لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا محمد و آله الطیّبین الطاهرین المعصومین، لاسیّما بقیۀ الله فی الأرضین اروحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف
دلیل اخیر که دلیل ششم بود حاصلش این بود که وقتی یک سیرهای باشد در مرآ و منظر معصوم و یا اگر در مرآ و منظر نباشد به گونهای است که معصوم به حسب متعارف از آن اطّلاع دارند چون علامت و نشانههایش وجود دارد، اگر در این ظرف امام سکوت بفرمایند ظاهر حال امام این است که این سیره را قبول دارند، اگر کاری را انجام میدهند آن را حرام نمیدانند و اگر ترک میکنند آن را ترک واجب نمیدانند. این ظاهر حال امام علیه السلام با توجّه به اینکه امام مبیّن شریعت است و مسئولیت به عهده او است، بله اگر اینها نبود میگفتیم کاری نداریم باشد، اما وقتی چنین مسئولیتی بر عهده او است و در این صدد است و اهتمام به این جهت دارد و در عین حال حرفی نزند ظاهر حال او این است که قبول دارد، توضیحات و مثالهایش دیروز گذشت.
وقتی ظاهر حال شد یک کبرای کلّی به آن ضمیمه میشود و میگوییم ظاهر حال امام از این سکوت این است که این را قبول دارد، این کبری. و هر ظاهر حالی حجّت است، پس بنابراین این ظاهر حالی که از آن استفاده امضاء و قبول و پذیرفته میشود حجّت است. این استدلال بود.
مناقشه در این استدلال این است که کلّیت این کبری درست نیست، چه کسی گفته است که هر ظهور حالی حجّت است؟ بله یک مواردی حجّت است اما ما چنین کبرای کلّیای نداریم که ظهور حال در هر کجا حجّت است و ما در شکل اوّل چه میخواهیم؟ کلّیت کبری میخواهیم و الا استنتاج غلط میشود. در مانحن فیه هم ما این کبریّت کبری را نداریم.
مثال زدند و گفتند که مثلاً ظاهر حال یک نفر این است که دزدی کرده است، یک چیزی را از یک جایی برداشت و تا یک نفر آمد رنگش زرد شد، این ظاهر حالش این است که دزدی کرده است و الا چرا باید رنگت زرد بشود؟ اما آیا به این ظاهر حال حجّت است و میتوانیم بگوییم این آدم دزد است؟ نه شاید خجالت کشیده است، شاید یک چیز دیگری بوده است، شاید یک مطلبی یادش آمده و حالا این تقارن شده است، هزار جور احتمال وجود دارد. پس بنابراین نمیشود گفت ظاهر حال حجّت است.
چون این حرف زده شد که ما این کبرای کلّی را قبول نداریم وارد میشوند و یک امثله و مواردی را میفرمایند ... –البته حالا این اشتباه را نکنید که ما حالا میگوییم ظاهر حال حجّت نیست بگویید پس دیگر هیچ، ظاهر حالها را بخواهید کنار بگذارید، نه یک مواردی وجود دارد که ظاهر حال به درد میخورد و حجّت است-
مورد اوّل آن جایی که این ظاهر حال موجب ظهور میشود و ظهورسازی میکند، این ظاهر حال به درد میخورد. مثلاً اگر یک کسی صحبت کرد ما از کجا میفهمیم که این میخواهد تمرین کند و تصحیح حلق کند یا میخواهد با ما حرف بزند؟ از کجا میفهمیم؟ از ظاهر حالش میفهمیم دیگر. ظاهر حال و وجناتش اینگونه است که در یک مقام است که نمیخواهد یک عبارتی را همینطور بگوید و تمرین کند برای مخاطبین. این نیست. از کجا میفهمیم که مراد جدّی دارد و هذل نیست و شوخی نمیکند؟ باز هم از ظاهر حال میفهمیم. اینکه این سخنش بر اساس هذل نیست این را از کجا میفهمیم؟ از ظاهر حالش میفهمیم دیگر.
اینها ظاهر حالهایی است که ظهور درست میکند، همانطور که در محل بحث ظواهر گفته شده است ظواهر ظهور تصدیقی اولی و ثانیه -که لابد با این تعبیرات آشنا هستید- نه ظهور تصوّری، ظهور تصدیقی اولی و ثانیه، اینها پایههایش چیست؟ همین ظهور حال است و الا اگر ظهور حالها نباشد تصدیقی اولی درست نمیشود، تصدیقی ثانیه درست نمیشود.
پس بنابراین ظهور حالی که ظهور ساز است برای سخن و برای کلام گوینده اینها معتبر بوده و به درد میخورد. این یک جا.
یک جای دیگر که میگوییم ظهور حال به درد میخورد این است که در بحث شناخت مدّعی و منکر که مدّعی یک وظیفهای دارد و منکر یک وظیفه دیگری دارد در قضاء. از کجا بفهمند که چه کسی منکر است و چه کسی مدّعی؟ یک ضوابطی را بعضی در کتب فقهی گفتهاند اما یک ضابطهای که شاید قوی ترین ضابطه است این است که ظهور حال عرفی ملاک است که هر کسی که این دعوا را میبیند به چه کسی میگوید مدّعی و به چه کسی میگوید منکر؟ وقتی این دعوا بین دو نفر باشد عرف به چه کسی میگوید مدّعی است و به چه کسی میگویند منکر؟ این ظهور حال ملاک است. نه من لو تَرَکَ تُرِک، بعضی گفتهاند ضابطه اش این است که کسی که اگر دعوا را رها کند دعوا خاتمه پیدا میکند. یا چیزهای دیگری گفته اند، مثلاً کسی که حرفش خلاف اصل باشد مدّعی است و کسی که وفاق اصل باشد ...
اینها ضوابطی است که در محل خودش آورده شده است، یک ضابطه دیگری را عدّهای گفتهاند که ظهور حال است، این است ضابطه اش.
س: ...
ج: بله اینها بحثهایش در قضاء است.
این ظهور حال هم ممکن است بگوییم حجّت است اما ربطی به بحث ما ندارد، چرا؟ برای اینکه این دارد موضوع دلیل را درست میکند، ما به آن استنباط حکم نمیخواهیم بکنیم. دلیل گفته است «البیّنۀ علی المدّعی و الیمین علی من أنکر» این ظهور حال موضوع را درست میکند برای او و این هم ربطی به آن ندارد.
یا در بحث نکاح که میگوییم اجازه مرأه لازم است، درست؟ اجازه او لازم است حالا علاوه بر اینکه در باکره اذن ولی او هم لازم است، اجازه خودش هم لازم است، در آنجا گفتهاند سکوتش علامت رضا است. به او میگویند شما را تزویج به زید بکنیم حرف نمیزند، گفتهاند این علامت رضا است، این سکوت هم در آنجا حجّت است، یعنی لازم نیست که حتماً به زبان بیاورد.
خدا رحمت کند استادمان میفرمود یک مجلس عقدی بود که آیت الله حکیم را دعوت کرده بودند، هی آقای حکیم میگفت وکّلینی؟ وکّلینی؟ و او حرف نمیزد، هی میگفت وکّلینی وکّلینی و او حرف نمیزد، سکوت کرده بود.
خب و یا حالا میخواهند ناز کنند و ... یک مدّتی رفته است مثلاً گل بچیند و از این حرفهایی که میزنند، تا اینکه جواب بدهد. همین که سکوت هم اگر بکند میگویند این علامت رضایش است، حرف هم نزده است و راضی است و الا بلند میشد از اینجا میرفت. این هم میگویند درست است اما این از باب اینکه ظهور کلّا حجّت است نمیباشد بلکه برای این دلیل خاص داریم و روایت داریم. شارع این ظهور حال را در این مورد حجّت قرار داده است و نص داریم.
پس بنابراین ما نمیتوانیم بگوییم ظهور حال را و این موارد هم دال بر این نمیشود که آن کبری علی کلّه درست است بلکه این مواردی است که خودش دلیل خاص دارد و یا وجه خاص دارد.
می فرماید «نعم» انکار کردیم اما یک استدراکی بکنیم که سوء استفاده نشود.
«نعم قد یوجب ظهور الحال ظهوراً للکلام» ظهور حال ظهور برای سخن درست میکند برای کلام درست میکند. «کظهور حال المتکلّم فی أنّ» آن متکلّم در مقام جد است نه در مقام هذل و شوخی و لغو گویی و بیهوده گویی است، این را از کجا میتوانیم بفهمیم؟ حتی از لفظ خودش هم نمیتوانیم بفهمیم، مثلاً صد دفعه بگوید من حاضر نیستم، میگوییم شاید دارد هذل میکند، او را از ظهور حالش باید بفهمیم و الا همین که میگوید من حاضر نیستم جدّ و واقع است خودِ این را باید از ظهور حالش بفهمیم.
س: مگر اصل تطبیق مراد جدّی و استعمال نداریم؟
ج: آن به ظهور حال است. این اصل منشأ و پایه اش ظهور حال است، تعبّدی نیست.
س: ...
ج: نه ظهورش اصلاً ... ظهور را باید بگویید درست بشود تا بعد بگوییم که حالا با مراد جدّی اش یکی است، اینکه این ظهور دارد در اینکه میخواهد تفهیم کند، در مقام تفهیم است که این را میگوییم تصدیقی اولی. اصل این است که در مقام تفهیم است، میخواهد یک چیزی را به مخاطب بفهماند، این تصدیقی اولی است.
دوم همین که این مفاد لفظ است به حسب دلالت تصوّری همین را هم میخواهد منتقل کند این تصدیقیه ثانیه است، اینها را از کجا میفهمیم؟ از ظهور حالشان میفهمیم.
س: ...
ج: نه قاعده کلّی نداریم، جا به جا است.
«و هذا یختلف عما نحن فیه من الظهور الحالی للسکوت» این مختلف است و جدا است از آنکه ما در آن هستیم که عبارت است از ظهور حالیه برای سکوت، که میگوییم سکوت یک ظهور حالی برای ساکت ایجاد میکند.
«فلا یقاس» این ظهور حالی سکوت «به» به چه چیزی؟ به آن ظهوری که ظهور برای کلام درست میکند.
«و قد یکون ظهور الحال مفیداً لتشخیص المدّعی من المنکر» که توضیح دادم «و هذا أیضاً خارجٌ عن البحث» چرا؟ چون این موضوع حکم را دارد درست میکند مثل همان «عاشروهنّ بالمعروف» آن قسم است.
«و أمّا حجّۀ ظهور سکوت البکر فی رضاها بتزویج أبیها لها» این سکوت لو تمّت اگر فقیهیّاً بپذیریم که این حجّیت دارد «لکانت بمقتضی الرّوایۀ الخاصّۀ» بعضی فقها ممکن است بگویند آن روایت سنداً یا دلالتاً اشکال کنند و بگویند آنجا هم حجّت نیست، اما آنهایی که میگویند سکوتش حجّت است از باب روایت خاصّه میگویند.
«فإنّ ما هو ثابت ببناء العقلاء هو حجّیۀ ظهور الکلام (البته) و ما یقوم مقام الکلام» مثل اینکه نامهای نوشته است، به جای صحبت کردن، آنجا هم ظاهر حالش این است که این جد است. پس بنابراین آنکه بناء عقلاء بر آن است این است اما اینکه سکوت کرد در یک مجلسی و بگویند این ظهور حال هم حجّت است و کاشف از این است که قبول دارد ما چنین بناء عقلائی را قبول نداریم و یا معلوم نیست باشد.
«هو حجّیۀ ظهور الکلام و ما یقوم مقام الکلام ممّا» از آن اموری که دلالت میکند علی کون الشّخص «بصدد إبراز مراده به» که دلالت میکند بر اینکه شخص به صدد ابراز مراد خودش است به وسیل آن ما و آن چیز «کالکتابه» کتابت همینطور است و یا به جای اینها اینکه با اشارات برای کسانی که کر هستند با اشاره، ظاهر حال این هم این است، باید آن آقای کر ظاهر حال این است که در مقام این است که میخواهد مطلبی به او بگوید و الا اگر ظاهر حال نباشد شاید دارد بازی میکند اینجا. این میفهمد که ظاهر حالش این است که در مقام افاده است و حالا حرکات یدش را، حرکات عینش را و حرکات صورتش را معانی اش را میفهمد.
س:...
ج: این عامّه که شما فرمودید یعنی چه؟ نه. یعنی کلّ فردٍ فردٍ است، هر فردی حرف میزند ما باید ظاهر حال همان فرد دلالت میکند بر اینکه در مقام جدّ است.
س: نبودش دلیل میخواهد بودش دلیل نمیخواهد.
ج: بودش دلیل میخواهد، همین ظهور حال.
س: خود ظهور حال بودن که ... اصل اولیه این است که در مقام بیان است.
ج: چرا اصل اوّلیه این است؟ ما چنین اصلی نداریم. ظهور حالش است.
س: ...
ج: همین ظهور حال ترجمان ظهور حال است. ببینید این اصل اوّلی که در مقام بیان است و در مقام هذل نیست و ... این اصل لا اصالۀ لها الّا اینکه به همین ظهور حال برگردانیم و الا نه، شارع نگفته است هر وقت نمیدانیم شخص در مقام هذل است یا نه بگو ان شاء الله در مقام بیان است. چنین چیزی ما نداریم، عقلا هم چنین چیزی ندارند که بگویند تعبّد کنید. عقلاء به خاطر ظهور حال از وجناتش میفهمند که بله ظاهر حالش این است.
س: ...
ج: آن هم ظهور حالش است، همانجا هم ظهور حالش است.
س: ...
ج: بله، ظهور حال که احراز میشود.
س: اما آن در مقدّمات عامّه است.
ج: نه، ظهور حال که به او نگاه میکنیم... الان شما یقین ندارید که من در مقام جدّ هستم همینطوری نمیخواهم یک حرفهایی بزنم، معلوم است که از ظهور حالم فهمیدید و الا آمده ام اینجا نشسته ام برای چه؟ پس اینها ظهور حال است.
س: ...
ج: اینجا هم شک داشته باشید همین است.
س: ...
ج: چه کسی جاری میکند؟
س: ...
ج: نه آقای عزیز، اینکه شک دارید ... حالا یک نفر، بعضی مثل آقای آخوند فرمودهاند این حرف درست نیست، امام فرمودهاند اگر شک دارید بناء عقلاء نیست و باید ظهور حال باشد و الا اگر شک کردیم که در مقام بیان است یا نه نمیتوانیم بگوییم ان شاء الله در مقام بیان است، نه باید ظهور حالش باشد، این را باید احراز کنید و الا عقلاء چنین بنائی ندارند. بله آقای آخوند فرمودهاند در بحث اطلاق اگر شک کردیم که مولی در مقام بیان است یا نه اصل این است که در مقام بیان است، امام فرمودهاند چنین اصلی در بین عقلاء نیست و باید ظهور حال داشته باشد.
س: ...
ج: نه نیست، چنین تعبّدی وجود ندارد لا فی الشّرع و لا فی العقلاء.
«علی أنّه لو فُرض ثبوت بناء العقلاء علی الاعتماد علی ظاهر الحال» حالا فرض کنید چنین بناء عقلائی باشد که اعتماد بر ظاهر حال میکنند، بنائشان این باشد، مالدّلیل إلی حجّیت این شرعاً؟ این بناء عقلاء را به چه دلیل میگوییم؟ اوّل کلام است دیگر، شما با ظاهر حال میخواهی... اگر با همین دلیل میخواهید اثبات کنید که دور میشود. بله دیروز گفتیم البته اگر به دلیلهای دیگر درستش کنیم اشکال ندارد و دور نمیشود، به نقض غرض بگوییم، به چیزهای دیگر بگویی.
«علی أنّه لو فرض ثبوت بناء العقلاء علی الاعتماد علی ظاهر الحال فلم یحرز إمضاء الشارع له» امضاء شارع که احراز نشده است، اگر بخواهید امضاء را به همین راه بروید که دور میشود و راه دیگر کجاست؟ که البته گفتیم که ممکن است بگوییم که بعداً هم شاید بیاید.
«و قد استشکل السیّد الخوئی رحمه الله أیضاً» برای اینکه این مطلب خیال نشود که ادّعایی است که ما میکنیم یک بزرگی را هم میخواهد نام ببرد که او هم گفته است ظهور حال مطلقا حجّت نیست.
«و قد استشکل السیّد الخوئی رحمه الله أیضاً فی حجّیۀ ظاهر الحال فی غیر الموارد الخاصّه» یعنی گفته است چین کبرایی ما نداریم یک موارد خاصهای است که دلیل داریم، چرا فرموده است حجّیت ندارد؟ «لعدم خروجه (لعدم خروج ظاهر الحال) عن حدود الظنّ الذی لا یغنی عن الحق» ظاهر حال که قطع برای ما نمیآورد، بله یک جاهایی ممکن است، آن جاهایی که قطع نمیآورد مظنّه آورده است «إنّ الظنّ لا یغنی من الحقّ شیئا» در اول بحث امارات تأسیس اصل شده است که حجّیت ظن دلیل میخواهد و الاّ اصل در ظن این است که حجّت نیست چون «لا یغنی من الحقّ شیئا».
