لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
در آستانه شهادت مولایمان امام حسن عسگری ارواحنا فداه و صلوات الله و سلامه علیه و علی آبائه الطاهرین و ابنه الطاهر المطهر هستیم. این شهادت مظلومانه را خدمت فرزند بزرگوارش حضرت بقیة الله الاعظم تسلیت عرض میکنیم و هم چنین خدمت همه شیعیان موالیان و شما حضار محترم این صلوات خاصه به آن بزرگوار را خدمتشان تقدیم میکنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ الْبَرِّ التَّقِیِّ الصَّادِقِ الْوَفِیَّ النُّورِ الْمُضِیءِ خَازِنِ عِلْمِکَ وَ الْمُذَکِّرِ بِتَوْحِیدِکَ وَ وَلِیِّ أَمْرِکَ وَ خَلَفِ أَئِمَّةِ الدِّینِ الْهُدَاةِ الرَّاشِدِینَ وَ الْحُجَّةِ عَلَى أَهْلِ الدُّنْیَا فَصَلِّ عَلَیْهِ یَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَصْفِیَائِکَ وَ حُجَجِکَ وَ أَوْلَادِ رُسُلِکَ یَا إِلَهَ الْعَالَمِین.
مرحوم محقق خراسانی قدس سره بعد از حکومت موارد جمع عرفی را بیان فرمودند به تعبیر خودشان. موارد جمع عرفی را این فرمودند که تارةً دو دلیل یا چند دلیل به حیثیتی هستند که مجموع آنها.... به تعبیر من. مجموع آنها موجب میشود که تصرف در احدهما کنیم به نحو این که آن را حمل بر اقتضاء کنیم. یا این که نه موجب میشود که تصرف در هر دو بکنیم. در تمام اطراف تعارض بدوی تصرف بکنیم. و تارةً نه. بلکه وجود آن دو دلیل باعث نمیشود که اجتماعشان موجب تصرف بشود بلکه یکی از آنها معیّناً موجب میشود که در دیگری تصرف بکنیم مثل این که یکیشان مثلاً نص است، دیگری ظاهر است، یا یکی اظهر است دیگری ظاهر است. یا یکی خاص است، دیگری عام است، یا یکی مقید است و دیگری مطلق است. بنابراین طبق این فرمایش ایشان و آن چه که ما اضافه کردیم در حقیقت میشود این جوری گفت که تارةً این ادلهای که با هم معارضه دارند به حسب ظاهر یکی بر دیگری حاکم است و حکومت بینشان هست و تارةً ورود هست و ثالثةً تنزیل و تشبیه هست و رابعةً این چنین است که اجتماع این ادله معاً، اجتماعشان نه این و آن، اجتماعشان قرینه میشود إما بر این که تصرف در احدهما بکنیم به این شکل که او را حمل بر حکم اقتضایی بکنیم. یا تصرف در احدهما بکنیم به این شکل که آن را حمل بر خلاف ظاهرش کنیم نه بر اقتضایی، بر امری غیر از اقتضاء و یا این که نه موجب میشود که در هر دو تصرف بکنیم. پس این سه تا؛ تصرف در احدهما به نحو الاقتضاء، تصرف در احدهما به نحو غیر اقتضاء، تصرف فی جمیعهما، کلیهما اینها همه زیرمجموعههای کجا هستند، آن جایی هستند که مجموعهما موجب تصرف میشوند. پس این چهارم این میشود. پنجم این که نه، خصوصیتی وجود دارد که یکی از آنها متعیناً موجب تصرف در دیگری میشود. یکیشان موجب تصرف در دیگری میشود. که خود این چند زیر مجموعه دارد. یکی این که یکیاش نص باشد و دیگری ظاهر باشد. یکی این که یکی اظهر باشد دیگری ظاهر باشد. یکی این که یکی خاص باشد دیگری عام باشد. یکی این که یکی مقید باشد و دیگری مطلق باشد. اینها همه میشوند زیر مجموعه این آخری. البته این جا اختلافاتی هست حالا این ظاهر فرمایش آقای آخوند این است که خاص و مقید را زیر مجموعه همان اظهر و ظاهر میگیرند. بعضیها هم اینها را جدا قرار دادند. اگر اینها را امثله بر آن قرار دادیم زیر مجموعهاش میشود دو تا. اگر نه اینها را جدا محاسبه بکنیم زیر مجموعه این اخیر میشود چهار تا. بنابراین به عبارتی میشود گفت اقسام هفت تا است، به عبارتی میشود گفت اقسام پنج تا است، که آن سه تایی که ما زیر مجموعه حساب کردیم آن سه تا را هم جدا جدا حساب بکنیم میشود هفت تا. اگر نه یکی حساب بکنیم بگوییم این مجموع قرینه هست بر تصرف و به این بیانی که عرض کردیم تهافت بدوی که در عبارت کفایه انسان ممکن است در اول به ذهنش بیاید حل میشود. بنابراین در آن قسم چهارم این بود که مجموع قرینه است نه این به خصوص، نه آن به خصوص. این که هر دو صادر شده این مجموع قرینه میشود که ما تصرف بکنیم فی احدهما بنحو الاقتضاء حمل اقتضاء، یا فی احدهما به نحو غیر اقتضاء یا در هر دو تصرف بکنیم.
