لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلیالله تعالی علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین.
در مقام یعنی در بحث دوران امر بین اقل و اکثر ارتباطی قد یتمسک بالاستصحاب. هم برای لزوم احتیاط هم برای عدم لزوم احتیاط؛ یعنی هم قائلین به قول به احتیاط بعضاً تمسک میفرمایند مثلاً به استصحاب، هم قائلین به برائت و عدم لزوم احتیاط بعضاً تمسک میفرمایند به استصحاب. محقق خوئی قدس سره هر دو تقریب استدلال چه بر آن نظر چه بر آن نظر را در پایان بحث مطرح فرموده، اما بیان تمسک به استصحاب برای اثبات احتیاط دو تقریب وجود دارد که یک تقریب در مصباح الاصول ذکر شده ولی دو تقریب درواقع هست که یکیاش هم ضمناً معلوم میشود.
تقریب اول این هست که خب در این مواردی که دوران بین اقل و اکثر هست بعد از إتیان به اقل؛ شخص شکّ میکند که آیا آن تکلیف ساقط شد أم لا؟ استصحاب بقاء تکلیف میکند. لازمه این استصحاب بقاء تکلیف این است که پس معلوم میشود اکثر واجب است. اگر اقل فقط واجب بود که باید ساقط شده باشد. بنابراین با استصحاب بقاء تکلیف؛ این امر مترتب میشود بر او که پس تکلیف متعلِّق به اکثر است دون الاقل. این یک تقریب. خب اشکال این تقریب واضح است. اشکالش این است که این اصل مثبِت است.
س: به ظاهرش البته احتیاجی نیست
ج: بله؟
س: آن لازمِ احتیاجی نیست تا او گرفتار مثبِت بشود.
ج: خب حالا این تقریب میفرماید اکثر واجب است دیگه؛ پس باید احتیاط بکند. متعبدی
س: استصحاب کلی است؟
ج: بله؟
س: استصحاب کلی نوع دوم است؟
ج: بله، درحقیقت آن است دیگه، حالا به این کار ندارد. حالا به این نمیآید روی این زوم بکند که ...، میگوید آقا، تکلیفی یقین داشتی وجود داشته اینجا، نمیدانی به اقل خورده یا به اکثر خورده، بعد از اینکه اقل را انجام دادی آن تکلیف ساقط شد؟ خب اگر روی اکثر باشد ساقط نشده، اگر روی اقل باشد ساقط شده، پس شکّ داری آن تکلیف ساقط شده است یا نه؟ استصحاب بقاء تکلیف میکنی. یعنی آن کلی، کلیِ درحقیقت تکلیف. این یک تقریب.
تقریب ثانی؛ که حالا محقق خوئی آن تقریب را ذکر فرمودند این هست که مقام از قبیل استصحاب قسم ثانی است، کلی قسم ثانی است. کلی قسم ثانی این است که ما یقین داریم موجودی موجود شده اما امر آن دائر است بین طویل العمر و قصیر العمر، مثلاً مثال میزنند میدانیم حیوانی در دار بوده، حالا نمیدانیم این حیوان چی بوده؟ آیا فیل بوده که یبقی؛ یا پشه بوده که مثلاً یک سال پیشتر عمر ندارد و الان یک سال گذشته، امرش دائر بین قصیر العمر و طویل العمر است. اینجا استصحاب بقاء حیوان میکنیم اگر برای بقاء حیوان اثر شرعیای هست بار میشود. در مانحن فیه هم گفته میشود ما در اینجا میدانیم وجوبی بوده، این وجوب اگر تعلّق به اقل گرفته باشد، بعد الإتیان بالاقل زال؛ عمرش پایان یافته، اگر به اکثر تعلّق گرفته باشد عمرش پایان نیافته چون ما اکثر را نیاوردیم، اقل را فقط آوردیم. بنابراین شبیه آنجا میشود. البته در عبارت دارد واجب مردد است بین این و او، خب که حالا این سهو در تعبیر است. وجوبش؛ و الا واجب که خب، واجب و اکثر که نیامده که حالا بدانیم که، آنکه آمده وجوب است. این وجوب نمیدانیم قلیل العمر است اگر خورده باشد به آن، یا طویل العمر است اگر خورده باشد به اکثر،
س: واجب فرمودید برای چی میخواند....
ج: واجب که خب وجود ندارد که ما مثل آنجا؛ یعنی در خارج وجود ندارد. آنجا هم نمیدانیم فیل وجود دارد یا پشه وجود دارد؟ واجب کار من است که من بیاورم آن را. آنکه هست وجوب این بود. خب اینجا خب استصحاب میکنیم بقاء آن وجوب را
س: حاج آقا، وجوب مسامحه است به نظر میرسد. درست است که واجب همان بحثی که توی اجتماع امر و نهی هم میگویند. درست است که واجب هنور چون متولد نشده چیزی نیست. ولی باید بگوییم وجوب ...، درواقع آن عنوان باید بگوییم.
ج: نه دیگه، آن وجوب دیگه، آن وجوب است که صدق من الشارع
س: نه، عنوان آیا عنوانی که وجوب به آن تعلّق گرفته، این را بگوییم میگویید مسامحه است؟
ج: نه، آن هم موجود نیست
س: نه، عنوان که موجود است دیگه
ج: نه، عنوان موجود نیست
س: لذا میتواند تعلّق .... بگیرد
ج: نه، آن مفهوم است نه اینکه واقعیّت خارجی که ندارد که
س: ما کاری به واقعیّت خارجیاش نداریم.
