لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا محمد و آله الطیّبین الطاهرین المعصومین، لاسیّما بقیۀ الله فی الأرضین اروحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف
بحث در مناقشاتی بود که بر دلیل ششم که اتّکاء به ظهور حال برای امضاء سیره بود وارد شد. دو مناقشه ذکر شده است فلذا آنجایی که دارد «بوجوه» باید تغییر کند. «یُمکن المناقشۀ فی هذا الدّلیل بوجوه» دو وجه بیشتر ذکر نشده است.
وجه اوّل مناقشه این بود که ما دلیلی نداریم بر اینکه ظهور حال مطلقا حجّت است، پس این کبری لا دلیل علیها که ظهور حال مطلقا حجّت باشد. درست است برای سکوت معصوم در مقابل این سیره یک ظهور حالی هست که قبول دارد، این ظهور حال منعقد است اما ظهور حال چون در مواردی که قطع آور نباشد محتاج به دلیل حجّیت میباشد و ما دلیلی بر حجّیت این ظواهر نداریم. بله ظواهر الفاظ روشن است که حجّت است و یا بعضی از ظواهری که ظهور ساز هستند آنها معتبرند اما در غیر از آن موارد ما دلیلی نداریم. این اصل اشکال بود با پیازداغهایی که داشت که دیروز خواندیم و آن حرفها زده شد.
س: ؟؟؟ آیا نمیشود ظاهر حالی هم که منشأ ظهور لفظی میشود را با ادله حجّیت شرعی ظهور الفاظ حجّت کرد؟ یعنی بگوییم چون شارع ظاهر الفاظ را به عنوان حجّت شرعی قبول دارد پس منشأ ظاهر حال متکلّم که ؟؟؟
ج: امام که حرفی نزده است، فرض این است که سکوت کرده است، کلامی نفرموده اند.
س: نه، اصل ظاهر حال، ما اگر بتوانیم اصل ظاهر حال را در آنجا حجّت کنیم و سرایتش بدهیم میگوییم تمام ظاهر حال با ؟؟؟ حجّت است.
ج: به چه دلیل؟ ظاهر حالی که ظهور لفظی درست میکند مسلّم است که حجّت است چون چارهای جز این نیست و راه دیگری ندارد، اما ظاهر حالی که ظهور لفظ درست نمیکند، آیا از این میتوانیم به آن تعدّی کنیم و بگوییم حالا که آنجا حجّت است پس همه جا حجّت است؟ آنجا راه حل دیگری نداریم.
س: یعنی اینکه از دلیل حجّیت ظهور الفاظ میتوانیم حجّیت ظهور حال متکلّم را در اینکه ؟؟؟ است را ثابت کنیم قبول میفرمایید؟ ؟؟؟ میفرمایید ظهور لفظ حجّت است اما ظهور حال متکلّم فی أنّه جادٌّ که منشأ این ظهور لفظ است آن را دلیل نداریم برایش؟
ج: نه، ولی چون ظهور را درست میکند ظهور را دلیل داریم. آن به درد میخورد به خاطر اینکه در پیدایش ظهور مؤثّر است.
س: دلیل بر حجّیت خودش نداریم؟ ؟؟؟
ج: نه دیگر خودش که دلیل حجّیت نمیخواهد.
س: عرض من این است که با همان روشی که در لاضرر رفتیم این را هم حجّت میکنیم.
ج: نمیتوانیم، وجهی نداریم، لزومی ندارد که شارع حکمش را جعل کند.
س: ؟؟؟
ج: عجب است، اینجا با آنجا تفاوت دارد.
س: وقتی خودِ موضوع را میپذیرد و میفرمایید ملازمه دارند ؟؟؟
ج: این ظهور حال یک امر تکوینی است برای کلام گوینده ظهور درست میکند، شارع میگوید ظهور کلام حجّت است، این ظهور کلام چطور درست میشود؟ به برکت یک امور تکوینیه درست میشود که ظهور حالش باشد که در مقام جدّ است، در مقام تمرین نیست، در مقام الغاء مطلب به دیگری است و در مقام جدّ است، اینها باعث میشد که برای کلام او ظهور درست بشود، این ظهور را شارع حجّت کند ملازمه ندارد با اینکه آنها را هم بگوید حجّت است چون کاری ندارد، لزومی ندارد، اما در آن موارد بله هر کجا که ملازمه باشد که اگر آن را نگوید معنا ندارد که این را بگوید، چون این بر اساس آن است و اگر ؟؟؟ قبول نداری که ضرر نیست این.
س: ایشان میفرمایند که آن ظهور حالی که منجر به ظهور لفظ میشود وقتی ظهور لفظ نزد شارع حجّت میشود آن ظهور حال را هم باید حجّت کرد.
ج: من هم دارم جواب همین را میدهم، فهمیدم، ایشان خودشان گفتند بله. این ظهور حال چه شده است؟ سبب تحقق ظهور شده است، ظهور را شارع میگوید حجّت است، چه لزومی دارد بگوییم آنها هم حجّت است؟ بگوییم نفس کشیدن هم حجّت است چون اگر نفس نمیکشیدیم اصلاً حرف نمیتوانستیم بزنیم.
س: ؟؟؟
ج: این چه ربطی دارد؟ اگر نفس نمیکشید نمیتوانست حرف بزند، پس بگوییم نفس کشیدن هم حجّت است. ضربان قلبت هم حجّت است چون اگر قلبت ایستاد نمیتوانی حرف بزنی! بله اینها مقدّمات و مبادی است که با آن کلام درست میشود ...
