بسمه تعالی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیه الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
بحث در مورد دوم از مواردی که یَتَطَهَّرُ بالاسلام بود و آن، اجزاء غیر بدنی کافر بود مثل شعر و ظفر و دندان و هکذا.
به دو دلیل عمده تمسک شد.
دلیل اول این بود که اینها اجزاء بدن کافر محسوب میشوند و وقتی میگوییم: کافر نجس است، کافر لیس الا همین اجزایش که به هم پیوسته است و وقتی هم میگوییم: این کافر پاک شد، باز این کافر لیس الا همین اجزاء به هم پیوسته. بنابراین باید گفت که این اجزاء پاک است و کلمه «بدن» در روایات نداریم تا شما بگویید بدن فقط پاک است و الا اگر «بدن» موضوع باشد رأس را هم شامل نمیشود. در باب غُسل میگوید بدن را این گونه بشورید و رأس را آن گونه بشورید. رأس و عنق و اینها جزو بدن حساب نمیشود.
بنابراین «الرجلُ المسلم»، «الرجلُ الکافر»، «الشخصُ المسلم»، این عناوین عناوینی است که به این مجموعه گفته میشود بما یشتمل بر ظفر و شعر و سِنّ و مثال ذلک.
دلیل دوم سیره بود. سیره قطعیه بود که بعد از اسلام آوردن کافر گفته نمیشود همه موهایی را که بر بدنت است باید ازاله کنی و الا اینها نجس است و اگر به آب قلیل برخورد بکند آی را نجس میکند. مثلا میخواهید نماز بخوانید لذا وضو میخواهی بگیری و الان آب قلیل میریزی و به این موها برخورد میکند و در نتیجه آب نجس است. بنابراین ریشت را هم باید بتراشی بالمره چون مو است و سرت را هم میخواهی مس بکنی یا پایت را میخواهی مس بکنی که روی پا هم مو دارد و این موها همه نجس هستند پس باید همه را بتراشی. یک چنین چیزی اگر بود لبان و ظهر.
بنابراین مسلّم است و قطعی است که سیره بر طهارت موهای بدن بوده است و هم چنین ظُفْر هم همین گونه است. باید ناخنهایت را چون این ناخنها نجس است مخصوصاً اگر بگویند کل ناخن نجس است. یک وقت میگویند حالا آن قسمتی که میشود گرفت نجس است و یک وقت میگویند کل ناخن نجس است لذا اصلاً باید ناخنها را بکشی. دندانها هم مثلاً همین طور. از واضحات است که سیره قطعیه بر طهارت اینها وجود داشته است.
بررسی دلیل سوم: (3:21)
مرحوم محقق خویی رضوان الله علیه به این دو دلیل که وضوح دارد تمسک نکردند. ایشان در تنقیح به دلیل آخری تمسک کردند که میخواهیم این دلیل را یک تأملی در آن داشته باشیم. چون کتاب التنقیح و فقه الشیعه ایشان محور دِراسات و أبحاث هست، خب باید در آن دقت کنیم.
ایشان فرمودهاند:
«لانّ نجاستها انما کانت تبعیة لنجاسة بدنه
آن وقتی که این کافر بود، نجاست این امور یعنی شعر و ظُفر و ...
کانت تبعیة لنجاسة بدنه
به تبع نجاست بدنش بود. همین که میگوید «تبعاً لنجاسه بدنه»، ایهام این را دارد که این امور را جزء بدن نمیشمارند و نجاست اینها به تبع نجاست بدن است.
لان الشعر مثلاً بما أنه شعر الکافر نجس
شعر چون شعرُ کافر است نجس است، ظُفر چون ظفرُ الکافر است نجس است.
و لم یدل دلیلٌ على نجاسة الأمور المذکورة فی أنفسها
چون این امور اضافهی به کافر را دارد نجس بود. شعرُ الکافر بود نجس بود، نه این که این شَعر بما هو هو نجس باشد و یا این که این ظُفر بما هو هو نجس باشد.