ج: ما همین وجوبی که از شارع صادر شده؛ نمیدانیم این وجوب
س: نه، آن وجوب یک متعلَّقی دارد
ج: باشد. میدانم
س: متعلَّقش همان عنوانی است که
ج: ما به متعلَّقش هم کار نداریم. نه،
س: عنوان است که، تداخل .... قصیر و طویل ندارد که....
ج: میگوییم این وجوبی که از شارع صادر شده که البته وجوب به دو چیز متقوّم است. به آمر و واجب کننده و به آن متعلّق است. این وجوبی که از
س: خب وجوب چه جور قصیر طویل دارد؟
ج: این وجوبی که از
س: معنی ندارد وجوب قصیر و طویل داشته باشد. متعلَّق وجوب که عنوان قصیر و طویل دارد
ج: نه آقای عزیز! این وجوب اگر آنجا باشد عمرش طویل است. یعنی با انجام اقل زائل نمیشود. اما اگر آنجا باشد چرا، زائل شده،؛ پس امرش دائر بین قصیر و طویل است. مثل مثلاً حدث اکبر و اصغر، اگر این حدث حدث اکبر باشد با وضو زائل نمیشود؛ هست. اگر اصغر باشد با وضو زائل میشود. همین چیز، همین
س: اگر به وجوب هم بگوییم قصیر و طویل، به اعتبار متعلَّقش است که عنوان است و الا خود وجوب که معنی ندارد قصیر و طویل باشد. خود وجوب معنا ندارد....
ج: بله دیگه، به اعتبار آن است.
س: خب پس اگر بخواهد این مسامحه؛ پس این تعبیر هم مسامحه است که بگوید وجوب قصیر و طویل است
ج: نه، نه،
س: باید بگوییم عنوانی که وجوب به آن تعلّق گرفته إما قصیر است و إما طویل است یا مغفول.... یا هر تعبیر دیگری، بله، وجود خارجی واجب هنوز متولد نشده، درست است ولی نمیتوانیم بگوییم خود وجوب قصیر است یا طویل است
ج: چرا، به اعتبار آن دیگه، معلوم است دیگه
س: خب پس مسامحه است دیگه، آنجا هم که میگوید واجب به اعتبار اینکه میخواهد اشاره بکند به آن مفهوم
ج: خیلی خب، حالا شما اینطور بفرمایید. این مهم نیست.
عرض میکنیم به اینکه خب، شما استصحاب بقاء وجوب میکنی، فلذا خود قائل که آنجا تعبیر به واجب کرده اصلاح بقاء وجوب را میکند بعداً، خب این وجوب را که شما استصحاب میکنید میگویید لازمهاش این است که باید اکثر را بیاورم. از چه باب میگویید که لازمهاش این است که اکثر را باید بیاورم. چون با این استصحاب این وجوب میخواهید بگویید پس واجب ما اکثر است فلذا میگویید که عقل میگوید باید اکثر را بروی بیاوری، خب اگر این باشد که مثبِت میشود. میفرمایند نه، ما نمیخواهیم با این استصحاب بگوییم اکثر واجب است. ما با این استصحاب میخواهیم بگوییم تکلیف باقی است. به چی تعلّق گرفته کار نداریم. تکلیفی که مولا داشته، وجوبی که مولا داشته باقی است. من را متعبد کرده مولا به واسطه استصحاب به اینکه این تکلیفِ باقی است، این وجوبِ باقی است. وقتی این وجوبِ باقی است عقل یحکم به اینکه این اگر بخواهد ساقط بشود تو باید چه کار کنی؟ اکثر را بیاوری، پس با استصحاب نمیخواهیم اثبات وجوب اکثر بکنیم. مثل تقریب قبل، تا بگویید مثبِت است. بلکه استصحاب میکنیم اینجا وجود تکلیف را، تکلیف اینجا باقی است. من متعبد هستم، شارع به من میفرماید که تکلیف تو هنوز ساقط نشده، تکلیف تو باقی است. وقتی که باقی بود عقل میگوید خب، برای برون رفت از این تو چه راهی داری؟ به این است که اکثر را إتیان بکند.
س: شُغل ذمّه هم میشود یا نه که کلی هم نباشد؟
ج: بله؟
س: استصحاب شغل ذمّه؟
ج: به چی؟
س: میدانم ذمّهام مشغول بوده
ج: به چی؟ شغل ذمّه که خودش ...، به چی مشغول بوده؟ خب به تکلیف دیگه
س: ولی اگر متعلَّقش همین شغل ذمّه باشد باز میشود کلی
ج: تکلیف؛ نه، شغل ذمّه عنوان انتزاعی است. از بقاء، وقتی تکلیف باقی است پس ذمّهات مشغول است. شغل ذمّه که خودش اثری ندارد که، تکلیف اثر دارد. امتثال تکلیف مولا
س: .... حکم عقلی شغل ذمّه؟
ج: بله؟
س: وقتی ذمّهام مشغول است یک موضوع حکم عقل ....
