بسمه تعالی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیه الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
بحث در روایاتی بود که بر کفایت اعتقاد جنانی دلالت میکند و اینکه در تحقق اسلام اظهار شهادتین لازم نیست.
روایت چهارم:
روایت دیگری که ممکن است به او استدلال شود یا ادعا شود که دلالت میکند، این روایت مبارکهای است که در بحار الانوار، جلد 68، صفحه 291، حدیث 51 آمده است.
«مِشْکَاةُ الْأَنْوَارِ، نَقْلًا مِنْ کِتَابِ الْمَحَاسِنِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع)...»
این روایت را بارها خواندهایم.
«قَالَ: أَتَى رَجُلٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص) فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّی جِئْتُ لِأُبَایِعُکَ (یا لِأبَایعَکَ) عَلَى الْإِسْلَامِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلَى أَنْ تَقْتُلَ أَبَاکَ فَقَبَضَ الرَّجُلُ یَدَهُ وَ انْصَرَفَ ثُمَّ عَادَ وَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّی جِئْتُ لِأُبَایِعَکَ عَلَى الْإِسْلَامِ فَقَالَ لَهُ أَنْ تَقْتُلَ أَبَاکَ قَالَ نَعَمْ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ إِنَّ الْمُؤْمِنَ یُرَى یَقِینُهُ فِی عَمَلِهِ وَ الْکَافِرَ یُرَى إِنْکَارُهُ فِی عَمَلِهِ....»[1]
حدیث شریف ادامه دارد.
تقریب استدلال این است که اسلام آوردن یک واجب فوری است. فوراً ففوراً یجب که کافر خلع کند و بیرون بیاورد خودش را از کفر و متحلی به اسلام بشود. پس این یک واجب فوری است. کاری که تأخیر بیندازد در این واجب فوری، لایجوز ارتکابه. رسول خدا صلی الله علیه و آله به حسب این نقل با این که قهراً می دانستند که این پیشنهاد که «أن تقتل أباک» باعث میشود که او انصراف پیدا کند، مدتی برود و بعد برمیگردد و قهراًً این عمل موجب تأخیر در واجب میشود ولو به عنوان امتحان قوت ایمان او باشد اما این یک أمر مستحسنی است ولی اگر این عمل مزاحت پیدا کند با تأخیر یک امر واجب و وقوع در یک امر حرام، آن جا دیگر این عمل جایز نیست.
بنابر این از یک طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله به جهت علم غیب میدانند که این پیشنهاد باعث میشود که او انصراف پیدا کند، مدتی برود و بعد برمیگردد و قهراًً این عمل موجب تأخیر در واجب میشود بلکه لازم به علم غیب هم شاید نباشد زیرا یک قرینه عرفیه است که معمولاً آدمها تَأبّی دارند از این که این شرط را بپذیرند. پس باتوجه به علم غیب آن بزرگوار و هم با توجه به وجود یک أماره عرفیه بر این که معمولاً افراد از قبول این شرط تأبی دارند، ایشان میدانستند این پیشنهاد موجب تأخیر اسلامآوری او میشود و این حرام است و جایز نیست. این در چه صورتی لازم میآید؟ در صورتی که اسلام احتیاج به اظهار داشته باشد؛ اما اگر اسلام همان امر قلبی باشد؛ کسی که آمده میگوید «أبایعک علی الأسلام»، در قلبش اسلام را قبول دارد و الا اگر اسلام را قبول نداشت نمیگفت: «أبایعک علی الأسلام». پس معلوم میشود حضرت صلی الله علیه و آله در این موارد میدانستند که در قلب او ایمان هست و این کار حضرت موجب در تأخیر واجب یا وقوع در حرام نمیشود.
پس این روایت تقریب استدلال و خلاصهاش به این میشود که این فعل صادره از پیامبر صلی الله علیه و آله وجهی برای تصحیحش نیست الا قول به این که اعتقاد قلبی کفایت میکند و حضرت صلی الله علیه و آله میدانستند که این شخص این اعتقاد قلبی را دارد و الا اگر این را نگوییم این فعل صادره از پیامبر صلی الله علیه و آله قابل تصحیح و توجیه نیست. این اشکال.
سؤال: همان اعتقادی قلبیاش خراب نمیشد با این پیشنهاد ...
جواب: نه. حضرت صلی الله علیه و آله میدانستند که این اعتقاد قلبی خراب نمیشود.
سؤال: ...
