بسمه تعالی
یاد آوری: بحث در استدلال به روایت موثقه عمار و معتبره ابن حکیم و روایت زراره بود برای عدم اشتراط استقلال بالشمس.
کیفیت استدلال به موثقه عمار این بود که حضرت فرمودند اذا کان الموضع قذرا من البول او غیر ذلک فاصابته الشمس ثم یبس فالصلوة علیه جایزه
در این جا یبس مقید نشده است به فاعل مشخصی که ثم یبس بالشمس وحدها او بالشمس مع غیرها او بغیر الشمس پس به هر چه خشک شود کفایت می کند و اشتراط نفی می شود.
به این استدلال به وجوهی مناقشه شده است یا می شود نمود. که قهرا نتیجه این می شود که مقتضی برای نفی اشتراط در این روایت وجود ندارد.
اشکال اول
این اطلاق محفوف بما یحتمل القرینیه است. بنابراین انعقاد اطلاق نمی شود. ما یحتمل القرینیه همان جمله فاصابته الشمس است. این جمله می تواند قرینه شود برای تقیید.
دلیل این که امام اصابته الشمس فرموده است؟ اصابته الشمس اگر صلاحیت ایجاد یبوست نداشت قرینه نمی شد اما وقتی صلاحیت دارد بلکه اصلح از غیر آن است و عاملی است که فرض وجودش شده است ولی فرض وجود سائر عوامل نشده است.این عاملی که صلاحیت دارد و فرض وجودش هم شده است ظاهر مطلب این است که ثم یبس به همین اصابه شمس. بنابراین انعقاد اطلاق مشکل است یا مقطوع العدم است یا حداقل اطلاق محرز نیست.
اشکال دوم
در اینجا قدر متیقن در مقام تخاطب وجود دارد. قدر متیقنی که در این مقام تخاطب وجود دارد یبوست به همین اصابه شمس است. بنابراین وجود این قدر متیقن یمنع الاطلاق.
اشکال سوم
از این اطلاق خارج می شود به قرینه جمله بعد تمام صور مگر یک صورت وآن صورت جفاف و یبوست بواسطه شمس مستقلا است.
زیرا قبلا هم گفتیم که قضیه شرطیه سوم یعنی «و ان کان رجلک رطبه او جبهتک رطبه ...» قرینه می شود بر این که حتی یبس در قضیه شرطیه ثانیه باعث طهارت نشده است. که قبلا با برهان سبر و تقسیم بیان شد که این شرطیه مربوط به غایت جمله شرطیه دوم است و نشان می دهد که حتی ییبس که در غایت هست هنوز باقی بر نجاست است. و این حتی ییبس اطلاق دارد و همه مواردی که یبوست حاصل شود را شامل می شود و می گوید باقی بر نجاست است. از این اطلاق یک صورت قطعا خارج شود و آن صورت قدر متیقن مطهریت شمس است و آن جایی است که ییبس باصابة الشمس مستقلا. این صورت خارج می شود و مابقی صور باقی می ماند.
در نتیجه نسبت این مطلق با مطلق قبلی عموم و خصوص مطلق می شود چون در شرطیه اول فرمود که ثم یبس به هر چیز چه به شمس و چه غیر شمس و چه شمس به صورت غیر مستقل پاک می شود اما این جمله می فرماید وقتی خشک شود به غیر تجفیف به شمس مستقلا پاک نیست. و کل این صور را از تحت آن خارج می کند. پس صدر فقط مربوط می شود به جایی که ثم یبس باصابة الشمس مستقلا.
بنابراین با این قرینه داخلی نتیجه می گیریم که اطلاقی وجود ندارد. پس این روایت نه تنها دلیلی بر عدم اشتراط نیست بلکه دلیل بر اشتراط است زیرا غیر این صورت به حکم شرطیه دوم دلالت بر عدم طهارت می کند.
اشکال چهارم
صدر این روایت اجمال دارد چون حضرت فرمود اذا اصابته الشمس ثم یبس فالصلوة علیه جائزه
این مدلول قطعا خلاف مجمع علیه است و به قول مرحوم خویی این مضمون باید شامل شود موردی که خورشید تابیده است و هنوز خشک نشده و شب بواسط حرارت خشک میشود.