ج: نه، چون تکلیف داری، چون تکلیف داری؛ یعنی به عنوان
س: نه، این متعلَّق را همین شغل ذمّه .... من قبلاً میدانستم ذمّهام مشغول
ج: یعنی تکلیف بر دوش تو هست، بر ذمّه تو تکلیف هست،
س: نه میدانم. الان موضوع این را بردارم.... چه اشکال دارد؟ من میدانم، من سابقاً علم داشتم که ذمّهام مشغول بود. الان شکّ دارم آیا ذمّه من بریء شد یا بریء نشد؟
ج: به چی مشغول بود؟
س: به واجب، حالا کاری نداریم. موضوع استصحاب این است الان
ج: نه
س: موضوع حکم عقل هم هست
ج: نه، تکلیف مولا که عرض کردم مورد اثر هست. آن عبارةٌ اخرای همین تکلیف مولا است
س: یعنی آن هم کلی است منظورتان است؟
ج: بله
س: شغل ذمّه من کلی است؟
ج: به چی آخه؟ شغل ذمّه به چی؟
س: من مشغول بود ذمّه من به امتثال این واجب، به اینکه باید بیاوری، الان شکّ کردم که با اقل را إتیان کردن این شغل ذمّه من از بین رفت؟
ج: مگر من در مقابل شغل ذمّه وظیفهای دارم؟
س: بله، موضوع حکم عقل است
ج: نه،
س: چرا دیگه، وقتی در قبال مولای واجب الاطاعة ذمّهات مشغول شد باید بروی بیاوری، این حکم عقل است.
ج: شغل ذمّه به تکلیف
س: باشد، به تکلیف
ج: خب همین! پس تکلیف را
س: پس کلی نیست دیگه،
ج: یعنی چه کلی نیست؟
س: ما میخواهیم کلیّتش را میخواهیم بگوییم اگر به شغل ذمّه بگیریم این کلی هم نیست.
ج: حالا شما؛ پس آن یک تقریب آخری شما بگویید. فعلاً
س: خب همین است .... تقریب آخر است
ج: خب حالا این تقریب را بگذارید تمام بشود. این تقریب ثانی مال آقای خوئی است دیگه، ایشان دارد اینجور تقریب میکند. میگوید استصحاب کلی قسم ثانی است. خب این تقریبش است. خب به این شکل تقریب کرده ایشان.
در این تقریب خود ایشان دوتا مناقشه دارند. و هنا مناقشةٌ ثالثه؛ که آن را اول عرض کنیم طبق آن مبانی که گذشت. بعد دو اشکالی که ایشان فرمودند.
اشکال این است که اینجا جریان استصحاب، شرط جریان استصحاب وجود ندارد. استصحاب باید یا حکم شرعی باشد مستصحب آن و یا اینکه چه باشد؟ و یا دارای اثر شرعی باشد و ما در اینجا مستصحب ما این خصوصیت را ندارد. چرا؟ چون همان طور که قبلاً شهید صدر این نکته را به ما آموختند؛ ایشان فرمود که آن را که عقل میگوید إتیان به متعلَّق تکلیف است نه سقوط تکلیف، سقوط امر، ممکن است إتیان متعلَّق گاهی همراه باشد با سقوط امر، ممکن است گاهی هم نباشد. آنکه ما لازم داریم این است که متعلَّق امر را إتیان کنیم. و در مانحن فیه خب ما که یقین داریم امر به اقل تعلّق گرفته و نسبت به تعلُّق امر به اکثر شکّ داریم. اینجا آنکه شما یقین داری به آن، میدانی متعلَّقش را آوردی، استصحاب معنا ندارد نسبت به آن، آنکه یقین داری که تکلیفی طبق آن حرفهایی که زده میشد که ما نسبت به اقل چه داریم؟ علم داریم که این واجب است. حالا یا به وجوب استقلالی یا به وجوب ضمنی، استقلالی نفسی یا ضمنی نفسی، این را که علم داریم. این علم ما یک وظیفه بر عهده ما آورد. وظیفه عقلی و آنکه متعلَّقش را باید بیاوری، خب متعلَّقش را هم آوردم؛ فرض این است که اقل را انجام دادم. حالا استصحاب بقاء چه میکنم؟ بقاء امر میکنم؟ خب امر باشد. اگر همان امر را میخواهم استصحاب کنم که یقین دارم متعلَّقش را آوردم. پس آن واجب قبل، آن وجوبی که من قبل از إتیان به آن یقین داشتم آن وجوب؛ حکم عقلی که بر آن مترتب بود؛ بعد از این انحلالی که پیدا شد؛ آن وجوب این بود که میدانم اینجا وجوب است، آنجا هم نمیدانم وجوب است. نسبت به آنکه نمیدانم وجوبی هست یا نه که وظیفهای ندارم. برائت عقلی دارم، برائت شرعی دارم. نسبت به این وجوبی که اینجا میدانم هست که میدانم وظیفهام را انجام دادم. پس بنابراین این استصحاب اثری ندارد. بله، یا اثری که حالا ربطی به اینجا ندارد. کسی بخواهد إخبار کند اگر بگوییم استصحاب به جای قطع موضوعی نمینشیند شما می توانید إخبار کنید الامر موجودٌ مثلاً و الا در باب اطاعت و عصیان و فلان و اینها اثری بر آن مترتب نمیشود. این یک جواب.