«ألا تری أنّ من کان ...» دو تا مثال کأنّ مرحوم خوئی زدهاند که در حاشیه آن مواردش را آدرس داده اند. «ألا تری أنّ من کان معتاد الاستبراء أو مواظباً علی الصّلاۀ أوّل الوقت لیس له البناء علی الإتیان لدی الشک اعتماداً علی الظاهر الحال.» یک کسی همیشه بنائش بر این بوده، دأبش بر این بوده و روشش بر این بوده است که وقتی قضاء حاجت میکند استبراء هم میکند، حالا یکدفعه الان شک کرد که من استبراء کردم یا نه یک بلل مشتبه خارج شده از او که اگر استبراء کرده باشد یک حکم دارد و اگر نکرده باشد یک حکم دیگر دارد، ظاهر حال چنین فردی چیست؟ اینکه انسان میگوید کسی که همیشه بنائش و دأبش بر این بوده است ظاهر حال این است که این بار هم استبراء کرده است اما نه، کدام فقیه گفته است که اینجا ظاهر حال ... یا یک نفر معمولاً همیشه دأبش بر این بوده که اوّل وقت نماز میخوانده، تا ظهر میشده نماز میخوانده، حالا ساعت چهار بعد از ظهر شک میکند که من نماز خوانده ام یا نه، کدام فقیه میتواند بگوید ظاهر حالش این است که خوانده است؟ میگوید اشتغال الیقینی، یقتضی البرائۀ الیقینه، باید بروی بخوانی.
یا اینکه معمولاً وضو میگرفته است، الان شک کرده که وضو گرفتم یا نه ...
س: ...
ج: نه، نمیداند مستحدث بوده، نمیداند وضو گرفته است یا نه، معمولاً میگرفته، این را دارم میگویم.
س: استبراء مگر موضوع حکم نیست؟ چه فرقی دارد ...
ج: نه اینجا میخواهیم بگوییم اینکه شما همه جا میگویید بناء عقلاء حجّت است اینطور نیست، چون استبراء احکام شرعیه دارد و در اینجا شارع باید برای اثبات حکم شرعی امضاء کند که آیا با این ثابت میشود یا نمیشود، میگوید ثابت نمیشود.
س: ...
ج: نه آن غیر از این است، اینجا این است که شارع فرموده است کسی که استبراء کرده باشد فلان. بیّنه بگوید استبراء کرده است خیلی خب، ثقه بگوید استبراء کرده است شارع گفته است ثابت میشود با این، آیا ظهور حال خودش هم قبول دارد که این مثبت حکم شرعی است یا نه؟ این خودش حکم شرعی است دیگر، برای اثبات موضوع حکم شرعی است.
«فالالتزام بکشف سکوت الأئمّۀ علیه السلام عن إمضاء البناء العقلائی الذی لا یکون عامّ البلوی مشکل.» بله اگر یک چیز عام البلوی باشد ممکن است بگوییم آن حجّت خودش و امام علیه السلام است، اما چیزی که عام البلوی نیست و امام ساکت باشد مشکل است که بگوییم.
«و یشهد علی ما ذکرناه خلوّ الروایات المنقولۀ عن الأئمۀ المتقدّمین علیهم السلام عن الردع عن بعض الارتکازات التی ورد الردع عنها عن الأئمّۀ المتأخّرین» میفرماید که اینکه از سکوت نمیتوانیم رضاء و امضاء امام را به دست بیاوریم یک شاهد قوی دارد و شاهدش این است: بعضی از سیَرها ارتکازات عقلائی میبینید بین مردم بوده است، چند امام قبل اصلاً حرف نزده اند، اما امام متأخّر مثلاً امام حسن عسکری علیه السلام ردع فرموده است. پس امامهای قبل امضاء کردند و با فرمایش امام بعدی نسخ میشود؟ پس معلوم میشود که سکوت آنها، چون نسخ هم که بعد از پیامبر دیگر نیست، پس معلوم میشود سکوت آنها چیز نمیکرده، و الا اگر اینطور باشد چرا امامهای قبل با اینکه حکم خدا این نبوده ساکت شده اند؟
س: ...
ج: همه جا که نمیشود این فرضها را کرد، اینها یک فرضهای نیشغولی است. تزاحم داشته یا فلان بوده، یک چیزهایی که جا به جا فرق میکند.
س: ...
ج: حالا بعداً میگوییم، حالا اینجا در مقام این هستیم که اشکال را بماسونیم، در مقام تقریر اشکال نباید شل بیاییم، این اشکال را باید تقویت کنیم حالا که اشکال را داریم بیان میکنیم، حالا بعد ببینیم جواب دارد یا ندارد.
می گوید «و یشهد علی ما ذکرناه» که سکوت دخالت نمیکند، خلوّ روایات نقل شده از ائمه متقدّمین علیهم السلام، امیر المؤمنین، ائمه بعد امام حسن مجتی، امام سجاد، امام باقر و ... اینها را میبینیم ساکت هستند و امام رضا ردع میکنند. همان موقع هم که این سیره بود اما آنها سکوت کردند، چطور سکوت کردند آنها؟ پس معلوم میشود که سکوت دلالت نمیکند بر اینکه این درست است و امضاء بکنند، اگر دلالت بکند بله حکم خدا تا امروز این بوده و از این به بعد نسخ شده است و نسخ هم که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم نیست.
س: ...
ج: همان سیره است.
س: ...
