لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلیالله تعالی علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین.
در آستانه عید مبارک سعید فطر هستیم که بسیار عید مهم و از اعیادی است که در کار هم خوف و رجاء را با هم دارد. عیدی است که کارنامهی عملی انسان در این ماه شریف کأنّ در آن شب بازخوانی میشود و آثار بر آن مترتب میشود که «إما یکون من المرحومین و إما یکون من المحرومین». امیدواریم که خدای متعال به فضل عمیم خودش و به رحمت واسعهی خودش مهمانان در این ماه را که همه «دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَی ضِیَافَةِ اللَّه» با عنایت ویژهی یک مهمان مهربان ودودِ غفور با همهی ما انشاالله با همهی روزهداران این ماه انشاءالله عمل بفرماید و غفران ذنوب را بر همه عطاء کند و این عبادات ناچیز را از همه بپذیرد «یَا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسِیرَ وَ یَعْفُو عَنِ الْکَثِیرِ اقْبَلْ مِنِّی الْیَسِیرَ وَ اعْفُ عَنِّی الْکَثِیرَ».
اما در کنار این خرسندی و این شادمانی که نسبت به حلول عید سعید فطر هست اگر چه در کنارش برای اهل معرفت پایان یافتن ماه رمضان خودش درد است، همانطور که از بعضی ادعیهی حضرت سجاد(س). اما در کار این دردها متأسفانه میّبینیم در جامعهی شیعی و مسلمین در این روزهای آخر رنجهای فراوانی وارد میشود که حقیقتاً اگر انسان خون گریه کند جا دارد. هشتاد و پنج دختر نوجوان که مشغول تحصیل هستند در مدرسهای که مزین است به نام حضرت سیدالشهداء ارواحنا فداه، مورد کینهی مغاصب و بدخواهان و خبیثانی واقع میشوند که آنها به خاک و خون کشیده میشوند، عدهی زیادی مجروح میشوند، خانوادههای فراوانی عزادار میشوند در این ماه شریف و این جز برخاستهی از این نیست که اینها دنبالهروان همان اشقی الاولین من الآخرین هستند که در این ماه مولیالموحدین مولا امیرالمؤمنین(س) را شهید کردند «و الی الله المشتکی و هو المستعان فی الشدة و الرخاء». و همچنین مسلمینی که در فلسطین هستند در مسجدالاقصی هستند در آن نواحی زندگی میکنند این صهیونیستهای خبیث و انسانکش، کودککش بدون هیچ ملاحظهی امور انسانی به آنها حملهور میشوند، هفتاد سال هست که این ملت مظلوم هست، حق آنها غصب شده و هر روز بر آلام آنها و غصبهای آنها افزوده میشود.
«للَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا صَلَواتُکَ عَلَیه وَ آله وَ غَیْبَةَ وَلیّنا وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ اَلْأَعْدَاءِ عَلَیْنَا»
«اللّهمّ فافرج عنّا بتعجیل الفرج لولیک الحجّة صلوات الله علیه و اجلعنا من أعوانه و أنصاره و من مقوّیة سلطانه و المؤتمرین لأمره».
ثواب یک سورهی مبارکهی حمد و سه بار سورهی مبارکهی توحید و یک صلوات را هدیه میکنیم به ارواح شهدایی که در این حادثهی مؤلمهی در مدرسهی سیدالشهداء کابل ظاهراً شهید شدند.
بحث در فرمایش محقق خوئی بود دربارهی تفکیکی که بزرگانی مثل آقای آخوند قدسسره بین جریان برائت عقلیه و شرعیه قائل شدند که برائت عقلیه جاری نمیشود در موارد دوران امر بین اقل و اکثر ارتباطی ولی برائت شرعیه جاری میشود. ایشان فرمودند این تفکیک ناتمام است زیرا مهمترین دلیل بر این تفکیک دو وجه است که وقتی دقت کنیم هردو این دو وجه اگر واقعاً صحیح باشد و مستند این باشد که برائت عقلیه جاری نمیشود این دو وجه مانع از جریان برائت شرعیه هم هست پس تفکیک ناتمام است. وجه اول بیان شد و قانع نشدیم از بیان محقق خوئی قدسسره برای اینکه همان وجهی که آنجا هست اینجا هم باشد.