س: اگر مستدل میخواست بیاید ملقا را، اگر میخواست اقل قرار بدهد که شما میگویید ما اقل را آوردیم. پس چیزی که آوردیم را این میخواست اثبات بکند. ملقا آن علم به جامع بود، علم به کلی بود، آن علم کلی را میگوید من استصحاب میکنم که هنوز هم هست و علم به کلی لا ینافی مع علم به جزئی اقل؛ چون لابشرط است. اگر به شرط لا بود میگفتید با انحلال؛ وقتی من اقل را میدانم پس اکثر قطعاً نیست، نفی میکرد درست بود. پس آن کلی من بالکل، علم به جامع کلی من بالکل منحل میشد. اینجا مستدلی که استصحاب کلی را میگوید من به کلی علم دارم، کلی را استصحاب میکنم. شما جواب میدهید که ما این بعد از انحلال جزئی را علم داریم، جزئی را هم میخواهیم استصحاب بکنیم؟ جزئی به شرط لا نیست که نفی بکند آن علم به کلی را، علم به کلی من هنوز مشکوکه است بعد از حتی إتیان به اقل؛ چون به شرط لا است. به لا به شرط است. اگر به شرط لا بود بعد الانحلال میگفتیم پس میدانم کلی من لا یصدق علیه الاکثر، آن وقت جوابتان متین بود. بعد الانحلال دیگه ما چیزی، موضوعی برای استصحاب نداریم. اما اینجا استصحاب میخواهد کلی که وجوب کلی باشد را؛ آن را بیاید استصحاب کند.
ج: اینجا درحقیقت ما مثل استصحاب قسم ثالث است. یعنی میدانیم این حیوان بوده و میدانیم این هم از بین رفت. نمیدانیم این کنار او بوده یا نبوده؟ در حقیقت این است پس استصحاب جاری نمیشود دیگه
س: چرا نمیشود؟
س: ثالث جاری ....
س: آهان! یعنی استصحاب ثالث را ما مبناءً اشکال میکنیم عیبی ندارد. آن اشکال دیگری است
ج: حقیقتش همین است دیگه، این را که میدانیم، آن هم که شکّ داریم.
و اما جواب محقق خوئی؛ دوتا جواب فرمودند.
جواب اولشان این است که در موارد دوران امر بین اقل و ...، در موارد اینکه قصیر و طویل است؛ وقتی آن استصحاب کلی جاری میشود که اصل جاری در قصیر و طویل با هم تعارض کنند تساقط کنند. اینجا اصل قصیر با اصل طویل تعارض میکنند تساقط میکند. آن جامع را، آن کلی را ما استصحاب میکنیم. اما اگر اینها تعارض ندارند بلکه به ضمّ وجدان به اصل در یکی؛ موضوع منقح می شود. اینجا دیگه جای استصحاب کلی نیست.
توضیح ذلک: میفرمایند مثلاً اگر کسی طاهر است. بللی از او خارج میشود مردد است بین بول و منی، خب اینجا معلوم است که آن طهارت قبلی زائل شده دیگه، حالا اما نمیداند بالاخره حالا اگر وضو بگیرد آن حدث حاصل شده از بین رفت یا نرفت؟ اگر غسل هم بکند همین جور؛ نمیداند آن حدث از بین رفت یا نرفت؟ در اینجا بله، استصحاب بقاء حدث کلی را ما داریم. چرا؟ چون استصحاب عدم حدث اصغر با استصحاب عدم حدوث حدث اکبر تعارض میکنند تساقط میکنند. اصل این است که حدث اصغر نبوده، اصل این است که حدث اکبر هم نبوده، خب در اینجا حالت سابقه هم که نمیشود استصحاب کرد بگوییم که چرا؟ برای اینکه مسلّم ناقض حالت سابقه آمده دیگه، حالا چه حدث اکبر باشد چه اصغر باشد حالت سابقه زائل شده، این حدثی که پیدا شده نمیدانیم چیه، خب اصل در او و اصل در این تعارضا تساقطا میروند کنار، استصحاب بقاء حدث را میکنیم. این درست است. اینجا جای استصحاب قسم ثانی هست. اما اگر شخص محدث به حدث اصغر اصلاً بود. بللی خارج شد نمیداند این بول بود یا منی بود، اینجا جای استصحاب بقاء حدث است. بعد از وضوء جای استصحاب بقاء حدث نیست. چرا؟ چون حدث اصغر که معلوم است، بوده، علم به آن دارد. فقط نمیداند این حدث اصغر تبدل بالاکبر أم لا؟ خب حدث اصغر در شرع که موضوع برای وضو هست چیه؟ آنکه از ادله استفاده کردیم این است که حدث اصغر باشد و تبدل پیدا نکرده باشد. این رافعش چیست؟ وضو است. موضوع اینکه وضو رافع است را ما اینجا با ضمّ وجدان به اصل احراز میکنیم. میگوییم میدانیم حدث اصغر بوده، نمیدانیم تبدل به اکبر پیدا کرده یا نه؟ اصل این است که تبدل پیدا نکرده، این دیگه اصل بلامعارض است چون نسبت به اصغر که اصلی نداریم؛ آن را یقین داریم. اینجا دیگر جای جریان استصحاب حدث نیست، اینجا موضوع برای دلیلی که میگوید توضأ محقق میشود و وظیفهی ما توضأ است. ما نحن فیه هم میفرمایند همینجور است، ما اینکه اقل واجب است که یقین داریم، مثل آنجا که حدث اصغر را یقین داریم، اقل واجب است را یقین داریم، نمیدانیم اکثر واجب است یا واجب نیست؟ خب برائت از اکثر جاری میکنیم با ضم وجدان به اصل موضوع برای حکم عقل که میگوید میتوانی اکتفاء به اقل بکنی درست میشود. عقل کجا میداند میگوید میتوانی اکتفاء به همین بکنی، اینجا که میدانی این واجب است و نمیدانی مازاد بر این واجب است یا نه، میگوید به این میتوانی اکتفا کنی. این پاسخ اول ایشان هست که اینجا اینجوری است.