و لم یدل دلیلٌ على نجاسة الأمور المذکورة فی أنفسها فإذا
بعد از این مقدمات که نجاست این امور تبعی بود یعنی چون شعرِ کافر بود نجس است، حالا نتیجه این حرف چه میشود؟ این است که:
فإذا حکمنا بطهارة بدنه بالإسلام زالت النجاسة التبعیة فیها لا محالة، إذ الشعر بقاء لیس بشعر کافر و إن کان شعر کافر حدوثاً.»[1]
حدوثاً شعرِ کافر بوده اما بقائاً شعرِ کافر نیست. بنابراین، این شعر به عنوان شعرِ کافر نجس شده بود و چون تبع آن بود نجس بود. آن پاک شد دیگر نجاست این شعر هم معنا ندارد. آن نجاست از بین میرود. این بیانی است که ایشان در تنقیح فرمودهاند و در فقه الشیعه هم همین گونه بیانی بیان شده است.
تامل اول: (5:59)
عرض میکنیم این که میفرمایند تبعیت یا میفرمایند شعر الکافر نجسٌ، هر کدام را جداگانه مورد تامل قرار میدهیم.
ابتدائاً سخن را بر روی آن تعبیر نجاست تبعیه میبریم.
اینکه میفرماید این امور نجاستشان تبعی است، سؤال میکنیم مقصودتان این است که یعنی دلیل اثباتی ما بر نجاست این امور تبعیت است. یعنی آن موقعی که کافر بود میگفتیم شعر این کافر نجس است و ظُفرش نجس است، دلیل اثباتی فقیه نجاست این امور این بود که چون اینها تبع آن کافر هستند و آن کافر نجس است این امور هم نجس است. مثل این که میگفتیم ولدِ کافر به تبع بابایش است. بابایش کافر و نجس است پس ولدِ کافر هم به تبع او کافر و نجس است، محکوم به کفر و نجاست است. در این جا هم از این باب که دلیل اثباتی فقیه این است میخواهید بفرمایید؟ یا اینکه میخواهید بفرمایید ثبوتاً عند الشارع علت نجاست این امور در آن ظرف، تبعیت بوده است و چون بعداً آن متبوع از بین میرود، علت جعلِ نجاست هم از بین میرود فلذا است که میگوییم دیگر نجس نیست. کدام مقصودتان است؟
خب اگر اولی مقصود باشد یعنی بخواهند ایشان بفرمایند که بله ما قبلاً که میگفتیم این امور نجس است از رهگذر دلیلِ تبعیت میگفتیم، به خاطر تبعیت میگفتیم، این استدلال ناقص است. چرا؟ برای این که این تبعیت که دلیل نجاستِ سابق ما بود از ما گرفته شد و حالا به چه دلیل پاک است؟ مگر یکی از مطهِّرات زوال تبعیت است؟ زوال تبعیت که خودش مطهِّر نیست. آن دلیلی که آن موقع به ما میگفت این نجس است، دیگر الان به دلالت بر نجاست وفا نمیکند اما حالا این شعر پاک است یا نجس؟ خب کسی ممکن است استصحاب بقاء نجاست را بکند. یعنی بگوید آن موقع که نجس بود و حالا چون علت نجاست از بین رفته، موجب شک ما میشود. علت نجاست از بین رفت یک دلیل میخواهیم که بگوییم این شعر پاک است و ما استصحاب بقاء نجاست میکنیم.
بنابراین ایشان برای این که میخواهند اثبات طهارت الان بکند باید یک اموری را بر استدلالشان اضافه کنند و آن این است که بفرمایند استصحاب نجاست جاری نمیشود چون شبهات حکمیه است. از این طرف این شعر و این ظُفر الان شعرُ المسلم و ظُفرُ المسلم است و بگوییم دلیل داریم بر این که اجزاء بدن مسلم مثل شعر و ظفر به تبع اوست. بنابراین تا قبل از اسلام این شعر و ظفر تبعِ کافر بود و چون کافر نجس بود این شعر و ظفر هم نجس بود و بعد از این که اسلام آورده است این شعر و ظفر به تبع مسلم میشود و چون این آدم مسلم و مسلم پاک است، پس شعرش و ظفرش و سِنش هم به تبع مسلم پاک میشود. باید یک دلیلی داشته باشیم که بگوید حتی شعر و ظُفرِ مسلمِ مسبوق به کفر پاک است. بله قطعی است مویی که در اسلام میروید و ظفری که در اسلام میروید پاک است اما ظفر و سِن و شعری که در کفر بوده و حالا در اسلام باقی است، نُبُوتش و نَبتش در اسلام نیست بلکه در کفر بوده ولی در اسلام باقی است، خب دلیل میخواهد که بگوئیم تبعیت دارد. پس یک راه این است که ایشان ادعای تبعیتِ این گونهای بفرمایند یعنی بفرمایند این شعر و ظُفر آن وقت تبع او (یعنی تبعِ کافر) بود و الان تبعِ مسلم است.