س: شباهتی که بین ظهور حال و آن اعتبار عقلائی حس میشود و آن هم این است که هر دو هم میتوانند کاشف باشند و هم میتوانند ؟؟؟ یعنی حجّیت او آنجا هم اعتبار عقلا وقتی حکم را میپذیریم لازمهاش را باید بپذیریم در اینجا هم منشأش هم توهّم میشود ؟؟؟
ج: توهّم بله (خنده حضّار)
ببینید، آنجا حرف بر سر این است که این اعتبار حق یک امر تکوینی نیست بلکه اعتبار عقلائی است، این اعتبار موجب میشود که صدق ضرر کند، اگر شارع اعتبارش را قبول ندارد صدق ضررش را قبول کند؟ پس از اینکه اینجا ضرر شامل این ضرر مولود آن امر اعتباری میشود و میگوید فلذا من این ضرر را وارد نمیکنم یعنی حکمی مثل ضرری جعل نمیکنم، عقلاء از این به دلالت التزام میفهمند که پس آن اعتبار عقلائیشان را قبول کرده است، آنجا این ملازمه است. اما در جایی که میگوید من ظهور کلام را حجت کردم که البته این ظهور کلام به حسب تکوین به یک امر اعتباری متعلّق نیست، ناشی از یک امر اعتباری نمیشود بلکه از یک امر واقعی میشود و آن این است که ظاهر وجنات این آدم این است که در مقام جد است، در مقام شوخی کردن و بذله گویی کردن نیست، و باز یک امر تکوینی دیگری داریم و آن اینکه حالا که در مقام بذله گویی نیست و در مقام جد است و میخواهد حرفی را منتقل کند اگر مرادش غیر از آن است که این الفاظ بر آن دلالت میکند که نقض غرض کرده و به هدفش نرسیده است پس به این برهان عقلی میفهمیم که این همینها را میخواهد بگوید و الا چطور در مقام تفهیم است؟ نقض فرضمان است و خلف فرضمان است که بگوییم در مقام تفهیم است، اینها را که دیگر لازم نیست شارع حجّت کند، دیگر ملازمهای ندارد، اینها یک امور تکوینی است که این ظهور را ساخته است، حالا شارع میگوید من این ظهور ساخته شده را حجّت میکنم اما در آنجا چون بر اساس آن امر اعتباری است. مثلاً در آنجا اینطور میگوییم، میگوییم شارع میگوید این متاعی را که شخص به واسطه معاطاۀ به دست آورده است اجازه نمیدهم که این را برداری، تصرّف در این بلاإذنش بکنی. اگر گفت این متاعی که فرض این است که با معاطاۀ به دست آوردید اجازه نمیدهم میشود بگویید معاطاۀ باطل است و این را اجازه نمیدهم؟ حتّی به آن مالک قبلی بگوید اجازه نمیدهم؟ اینجا نمیشود، اینجا باید گفت که پس معاطاۀ که یک وسیله انشاء بیعی است شارع این را قبول کرده است که این حرف را میزند، و الا نباید به مالک آن متاع بگوید حق ندارین این را برداری، چرا؟ چون اینجا آنکه لاضرر میگفتیم این است: میگفتیم این بر اساس آن امر اعتباری است، اگر لاضرر اینجا را گرفت میفهمیم آن اساس را قبول کرده است، نمیشود این را قبول کنیم و اساس را قبول نکنیم، فلذا میگفتیم از لاضرر میفهمیم که آن حقوق را قبول کرده است، میفهمیم که بیع معاطاتی را قبول کرده است. اگر شارع آمد گفت که به سبب فلان معامله متاعی که گرفتی، خانهای که گرفتی و فلان چیزی که به دست آوردهای دیگران حق ندارند این را بدون اذن تو چکار کنند، اگر این را فهمیدیم که شارع گفته است و به لاضرر فهمیدیم که این را شارع گفته است، پس میفهمیم که آن معامله را و لو دلیلی نداریم خودِ این به دلالت التزام میگوید پس این را قبول کرده است، چون یک امر تکوینی که نیست بلکه یک امر اعتباری است، آن را قبول نکنی که نمیشود این را بگویی، اما اینجا آن یک امر تکوینی است، ظهور حال، آن استدلال که منشأ میشود که ما بگوییم ظاهر کلامش این است بله لازم نیست که شارع بگوید من آنها را حجّت قرار دادم، شارع میگوید من این ظاهر را حجّت قرار دادم، چون این ظاهر یک چیزی است که تکویناً در خارج موجود شده است، حالا شارع میگوید این که موجود است و طریقیّت دارد به واقع و لو طریقیّتش ناقص است من این را قبول کردم، اینجا ملازمهای وجود ندارد پس آن بیان اینجا نمیآید.
س: ؟؟؟
ج: بله، دیروز گفتم، چون وقتی گفت ظهور حال حجّت نیست میخواهد بگوید خیال نکن حالا به طور کلّی این استثناء ندارد استثنائاتی دارد، برای اینکه شما خیال نکنی که هیچ کجا حجّت نیست میگوید این یک استثنائاتی دارد و یک مواردی دارد که حجّت است.
حالا جواب این اشکال چه شد که خلاصه دیروز را گفتیم:
جواب این اشکال این شد که ما احتیاج به چنین کبرای کلّیای نداریم قبول، نمیتوانیم بگوییم ظهور حال همه جا حجّت است، مطلقا حجّت است، اگر یک کسی را دیدید که یک متاعی را برداشت و تا ما را دید رنگش زرد شد ظاهر حالش این است که این یا غصب اس یا دزدی و یا هر چیزی ولی این ظاهر حال حجّت نیست، نمیتوانیم ؟؟؟ ما به این احتیاج نداریم بلکه به این احتیاج داریم که بگوییم ظهور حال در این مورد خاصها که در مقابل اینکه کاری را انجام میدهند و این هم مبیّن شریعت است و وظیفهاش این است که تبیین شریعت کند در عین حال سکوت کرد این ظهور حالها را بگوییم حجّت است و لو اینکه ظهور حالهای دیگر حجّت نباشد، ما به این نیاز داریم و آیا نمیتوانیم بگوییم این ظهور حالها حجّت است؟ ممکن است بگوییم میتوان گفت که این ظهور حالها حجّت است به بیاناتی که خواهیم گفت.
«لا حاجۀ لنا لإثبات المطلوب» که مطلوب ما چه بود؟ حجّیت سیرههایی بود که امام در مرآ و منظرش بوده و سکوت فرموده است. «إلی حجیۀ ظهور الحال به نحو کلّی» در همه جا «بل یکفی حجّیته» یعنی حجّیت ظهور حال «فی مثل المقام بخصوصیّته» در مثل مقام به واسطه آن خصوصیّتی که دارد که آن خصوصیّت عبارت است از چه؟ این من بیانیه است «من کون السّیرۀ بمرأی من المعصوم علیه السلام المسئول عن تبلیغ الأحکام و أدائها» معصومی که مسئول است از تبلیغ نمودن احکام و اداء آن احکام و رساندن آن احکام به مردم. این چنین شخصی اگر سکوت کرد و ظاهر حالش نزد مردم این است که قبول دارد این ظهور حال حجّت است و لو ظهور حالهای دیگر حجّت نباشد.
« و لا ریب فی قیام السّیرۀ العقلائیۀ علی حم سکوته علی الإمضاء، نظیر: ما إذا ذکر فتاوی المفتی بمحضر المفتی و سکت (آن مفتی) مع التفاته و عدم وجود المانع عن إظهار الواقع» منبری بالای منبر دارد میگوید فتوای آقا این است و آن مرجع تقلید هم نشسته است، فتوای آقا این است که مثلاً در فلان جا سجده سهو واجب است و آن آقا هم دارد گوش میکند و هیچ مانعی هم نیست از اینکه بفرماید اگر قبول ندارد بگوید نه، هیچ نگفت، همه مردم میگویند بله آقا نشسته بود، اگر کسی گفت که این مسأله را اشتباه گفت میگوییم بی خود میگویی آقا خودش نشسته بود و حرف نزد، قطعاً این ظهور حال وجود دارد و مردم میگویند که از همین کشف میکنیم که فتوای آن مفتی هم همین است.
«نعم» پس در اینکه در اینجا مسلّم سیره است و برداشت مردم این است از این ظهور حال این است که او امضاء کرده است در این اشکال نیست، بله یک اشکال در اینجا هست:
«نعم لا مجال لتتمیم الاستدلال به این سیره در مقام» چرا؟ «لإنّ الکلام فی إثبات حجّیۀ سیرهم بالظهور الحالی» چون ما الان سخن این را میگوییم میخواهیم اثبات حجّیت سیره عقلاء را بکنیم به سبب ظهور حالی، شما با همین ظهور حالی که داریم بحث میکنیم که حجّت است یا حجّت نیست میخواهیم چه چیزی را حجّت کنیم؟ میخواهیم این سیره خاص را حجّت کنیم، این دور میشود، برای اینکه این سیره آنها، سیره عقلاء بر اینکه میگویند سکوت این کاشف از امضائش است این توقّف دارد بر حجّیت ظهور حال، حجّیت ظهور حال را هم که از همین میخواهید به دست بیاورید، این میشود دور، این درست است. اما ممکن است ما بگوییم «و یمکن تتمیم الاستدلال» به یک صورتی که مبتلای به این دور نشود، «و یمکن تتمیم الاستدلال هنا» در این مورد که ظهور حالی در مقابل چنین چیزی باشد نه همه جا و نه همه ظهور حالها «هنا بأنّ الظهور المبحوث عنه من الظّهورات القویّۀ الموجبۀ للقطع» عقلاء اینجا یقین پیدا میکنند و حجّت یقین هم که ذاتی است، ما به سیره نمیخواهیم این ظهور حال را درست کنیم، میگوییم این ظهور حال چون موجب قطع میشود، واقعاً موجب قطع میشود برای انسان، گفتم مرجع تقلید اگر نشسته باشد مسأله گو هم دارد مسأله میگوید و میگوید فتوای آقا این است و آن مجتهد هم هیچ نگوید با اینکه دارد گوش میکند این حرفها را، انسان یقین پیدا نمیکند که این حرف مسأله گو درست است؟ که دارد میگوید فتوای آقا ... یقین پیدا میکنیم. حالا در یک جامعه هم همینطور است، یک سیرهای است در مرآ و منظر معصوم. مثلاً امام علیه السلام در جایی است که میبیند وقتی کسی میمیرد سوّم برایش میگیرند، چهلم برایش میگیرند، سال برایش میگیرند، ختم میگیرند و هیچ نمیگوید هیچ مانعی هم از اینکه بفرماید این کار را نکنید نیست، آیا از این نمیفهمیم که این حرام نیست؟ این ممنوع نیست؟ این اشکال ندارد؟ میفهمیم، وقتی چنین سیرهای هست و امام هم هیچ نمیفرمایند.
یا سیره مردم این است که در مسجد که میآیند تکیه میدهند، چهارزانو مینشینند، لم میدهند، این سیره در مرآ و منظر معصوم هم میباشد، هیچ نگفت با اینکه هیچ مانعی هم نداشت، نه تقیهای بود و نه چیزی بود، آیا یقین پیدا نمیکنیم؟ اگر بود میگفتند دیگر. پس خیلی جاها اینطور این مطلب قویای است که موجب یقین و قطع میشود. پس احتیاج نداریم به اینکه بگوییم این ظهور حال بما أنّه ظنّیٌ ... نه میگوییم قطع آور است این جاها.
س: ؟؟؟
ج: باید توجّه بدهیم که این سیرهها که اینچنینی است خیلی جاها موجب قطع میشود. یا یک جاهایی ممکن است موجب قطع نشود، جا به جا فرق میکند.
«أو الاطمئنان» یا موجب اطمینان بشود. اطمینان البته دلیل حجّیت میخواهد چون حجّیت اطمینان که ذاتی نیست و احتمال خلاف در اطمینان هست، آن وقت باز به چه چیزی میخواهید حجیّت اطمینان را درست کنید؟ اگر حجّیت اطمینان را به سیره عقلاء درست کنید و اینکه شارع ظاهر حالش این است که قبول دارد باز اشکال دور لازم میآید، اما سیره عقلاء را ما از یک راه دیگر میتوانیم حجّت کنیم و آن اینکه گفته میشود که واژه علم در معنای عرفی و لغویاش شامل اطمینان هم میشود، نه فقط آنکه قطع صد در صد است که احتمال خلافش به طور قاطع نیست، نه در جایی که انسان اطمینان دارد آنجا را هم علم گفته میشود.
مثلاً میگوید شما که اینجا نشستهای علم دارید که این سقف پایین نمیآید؟ میگویید بله، این علم آن علم صد درصد نیست اما یک اطمینان بسیار بالایی است که انسان اعتناء به احتمال خلاف نمیکند.
آقا هواپیما سوار میشوید یا اصلاً ماشین سوار میشوید، شاید راننده سکته کنند، شاید خلبانها هم خودش و هم کمک خلبانها آن بالا سکته کنند پس سوار هواپیما نشویم. بله یقین به آن معنا که بگوییم مستحیل است و نمیشود خلاف این اصلاً تحقق نمیتواند بپذیرد، اینطور که نیست که اسمش قطع است، اما هم میگویند میدانیم. این اطمینانها را فرموده اند جزء واژه علم شامل این حد از اطمینانها هم میشود پس هم شامل علم صد در صدی میشود و هم شامل این میشود.
ادله کتاب و سنّت که فرموده است وقتی میدانی فلان و... اینها را فرموده است پس شامل این میشود.
«أو بأنّه حجّۀ عند العقلاء» راه سوّم، جایی که نه قطع باشد و نه اطمینان باشد، یا از این دو دلیل غمض عین کنیم، یک راه سوّم هم داریم برای اینکه بگوییم این ظهور حال حجّت است و آن اینکه:
همانطور که گفتیم این ظهور حال به حدّی قوی است که انسانها اصلاً به ذهنشان نمیآید که شاید این ظهور حال را نشود به آن اعتماد کرد، یک غفلتی است که اصلاً در ذهن کسی نمیآید که شاید این اشکال داشته باشد. بله یک طلبهای یک فاضلی چیزی حالا شک میکند اما در ذهن عموم مردم این نمیآید، این از جاهایی است که اگر شارع قبول ندارد باید بگوید و الا اغراء به جهل است و این اغراء هم قبیح است پس از این راه که سکوت شارع در اینجا اغراء به جهل میشود، مثل آن مثالهایی که میزدیم و میگفتیم که مثلاً شارع میگوید برای فلان عمل یک مُد طعام بده، گفتیم مردم میروند چه میکنند؟ مردم میروند یک مد طعام از عطاری میخرند و میدهند و حال اینکه اگر بخواهید دقّت عقلی بکنید این اگر آن خاکهایی که همراهش است و آن سنگهای ریز و خاک و خاشاکی که همراهش است اینها را جدا کنید یک گرم دو گرم ممکن است از یک مُد کمتر بشود، چنین چیزی اصلاً به ذهن کسی نمیرسد. غفلت عمومی اصلاً وجود دارد نسبت به این جهت، در اینجا شارع اگر تنبیه نکرد معلوم میشود این را قبول دارد به جای مُد، این غیر فرد را به جای فرد قبول دارد.
یا در مثال رنگ گفتیم که رنگ، لباسش خونی شده است میشوید سرخ است هنوز، هنوز رنگ دارد میگوید پاک است، برهان میگوید پاک نیست، برهان میگوید انتقال عرض من موضوعٍ إلی موضوع آخر محال است، چطور این رنگ از دم برخاسته و روی پیراهن نشسته است، این محال است، حالا که رنگ هست معلوم میشود که خون هم هست، برهان این را میگوید اما غفلت عمومی وجود دارد و مردم چنین حرفی نمیزنند و شارع هم هیچ نمیگوید، پس معلوم میشود که اینجا این فرد با اینکه فرد واقعی است اما قبول دارد که آن حکم واقعی روی آن نباشد و تخصیص زده است به آن، پس یک جا لافرد را فرد قبول میکند و یک جا فرد را لافرد قبول میکند، لافرد را فرد و فرد را لافرد. اینجاها به چه چیزی ما میفهمیم به همین سکوت شارع، اینجا هم همینطور.
س: در اطمینان هم غفلتی وجود دارد، اطمینان خودش علّتش چیست؟؟؟
ج: گفتیم ادله علم
س: نه نه آن را عرض نمیکنم، فرق بین سوّم و دوّم را میگویم، ؟؟؟
ج: نه کار نداریم برایشان اطمینان حاصل میشود یا نمیشود، کسی که غافل است اطمینان هم حاصل نمیشود، به حیث اینکه اطمینان برایش حاصل شده است کار نداریم، به حیث اینکه اینها روی جهل عادیشان یک کاری را میکنند، اصلاً حواسشان نیست که اطمینان باشد یا اطمینان نباشد، در زندگی عادیشان ؟؟؟
می فرماید «أو بأنّه حجّۀ عند العقلاء» بأن آن سکوت و آن ظهور حالی حجّت است نزد عقلاء «مع عدم احتمالهم لمخالفۀ الشّارع المقدّس» لِآن عقلاء در آن امر که شارع بگوید این ظهور حالی حجّت نیست «فیکون سکوته علی ظهور حاله فی القبول» پس میباشد سکوت شارع، این علی به معنای مع است به جای علی بردارید و مع بذارید بهتر است «فیکون سکوت الشّارع مع ظهور حال شارع» در قبول آن سیره «موجباً لإغرائهم بالجهل» این سکوت موجب اغراء به جهل میشود، این سکوت شارع موجب اغراء به جهل مردم میشود. «و لو بالنّسبۀ إلی وظائفهم الظّاهریۀ» و لو اینکه این اغراء به جهل نسبت به وظائف ظاهری باشد.
مثلاً اگر شارع میگوید وقتی واقع را نمیدانید باید احتیاط کنید و اینها دارند ترک میکنند، مثلاً شارع میگوید اگر حکم واقعی برایتان روشن نیست شما باید چه کنید؟ حکم ظاهری تان این است که باید احتیاط کنید، اینها دارند ترک میکنند پس بنابراین شارع اگر اینجا سکوت کند، اگر حکم واقعیاش غیر از این است نسبت به آن حکم واقعی اغراء به جهل کرده است، اگر حکم ظاهریاش هم غیر از این است نسبت به حکم ظاهری هم اغراء به جهل کرده است، «و هو قبیحٌ عقلاً» اغراء به جهل عقلاً قبیح است و از شارع سر نمیزند.
س: ظهور حال شارع از کجا فهمیده میشود؟؟؟
ج: گفتیم دیگر، این را که توضیح دادیم و گفتیم وقتی مردم یک کاری را انجام میدهند و در مرآ و منظر شارع است و شارع سکوت میکند که ظاهر حال شارع این نیست که این را قبول دارد؟ مرجع تقلیدی نشسته است و منبری میگوید فتوای آقا این است و حرف نمیزند ظاهر حال آقا این نیست که قبول دارد؟ این ظاهر حال همان است که توضیح میدادیم، چیز جدیدی که نمیگوییم، همان ظاهر حالی است که داشتیم میگفتیم.
س: ؟؟؟
ج: نه اغراء به جهل غیر از نقض غرض است.
س: یعنی یک دلیل جدیدی است که ؟؟؟
ج: بله، این دلیل را اینجا نیاورده اند در آن الرّاعد یکی از دلایلی که ممکن است به آن استناد بشود برای حجّیت سیره اغراء به جهل است، چون هفده هجده تا دلیل است که مهم است اما یکی از ادله اغراء به جهل گفته میشود. اغراء به جهل خودش اشکال دارد، چون اغراء به جهل سخن دارد که من وارد آن بحثهایش نمیخواهم بشوم.
«و أمّا الاستشهاد علی نفی اعتبار الظّهور الحالی بما تقدّم» در وقتی که میخواستیم این دلیل ششم را تأیید کنیم و تثبیت کنیم یک استشهاد کردیم و گفتیم یؤیّد اینکه ظهور حال –آن آقایی که مناقشه میکرد میگفت یؤیّد- اینکه ظهور حال معتبر نیست و دلیل نیست بر امضاء این است که ما میبینیم یک سیرههایی در ازمنه ائمه بوده است ائمه متقدّم تا ائمه متأخّر و ائمه آمده اند ردع کرده اند اما ائمه متقدّم ردع نکرده اند، گفت این شاهد بر این است که ظهور حال کاشف از امضاء نیست و الا چطور میشود گفت که ائمه قبل امضاء کرده اند و حکم الهی این بوده است و حالا به واسطه ائمه بعد نسخ میشود؟! میگوید این حرف درست نیست، چرا؟ برای اینکه شاید ائمه قبل از چه باب نهی نفرمودند؟ از باب تدریجیّت احکام نهی نفرمودند.
می فرماید که: «و أمّا الاستشهاد علی نفی اعتبار الظّهور الحالی بما تقدّم» به آن چیزی که گذشت و آن چیز عبارت بود از «خلوّ روایات منقوله عن الأئمۀ المتقدّمین علیهم السلام عن الرّدع عن بعض الارتکازات الّتی ورد الرّدع عنها من الأئمۀ المتأخّرین علیهم السلام» بعضی از ارتکازاتی که ائمه متأخر ردع کرده اند آن قبلیها ردع نکرده اند. «فهو غیر تامّ» چرا؟ «بملاحظۀ کون بیان الأحکام تدریجیّاً» شاید به خاطر اینکه بیان احکام تدریجی است «و لو سلّم کون جمیع تلک الأخبار رادعۀ عن السّیر العقلائیۀ» اگرچه بپذیریم تمام روایاتی که ائمه متأخر میگویند رادع از سیره است، این را بپذیریم اما ائمه قبل چرا این رادع را نیاوردند؟ چون احکام تدریجی است، حالا اینجا شما یک اشکالی جا دارد بگویید. اینجا یک اشکال واردی جا دارد بگویید.
س: ؟؟؟
ج: نه هیچ قاعدهای ندارد، ما نمیدانیم، دست ما که نیست قاعده.
س: ؟؟؟
ج: اشکالی که شما باید اینجا بکنید این است که اگر مسأله تدرجیّت احکام مبرّر این شده است که ائمه قبل نگویند شاید این ائمه بعد هم اگر نگفتند تدریجیّت احکام است و گذاشته اند که امام زمان بیاید و بگوید، درست؟ این اشکال بسته به ظاهر وارد میشود، اگر ائمه قبل به خاطر مصلحت تدریجیّت احکام نگفته اند آن بعدیها هم ممکن است نگویند به خاطر مصلحت تدریجیّت احکام گذاشته اند امام زمان علیه السلام بیاید بگوید.
این اشکال به حسب ظاهر ممکن است به ذهن بیاید اما این اشکال وارد نیست. اینجا میخواهیم بگوییم که آن استدلال بود که میخواست بگوید اگر این نسخ میشود و نسخ هم که در زمان نیست، میگوید نه ممکن است به خاطر این جهت نگفتند اما این منافات ندارد با حرفی که میگوییم ظهور حال –حالا بعداً در مقام توضیح بعد میآید- این منافات ندارد با اینکه بگوییم ظهور حال پیدا میشود و این ظهور حال حجّت است، پس برهان نمیتوانیم اقامه کنیم که بگوییم بله، اما میتوانیم بگوییم همیشه در ظهور حالها احتمال خلاف وجود دارد اما احتمال خلاف منافاتی با تحقق ظهور ندارد. حالا توضیحش ان شاء الله در مناقشه بعد میآید.
«المناقشۀ الثّانیۀ»
مناقشه ثانیه چیست؟ در این مناقشه اوّل ظهور حال را میپذیرفتیم، میگفتیم ما الدّلیل برای حجّیت این ظهور حال. در مناقشه ثانیه میگوید اصلاً ظهور حال را قبول نداریم، اصلاً ظهور حال نیست، چرا؟
می گوید ظهور حال اگر توجّه کنیم به اینکه ائمه علیهم السلام بر اثر مصالحی ممکن است احکام واقعی و ظاهری را بیان نکنند و تأخیر بیاندازند لمصلحۀ تأخیر، بعد از این چه ظهور حالی برای آنها پیدا میشود؟ با توجّه به این اصلاً ظهور حال برای آنها منعقد نمیشود.
مثل اینکه فرض کنید اگر میدانیم مرجع تقلیدی فهمیدیم که یک مانعی دارد از اینکه در مجلس علنی این حرف را بزند، این نشسته است و گوش میکند اما حرف نمیزند. برای ما که میدانیم اینچنین است ظهور حال پیدا نمیکند. پس اینجا هم میگوییم مصلحت تدریج باعث میشود که برای سکوت ائمه ظهور حال پیدا نشود.
بنابراین اشکال اوّل اشکال در کبری بود که آیا ظهور حال حجّت است ام لا میگفت نه، جواب دادیم.
این اشکال به صغری میکند و میگوید اصلاً ظهور حال کجا بود؟ برای ائمه ظهور حال برای این چیزها پیدا نمیشود، اشکال این است. حالا ببینیم از این جواب میتوانیم بدهیم یا نه.
«المناقشۀ الثّانیۀ: عدم انعقاد ظهور الحال فی مثل المقام» در مثل اینجا، در مجتهد و آنها بله ممکن است آنها چون مصلحت تدریجیّت احکام ندارند، او باید بگوید، اما در مثل مقام که مصلحت تدریجیت احکام است شاید ...
«قد یناقش فی هذا الدّلیل أیضاً» یعنی علاوه بر اشکال قبلی «بإنه لا ینعقد ظهور الحال فی مثل المقام؛ إذ أوّلاً : إنّ بیان الأحکام تدریجیٌّ» اصلاً بیان احکام تدریجی است، «و لعلّه تُرِک الردع عن بعض سیرهم إلی عصر الحجّۀ علیه السلام» و شاید طرح گردیده شده است ردع از بعضی از سیر عقلائیه تا عصر حجّت سلام الله علیه. یعنی واگذار شده است کنار گذاشته شده است ردع از بعض از سیر عقلائیه تا زمان ظهور حجّت سلام الله علیه، شاید اینطور باشد. «و ثانیاً: یحتمل أن یکون هناک مانع عن إظهار الحق من رعایۀ مصلحۀ أقوی أو عدم بسط الید أو اللسان» شاید یک مصلحت أقوایی در کار بوده است ما نمیدانیم. الان ما میدانیم مصلحت اینکه حضرت بقیۀ الله أرواحنا فداء غائب است چیست؟ ما نمیدانیم. اصلاً تحلیلش برای ما مشکل است، چه مصلحتی دارد؟ این همه ظلم دارد میشود اما خدای متعال اجازه ظهور این بزرگوار را نمیدهند، چه مصلحتی در این است؟ ما نمیدانیم اما میدانیم که هست. برهان اجمالی داریم که هست و عقول ما ناقص است از درک او، اما هست. در اینجا هم پیغمبر است، امام است، شاید سکوت کرده است یک مصلحتی است، پس ظهور حال پیدا کرد.
یا بسط ید یا بسط لسان نداشتند، در زمان خلفای جور بوده اند شاید نمیشده مطلبی را بفرمایند، مخالف با علمای عامه مثلاً بوده، یا فلان... که نمیتوانستند، شاید از این جهت نفرمودند.
س: ؟؟؟
ج: چرا؟ حجّیت ظواهر دلیل داریم، آنجا ظاهری را داریم اما اینجا میخواهیم بگوییم اصلاً ظهور حال نداریم. میگوییم با توجه به این اصلاً پیدا نمیشود ظهور، اشکال این است شما باید این را دفع کنید. میگوید با توجّه به این مسائل ظهور حال برای این شخص پیدا نمیشود. مثل ظرف تقیّه، ظهور حال در ظرف تقیّه پیدا میشود؟ امام علیه السلام در میان یک عدّه سنّی هستند و آنها هم دارند یک کاری میکنند و امام حرفی نمیزنند این ظهور حال امام این است که این را قبول دارد؟ نه، چرا؟
س: ؟؟؟
ج: همین، حالا اگر احتمال میدهیم که حضرات معصومین علیهم السلام برای مصلحت تدریجیّت احکام حرف نمیزنند، الان بنا نیست گفته بشود، یا به خاطر اینکه بسط ید و بسط لسان ندارند به خاطر این نمیگویند، چه ظهور حالی پیدا میشود، این اشکال است، حالا ببینیم جواب چیست؟
«الجواب: عدم المانع عن انعقاد الظهور فی مثل المقام. و یجاب عن هذه المناقشۀ بأنّ ما ذکر من الإحتمالات لا یکون مانعاً من انعقاد ظهور الحال بعد کونها غیر معتنیً بها عقلائیّاً» ظهور حال را چه چیز جلویش را میگیرد؟ احتمالاتی که خیلی قوی باشد و الا ظهور حال مثل ظهور لفظ است، احتمال میدهیم شاید یک قرینهای بوده که یادش رفته است بگوید. متکلّمی گفته است أکرم کلّ عالم، احتمال میدهیم حواسش نبوده است بگوید العدول، این ظهور حال که منافاتی با این احتمال ندارد.
س: ؟؟؟
ج: ؟؟؟ آسمان که به زمین نمیآید و زمین که به آسمان نمیرود، علم که نمیآورد، شما احتمال دارید میدهید، با اینکه احتمال میدهی و احتمالش هم عقلائی است اما میگویند ظاهر این است که ان شاء الله غفلت نکرده است. با اینکه انسان خیلی وقتها غفلت میکند اما چون معمولاً غفلت نمیکند «الظنّ یلحق الشیء بالأعمّ الأغلب» به احتمال اینکه شاید غفلت کرده باشد اعتناء نمیکنند و ظهور حال پیدا میشود.
پس یک سری چیزها هست که احتمالش وجود دارد اما عقلاء میگویند «الغی احتمال الخلاف» فلذا میشود ظهور، در مقابل نص، نص این است که اصلاً احتمال خلاف نمیدهی، احتیاج به ؟؟؟ عدم قرینه و فلان ندارد، اصالۀ عدم القرینه و اینها که نص درست نمیکند، نص آن جایی است که یقین داری قرینه نیست، اصلاً احتمال خلاف نمیدهی، آن نص است، آن صریح است، آن صراحت است. اما ظهور برای کجا است؟ احتمال خلافش را هم میدهید فلذا ظن است، این ظن ولی حجّت است، این ظهور درست میشود، این ظهور حال هست، این ظهور حال وجود دارد و هست، اینجا هم همینطور است، یعنی این مصلحت تدریجی در ذهن عقلاء که نیست، شما در مدرسه یاد گرفتید، تا به حال که نیامده بودید طلبه بشوید و مدرسه و بحث اصول بکنید اصلاً چنین چیزی در ذهنتان بود؟
س: ؟؟؟
ج: عاقل بودید اما اینجا چیزهایی است مثل فلاسفه، در ذهن فلاسفه یک چیزهایی هست که در ذهن ما نیست. وقتی انسان در آن حوزه علم واقع میشود آن دقائق را میبیند یک احتمالاتی در ذهنش منقدح میشود. فلذا است که گفته اند که خواندن علوم عقلی برای همه روا نیست، چرا؟ انسانهایی که ذهنشان یک حالت شکّاکیت دارند یا آن قوّت آنچنانی را ندارند که هر احتمالی پیدا میشود بتوانند با برهان دفعش کنند، آنها آنجا مضالّ اقدام است برایشان، به خاطر دقایقی که آنجا هست و مو را از ماست کشیده اند که آنجا وجود دارد دائماً احتمالات عقلی نیشغولی در ذهنش میآید و این هم توانایی دفعش را ندارد و عقائدش متزلزل میشود. اما یک کسی که قوی است و هر احتمالی که باشد اینها را رد میکند و برایشان جواب دارد.... فلذا کسی مثل بوعلی گفته است اینها را به هر کسی نگویید. این به خاطر همین است که وقتی ....
حالا اینجا هم همینطور است، ما در مدرسه میگوییم بله یک مصالحی ممکن است بوده باشد، بله احتمال عقلیاش وجود دارد اما مردم میگویند امام صادق نشسته بود و ما این کار را میکردیم و حرفی نزد، معلوم میشود که قبول دارد، معلوم میشود که حرام نیست، امام صادق در مدینه زندگی میکنند، مردم سوّم میگیرند، چلّه میگیرند و سال میگیرند برای مردههایشان و حرفی نمیزند، شاید یک مصلحتی بوده است، نه اینها را ما میگوییم در مدرسه، عقلاء عالم میگویند ظاهر حالش این است.
بنابراین ظهور حال درست میشود و ظهور حال منافاتی با چنین احتمالاتی که معتنابه نیست عند العقلاء ندارد، اصلاً ظهور لفظ هم همین است، غیر از صراحت است دیگر، ظهور در مقابل صراحت است، آنجا در ظهورات احتمال خلاف هم میدهیم، اگر گفت که «أسجد سجدتی السّهو» ما احتمال میدهیم که مستحب باشد اما ظهورش در وجوب است، اما احتمال استحباب هم که هست.
س: ؟؟؟
ج: اگر بیایید خرابش کنید بله، اما آن را که خراب نکرده است امام صادق، او گفته است آقا بیاید، پس این برهان نقض غرض و برهان اغراء به جهل و اینها میآید.
س: ؟؟؟
ج: آقای عزیز میگویم عرف عام که به این چیزها توجّه ندارد این علم برایش پیدا میشود، این کشف حال برایش پیدا میشود یا نمیشود؟ این را جواب بدهید، میشود یا نمیشود؟
س: ؟؟؟
ج: میشود؟ اگر امام اینجا که غفلت عمومی وجود دارد حرف نزند اغراء به جهل میشود یا نمیشود؟ میشود، پس بنابراین در این صورت اینچنین است.
س: ؟؟؟
ج: بله آنجا هم که گفتیم فلذا آن مُد را هم که گفتیم میگوید فلذا چطور شده است که الماس را که میکشید یک کاغذ اگر آن طرف است یک کاغذ هم این طرف میگذاری به اندازه آن، حواست نیست؟ میگویند بله آنجا حواسشان نیست، آنجا چون خیلی دقیق است حواسشان هست، الماس که میخواهد بکشد، طلا که میخواهد بکشد حواسشان هست، اما در اینجا اصلاً حواسشان نیست، در این فکرها نمیروند فلذا است که اینجا میگوییم شارع باید دفع بکند، نگویید آقا بله حواسشان ... آنجا چطور ؟! بله منافاتی با هم ندارد، اینجا هم همینطور است، مردم اگر ؟؟؟ این حرفها را در آنها ترویج کنید و بگویید و میگفتید که مصالحی شاید باشد و مصلحت تدریجیّت احکام شاید باشد و ... آنها هم میکردی مثل یک طلبه حوزوی بله آنها هم شک میکردند و میگفتیم معلوم نیست ظهور حال پیدا بشود اما فرض این است که این چیزها نیست برای مردم، چون این چیزها برای مردم نیست قهراً این ظهور حال برایشان منعقد میشود، حالا که شد امام اگر سکوت کرد معلوم میشود که این را قبول دارد و الا این اغراء به جهل میشود.
س: ؟؟؟
ج: نه از این درست نمیشود.
س: ؟؟؟
ج: نه، از این درست میشود که اوّلاً خودشان فرمودند و بعد هم میبینید مطلقات کتاب را پیامبر خیلیهایش را نفرموده است تدریجاً بیان فرموده اند، از این میفهمیم که مصلحت تدریجیّت احکام وجود دارد.
س: ؟؟؟
ج: بله آن ظهور حال لفظ است، درست است، به الفاظشان، آن ظهور حالی است که لفظ درست میکند اما اینجا ظهور حال در این است که این سیره را قبول دارد و امضاء کرده است.
س: ؟؟؟
ج: نه، آنهایی که نتوانستند عوض کنند آنها برای سنّیها بود از موضوع خارج است. موضوع جایی است که میدانیم موارد دیگر مثل تقیّه و مثل ؟؟؟ وجود ندارد، آنجا را داریم بحث میکنیم، مثل مثالهایی که زدیم. اما یک چیزی دأب آنها بوده است و امام ساکت میشود، معلوم میشود که اینجا برای تقیّه است، اینجا بله سکوت امام ظهور ندارد چون مسأله ... جاهایی که مسائلی است که نه تقیّه روی آن نیست ...
س: ؟؟؟
ج : نه همه آنها اینطور نیست.
س: ؟؟؟
ج: بله بت پرستی باز یک چیز دیگری است ...
س: ؟؟؟
ج: بابا آن همین تقیه است دیگر مگر حضرت ابراهیم را چکار کردند؟ آنها تقیه است، اگر سکوت کرده است ممکن است برای تقیّه سکوت کرده اند.
س: ؟؟؟
ج: نه همه سیَر این نیست، بابا مثال زدم هفته میگیرند و سال میگیرند و اینها امام صادق حرفی نزده است، چه تقیّهای است؟ به مردم بفرماید، لا اقل به شیعیان بفرمایند.
س: ؟؟؟
ج: همه نمیگویند، چند نفر میگویند بقیه مردم به حرف مراجع دارند گوش میکنند، جانشان را دادند، مالشان را داده اند انقلاب کرده اند و همه چیز را داده اند به حرف آقایان دادند. نمیدانم سنّ شما میخورد به آن موقع یا نه، بازار بستن، مغازه بستن برای کسی که چک دارد و سفته دارد و بدهکاری و طلبکاری دارد پدر در میآورد، ما همین قم بودیم مراجع میگفتند مغازهها را تعطیل کنید بازار و خیابان را همه را تعطیل میکردند.
س: ؟؟؟
ج: مگه همه عقلا در آنها هستند، پس به اینها که میتوانند بگویند و ردع کنند، بعداً هم خواهیم گفت که این ردعها برای کیست؟ برای همینها است که گوش به حرف میکنند. پس عقلائی که متشرّعه هستند به اینها که میتواند بگوید ولی نفرموده است پس معلوم میشود که قبول دارد.
می فرماید که «و یجاب عن هذه المناقشۀ بأنّ ما ذکر من الاحتمالات (اینها) لا یکون مانعاً من انعقاد ظهور الحال بعد کون (این احتمالات) غیر معتنیً بها عقلائیاً» یک احتمالاتی است که اعتناء عقلائی به آنها نمیشود مثل اینکه لعلّ یادش رفته است قیدش را بگوید در الفاظ، لعلّ که برهان نداریم که بگوییم نه، اما ظاهر حال این است که نه «و لا أقلّ من الظهور الکاشف عن الوظیفۀ الفعلیۀ» و لا اقلّ یعنی کمتر از این نیست، این ظهوری پیدا میشود بر این سکوت این شارع که کاشف از وظیفه فعلیه است یعنی الان فعلاً وظیفه مردم همین است اگر حکم واقعی هم این نباشد این مردمی که الان دارند این کار را میکنند وظیفه فعلیشان همین است و لو اینکه حکم واقعی غیر از این باشد، یعنی وظیفه ظاهریشان شرعاً همین است.
«فتحصّل ممّا ذکرنا: أنّ الاستدلال بالظّهور الحالی تامٌّ بالنّسبۀ إلی السّیَر» یک العامّ اینجا بگذارید «تامٌّ بالنّسبۀ إلی السّیر العامّۀ المعاصرۀ للمعصوم علیه السلام» سیرههای عامّه همگانی که فقط اختصاص ندارد به ؟؟؟ در بین همه مردم چه مسلمان و چه غیر مسلمان، چه شیعه و چه غیر شیعه
س: ؟؟؟
ج: بگذارید کلاممان تمام بشود.
سیره عامّه پس چطور است؟ هر کجا سیره عامّه بود –که قهراً وقتی سیره عامّه شد آن آدمها هم داخلش هستند- هر چه سیره عامّه شد ما میتوانیم بگوییم حجّت است، اما اگر سیره خاصّه بود باید دو چیز را احراز کنیم. عامّه که شد آن چیز خود به خود در آن محرز است اما خاصّه اگر شد فقیه بخواهد به آن استناد کند باید زحمت بکشد و دو چیز را احراز کند، که میگوییم.
پس میفرماید «تامٌّ بالنّسبۀ إلی السّیر العامّۀ المعاصرۀ للمعصوم علیه السلام و المستحدثه» آن سیرهایی که نو پیدا شده است «المعلوم حدوثها عادیاً بظهور أمارات تحقّقها» که حدوث آنها در آینده برای امام معلوم بوده است به خاطر ظهور امارات تحقّقش، مثل چه؟ مثل تقلید از علمایی که اجتهاداتشان مثل اجتهادات علماء قبل نیست، خیلی حدسی است، الان اجتهادات علماء ما با علماء قبل خیلی تفاوت میکند، آنها انقدر حدس و اینها لازم نبود بزنند چون معاصر بودند و خیلی چیزها برایشان معلوم بود و همه اینها روشن بوده است الان یک اصولی داریم که پر از حدس است و اجتهاد شده است یک فنّ خیلی مغلق و عمیقی، حالا یک کسی بیاید بگوید زمان معصوم اینها به مجتهدین مراجعه میکردند، درست است، حتی زمان پیغمبر هم شاید بعضی ادلّه هست که بعضی را فرستادند مثلاً برای یمن از آنها تقلید کنند. اما الان چه؟ این سیره به چه دلیل حجّت است؟ قبلاً گفتیم که اماراتی یک زمان اینطوری پیدا میشود از آن وقت معلوم است، به خصوص برای ائمه متأخّر که میفرمودند یک زمانی اینطور خواهد آمد شما به این کتب نیاز دارید، این روایات را ضبط کنید، بنویسید که یک زمانی خواهد آمد ؟؟؟ که آنجا راهی دیگر ندارید، پس علائمش روشن بود و خودشان هم میگفتند. امام به همین دلیل اتّفاقاً استدلال کردند و فرمودند این سیره بعدی حجّت است چون امام حسن عسکری سلام الله علیه، امام هادی سلام الله علیهما که اینها میفرمودند همین حرفها از ایشان نقل شده است، میفرمودند بعداً تقلید نمیتوانید بکنید. همانهایی که دارند خبر میدهند در آینده چنین چیزی پیش خواهد آمد میتوانستند بفرمایند و حال اینکه نفرمودند بلکه برعکسش شاید تعریض بر این چیزها کرده اند.
پس بنابراین سیر مستحدثهای که در آینده روشن بوده است و انسانهای متعارف هم میفهمیدند چنین چیزی را، میفرمایند امام دوازدهم که چه میشود و غائب میشود پس بعداً چه خواهد شد، احکام را مردم چطور به دست بیاورند، خودشان هم که همه نمیتوانند بروند مجتهد بشوند، همه که نمیتوانند به کتاب و سنّت مراجعه کنند، پس قهراً مردم میروند به علما مراجعه میکنند، واضح بوده است که چنین چیزی پیش خواهد آمد. به خصوص که ائمه هم خودشان به حسب نقل فرموده اند این را، این موارد هم بله از سکوت آنها و اینکه نفرمودند این کار غلط است میفهمیم همین تقلیدهای امروز را قبول داشته اند.
«أمّا السیر الخاصّۀ» سیر عامّه هیچ قید و شرطی نمیخواهد اگر فهمیدید سیره عامّه است آن حجّت است، اما سیره خاصّه چه؟
«أمّا السیر الخاصّۀ» برای یک عده مردم است، برای مثلاً اهل فلان شهر است یا فلان طائفه حالا در هر شهری میخواهد باشد، فلان طائفه مثلاً اینطور سیرهای دارند، اینها چه؟
«فیتمب الظهور الحالی بالنّسبۀ إلی (آن سیره خاصّه) إذا توفّر فیها شرطان: 1- علم المعصوم علیه السلام بتحقّقها علماً عادیاً» مردم بدانند چنین سیره خاصّهای وجود دارد، علمش به علم عادی باشد نه به علم غیب، چون نسبت به علم غیب وظیفه ندارد، «علماً عادیاً، کما إذا وقعت بمرأی و مسمع منه» به مرآ و مسمع خودش دارد این انجام میشود، در مدینه است و میبیند که مردم مدینه مثلاً این کار را انجام میدهند. «فلا ینعقد الظهور بالنسبۀ الی ما اطّلع علیه بواسطۀ علمه بالمغیبات» آن نه.
«الثّانی: کون سیرۀ العقلاء المتشرّعین» این سیره سیره عقلاء متشرّعین باشد، و اما غیر عقلاء متشرّعین «کسیرۀ أهل الکتاب فلا ینعقد لسکوت الشّارع عنها ظهور فی إمضائها» حالا حضرت میان یک عده یهودی بودند و آنها یک کاری میکردند و حضرت حرفی نزد، این سکوت حضرت در آنجا دلالت بر چیزی نمیکند.
س: ؟؟؟
ج: اهل سنّت هم در صورتی که یک چیزی باشد که مخالف ...
پس بنابراین، این دو شرط را ما چرا در آن سیره عامّه نگفتیم؟ چرا نگفتیم؟ چون وقتی فرض کردید سیره عامّه است پس معلوم میشود که در مرآ و منظر حضرت هم هست، شرط دوّم را دارد، پس معلوم میشود که عقلاء متشرّعه هم آن را میکنند چون عامّه است دیگر، فلذا میگوییم در سیره عامّه چون خود به خود واجد این دو شرط است سکوت معصوم هم آنجا کاشف میشود اما اگر سیره خاصّه شد فقیه میخواهد بر سیره خاصّه تمسّک کند باید زحمت بکشد، ببیند آیا این سیره در مرآ و منظر معصوم بود یا نبوده؟ در عامّه که معلوم است بوده.
2- ببیند عقلاء متشرّعه هم این کار را میکردند یا نه، در عامّه چون همگانی است همه میکردند، در خاصّه نه. فلذا این دو شرط ؟؟؟
«حصیلۀ البحث فی الفصل الثّانی» این فصل ثانی که ادله حجّیت سیره را میگفتیم ماحصل و چکیدهاش چه شد؟ این شد که «السیرۀ العقلائیۀ المعاصرۀ للمعصوم علیه السلام حجّۀ» در چه صورتی؟ «إذا کانت عامّۀ» که همین الان گفتیم، لا اقل به این دلیل ظهور حال «و لو زال بعد ذلک العصر» یک سیره عامّهای بوده است اما بعد از ذلک عصر معصومین هم از بین رفته است، باشد حجّت است. مثلاً در آن زمان یک لباس خاصّی میپوشیدند و حضرت حرفی نزدند، برای میّتشان یک مراسم ویژه میگرفتند و حالا دیگر آن رسم برطرف شده است، امروز ما میخواهیم آن لباس را بپوشیم اشکال ندارد، امروز میخواهیم همان مراسم را بگیریم، اشکال ندارد معلوم میشود که درست بوده است.
«و أمّا حجّیۀ السیرۀ المعاصرۀ الخاصّل فمشروط بکونها سیرۀ للعقلاء المتشرّعین» همین که الان گفتیم، پس خاصّه اگر شد باید احراز کنیم که این سیره عقلاء متشرّعین بوده است «بعد ما کانت (آن) بمرأی و مسمع من المعصوم علیه السلام» که این باشد.
«أمّا السّیرۀ المستحدثۀ العامۀ» سیرههای مستحدثه عامّه، همگانی «فهی حجّۀ إذا کانت علی اعتبار حقٍّ» به دلیل چه؟ به دلیل قاعده لاضرر.
«و کذا السیرۀ المستحدثۀ الخاصّۀ إذا کانت علی اعتبارٍ حقٍّ» این هم حجّت است به دو شرط، این شرط یک مقدار توضیح میخواهد اگرچه واضح این را میگذاریم برای شنبه که دیگر برویم به نماز برسیم.
و صلی الله علی سیّدنا محمّدٍ و آله الطاهرین.