اما وجه ثانی، وجه ثانی این هست که میفرمایند مقام شک در تکلیف و ثبوت تکلیف نیست بلکه مقام شک در سقوط تکلیف هست، یعنی تکلیفی مسلّم است میدانیم وجود دارد ولی مردد است بین اقل و اکثر، و ما نمیدانیم اگر اکتفاء به اقل بکنیم آیا این تکلیف ساقط میشود یا نه؟ عقل حاکم است به اینکه در چنین مواردی برائت نیست و قبح عقاب بلابیان نیست بلکه در این موارد چون تکلیف معلوم است روشن است وظیفهی عبد احتیاط است که اشتغال الیقینی یقتضی البرائة الیقینیه. و سرّ اینکه مقام مورد شک در سقوط تکلیف است نه ثبوت، این است که خب در این موارد ما علم اجمالی داریم به اینکه تکلیف هست، منتها مردد است این تکلیف بین اینکه تکلیف مطلقی است میگوید این اقل را انجام بده سواء اینکه با آن اکثر همراه بکنی یا نکنی؟ یا اینکه تکلیف مقیّد است یعنی این اقل را به ضمیمهی اکثر معاً بیاور. پس علم اجمالی داریم تکلیفی اینچنینی یا آنچنانی هست، این مقدمهی أولی؛ مقدمهی ثانیه این است که این علم اجمالی منحل نمیشود که به یک به خدمت شما عرض شود که معلوم بالتفصیل و یک مشکوک تبدیل بشود. برای خاطر اینکه برائت عقلی و اینها که نمیتواند بگوید که، اینها علی السواء هستند، از آن برائت جاری کند از این برائت جاری بکند، اینها علی السواء هستند و وجهی برای انحلال نیست. پس چون وجهی برای انحلال نیست آن علم اجمالی ما به اینکه یا تکلیف مطلق یا تکلیف مقید است سر جایش میماند، او که ماند منحل نشد پس بنابراین شک در تکلیف دیگر نداریم بلکه علم اجمالی به تکلیف داریم و با بسنده کردن به اقل شک در سقوط داریم. حالا سقوط هم تعبیر حالا رایج که حالا در مصباح الاصول و اینها سقوط میفرمایند. اما طبق تعریف دقیقتر این است که ما دنبال سقوط نیستیم ما دنبال این هستیم که متعلَّق آن تکلیف را بیاوریم و اینجا ما با اکتفاء به اقل نمیدایم متعلق تکلیف را آوردیم یا نه؟ و وظیفهی ما آوردن متعلق تکلیف است. خب این وجه ثانی.
