بسمه تعالی
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى عَلَیْهِمُ السَّلَامُ عَلَمِ التُّقَى وَ نُورِ الْهُدَى وَ مَعْدِنِ الْهُدَى وَ فَرْعِ الْأَزْکِیَاءِ وَ خَلِیفَةِ الْأَوْصِیَاءِ وَ أَمِینِکَ عَلَى وَحْیِکَ اللَّهُمَّ فَکَمَا هَدَیْتَ بِهِ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ اسْتَنْقَذْتَ بِهِ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ أَرْشَدْتَ بِهِ مَنِ اهْتَدَى وَ زَکَّیْتَ بِهِ مَنْ تَزَکَّى فَصَلِّ عَلَیْهِ أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ وَ بَقِیَّةِ أَوْلِیَائِکَ إِنَّکَ عَزِیزٌ حَکِیم.»[1]
بحث در استدلال به آیه 90 آل عمران برای عدم قبول توبه مرتد فطری بود.
مناقشه اول این بود که توبه ذکر شده در آیه توبه غیر واقعی بوده و یا این که در محل خود واقع نشده است. توبه اینان ظاهری، توریه ای و نفاق آمیز است و اگر به آن توبه گفته شده است از باب مشابهت و مشاکلت است و یا اگر توبه واقعی بوده در محل خود نبوده بلکه هنگام معاینه موت یا بعد از موت یا هنگام عقوبت الهی بوده است و بنابراین دلالت بر این ندارد که اگر مرتد فطری فی موضعه توبه حقیقی کرد پذیرفته نیست.
دو قرینه بر این بیان کردیم:
قرینه اول «اولئک هم الضالون» در ذیل آیه شریفه بود.
قرینه دوم عبارت «لن تقبل» است چنانچه در آلاء الرحمن آمده که البته بیان ایشان مبنای ادبی دارد. زمخشری و عده ای با ایشان اختلاف دارند. سیدعلی خان هم در شرح کبیر و هم در شرح دیگری که بر صمدیه دارد مفصل در این مورد بحث کرده است. به طور اشاره در مغنی نیز بحث شده است. محل اختلاف است که آیا «لن» فقط برای تأویل مستقبل است به طوری که غیر آن نیاز به قرینه دارد فلذا «لن تقبل» یعنی در آینده توبه قبول نخواهد شد یا این که این گونه نیست.
این گونه موارد به ما توجه می دهند که مواردی از فقه احتیاج به ادبیات استدلالی و اجتهادی دارد. یعنی اگر فقیهی بخواهد از این آیه استفاده بکند این مبنای ادبی را باید اجتهادا بپذیرد مگر قائل به اجتهاد متوسط باشد که در این صورت می تواند در این بحث تقلید کند و بعد خودش در آیه اجتهاد کند.
قرینه سوم: مقابله بین آیه مورد بحث و آیه بعد
«إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا بَعْدَ إیمانِهِمْ ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الضَّالُّونَ (90)
إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفَّارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدى بِهِ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ (91)»
کسانی که کفر می ورزند و بر کفر می میرند اگر به اندازه گشایش زمین طلا بدهند تا از گناهانشان در آخرت درگذرند پذیرفته نخواهد شد.
سوال در اینجا این است که چرا در آیه مورد بحث «فاء» بر سر لن واقع نشده است اما در آیه بعد «فاء» داخل شده با این که در ظاهر هر دو مثل هم و تعلیل جمله شرطیه هستند و ماقبل «لن» درهر دو آیه منشأیت و سببیت برای بعد از آن دارد.
بزرگان تفسیر فرموده اند مقابله و سنجش دو آیه، این نکته را می فهماند که وجه دخول «فاء» در آیه دوم این است که خداوند متعال می فرماید سرّ این که توبه شان قبول نیست موتان در حال کفر است.
اما در آیه مورد بحث که «فاء» وجود ندارد مراد خداوند متعال این است که علت عدم توبه قبول ارتداد نیست و عدم قبول متفرع بر مرتد و کافر شدن نیست بلکه علت این است که توبه واقعی نکرده اند.
اگر در این آیه هم «فلن تقبل» فرموده بود مشخص می شد که علت عدم قبول کفر است اما این که «فاء» نیامده نشان میدهد علت عدم قبول کافر شدن نیست. و منشأ، امر دیگری است که ممکن است توریه ای بودن توبه یا نفاق آمیز بودن آن و یا در غیر زمان بودن آن باشد.