خب در این چند روز گذشته آن جایی که تصرف میکردیم به قرینه مجموعهما، تصرف میکردیم در احدهما به این نحو که او را حمل بر اقتضاء کنیم آن را بحث کردیم و بان که این قسم که آقای آخوند فرموده است این تمام نیست و یک معنای درست عرفی حداقل ندارد.
و اما قسم دوم که در صریح عبارت ایشان نه در این جا و نه در لاضرر ذکر نشده اما مقتضای اطلاق ممکن است بگوییم هست این که مجموع قرینه میشود بر تصرف اما نه به نحو حمل بر اقتضاء به نحو دیگری. مجموع قرینه میشود که تصرف در یکی میکنیم اما نه به این که آن را حمل بر اقتضاء بکنیم. مثلاً اگر دلالت بر وجوب میکند دست از وجوبش برداریم حمل بر استحباب بکنیم. اگر دلالت میکند بر حکم مولوی نه به خاطر آن دست از مولویتش برداریم حمل بر ارشادی بکنیم. یا اگر ارشادی هست به واسطه آن قرینه دست از آن برداریم و حمل بر مولویت بکنیم که همه اینها هست. مثلاً همین ادلهای که در باب بئر وارد شده انزحهایی که در باب بئر وارد شده اینها ظاهر اولی همه اینها چیه؟ وجوب است... یعنی وجوب نیست ارشادی است. حکم مولوی نیست. میخواهد راه تطهیر را بیان بکند. ارشاد میخواهد بکند به این که راه تطهیر نزح است. اما به قرینه آن روایات دیگری که میفرمایند ماء بئر نجس نمیشود الا أن یتغیّر طعمه او ریحه او لونه به قرینه آنها پس میفهمیم که این نمیخواهد راهکار برای تطهیر بگوید، نجس نیست که راهکار تطهیر بخواهد بیان بکند. بنابراین اینها حمل میشود بر این که مولوی است یعنی مستحب است. ارشاد به طریقه تطهیر نیست بلکه یک امر استحبابی را میخواهد بفرماید که از آن حالت اولیاش رفع ید میکنیم به خاطر این. بنابراین مجموع این دو تا که آن وارد شده، این هم وارد شده این قرینه میشود که این ولو آن لو خلّی و طبعه ظهور در ارشادیت داشت اما این ورود آن و این با هم دیگه این جا باعث میشود که برخلاف حرف اولی در این موارد حمل بکنیم بر مولویت.
سؤال: مثل است دیگه. صرف مثال که کسی بگوید..
جواب: بله صرف مثال را داریم میگوییم.
خب این ...
سؤال: حاج آقا این جا که مجموعشان قرینه نشد که همان روایت...؟
جواب: حالا شما سخت نگیرید این جا را.
خدمت شما عرض شود که حالا در ثنایای بحث روشن میشود بعضی اشکالها.
و اما آن قسم بعدی، آن قسم بعدی این بود که مجموعشان قرینه میشود بر این که در هر دو تصرف بکنیم. برای این مثال زده شده به مواردی که دو امر یا چند امر در یک موضوع واحدی وارد شده مثل این که فرموده اگر در شهر رمضان افطار کردی باید شصت مسکین طعام بدهی. در یک روایت دیگه فرموده اگر افطار کردی باید شصت روز روزه بگیری. در روایت دیگه فرموده اگر افطار کردی باید یک بنده آزاد کنی. خب این سه کلامی که از مولی صادر شده هر کدام دلالت میکند بر چی؟ بر وجوب تعیینی هر یک از اینها که گفته شده. باید حتماً شصت روز روزه بگیری و چیزی جایگزین این نیست به حسب اطلاقش. باید شصت روز روزه بگیری سواءٌ این که شصت تا عبد آزاد... شصت نفر را اطعام بکنی یا نکنی. بنده آزاد بکنی یا نکنی. آن روایتی هم که میفرماید باید شصت نفر را اطعام بکنی باز اطلاقش اقتضاء میکند که هر کار دیگه بکنی فایده ندارد جای این را نمیگیرد باید شصت نفر را اطعام بکنی سواءٌ این که شصت روز روزه بگیری یا نگیری. عبد آزاد بکنی یا نکنی و هکذا آن دلیل سوم.
خب اینها اگر هر کدام جدا جدا بودند ما به مقتضایش اخذ میکردیم و میگفتیم وظیفه این است. اما حالا که اینها اجتماع کردند این اجتماع اینها آقای آخوند میفرماید قرینه میشود بر این که دست از تعیینیت هر کدام برداریم. اصل وجوبش را که دلالت میکند اخذ میکنیم رفع ید از تعیینیت میکنیم و میگوییم اینها واجب تخییری هستند، در هر کدام عِدلی از این واجب تخییری ذکر شده. اگر امام آن را آمده گفته آقا یک روز من روزهام را خوردم، حضرت فرمود که خب صم ستین یوماً از باب چی فرموده؟ از باب این که این یک عِدلی است از آن سه گزینهای که مخیّر است در آن. یک جا دیگه آمده سؤال کرده فرموده اطعم ستیاً مسکیناً آن همان یک عِدلی را بیان فرموده و هکذا آن دیگری. به خاطر این که اینها هر کدام دلالت میکنند بر تعیینیت و دلالت میکنند بر اجزاء او که یعنی اگر این کار را بکنی دیگه از عهده برآمدی. دیگه چیزی به گردنت نیست. این که هر کدام میگوید اگر این را بکنی ظاهرش این است که دیگه چیزی به گردنت نیست این قرینه میشود که ما دست از تعیینیت برداریم. ظهور این در این که باید این کار را بکنی لیس الا هیچ فایدهای ندارد به خاطر این که آن هم میگوید اگر این کار را بکنی دیگه چیزی بر عهدهات نیست دست از ظهور این برمیداریم و هکذا آن دیگری و آن دیگری قهراً حمل بر تخییر میشود.
سؤال: بالدقه این تعارض و تساقط است دیگه، جمع عرفی که نشد. بالدقه این اطلاق این با اطلاق این تعارض میکند و تساقط میکند جمع نکردیم. قبول کردیم تعارض مستقر است و گفتیم از حجیت میافتد.
جواب: حالا این جا هم عرض میکنم.
پس این هم فرمایش آقای آخوند است که این را هم از موارد جمع عرفی قرار داده. در این جا منتقا اشکال فرموده به این که ما برای این مورد که شما میفرمایید همهاش اجتماع اینها قرینه میشود که تصرف در همه کنیم این درست نیست و این مثال ندارد. و این مثالهایی که زده میشود از این باب نیست. چرا؟ برای این که در این جا احد المبنیین را میشود گفت. یکی که عرض کردم خدمت آقای چیز که سخت نگیرید برای همین بود که این حرفها این جا میآید که ممکن است کسی آن جا هم بزند.
احد المبنیین ممکن است ما در این جا بگوییم. مبنای اول این است که اصلاً این مصداق همان امر آخری است که آقای آخوند فرموده. اجتماع این جا باعث چیزی نشده. این دلیل با آن دلیل که نگاه میکنیم این دلیل یک نص دارد یک ظهور دارد. آن دلیل هم یک نص دارد یک ظهور دارد. مثلاً آن که گفته که صم ستین یوماً دلالتش بر وجوب چیه؟ در دلالت بر وجود نص است. در دلالتش بر این که این تعیینی است و چیز دیگری جایگزنش نمیشود بشود این ظهور است. آن روایت که میگوید اطعم ستین مسکیناً آن نص در این است که ستین مسکینا کفایت میکند. در وجود ستین مسکینا و کفایت آن نص هست. در تعیینیتش باز ظهور است. خب به نص این روایت از ظهور آن دست برمیداریم. به نص او از ظهور این دست برمیداریم. اجتماع هم باعث نشده. البته چون تصرف در هر دو میشود خب این باعث تصرف در آن شده، آن باعث تصرف در این شده. اینها را بهش نمیگویند اجتماع، اجتماع این جا باعث نشده. اجتماع کجا؟ ببینید آن جایی که اجتماع میخواهد باعث بشود جایی است اگر این و آن را ملاحظه کنید تنهایی قرینیت نداشته باشد. حیث مجموعیتش قرینه داشته باشد. مثلاً در سندها گاهی این خیلی پیدا میشود که گاهی مجموع من حیث المجموع قرینه هست. مثلاً اگر گفته بشود مثلاً احمد بن محمد توی یک سندی، تنها باشد. این انصراف دارد فرض کنید به احمد بن محمد بن عیسی. اگر آن طرفش هم مثلاً یونس گفته شده باشد این انصراف دارد به یونس بن عبدالرحمن. این به تنهایی اگر جایی استعمال بشود انصراف دارد به حسب شهرت و مشهوریتش به آن. آن نام هم به حسب شهرت و مشهوریتش انصراف به آن دارد. اما یک جا که بگویند احمد بن محمد عن یونس این جا که این از این دارد نقل میکند و این مرویٌ عنه او هست و این روای از او است ممکن است این باعث بشود که آن ظهورهای اولی که اگر همراه هم نبود یک جور دیگه میفهمیدیم حالا آن جور نفهمیم. چرا؟ برای این که آن احمد بن محمد اصلاً معاصر با این یونسی که این... اصلاً از چنین یونسی نقل نمیکند. این یونس هم چنین راویای ندارد. این باعث میشود که وقتی با هم شدند آدم بفهمد این دوتا کی هستند. این با هم شدنش باعث میشود که انسان متوجه بشود. حالا در این جا آیا این جوری است یا نه. خب آن نص بوده این ظاهر بوده. اگر ما غض نظر بکنیم از این که این هم نص است نسبت به آن و آن را میخواهد تقیید بکند این عملیه انجام میشود کسی ولو غافل باشد. ولو غافل باشد از این که این هم نص است و آن را میخواهد تغییر بدهد. همین که توجه دارد آن نص است این ظاهر است خب به واسطه آن تصرف در این میشود. ولو غفلت داشته باشد از نصوصیت این نسبت به آن. و حال این که اگر مجموع من حیث المجموع بود اگر غفلت داشت نباید این انجام میشد. پس بنابراین، این موارد که شما میفرمایید که مجموعش من حیث المجموع باعث شده است این تمام نیست بلکه چون آن نص است، این ظاهر است. خب به واسطه آن نص از این ظاهر رفع ید میکنیم. و باز این ظاهر در یک امری است آن نص است. به واسطه آن نص از این ظاهر رفع ید میکنیم. و اجتماع این جا باعث نشده. البته یک کار طرفینی است که به خاطر این که آن قرینیت در آن طرف موجود است در این طرف هم موجود است. شاهد بر این که ... شاهد بر این مسأله این است که اگر غفلت کسی داشته باشد از نصوصیتی که در این وجود دارد فقط توجه به ظهور این و نصوصیت آن بکند آن عملیه در این طرف انجام میشود. پس بنابراین اگر این مبنا را بگوییم پس بنابراین اجتماعهما قرینه نشده و این مندرج میشود تحت همان حرفی که بعد آقای آخوند میزنند که احدهما موجب تصرف در دیگری است به این که یکی نص است یکی ظاهر است. یکی اظهر است یکی ظاهر است. منتها این جا طرفینی شده. همان طور که توی این نصوصیت وجود دارد نسبت به آن و ظهور او، در آن هم یک نصوصیتی وجود دارد نسبت به این ولی اجتماع کارایی نداشته این خصوصیتی است که هر کدام دارد. این یک مبنا.