محقق خوئی قدسسره میفرماید این وجه اگر تمام باشد و مانع از جریان برائت عقلیه باشد به عینه مانع از جریان برائت شرعیه هم هست. چرا؟ برای خاطر اینکه برائت شرعیه نمیتواند این علم اجمالی را منحل کند و بگوید تکلیف مطلق است و مقید نیست. وقتی علم اجمالی منحل نشد خب همانطور که مانع از برائت عقلیه میشود قهراً مانع از برائت شرعیه هم میشود، علم اجمالی داریم به اینکه یا این تکلیف هست یا آن تکلیف هست منحل هم که نشده است. حالا چرا برائت شرعیه نمیتواند منحل کند؟ چون شما برائت از چی میخواهید جاری کنید؟ از اقل که برائت جاری نمیشود آن قدر متیقن است یا به ادبیات دیگر آن مطلق است، آنکه اصل ندارد، پس اگر اصلی جاری بشود از اکثر میخواهد جاری بشود. جریان برائت از اکثر بخواهد موجب انحلال بشود و اثبات کند که تکلیف پس روی اقل هست نه اکثر، این امکان ندارد، این اصل مثبت است. یعنی لازمهی عقلیِ اینکه برائت داشته باشیم از اکثر با وجودی که میدانیم تکلف هم هست و از بین نرفته، وقتی اینجا شارع بگوید که تو تکلیفت اینجا نیست قهراً معنایش این است که تکلیف در آنجا هست که اقل است که مطلق است و این اصل اصلِ مثبت خواهد بود بنابر تحقیق که ما رابطهی بین اطلاق و تقیید را تضاد میدانیم نه عدم و ملکهای که شیخنا الاستاد آقای نائینی قدسسره میفرمود. بله طبق مسلک آقای نائینی جریان برائت از اکثر عین ثبوت اطلاق است چون اطلاق یعنی نبود قید، برداشتن قید، همین چیز دیگری نیست. همانطور که قبلاً توضیحش گذشت. ولی این مطلب را ما از استاد نپذیرفتیم و گفتیم که نسبت بین اطلاق و تقیید تضاد است، چون امران وجودیان هستند، در هردو لحاظ وجود دارد؛ اطلاق لحاظ سریان است، تقیید لحاظ تقیّد است به یک قیدی. این اقل را مولا میبیند لحاظ میکند آن را ساریاً که خودش باشد یا ضمیمه بشود به آن زائد، اینجا هم وجود دارد چون لابشرط است دیگر لساریه، این میشود اطلاق. این اقل را ببین لحاظ کند مقیداً به آن ضمائم، خب میشود تقیید. پس دوتا امر وجودی است لحاظ اینجور لحاظ آنجور، نفی این لحاظ بخواهد اثبات آن لحاظ را بکند میشود مثبِت، این لازمه عقلیاش است.
س: یعنی علی مبنا الملکه و عدمها اشکال آقای خوئی وارد نیست؟
ج: نیست دیگه، بله
س: درست است، یعنی یک جواب این است که بگوییم که آقای آخوند بنا بر ملکه و عدم ملکه این حرف را میزند
ج: مثلاً، بله، ولی این درست نیست. حالا آقای خوئی ببینید؛ اینجا یک مطلب این است که ما اشکال به شخص میخواهیم بکنیم روی مبانیاش، اینجا درصدد این است. میگوید این فرضیه، این مطلب نادرست است، ما نمیتوانیم قبول بکنیم به خاطر آن مبانی صحیحه.
س: اما شما جواب میدهید بنابر مبنای ملکه و عدم ملکه؛ ما اشکال آقای خوئی را متوجه آقای آخوند نمیدانیم.
ج: نمیدانیم اگر ایشان یک چنین حرفی بزند کما اینکه حالا عرض می کنیم.
س: حالا یک نکتهای حاج آقا؛ حتی علی مبنای ملکه و عدم ملکه، حتی علی ملکه و عدم ملکه، اشکال اصل مثبِت بودن دو وجه دارد. یک وجهش این است که امران وجودی و عدمی، امران وجودیین باشد که نتفعاً.... که وجودیین نیستند که نیاز به مثبِت داشته باشد. صِرف نفی وجود مساوق با عدم است
ج: عینیّت دارد. یعنی اطلاق همان عین عدم تقیید است