پس این مدلول مسلما مقصود نیست به حکم اجماع و مجمل است و مقصود درست را نمی دانیم پس نه برای شرطیت و نه عدم شرطیت نمی توان استفاده کرد.
جواب اشکال اول
این که محفوف بما یحتمل القرینیه است جوابش این است که با قبول این قرینه جلوی اطلاق این که این تجفیف به غیر شمس باشد بالمرة را می گیرد مثلا تجفیف به ریح باشد اما اینکه تجفیف به شمس باشد به صورت غیر مستقل را به چه دلیل خارج کند؟ آن چه در این جا به عنوان قرینه است مانند اذا جففته الشمس نیست که دلالت داشت باید خورشید به تنهایی خشک کند بلکه فرموده اند اذا اصابته الشمس و بعد فرموده اند ثم یبس این شیء و نفرموده اند که شمس او را خشک کرده است(بنابراین دیگر بحث اینکه اسناد یک فعل به یک فاعل دلالت بر استقلال دارد نمی آید.) این خشک شود به قرینه صدر و ما یحتمل القرینیه معنایش این است که با شمس خشک شود اما به چه دلیل شمس مستقل باشد؟ چه جمله ای وجود دارد که به آن اتکا شود برای این مضمون؟ و این جمله تنها می فهماند که شمس باید دخالت داشته باشد نه اینکه باید به صورت مستقل باشد.
و لذا مرحوم خویی می فرماید این جمله دلالت دارد بر این که حتی به نار به تنهایی خشک شود باشد اما این ها را با اجماع نفی می کنیم.
اما ما برخلاف آقای خویی این اطلاق به این وسیعی را به وسیله این ما یحتمل القرینیه را رد می کنیم اما این که غیر مستقل خورشید خشک کند را نمی توانیم نفی کنیم.
جواب اشکال دوم
قدر متیقن در مقام تخاطب ، اشکال مبنایی است که مورد قبول جلّ محققین نیست.
علاوه بر این که این جا مصداق قدر متیقن در مقام تخاطب نیست بلکه قدر متیقن خارجی است چون این که با شمس مستقلا خشک شود اولی افراد است در خشک کردن اما اولی بالاراده بودن بواسطه قرینه خارجی غیر از قدر متیقن در مقام تخاطب است و قدر متیقن در مقام تخاطب این است که به واسطه سوال راوی یا نیاز او این اطلاق شامل مورد خاصی بشود.
اما اشکال سوم وارد است البته دغدغه ای در سند داشتیم اما طبق یک برداشت که داشتیم این اشکال درست و این روایت دال بر اشتراط است.
جواب اشکال چهارم
اگر اجماع داشتیم که بعض صور خارج است و آن صور را نمی شناختیم باعث اجمال می شد اما در این جا مورد اجماع را می دانیم و آن جایی است که به غیر شمس خشک شود بالمرة یا این که تأثیر خورشید خیلی کم باشد (البته در خلاف شیخ طوسی که از جایی استفاده می شود که ریح را مطهر می داند که البته همان جا محل کلام است و بعد هم خود ایشان عدول کرده اند) و در غیر این اجماع نداریم. اگر اشتراک بین شمس و غیر شمس در تجفیف بود اجماعی نداریم به این دلیل که بعضی قائل به عدم اشتراط هستند.مثل صاحب مدارک ، حاج آقا رضا همدانی و فاضلین نراقی.
بنابراین اجماع باعث اجمال نمی شود.
پس آن چه که معتقد می شویم به آن برای عدم مقتضی اشکال سوم است اگر چه اشکال اول هم موجب تأیید است.
فتحصل: مقتضی در روایت موثقه عمار برای دلالت بر عدم اشتراط تمام نیست بلکه دلالت بر اشتراط دارد.