مبنای دوم در این باب این است که اصلاً این جاها جمع... اصلاً جمع عرفی وجود ندارد. نه به این نحوی که شما میفرمایید و نه به آن نحوی که بعداً گفته میشود و ما گفتیم جمع بین نص و ظاهر باشد، یا اظهر و ظاهر باشد. اصلاً اینها تعارض میکنند در ناحیه اطلاقشان تعارض میکنند. این گفته اطعم ستین مسکیناً، آن گفته صم ستین یوماً. این دو تا در ناحیه اطلاقشان تعارض میکنند، تعارض میکنند تساقط میکنند. حالا وقتی که تساقط کردند نتیجه این میشود که آن دلیل میگفت باید ستیناً مسکیناً را اطعام بکنی سواءٌ این که شصت روزه را بگیری یا نگیری. آن هم میگفت شصت روز روزه را باید بگیری سواءٌ این که ستین مسکیناً را اطعام بکنی یا نکنی. این اطلاقات تساقط میکنند، تعارض میکنند تساقط میکنند میافتد. خب وقتی افتاد ما شک میکنیم این وجوب است یا وجوب هست اصل وجوب آن جا هست آیا اگر ما ستین مسکیناً را اطعام کردیم واجب است شصت روز روزه را بگیریم؟ برائت جاری میکنیم. اگر شصت روز روزه را گرفتیم آیا واجب است ستین مسکیناً را هم اطعام بکنیم برائت جاری بکن. نتیجه مثل همان تخییر میشود. پس بنابراین باز هم ممکن است از این راه. اصلاً ربطی به فرمایش ندارد. بنابراین آن چه که مرحوم آقای آخوند در این جا ذکر فرمودند چه در آن که فرمودند که مجموعهما قرینه میشود بر تصرف در احدهما بالحمل علی الاقتضاء، این تمام نیست. این که فرمودند مجموعهما قرینه میشود بر تصرف در احدهما لا علی نحو الاقتضاء، أین مثاله، کجاست که حتماً این چنین باشد مجموعهما باعث شده باشد؟ این که میفرمایید مجموعهما باعث میشود در تصرف فی کلیهما این هم مثالش این هست، این هم تمام نیست. اینها خودشان مصداق حمل ظاهر بر اظهر یا نص بر ظاهر یا اصلاً تعارض و تساقط و اینها است. بنابراین حرف منتقا، فرمایش منتقا ماحصلش این میشود که سه قسم که زیر مجموعه این هست که مجموعهما قرینه میشود بر تصرف یا به شکل اول یا دوم یا سوم هیچ اینها تمام نیست. إما برمیگردد به آن بعدی و إما این که اصلاً تمام نیست این صور که آقای آخوند فرموده.
حالا در این جا یک مشکلهای هم عبارت کفایه دارد که اعلام در حیث و بیس افتاده که باید این را چه جوری معنا کرد. این هم یک توجهی به آن بکنیم بعد برویم سر آن قسم اخیر. ببینید آقای آخوند این طوری عبارتشان هست:
أو کانا على نحو (یعنی آن دو تا دلیل) کانا علی نحوٍ إذا عُرضا على العرف وفق بینهما بالتصرف فی خصوص أحدهما، کما هو مطرد فی مثل ادلة المتکفلة لبیان احکام الموضوعات بعناوینه الاولیة مع مثل الادلة النافیة للعسر و الحرج. أو بالتصرف فیهما. علی نحوٍ که تصرف بکند فی خصوص احدهما مثل آن جا، أو بالتصرف فیهما، یا تصرف در هر دو بکند. فیکون، این فیکون نتیجه ماسبق است. فیکون مجموعهما قرینةً علی التصرف فیهما أو فی احدهما المعیّن به نحو لف و نشر غیرمرتب. فیکون مجموعهما، مجموع این دو تا دلیل. قرینةً علی التصرف فیهما، در هر دو که الان آخر گفتیم. أو فی احدهما المعیّن که آن بالاتر بود.