س: همان دیگه، عرض کردم؛ تساوق با عدم دارد. وقتی عدم را با برائت ایجاد میکنیم خب وجودی را نمیخواهد اثبات ...، یکی این است. یکی مخلص دیگه این است که آقای آخوند نظرش فرمودید که نظر آقاضیاء است توی حجیت علم اجمالی و ایشان از باب اینکه ما مؤَمِّنی داریم منحل نمیداند علم اجمالی را، ایشان از باب اینکه علم اجمالی بنفسه وزانش وزان علم تفصیلی است تنجز میآورد. فلذا وقتی ایشان علم اجمالی دارد ما نمیتوانیم به او بگوییم که خب بابا علم اجمالی داریم اما نسبت به تقیید حالت قیدیّت، حالت اکثر وقتی برائت دارید مؤَمِّن دارید. اشکال صاحب کفایه این است. صاحب کفایه میگوید من اصلاً از باب تساقط و تعارض و احتمال بلامبررٍ و مؤَمِّنٍ منجز ندانستم علم اجمالی را تا شما به من برگردید بگویید آقا، من وقتی که برائت اجرا کردم از اکثر؛ اقل برای من واجب میماند بدون، احتمالش بدون مبرر میشود من میتوانم برائت اجرا کنم. ایشان میگوید مبنای من مبنای آقاضیاء است. شما برای اینکه انحلال را برای من اثبات بکنید حتی بنابراین که بگویید ملکه و عدم ملکه هم هست باید علم اجمالی من را بگویید این است نه اینکه بگویید اجرای اصل بلامعارضٍ میشود کما اینکه مبنای آقای نائینی است. مبنای صاحب کفایه مبنای آقاضیاء است نه مبنای آقای نائینی، این جواب خوب است بنابر مبنای آقای نائینی که میگوید آقا، من مشکلم در علم اجمالی وقتی میخواهم حل بشود، انحلال به وجود بیاید مشکل من چیه؟ مشکل من احتمال بلامؤَمِّنٍ هست، احتمال بلامؤَمِّنٍ در هر دو طرف هست تساقط میکند. یک طرف میگویم آقا، ساقط میشود اجرای اصل، یک طرف اصل داریم.
ج: بله، ببینید؛ فرمایش آقای خوئی این است که شما وجه ثانی را چه جور تقریر کردید؟ شما آمدید وجه ثانی را اینجوری تقریر کردید. گفتید که ما علم اجمالی داریم به اینکه یا مطلق است یا مقید است و اینجا انحلالی در کار نیست. وقتی انحلال در کار نبود پس علم به تکلیف داریم، شکّ در مکلّفٌبه داریم، با انجام یک اقل نمیدانیم ساقط شده یا نه، برائت نداریم، «اشتغال یقینی یقتضی البرائة الیقینیه»، ایشان میفرماید اگر وجهی که مستند شما است برای عدم جریان برائت عقلیه این است عین این وجه اینجا هم هست. چرا؟ برای اینکه اینجا میگوییم آقا، علم اجمالی داریم یا مطلق است یا مقید است. این علم اجمالی آیا منحل میشود؟ بخواهد منحل بشود راهش این است که برائت شرعی مُثبتاً بیاید اطلاق را اثبات بکند. این هم که قبول ندارد. پس عین حرف آنجا اینجا جاری است. بله، روی مبنای خود ما که آقای خوئی باشیم، روی مبنای خود ما اینجا ما میگوییم آقا؛ ما احتیاجی به انحلال و احتیاج به اینکه اثبات اطلاق بشود نداریم.
س: که آن مبنا را صاحب کفایه قبول ندارد
س: الان ربطی به آن مبنا
ج: نه، ندارد. کلی حساب مسئله را، حالا صبر کنید
س: میخواهم این را عرض کنم حاج آقا؛ حق مطلب بنابر مبنای صاحب کفایه مبتنی بر دو امر است. یکی مبتنی بر این امر است که اگر بخواهید اشکال عدم انحلال را قبول کنید مبنی بر این است که تضاد بگویید هست. اگر میخواهید قبول نکنید، میخواهید بگویید ملکه و عدم ملکه است پس منحل میشود
ج: ما اصلاً منحل نمیخواهیم بشود
س: الان فرمایش حضرتعالی این شد دیگه؟
ج: دیگه آنها، وجه این است. فلذا ایشان خارج میشود. یعنی ایشان میگوید روی این مبنا که باید همین را بگوییم ولی مبنا را قبول نداریم.
