطباق است ولی این که الان در ثانیالحال دیگه آن که بگویی یا این یا این یا این از بین رفت، این را دیگر نمیتوانی بگویی یا این؛ یعنی این حتماً هست و ممکن است همان این باشد و ممکن است همان....
س: سؤالش این بود که این که هست نه به عنوان این که منطبقعلیه آن است. این هست، هست ولی ممکن است
ج: نه هست چیز جدا، میدانیم
س: جامع از ... ایجاد میشود
ج: نه، نه، چیز جدا.
س: استاد این جا ... انحلال هست ولی انحلال به خاطر سرایت علم به فرد نیست بلکه به خاطر خروج یکی از اطراف است. یعنی چون من الان علم پیدا کردم به یک طرف؛ این باعث شد یک طرف خارج بشود؛ علم اجمالی منحل بشود. نه به خاطر این که علم اجمالی سرایت کرده به فرد
ج: اصلاً توجه بفرمایید؛ این سرایت و این حرفها، اینها مسامحه در تعبیر است. اصلاً سرایت معنا ندارد. توجه فرمودید؟ چون علم به متعلقش قائم است نمیشود این متعلقِ از بین برود علمِ باقی بماند برود یک جای دیگر، آن علمِ یعنی این که میگوییم یعنی در حقیقت آن از بین میرود یک علم جدیدی حادث میَشود. و الا علم من معنا ندارد این متعلقش را از دست بدهد بعد به یک متعلق دیگر بچسبد. علم این جوری نیست چون امور ذاتی تعلق است. معنا ندارد که، این تعلقش را از این دست بدهد آن وقت سرش را بگرداند بیاید به این بچسبد. این جوری که نیست که علم؛ این در حقیقت اگر گفته میشود مسامحه در تعبیر است که میگوییم خب کأنّ از آن سرایت میکند به این و الا علم بر همان متعلقش واقف است؛ از آن هم سرایت به جای دیگر نمیکند. این در حقیقت در این موارد آن منتفی میشود و یک علم دیگری در نفس حادث میشود و پیدا میشود.
س: حاج آقا، دقیقتر نیست که بگوییم علم اجمالی ما با این علم جدید تبدیل شد به علم تفصیلی؛ این جا ما یک شکّ اجمالی داریم نه یک شکّ بدوی، دوستان شکّ اجمالی را هنوز توی ذهنشان پیدا میکنند و میگویند...
ج: ببینید؛ شکّ بدوی که میگوییم یعنی دیگه اطراف علم اجمالی نیست. شکّ بدوی در قبال شکّ در اطراف علم اجمالی است. میگوییم دیگه یعنی شکّ بدوی یعنی اطراف علم اجمالی نیست. یعنی علم اجمالی دیگه نداریم. البته بله این شکِّ خودش اجمال دارد که این است یا این است به این معنا،
س: استاد احتمال دارد آن واقع بدهکاری دو جزء داشته باشد هم وام هم نسیه، حالا شما علم اجمالیتان چهار طرف دارد. اما آن هم وام است هم نسیه؛ الان شما علم پیدا کردید نسیه
ج: نه، این جوری بود، اصل یک بدهکاری را میدانم؛ هیچ قید و میدی ندارد. میدانم بدهکاری است اما منشأ این بدهکاری چیست؟ این است، این است، این است، حالا فهمیدم که، دقت کردم، فحص کردم یقین کردم نسیه از او گرفتم، نسیه گرفتم و نپرداختم. خب، الان آیا که آن بدهکاری هم که یقین پیدا کردم علاوه بر این نبود، ذات بدهکاری بود و محتمل است که همین فقط باشد. همین که الان یقین به آن پیدا کردم. آیا وقتی به نفس مراجعه میکند شخص، الان خودش را این جا میگوید خب من باید نسبت به آنها را هم بدهکار بداند یعنی احتیاط کند یا نه میگوید خب این است دیگه آنها را نمیدانم برائت جاری میکنم؟
س: استاد بستگی دارد
ج: نفس چه کار میکند این جا؟
س: تعدد بدهکاری را برای خودش قائل هست یا نه؟
ج: بله؟
س: جنس ...