روایت دوم: صحیحه حدید بن حکیم و زراره
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِیزٍ عَنْ زُرَارَةَ وَ حَدِیدِ بْنِ حَکِیمٍ الْأَزْدِیِّ جَمِیعاً قَالا قُلْنَا لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع السَّطْحُ یُصِیبُهُ الْبَوْلُ- أَوْ یُبَالُ عَلَیْهِ أَ یُصَلَّى فِی ذَلِکَ الْمَکَانِ- فَقَالَ إِنْ کَانَ تُصِیبُهُ الشَّمْسُ وَ الرِّیحُ- وَ کَانَ جَافّاً فَلَا بَأْسَ بِهِ إِلَّا أَنْ یَکُونَ یُتَّخَذُ مَبَالًا.[1]
مستدل به این روایت استدلال کرد که اذا اصابته الشمس و الریح و کان به معنای صار جافا این شامل همه موارد می شود چه با هر دو باشد و چه یکی به تنهایی. پس اطلاق شامل سه صورت می شود. اما صورت تفرد ریح به واسطه اجماع خارج می شود اما صورت اجتماع هر دو را چنین اجماعی نداریم بنابراین شرط نیست. و اگر برای ریح موضوعیت قائل شدیم قول سوم می شود و اگر موضوعیت قائل نشدیم و از باب مثال بود قول دوم می شود
بحث در این روایت طویل الذکر است و در اصل تشریع مطهریت شمس بحث شد و حاصل مطلب این بود که این حدیث محتملات فراوانی دارد و چون حمّال ذو وجوه است نمی توان استناد کرد. که بعضی از آن وجوه را بیان می کنم.
احتمال اول این بود که حضرت فرموده است اصابته الریح و الشمس استفاده می شود که باید هر دو باشد تا پاک باشد و اگر خورشید هم به تنهایی باشد پاک نمی شود و آن هم به دلیل عطف به واو. (البته این که جفاف حتما به شمس نباشد نیست واطلاق دارد البته اگر نگوییم که این جا هم محفوف بما یحتمل القرینیه است و جفاف هم باید به هر دو باشد)
پس این روایت نه تنها دلالت بر عدم اشتراط می کند بلکه دلالت دارد بر اشتراط این که مستقل نباشد و با ریح همراه باشد این مطلب را آقای حکیم به عنوان اشکال در مستمسک مطرح کرده است که اگر بخواهیم به این روایت تمسک کنید اشتراط را دلالت دارد نه عدم اشتراط و لعل که صاحب مدارک فتوا داده که اشتراکی بأسی ندارد مستندش همین روایت است.
و اگر معنای حدیث این باشد خلاف ضرورت و اجماع است.
احتمال دوم این است که این واو عطف به ریح از باب غالب و مصاحبت همیشگی است. و به این دلیل است که تابش خورشید معمولا همراه باد است.مانند ربائکم التی فی حجورکم
احتمال سوم این است که حدیث می فرماید که وقتی شمس و ریح تابید و کان جافا یعنی حین الصلوة جاف باشد نه این که کان به معنای صار باشد و در نتیجه اصلا در مقام مطهریت نیست. و به قول مرحوم خویی اصلا این روایت متعرض طهارت آن مکان نیست بلکه فرموده است که اگر خشک شده می توانی نماز بخوانی و اصلا خود کان جافا دلیل بر این است که پاک نشده است و الا چه دلیلی داشت که موقع نماز باید جاف باشد؟ و ذکر این دو عامل به خاطر این است که غلبه در خشک شدن با این دو عامل است
احتمال چهارم که مرحوم تبریزی فرموده است این است که این روایت عفو را می فرماید و مطهریت شمس را نمی فرماید به این معنا که جایی که با شمس و باد خشک شده باشد معفو است.
و البته احتمالات دیگر هم هست که هر کدام از این احتمالات بیانات و ان قلت و قلتهایی دارد که در جای خودش قبلا بیان شده است.
آقای تبریزی یک مطلبی هم اینجا دارند که ما نفهمیدیم چه می خواهند بفرمایند شما هم مطالعه کنید ببینید منظورشان چیست. در صفحه 307 جلد 3
نتیجه کلام این که این روایت مشتمل است بر بعضی مطالب که این روایت را مردد و مجمل کرده است بین محتملات.پس استدلال به این روایت درست نیست و کنار می رود و موثقه عمار را هم که گفتیم مقتضی در آن تمام نیست پس دلیلی بر عدم اشتراط نداریم و در نتیجه برای قول سوم هم دلیلی نداریم. و برای اشتراط دلیل داریم و دلیل مخالفی هم وجود ندارد.
اما بر فرض که قبول کردیم تمامیت مقتضی در این روایات را آیا نسبت بین روایت داله بر اشتراط و این دو روایت چه می شود ان شاء الله جلسه بعد.