س: احتیاج به انحلال نداریم
ج: آره، مبنا را قبول نداریم. روی قول حق این است که مبنا را قبول نداریم. اگر مبناها را قبول میکنید تفصیل نباید بدهید. اگر توی مبنا میآیید اشکال میکنید که ما اشکال داریم توی مبنا، ما میگوییم اصلاً انحلال نمیخواهیم. ما تنجیز را به چه میدانیم؟ به انحلال نمیدانیم فقط
س: آقا، مبنا را قبول نمیکنید یعنی اینکه نمیگویید مثل مشهور ملکه و عدم ملکه است
ج: آره؛ ما میگوییم اگر یک طرف اصل بلامعارض داشته باشی کفایت میکند
س: اگر ایشان بگوید ملکه و عدم ملکه؛ حکمش.... چیه؟
ج: ولو اطلاق هم ثابت نشود
س: حاج آقا، ما حرف را فهمیدیم. حرف صاف است. حرف صاف است. میخواهیم ببینیم جهت فرمایش آقای کفایه یک جهت دیگر هم هست. این است که حتی اگر ایشان بنابر ملکه و عدم ملکه بگوید که نیاز به اصل مثبِت هم نداشته باشد پس لاجرم بایدبگوید که انحلال پیش میآید دیگه؛ درست است؟
ج: ولی این تمام نیست.
س: آهان! میخواهم عرض کنم فرض هم ایشان نمیتواند بگوید انحلال به وجود میآید؛ آقای کفایه، و حتی بنابر مبنای ملکه و عدم ملکه؛ چرا؟ چون مشکله ایشان در تنجز علم اجمالی احتمال تکلیف بلامبرر اینکه آقای نائینی میگفت نیست تا بگوییم آقا، ما به واسطه جریان اصول در یک طرف، یک طرف میماند ...
ج: پس چه جور ایشان میخواهد برائت شرعیه را جاری کند؟
س: آهان! برائت شرعیه را ایشان چون در اصل تنجر علم اجمالی مثل آقاضیاء میبیند آقاضیاء چه میگفت؟ آقاضیاء میگفت علم اجمالی هر جا که شد عین علم تفصیلی باید هر دو طرف
ج: خب، میدانم. حالا آقای آخوند اینجا چه جوری فرموده، فرض این است که آقای آخوند فرموده برائت عقلیه جاری نیست، شرعیه جاری هست
س: خب همین!
ج: پس چه جور فرموده؟
س: میخواهم همین را عرض کنم. به آقای آخوند، به آقای خوئی حرف ما این است؛ میگوییم آقای خوئی! شما نمیتوانید مسئله را دوران بین دو امر فقط این بکنید که مبنای شما در تقابل در اطلاق و تقیید چیه
ج: ایشان فرمود اهم است. نفرمود فقط ...
س: این هم هست، این هم باید حل کنند که این هم اتفاقاً میشود وجه سوم آقای خوئی، که اگر شما میخواهید بگویید کما اینکه آقاضیاء میگفت؛ تنجز علم اجمالی را به صِرف علم اجمالی است مثل علم تفصیلی و ربطی به جریان اصول ندارد. پس برائت شرعیه هم باید بزنی.... و این جواب ندارد
ج: خب همین دیگه، .... همین هم دارد میگوید
س: حالا این را میخواهم عرض کنم. این جواب ندارد. آن قبلیها را آقای خوئی جواب میدهد. میگوید آقا، ما تضاد نمی گوییم، ملکه و عدم ملکه است پس شما بروید کارتان را انجام بدهید. ما میگوییم آقای صاحب کفایه مبنایش توی تنجز علم اجمالی برای اینکه منحل بشود پس بتواند برائت اجرا بکند مشکلش این نبود که احتمال بلامؤَمِّنٍ است و اجرای اصل چون نمیتوانم بکنم
ج: ببینید؛ یک کلمه
س: ....
س: همین! سؤال این است که چطور شما
س: ....
ج: همین! ببینید؛ مسلک محقق خراسانی و تلمیذه المحقق آقای عراقی چیه؟ میگویند آقا، علم اجمالی یک عالت تامهای برای تنجیز است. مگر چه بشود؟ منحل بشود. مگر منحل بشود واقعاً که علم اجمالی نباشد. آن وقت آمده ایشان چهکار میکند؟ میگوید توی عقلی منحل نمیشود. اگر ما باشیم و فقط برائت عقلیه؛ منحل نمیشود. اما اگر برائت شرعیه را پایش را بیرون کشیدیم منحل میشود.
