بسمه تعالی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیه الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
حسب نقل، امروز ولادت باسعادت مولیمان حسن بن علی العسگری اروحنا فداه و صلوات و سلامه علیهما است. این ولادت با سعادت را خدمت فرزند بزرگوارش حضرت بقیه الله ارواحنا فداه و عمه بزرگوارشان فاطمه معصومه علیها السلام و همه شیعیان و موالیان آن بزرگواران تبریک عرض میکنیم و امیدواریم که همه جامعه شیعه در سراسر عالم مورد عنایات ویژه این امام همام بوده باشند به خصوص این مملکتی که به عنوان شیعیان و ولایتمداران آن بزرگواران در عالم شناخته میشوند. به همین مناسبت این صلوات حضرت عسگری(ع) را تقدیم میکنیم خدمت آن بزرگوار.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ الْبَرِّ التَّقِیِّ الصَّادِقِ الْوَفِیَّ النُّورِ الْمُضِیءِ خَازِنِ عِلْمِکَ وَ الْمُذَکِّرِ بِتَوْحِیدِکَ وَ وَلِیِّ أَمْرِکَ وَ خَلَفِ أَئِمَّةِ الدِّینِ الْهُدَاةِ الرَّاشِدِینَ وَ الْحُجَّةِ عَلَى أَهْلِ الدُّنْیَا فَصَلِّ عَلَیْهِ یَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَصْفِیَائِکَ وَ حُجَجِکَ وَ أَوْلَادِ رُسُلِکَ یَا إِلَهَ الْعَالَمِین.»
بقی فی المقام دو طایفه دیگر از روایات که به اینها استدلال شده بود و قبلاً هم نامشان را برده بودیم برای کفایت اعتقاد درونی در تحقق اسلام.
روایات نسبة الاسلام:
روایات نسة الاسلام که در بحار جلد 68، صفحه 309 باب 25: باب نسبة الاسلام ذکر شده است. این عنوان در کتب احادیث دیگر ما هم وجود دارد. در کافی شریف هم این باب ظاهراً هست.
در این باب روایات متعددهای است که حالا از باب نمونه من روایت اول این باب را میخوانم.
حدیث میرسد به
«عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ(ع) قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(ع) لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَةً لَمْ یَنْسُبْهُ أَحَدٌ قَبْلِی وَ لَا یَنْسُبُهُ أَحَدٌ بَعْدِی
یعنی شناسنامه اسلام را بیان میکنم به یک گونهای که هیچ کس قبل از من بیان نفرموده و هیچ کس بعد از من هم بیان نخواهد کرد. البته در بعضی نقلهای همین باب هست که إلا مثل همین که من گفتم. یعنی چیز جدیدی غیر از این که من گفتم کسی نخواهد فرمود ولو ائمه بعد باشند. اگر هم بفرمایند همین است که من گفتهام.
حالا اسلام را که میخواهند تعریف بفرمایند، طبق این نقل این گونه میفرمایند:
الْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ وَ التَّسْلِیمُ هُوَ التَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْیَقِینُ وَ الْیَقِینُ هُوَ الْأَدَاءُ وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَخَذَ دِینَهُ عَنْ رَبِّهِ
مؤمن دین خودش را از خدا دریافت میکند ولو به واسطه سفرایش و اوصیاء سفرایش. خود مؤمن دینسازی نمیکند
وَ لَمْ یَأْخُذْهُ عَنْ رَأْیِهِ
مؤمن از رأی و سلیقه خودش دین را استخراج نمیکند. این همان است که در روایات قیاس هم فرموده که اگر دین بنا باشد از روی قیاس و استحسان و اینها باشد «مُحِقَ الدِّین» دین محو میشود از بین خواهد رفت.
بعد فرمود:
أَیُّهَا النَّاسُ دِینَکُمْ دِینَکُمْ
مواظب دینتان باشد. تحفظ بر دینتان بکنید.
تَمَسَّکُوا بِهِ لَا یُزِیلُکُمْ أَحَدٌ عَنْهُ
کسی شما را از دینتان خارج نکند.