خب ولو کان من الآخر اظهر. این جا توی آن ماندند که این ولو کان من الآخر اظهر یعنی چی. أو فی احدهما المعیّن، یا تصرف میکنیم در احدهما المعیّن اگر چه این معیّن که میخواهیم در آن تصرف بکنیم اظهر از دیگری باشد. چطور میشود این که اظهر است و آن ضعیف است ما در این اظهر تصرف کنیم خلاف ظاهرش را بگوییم مراد است به قرینه آن که ضعیفتر است. بلکه باید عکس باشد. این ولو کان من الآخر اظهر یعنی چی؟
سؤال: ...؟
این جا ... حالا بگذارید من این را تمام بکنم چون وقت بعد خدمت شما میگویم.
بعضیها گفتند این عبارت در حقیقت این جوری بوده و کان اظهر یعنی و کان آن دیگری اظهر از این معیّنی که در آن تصرف کردیم. مرحوم آقای تبریزی رضوان الله علیه میفرماید این جا باید این واو زائد باشد تا عبارت درست بشود. یعنی أو فی احدهما المعیّن لو کان اظهر. یعنی لو کان آن مقابلش اظهر. آن مقابل اظهر باشد ما در این تصرف میکنیم. بعد مثال زدند مثل کجا؟ مثل این که یکیاش عام است یکیاش خاص است. ما به واسطه خاص در عاممان تصرف میکنیم چون آن خاص چیه؟ اظهر است.
سؤال: ...؟
ایشان این جوری خواستند معنا بکنند. حالا اشکال این است که این جور که شما معنا میفرمایید این چیه؟ این از مقسم بیرون است. ایشان خواسته بگوید مجموعهما قرینه میشود. کار به این و آن ندارد و این در مقابل آن است که بعداً ذکر میکند. اظهر و ظاهر را که خودش بعداً ذکر میکند، عام و خاص را که بعداً ذکر میکند ایشان. عام و خاص را خودشان بعداً ذکر فرمودند. نص و ظاهر را بعداً ذکر فرمودند. این در مقابل آن است. این قسیم آن است. اگر بخواهد این جا مقصود ایشان این باشد خلط بین قسیم و مقسم فرموده. این به این جور نمیتوانیم توجیه بکنیم. بعضیها گفتند که این ولو کان من الآخر اضعف. و لو کان من الآخر. این با واو جور نمیآید مگر این که واو باید نباشد بگویی لو کان من الآخر اضعف. یعنی در این معیّن تصرف میشود اگر اضعف از آن دیگری باشد. خب این معنا درست بوده ولی باز هم درست نیست. چرا؟ برای این که ما به این کار نداریم و لو کان من الآخر اضعف شرط نیست. چون مجموع میخواهد قرینه بشود. حالا توی ذهن میآید که ممکن است آقای آخوند همین تو روایات باشد و ما بتوانیم معنای صحیح برای آن بکنیم. به این که در آن حیطهای که ایشان ...؟ شما اشکال منتقا دارید، اشکال دارید داشته باشید ولی حرف آقای آخوند چیه؟ آقای آخوند میفرماید گاهی ما تصرف باید بکنیم. این فقط به آخری هم نمیخورد و لو کان من الآخر اظهر. یعنی گاهی تصرف در هر دو میکنیم، گاهی تصرف در بعض میکنیم به قرینه مجموع. ولو این که آن که داریم تصرف میکنیم من حیث هو هو وقتی میسنجیم از دیگری هم اظهر باشد. اما این جا چون ملاک، قرینیت روی قرینیت این به خصوص و آن به خصوص نبوده. قرینیت مال چیه؟ مال مجموع است. پس بنابراین آقای اخوند میفرماید چون این جا ملاک جمع مجموع است این مجموع ممکن است موجب تصرف در یکی بشود ولو آن یکی وقتی با آن میسنجیم اظهر از آن باشد. چون ملاک این نبود که این را با آن بسنجیم، آن را با این بسنجیم که. این جا ملاک تصرف ما چی بود؟ مجموع بود. این که این دو تا صادر شده با هم این قرینه میشود بر این که ما باید تصرف بکنیم در کلیهما یا احدهما المعیّن و این جا هم دلالات کل واحد نسبت به دیگری محاسبه نمیشود که اضعف است، اظهر است، چیه؟
سؤال: آن وقت تعارض میشود اصلاً.