آلوسی در تفسیرش چنین گفته:
«هنا سؤال مشهور و هو أنه لم دخلت الفاء فی خبر إِنَّ هنا و لم تدخل فی الآیة السابقة مع أن الآیتین سواء فی صحة إدخال الفاء لتصور السببیة ظاهرا؟ و أجاب غیر واحد بأن الصلة فی الآیة الأولى الکفر، و ازدیاده و ذلک لا یترتب علیه عدم قبول التوبة بل إنما یترتب على الموت علیه إذ لو وقعت على ما ینبغی لقبلت بخلاف الموت على الکفرة فی هذه الآیة فإنه یترتب علیه ذلک و لذلک لو قال: من جاءنی له درهم کان إقرارا بخلاف ما لو قرنه بالفاء- کما هو معروف بین الفقهاء.»[2]
ایشان برای توضیح بیشتر این مطلب یک فرع فقهی را بیان می کند و می فرماید اگر کسی بگوید «من جائنی له علی درهم» این اقرار است بر این که به او بدهکار است. زیرا اقرار می کند به این که کسی که بیاید گردن من درهمی دارد و آمدنش را سبب قرار نمیدهد بلکه موضوع است. اما اگر بگوید: «من جائنی فله علیه درهم» معنایش این است که به سبب آمدنش جایزه ای گردن من دارد و اقرار به بدهکاری نمی کند. این فرع فقهی مقداری تأیید می کند و نشان می دهد که درعرف هم چنین برداشتی وجود دارد.
قرینه چهارم: آیات قبل از آیه مورد بحث
«کَیْفَ یَهْدِی[3] اللَّهُ قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إیمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ (86)
أُولئِکَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَ الْمَلائِکَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعینَ (87)
خالِدینَ فیها لا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ (88)
إِلاَّ الَّذینَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ (89)»
در این آیات نیز مسئله ارتداد بیان شده و بعد آن چه بر ارتداد مترتب می شود را بیان و سپس استثناء میفرماید: مگر کسانی که بعد از آن توبه کنند.
در این آیه فرموده کسانی که توبه کنند توبه شان پذیرفته است اما در آیه بعد که آیه مورد بحث است میفرماید توبه شان پذیرفته نمی شود. چگونه دو مطلب خلاف یکدیگر میتواند در قرآن وجود داشته باشد خصوصا در دو آیه متوالی؟
جمع عرفی بین دو آیه این است که در آیه قبل که سخن از پذیرش توبه است بدین جهت است که توبه واقعی و در زمان خود بوده. اما توبه در آیه مورد بحث، توبه واقعی نیست بلکه توریه ای یا نفاق آمیز است و یا این که در زمان مشخص شده نیست.
بنابراین آیه قبل می تواند قرینه شود بر این معنا. اگر هم کسی بگوید آیه قبل باعث انعقاد ظهور در آیه بعد نمی شود اما باز مناقشه صحیح است چون لااقل این بیان، یکی از راههای برون رفت دو آیه از تنافی است فلذا انعقاد اطلاق و ظهور نمی شود که مستدل بتواند برای عدم قبول توبه مرتد فطری به آن استدلال کند.
قرینه پنجم: تطبیق آیه بر افراد خاص
امام علیه السلام به حسب نقل بعض مفسرین این آیه را در حدیث معتبری[4] بر عده ای تطبیق فرموده اند:
«الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ وَ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ کَثِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ قَالَ نَزَلَتْ فِی فُلَانٍ وَ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ آمَنُوا بِالنَّبِیِّ ص فِی أَوَّلِ الْأَمْرِ وَ کَفَرُوا حَیْثُ عُرِضَتْ عَلَیْهِمُ الْوَلَایَةُ حِینَ قَالَ النَّبِیُّ ص مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ[5] ثُمَّ آمَنُوا بِالْبَیْعَةِ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع ثُمَّ کَفَرُوا حَیْثُ مَضَى رَسُولُ اللَّهِ ص فَلَمْ یَقِرُّوا بِالْبَیْعَةِ ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً بِأَخْذِهِمْ مَنْ بَایَعَهُ بِالْبَیْعَةِ لَهُمْ فَهَؤُلَاءِ لَمْ یَبْقَ فِیهِمْ مِنَ الْإِیمَانِ شَیْءٌ.»[6]
بعض مفسرین این روایت را در ذیل همین آیه مورد بحث ما قرار داده اند در حالی که جای این روایت در آیه بعدی مورد بحث ما یعنی آیه 137 است اما شاید از این جهت که مضمون هر دو آیه یکی است اینجا نقل کرده اند. و اگر در آیه 137 تطبیق می شود اینجا هم تطبیق می شود.
این تطبیق در چه صورتی صحیح است؟ اگر «لن تقبل توبتهم» توبه واقعی باشد که اینها توبه واقعی نکردند. تطبیق در صورتی است که این توبه های این افراد توبه های ظاهری یا توبه در غیر موقع یا عدم توبه باشد. و اینها مردند بر همین عدم توبه.
تطبیق بر این موارد خاص اگر چه حق این است که موجب انحصار نمی شود اگر کسی انحصار بفهمد و بگوید این آیه مربوط به این مورد است اما حق این است که اینها انحصار نیست و از باب تطبیق کلی بر فرد است. [7]
همچنین یک مطلب دیگری هم باید حل شود که زمان نزول این آیه چه چه موقع بوده است. اگر این آیه در مورد آنها باشد اگر بخواهد منشأ نزول باشد قاعدتا باید اواخر عمر رسول الله نازل شده باشد که این منافات دارد با این مطلبی که آخرین آیه نازل شده بر پیامبر آیه ولایت است یا این که پیش بینی باشد.
اشکال قرینه پنجم
جوابی که فعلا عرض می کنیم این است که این روایت ذیل آیه بعد است و در آن جا باید بحث شود.
مناقشه دوم اختصاصی: عدم پذیرش توبه از ازدیاد کفر
طبری فرموده: علت عدم قبول به جهت این است که توبه ایشان از ازدیاد کفر است نه از اصل کفر. در آیه شریفه فرموده: «إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا بَعْدَ إیمانِهِمْ ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ» و چنین توبه ای مقبول نیست. زیرا اصل کفر را حفظ کرده اند و از ازدیاد کفر توبه کرده اند.
مانند کسانی که کافر به رسول الله هستند و به ایشان جسارت می کنند و نغوذ بالله دشنام میدهند که اینها خود باعث کفر و ازدیاد آن است اما بعد از مدتی از این اعمال توبه می کنند و انجام نمی دهند اما اصل کفر را دارا هستند.
بیان ایشان را به دو نحو می توان بیان کرد:
بواسطه این قرینه ظهور پیدا می شود که لن تقبل توبتهم توبه از اصل کفر نیست.
یا این که حداقل آیه محتمل الوجهین می کند واز ظهور می اندازد و در نتیجه نمی توان به آیه بر عدم قبول توبه مرتد فطری استدلال کرد.
جواب مناقشه دوم: خلاف ظهور
این نکته ایشان خلاف ظاهر است.
مناقشه سوم اختصاصی: متشابه بودن آیه به دلیل جمله «ازدادوا کفرا»
جمله «ثم ازدادوا کفرا» که در آیه شریفه آمده است موجب اجمال است و معلوم نمی شود که مفاد آیه چیست و از متشابهاتی می شود که باید از اهلش سوال کرد و طبق تفسیر اهل بیت معنا کنیم.
«ثم ازدادوا» کفرا محتمل وجوهی است:
احتمال اول: ازدیاد به معنای ضم منشأهای مختلف کفر به یکدیگر
اینها مناشی دیگر کفر را هم به منشأ اولی اضافه کرده اند. مثلا اگر ابتدا منکر رسالت شده اند حال منکر الوهیت یا وحدانیت هم شده اند. بنابراین آیه می فرماید کسانی که منغمر در کفر هستند و کفرشان دارای مناشی مختلف است توبه شان پذیرفته نیست.
همچنین ممکن است معنای آیه احتمالاتی باشد که صاحب کنزالدقائق[8] فرموده:
احتمال دوم: کفر یهود نسبت حضرت عیسی و ازدیاد کفر با عدم ایمان به پیامبر
یکی از احتمالاتی که بیان فرموده اند این است که مراد از الذین کفروا یهودیان هستند:
در کنز الدقائق چنین فرموده است:
«إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بَعْدَ إِیمانِهِمْ ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً، کالیهود، کفروا بعیسى و الإنجیل بعد الإیمان بموسى و التوراة، ثمّ ازدادوا کفرا بمحمّد- صلّى اللّه علیه و آله- و القرآن.»
ایشان فرموده مقصود یهود است پس مراد از ایمان، ایمان به حضرت موسی است سپس فرموده است کفروا به این دلیل است که به حضرت عیسی ایمان نیاوردند ثم ازدادوا کفرا یعنی به حضرت محمد ایمان نیاورده اند. پس اصلا مراد یهود است و اینان هستند که این درجات کفر بعد الایمان بر آنها منطبق می شود و کسی دیگری که این گونه باشد نداریم.
احتمال سوم: کفر به پیامبر و ازدیاد با عناد
«أو کفروا بمحمّد- صلّى اللّه علیه و آله- بعد ما آمنوا به قبل مبعثه، ثمّ ازدادوا کفرا بالإصرار و العناد و الطّعن فیه و الصّدّ عن الإیمان به و نقض المیثاق.»
کسانی که قبل از مبعث حضرت رسول به نحو کلی به ایشان ایمان داشتند به دلیل بشارات وارده در تورات و انجیل اما بعد که پیامبر مبعوث شدند به ایشان کافر شدند سپس به واسطه اصرار و عناد و ... ازدیاد کفر نمودند.
احتمال چهارم:
«أو کقوم ارتدّوا و لحقوا بمکّة، ثمّ ازدادوا کفرا لقولهم: نتربّص بمحمّد ریب المنون أو نرجع إلیه و ننافقه بإظهاره.»
احتمال پنجم: کفر به واسطه انکار ولایت و ازدیاد بواسطه ادعای خلافت
«أو کقوم کفروا بما نصّ النّبیّ- صلّى اللّه علیه و آله- فی وصیّه عند شیاطینهم، بعد ما آمنوا به عنده، ثمّ ازدادوا کفرا بادّعاء الخلافة و الوصایة لأنفسهم.»
به جهت این احتمال معنای ثم ازدادوا کفرا را نمیدانیم و از متشابهات است فلذا مفاد آیه مبارکه برای ما مجمل میشود و نمیتوانیم استناد فقهی کنیم.
مناقشه اخصاصی چهارم: اخص بودن دلیل از مدعا
گفته میشود آیه اخص از مدعاست زیرا ارتدادی که همراه ازدیاد کفر باشد پذیرفته نمی شود اما اگر این ویژگی نباشد آیه دلالت ندارد. پس اگر هم استدلال صحیح باشد مربوط به مرتد فطری ویژه است نه کل مرتدین.
نتیجه این که استدلال به این آیه کریمه هم برای اثبات عدم قبول توبه مرتد فطری مشکل است.
[1]. جمال الأسبوع بکمال العمل المشروع، ص: 491
[2]. روح المعانی ج2 ص210
[3]. کیف یهدی الله نشان میدهد این گونه افراد به حسب غالب دارای قساوت یا لجاجتی هستند که نمی شود ایشان را هدایت کرد نه این که هدایت ایشان امتناع دارد بلکه «کیف» صعوبت امر را بیان می کند و خداوند متعال بنا ندارد به طور غیرعادی کسی را هدایت کند.
[4]. به جهت نقل در کافی شریف
[5]. این فراز روایت همان توجیه مرحوم امام را تأیید می کند که کفر اینان از این جهت بوده است که این امر واضح و ضروری را انکار کردند زیرا ولایت امیرالمومنین با این همه تلاش پیامبر از امور واضحه و ضروری شده بود.
[6]. الکافی (ط - الإسلامیة)، ج1، ص: 420
[7]. آن چه نقل شد عین بیان استاد بود که کمی مندمج است اما ظاهرا مراد ایشان این است که چون می دانیم اینان توبه نکردند و از طرفی حضرت این آیه را تطبیق بر این افراد نمودند نشان دهنده این است که عدم قبول توبه در آیه شریفه مربوط به کسانی است که توبه واقعی نکردند یا اساسا در طول حیاة توبه نکردند و توبه اینان در غیر وقت بوده که ممکن است در وقت معاینه موت و یا در روز قیامت بوده باشد و یا این که توبه واقعی ننموده اند.
[8]. کنزالدقائق تفسیر خوبی است چون جمع بین عده ای از تفاسیر نموده است و از طرف دیگر روایات وارده در ذیل روایات را استبعاب نموده است.