لِأَنَّ السَّیِّئَةَ فِیهِ خَیْرٌ مِنَ الْحَسَنَةِ فِی غَیْرِهِ...»[1]
اگر انسان دینش محفوظ بماند، عقایدش و آن دینی که به آن ملتزم هست محفوظ بماند و در آن دین گناهکار هم باشد ، بهتر از این است که از آن دین حق خارج باشد و گناه هم نکند. گاهی گفته میشود مثلاً رفتیم فلان جا و دیدیم که آنها اهل دروغ نیستند. خب ممکن است یک جمعیتی باشند این تربیت صحیح را داشته باشند که اهل دروغ و خدعه در معاملاتشان نباشد ولی کافر هستند. این روایات و این آموزههای متعدد به ما میفرماید که همان مسلمان واقعی که عقایدش درست باشد، واقعاً عقیدهمند باشد، حالا یک وقتی هم این گناه از او سر میزند اگرچه معاقَب میشود و کارِ مبغوضِ خدای متعال را انجام میدهد اما در مقام مقایسه این آدم با آن آدم، شرافت با این آدم است که عقایدش درست است. و نباید این خدعه را و این گول را ما بخوریم که گاهی تعریفهایی میشود که مثلاً رفتیم فلان کشوری که کافر است و دیدیم که آنها فلان بودند چون این یک مقطع کوتاهی است از زندگی انسانها، این را که ما نمیتوانیم ملاک قرار بدهیم برای زندگی ابدی که لانهایت است. این روایات دارد با آن چشم همه جا را دیدن، من الأول الی الآخر را دیدن که دیگر آخری هم ندارد بإذن الله تبارک و تعالی، اراد الله تبارک و تعالی خُلِقتم للبقاء لا للفناء. خدای متعال خواسته انسانی که خلق فرموده فناء نداشته باشد ولو ینتقل من نشأةٍ الی نشأة. وقتی که این گونه حساب کردیم، با تمام نشآتی که حساب میکنیم، آن وقت باید دید چه کسی برتری از دیگری دارد. آن گونه که حساب میکنیم میبینیم این روایات این گونه حساب میکنند و میگویند نه.
خب استدلال به این طایفه که روایات این طایفه متعدد هست فلذا احتیاج به بحث سندی هم ندارد چون به توفّر و کثرتش اطمینان بصدور این مجموعه ولو بعضاً داریم یعنی بعضی از اینها حتماً صادر شده است یعنی تواتر اجمالی داریم.
در این روایات میفرماید که اسلام آخرش تصدیق است و تصدیق هم همان یقین است. ولو در این روایات جمع شده بین حقیقت اسلام و ما یترتب علی الاسلام و یا مُثبِتات و أماراتِ اسلام. مثلاً تسلیم، مایترتب علی الیقین است. این که انسان در مقابل فرمان خدای متعال کرنش داشته و پذیرش داشته باشد، نتیجه این است که خدا را قبول دارد فلذا تسلیم خدای متعال است. این که نام این حقیقت را گذاشتند اسلام به خاطر آن ثمرهاش است که کرنش و تسلیم و پذیرش را همراه دارد. و بعد که میفرماید: «و الیقین هو الأداء»، خب قهراً معلوم است که یقین أداء نیست، اداء یعنی انجام دادن، «و الأداء هو العمل»، خب معلوم است که آن اداء هم از ثمراتش هست. پس مثل روایاتی که در باب تبیین صلات وارد شده که مستحبات و واجبات و مکروهات نماز را در یک جا با هم فهرست کرده و جمع فرموده و آن جا به قرآئن باید بفهمیم که کدام واجب است، کدام مستحب است، کدام مکروه است، این روایات هم که در باب نسبة الاسلام هست، مجموعه امور را با هم جمع فرموده است.