پاسخ دومی که میدهند این هست که حالا فرضاً شما بگویید ما استصحاب بقاء تکلیف میکنیم همانطور که در تقریر استدلال بود، اما این منشأ اینکه شک دارید تکلیف واجب هست یا واجب نیست، بقاء دارد یا ندارد چی هست؟ این است که آیا اکثر واجب است یا واجب نیست؟ استصحاب عدم تعلق جعل به وجوب اکثر وجود دارد و این معارض هم ندارد. نمیتوانید بگویید جعل به اقل تعلق نگرفته، اینکه یقین داریم، برای اینکه یا در ضمن اکثر یا مستقلاً؛ استصحاب عدم تعلق جعل به اقل که نمیشود جاری کرد ولی استصحاب عدم تعلق جعل به اکثر جاری است، معارض هم ندارد و چون این در رتبهی سبب هست پس این حاکم است بر استصحاب بقاء تکلیف. شک در اینکه تکلیف الان باقی هست یا باقی نیست ناشی از این است که اکثر واجب شده یا نه؟ جعل به وجوب اکثر تعلق گرفته یا نه؟ استصحاب عدم تعلق جعل به اکثر شک شما را در ناحیهی اینکه تکلیف باقی است یا باقی نیست از بین میّبرد؛ پس این استصحاب جاری نمیشود. حالا اگر از این حاکم بودن آن استصحاب هم صرفنظر بکنید. خب اینجا استصحاب بقاء تکلیف با استصحاب عدم وجوب اکثر تعارض میکند و تساقط میکند و قهراً دیگر شما مستمسکی نداری، تعارضا تساقطا دیگر، نمیتوانی از راه استصحاب بقاء تکلیف بگویید من باید اکثر را بیاورم. این جواب دوم یعنی اگر هم و إن شئت شما جوابها را سهتا قرار بدهید در لسان ایشان، یعنی آن جواب اول، دو: اینکه حاکم است، سه: اینکه تعارض میکنند ولو اینکه دیگر ایشان این دوتا را با هم ذکر کردند به عنوان جواب ثانی؛ ولی بهتر این است که سهتا جواب بدهیم. جواب اول، جواب دوم که حاکم است، جواب سوم: علی تقدیر تنزل از اینکه حاکم است بگوییم تعارض دارد. آیا این جواب تعارض را میتوانیم بپذیریم؟ چرا تعارض میفرمایید دارد؟ رو مسلک خود ایشان که ملاک تعارض مخالفت اصلین با واقع نیست، این است که انجرار به مخالفت عملیه پیدا میشود. آیا در اینجا از این دو استصحاب انجرار به مخالفت عملیه پیدا میشود؟ خب شما استصحاب بقاء تکلیف را میکنید، لازمهی عقلی آن آن است که اکثر را بیاورید نه اینکه بخواهید بگویید اکثر واجب است، همان بیانی که در خود تقریب بود. خب حالا شما بگو که اکثر هم واجب نیست، خب نیست ولی من آنکه گفته واجب است عقلم میگوید خب باید بروی بیاوری. نه به لحاظ نفی استصحاب عدم وجوب اکثر، به لحاظ آن یکیاش. پس عملاً لا ینجر الی المخالفة القطعیه با اینکه در بین هست به آن منجر نمیشود، بنابراین تعارض ندارد که از راه تعارض بخواهیم جواب بدهیم، بنابر این مسلک که ملاک تعارض اصول انجرار به مخالفت عملیه است نه اینکه مفاد هردو نمیشود مطابق با واقع باشد ...
س: یعنی علم داریم یک کدام غلط است ولی خلاف واقع پیش نمیآید ...
ج: پیش نمیآید یعنی عملاً مخالفت با واقع که یقین کنم مخالف با واقع کردم پیش نمیآید، چون طبق استصحاب بقاء آن عقلم میگوید برو بیاور اکثر را، عقلم میگوید برو اکثر را بیاور، چه تعارضی پیش میآید؟ چه مخالفت قطعیه با واقع پیش میآید؟ ..... مخالفت قطعیه...
س: آنوقت طبق آن طرف استصحاب چی میشود؟
ج: کدام طرف؟
س: طرف مقابلش که میگویید تعارض نمیکند ...
ج: آنجا موضوع حکم عقل آوردن نیست مثل لا اقتضاء و مقتضی است. آنکه آن واجب نیست پس مقتضی نیست برای آوردن، ولی این استصحاب میگوید مقتضی بر آوردن است خب باید بروی بیاوری.