جواب: حضرت صلی الله علیه و آله میدانستند که این اعتقاد قلبی خراب نمیشود. پس آن اعتقاد سرجایش هست منتها تاب چنین عملی را ندارد مثل آدمی که یک کار مشکلی برای او گفته میشود. خیلی از مردم هستند که خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و همه چیز را قبول دارند اما یک سلسله از چیزها هست برای آنها مشکل است و انجام نمیدهند. مثلاً خمس دادن ، زکات دادن. مردم زیر بار نمیروند چون فشار دارد، مال است نه جان که به آسانی بتوان داد و از این جهت برای آنها مشکل است.
اشکالات استدلال به روایت سوم: (7:50)
خب این استدلال ضعیف است و لوجوهٍ ناتمام است.
اشکال اول:
وجه اول این است که شخص همین که گفت: «أبایعک علی الإسلام» اظهار است مگر این که شما بگویید اظهاری که لازم است خود کلمه شهادتین است و إلا همین که میگوید: «أبایعک علی الإسلام» یعنی من مسلمانم و بیا بیعت کنیم و بیعت به عنوان یکی از آداب است، یکی از مایتفرع علی الإسلام است که هر مسلمانی بیاید با رئیس اسلام بیعت بکند و إعلام وفاداری بکند. إعلام وفاداری و بیعت مطلب دیگری است. خیلیها ممکن است مسلمان باشند و نمیآیند بیعت بکنند.
بنابراین در این جا بیعت خود «ما به الإسلام» نیست و اگر هم بگوییم که اظهار لازم است، میگوئیم که اظهار محقق شده است فلذا پیامبر صلی الله علیه و آله با این کارشان اسلام آوردن وی را به تأخیر نینداختند زیرا او همین که گفت: «أبایعک»، اسلامش را اظهار کرده است مگر این که شما بگویید که در اظهار اسلام خصوص شهادتین لازم داریم اما اگر گفتیم اسلام به امور دیگر هم اظهار میشود کما این که در بحث بعدی ان شاء الله خواهیم گفت که آن ما یُظهِر الإسلام خصوص کلمه شهادتین نیست بلکه فعل هم میتواند مُظهِر اسلام باشد، قول هم میتواند. قولِ رائج در اظهار اسلام، آن شهادتینِ به آن الفاظ است اما به چیزهای دیگر هم اسلام اظهار میشود.
سؤال: گفتید بیعت اصلاً غیر از اسلام است.
جواب: بیعت که غیر از اسلام است. بیعت ما به الإسلام نیست. ما به الإسلام همان اظهار شهادتین است و همین حرف «أبایعک علی الإسلام» نه خود بیعت، به دلالت التزام اظهار اسلام هست.
پس بنابراین اظهار در این جا وجود دارد و با همین گفتن، او اظهار کرده و مُسلِم شده است پس کار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تأخیر در امر واجب نیست اگر خصوص شهادتین در اظهار اسلام لازم نباشد.
سؤال: گفتن «أبایعک علی الاسلام» دلالت التزامیه عرفیه بر قبول اسلام نیست.
جواب: دلالت عرفیه دارد. همین که میگوید من «أبایعک علی الإسلام» دلالت عرفیه دارد بر این که قبول کرده که چنین میگوید و با این عبارت به دلالت التزامیه این قبولش را دارد اظهار میکند. قطعاً دلالت التزامیه عرفیه دارد.
اشکال دوم: (11:39)
اشکال دوم این است که این داستان به دو نحو نقل شده است. در این جا مشکاه الأنوار نقلاً من کتاب المحاسن این گونه نقل کرده است اما همین روایت در صفحه 281، صاحب بحار از خود محاسن نقل فرموده است:
«سن، المحاسن عَنْ هَارُونَ بْنِ الْجَهْمِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ ثُوَیْرٍ عَنْ أَبِی خَدِیجَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَتَى رَجُلٌ رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّی جِئْتُکَ أُبَایِعُکَ عَلَى الْإِسْلَامِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أُبَایِعُکَ عَلَى أَنْ تَقْتُلَ أَبَاکَ قَالَ نَعَمْ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّا وَ اللَّهِ لَا نَأْمُرُکُمْ بِقَتْلِ آبَائِکُمْ وَ لَکِنَّ الْآنَ عَلِمْتُ مِنْکَ حَقِیقَةَ الْإِیمَانِ وَ أَنَّکَ لَنْ تَتَّخِذَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیجَةً أَطِیعُوا آبَاءَکُمْ فِیمَا أَمَرُوکُمْ وَ لَا تُطِیعُوهُمْ فِی مَعَاصِی الله.»[2]
اصلاً تأخیری نبود. حضرت صلی الله علیه و آله هم میدانستند که این تأخیر نمیاندازد و آدم حسابی است. پس طبق این نقل این فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله موجب تأخیر نمیشده مگر شما بگویید دو واقعه است ولی این خیلی بعید است که الفاظ واحده و نص واحد راجع به دو واقعه باشد. خیلی مستبعد است. بنابراین این جهت هم هست.