ج: نه، تقیید که نمیکند، میگوید این سیره غلط است.
س: ...
ج: بله آنجا اینطور است، نه، شما میگویید خطا است عدّهای میگویند خطا ولی محقق اصفهانی قدّس سرّه میگوید نه، یعنی حکم ظاهری شرع برای اینها همان بوده است، احکام ظاهریه است، یعنی میگوید وقتی گفت أکرم کلّ عالم تا مثلاً صد سال دیگر که بعد گفت الاّ تکرم الفسّاق من العلماء بله فسّاق علماء هم در این مدّت حکم ظاهری اش وجوب اکرام بوده است. محقق اصفهانی این را میگوید. فلذا میگوید اکرم کلّ عالمٍ مشتمل بر دو حکم است، حکم ظاهری و حکم واقعی. عدّهای از فقها معروف شاید همین است که شما میگویید، میگویند بله حکم ظاهری هم همین است و ما توهّم میکردیم، معذور هستیم، نه او میگوید حکم خدا بوده است اما حکم ظاهری. مثل کلّ شیءٍ لک حلال که حکم ظاهری است تا حتّی تعلم أنّه حرامٌ. حرام بوده است نمیدانستید، این حلال است، این حلال الان حلال ظاهری است که حلال ظاهری با حرام واقعی جمع میشود. این آنجا هم امر مسلّمی نیست و محقق اصفهانی صاحب نهایۀ الدرایه اینطور میفرمایند.
س: ...
ج: نسخ که نیست، ... تمام میشود. اصلاً واقع نص هم در مورد شارع همین است دیگر.
س: ...
ج: مثلاً شما میگفتید کلّ شیءٍ لک حلال حتّی تعلم أنّه حرام، حکم ظاهری بود تا وقتی حرام است، الان تمام میشود، آن حتّی غایتش است دیگر.
س: ...
ج: نسخ لازم میآید، اگر مثلاً تا زمان حضرت رضا علیه السلام مردم لباس شهرت را میپوشیدند...
س: ...
ج: عجب، اگر تا زمان حضرت رضا علیه السلام این لباس را میپوشیدند، در مرآ و منظر معصوم بود و حرفی هم نزد پس معلوم میشود که لباس شهرت پوشیدن حرام نیست.
س: به حکم ظاهری یا واقعی؟
ج: به حکم واقعی حرام نیست چون کشف از این میکند دیگر. حضرت رضا علیه السلام اگر بفرمایند حرام است پس تا کنون معلوم میشود حرام نبوده و حالا که میگوید حرام است باید نسخ شده باشد، یا این را باید بگویید یا اینکه بگویید سکوت آنها هم دلالت بر جواز نمیکرده، دلالت بر عدم حرمت نمیکرده.
این این را دارد میگوید که از این میفهمیم که سکوت آنها دلالت بر چیزی نمیکند و الا اگر بکند محذور از آن لازم میآید.
می فرمایند که «عن الردع عن بعض الارتکازات التی ورد الردع عنها عن الأئمۀ المتأخّرین» حالا در این حاشیه دو سه مثال برای این آورده است که أئمه متأخّر گفتهاند از أئمه متقدّم حرفی نیست و حال اینکه سیره عقلاء حتماً در آن ازمنه متقدّم هم بوده است.
حالا من یکی از آن روایات را... حالا همه اش را بخوانم نمیدانم یا یکی را بخوانم، حالا همه اش را میخوانم.
خب: «مثال ذلک ما ورد فی صحیحۀ جمیل بن دراج، قال: سألت أبا عبدالله علیه السلام عن رجل اشتری ضیعۀً، و قد کان یدخلها و یخرج منها» میگوید یک مردی یک زمین زراعی را خرید و حال اینکه این مرد ناآشنای با این زمین نبود «قد کان یدخلها و یخرج منها» گاهی واردش میشد گاهی خارج میشد و رفت و آمد میکرد و بر اساس همین که با رؤیت از آن شناخت داشت و دیده بود آمد خرید، «فلمّا أن نقد المال صار إلی الضیعۀ» بعد از اینکه نقد المال یعنی مال را پرداخت، نقد کرد یعنی پرداخت، معامله انجام شد و پولش را پرداخت، آن وقت «صار إلی الضیعۀ» خوشحال که حالا ما یک زمین زراعی مثلاً خریدیم و آمد سر زمینش، یک مقدار گشت و دید که اینجاهایش عیب دارد، معلوم میشود که آن زمانی که یدخل و یخرج بود آن موقع درست بوده و دقّت نمیکرده، حالا یک جاهایی از آن آنطور که دلش میخواسته نیست.
«صار إلی الضیهۀ فقلّبها» آن را زیر و رو کرد و برانداز کرد و درست این طرف و آن طرفش را حساب کرد. «ثمّ رجع فاستقال صاحبه» برگشت و از آن مالکی که از او خریده بود طلب استقاله کرد، گفت بیا به هم بزنیم، اقاله هم که میدانی مستحب است که اگر کسی چیزی خرید بر بایع مستحب است که اقاله کند و بر مشتری هم مستحب است که اگر بایع گفت اقاله کند، اقاله مستحب است. «فاستقال فلم یقله» آن بایع گفت نه من حاضر نیستم، «فقا أبو عبدالله علیه السلام إنّه لو قلب منها و نظر إلی تسع و تسعین قطعۀ، ثمّ بقی منها قطعۀ و لم یرها لکان له فی ذلک خیار الرّؤیۀ» حضرت فرمودند این خیار رؤیت دارد، اگر این زمین نود و نه موردش را دیده بوده و یک موردش را ندیده بود، تقسیم کنیم آن یک مورد را دید که خراب است چون بر اساس رؤیت بوده است اینجا رؤیت نشده بوده و این حقّ خیار رؤیت دارد. این روایت از روایات دال بر خیار رؤیت میباشد. سیره عقلاء در اینجا چیست؟ سیره عقلاء میگوید خیار رؤیت دارد؟ میگویند تو میآمدی و میرفتی ...
«فإنّها رادعۀٌ» این روایت رادعه است «عن مرتکز العقلاء من عدم ثبوت خیار الفسخ ما لم یکن هناک تخلّف للوصف المشترط صریحاً أو ضمناً» عقلاء چه میگویند؟ میگویند اگر مشتری با بایع شرط کرده باشد بله خیار تخلّف شرط دارد اما اگر شرط نکرده باشد در عقلاء این حرف نیست که یک جا دیدی که اینطور است بعد از اینکه رفت و آمد کردی ... این روایت خلاف مرتکز عقلائی و سیره عقلائی است، تا زمان امام صادق ما روایت نداریم که تو خیار رؤیت داری با اینکه بناء عقلاء در این موارد این بوده که حق فسخ ندارد و باید فقط اقاله کند، با اینکه بنائشان این بوده اما ائمه قبل هیچ چیزی نگفته اند، این یک مورد.
«و هکذا ما وردفی خیار تأخیر الثمن، کصحیحۀ علی بن یقطین أنّه سأل أبا الحسن علیه السلام عن الرّجل یبیع البیع» این بیع گاهی مصدر به معنای مفعول میآید یعنی مبیع، یبیع المبیع یعنی یک مبیعی را میفروشد «و لا یقبضه صاحبه» صاحبش که مشتری باشد آن را قبض نکرده است، «و لا یقبض الثّمن» بایع هم قبض ثمن نکرده است، فقط این متاع را فروخته اما نه بایع متاع را به دست مشتری داده و نه مشتری ثمن را به دست بایع داده است، هیچ کدام قبض نشده است، «قال فإن الأجل بینهما ثلاثۀ أیّام» مدّت بین این بایع و مشتری چند روز است؟ سه روز است، تا سه روز حقّ فسخ معامله را ندارد، سه روز که گذشت نیاورد ثمن را میتواند، در صورتی که نسیه نباشد، نقد بوده است و تا سه روز نیاورده است میتواند معامله را به هم بزند. «فإن قبض بیعه و الاّ فلا بیع بینهما» اگر آن مشتری آن مبیع را أخذ کرد و یا آن بایع ثمن بیعش را أخذ کرد که این بیعه کنایه از ثمن مثمن است، فلا بیع بینهما، و الاّ اگر قبض نکرد فلا بیع بینهما، اصلاً بیعی بین اینها نیست، حالا بیعی بین اینها نیست یعنی چه؟ این دیگردر خیار تأخیر صحبت میکند، یعنی شارع میگوید اصلاً بیع باطل است یا اینکه بیع لازمی بینشان نیست پس حقّ خیار دارد؟ اگر بگوییم لا بیع بینهما یعنی اصلاً ماهیّت بیع بین اینها نیست، یعنی باطل است، خود شارع دارد میگوید این باطل است احتیاج به فسخ ندارد. اگر نه، بگوید نمیخواهم فسخ کنم و حالا باشد ما چهار روز صبر میکنیم، نه باطل است، اگر میخواهند باید معامله جدید بکنند.
س: ...
ج: لا بیع بینهما، این بیعی که بوده الان شارع میگوید بینشان نیست.
س: یک چیزی دیگری بینشان است.
ج: چیست؟ چیزی نیست.
س: معامله دیگر.
ج: چطور معاملهای باشد؟ همینطوری از هوا معامله میآید؟ خودشان باید انشاء کنند.
خب میگوید لا بیع بینهما، اگر اینطور معنا کنیم یعنی ماهیّت بیع بین آنها نیست و یعنی باطل است و قهراً ثمن برای مشتری باقی میماند و مبیع هم برای بایع باقی میماند. بخواهند بگویند حالا ما صبر میکنیم فایدهای ندارد شارع گفته است باطل است.
اما اگر بگوییم یک بیع خاص را نفی میکند، یعنی بیع لازم را نفی میکند و بیع لازم بین آنها نیست، یعنی بیع متزلزل و بیعی که بینش حقّ الخیار است، و الا بیع لازم وجود ندارد اثبات میکند خیار تخییر ثمن را که فقها به قرائنی همین دوّمی را معنا میکنند چون به ضرورت اینطور نیست که بیع باطل باشد و نتواند صبر کند و اینها.
س: ...
ج: بله این حرف درست است. البته خیلی بعید است که امامهای دیگر فرموده باشند و نقل نشده باشد بعید است. و الا بله اگر کسی اطمینان پیدا کند و بگوید ممکن است گفته باشند و به ما نرسیده است.
س: نسبت به صدور قبل از امام صادق درست است چون فقه در زمان امام باقر و امام صادق تازه جا افتاده است.
ج: بالاخره معاملات که بوده است، حالا بعداً، اگر جواب میخواهید بدهید بعداً خودمان جواب خواهیم داد.
پس این هم روایت سوّمی، میفرمایند «فإنّه مخالفٌ لسیرۀ العقلاء، فإنّ خیار تأخیر الثّمن عند العقلاء لا یختصّ بما بعد ثلاثۀ ایّام، بل یثبت قبلها أیضا» دو روز هم نیاورد مردم میگویند پول را نیاوردی و ما هم فروختیم دیگر، یک روز هم نیاورد همینطور. مردم که بند این حرفها نیستند.
خدا رحمت کند جدّ مادری ما را ایشان، گفتند یک کفایهای داشتند که حرفها و تعالیم خودش را دور این کفایه نوشته بود، آن زمانها دفتر و کاغذ و اینها کم بوده است لذا دور کفایه خودش حرفها و تعالیقش را بر کفایه نوشته بود بعد یک مشکل مالی پیدا میکند و میآید یک کتاب فروشی در قم این کتاب را میگذارد نزد کتاب فروش و میگوید اگر تا عصر من پول نیاوردم میتوانی بفروشی اما تا عصر صبر کن، ایشان وقتی میرود مثلاً ده بیست دقیقه دیرتر شده بوده و میگوید فروختم آقا، حالا اینکه به چه کسی فروخته است معلوم نیست، فلذا آن کتاب رفت تا امروز دیگر نه خودشان داشتند و نه دیگر بعدیها که این کتاب دیگر از بین رفت. گاهی اینطور میشود دیگر.
پس بنابراین اینجا هم میبینیم ائمه قبل با اینکه سیره چه بوده است؟ سیره این بود که یک روز هم نیاورد میگویند میتوانید به هم بزنید، دو روز هم نیاورد میگویند میتوانید به هم بزنید، تا زمان امام صادق ائمه حرف نزدند با اینکه سیره مردم این بوده است، حالا امام صادق علیه السلام میفرمایند تا سه روز. این چه میشود؟ معلوم میشود که آن سکوتها دلیل بر حکم نمیکرد و الا اگر آن سکوتها دلیل بر حکم و امضاء میکرد باید میگفتیم بله تا زمان امام صادق حقّ الخیار قبل از سه روز هم بوده است از زمان امام صادق نسخ شد بعد از سه روز.
س: با همین یک روایت؟
ج: بله
س: ...
ج: حالا آن یک حرف دیگری است این را یک نمونه ذکر کردیم، یکی که نیست ما یک نمونه آوردیم برای خیار ... اینجا که بنا نداریم که همه روایات را ذکر کنیم.
«و هناک کلام فی أنبه هل یثبت للروایۀ مفهوم یستفاد منه انتفاء خیار التأخیر فی غیر مورد الرّوایۀ، أی: فیما کان البیع نسیئۀ أو قبض الشتری المبیع، حیث إنّهما خارجان عن مورد الرّوایۀ أم لا؟»
اینجا حالا یک بحث فقهی در ذیل این روایت شریفه است، روایت شریفه موردش کجا بود؟ آن جایی بود که هیچ کدام قبض نکرده اند، ایا این که میفرماید اینها بعد از سه روز خیار دارند و قبل از سه روز ندارند، این میخواهد بگوید مطلقا؟ یک مفهوم مطلقی دارد؟ همه جاها و لو بایع قبض کرده باشد و مشتری قبض نکرده باشد یا برعکس؟ یا نه آن جایی است که هیچ کدام قبض نکرده باشند؟ این محلّ اختلاف است بر اینکه این روایت بر چه چیزی دلالت میکند؟
«هناک کلام فی أنّه هل یثبت للرّوایۀ» یک مفهوم جامع و کلّی که یستفاد منه انتفاء خیار تأخیر در غیر مورد روایت، مورد روایت کجا است؟ جایی است که هر دو قبض نشده است. این میخواهد بگوید فقط در اینجا است که خیار تأخیر است و در غیر اینجا نیست؟ پس اگر یک نفرشان قبض کرده باشد دیگر خیار تأخیر نیست؟ «أی فی ما کان البیع نسیئۀ» آن جایی که بیع نسیه باشد چون ظاهر این روایت این است که موردش بیع نسیه نبوده است و الا در بیع نسیه که تأخیر اشکالی ندارد. «أو قبض المشتری المبیع» یا اینکه مشتری مثلاً مبیع را قبض کرده باشد. «حیث إنّهما» هم بیع نسیه و هم در جایی که مشتری مبیع را قبض کرده باشد «خارجان عن مورد الرّوایه» آیا مفهومی دارد که این موارد را بگوید نه أم لا مفهومی ندارد؟ «فأنکر السّید الخوئی قدّس سربه ثبوت المفهوم» ایشان گفتهاند مفهومی ندارد «و لکن لو قلنا بثوبت المفهوم لها» یک چیز دیگر خلاف سیره پیدا میشود، سیره فرقی بین این موارد میگذارند؟ نه، و حال اینکه این روایت به مفهومش دیگر غیر اینجا ندارد.
پس بنابراین این روایت به حسب منطوقش یک مخالفت با سیره دارد، به حسب مفهومش یک مخالفت دیگری با سیره دارد.
منطوقش چه مخالفتی داشت؟ اینکه میگفت بعد از سه روز و حال اینکه سیره میگوید قبل از سه روز هم میباشد.
مفهومش چه میگوید؟ میگوید وقتی نسیه باشد خیار تأخیر ثمن نیست و لو از زمان وقت نسیه گفته است یک هفته، این را نسیه به آن داده است یک هفته ای، تا یک هفته نیاورد و یک مقدار تأخیر انداخت، خیار تأخیر ثمن آنجا هست یا نه؟ مفهوم میگوید نه، میگوید برای حال است، آنجا که نسیه بوده است نه.
یا آن جایی که مشتری متاع خودش را قبض کرده است، این روایت میگوید نه، این هم خلاف سیره است، تازه بدتر میگویند، مشتری أخذ کرده است و پولش را هم نیاوردی؟ به طریق اولی میگویند بایع در اینجا میتواند فسخ کند. میگوید متاع را دادم دستش و برداشته و برده و پولش را هم نمیآورد بدهد، اینجا را به طریق اولی میگویند اما روایت میگوید نه.
پس بنابراین مفهوماً و منطوقاً خلاف سیره عقلا است.
خب این هم به خدمت شما عرض شود که این مورد.