خب این به خدمت شما عرض شود که نسبت به این. اما نسبت به جواب اول ما باید بگوییم که اینجا ایشان میفرمایند که استصحاب منقح موضوع درحقیقت داریم، یعنی ما استصحاب میکنیم، اقل که میدانیم واجب است بعد اکثر را نمیدانیم واجب هست یا واجب نیست، استصحاب عدم وجوب اکثر میکنیم. اینجا را میفرمایند مثل کجاست؟ ما نحن فیه؟ مثل آنجایی است که محدث به حدث اصغر بوده یعنی حالا بللی خارج شده نمیداند چیست، آنجا ایشان فرمود که استصحاب عدم اصغر را که نمیتوانیم بکنیم، بوده یقین به آن داریم، اصغر هست اکبر نمیدانی موجود شده یا نه؟ شارع فرموده هرجا اصغر میدانی هست اکبر نمیدانی وجود پیدا کرده یا نه؟ اینجا توضأ، موضوع بر توضأ درست میشود. حالا آیا در ما نحن فیه، ما حکم شرع که اینجا نداریم که، باید ببینیم که آیا عقل آن چیزی که میگوید چی هست؟ عقل در اینجا اگر انحلال را میگویید که خب اقل مسلّم واجب است، اکثر شک دارم که واجب است یا واجب نیست، برای آن بیان هست برای این بیان نیست، خب عقل میگوید آنکه بیان بر آن داری که باید متعلقاش را بیاوری، اینهم که بیان برایش نداری لازم نیست قبح عقاب بلا بیان است؛ نه اینکه موضوع مرکب میشود. موضوع مرکب نیست که بگویی به ضم وجدان به اصل با موضوع میآییم درست میکنیم. نه، موضوع این ... هرچی هرتکلیفی که بیان به اوتعلق گرفته آن منجز است، هر تکلیفی که بیان به او تعلق منجز نیست. و اینجا ما میبینیم نسبت به اقل بیان تعلق گرفته و نسبت به اکثر بیانی نداریم. استصحاب است، شما بیایید بگویید که خب بله اگر بخواهید استصحاب بقاء تکلیف بکنید، استصحاب بقاء تکلیف در اینجا خب اگر آن جوابهای دیگر را ندهیم خب شارع من را متعبد میکند بعد از اینکه اقل را انجام دادم میگوید تکلیف هنوز باقی است، اگر شما کسانی هستید که میگویید سقوط تکلیف لازم است خب باید بیاوری دیگر. اگر کسی هستید که میگویید نه ما دنبال سقوط تکلیف نیستیم فلذا این استصحاب اصلاً اشکال دارد، ما باید متعلق تکلیف منجز را بیاوریم و ما اینجا که تکلیف منجزی که داشتیم که آوردیم. بنابراین به ذهن میآید که فرمایش ایشان در جواب قسم اول که حالا به آنجا تشبیه کردند و یعنی شبیه آنجا خواستند بفرمایند حالا شاید یک مثلاً تشریع و تقریب به ذهنی شاید مثلاً، نه اینکه واقعاً جواب آن باشد و الا ...
س: بیان دراسات را دارید میفرمایید؟
ج: بله آقا؟
س: بیان دراسات را میگویید؟
ج: مصباح الاصول است دیگر ...
س: بیان دراسات میفرماید که استصحاب کلی، وجه رجوع به استصحاب کلی این است که ما در خود تکالیف که اقل باشد یا اکثر باشد یا حدث اکبر باشد یا حدث اصغر باشد نمیتوانیم بکنیم تعارض میکند، وقتی که تعارض کرد رجوع میکنیم به استصحاب کلی و در ما نحن فیه چون که یکی از اطراف سلیم از معارض است اصلاً نوبت به استصحاب کلی نمیرسد. بیان دراسات این است، بیان دراسات من ندیدم ضم وجدان به اصل را بگوید، میفرماید مناط ما در رجوع به استصحاب کلی این است که استصحاب را در مورد موضوعات معارض میشوند، ساقط میشوند پس میرویم دنبال استصحاب کلی و آن را استصحاب میکنیم. در ما نحن فیه چون این شرط را ندارد و یکیاش سلیم از معارض است دنبال استصحاب کلی نمیرویم. بیان دراسات این است...
ج: بله حالا این من آن دراسات را نگاه نکردم، چون حالا مصباح الاصول متأخر از دراسات است، یعنی در دورهی اخیر است، لذا این حاکم بر آن میشود مثلاً عدول کردن از آنجا تقریباً. که اینجا اینجوری است حالا عبارتش را «و یرد علیه أولاً أن جریان القسم الثانی من استصحاب الکلی متوقف على کون الحادث مرددا بین المرتفع و الباقی، لأجل تعارض الأصل فی کل منهما، کما إذا تردد الحدث المتحقق ممن کان متطهرا بین الأصغر و الأکبر»
س: متعارضا را گفت دیگر ..
ج: بله
س: .....
ج: خب ما که تعارض را گفتیم ...
س: ... نه نه پس همین ایشان الان اینطوری میگوید، میگوید که مناط وجوب ....
ج: نه این مال آنجایی است که جاری میشود ....
س: ....
ج: حالا صبر کنید، آنجا که جاری میشود ...
س: همین دیگر..... میشود کجاست؟ در مورد متطهر به حدث اصغر است که بلل...