به اینها کار نداریم. مثلاً در آن مثالی که من عرض کردم اگر این نام خودش وقتی گفته میشود خیلی ظهور قوی دارد. وقتی میگویند اقای فلسفی ظهور دارد در چی؟ در آشیخ محمد تقی فلسفی مشهور که خطیب ایران بود. کلمه فلسفی به آن انصراف شدید دارد لو خلیّ و طبعه. اگر خودش باشد. اما اگر بگوییم آقای فلسفی از مرحوم نائینی نقل کرد. خب آقای فلسفی به آقای نائینی که نمیخورد. این که ناقل ایشان است، منقولٌ منه آن است. این مجموع قرینه میشود که این فلسفی یکی از شاگردهای کم نامی است که گفتند شاگرد آقای نائینی بوده. این ولو کلمه فلسفی خودش بسنجیم یک انصراف قویای دارد به ایشان. اما این جا چون مجموع است، در یک جملهای قرار گرفته که ناقل و منقول با هم شدند در این جا ما حمل میکنیم بر آن شخص مجهول و گمنام ولو اینکه فی نفسه چی باشد؟ خودش را اگر میخواستیم محاسبه بکنیم این جوری نبود. یک ظهور قوی داشت و انصراف قوی داشت. پس بنابراین آقای آخوند رضوان الله علیه به حسب ما یختلج بالبال این است که ایشان در این جا خواسته این مطلب را بفرماید که چون ملاک ما در این جا قرینیت مجموع است بنابراین ما تصرف به خاطر این مجموع تصرف میکنیم در این ولو این اظهر باشد از آن دیگری. ولی این جا که آن دیگری را که نخواستیم که قرینه قرار بدهیم که آقا چرا ضعیف را قرینه تصرف در اظهر قرار میدهید. ما خواستیم مجموع من حیث المجموعش را قرینه بدهیم. بنابراین اگر این جوری معنا کنیم مشکلی ندارد. اگر چه محقق مشکینی، محقق ... آن صاحب منتهی الدرایة، صاحب حقایق الاصول و محقق تبریزی قدس سرهم جمعیاً این جا در این که این عبارت باید چه جوری معنا کرد و چه کارش باید کرد و باز جور در نمیآید اختلاف دارند با یکدیگر.
خب این تمام شد. و اما آن قسم اخیری که آقای آخوند فرمود که به خاطر آن دو تا دلیل جوری هستند که به خاطر احدهما تصرف میکنیم در دیگری. حالا إما چون آن اظهر است یا چون نص است، یا چون خاص است، یا چون مقیّد است. این جا ما دو راه داریم که حالا هر کدام را آقایان انتخاب بکنند. یکی این که حالا اینها را واگذار کنیم مخصوصاً عام و خاصش را، مطلق و مقیدش را به ابحاث خودش. یک راه دیگه هم این است که این جا وارد بشویم. چون در باب عام و خاص دو تا بحث وجود دارد در مباحث الفاظ. یکی این که الفاظ عموم چیه، چه جور دلالت بر عموم میکند، عموم چند قسم داریم. این یکی، یکی این که آیا چگونه بین عام و خاص جمع میکنند. این در حقیقت مال بحث عام و خاص نیست. مال این جاست ولی خب معمولاً آقایان آن جا طرح میکنند. در مطلق و مقید هم باز ابحاثی داریم اطلاق چه جوری درست میشود مقدمات حکمت میخواهد، نمیخواهد آیا اطلاق چند جور داریم، یک جور داریم و مجموعی، استقرایی و بدلی داریم، نداریم؟ اینها بحثها خب مال آن جاست. اما چرا ما مطلق و مقید را این جوری جمع میکنیم، تقیید میکنیم. این مال این جا است.
خب بزرگانی مثل مرحوم شیخ و عدهای این ابحاث را این جا طرح فرمودند. ما هم میتوانیم این جا طرح بکنیم. و بزرگانی هم این جا طرح کردند. میتوانیم اینها را حذف بکنیم بگذاریم برای آن جا و وارد مبحث بعد که انقلاب نسبت بشویم. حالا هر کدام که آقایان میل دارند، اکثریت ما همان را عمل میکنیم ولی نظر شخص خودم این است که فی الجمله واردش بشویم این جاها بد نیست چون مباحث مهمی است برای فقه و حالا اصلاً عمر ما وفای به اینکه عام و خاص را بگوییم یا نه، خدا میداند.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.