راه دوم این است که ایشان بفرماید که ما از باب تبعیتِ مسلم نمیگوییم بلکه از باب قاعده طهارت میگوییم. یعنی استصحاب بقاء نجاست را جاری نمیدانیم چون شبهه حکمیه است. شک میکنیم که این ظُفر و این شعر پاک است یا نه؟ پس به قاعده طهارت - «کل شیء طاهر حتی تعلم أنّه قذر» - تمسک میکنیم.
خب این راه هم علی طبق مسلک مرحوم خوئی لا بأس به ولیکن مرحوم شهید صدر و مرحوم آقای تبریزی قدس سرهما که میفرمودند قاعده طهارت هم در جایی جاری میشود که مسبوق به نجاست نباشد. بنابراین طبق آن مسلک هم قاعده طهارت جاری نمیشود. ولی لا بأس که مرحوم خوئی این تتمیم را بفرمایند.
یا این که به آن مطلبی که سابقاً از مرحوم امام رضوان الله علیه نقل کردیم ادعا بشود که «الاشیاء کلها منقمرة فی بحار الطهارة و الحلیة» یعنی همه اشیاء پاکند مگر دلیلی برخلافش قائم بشود. و گفتیم بر این مسأله هم دو تا روایت ممکن است مستند ایشان باشد ولو خودشان بیان نفرمودند. یکی صدر همین روایت قاعده طهارت است که: «کل شیء طاهر حتی تعلم أنه قذر»، آقای آخوند فرمود که صدرش حکم واقعی را بیان میکند و ذیلش استصحاب آن حکم واقعی است یعنی «کل شیء طاهر بالطهارة الواقعیة» و این طهارت واقعیه همین طور ادامه دارد حتی تعلم أنه قذر. خب صدر دارد میگوید کل شیء طاهر. اشکال این سخن در محل خودش گفته شده و آن اشکال این است که این روایت دو مدلولی نیست یعنی صدرش حکم واقعی بگوید و با ذیلش استصحابِ آن حکم واقعی را بخواهد بگوید.
یا این که آن روایت باب شمس که داشتیم «کل ما طلعت علیه الشمس فهو طاهر» و یا «کل ما اشرقت علیه الشمس فهو طاهر» و بگوییم مدلولش بیان حکم واقعی است. میخواهد عموم را بفرماید. میگوید هر چیزی که آفتاب به آن میتابد یعنی هر چیزی که آفتاب آن را میگیرد و مقصود همه چیز است. نمیخواهد بگوید شمس مطهِّر است بلکه میخواهد بگوید: «هر چیزی که خورشید بر آن دارد میتابد» کنایه از همه چیز است. مثل این که گفته «من أحیا نفساً فکأنما احیا الناس خیرٌ له مما طلعت علیه الشمس» یعنی همه چیز. در این روایت هم این گونه مقصود باشد.
خب این را هم قبلاً اشکال کردیم و صحبتهایش را کردیم.
امر آخری هم که میشود اضافه کرد و اشکالی ندارد این است که ایشان بفرماید قول به عدم فصل یعنی فصلی بین مسلم مسبوقِ به کفر و مسلمی که مسبوقِ به کفر نباشد نیست. همان طور که شَعر و ظُفر و سن او پاک است، شَعر و ظُفر و سن این هم پاک است.
پس بنابراین، این که مرحوم خویی رضوان الله علیه حسب تقریر فقط فرموده این شَعر و ظُفر نجاست قبلیشان به تبع بود و وقتی این کفر از بین رفت پس باید بگوییم پاک است. نمیشود همین طور بگوییم پاک است. به چه دلیل بگوییم پاک است؟ اگر این را میخواهید دلیل اثباتی بگیرید باید یکی از این چیزها را ضمیمه بکنند و الا استصحاب بقاء نجاست هست و یا قول بلادلیل میشود.