ج: اما چرا آنجا جاری نمیشود؟
س: بهخاطر اینکه در غسلاش هردو معارض هستند، نه میتواند استصحاب محدثیت، عدم محدثیت اصغر را بکنی نه عدم محدیثیت اکبر را ...
ج: خب اینکه گفتیم اینکه درست است، ما آنجایش را داریم درست میکنیم که ما نحن فیه را تشبیه به آنجا میکند ...
س: خب همین دیگر، میگوید اینجا را تشبیه به اینجا نکن که میگوید استصحاب کلی میتوان جاری کرد بلکه ....
ج: چرا؟
س: چون در ما نحن فیه مثل استصحاب متطهره که بلل مشتبه از آن خارج شده نیست تا بتواند استصحاب کلی ...
ج: بلکه مثل آنجا هست که موضوع مرکب است، ما داریم اینجا را اشکال ...
س: ..... این موضوع مرکب را ...
ج: ها همین شارع میگوییم، حالا میخوانیم دیگر، حالا صبر بکنید ...
«کما إذا تردد الحدث المتحقق ممن کان متطهرا بین الأصغر و الأکبر فان أصالة عدم تحقق الأکبر معارض بأصالة عدم تحقق الأصغر، فبعد الوضوء نشک فی ارتفاع الحدث المتیقن حدوثه، لکونه مرددا بین ما هو مرتفع یقینا و ما هو باق کذلک» یعنی یقیناً «فیستصحب الحدث الکلی. و أما فیما لم تتعارض فیه الأصول، بل أحرز حال الفرد الحادث بضمیمة الأصل إلى الوجدان»
س: پس دوتا چیز است یکی میگوید فیما لم یتعارض و احرز ..... معارض با دراسات نیست این را نفرمودید شما ...
ج: نه ...
س: ... فقط فرمودید که ما ضم وجدان ...
ج: حالا صبر نمیکنید شما یک کمی.
«و أما فیما لم تتعارض فیه الأصول، بل أحرز حال الفرد الحادث بضمیمة الأصل إلى الوجدان فلم یبق مجال للرجوع إلى استصحاب الکلی کما إذا کان المکلف محدثا بالأصغر، ثم احتمل» این مکلف «عروض الجنابة له بخروج بلل یحتمل کونه منیا، ففی مثل ذلک لا معنى للرجوع إلى استصحاب الکلی بعد الوضوء، فتجری أصالة عدم حدوث الأکبر و بضم هذا الأصل إلى الوجدان یحرز الفرد الحادث و أنه الأصغر» میفهمی این حدث اصغر است، حالا تازه من یکذره اصلاح کردم اینجایش را، و الا مثبت است این، چرا .... اصلاح کردم به اینکه از ادله میفهمیم که آن باشد و این نباشد ...
س: قطعاً این مراد است.
«فلم یبق مجال لجریان استصحاب الکلی. و المقام من هذا القبیل بعینه، فان وجوب الأقل هو المتیقن. و بضمیمة أصالة عدم وجوب الأکثر یحرز حال الفرد، و یتعین فی الأقل، فلم یبق مجال لجریان استصحاب الکلی».
س: حالا اشکال این چی هست؟
ج: تکرار کنیم؟
س: نه الان اشکال این حرف چی هست؟ شما میخواهید بفرمایید احراز مثبتیت آن؟ پس توی بلل مشتبه هم باید این فتوا را بدهید ...
ج: نه آنجا فلذا گفتیم، اینجا گفتیم ببینید آنجا را اصلاح کردیم گفتیم خب از شارع .... از ادله فهمیدیم که من کان محدث بالاصغر درست؟ یتحقق فی حقه حدث الاکبر یتوضأ.
س: خب این را از کجا فهمیدید؟ ....
ج: از ادلهی، از ضم وجدان به اصل، میگویم محدث به اصغر که بودم آن را هم نمیدانم پس موضوع یتوضأ درست شد. حالا در ما نحن فیه حکم شرعی که نداریم که، حکم عقل است، حکم عقل ما چی هست که بگویید ضم وجدان به اصل میشود؟
س: اینجوری، میگوییم ما اقل را میدانیم وجوب نفسی است إما ضمناً إما استقلالاً دارد، و موضوع این وجوبی که میخواهیم تعین را در آن ایجاد کنیم و نسبت به ...
ج: اینجا تعین مَعین .... ما اینجور میگوییم، نه حکم عقل ما این است نه جواب، عقل ما میگوید هر تکلیفی که تنجز پیدا کرد باید بیاوری، تکلیفی که تنجز ندارد وظیفه نداری ...
س: چرا عقل را میفرمایید؟
ج: عقل است دیگر ...
س: صلّ داریم، ما صلّای داریم که نمیدانیم سوره جزء آن است یا نه درست است؟ صلّای داریم که نمیدانیم سوره جزء آن هست یا نه؟
ج: بابا میدانم شما استصحاب تکلیف صلّ را دارید میکنید ...
س: خب؟
ج: خب این تکلیف صلّ که دیگر حکم شرعی روی آن نیست ...
س: موضوع حکم عقل است دیگر ...