خب حالا در این روایات میفرماید: اسلام یقین است. وقتی اسلام یقین شد، پس قهراً کسی که در درونش این یقین ایجاد شده ولو اظهار نکرده باشد واجد اسلام است و وقتی واجد اسلام شد بالضروره نامش مسلمان میشود. این مسلمان بودن ترتب قهری دارد. مسلمان مشتق است یعنی کسی که مبداء را دارد. کسی که واجد مبداء هست مشتق بر او صادق است. خب مسلم یعنی کسی که دارای اسلام هست. شما به آن حرفهایی که در باب مشتق زده شده، «ذاتٌ له الاسلام» که مرکب است یا بسیط است. حالا به آن دقایق ما این جا کار نداریم. «اسلامدار» یا «ذاتٌ له الأسلام» اینها مهم نیست. بالاخره هر کدام را که شما در باب مشتق و حقیقت مشتق گفتید، کسی که واجد اسلام شد این مشتق در این جا صادق است، مسلمان بر او صادق است و شارع هم در واژه مسلمان حقیقت شرعیهای ندارد که آمده باشد مسلمان را به یک معنای جدید بیان فرموده باشد. بنابراین ادلهای که میگوید مسلمان پاک است، مسلمان طاهر است، مسلمان باید در مقبره مسلمانان دفن شود، مسلمان کفوّ مسلمان است، میتواند با او ازدواج کند و احکام دیگری که بر مسلمان در ادله بار شده، قهراً در این جا تطبیق میشود.
بنابراین به این روایات استدلال میشود بر این که کسی که معتقد درونی شد به اسلام و یقین پیدا کرد ولو اظهار نکرده باشد، این شخص بین خود و بین الله مسلمان حساب میشود و احکام اسلام هم بر او بار میشود. بله چون این یقین یک امر قلبی است برای این که دیگران مسلمانی او را احراز کنند و دست از استصحاب بقاء کفرش بدارند، یک مُثبِتی میخواهند. مُثبِتش یکی این است که بیاید اظهار بکند. خودش بگوید. یا این که أماره معتبرهای قائم بشود بر این که در قلب او یک چنین یقینی وجود دارد. یا به امتحانی مثل همان امتحانهایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند، انسان بفهمد . مثلاً او در مقام اظهار نبوده ولی یک کارهایی را از او مطلع شدیم که این کارها لایصدر الا عن عن المعتقد. خب با آنها میتواند کشف کند. این، تقریب استدلال به این روایات است.
سؤال: ...
جواب: خب نمیخواهم بگوییم اسلام فقهی نداریم ولی کسی که این را هم دارد مسلمان است قطعاً. نمیخواهم بگوییم این گونه آدم مسلمان نیست.
سؤال: منافق خارج است.
جواب: از این روایت خارج است ولی آن روایات که طوری نیست. آن روایات میگوید هر کسی که شهادتین را گفت او مسلمان قلمداد میشود.
سؤال: ...
جواب: اشکال ندارد. این کفایت است فلذا ببینید تعبیر به کفایت میکند. یعنی آن هم سر جای خودش. اگر کسی شهادتین را اظهار کرد ولی ما شک داریم که این سالوس بازی دارد میکند، نفاق دارد به خرج میدهد یا واقعیت دارد، آن روایات میگوید: بگویید مسلمان است. بالاتر، میدانیم منافقانه دارد میگوید و میدانیم که یقین ندارد، این هم به حسب فتوای اعاظمی از فقها و منهم مرحوم محقق خویی فرمودند کفایت میکند و الشاهد علی ذلک کسانی که در اسلام مسلمان شناخته میشوند و ما میدانیم اینها ایمان نداشتند.
سؤال: ...
جواب: اسلام واقعی دیگه. همه اینها را ضمیمه کردیم تا درست بشود. این دارد میگوید اسلام یقین است، البته متعلق یقین هم ذکر نشده، قهراً به تناسب حکوم و موضوع معلوم است که یقین به شهادتین. بعد گفتیم وقتی اسلام شد یقین کسی که واجد این یقین شد قهراً به حسب لغت میشود مسلمان.
سؤال: ...
جواب: این، واقعِ اسلام است اصطلاح نیست.
سؤال: ...