اگر بخواهند بفرمایند که این تبعیت، دلیل اثباتی ما نیست بلکه دلیل ثبوتی است یعنی شارع که حکم کرده است بر نجاست این شَعر و ظُفر، میدانیم منشأئی جز تبعیت نداشته است. علت ثبوتیاش منحصر در این است. خب وقتی علت از بین برود، قهراً حکم هم از بین میرود.
حالا اگر ایشان این طور میخواهند بفرمایند خب اولاً اشکال این است که ما چه طریقی بر این داریم که بدانیم علت ثبوتی این تبعیت است و لیس الا. ممکن است این تبعیت علت در حدوث باشد ولی در بقاء، علت نباشد. تبعیت علت حدوث نجاست باشد ولی در بقاء دخالتی نداشته باشد. نظیرش در فقه گفته میشود «ماء اذا تغیر احد اوصافه الثلاثة بالنجس نجس» طمعش یا ریحش یا رنگش نجس میشود ولو این که بعداً بدون إلقاء کُر مُصفّا بشود. حدوثش با آن تغییر است ولی بقایش دیگر به بقای آن تغییر نیست ولو مصفا بشود و خب ممکن است در این جا همین گونه باشد. بنابراین این دلیل اثبات ندارد و با مزاق ایشان هم نمیسازد زیرا خیلی جاها ایشان فرمودهاند که ما راهی به ملاکات و این که مَناشئ حکم شارع چیست نداریم الا بیانات خود شارع. عقول ما لا یصل بر این که آن ملاکات چیست.
ثانیا حالا اگر علت نجاست از بین رفت، خب به چه دلیل طهارت بیاید؟ باز یک ضمیمهای میخواهد. باز نقصان در دلیل پیدا میشود. یا باید بگوییم بین نجاست و طهارت تناقض است و وقتی نجاست رفت پس نقیضش که طهارت است، لامحاله به جایش مینشیند. یا بگوییم نجاست و طهارت ضدان لا ثالث لهما هستند. وقتی آن ضد رفت، لامحاله این ضد باید ثابت باشد. و الا اگر اینها را ضمیمه نکنیم، خب نجاست نیست اما طهارت به چه دلیل باشد؟
آن نجاست سابقه نیست اما طهارت به چه دلیل باشد؟ ممکن است یک چیزی لا نجسٌ و لاطاهرٌ باشد. شارع چیزی را برای او اعتباری نکرده باشد.
بنابراین باز ضمیمه احتیاج دارد.
تامل دوم: (18:40)
اما این که ایشان فرمودند که این قبلاً شعرُ الکافر بوده و به عنوان شعرُ الکافر نجس بوده الان که شعر الکافر نیست بلکه الان شعرُ المسلم است. این سخن هم مبتنی است بر این که ما قائل نباشیم به این که مشتق حقیقت در اعم است و الا هنوز هم شعرُ الکافر بر او صادق است. اگر دنبال عنوان شعرُ الکافر باشیم یعنی تسمیه و این نام نه واقع امر، چون در واقع، مبداء دیگر در این جا نیست. در این جا شَعرِ کافر به اضافهی حقیقیه، شعرِ کافر نیست چون دیگر این شخص کافر نیست بلکه مسلم است و این شعر کان شعرَ کافرٍ. اما بنابر این که مشتق فقط معنایش صفات نیست زیرا در بحث مشتق این گونه عناوین هم مشمول بحث مشتق هست و بنابر نظر کسانی که میگویند مشتق حقیقت در اعم هست، باز این دلیل محل اشکال است.
بنابراین این محقق بزرگ با تبدیل آن دو استدلال واضح به این استدلال آن هم فقط به این مقدار از بیان بسنده کردند، میبینید که مبتلای به این تأملات هستند.