ج: حکم عقل را باید اینجا بیاوری، عقل شما باید ببینیم اینجا چی میگوید؟ عقل شما اینجا چی میگوید؟ موضوع مرکب ندارد که؛ عقل شما میگوید هر تکلیفی منجز است باید بیاوری، هر تکلیفی منجز نیست لازم نیست بیاوری. اینجا نسبت به اقل تکلیف معلوم است برای ما منجز است خب باید بیاوریم، اکثر معلوم نیست پس اینکه این را ضم به آن بکنیم موضوع درست بشود برای یک چیز ما نداریم اینجا. ما دوتا حکم عقل داریم التکلف منجز واجب عقلی است که بیاوریم، التکلیف غیر منجز وظیفه نداریم.
س: ما برای زدن استصحاب کلی آیا نیاز داریم که حتماً یک موضوع شرعی پیدا بشود؟
ج: بله؟
س: آیا ما برای ساقط کردم استصحاب کلی نیاز داریم که نسبت به اقل موضوع شرعی حتماً ثابت بشود تا استصحاب کلی رفع بشود؟
ج: نه باید اثر شرعی داشته باشد یا اثر عقلی داشته باشد ...
س: آقا مگر شمایی که الان استصحاب عرضم خدمت شما استصحاب را بلا معارضه میدانید به وجود اقل اخذ میکنید این حرفها را میزنید، میگویید آقا من نسبت به وجوب اقل یقین دارم، پس نسبت به اینکه اصل جاری نمیشود، آنور اصل جاری میشود سلیم از معارض پس وجوب ...
ج: پس موضوع حکم عقل درست میشود ...
س: نه نه موضوع عقل اصلاً نیاز نیست موضوع ....
ج: بابا خب ایشان را ما داریم اشکال میکنیم، بابا میگوییم ...
س: تصحیح کنید این را ... تصحیح کنید برویم ....
ج: خیلی خب، تصحیح که یعنی چی؟ یعنی بگوییم این را نفرمودند ایشان؟ پاک کنیم اینها را؟
س: نه، ایشان ... دراسات که آن هست، این هم این است، این اشتباه از .... است چون نیازی نیست ...
ج: آن حرف آخری است والله العالم، ما ...
س: ببخشید ما سر درس خارج نشستیم که ببینیم که ببینیم که کدام حرف درست است ...
ج: نه خب درست، الان فهمیدیم که درست چی هست که، ببینید ما اصلاً ...
س: شما دارید اشکال میکنید ...
ج: اشکال میکنیم به این عبارت به این مطلب اینجا اشکال میکنیم، ما کار نداریم ...
س: ما هم عرض کردیم دراسات این است که و لازم هم نیست این حرف آخر را بزنیم ...
ج: بله خیلی خب ...
س: خب این متمم حرف آقای خوئی است ....
ج: به خدمت شما عرض شود که ما به آنچه در مصباح الاصول است داریم مطلب عرض میکنیم، حالا یکجای دیگر اگر ایشان اینجوری نفرموده و چون عرض کردم این متأخر است و ظاهراً دراسات هم متأخر است از هدایه، هدایه جزء دور اول است ک مرحوم آقای صافی نوشتند آقای صافی اصفهان، آن دور اول است، بعد دراسات مال دور بعد است، مصباح الاصول مال دور اخیر است، یک دور، بعد از این هم ایشان شروع کردند که تا یک مقداری آمدند دیگر تعطیل کردند اصول را، دیگر آن نمیدانم نوشته شده یا نوشته نشده. و شهید صدر و اینها هم ظاهراً دیگر اینها را نبودند، یعنی این مصباح الاصول و اینها را نبودند، اینها شاگردان دور اول یا مثلاً دوم شاید دراسات ...
علیایحال میخواهیم بگوییم این تقریری که اینجا تحریر شده، حالا اینجا خود محقق خوئی قدسسره فرموده یا مقرر اینجا بعد اشتباه کرده که مستبعد است مقرر اشتباه کرده باشد اینقدر .... حالا اینها که از عظمت آقای خوئی نمیکاهد که این حرفها که، اینها خودشان یاد ما دادند ایشان، ایشان نقطهی عطف در تاریخ فقه و اصول هستند حقیقتاً، اینکه نمیشود انکار کرد که، تلامذهی به این خوبی تربیت کرده. از جهت قدرت بر تربیت تلامذه واقعاً فرد شاخص و نمونهای است علاوه بر اینکه اصول و فقهی هم که ایشان فرمودند در یک قالبهای مشخصی که برای تعلیم و تعلیم خیلی عالی است ریختند. اما خب به طلاب هم اجازه دادند که بالاخره وقتی مطالعه میکنند اگر چیزی به ذهنشان آمد بگویند. حالا خدمت شما عرض شود که درواقع آنجوری فرموده اینجوری؛ الان این چیزی که هست ما محاسبه که میکنیم میگویم که اینجا هم موضوع مرکب است مثل آنجا، موضوع که مرکب شد یک جزء آن به وجدان احراز میکنیم یک جزء آن به اصل احراز میکنیم. میگوییم این بیان، این تتمه اینجا تمام نیست و بیان همان است که عرض شد.
خب این به خدمت شما عرض شود که تمسک به استصحاب برای اثبات احتیاط. همانطور که گفتیم فرمودند که عدهای هم تمسک کردند به استصحاب برای عدم وجوب احتیاط که آن هم خودش دارای سه تقریب است که انشاءالله برای جلسهی بعد.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین