لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الصِّدِّیقَةِ فَاطِمَةَ الزَّکِیَّةِ حَبِیبَةِ حَبِیبِکَ وَ نَبِیِّکَ وَ أُمِّ أَحِبَّائِکَ وَ أَصْفِیَائِکَ الَّتِی انْتَجَبْتَهَا وَ فَضَّلْتَهَا وَ اخْتَرْتَهَا عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِینَ اللَّهُمَّ کُنِ الطَّالِبَ لَهَا مِمَّنْ ظَلَمَهَا وَ اسْتَخَفَّ بِحَقِّهَا وَ کُنِ الثَّائِرَ اللَّهُمَ بِدَمِ أَوْلَادِهَا اللَّهُمَّ وَ کَمَا جَعَلْتَهَا أُمَّ أَئِمَّةِ الْهُدَى وَ حَلِیلَةَ صَاحِبِ اللِّوَاءِ وَ الْکَرِیمَةَ عِنْدَ الْمَلَإِ الْأَعْلَى فَصَلِّ عَلَیْهَا وَ عَلَى أُمِّهَا خَدِیجَةَ الْکُبْرَى صَلَاةً تُکْرِمُ بِهَا وَجْهَ أَبِیهَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ تُقِرُّ بِهَا أَعْیُنَ ذُرِّیَّتِهَا وَ أَبْلِغْهُمْ عَنِّی فِی هَذِهِ السَّاعَةِ أَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَ السَّلَام.
بحث در منشاء الغاء خصوصیت بود. فرمودند برای الغاء خصوصیت در ناحیه اصل، اسباب و عللی وجود دارد که یکی از آنها این بود که از کلام سائل یا کلام امام علیه السلام، بالاخره گوینده، از کلام او استظهار میشود که این خصوصیتی که ذکر شده، این عنوانی که در عبارت ذکر شده از باب مثال است، از باب ذکر نمونه است. بنابراین چون از باب مثال است و ذکر نمونه است برای آن عنوان خصوصیتی نیست بلکه عنوان جامع بین آن و غیر آن مثلاً موضوع برای حکم است. حالا از باب نمونه یک مثال میزنند از روایات مبارکات برای این که استظهار عرفی انسان این است که این از باب مثال ذکر شده.
«و من هذا القبیل» که از باب تمثیل باشد «ما یقال فی موثق ابن فضال» که موثق را میدانید، آن روایتی است که رجال واقع در سند همهشان عدل امامی نباشند. بله همه ثقه هستند ولی این جور نیست که حتماً امامی باشند. اگر کلاً ثقه بودند ولی امامی نبودند، یا بعضاً ثقه بودند و امامی نبودند، نتیجه تابع اخص مقدمات میشود، آن سند میشود موثق.
«قَالَ: کَتَبْتُ إِلَى أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع فِی رَجُلٍ کَانَ خَلْفَ إِمَامٍ یَأْتَمُّ بِهِ» مردی پشت سر امامی که به او اقتداء میکند نماز خوانده است «فَیرَکَعَ قَبْلَ أَنْ یَرْکَعَ الْإِمَامُ» قبل از این که امام به رکوع برود این مأموم به رکوع میرود «وَ هُوَ یَظُنُّ أَنَّ الْإِمَامَ قَدْ رَکَعَ» او گمان میکرد که امام رکوع رفته فلذا به رکوع رفت. «فَلَمَّا رَکَعَ رَآهُ لَمْ یَرْکَعْ رَفَعَ رَأْسَهُ» بعد چون دید که نه، امام رکوع نکرده هنوز دارد آخرهای سوره مثلاً توحید را میخواند، صدای او را شنید، از رکوع بلند شد. «فَلَمَّا رَکَعَ رَآهُ لَمْ یَرْکَعْ رَفَعَ رَأْسَهُ ثُمَّ أَعَادَ الرُّکُوعَ مَعَ الْإِمَامِ» بعد که امام رفت رکوع، با امام رفت رکوع. پس یک رکوع اضافی این جا این آدم دارد. «ثم أعاد الرکوع مع الامام أَ یُفْسِدُ عَلَیْهِ ذَلِکَ صَلَاتَهُ» آیا ذلک؛ این رکوع رفتن قبل از رکوع امام و بعد رکوع رفتن بعد از رکوع امام، این فاسد میکند صلات او را بر علیه این مصلی، این مأتم، این مأموم؟ «أَمْ تَجُوزُ تِلْکَ الرَّکْعَةُ» یا این که نه، آن رکعت درست است و گذرا هست و صحیح است. «فَکَتَبَ یُتِمُّ صَلَاتَهُ وَ لَا یُفْسِدُ مَا صَنَعَ صَلَاتَهُ.» فرمودند نمازش تمام است، سرانجام میپذیرد و به کاری که انجام داده نمازش فاسد نمیشود. که این مسأله معروف است دیگر، وظیفه همین است دیگر، کسی خیال کرد که امام راکع است رفت رکوع، بعد فهمید که نه، بلند میشود و متابعت میکند بعد با امام میرود رکوع.
این جا از شما سؤال میکنیم؛ این آدم چی سؤال کرده؟ گفته «و هو یظن» حالا به نظر شما این مسأله سؤال سائل مال جایی است که فقط یظن یعنی گمان کرده؛ شصت درصد، هشتاد درصد و اینها؟ و اما اگر جایی ظن به این نداشته، سهی، سهو یا غفلت؛ بالاخره جایی که عذر داشته، عمداً این کار را نکرده. سؤالش این است که عمداً نکرده یا سؤالش این است که نه خصوص ظن به این داشته، مورد سؤالش است؟ کدام است به نظر شما؟ آیا سؤال این سائل که نامه نوشته خدمت حضرت رضا علیه السلام و استفتاء کرده و این سؤال را کرده، از این که واژه «و هو یظن» به کار برده آدم میفهمد که این یظن در نظر او خصوصیت داشته یا نه، یظن در نظر او خصوصیت نداشته میخواهد یکی از عواملی که موجب میشود برای این که خطأً انسان قبل از امام رکوع برود را نام ببرد؟ از باب مثال است. خب ظاهر این است که از باب مثال است. خصوصیتی برای او نداشته، فلذا فقهاء از این روایات چه میفهمند؟ میفهمند هر جا لخطئٍ، حالا آن خطئ ظن باشد یا به این که چیزهای دیگری باشد.
میفرمایند «فکتب علیه السلام....» بله این را خواندم «و من أنّ مورده» از این قبیل است ما یقال. چرا از این قبیل است؟ از جهت این که «أنّ مورده و إن کان هو الظن» که این ظن باید معنا کنیم البته به معنای اعتقاد أو الاطمئنان به قرینه. چون ظن غیر اطمینانی یا غیر عقیدتی مبرر این نیست که برود رکوع. شصت درصد احتمال میدهم امام رفته رکوع، حق دارم بروم رکوع؟ این کار را بکنم نماز باطل است. این ظن این جا یا به معنای این است که اعتقد، چون ظنَّ به معنای اعتقد میآید. یا به معنای ظن اطمینانی است. این مرتبه عالیه از ظن که متأخم به علم است. به قرینه مقام که آدمی که فقط هشتاد درصد همین طوری احتمال میدهد امام رفته رکوع، حق ندارد برود رکوع، و آن جا نماز درست نیست.
س: ... این جا فرق اعتماد با اطمینان چیست؟
ج: اعتماد یعنی جازم است، یقین دارد.
«من أنّ مورده و إن کان هو الظن» که این ظن هم برای این که ما را در خلاف نیندازد و به توهم نیندازد معنا کرده. «أی الاعتقاد أو الاطمینان» مورد اگرچه این است «لکن یلحق به السهو فإنّ المتفاهم عرفاً عدم تعلق عنایة السائل بالظن بالخصوص» نمیخواهد بگوید در اثر این قطعی که برای او پیدا شده، یا اطمینانی که برای او پیدا شده خصوصیتی برای این در نظرش باشد. میخواهد چه بگوید؟ میخواهد بگوید که آن که «و إنّما غرضه السؤال عن حکم....» الف و لام زائده است، یعنی نباید باشد. «و إنّما غرضه السؤال عن حکم غیر العامد» میخواهد بگوید آدمی که عمداً پیش از امام رکوع نرفته، عمداً این کار را نکرده حالا در اثر اعتقاد بوده یا اطمینان بوده، یا سهو بوده یا غفلت بوده، یا در اثر این که مکبر اشتباهی، مکبر گاهی اشتباه میکند، مکبر اشتباهی گفته الله اکبر، او هم رفت رکوع بعد فهمید نه بابا مکبر اشتباه کرده. بله، «و إنّما غرضه السؤال عن حکم غیر العامد فذکر الظن» در کلام سائل «إنّما کان من باب المثال للعذر» اگر نام ظن را این سائل در نامهاش خدمت حضرت نوشته از باب یکی از مصادیق عذر نوشته، از باب مثال است نه خصوصیت. «إنّما کان من باب المثال للعذر» و مثال دیگرش چیست؟ سهو است که توی کلام او نیامده. مثال دیگرش چیست؟ غفلت است، مثال دیگرش چیست؟ این که مکبر اشتباه بکند بگوید، و این... بالاخره جامع این است که عذر دارد، عمداً این کار را نکرده.
س: ...
ج: حتی غیر بالغ که آدم اطمینان دارد. مکبر غیر بالغ هم آدم اطمینان دارد به حرفش.
س: ...
ج: نه، چون استظهار میشود که از باب مثال زده، پس ما برای اینها خصوصیت نمیفهمیم، میفهمیم که این مثال برای چیست؟ برای عذر است. البته آن اشکال سر جای خودش است، این طبق مذاق صاحب حدائق اینها دارد گفته میشود. اما این کتاب اشکار کرد، گفت نه، ظاهر این است که مثال مسبوق است، و علت نیست. اما اگر ما حرف صاحب حدائق را بپذیریم و بگوییم نه، خود تمثیل دیگر مسبوق نیست به الغاء خصوصیت، بلکه آن موجب الغاء خصوصیت میشود، این حرفها براساس آن فهم است.
س: ....
ج: نه، چون عنوان این که آن است، این برای کل مبحث است. حالا یک تعلیقهای این جا این وسط زده شده.
«و ینبغی أن یعلم أنّ العرف قد یستظهر التمثیل بلحاظ مجموع الروایات» نکتهای که این جا باز حائز اهمیت است این است که این فهم الغاء خصوصیت تارةً جوری است که یک روایت است، یک بیان است، انسان مثل همین روایتی که خواندیم؛ موثقة ابن فضال. خود این روایت آدم از آن میفهمد که از باب مثال زده شده ولی گاهی از یک روایت به تنهایی آدم نمیفهمد اینها از باب مثال است. از مجموع روایات روی هم رفته که نگاه کنی آدم حدس میزند که تک تک اینها از باب مثال گفته شده، و آن که در نظر شارع است یک عنوان عام کلی است که اینها مصادیق آن بوده. مثلاً الان فقهاء مثلاً در فقه میفرمایند که خبر ثقه در موضوعات حجت است، ما هیچ جا نداریم یک عنوان این جوری؛ «خبر الثقة حجةٌ فی الموضوعات» این عنوان را ما نداریم، اما موارد عدیده مورد موردها داریم که مثلاً آقا میآید میگوید که فلانی خبر داد به من که آن لباسم متنجس بود، خبر داد به من که این پاک شده، این طاهر است، حضرت فرمود لابأس، نماز در آن بخوان. یک جا دیگر آمده گفته آن ثقه خبر داد که فلان طور است، فرمود لا بأس، اشکال ندارد. یک مورد دیگر مال یک باب دیگر آمد گفت لابأس، فرموده لابأس و موارد عدیده در طهارت است، در صلات است، در بیع است، در اجاره است، در میراث است، در وقف است، در... هی حضرت فرمود لا بأس، لا بأس. پنجاه مورد، شصت مورد ما میبینیم هی حضرت فرمود لا بأس، لا بأس. از اینها آدم میفهمد چی؟ میفهمد پس معلوم میشود در نظر شارع خبر ثقه توی موضوعات حجت است. اگر یکی از اینها بود تنهایی آدم نمیفهمید، میگفت شاید این جا بله این جوری باشد. دو مورد بود آدم نمیفهمید میگفت شاید این دو مور خصوصیت است ولی وقتی عرف، اینها عرف است، اینها استدلال عقلی نیست که شما بگویید نباید فلسفی حساب بکنید، توی فلسفه البته اینها هیچ دلیل نیست. توی علوم عقلی اینها هیچ دلیل نیست. اما فهم عرف است، عرف وقتی که میبیند که یک نفری این جا گفت عیب ندارد، آن جا گفت عیب ندارد، آن جا گفت عیب ندارد میفهمد جامع اینها... جامع یعنی ثقه در موضوعات قولش معتبر است و چون شارع میداند اگر این جا، آن جا، آن جا بگوید و نیاید بگوید آقا جاهای دیگر بدانید حجت نیست، اینها را بگوید، سکوت کند از جاهای دیگر و نفی نکند، مردم این جور برداشت میکنند پس بنابراین چیست؟ میفهمیم که این فهم مردم را شارع قبول دارد، حجت است و میشود به آن اتکاء کرد. میفرماید «و ینبغی أن یُعلم أنّ العرف قد یستظهر التمثیل» به لحاظ مجموع روایاتی که وارد شده در آن روایات حکم بر مصادیق یک جامع واحدی. «و إن کان لایستظهرها» اگرچه آن... این جا هم باید «لایستظهر» باشد. «و إن کان لایستظهر» آن تمثل را «لو اقتصر علی ملاحظة بعض الروایات فی موردٍ واحدٍ أو موردین» اگر در یک مورد فقط میدید، یا دو مورد میدید، میگفت خب این جاها شاید، این دو مورد یک خصوصیتی دارد که شارع قبول فرموده. اما وقتی کثیر شد قهراً به ذهنش میآید، یعنی استظهار میکند و این استظهار حجت است. در استظهار احتمال خلاف هم هست، اما یک ظهور برتر هست، دلالت برتر هست، آن را عرف میپذیرد.
حالا چرا؟ «لأنّ دخل خصوصیةٍ فی الفرض الثانی قد یکون احتمالاً عرفیاً» چرا فرق است بین یک مورد و دو مورد و آن انبوه؟ میفرماید زیرا احتمال در دخل خصوصیت و دخالت داشتن خصوصیت در حکم، در فرض دوم گاهی این احتمال عرفی، گاهی هم عرفی نیست مثل همان مثال بالا، یعنی مثال موثقه که آن عرفی نیست. اما در یک جاهایی عرفی است که شارع بفرماید این جا، این جا حالا خبر ثقه مثلاً به یک جهتی بفرماید حجت است. مثلاً میگوید اگر اهل خانه گفتند که این اشکال ندارد به ثقه بودن، به این اعتماد بکن. چون این خیلی مورد احتیاج است و فلان و اینها، اما اگر اهل خانه نیستند، کس دیگری است، میگوید نه. این قریب نیست. اما «بینما لایحتمل» در حالی که احتمال داده نمیشود از نظر عرف «دخل خصوصیاتٍ» دخالت داشتن خصوصیات «فی الفرض الاول» یعنی آن جایی که روایات زیاد است و کثیر است «و إن کان» آن دخل خصوصیات «محتملاً عقلاً» اگرچه عقلاً احتمالش داده میشود، برهانی بر علیه آن نیست. خب شصت مورد است شاید همین شصت مورد خصوصیت دارد، احتمال عقلی آن را که نمیشود دفع کرد، ولی عرف میفهمد که از این که این جا آن جا آن جا گفته، این که نه، خب مثلاً شما نگاه کنید اگر توی عرف خودمان همین جور. سابقاً که این جور بود ان شاءالله الان هم همین جور باشد. اگر میرفتند به یک کسی میگفتند، به یک مرجع تقلیدی میگفتند آقا یک طلبه محترمی آمده این طوری است، اشکال ندارد. زید مثلاً اسم میبردند، آقای زید که طلبه است این جوری گفته، اشکال ندارد. باز میرفتند آقا عمرو که طلبه است این جوری گفته، اشکال ندارد. آقا حسن آقا که طلبه است گفته، اشکال ندارد. حسین آقا که طلبه است؛ اشکال ندارد. ده پانزده تا، هی گفتند طلبه است اشکال ندارد، از آن میفهمند که این آقا به طلبه اتکاء دارد نه این که این این برای او، نه، معلوم میشود به طلبه اتکاء دارد. با این که نمیشناخت، فقط ما میگفتیم این طلبه است، میگفت اشکال ندارد اعتماد کنید، کما این که قبلاً واقعاً همین جور بود؛ مردم... ما از بچگی دیگه بچه قم هستیم. مردم همین طلبه میآمد خانه اجاره کند میدادند میگفتند اینها بلند میشوند. تا سر وقتش دیگر بلند میشوند. اعتماد داشتند. ولی دیگر میآمد نه، معلوم نیست این بلند بشود، ما را توی دردسر میاندازد، خب دیده بودند، دیده بودند بله توی کوچه صاحب خانه مرحوم آقای گلپایگانی قدس سره به ایشان میآید میگوید آقا تمام شده، من هم دیگه کار دارم، ایشان دیگه خانه نمیرود، اثاثش را میبرد خانه یک کسی میگذارد، یک چند روزی میرود خانه حاج شیخ تا این که یک جای دیگر برایشان پیدا بشود. مردم میبینند فضلای حوزه، طلاب و اینها همه این جور مقید هستند و بحمدالله الان هم تا یک حدود زیادی این جوری هست «و ذلک» حالا مثال برای آن جایی که تعدد باعث الغاء خصوصیت میشود، «و ذلک» یعنی این استظهار تمثیل به لحاظ مجموع روایات مشارٌالیه آن این است «ذلک» استظهار تمثیل به لحاظ مجموع روایاتی که در آن خط ینبغی بود. «کالأخبار الواردة فی حجیة خبر الواحد فی الموارد المتفرقة من الموضوعات» در موارد متفرقه از موضوعات که سؤال شده و گفته شده خبر واحد حجت است در این جاها، از این که کشف میشود که «حیث قد یستفاد منها» از این اخبار وارده در حجیت در موارد متفرقه «یستفاد منها» چی؟ «حجیته» حجیت خبر واحد در موضوعخات «مطلقاً» چه این موارد باشد که نص در آن وارد شده چه غیر این موارد. چرا چنین استفادهای میشود؟ «لإلغاء خصوصیة المورد بالفهم العرفی الموجب» آن الغاء خصوصیتی که موجب میشود و سبب میشود لظهور الدلیل در این که «أنّ الموارد مذکورةٌ للتمثیل» آنهایی که ائمه آن جا و آن جا فرمودند از باب مثال است و یک قانون کلی در نظرات شریفشان بوده است.
س: ... نظر مرحوم صاحب حدائق...
ج: اینها هم همین است، همهاش در ظل همان است دیگر. حالا شما این جاها هم میتوانید بگویید، میتوانید در این جاها اگر تمثیل گفتید تمثیل، گفتید الغاء خصوصیت؛ الغاء خصوصیت خودش تارةً وجه آن تراکم است، حالا تمثیل هم نگوییم، گاهی تکرر و موارد متفرقه روی هم رفته باعث میشود که آدم الغاء خصوصیت بکند. و گاهی نه، مورد واحد هم جوری است که همان مورد واحد باعث میشود که انسان الغاء خصوصیت میکند. خیلی درگیر این نیستیم که حالا تمثیل.... اما چون عدهای از فقهاء بالاخره وفاقاً لصاحب حدائق اینها از باب... میگویند این موجب تمثیل است، حالا ما بر این تحفظ میکنیم.
س: منشأ این الغاء خصوصیت چیست؟ اگر تمثیل نیست.
ج: منشأ آن... ببینید بعضی چیزها است که آدم نمیداند منشأ آن چیست.
س: نمیشود بگوییم فهم عرفی است.
س: کتاب با این سبک دارد بحث میکند. ...
ج: لا حول و لا قوة الا بالله، تیر به کتاب نباید زد که دارد... خب دارد مواردی را میگوید، یک جا هم میگوید من نمیدانم. خب اشکال دارد؟ کتاب دارد یک مواردی را بیان میکند، میگوید اینها میتواند منشأ آن باشد، یک جاهایی هم ممکن است آدم بگوید چون ظهورات عرفیه این چنین است که روانکاوها باید بیایند، گاهی روانکاوی کنند مناشئ آن را به دست بیاورند، اما آن که آدم میفهمد این است که این هست، مثل سیره عقلاء، میفهمد یک سیره عقلاء هست، اما حالا چرا عقلاء این سیره را پیدا کردند؟ خب مناشئ ممکن است داشته باشد، حرف سر این است که ما وقتی میبینیم عرف الغاء میکند، منشأ الغاء هم حالا علمیاً میخواهیم... یک جاهایی به دست آوردیم که به چه سبب الغاء میکند، یک جاهایی هم ممکن است هنوز در پرده ابهام برای ما بماند و بعدها روشن بشود، «کم ترک الأوائل للأواخر» اگر همه چی گفته شده بود که دکانهای ما بسته میشد، این که خدای متعال این جوری خواسته که بالاخره همه حرفها را یک نفر نزند، در طول زمان هی به ذهنهای مختلف بیاید، به ذهنهای مختلف بیاید و آشکار بشود.
س: ...
ج: این ربطی به دیه ندارد.
س: مثال...
ج: نه، آن جا چیز دیگری است، آن بالاتر از این حرفها است. حالا بحث آن ان شاء الله بعداً میآید.
س: ... الان این جا مثالهایی که زده شد همهاش سؤال بود، ما میخواهیم بگوییم سائل که سؤال را پرسید از باب مثال گفته یا میخواهیم ببریم توی جواب؟
ج: توی جواب هم همین جور است.
س: سؤال اگر ببریم ظاهراً نشود ...؟ نسبت داد به سائلها، سائل آمده این مورد را پرسیده مثلاً توی ... خبر واحد، یکی دو سه موردی را پرسیده که آقا .... سائل در باب مثال نپرسیده، موردی است که برای خودش پیش آمده، همان که در روایت هم ممکن است ...... موردی که برای طرف پیش آمده ظن داشته...
ج: آنها دیگه با شما فقهاء است که در جا به جای مختلف چرا. مثلاً اگر سائل واحدی یک روز میآید از امام سؤال میکند راجع به یک موضوعی؛ خبر ثقه، امام جواب میدهند، یک روز دیگر میآید یک موضوع دیگر را سؤال میکند، جواب میدهند. یک روز دیگر همین سائل میآید یک موضوع دیگر را سؤال میکند که به خبر واحد میخواهد دیگر ثابت میشود، جواب میدهند و هکذا و هکذا است. پنجاه مورد، شصت مورد از یک سائل دیدی میفهمی اینها را از باب مثال گفته دیگر.
«و قد یختلف احیاناً فی موردٍ هل إنّ العنوان الخاص فیه مذکورٌ من باب المثال أم له خصوصیة» بله یک جاهایی هم واقعاً آدم شک میکند که این از باب مثال گفته شده، یا خصوصیت دارد از باب مثال نیست؟ خب هر جا آدم شک کرد قهراً چیه؟ آن جا نمیتواند الغاء خصوصیت بکند، اما این ضرر به قانون کلی نمیزند به کبری که اگر الغاء خصوصیت عرفی شد آن حجت است به درد میخورد، این نزاع صغروی است که آیا حالا این جا عرف میفهمد الغاء خصوصیت را یا نه، از باب مثال میفهمد که الغاء خصوصیت بشود یا نه؟ احتمال میدهد خصوصیت داشته باشد. خب همان طور که دیروز مثال زدم یک مواردی است که انسان گاهی شک میکند که این از باب مثال است یا از باب خصوصیت است که... مثلاً اگر فرمود که مرأة مثلاً حق ندارد بدنش را نپوشاند، خب این از باب مثال است؟ یعنی آدم، مکلف، یا نه، مرأة خصوصیت دارد؟ خب آدم احتمال میدهد مرأه خصوصیت داشته باشد به خاطر لطافتی که او دارد، خصوصیاتی که او دارد، و فلان که آن مهیجتر است شاید به خاطر آن دارد میگوید. نه این که هر مکلفی را بخواهد بگوید. اما اگر آن طرف بیاید بگوید، بیاید بگوید مرد حق ندارد بدنش را آشکال کند، عرف میفهمد که نه موضوع آدم است، زن هم همین جور است. عکس آن. اینها گاهی وابسته است به خصوصیات و این چیزها. میفرماید «و قد یختلف احیاناً فی موردٍ هل إنّ العنوان الخاص فیه» در آن مورد «مذکورٌ من باب المثال أم له» هم برای آن عنوان خاص خصوصیتی است. بعد آدرسهایی که دادند، شما این مواردی که آدرس دادند مواردی است که مثلاً محقق حکیم یا محقق خویی قدس سرهما در این ابحاثی که آدرس دادند یک جاهایی را گفتند این جا ما شک داریم که تمثیل است یا از باب خصوصیت است؟ «و لکنه نزاعٌ صغرویٌ لایضر فی کلیة الکبری المبحوث عنها علی فرض تمامیتها» اما این یک نزاع صغروی موردی است که این ضرر نمیرساند در کلیت کبرایی که از آن دارد بحث میشود بر فرض تمامیت این کبری که ما بپذیریم که پذیرفتیم. که آن کبری چیست؟ «من أنّ الظهور فی التمثیل من مناشئ الظهور فی عدم الخصوصیة» این علی فرض تمامیتها یعنی غض از آن اشکالی بکنیم که کردیم. این کبری که گفته میشود تمثیل یکی از مناشئ الغاء خصوصیت است، این سر جای خودش است. این مورد که ما شک داریم تمثیل است یا تمثیل نیست این صغروی است، اما این کبری که تمثیل بودن علت میشود برای الغاء خصوصیت، اگر این را بپذیریم و اشکال قبل را غض عین بکنیم این سر جای خودش باقی میماند. «لایضر فی کلیة الکبری المبحوث عنها علی فرض» تمامیت این کبری که آن کبری چیست؟ این است که ظهور تمثیل از مناشئ ظهور در عدم خصوصیت است.
خب «المنشأ الثانی: کون الموضوع مأخوذاً بنحو المقدمیة أو الطریقیة» گاهی یک عنوانی در لسان دلیل اخذ میشود اما آدم میفهمد که این را از باب طریق و مقدمیت برای تحقق یک امر آخری متکلم آورده، وقتی که این را فهمید نتیجهاش چه میشود؟ نتیجهاش این میشود که این عنوان خصوصیت ندارد، مقدمه بود، طریق بود، حالا این نباشد یک طریق دیگر به جای این باشد. چون معمولاً طریقها دخالت ندارند در مصالح ذو طریقها، یک جاهایی هم گاهی ممکن است باشد، طریق است، إنّما العبرة به ذو الطریق، اینها از باب مقدمه است، از باب طریق است. مثلاً اگر مولایی به عبدش گفت یا به پدر و فرزندش گفت که پلکان بگذار برو بالای پشتبام آن چیز را برای من بیاور، خیلی خب. این معنای پلکان بگذار را از باب طریقیت گفته، کل مرادش این است که آن چیز را برای او بیاورد. حالا این اگر یک آدمی است که پرشهای عالی دارد، بپرد میگوید مخالفت امر مولی کردم؟ یا با آسانسور مثلاً میرود، میگوید مخالفت کردم؟ نه، معلوم است این که گفته پلکان بگذار یک چیز مقدمی و طریق بوده دیگه. حالا توی روایات هم همین جور است. گاهی مثلاً در باب غسل جنابت فرموده «یصب علی رأسه الماء ثم علی منکبه الأیمن، ثم علی منکبه الأیسر یَصبّ یا یُصبّ» خب معلوم است این صبّ برای مقدمه و اجرای آب است. حالا اگر نریخت، دستش را لچ کرد و مالید، که اجرا شد، اشکالی دارد؟ صب نبود، یا... صب یعنی ریختن دیگه. این شلنگ کم چیز کرد گذاشت این جا که این جور نمیریخیت، این جور گذاشت و کمکم آب یواش یواش دارد میآید و با دستش چی میکند، این عرف نمیفهمد که این هم کفایت میکند؟ چرا میفهمد کفایت میکند؟ چون آن صب را طریق میبیند، مقدمه میبیند و وقتی طریق و مقدمه دید میگوید دیگر مقدمه که این و آن ندارد که، إنّما العبرة کلها به چیست؟ به آن غَسل است، به آن شستن است، آن ذی المقدمه است. پس یکی از مناشئ ظهور برای الغاء خصوصیت این استکه کلام ظهور داشت باشد در این که این از باب مقدمه است. «المنشأ الثانی کون الموضوع مأخوذاً بنحو المقدمیة یا طریقیة» که فرق مقدمه و طریق هم روشن است. گاهی مقدمه یعنی راه لازم نیست بپیمایی تا به آن برسی، منتها این توقف بر آن دارد مثل وضو مثلاً صلات توقف بر وضو دارد اما وضو طریق به صلات نیست، مقدمه است. اما طریق یعنی با انجام این به آن میرسی، با تحقق این. ولی وضو گرفتی به نماز نمیرسی که، ولی نماز متوقف است بر وضو، پس گاهی مقدمه است طریق نیست، گاهی نه، طریق است که هر چه طریق بود البته مقدمه هم هست.
«قد یکون الموضوع مأخوذاً بنحو المقدمیة أو الطریقیة لشیءٍ و هذا یوجب الغاء الخصوصیة» از آن موضوع «و تعدی الحکم الی کل ما یصلح مقدمتاً أو طریقاً» تعدی میکند به هر چی میگوید آنها هم کفایت میکنند. «نظیر الصب الوار فی اخبار الغسل فإنّما هو» آن صب مقدمه است برای جریان ماء بر بدن «کما ورد فی ذیل بعضها» همان طور که در ذیل بعض روایات صب در باب غُسل این جهت از آن استفاده میشود. «و لا خصوصیة للصب» حالا این روایتش را هم بخوانیم در حامش ذکر شده. «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِیعاً» دو نفر بودند دیگه، یکی محمد بن الحسین، سند به او رسید، یکی هم فضل بن شاذان. اینها جمیعاً «عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِینٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا علیهما السلام» یا امام باقر یا امام صادق علیهما السلام «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ غُسْلِ الْجَنَابَةِ فَقَالَ تَبْدَأُ بِکَفَّیْکَ فَتَغْسِلُهُمَا» اول شروع میکنی به شستن دو دستهایت که اینها اگر ملوث شد و اینها، اینها پاک بشود و طاهر بشود «ثُمَّ تَغْسِلُ فَرْجَکَ ثُمَّ تَصُبُّ الْمَاءَ عَلَى رَأْسِکَ ثَلَاثاً» این مسخرهبازیهایی که ما در میآوریم از این روایات میبینیم که سه بار بریز روی سرت، معلوم میشود همه جا را میگیرد. تصب، با همین دستهایت این جوری میکنی سه بار میریزی روی سرت. «ثُمَّ تَصُبُّ الْمَاءَ عَلَى سَائِرِ جَسَدِکَ مَرَّتَیْنِ» این از آن روایاتی است که میگوید یمین و یسار ترتیب ندارد، همان طور که به فتوای بعضی فقهاء هم هست. میگوید یمین و یسار ترتیب ندارد، اول سر، بعد آب بریزی به بدنت. «ثُمَّ تَصُبُّ الْمَاءَ عَلَى رَأْسِکَ ثَلَاثاً ثُمَّ تَصُبُّ الْمَاءَ عَلَى سَائِرِ جَسَدِکَ مَرَّتَیْنِ فَمَا جَرَى...» ببینید این ذیل همین است. خب آن صبها برای چی بود؟ «فما جری عَلَیْهِ الْمَاءُ فَقَدْ طَهُرَ.» هر جا آب به آن جاری شده آن جا دیگر پاک شده، حدث جنابتش از بین رفته. خب پس از این ذیل میفهمیم که کل الملاک چون جری است، آن صبّ از باب چی بوده؟ طریق به این بوده.
س: ...
ج: نه، جری علیه، اما یک کسی ممکن است بگوید این جری باید از راه صب تحقق پیدا کند، میگوییم نه، چون طریقیت از این صب فهمیده میشود و معمولاً طریقها در ذو الطریقها، مصالح آن دخالتی ندارند پس عرف میفهمد که آن صبّ از باب چی گفته شده؟ از باب همان جری گفته شده بود، حالا اگر این جری الماء از غیر صب ایجاد بشود، به غیر صب؛ یک جایی برود بخوابد آب بیاید از روی او رد بشود، یعنی نیت بکند، آنها که سر جای خودش است. صب نمیکند، عیب ندارد.
س: ثلاث طریقیت دارد؟
ج: ثلاث، آره آن هم طریقیت دارد. حالا یک بار بریزد همه جایش برود.
بعد میفرماید که خب این یکی.
س: ... تمثیل هم همین حرفها را...
ج: این جا تمثیل نه، این جا از... یعنی به عبارةٍ أخری برای چیزی نمیخواهد مثال بزند، یک راهی را بیان کرده. منتها از کجا میفهمی یا به قول.... اگر هم خواستیم با شما خیلی مماشات کنیم تمثیل بودن آن را از کجا فهمیدیم؟ از این که طریق است، از این که مقدمه است.
س: در الغاء خصوصیت هم میآید، الغاء خصوصیت طریقی این طریقیت را...
ج: نه، این جا به خاطر الغاء خصوصیت نیست. این جا چون فهمیدیم که طریق است، چون طریق برای جری شد. چون فهمیدیم که طریق برای جری است پس میفهمیم که خصوصیت ندارد، از باب مثال است. حالا خصوصیت ندارد از باب مثال است پس الغاء میشود، یا نه، تمثیل آن را بزن کنار، خصوصیت ندارد پس الغاء میشود.
س: ... فقط وضو است که الغاء خصوصیت است...
ج: بله، توی وضو هم همین جور است.