«و لکن لو قلنا بثبوت المفهوم لها کما هو ظاهر جماعۀ» گفتند مفهوم دارد «فیکون رادعاً عن بناء العقلاء علی ثبوت خیار التأخیر مطلقاً» این رادع است از بناء عقلاء بر ثبوت خیار تأخیر مطلقا چه در مورد نسیه چه غیر نسیه، چه بایع و مشتری أخذ کرده باشند چه أخذ نکرده باشند همه جا را میگویند ...
مورد سوّم: «و کذا روایۀ عقبۀ بن خالد عن أبی عبدالله علیه السلام فی رجل اشتری متاعاً من رجل و أوجبه» شخصی از یک مردی متاعی را خرید و أوجبه یعنی اسقاط کافّه خیارات کرد، بیع را لازم کرد «غیر أنّه ترک المتاع عنده و لم یقبضه» الا اینکه این متاع را بر نداشت ببرد بلکه نزد بایع گذاشت «قال آتیک غداً إن شاء الله» گفت فردا ان شاء الله میآیم متاعم را میبرم «فسرق المتاع» متاع را دزدیدند «من مال من یکون؟» این متاعی که دزدیده شده از کیسه چه کسی رفته است؟ از کیسه بایع رفته است و یا از کیسه مشتری رفته است؟ اسقاط کافّه خیارات هم شده است و بیع هم تمام شده است، بناء عقلاء چیست؟ الان شما عقلاء، به روایت کار نداشته باشید شما میگویید از کیسه چه کسی رفته است؟
س: ...
ج: همان که ملکش بوده است، خریده است، معامله تمام شده و ملک این شده است، اما روایت چه میگوید؟ میگوید از ملک بایع است. درست مخالف آن عقلاء قبل و عقلاء حالا، چون عقلاء حالا هم میگویند تو این را خریدی و ملک تو شده است حالا گذاشتی اینجا و نبردی، انبارداری هم نمیدهی و هیچ چیزی هم نمیدهی حالا تازه از کیسه من باید برود؟ این حکمٌ مخالفٌ لسیرۀ العقلاء. خدا با همین حکمها هم کاسبها را امتحان کرده است که عبد خدا هستید یا نیستید، خیلی زور دارد اما میگوید خدا گفته است و بله از کیسه من رفته است. این از آن حکمهایی است که خدا فرموده است گاهی احکام الهی برای این است که چه کسی مطیع است و چه کسی مطیع نیست.
س: ...
ج: چه سپردنی.
س: البته حاج آقا امام میفرمایند صاحب المتاع
ج: صاحب متاع کیست؟
س: مشتری
ج: نه صاحب متاع اینجا یعنی آن.
س: ...
ج: بله فقها همینطور میفرمایند. اجازه بفرمایید.
«فقال من مال صاحب المتاع» آن کسی که صاحب متاع بوده، این برای او است، از کیسه او رفته است.«و کذا روایۀ عقبۀ بن خالد مخالفۀ» این مخالفۀ خبر کیست؟ آن کذا روایۀ، این روایت عقبۀ بن خالد «مخالفۀ لسیرۀ العقلاء من عدم ثبوت حق للمشتری بعد کون عدم قبض المبیع مستنداً إلیه» گفتهاند حقّی برای مشتری اینجا نیست که بگوییم از کیسه او دزدیده شده و آن آقای سارق باید بیاید به این بدهد، به مشتری بدهد. نه حقّی برای مشتری قائل نیستند و میگویند طرف حساب این سارق کیست؟ این روایت میگوید «من عدم ثبوت حق للمشتری» میگوید حق برای مشتری ثابت نیست برای بایع ثابت است، طرف حساب سارق بایع است نه مشتری، این خلاف سیره عقلا است.
«من عدم ثبوت حق للمشتری بعد عدم قبض المبیع مستنداً إلیه. و من البعید جداً أن یکون قد صدر هذا الرادع من أوّل إمامٍ تمکّن من الرّدع» شما اگر بگویید نه من اوّل امام لعلّ بوده و به دست ما نرسیده است این خیلی بعید است. پس امامهای قبل کأنّ ردع نکردهاند و امام بعد ردع کرده است، اگر سکوت آن امامهای قبل دلالت بکند بر امضاء و قبول اینکه نسخ میشود و اینکه جور در نمیآید، پس باید بگویید سکوت آنها دلالت نمیکرده، این هم شاهد بر این.
حالا جواب حسابی داریم برای این حرف ها؟
به خدمت شما عرض شود که یک آقایی هست که توصیه میکند و میگوید تا اذان نگفتهاند بخوان، من نمیدانم شما را بگویم ...
این جواب را یک کلمه را بگویم چون آسان است:
جواب این است که ما در استدلال یک طوری گفتیم که شما اشکال به ما میکنید. ما گفتیم که این ظهور حال است و هر ظهور حالی حجّت است و حالا شما شیر شدید بر ما و میگویید نه همه ظهورها حجّت نیست. چون یک کبرای کلّی خیلی وسیعی گفتیم اشکال به ما وارد میشود اما ما احتیاج به این کبرا به این گستردگی نداریم. ما اگر این حرف را بزنیم که این ظهور حال است و ظهور حال در این احوال حجّت است، نه همه جا، اگر چنین کبرایی ثابت بشود به درد میخورد یا نمیخورد؟ اگر ثابت بشود به درد میخورد. شما هم مثالهایی که زدید غیر از این حال بود. پس ما یک کبرای کوچک میخواهیم، ما رفتیم کبرای بزرگ گفتیم و شما به ما اشکال میکنید، چنین کبرای بزرگی ما احتیاج نداریم.
«الجواب: اعتبار ظهور الحال فی مثل المقام عقلائیاً» اما نه همه جا.
و صلی الله علی سیّدنا محمّدٍ و آله الطاهرین.