جواب: الان این روایت واقع الاسلام را دارد میفرماید. شما کجا را میخواهید اشکال کنید؟ این جایی که شما دارید میگویید توی آن استدلالی که گفته شد همه اینها ملاحظه شد در آن استدلال. بنود و مقدماتی که در استدلال به کار گرفته شد برای این بود که بخشی از این فرمایشات که میفرمایید دیگه جواب داده شده باشد.
سؤال: ...
جواب: گفتیم این اسلام حقیقی است، کسی که واجد این است پس مسلمان بر او صادق است، آن مشتق این جا صادق خواهد بود به حسب لغت. شارع را هم گفتیم که حقیقت شرعیهای وضع نکرده. حالا ادلهای که آمده مسلم را بما له من المعنی اللغوی موضوع حکم قرار داده است مثلا گفته «من کان مسلماً یدفن فی مقبرة المسلمین» «المؤمنون یا المسلمون بعضهم أکفاء بعض» هم کفو هستند، شامل این فرد هستند چون شخص با خود میگوید یقین را که دارم، پس مسلم الان بر من صادق است چون اسلام حقیقت شرعیه که ندارد بلکه معنای لغوی و معنای عرفی آن مراد است. معنای لغوی و عرفی مسلم یعنی کسی که واجد حقیقت اسلام است بر وی صادق است. شما اگر بخواهید به آن که به سالوس اظهار شهادتین کرده مسلمان بگوئید، باید تعبد باشد. این که تعبد نمیخواهد زیرا این شخص واقع اسلام را دارد پس بالحقیقه این جا مسلمان صادق است. آن یکی را باید بگوییم تعبد لازم دارد. این مقدمه أولی است و مقدمه ثانیه این است که وقتی مسلمان عرفی و لغوی شد قهراً مشمول ادلهای میشود که در آن مسلم و مسلمان موضوع احکام فقهی واقع شده. بنابراین این آدم کنار آن آدمهایی که آن اطلاقات میگفت مسلمان است و احکام بر او بار میشود، قرار میگیرد. پس او مسلمان است این هم مسلمان است. اما این شخص مسلمانی است که در دلش هم اعتقاد هست، واقعیت هم دارد. پس اسلام فقهی را دارد و اسلام منجی را هم دارد. این مسلمان هم اسلام فقهی را دارد به برکت این ادله که شاملش شد ولو اسلام فقهیاش را از راه ادله «مَن أقرّ بالشهادتین» نمیگوییم، از راه ادله «مَن شَهِد الشهادتین» نمیگوییم بلکه به واسطه ادله دیگری میگوییم که میگوید المسلم یدفن فی مقبرة المسلمین. به آن ادلهای که میگوید المسلم کفو المسلم. به آن دلیلی که میگوید مال مسلم محترم است. در روایات شهادتین به آن لسان عام و کلی میگفت یجری علیه ما یجری علی المسلمین، له للمسلمین، علیه ما علی المسلمین ولی در این جا به آن ادله نیست بلکه به تطبیق کل واحد کل واحد ادلهای است که احکامی را بر موضوع مسلمان بار کردهاند.
سؤال: آن روایاتی که میگفت شهادتین لازم است ...
جواب: مثبتین هستند چرا تقیید بزنیم؟ آنها دارد میگوید کسی که شهادتین را بگوید این طور است و نمیگوید غیر این نیست. او میگوید کسی که شهادتین را بگوید این گونه است. این روایات و این ادله هم دارد این گونه میگوید.
سؤال: ... غیرش را نفی میکند پس معلوم است که یک اصطلاح خاصی از اسلام است. شاید با آن اسلام فقهی اصلاً متفاوت باشد. دو تا اصطلاح باشد.
سؤال: در روایت مسعده همین بود دیگر.
جواب: روایت مسعده را که گذاشتیم کنار. روایت مسعده که اشکال پیدا کرد.
سؤال: ....