و من العجب که مرحوم صاحب عروه رضوان الله علیه با کمال فقاهتی که ایشان دارد و به ریزهکاریها و همه چیز توجه دارد و این عروه از خصوصیاتش این است که معمولاً همه چیز را استیعاب فرموده اما نامی از اینها را نبرده. میفرماید:
«الثامن : الاسلام و هو مطهر لبدن الکافر و رطوباته المتصلة به من بصاقه و عرقه و نخامته و الوسخ الکائن علی بدنه»[2]
اینها را نام میبرد اما شعر و ظفر و سِنّ را در این جا نام نمیبرد.و لعل نام نبردن ایشان به خاطر این که اینها را داخل و مشمول بدن میداند.
بررسی مورد سوم: (25:28)
مورد سوم که یتطهر بهذا المطهِّر که اسلام باشد، رطوباته المتصلة به غیر الملاقیة مع نجاسة خارجیة است.
یعنی رطوبات متصل به بدنش، نه آب دهانی که در زمان کفر انداخته است بلکه همین آب دهانی که الان در او وجود دارد یا مثلاً دور لبهایش هست. از ذوقی که مسلمان شده اشک در چشمش هست یا قبلش مثلاً چشمانش گریان بوده یا بالاخره به هر وجهی اشک میریخته، یا از زور اشک ریخته است چون از ترس جنگ و کشته شدن دارد اسلام میآورد لذا گریه میکند و اسلام میآورد. حالا این اشکهایی که روی گونههایش هست یا داخل چشمش هست وقتی مسلمان میشود پاک میشود یا اینها به نجاستش باقی است.؟
مرحوم ماتن قدس سره خب تصریح فرمود که اسلام مطهر همه این رطوبات هست البته در صورتی که اینها در حال کفر به نجاست خارجیه متلوّس نشده باشند. اینها در صورتی که متلوّس به نجاست خارجیه نشده باشند با اسلام آوردن همه آنها محکوم به طهارت است.
این مورد سوم یک مسألهای از کلمات فقها استفاده میشود و آن این است که این مورد سوم آیا از باب این مطهِّر (یعنی اسلام) طاهر میشود یا از باب تبعیت پاک میشود که مطهِّر بعد است یا از باب انقلاب پاک میشود که مطهِّر اسبق است. مرحوم ماتن در این جا همین طور که عبارتش را خواندم فرموده است:
«الاسلام و هو مطهر لبدن الکافر و رطوباته المتصله به من بصاقه و عرقه و نخامته و ...»[3]
در این جا ایشان مطهِّر این امور را اسلام قرار داده که مطهِّر هشتم است اما در مطهِّر نهم که تبعیت هست فرموده است:
«التاسع: التبعیة و هی فی موارد أحدها تبعیة فضلات الکافر المتصلة ببدنه کما مر.»[4]
که »مَرَّ» همین نهم است یعنی باز این امور را مطهِّر به تبعیت شمرده نه به اسلام و فرقش این است که در این جا میگوید اسلام مستقیماً مطهِّر این فضلات و این رطوبات هست ولی در مسأله تبعیت میگوید اسلام یک چیز دیگر را پاک میکند و آن چیز دیگر مطهِّر این امور میشود بالتبع.
مرحوم امام رضوان الله علیه در طهارتشان جلد چهارم صفحه 375، میفرمایند که اگر ما انقلابی را که قبلاً از مطهرات شمردیم به معنای انقلاب نسبت بدانیم نه تغییر در ماهیت، چون حرف بود که انقلاب چیست؟ یک فرق بین استحاله و انقلاب این بود که در استحاله ماهیت عوض میشود اما در انقلاب ماهیت عوض نمیشود بلکه نسبت یا نام عوض میشود. خب این شعر قبلاً شعرُ الکافر بود و الان میگوییم شعرُ المسلم است و به خاطر این که شعرُ المسلم است داریم میگوییم پاک است. یا الان میگوییم بصاق المسلم است. یا الان میگوییم اشک مسلمان است. خب این انقلاب شده و به خاطر اسلام نیست. البته اسلام دخالت دارد در تحقق موضوعش یعنی این شخص بشود مسلم یعنی انقلاب نسبت بشود ولی الان به خاطر انقلاب نسبت باید بگوییم این شعر المسلم پاک است.
خب این بحث که آیا طهارت این امور از باب اسلام است یا از باب تبعیت است یا از باب انقلاب هست، اثر عملی برای ما ندارد اما یک تدقیق علمی است که این بزرگواران به خرج دادهاند.
خب عبارت مرحوم سید که مشوش است. چون در مطهِّر تاسع میفرماید تبعیت مطهِّر این امور است و در مطهِّر ثامن که اسلام باشد این امور را جزء مطهَّرات اسلام میشمارد. عبارت مرحوم سید رضوان الله تشویش دارد و فاصلهای هم بین این دو مطهِّر نیست زیرا اسلام مطهِّر هشتم و تبعیت مطهِّر نهم است. مگر بگوییم میخواهد بگوید از باب تصادق المطهرین هست. هم از ناحیه اسلام است هم از ناحیه تبعیت تطهیر حاصل شده است. این گونه میخواهد بفرماید.
خب این نکتهای بود که باید این جا به آن توجه داشته باشیم. حالا علی ای حال مهم این است که ببینیم این بصاق پاک است یا نجس است. این رطوبات متصله به کافر، الان پاک است یا نجس است؟ ادله این را باید بررسی کنیم.
ادله دال بر طهارت: (37:17)
برای اثبات طهارت این بصاق به ادلهای تمسک شده است.
دلیل اول:
منها ما ذکره المحقق الحکیم قدس سره فی المستمسک بقوله:
«لصدق اضافتها الی المسلم. کما فی الجواهر و غیرها.»[5]
مرحوم محقق حکیم خودش مستدل نیست بلکه این استدلال را نقل میکند. مستدل صاحب جواهر است که چرا میگوییم پاک است؟ «لصدق إضافتها الی المسلم». چون الان این بصاق، بصاق المسلم میشود و این دمع، دمع المسلم میشود و هکذا بقیه مثالها. و معلوم است که بصاق المسلم پاک است. میشود کسی بگوید بصاق المسلم نجس است؟ همه میگویند بصاقِ مسلم از ضروریات و واضحات است که پاک است. این هم الان بقائاً شد بصاقُ المسلم فلذا پاک است.
اشکال دلیل اول: (38:21)
آقای حکیم رضوان الله علیه به این استدلال اشکال فرموده است.
«و فیه: أن الإضافة إلى المسلم إنما تجدی فی الطهارة، لو کان منشأ الإضافة التکون فیه، و هو غیر حاصل فی الفرض.»[6]
توضیحش همانی بود که عرض کردم. ایشان میفرمایند ما یک کبری و یک روایتی نداریم که بگوید: «شعرُ المسلم طاهرٌ». آن چه ما داریم سیره و ضرورت است و آن سیره و ضروت هم نسبت به بصاقی است یا دمعی است یا رطوباتی است که تکوّنش در حال اسلام است. یعنی یک آدم مسلمان حالا عرق کرد. یک آدمی مسلمانی غدد بزاقی دهانش ترشحاتی داشت و بصاقی ایجاد شد. در اسلام آن که ضرورت دارد و قطعی است این صورت است اما بصاقی که در حال کفر ایجاد شده بود و یا اشکی که در آن زمان ایجاد شده بود و حالا این شخص مسلمان شد، ما دلیل نداریم که این بصاق یا این اشک پاک است. روایتی نداریم بر این که بصاق المسلم پاک است. دلیلش ضرورت است، سیره است که این هم برای آن جاست. این اول کلام است و دلیلش هم این است که فقها به دنبال دلیل میگردند. پس یک امر ضروری و واضح و مسلّمی نیست که شما بیان میفرمایید.
خب در مصباح الهدی هم مرحوم آقای شیخ محمدتقی آملی رضوان الله علیه این مسأله را همین گونه از مرحوم آقای صاحب جواهر و به او استدلال فرموده است و مرحوم آقای خویی هم قدس سره کأنّ این دلیل را مثل مرحوم صاحب جواهر پذیرفتهاند که این شعر الان شعر المسلم است یا این بصاق الان بصاق المسلم است.
اشکال مرحوم محقق حکیم رضوان الله علیه اشکال خوب و متینی است. این فرمایش احتیاج دارد به یک بررسیهایی که ان شاء الله فردا.
وصلی الله علی محمد و آل محمد.