خب میفرماید که «و لا خصوصیة للصب فلو جری الماء بنفسه من غیر صبٍّ» اگر ماء را جاری کند بر بدن به نفس خودش، به دست خودش و اعضای خودش من غیر صبٍ «کفی فی صحته و نظیر»... مثال دیگر، «و نظیر وصول الید الی الرکب فی الرکوع فإنّه طریقٌ الی معرفة الحد» توی رکوع باید چه قدر خم بشویم؟ فرموده تا دست تو برسد به زانوهایت. خب معلوم است این جا این طریقیت دارد، برای این که آن حد روشن بشود، نه این خود رسیدن دست به زانو، البته یک فقیهی هم ممکن است از ادله استظهار بکند که نه، لازم است دست بگذاری به زانو، یعنی یک کیفیتی است باید این جوری باشد ولی معمولاً مثل حضرت امام قدس سره، ایشان میگویند نه، لازم نیست دستت را بگذاری به زانوها. این میخواهد بگوید یعنی این قدر خم بشو، ولو دستهایت را آزاد بگذار. «نظیر وصول الید الی الرکبه» که زانو است «فی الرکوع فإنّه طریقٌ الی معرفة الحد و لا خصوصیة فیه» فیه ضمیرش به وصول الید برمیگردد. «فإعتباره طریقیٌ لا موضوعیٌ» اعتبارش از راه طریقیت است نه موضوعیت تا این که در اثر این که موضوعی است واجب باشد مراعات آن وصول ید، «من کل احدٍ» هر کسی باید این مراعات را بکند، نه. «و اما السرّ فی ذکره بخصوصه أنّ الخطاب متوجهٌ الی المتعارف الذی یعرف مقدار الإنحناء الی حد الرکوع فیه بوصول الحد الی الرکبه» علت این که این را طریق قرار دادند بگویند آقا مثلاً فلان درجه، معمولاً درجه عوام و فلان و اینها، درجه، حالا چند درجه شد؟ بگویند مثلاً به اندازه چهل درجه باید خم بشوید. این باید هندسه خوانده باشد، یک خرده با این چیزها آشنا باشد تا بفهمد چهل درجه خم شده، الان به ما میگویند مثلاً طرف قبله از خط فلان بیست درجه مثلاً منحرف بشو، به طرف راست یا چپ، حالا تازه ما هم اگر چیز نگذاریم میگوییم حالا بیست درجه شد، نشد چه جور است. ولی آن که متعارف میفهمد میگویند این خم بشو که دستهایت به زانوهایت برسد. این یک راه آسانی است که همگانی است، همه میفهمند، به جای این که بگوید فلان درجه این را میگوید. چون معمول برای متعارف مردم، برای فهماندن مقدار حد خم شدن این است، این را فرمودند، این عرف این جا را میفهمد موضوعیت ندارد، این ظاهراً به خاطر این گفته شده، خدا کند این فهمهای عرفی از ما گرفته نشود یا به ما داده بشود و الا اگر ما این جور نشویم باید از فقه برویم بیرون. فقه با فهم عرفی سامان میگیرد، چون مخاطب عرف است، هر فقیهی که فهم عرفیتر داشته باشد آن افقه است. آن آدم... این آقای آسید ابوالحسن اصفهانی قدس سره در عصری میزیسته آقای نائینی بوده، آقا ضیاء بوده، محقق اصفهانی بوده، همه اینها بودند، این فحول که... من جسارت نمیکنم ولی یکی از اساتید مهم ما خدا رحمتش کند که هم فقیه بود، هم اصولی بود، هم فیلسوف بود، همه درس خارج و حکمت هم میداد. ایشان میگفت که من نمیگویم، حرف کفر دارم نقل میکنم فرض کن. میگفت نوشته بعضی از این آقایان را با نوشته مثلاً فلان مقایسه کنی مثل روزنامه در فلان کتاب عمیق میماند. اما در عین حال این اعلم شناخته شده، علتش چیست؟ این فهم عرفی اوست. مردم میآیند مسأله میپرسند، از این آقا که سؤال میکنند یک جواب دلنشین میدهد، همان که آنها میفهمند و خودش. میبیند آن سؤال میکند یا میپیچاند، اگر این جور است فلان، یک احتمالات خلاف، که اصلاً توی ذهن آنها خطور نمیکند. حالا این جا ببینید، میگوید آقا این حدی که گفته «حتی یصل یده الی رکبتیه» این برای این است که حد را میخواهد بیان بکند، نه این که این موضوعیت دارد، شرط نماز است، اگر این کار را نکنی نمازت باطل میشود. از کجا این مطلب را میفهمد؟ کدام حسش به او این حرف را میزند که این مقصود است؟ این حس او که معمول و متعارف وقتی میخواهند حد را برای مردم بیان بکنند از همین راهها بیان میکنند، این جور میگویند.
میفرمایند که «فإعتباره طریقیٌ لا موضوعیٌ» که «یجب مراعاته من کل احد و إما السرّ فی ذکره» حصول ید به خصوصه این است که «أنّ الخطاب متوجهٌ الی المتعارف الذی» آن متعارفی که «یعرف مقدار الانحاء الی حد الرکوع فیه بوصول الید الی رکبه» مقدار انحناء تا حد رکوع در عرف به چیست؟ به وصول ید به رکبه است. خب این هم برای این که برای شما روشن بشود، به این بابی که در حامش آدرس داده است در مسائل مراجعه میفرمایید.
س: .....
ج: الا این جور جاها. اصل بر موضوعیت است، این اصل عقلایی و عرفی است دیگر. و در جاهایی که به ذهن عرف میآید که این از باب حد است، نه این که خودش دخالت داشته باشد. وصلی الله علی محمد وآل محمد.