جواب: شما به مقدمات بعدی توجه فرمودید که میفرمایید مربوط نیست. حقیقت اسلام را دارد میگوید. مقدمه اول این بود که حقیقت اسلام یقین است به الوهیت و وحدانیت و رسالت. مقدمه ثانیه این بود: کسی که این حقیقت در قلبش واقع شد و واجد شد آیا مشتق لغوی و عرفی مسلمٌ، صادق است بر او یا نیست؟ صادق است. آیا این مشمول ادلهای که میگوید المسلم کذا و کذا و کذا میشود یا نه؟ میشود، پس اسلام فقهی این جا آمد. علاوه بر این که اسلام منجی هم آمد، کسی که میگوید مسلمان است در قیامت داخل بهشت خواهد شد و از عذاب خدا مصون خواهد ماند، آنها هم شاملش میشود. پس بنابراین به شمول ادله فقهیه میگوییم اسلام او فقهی است. به شمول ادله قیامت و آن آثار معنوی، میگوییم اسلام منجی هم دارد. همه ادله منطبق میشود. «الانطباق قهری». همان که در اصول میگویند «الانطباق قهری و الإجزاء عقلی». انطباق قهری است، ما بخواهیم یا نخواهیم این ادله منطبق است. هم آن طائفه، هم آن طائفه.
پس بنابراین، این مقتضی هم تمام شد. ببینید فعلاً این جا الان ما در مقام این هستیم که ببینیم آیا ما در ادله داله بر کفایت اعتقاد قلبی مقتضی در اینها تمام است یا تمام نیست؟ دو طائفه گفتیم. آن میگوید اعتقاد قلبی کافی است و طایفه دیگر میگوید: اعتقاد قلبی کافی نیست و بعد از این که مقتضی در هر دو طایفه تمام شد باید ببینیم جمع بین الطائفتین چه میشود.
بنابراین ظاهر امر طبق این تقریری که کردیم از این روایات مبارکات استفاده میشود که اعتقاد قلبی کفایت میکند کما علیه بعض الاعاظم العصر.
کلام مرحوم مجلسی: (23:42)
خب مرحوم مجلسی رضوان الله علیه در ذیل این روایات یک کلامی دارند. ایشان میگوید:
«بناءاً علی أن المراد من الأسلام المعرَّف فی کلامه ع ما هو الإسلام حقیقتاً عند الله تعالی فی نفس الأمر أو الإسلام الکامل عند الله تعالی ایضاً
یا اسلام حقیقی را میخواهد تعریف بکند یا یک اسلام کامل العیاری را میخواهد تعریف بفرماید
و إلاّ فلا یخفی أنّ الإسلام یکفی فی تحققه فی ظاهر الشرع الإقرار بالشهادتین سواء علم من المقرّ التصدیق بالله تعالى و الدخول فی طاعته أم لا»[2]
خب ما قبول داریم این روایت یا دارد اسلام واقعی را میگوید، یا اسلام کامل را دارد میفرماید اما منافاتی با استفادهای که کردیم ندارد. فعلاً مقتضی در آن تمام است که ما به حکم روایات باب نسبة الإسلام میگوییم تصدیق درونی و جنانی ولو بدون اظهار کفایت میکند برای شخص بینه و بین الله تبارک و تعالی و همین طور اگر برای کسی احراز شد که این آقا صاحب این یقین هست ولو این آقا اظهار نکرده است. بنابراین اگر یک چنین آدمی فوت شد باید او را در مقبره مسلمین دفن بکنند و بقیه احکام اسلام را بر او بار بکنند.
سؤال: ... از همان اول تا به حال هر کسی میخواسته مسلمان بشود میگفته بسم الله و شهادتین می گفته است.
جواب: درسته، این سیره قهراً این گونه بوده است به خاطر این که معمولاً باید احراز بشود و راه عادی آن هم همین است. چون راه عادی این است قهراً آن که متداول میشود همین خواهد بود. و الا نه این که این راه مسدود است. اینها را نمیتوانیم دلیل قرار بدهیم مگر این که همان حرفی که ایشان میزنند یعنی بعداً بگوییم که آیا از آن ادله استفاده میشود که إلا و لابد اظهار شهادتین لازم است. این طائفه فعلاً مقتضیاش تمام است فی نفسه تا ببینیم با آن طائفه چه گونه باید محاسبه بشود.
سؤال: ...