س: چه جوری؟
ج: درست؟ آقای خوئی میگوید این منحل شدنش به اصل مثبِت است و این نمیشود.
س: مگر اینکه ملکه و عدمش، راه دیگری نداریم
ج: بله، مگر ملکه و عدم را بگویی که حرف .... همین است دیگه، روی مبنای خودشان دارد حرف میزند. میگوید بابا! شما چه میگویید؟ میگویید علت تامه است؟
س: لابد ....
ج: میگویید علت تامه است و راه حل فقط انحلال است که علم اجمالی دیگه نباشد. شما آن وقت آمدید گفتید این انحلال در برائت شرعیه پیش میآید، در برائت عقلیه نمیآید. اشکال این است که هر دو مثل هم میمانند
س: پس یک راه است، به جز.... ملکه و عدم راه حل دیگری نشده ها!
ج: مگر اینکه مبنا را بگذاری کنار.
س: من عرض میکنم ملکه و عدم هم باشد باز چه جوری انحلال پیش میآید؟
ج: بله؟ آره، آره، چرا؟
س: چه جور انحلال؟ وقتی علم اجمالی بنفسه منجز مثل علم تفصیلی و ما اصلاً نیاز به اجرای اصل دیگه نداریم. چون علم، شما نسبت به علم تفصیلی میتوانستید اصل اجرا کنید؟ اشکال ما این است حاج آقا
ج: یعنی انحلال حکمی است، یعنی شارع من را متعبد میکند به اینکه
س: یعنی چی؟
ج: یعنی شارع من را متعبد میکند که بگو تکلیف اینجا نیست
س: نمیتواند. نمیتواند چون خلاف علم است. خلاف علم اجمالی است. وقتی میگویید وزان علم.
ج: حالا دیگه اینها سرجایش باید...
س: این حرف که شما میگویید من مؤَمِّنٍ دارم؛ من را متعبد میکند برای مبنای نائینی درست است که آقای نائینی میگوید آقا؛ من علم اجمالی را بنفسه منجز نمیدانم. من احتمال تکلیف
ج: بابا! او هم میداند مگر اینکه شارع
س: خب پس او چه جوری میتواند این حرف را بزند؟ آقاضیاء و آقای آخوند چه جور میتوانند بگویند با اجرای اصل در اکثر من علم به تکلیف دارم؟
س: بابا! آنهاهم که انحلال حکمی را قبول دارند که
س: آقاضیاء میگوید علم اجمالی ماهیتش رجل مرئی من بعید است، میگوید فرقی نمیکند با رجل مرئی من قریب، هر دوتا مرئیه هستند، هر دوتا علم دارند
ج: میدانم، میدانم، میگویم آنها انحلال حکمی هم قبول ندارند. آنها قبول ندارند که هیچی! قبول ندارند که هیچی!
س: انحلال حکمی
س: حاج آقا، سؤال ما این است. مطلب صاف است. حرف واضح است. من سؤالم ای است؛ این حرف انحلالی که آقای صاحب کفایه؛ آقاضیاء میخواهند بزنند چه جور میتوانند با آن مبنایشان جمع کنند؟ این را ما جواب میخواهیم که چطور میتوانید با مبنای تنجز علم اجمالی؛ تو که میگفتی کالعلم التفصیلیه بروی عزم جاری کنی در اکثر؟ اکثر را تو میگویی من مثل اینکه خودش را علم تفصیلی داشته باشم وقتی علم اجمالی دارم لازم الامتثال است. وقتی لازم الامتثال است چه جور تو از اکثر برائت اجرا میکنی؟ سؤال من این است.
ج: خیلی خب؛ اگر بگویید، اگر نمیشود اشکال به آقای آخوند است دیگه
س: خب همین!
س: سؤال انحلال حکمی را قبول دارد.