ج: نه، جنس، جنس
س: خب جنس یعنی تعدد هم ممکن است بردارد دیگه، آقا من ممکن است دهتا
ج: بله، پس، ولی علم ندارد به این دیگه؛ شکّ دارد. حرف سر همین است که آیا علم اجمالی دارد الان هم؟ که اگر علم اجمالی داشته باشد، من اگر علم جمالی دارم یا به زید بدهکار هستم یا عمرو یا خالد؛ باید چه کار کنم؟ الان از شما مسئله سؤال میکنند؛ میگوید آقا من میدانم یا به این قصابی بدهکار هستم یا به آن نانوایی بدهکار هستم یا به این عطاری، شما جواب چه میدهید؟
س: به همه آنها باید پول را
ج: میگویی یا همه را باید راضی کنی یا به همه بپردازی. حالا اگر این جوری شد، فهمیدی بدهکاری به یکی از این سهتا داری و یقین کردی به نانوایی است، حالا باید به قصاب هم بروی راضی بکنی او را یا به او بپردازی؟ عطاری را هم همین جور؟ میگوید نه دیگه، میگوید آنها شکّ بدوی است برائت جاری میکنم.
س: حاج آقا، پس چرا هنوز احتمال میدهی که غیر از این نانوایی به عطاری و قصابی هم ممکن است بدهکار باشی؟
ج: احتمال که... پس چرا ندارد احتمال میدهم. احتمال میدهم چون آن جنس بوده، چون جنس بدهکاری منشأش را که من نمیدانم چیست.
س: پس آن علمِ ...
ج: خیلی خب همین نه ولی الان در نفس من باقی است؟ آن جنس بدهکاری لعلّ خرید گوشت بوده نسیتاً، لعلّ خرید ماست و پنیر بوده و لعلّ خرید نان بوده، الان که فهمیدم نان خریدم نسبت به آنها چیه؟ باز هم باید بگویم که خب این را که میدانم، آنها را هم که میگویم شکّ دارم.
شما این جا اگر بتوانید منبهاتی اقامه بکنید. حالا هم یک استدلالات... مراجعه بفرمایید؛ حالا من دیگه چون عرض کردم به اندازهای که شهید صدر در دروس مطرح کرده و الا این، بخواهی اینها را دنبال بکنی، حرفهایی که تک تک این آقایان زدند؛ نقض و ابرام و حرفهایی که آقای شاهرودی خدا رحمتشان کند تعلیقه زدند به کلمات مرحوم استادشان، این خیلی طولانی است این مبحث، ولی آن جان کلام و آن که آدم میتواند به آن در نهایت آرامش قلب پیدا بکند همین مسئله وجدانی است چون انسان نسبت به علوم خودش علم حضوری دارد دیگه، به نفس که مراجعه میکند میبیند چیه.
اما حالا صورت سوم؛
در صورت سوم شهید صدر میفرماید (این جا هم اختلافی است ولی اختلاف و بحث آن به اندازه صورت دوم نیست) صورت دوم معرکة الآراء است که گفتم هفت هشت صفحه ایشان معطل شدند؛ اما در صورت سوم نه، این جا هم اختلافی است که انحلال هست یا انحلال نیست؟ شهید صدر میفرماید این جا انحلال نیست. چرا؟ برای این که در این جا انطباق آن معلوم بالاجمال و صلاحیت انطباق در این جا محرز نیست به خلاف صورت ثانیه، در صورت ثانیه صلاحیت انطباق معلوم بالاجمال بر این فرد محرز بود. چون ذات طبیعت بدهکاری بود بدون هیچ قیدی، ذات این که یک انسانی وارد مسجد شد بود بدون هیچ قیدی، خب این صلاحیت دارد انطباقش بر این، اما در این جا که آن معلوم بالاجمال شما یک خصوصیتی دارد که نمیدانی این خصوصیت در این معلوم بالتفصیل هست یا نه؛ پس قهراً صلاحیت انطباق او را بر این شما نمیدانید. حالا که صلاحیت انطباق او بر این را نمیدانید پس انحلال هم رخ نمیدهد. بیانشان این است «والصحیح هنا حالا ثالثها ان لا یکون علم بالفرد ناظراً الى تعیین المعلوم الاجمالى» مثل صورت اول «و یکون للمعلوم الاجمالی علامةً فی نظر العالم» برای آن معلوم اجمالی یک علامتی است در نظر عالم که «غیر محرزة التواجد فی ذلک الفرد»، که تواجد او و وجود آن خصوصیت در آن فرد معلوم محرز نیست.
س: مثل ...
ج: «کما إذا علم» خودشان چون مثال زدند دیگر نیازی به...
«کما إذا علم» آن آقای عالم به علم اجمالی «بوجود إنسان طویل فی المسجد، ثم علم بوجود زید و هو لا یعلم انّه طویلٌ أو لا». خب این جا صلاحیت انطباق آن معلوم بالاجمال بر این زید معلوم نیست؛ محتمل است ولی محرز نیست. خلافاً لقبلی که صلاحیتش محرز بود، صلاحیت، آن جا صلاحیت محرز بود چون قید نداشت. اما این جا صلاحیت محرز نیست. اگر زید طویل القامه باشد بله، انطباق ممکن است. نباشد نه، «و الصحیح هنا عدم الانحلال لعدم إحراز کون المعلوم بالعلم الثانی مصداقاً للمعلوم بالعلم الأوّل»، این جا نمیتوانی بگویی... آن جا میگفتی که این لعلّ آن همین باشد ولی این جا نمیتوانی بگویی؛ لعلّ میتوانی بگویی، شاید هم طویل القامه باشد. لعلّ همان باشد اما صلاحیت آن جا قطعی است که... صلاحیتش است تعبیر آن، آن جا صلاحیتِ قطعی است، این صلاحیتِ قطعی برای ما نیست محتمل است. «لعدم إحراز کون المعلوم بالعلم الثانی مصداقاً للمعلوم بالعلم الأوّل، بحیث یصحّ أن ینطبق علیه، فلا یسری العلم من الجامع الاجمالی إلى تحصّصه ضمن الفرد» این که آن معلوم بالاجمالِ من تحصص پیدا کرده باشد در ضمن این، این این جا نمیتوانیم بگوییم این قطعی برای ما نیست؛ محرز نیست؛ اما در قسم ثانی میتوانیم بگوییم آن جامع، آن کلی که من علم به آن پیدا کردم آن محرز است که میتواند در ضمن این تحصص پیدا کند و به وجود آمده باشد. اما این جا این چنینی نیست. این فرمایش ایشان است.
آیا، سؤال این است؛ آیا این تفاوت بین صورت ثانیه که آن جا است صلاحیت محرزه است و این جا صلاحیت محرزه نیست، آیا این میتواند این تفاوت در انحلال و عدم انحلال را برای ما پیش بیاورد؟ نفس این؟ یا این که آن بیانی که ما در آن جا میگفتیم و براساس او انحلال را میگفتیم آن بیان این جا هم هست؟ این جا هم میگوییم چی؟ میگوییم آقا من الان میدانم این بدهکاری را دارم یا این زید وارد مسجد شده؛ این را میدانم. قبلاً میگفتم که یک انسان طویل القامه، یک انسان طویل وارد شد. آن انسان طویل شاید زید باشد شاید عمرو باشد شاید بکر باشد چون نمیدانم که زید چه جوری است که، آن وقت هم همین زید در اطراف علم اجمالی من بود. همهی آدمهایی که احتمال میدهم طویل باشند در اطراف علم اجمالی هست؛ زید هم احتمال میدادم. حالا میدانم زید وارد شده، آیا در این جا میتوانم بگویم من هنوز علم اجمالی دارم که یک انسان طویلی علم اجمالی دارم؛ میتوانم این جا بگویم هنوز؟
س: اذا کان الاثر ... مترتب علی ثبوت... خصوصیة الجام و هم ان یکون طویل ... لانه الا ان القول... بان هذه العلامه ما هی لعلامه الکاشفه و لیست غیرا فی موضوع الاثر الذی یترتب علی المعلوم بالاجمال ...الاثر المترتب علی المعلوم بالاجمال قد اخذ فی قید هذه خصوصیه...
ج: فعلاً بحث در این نیست که ما در مقام امتثال میتوانیم اکتفا کنیم به این یا نه؟ اگر یک جایی تکلیفی این چنین شد. الان میخواهیم بگوییم آیا الان در مقام بقاء من علم اجمالی دارم یا علم اجمالی من رخت بست و رفت؟ الان میتوانم بگویم؛ الان ببینید این جا، الان میتوانم بگویم که من علم اجمالی دارم که یک انسان، علم اجمالی را، یک انسان طویلی در این جا هست؛ این جوری بگویم، بگویم علم اجمالی دارم یک انسان طویلی در مسجد هست؟
س: یا زید یا عمرو...
ج: این جوری میتوانم بگویم که نمیدانم کیست؟ اگر بتوانم این جوری... الان بخواهیم قضاوت بکنیم این است که به نفسمان مراجعه کنیم. الان هم میتوانم بگویم که علم اجمالی...
س: مصادیق طویل را میگویید؛ الان من نمیتوانم بگویم که یا زبد است یا عمرو در مسجد
ج: بله، الان نمیتوانم بگویم یا زید است، این جوری بگویم
س: چون اول باید... طویل را میدانست منتها ... زید باشد یا عمرو باشد. علم اجمالی ... یا زید است یا عمرو، بعد که الان فهمیده که زید داخل
ج: داخل شده، الان علم اجمالی؛ این سؤال را باید جواب داد. اگر این سؤال جوابش، با این سؤال نقص برایش روشن میشود که الان علم اجمالی هست یا نیست؟ الان میتواند بگوید من علم اجمالی دارم که یک انسان طویل در مسجد است؟
س: غیر از زید؟
ج: نه، غیر از زید، یک انسان طویل، علم اجمالی دارم یک انسان طویل که او إما زید است و إما غیر زید، من میدانم چون فهمیدم یک انسان طویل وارد مسجد شد، زید را هم میدانم وارد شد ولی زید را نمیدانم قصیر است یا طویل؟ الان میتوانم بگویم من علم اجمالی دارم؛ در این صورت ثانی، من علم اجمالی دارم که انسان طویل وارد مسجد است. الان به من بگویند او کیست؟ میگویم نمیدانم. شاید زید باشد، شاید یکی دیگر باشد که پشت پرده است. شاید یکی دیگر باشد که نمیدانم آن کنارِ نشسته نمیدانم ولی علم اجمالی دارم. پس بنابراین این جا تبدیل نمیشود. اگر میتوانم بگویم وجداناً که من علم اجمالی دارم الان، علی رغم این که زید را دیدم وارد شد ولی نمیدانم این زید طویل است یا طویل نیست، چون نمیدانم زید طویل است یا طویل نیست و انطباق آن معلوم بالاجمال را بر زید صلاحیتش را احراز نکردهام الان در نفسام میگویم چی؟ میگویم آن علم اجمالی من باقی است. من میدانم یک انسان طویلی وارد شده، یک انسان طویلی میدانم وارد شده.
پس بنابراین این بیانی که شهید صدر این جا فرمودند که ما چون نداریم فلان نداریم؛ ما را قانع نمیکند به آن بیان که صلاحیتش برای ما احراز نشده، بیانی که انسان را میتواند قانع کند این است که نراجع الی انفسنا و نسئل از نفسمان که آیا الان در این صورت آیا الان علم اجمالی داری که یک انسان طویل این جا هست که راجع به او بگویی إما آن انسان زید است یاغیر زید است یا عمرو است یا بکر است یا خالد؟ نمیدانی؛ یا این زید است یا افرادی یا فردی است که الان پشت پرده یا یک جای دیگر نشسته یا یک جای دیگر نشسته. پس بنابراین در صورت ثالثه به این بیان لا بالبیان المذکور؛ به این بیان میگوییم انحلال نیست در این صورت ثالثه.
س: نزدیک به همان است دیگه؛ بالاخره همان عدم انطباقِ باعث شده که من نفسم مطمئن نشود و باز هم بگویم إما و إما، همین عدم انطباقِ باعث شده
ج: خب حالا ولی تا به این نکته توجه نکنیم یعنی به این جا نرسیم که بله، به نفس که مراجعه میکنم میبینم این علمِ هنوز وجود دارد در نفس، این علم در نفس من وجود دارد که یک انسان این چنینی...، پس علم اجمالیِ را دارم که انسان طویلی وارد مسجد شد و حالا اگر نذر کردم به آن انسان طویل مثلاً یک صدقهای بدهم الان نمیتوانم فقط به زید اکتفا بکنم این جا، به زید نمیتوانم اکتفا کنم در این جا و بگویم برائت جاری میکنم . باید تمام اطراف این علم اجمالی که یک انسان طویل است این صدقه را به همهی آنها بدهم. حالا این تا این صورت؛ به خدمت شما عرض شود که «أما الصورة الرابعه» إن شاءالله برای شنبه.
وصلی الله علی محمد و آل محمد.