جواب: بله این حرف خوبی است که شما زدید که باید جواب داده بشود.
اشکال اول: (26:43)
فرمایش ایشان که من هم توی ذهنم آمده بود که به عنوان إن قلت ذکر کنم، این است که «الْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ وَ التَّسْلِیمُ هُوَ التَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْیَقِینُ وَ الْیَقِینُ هُوَ الْأَدَاءُ وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ و العمل هو الإقرار». خب بالاخره تا إقرار نیاید کأن آن یقین هم نیست چون شما میگویید یقین است، یقین اداء است، اداء هم عمل است، عمل هم إقرار است. پس تا این إقرار نیاید آنها هم نیستند. مقتضای هو هوییت اینها همین است. پس از این روایت هم در نمیآید که یقین درونی کفایت میکند. این روایت هم دارد میگوید که اقرار باید باشد. ظاهر اقرار هم اقرار باللسان است. پس مقتضی در این روایت هم تمام نیست. چون این روایت دارد هو هویت ایجاد میکند بین یقین و بین اقرار مع الواسطه که میفرماید که آن یقین با اداء متحد است و اداء با عمل متحد است و عمل با اقرار متحد است. «المتَّحدُ مع المتحدِ مع المتحدِ مع الشیء متَّحدٌ مع ذلک الشیء». پس بنابراین «الیقینُ متحدٌ مع الإقرار» و اقرار هم اقرار باللسان است.
جواب اشکال اول: (29:26)
جواب این إن قلت این است که در این جا ظاهر امر این است که حضرت علیه السلام یک تعبد خاصی نمیخواهد بفرماید. اگر این گونه بخواهیم معنا بکنیم باید دیگر تصدیق را به معنای خودش نگیری. چون واضح است که یقین و تصدیق، عمل نیست چون واضح است تصدیق و یقین به معنای حقیقی خودش، اقرار لسانی نیست. کجا اقرار لسانی با یقین یکی است؟ این هو هویت که ندارد. این هو هویتها اگر بخواهد ادعا بشود، یک هو هویتهای حکمی و تعبدی است و الا واقعی نیست. و آیا میشود گفت اسلام حقیقی با این خصوصیات و با این اهتمام که در این روایات است، یک اسلام حکمی بدون آن زیر بنای مهم است یا اینکه این روایات در مقام بیان یک اسلام حقیقی یا اسلام کامل است به قول مرحوم مجلسی رضوان الله علیه، نه یک اسلام قشری یعنی فقط فقهی. آنها که اینها را ندارد. این روایات نسبة الاسلام آن هم با این تأکید «لأنسبنّ»، با این تأکیدی که حضرت علیه السلام میفرماید، این روایات همهشان با آن تأکید و پافشاری و اصراری که دارد، معلوم میشود فقط یک اسلام قشری را بیان نمیفرماید یعنی فقط فقهی را بیان نمیفرماید. این روایات یا یک اسلام حقیقی را دارد بیان میفرماید و یا اسلام کامل را دارد بیان میفرماید. بنابراین توجه به این مسأله که این هو هویت، مسلّم خلاف واقع است و اگر این هو هویت بخواهد باشد باید تعبدی باشد و این تعبدیت با لسان این روایات سازگار نیست. بنابراین، این قرینه میشود بر این که آن «ما تقدم» و آن «ما تأخر» یعنی «الإسلام هو التسلیم» که ماتقدم است و این «ما تأخرها» که هو الاداء، عمل، اقرار و اینهایی که بعد به آنها اشاره شده، همه این ماتقدم و ما تأخر از باب بیان لوازم است و از باب أمارات است و از باب نتایج و ثمرات مترتبه بیان شده است تا انسان خودش را محک بزند. وقتی میخواهد بگوید من آن یقین را دارم یا آن یقین را ندارم، محک بزند که تو تسلیم خدای متعال هستی یا نیستی. اگر یقین صددرصد داشته باشی معمولاً کارش درست است.
سؤال: ...