س: خب چه جور قبول دارد؟ تفهیم کنید
ج: حالا هر چی، بالاخره این اشکال به ایشان ...، بالاخره اگر شما
س: .... از یک طرف میگویید ما علم اجمالی را مثل علم تفصیلی میبینیم، از یک طرف ....
ج: اگر شما بگویید علت تامه است علم اجمالی
س: که میگویند
ج: خب حالا علت....
س: .... این معنا که شما میگویید نیست
خ: نه، حالا این هم دقت بفرمایید.
س: همین معنا.... علت تامه است یعنی چی؟ یک سؤال، علت تامه است یعنی چه؟
ج: حالا صبر کنید! علت تامه برای چیه؟
س: برای تنجز
ج: صبر کنید! برای موافقت قطعیه یا مخالفت، برای حرمت مخالفت قطعیه یا وجوب موافقت قطعیه؟
س: هر دو
ج: اگر .... علم اجمالی علت تامه است برای حرمت مخالفت قطعیه؛ خب بله، اینجا که مخالفت قطعیه نمیشود که
س: آقا، علت
ج: بله دیگه، چون از آن که برائت جاری نمیشود که، آن را بایدانجام بدهد دیگه، اقل را که باید انجام بدهد
س: آقا؛ خودتان سبق، فرمودید علیّت تامه در مقابل مسلک اقتضاء بوده،
ج: بله
س: مسلک اقتضاء این حرف تعارض و تساقط را در مقام.... موافقت قطعیه میزد. میگفت موافقت قطعیه به خاطر احتمال بلامؤَمِّنٍ علی مسلک الاقتضاء واجب است. در مقابلش آقاضیاء میگفت موافقت قطعیه علی منبا علیّت تامه واجب است
ج: خب اینجا که مخالفت قطعیه میشود که، بله
س: موافقت قطعیه نه مخالفت قطعیه
ج: موافقت قطعیه نه، ممکن است ایشان نمیگوید. نه، اتفاقاً آقای آخوند گمان میکنم همین است مسلکش؛ علت تامه است برای مخالفت قطعیه نه برای وجوب موافقت قطعیه،
س: ....
ج: علت تامه بودن ها! این تمام شد مطلب آقای خوئی قدس سره، اینجا تمام شد. این مطلب تمام است این مطلبی که حالا ایشان فرمودند. منتها یک مطلبی در اینجا هست (اذان گفتند) حالا یک کلمه؛ و آن این است که ایشان میگویند اطلاق؛ لحاظ سریان است، تقیید؛ لحاظ تقید است. آیا اینطور است؟ اطلاق؛ لحاظ سریان است یانه؟ سریان یک لازمه قهری است؟ لحاظ الطبیعة است. همین! نه لحاظ سریانش، لحاظ الطبیعة است. طبیعت وقتی قید نداشته باشد خاصیت ذاتیاش سریان است، انطباق است. فلذا یک حرفی است که شاید آقای آشیخ عبدالکریم قدس سره داشته باشند و آن این است که اصلاً ما در باب اطلاق مقدمات حکمت نمیخواهیم. همان اصالة الحقیقه کفایت میکند. چون لغو وضع شده برای ذات الطبیعة، ما اصالة الحقیقه را میگوییم همان موضوعلهاش مراد است دیگه، وقتی آن مراد باشد قهری بر همه منطبق میشود دیگه، این پنجتا مقدمه بچینی روی مقدمات حکمت و اینها برای چی؟ خب حالا این یک بحث مهمی است خودش توی بحث اطلاق و تقیید هست. من فقط خواستم اینجا اشاره بکنم این مطلبی که ایشان در این جا فرمودند که تضاد است چون آن لحاظ سریان است، آن لحاظ تقیید است
س: تأثیرگذار البته نیست
ج: اینجا نه، بالاخره وقتی که آن لحاظ الطبیعه است
س: باز هم یک امر وجودی است
ج: بله، بله، یعنی باز آن مثبِتیت پیش میآید اما از نظر فنی چه جور باید تعبیر کرد؟ آن مسئله آخری است.
و صلیالله علی محمد و آله الطاهرین