مضافاً به این که نقل مشکاه از محاسن مرسل است یعنی سندش را نقل نکرده است. و از محاسن هم آدرس داده نشده. یعنی در این محاسن جدید وجود ندارد به حسب این که آدرس داده نشده. البته مراجعه بفرمایید.
سؤال: ...
جواب: یعنی هم نقل قبل و هم نقل بعد، هر دو تا در محاسن نقل شده؟
سؤال: بله.
سؤال: ولی بینش ممیِّز گذاشته است. اول آن نقل کتاب مشکاه را آورده و بعد این نقل بحار که شما فرمودید.
جواب: بله. پس اگر دو تا را ذکر کرده یعنی در خود محاسن هم کأنّ متعدد میشود. خب باید حمل بکنیم بر این که دو تا است اگر این گونه شد.
خیلی خب اگر این طور است پس در محاسن هر دو وجود دارد.
خب آن وقت آن سند روایت اول چیست؟
سؤال: باز هم اشکال وارد است. دوران بین زیاده و نقیصه میشود. مستبعد است که دو تا واقعه باشد ...
جواب: اگر دو تا را نقل کرده باشد، کأنّ برقی این را دو تا روایت و دو تا واقعه میدیده است.
سؤال: ...
جواب: خود برقی میگوید «رواه» یعنی یکی است[3] و قهراً اگر یکی شد آن وقت زیاده و نقیصه میشود.
سؤال: اصل عدم زیاده آن اولی را تأیید نمیکند؟
جواب: گفتیم اصل عدم زیاده لا اصل له.
پس این استدلال به این روایت شریفه عقیم میشود.
سؤال: یک اشکال دیگه هم هست ....
جواب: نه نه. آن بحث دیگر است. آن استدلال این نبود که بیعت در این جا دخالت دارد یا نه بلکه آن، مقدمات مطلب بود. استدلال بر این بنا بود که این شخص آمده اسلام بیاورد، اسلام هم واجب فوری است بر او و نباید حضرت صلی الله علیه و آله کاری بکنند که این واجب فوری تأخیر بیفتد. آن وقت حضرت صلی الله علیه و آله که میدانند با این پیشنهادشان آن انصراف پیدا میکند، یا به علم غیبشان یا به حسب تعارف عرفی، بنابراین، این کار حضرت ت صلی الله علیه و آله وجیه پیدا نمیتواند بکند الا به این که بگوییم حضرت صلی الله علیه و آله میدانستند در قلب این شخص اسلام هست و آن کفایت میکند پس تأخیر واجب نمیشود. بنابراین، این کار حضرت صلی الله علیه و آله دلالت میکند بر این که اعتقاد قلبی بدون اظهار کفایت میکند. این استدلال بود.
اشکال اول به این استدلال این است که در این جا اظهار الإسلام بوده و فعل پیامبر م صلی الله علیه و آله وجب تأخیر واجب نمیشده برای این که نفس همین که آمده گفته «أبایعک علی الإسلام» به دلالت التزامیه دلالت میکند بر قبول و اظهار. خود این، اظهار است ولو این که مبایعت کار دیگری است اما این دلالت التزامیه را دارد.
سؤال: استاد ارتکاز متشرعه واقعاً میپذیرد که پیامبری که رحمهً للعالمین است شرط اسلامآوری را قتل پدر بگذارد؟
جواب: بله. برای این که آن ذیلش فرمود «إنّ ...» چون به خصوص اگر در کنار افراد بوده و جمعیتی آن جا بودند حضرت صلی الله علیه و آله میفرماید: « إِنَّ الْمُؤْمِنَ یُرى یَقِینُهُ فِی عَمَلِه» و با این کلام میخواستند بگویند این شخص از آن مؤمنهای ناب است. و همین طور هم هست. مگر در روایات ندیدید که روایت میگوید که من امام صادق علیه السلام را به گونهای قبول دارم که اگر این تنوری که پر از آتش است و دارند با آن نان میپزند، به من بفرمایند برو داخل این تنور، میروم. یعنی این ایمان این گونه است. یعنی ماها هم واقعاً خودمان را حساب بکنیم و اگر این گونه نباشیم باید برویم دنبال این که خودمان را این گونه بکنیم که اگر امام صادق علیه السلام و امروز امام زمان ارواحنا فداه بفرماید برو توی این آتش، برویم.
سؤال: استاد آن شیعه خالص است نه کسی که یک عمر در کفر بوده و الان میخواهد اسلام بیاورد.