جواب: یقین شرط ندارد. یقین یک واقعیت است ولی ملازمه دارد. آدمی که اهل یقین هست قهراً این امور در او پیدا خواهد شد. مرحوم امام رضوان الله علیه یادم هست که قسم یاد میفرمودند ... آن موقع ما بچه بودیم، سال 42. قسم یاد میفرمودند به این که اگر ما یقین به معاد داشته باشیم نمیتوانیم ساکت باشیم. فرمود اگر یقین به معاد داشته باشیم که فردا یک قیامتی است و خدا سؤال میکند از ما، ما نمیتوانیم ساکت باشیم. یقین به معاد. روی این جهت ایشان تکیه میفرمودند. خب این درسته. یقین اگر آدم داشته باشد معمولاً کارش درسته الا این که یک شهوتی غالب بشود، یک اغواء شیطانی در کار بیاید. هم چنین آن بعدیها که یقین مصادف است با اداء تکالیف و با عمل. وقتی ادای تکلیف میخواهد بکند قهراً عمل دنبال آن خواهد آمد.
اشکال دوم: (34:23)
مرحوم مجلسی کلامی دارند که این کلام را به عنوان إن قلت دوم برای بیان اینکه مقتضی در این روایت تمام نیست، مطرح میکنیم.
مرحوم مجلسی یک احتمالی دادهاند که در این روایت درست است که کلام اسلام در آن به کار برده شده «لأنسبنّ الإسلام» اما این، تعریف اسلام نیست بلکه تعریف ایمان است و مراد از اسلام در این جا ایمان است چون کلمه اسلام هم له معانٍ. اسلام این لفظ مشترک است. گاهی اسلام گفته میشود و مقصود همان اسلام است و گاهی اسلام به معنای ایمان است و در این جا اسلام به معنای ایمان است. لعل اسلام به معنای ایمان باشد که این گونه تعریف کردند و جزء ایمان عمل هم هست.
جواب اشکال دوم: (35:16)
این احتمال هم محتمل هست ولکن باصاله الحقیقه مندفع است. ظاهر کلمه اسلام همین است.
علی ای حال این که ما بگوییم در این جا مقصود از اسلامع ایمان است و در کل این روایات که اسلام در آنها تکرار شده، مقصود ایمان است، این خلاف ظاهر است که لایسار الیه الا بالقرینه.
وصلی الله علی محمد و آل محمد.
[1]. «مع، معانی الأخبار لی، الأمالی للصدوق عَنْ مَاجِیلَوَیْهِ عَنْ عَمِّهِ عَنِ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى الْخَزَّازِ عَنْ غِیَاثِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَةً لَمْ یَنْسُبْهُ أَحَدٌ قَبْلِی وَ لَا یَنْسُبُهُ أَحَدٌ بَعْدِی الْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ وَ التَّسْلِیمُ هُوَ التَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْیَقِینُ وَ الْیَقِینُ هُوَ الْأَدَاءُ وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَخَذَ دِینَهُ عَنْ رَبِّهِ وَ لَمْ یَأْخُذْهُ عَنْ رَأْیِهِ أَیُّهَا النَّاسُ دِینَکُمْ دِینَکُمْ تَمَسَّکُوا بِهِ لَا یُزِیلُکُمْ أَحَدٌ عَنْهُ لِأَنَ السَّیِّئَةَ فِیهِ خَیْرٌ مِنَ الْحَسَنَةِ فِی غَیْرِهِ لِأَنَ السَّیِّئَةَ فِیهِ تُغْفَرُ وَ الْحَسَنَةَ فِی غَیْرِهِ لَا تُقْبَلُ.» بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج65، ص: 309 - 310
[2]. « أقول هذا بناء على أن المراد من الإسلام المعرف فی کلامه ع ما هو الإسلام حقیقة عند الله تعالى فی نفس الأمر أو الإسلام الکامل عند الله تعالى أیضا و إلا فلا یخفى أن الإسلام یکفی فی تحققه فی ظاهر الشرع الإقرار بالشهادتین سواء علم من المقر التصدیق بالله تعالى و الدخول فی طاعته أم لا» بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج65، ص: 315