جواب: همانها یک مرتبهای انقلاب در آنها ایجاد میشود. این مسائل این گونه است که یک مرتبه آن چنان انقلاب در او ایجاد میشود، و واقعیت برای او روشن میشود فلذا میپذیرد. اولاً در کفر بودن خیلیها کافر که بودند کافرهای درست بودند یعنی به دین قبل متدین بودند و حالا تازه اسلام به آنها رسیده دست فلذا از کفر دست برمیدارد یعنی آن وقت آدم درست و حسابی بوده حالا هم آدم درست و حسابی است. از آن دین به این دین میخواهد منتقل بشود. نه این کافر بوده بلکه وظیفهاش اصلاً همان بوده که نصرانی باشد. قبل از اسلام وظیفه نصرانی بودن بوده است. مسیحی باید باشد، نصرانی باید باشد. این هم یک نصرانی درست و حسابی بوده و حالا حقانیت پیامبر صلی الله علیه و آله را فهمید و میخواهد عدول کند به اسلام لذا میگوید «أبایعک علی الإسلام». دیگر نباید بدجنس باشد.
سؤال: ...
جواب: ببینید در آن روایت خود حضرت صلی الله علیه و آله ذیلش باز فرمود. بعد از این که او گفت نعم حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:
«فقال رسول الله(ص) إِنَّا وَ اللَّهِ لَا نَأْمُرُکُمْ بِقَتْلِ آبَائِکُم»
یعنی این جا فقط برای امتحان بود.
«وَ لَکِنَّ الْآنَ عَلِمْتُ مِنْکَ حَقِیقَةَ الْإِیمَانِ وَ أَنَّکَ لَنْ تَتَّخِذَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیجَةً...»
تو یک آدمی هستی که غیر از خدا بطانه و خواستهای برای خودت برنگزیدهای. بعد در این جا فرمودند:
«أَطِیعُوا آبَاءَکُمْ فِیمَا أَمَرُوکُمْ...»
که قبلا گفتیم یکی از ادله داله بر وجوب اطاعت پدر همین روایت است. حضرت صلی الله علیه و آله میفرماید:
«أَطِیعُوا آبَاءَکُمْ فِیمَا أَمَرُوکُمْ وَ لَا تُطِیعُوهُمْ فِی مَعَاصِی اللَّهِ.»
اگر معصیت خدا را امر کردند آنها را اطاعت نکنید اما در غیر آن «اطعیوا». اگر سند این روایت را تمام بدانیم، یکی از ادله وجوب اطاعت والد همین روایت است چون معروف این است که اطاعت والد واجب نیست بلکه عقوقشان حرام است، ایذاءشان حرام اس. اما اگر مثلاً یک امری کرده و شما مخفیانه انجام ندهی و او هم متوجه نمیشود، مخالفت آن امر اشکالی ندارد. معروف که میگوییم یعنی فقهای بزرگی از معاصرین این گونه میفرمایند. اما این روایت میگوید اطاعت بکن. این روایت اگر سندش تمام باشد اطاعت را واجب دارد میکند.
سؤال: ...
جواب: نه ببینید ممکن است برای کمال باشد. کمالش این است که البته بگوید و شهادتین را به زبان هم اظهار بکند. آن کمالش هست.
سؤال: ...
جواب: بله اگر کسی این گونه بگوید که این شخص قبلاً اسلام آورده بوده و حالا برای یک امری اضافی دارد میآید و حضرت صلی الله علیه و آله هم میدانستند خب سخن شما هم درست است ولی این خلاف ظاهر است. ظاهر این است که این اولین باری است که دارد میآید نه این که قبلاً اسلام آورده بوده و حالا برای یک امری اضافی دارد میآید.
روایت پنجم: (21:20)
چون این بحث در کلمات فقها درست تبیین نشده، از این جهت یک مقداری به روایاتش بیشتر میخواهیم بپردازیم تا مسأله روشن بشود.
روایت دیگر در صفحه 269، حدیث 24، از کتاب خصال صدوق هست.
«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْبُنْدَارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَغْدَادِیِّ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ الْوَلِیدِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ مَهْدِیٍّ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ مَیْمُونِ بْنِ سِیَاهٍ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِکٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) مَنِ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا وَ صَلَّى صَلَوَاتِنَا وَ أَکَلَ ذَبِیحَتَنَا فَلَهُ مَا لَنَا وَ عَلَیْهِ مَا عَلَیْنَا.»[4]
هر کسی این کارها را بکند یعنی به طرف قبلهای که ما نماز میخوانیم به همان طرف استقبال کند. همین نمازهایی که ما میخوانیم بخواند، ذبیحه ما را هم حلال بداند و بخورد، اگر این چند تا عمل را انجام داد «فله ما لنا و علیه ما علینا» هرچه برای ما هست برای او هم هست یعنی یک مسلمان حسابی حساب میشود.
تقریب استدلال به این روایت این است که کسی که این کارها را بکند سواءٌ که مسبوق به کفر باشد یا نباشد. شهادتین را بگوید یا نگوید. عقیدهاش را اظهار بکند یا نکند. عقیده درونی داشته باشد یا نداشته باشد. همه این فروض را میگیرد. کسی که این کارها را بکند مسلمان حساب میشود. یک فرضش بالاجماع و الضروره تخصیص میخورد. کجا؟ آن کسی که نه در درون عقیده دارد و نه در درون اظهار میکند و فقط این کارها را میآید میکند. این خارج است بالاجماع و الضروره چون بالاخره ملاک یا این است که به ظاهر بگوید و شهادتین را اظهار بکند یا در باطن قبول داشته باشد اما نه در دل قبول داشته باشد و نه اظهار میکند و فقط روی سالوسبازی میخواهد جاسوسی مثلاً بکند لذا میآید این کارها را میکند تا مردم خیال کنند مسلمان است. میآید نماز و همان ذبیحه را هم میخورد و استقبال قبله هم میکند ولی میخواهد جاسوس باشد. چون این شخص نه در درون قبول دارد و نه اظهار دارد میکند، این شخص بالضروره از اسلام خارج است. این مسلمان حساب نمیشود اما غیر این صورت دلیلی بر خروجش نداریم. بنابراین به حکم این روایت این شخص مسلمان حساب میشود. این روایت میگوید این شخص مسلمان است.
خب قهراً دایره این میشود که ولو اظهار نکرده و در قلبش هست ولی باید نماز را بخواند، استقبال قبله را بکند، ذبیحه ما را بخورد. پس این اخص از مدعا میشود زیرا باید این فعلها را انجام بدهد. این جور باشد. حالا اگر کسی این گونه نیست یعنی در درون اعتقاد دارد ولی این اعمال را انجام نمیدهد.
جواب این است که ظاهر این است این که میفرماید «استقبل قبلتنا...» و ... یعنی اگر بخواهد نماز بخواند این گونه میخواند. نه این که حتماً باید نماز بخواند. اگر در یک جایی بخواهد ذبیحهای پیش بیاید میخورد. نه این که حتماً باید بیاید این ذبیحه را بخورد. یعنی از او معلوم است که اگر بخواهد به همان قبله نماز بخواند، همین نمازهای ما را میخواند و حالا ممکن است این کارها را هم نکند و فاسق باشد. مثلا نماز نمیخواند و استقبال قبله هم نمیکند.
سؤال: چرا ظاهرش این است؟
جواب: تناسب حکم و موضوع این را اقتضاء میکند. نمیخواهد بگوید حتماً این گونه باشد. چون اینها دخالتی در مسلمهای حقیقی حقیقیاش ندارد. میشود مسلمان باشد ولی فاسق باشد و این کارها را انجام ندهد. حالا فعلاً تقریب استدلال داریم میکنیم.
پس بنابراین به این روایت کسی ممکن است استدلال بکند.
پس حاصل استدلال این شد که این روایت اطلاقش تمام صور را میگیرد حتی آن صورتی که در دل قبول دارد ولی اظهاری نمیکند. آن صورت را هم میگیرد. حتی صورتی که نه در دل قبول دارد و نه اظهار میکند. این صورت را هم میگیرد ولی این صورت بالاجماع و الضروره خارج میشود و بقیه میماند. پس نتیجه این میشود که به حکم این روایت کسی که در دل قبول دارد و به هیچ کسی اظهار نمیکند اما در خانهاش به همان قبلهای که ما داریم نماز میخواند و همان ذبیحه ما را میخورد، این شخص به حکم این روایت شریفه باید بین خودش و خدا، خودش را مسلمان بداند ولو به کسی هم نگفته و اظهار هم نکرده است.
سؤال: ...
جواب: ببینید شما شک دارید که این شخص مسلمان شد یا نشد و این، مقام اثبات است. البته مسلمان شدن افراد احراز لازم دارد ولی بحث ما در احراز دیگران نیست بلکه ملاک اسلام و مسلمان شدن است. اگر از این روایت استفاده کردیم که ملاک اسلام میتواند عقیده درونی بدون اظهار باشد پس این آدم بین خودش و خدا مسلمان است. احکام اسلام را بر خودش بار میکند. البته باید برای این که دیگران او را مسلمان بدانند و احکام اسلام را بر او بار کنند، باید دیگران به طرقی احراز کنند یا این خودش بیاید اقرار کند و شهادتین را اظهار کند تا دیگران بفهمند و امثال ذلک.
اشکالات استدلال به این روایت: (28:25)
خب آیا این استدلال تمام هست یا تمام نیست؟
اشکال اول:
اولاً این روایت، روایتی است که افراد مجاهیل فراوانی در سند هستند که لا نعرفهم و در کتب رجال مهمل هستند و اصلاً نامی از آنها ذکر نشده. فلذا حجیتی ندارد.
اشکال دوم: (28:52)
ثانیاً ممکن است بگوییم این روایت دارد یک اظهار فعلی را بیان میکند. این «اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا وَ صَلَّى صَلَوَاتِنَا وَ أَکَلَ ذَبِیحَتَنَا....» از مظهرات اسلامند منتها مظهر فعلی هستند و ما اگر گفتیم اظهار فعلی هم برای تحقق اسلام کفایت میکند کما این که بعدا خواهیم گفت که «الأسلام ما ظهر من فعلٍ او قول»، این استدلال ناتمام خواهد بود. در این جا حضرت صلی الله علیه و آله میخواهد بفرماید: حتماً دنبال این نباشید که شهادتین را لساناً از او بشنوید. اگر یک آدمی را میشناختید که کافر بوده و الان میبینید نماز مسلمانان میآید، از مسلمانها گوشت میخرد و با این فعلش دارد اظهار میکند که من رویه شما را پذیرفتم، برای تحقق اسلام کفایت میکند. او هم مسلم است. حضرت صلی الله علیه و آله درِ دخول در اسلام را دارد توسعه میدهد. حضرت صلی الله علیه و آله نمیگوید اظهار لازم نیست بلکه میگوید خود اظهار فعلی هم کفایت میکند و قهراً بین این افعال، مثلاً اگر الان ما کسی را ببینیم نماز میخواند اما مُتَکَتِّف نماز نمیخواند، این شخص دارد تشیع خودش را اظهار میکند بلکه اگر از فِرقی باشد که آنها ملتزم به مُتَکَتِّف بودن در نماز هستند نه آن فِرقی که چنین چیزی را ملتزم نیستند. این شخص قبلاً از آن فِرق بوده اما الان دارد به گونهای نماز میخواند که ما میگوییم. نماز جماعتهای ما شرکت میکند نه یک بار، نه دو بار آنهم به شکلی که ما نماز میخوانیم، نماز میخواند. خب معلوم میشود این شخص شیعه است و حالا این روایت هم همین مطلب را میفرماید. رسول خدا صلی الله علیه و آله به حسب این نقل میفرماید: اگر کسی را دیدید که این افعال را انجام میدهد مسلمان حساب میشود و این افعال هم قهراً از باب مثال است فلذا در روایات دیگر چیزهای دیگر هم ذکر شده است. پس مقصود امور و افعالی است که کاشف قبول اسلام است.
بنابراین استدلال به این روایت برای این که اظهار بالمره لازم نیست، تمام نیست بلکه این روایت دلالت میکند بر این که اظهار فعلی برای تحقق اسلام کفایت میکند.
پس بنابراین دو اشکال حداقل این روایت دارد.
اشکال سوم: (32:25)
ممکن است کسی یک اشکال دیگری هم بکند و آن این است که این روایت تقیید میشود به روایات دیگری که عبارت «و شهد شهادتنا» را اضافه کرده است و آنها روایات متعددی است.
روایت اول:
«نَوَادِرُ الرَّاوَنْدِیِّ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَعَلَ الْإِسْلَامَ دِینَهُ...»
دین خودش را اسلام قرار داده
«وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الْإِخْلَاصِ حُسْناً لَهُ فَمَنِ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا وَ شَهِدَ شَهَادَتَنَا وَ أَحَلَ ذَبِیحَتَنَا فَهُوَ مُسْلِمٌ لَهُ مَا لَنَا وَ عَلَیْهِ مَا عَلَیْنَا»[5]
ببینید در این جا علاوه بر این که میگوید: «استقبل قبلتنا أحل ذبیحتنا»، عبارت «شهد شهادتنا» را دارد گرچه «صلی صلواتنا» را ندارد.
خب اگر بخواهیم حالا جمود کنیم از آن حرفهایی که زدیم، آن روایت، این روایت را تقیید میکند که نماز هم بخواند و این روایت هم آن روایت را تقیید میکند که باید شهادتین هم بدهد.
سؤال: اگر گفتیم از باب مثال هست، شهادتین هم مثل نماز خواندن دیگر ...
جواب: خب گفتیم اگر جمود کنیم. آن از باب مثال بودن جواب دیگری بود.
روایت دوم:
«ما، الأمالی للشیخ الطوسی الْمُفِیدُ عَنِ ابْنِ قُولَوَیْهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعْدٍ عَنِ ابْنِ عِیسَى
ابن عیسی یعنی محمد بن عیسی
عن ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ
سند خوب است.
قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) مَا الْإِیمَانُ فَجَمَعَ لِیَ الْجَوَابَ فِی کَلِمَتَیْنِ فَقَالَ الْإِیمَانُ بِاللَّهِ وَ أَنْ لَا تَعْصِیَ اللَّهَ قُلْتُ فَمَا الْإِسْلَامُ فَجَمَعَهُ فِی کَلِمَتَیْنِ فَقَالَ مَنْ شَهِدَ شَهَادَتَنَا وَ نَسَکَ نُسُکَنَا وَ ذَبَحَ ذَبِیحَتَنَا»
مرحوم مجلسی همان طور که فرموده «نُسُک» معمولاً در اعمال حج گفته میشود اما معنای «نُسُک» لغتاً فقط اعمال حج نیست بلکه کل عبادات است. حالا از این «نَسَکَ نُسُکَنَا» یا حج مقصودش هست یعنی همان گونه که ما حج میکنیم حج انجام بدهد یا یعنی همه عباداتش مثل عبادات ما باشد.
«و ذبح ذبیحتنا» یعنی همان گونه که ما ذبح میکنیم به همان شکل و همان شرایط میآید ذبح میکند.
خب در این جا هم ببینید حضرت علیه السلام «شهد شهادتنا» را اضافه فرموده است.
روایت سوم:
«الْمِشْکَاةُ، مِنَ الْمَحَاسِنِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ(ع) قَالَ: مَنِ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا وَ أَکَلَ ذَبِیحَتَنَا وَ آمَنَ بِنَبِیِّنَا وَ شَهِدَ شَهَاداتَنَا دَخَلَ فِی دِینِنَا أَجْرَیْنَا عَلَیْهِ حُکْمَ الْقُرْآنِ وَ حُدُودَ الْإِسْلَامِ...»
بعد طبق این نقل فرموده:
«لَیْسَ لِأَحَدٍ عَلَى أَحَدٍ فَضْلٌ إِلَّا بِالتَّقْوَى ...»[6]
خب در این جا هم میبینید که اضافه فرموده «شهد شهادتنا» را فلذا باز آن روایت تقیید میکند این روایت را و این روایت هم آن روایت را تقیید میکند.
سؤال: …
جواب: اگر آن حرفها زدیم که آنها جوابهای قبلی است ولی اگر جمود کردیم و بگوییم آره همین را میگوید اسلام است، خب اینها باز تقیید میکنند.
روایت چهارم:
از کافی نقل شده است.
«الکافی عَنِ الْعِدَّةِ عَنِ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّضْرِ عَنْ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ الْحُرِّ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ(ع)
ببینید رسول خدا صلی الله علیه و آله یک روایت بود، امیرالمؤمنین علیه السلام یک روایت بود، امام صادق علیه السلام یک روایت بود. «عند أبی جعفر(ع)» هم که امام باقرعلیه السلام است یک روایت است. پس حسب این نقلها ائمه معصومین مختلف همین مضمون واحد را تقریباً افاده فرمودهاند.
«کُنْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ(ع) فَقَالَ لَهُ سَلَّامٌ إِنَّ خَیْثَمَةَ بْنَ أَبِی خَیْثَمَةَ یُحَدِّثُنَا عَنْکَ أَنَّهُ سَأَلَکَ عَنِ الْإِسْلَامِ
ایشان برای ما نقل کرده که از شما سؤال کرده که اسلام چیه؟
«فَقُلْتَ»
شما در جوابش فرمودید:
إِنَّ الْإِسْلَامَ مَنِ اسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا وَ شَهِدَ شَهَادَاتَنَا وَ نَسَکَ نُسُکَنَا وَ وَالَى وَلِیَّنَا وَ عَادَى عَدُوَّنَا فَهُوَ مُسْلِمٌ
نقل میکند که شما این گونه فرمودید.
«فَقَالَ صَدَقَ خَیْثَمَةُ»[7]
خیثمه راست گفته و من این حرف را زدم.
ببینید در این روایت چیزهای دیگر هم اضافه کرده است و اینها نشان میدهد که اینها از باب مثال است. از این کم و زیادها عرفاً فهمیده میشود که اینها از باب مثال است. میخواهد بگوید یعنی افعالی را به جا بیاورد که نشان میدهد وی اسلام را پذیرفته است فلذا مختلف نقل شده است.
این جمود خیلی خلاف ظاهر است و حالا اگر هم جمود کنیم تقیید میکنیم.
پس بنابراین جواب سوم این است که اگر دست برداریم از آن استظهاری که کردیم که اینها میخواهد بگوید اظهار فعلی هم موجب تحقق اسلام است و جمود کنیم و بگوییم اینها خصوصیت دارد، خب اینها تقیید میشوند. بنابراین آن روایت که شهادت ندارد تقیید به شهادت میشود و هم چنین این روایت تقیید میشود به بعضی از امور دیگری که در آن روایت بود و در این روایت نیست.
سؤال: ببخشید در همان روایت اول نماز ...
جواب: نه چون قبلاً گفتیم که نماز الفاظ است و شهادت نیست فلذا مرحوم خویی در کتاب حدود فرموده کافر بیاید فقط نماز بخواند مسلمان حساب نمیشود چون ما در نماز مفاد شهادتین را لازم نیست قصد بکنیم یا بدانیم.
سؤال: عرب میداند ....
جواب: بداند ولی میخواهد الفاظ را بگوید. اولاً ببینید همه عرب نیستند و ثانیا الفاظ را دارد میگوید. آن جا بیش از این نیست که این الفاظ را دارد میگوید مگر این که بدانیم واقعاً قصد کرده که آن حرف دیگری است.
بنابراین به این روایت نمیشود برای این مسأله تمسک کرد.
پس آن چه که در این باب ما داریم بعضی روایاتی بود که قابل استناد بود. یکی روایات نسبه الاسلام بود که استدلال به او قوی بود به آن بیانی که عرض کردیم. یکی آن روایاتی بود که عطف کرده بود بر شهادت به اسلام، تصدیق به رسالت را یا عطف کرده بود به شهادت به اسلام، ایمان به رسالت را که گفتیم وقتی این روایات دارد میگوید کسی که شهادتین را به لفظ بگوید و تصدیق به رسالت هم داشته باشد مسلم است. شهادت لفظی بگوید و ایمان به رسالت داشته باشد مؤمن است. بنابراین جزء دوم را این روایات دلالت میکند که امر جنانی کفایت میکند. این جا گفتیم قول به عدم فصل بین این که در این جزء دوم جنانی کفایت میکند و این که در جزء اول هم جنانی کفایت میکند، باعث میشود که ما از این روایات استفاده کنیم که اگر کسی هر دو جزء را جنانی داشته باشد کفایت میکند. نمیخواستیم بگوییم به قرینه جزء دوم، شهادت اول هم جنانی است تا کسی بگوید چرا جزء اول را بر این طرف قرینه قرار نمیدهید. بلکه آن «أشهد» جوارحی و لسانی است. ظاهرش همین است. این تصدیق و ایمان هم ظاهرشان جنانی است و این قول به عدم فصل است که میگوید اگر در اینها جنانی کافی شد؛ در رسالت، در توحید و الوهیت هم کفایت میکند. این به خاطر قول به عدم فصل است.
سؤال: ...
جواب: چنین قول به عدم فصلی نداریم که بگوید اگر آن جا لفظ شد این جا هم باید لفظ باشد. ظاهراً یک چنین چیزی نباشد.
پس تقریب استدلال به آن روایات این است.
آن چه در نظر ما اهمِ استدلال هست همان روایات نسبه الاسلام است به این که کسی که عقیده درونی داشته باشد و اعتقاد درونی داشته باشد جزماً این مشتقِ «مسلمٌ» بر او صادق است. این تعبّدبردار نیست بلکه این، یک امر قهری است که وقتی مبداء در جایی حاصل بود، قهراً مشتق در آن جا صادق خواهد بود و از طرف دیگر حقیقت شرعیهای نیز وجود ندارد. بنابراین مسلم به او حقیقتاً صادق است و وقتی «مسلم» صادق بود همه ادلهای که «مسلم» را موضوع احکام قرار داده شامل این شخص میشود. «المسلم طاهرٌ» شاملش میشود، «المسلم یدفن فی مقبره المسلمین» شاملش میشود. «المسلم یجب غسله» شاملش میشود. یجب نماز میت شاملش میشود. یجوز النکاح معه و به و التزویج معه و بِهِ و ... شاملش میشود. همه ادلهای که موضوعِ احکام آنها «مسلم» است شاملش میشود.
پس بنابراین، این دلیل خیلی دلیل مهمی است.
نتیجه: (43:03)
فتحصل که ما دو طایفه الان داریم که إستقرّ دلالتشان و اقتضاء در مورد هر دو تمام شد. آن طایفهای که میگوید شهادتین باید گفته بشود، خبر درست و حسابی در آن داشتیم و در این طایفه هم خبر درست و حسابی داریم. حالا جمع بین این دو تا چه میشود؟
وصلی الله علی محمد و آل محمد.
[1]. بحار الانوار، ج65، ص291، ح51.
[2]. بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج65، ص: 281
[3]. « وَ رَوَاهُ أَبِی عَنْ فَضَالَةَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ... » المحاسن، ج1، ص: 248
[4]. بحار الانوار، ج65، ص269، ح24.
[5]. بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج65، ص: 288
[6]. بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج65، ص: 292
[7]. بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج65، ص: 296