لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
بحث در این کبری بود که دو دلیلی که تخالف دارند با یکدیگر به حسب ظاهر امر عرف به واسطه خصوصیتی که در آن مقام هست حمل میکند یکی از آن دو تا را بر حکم اقتضایی و دیگری را بر فعلی و این جور استظهار میکند از دو دلیل فلذا میگوید تنافی ندارند آن اقتضایی است این فعلی است. بحث در این بودکه آیا این کبری تمام هست و چنین جمع عرفی وجود دارد یا نه؟
اشکال اول در این کبری فرمایش محقق اصفهانی بود که تعرض کردیم به آن. شبیه این فرمایش که به عنوان اشکال دوم عرض میکنیم با یک تفاوتهایی که دارد فلذا دوم میشود از محقق صاحب منتقی الاصول هست رضوان الله علیه. ایشان میفرماید که این حکم اقتضایی که میفرمایید آن دلیل آخر حمل میشود بر حکم اقتضایی مقصود چیه؟ ممکنا ست مقصود همانی باشد که در السنه اهل معقول یا اصولییون رایج است که گفته میشود مقتضا در مرحله مقتضی یا به وجود مقتضی موجود است عرضاً و مسامحةٌ که این همان احتمال اولی بود که مرحوم محقق اصفهانی هم ذکر فرمود. و یا این که نه مقصودتان از این که حمل بر اقتضایی میشود یعنی حمل میشود بر این که مولی میخواهد بگوید در آن دلیل که این موضوع لو خلیّ و طبعه صرف نظر از عوارض و طواری این حکم را دارد. علی الاجمال به نحو قضیه مهمله بدون توجه به عوارض و طواری و حالات ثانویه و اینها، میخواهد بگوید این، این حکم را دارد. اگر اولی مقصودتان است این غیر معقول است و لامعنا له. چرا؟ تقریباً به همان بیان محقق اصفهانی رضوان الله علیه. برای این که آن مقتضی که شما میگوید به وجود این موجود هست آن چیه؟ آیا مقصود حاکم و جاعل است یا مقصود آن ملاکات است. اگر مقصودتان حاکم و جاعل باشد خب این فرقی بین این حکمی که مدلول این دلیل که معارض با آن دلیل است. و حکمی که در آن دلیل است و سایر احکام اصلاً از این جهت فرقی ندارند. چون از این منظر که ما نگاه کنیم تمام احکام ازلی است. چون خدای متعال ازلی و ابدی است پس مقتضی و جاعل حالا ما شرمندهایم کلمه مقتضی را اصلاً این جا به کار ببریم حالا دیگه چارهای نیست برای این که خب فرمودند ... خناق است. ولی تعبیر مقتضی به خدای متعال کردن اینها شاید هم جایز نباشد یک وقتی چون اسماء الله توقیتی است. حالا جاعل و حاکم جل و علا. خب او ازلی است. به لحاظ او پس همه احکام به حسب ذاتشان میشود گفت وجود دارند. به لحاظ این که جاعل ازلی است پس اینها هم عرضاً مسامحةً میَشود گفت وجود دارند. این که با هم فرقی نمیکند که آن را حمل بر این بکنیم آن را نکنیم. آن هم این حالت را دارد. پس بنابراین به این لحاظ اگر بخواهیم بگوییم که فرقی بین احکام نیست و همه همین طور است. ولی اگر بخواهیم بگوییم که این حکمی که در این جا ذکر شده بر این دلیلی که مخالف آن دلیل و حالا این را داریم حمل بر اقتضاء میکنیم خب این وجهی ندارد که به لحاظ حاکم بگوییم این وجود دارد. و این نمیشود گفت که به لحاظ آن. چون اگر به لحاظ آن بگوییم از ازل وجود دارد. اگر بدون لحاظ آن بخواهیم بگوییم تسویل به این که این موجود است غلطه. این حکم چون موجود است در این دلیل. خب این پس ناتمام است. اگر به لحا] مصلحت میخواهید بگویید اشکال این است که خب مصلحت رتبهاش کجاست؟ وجودم مصلحت رتبهاش کجاست؟ مصلحت بعد از فعل وجود پیدا میکند در خارج. ما نماز که خواندیم مصلحت نماز وجود پیدا میکند. پس مصحلت نماز بعد از نماز است. بعد از وجود یافتن نماز است. وجود نماز بعد از چیه؟ بعد از حکم است. خب آیا معقول است که ما بگوییم این حکم وجود دارد به لحاظ وجود آن معلولش که بعد میآید. اگر آن معلول را بخواهیم در رتبه حکم بپنداریم آن را، بگوییم خب آن وجود واقعی دارد حالا وجود واقعی مال اوست بالعرض به حکم هم نسبت داده میشود. این معنایش این است که چیزی که متأخر است آن را متقدم فرض کنیم و بگوییم وجود دارد. اگر واقعاً وجود ندارد در رتبه قبل پس بنابراین اصلاً زمینه فراهم نمیشود برای این که ما وجود حقیقی داشته باشیم آن وقت وجود حقیقی مال آن باشد بالعرض و بالمجاز به چیز دیگری نسبت بخواهیم بدهیم. اگر هم وجود ندارد پس با خودش چه فرقی میکند که به لحاظ آن بخواهیم بگوییم این موجود است. پس آن مصلحت اگر بخواهید بگویید در رتبه حکم وجود دارد حقیقتاً و به لحاظ این که آن مصحلت در رتبه حکم حقیقتاً وجود دارد ما به حکمی هم که از آن تراوش میکند و به لحاظ آن جعل میشود ولو جعل نشده، ولو الان وجود حقیقی ندارد اما چون منشأش و مقتضیاش که همان ملاک وجود دارد بالعرض و بالمجاز میگوییم موجود است. اگر این را میخواهید بگویید خب این خلاف واقع است برای این که مصلحت جایش در آن رتبه وجود ندارد آن معلول فعل است که فعل معلول حکم است. و اگر بدون این که آن در این مقام باشد بخواهید بگویید خب این مبرر نیست. فرض این است که میخواهیم بگوییم چیزی موجود است وجود آن را به این نسبت بدهیم. او و حکم هر دو مثل هم هستند. نه حکم وجود دارد نه آن وجود دارد. بالوجود الحقیقی. پس بنابراین آن را هم نمیتوانیم بگوییم. این هم در حقیقت در کلام محقق اصفهانی هم بود دیگه. فرمود که ملاک ثبوت که ندارد تا ثبوت آن را به این نسبت بخواهیم بدهیم. منتها حالا ایشان یک مقداری بیشتر توضیح داد.
پس بنابراین، این که معقول نشد دیگه ایشان سراغ آن حرفی که محقق اصفهانی داشت که غایت باشدو ما به ملاک از منظر غایت نگاه کنیم دیگه آن را طرح نکرده. یا این که به ملاک به منظر قابل نگاه کنیم که بخواهیم بگوییم ملاک قابل حکم است پس با وجود قابل میگوییم مقبول هم که حکم هست کأنّ وجود دارد نظیر وجود مقبول به وجود قابل دیگه اینها را ایشان متعرض نشدند فلذا بیان محقق اصفهانی در این جا کاملتر و جامع الاطرافتر است. البته ایشان از کسانی است که به کلمات محقق اصفهانی خوب واقف است و خیلی کار کرده در نهایة الدرایه و خیلی جاها در توضیح مطالب محقق اصفهانی که گاهی خیلی اندماج دارد این فرمایشات ایشان از این جهت خیلی مفید است. این کتاب منقی الاصول از این جهت کتاب مفیدی است. حالا در کنار مبانی خودش. و اما اگر آن دومی مقصودتان است..
سؤال: حاج آقا ایشان تصریح میکند که وجود مقتضا به مقتضی بالعرض است؟
جواب: بله.
سؤال: یعنی طبق آن حرفهایی که از آقای اصفهانی شما نقل کردید مثلاً وجود مقبول به وجود قابل است مثل مثلاً صورت که در ماده اولی و هیولا .... این چنین وجودی وجود بالعرض نیست از دیدگاه فلاسفه.
جواب: ببینید چرا. چون....
سؤال: وجود خاصی است....
جواب: یعنی آن وجود فعلی را، یعنی ...
سؤال: ... عنوان استعدادی است که خب میگویند عنوان استعدادی امکان استعدادی یک شیء با خود آن شی رابطه خاصی دارد.
جواب: دارد. بله اینها را.... و بعبارةٍ أخری. حالا ببینید آیا این درخت خرما که چهار پنج متر طول دارد. این میوه هم الان دارد، شاخ و برگ دارد این وجود الان در هسته وجود دارد. میخواهیم بگوییم این به لحاظ آن این موجود. این را که نمیتوانیم بگوییم ولی منشأش وجود دارد. یعنی یک مادهای آن جا وجود دارد که وقتی پرورش پیدا بکند، حرکت پیدا بکند و .... این جورخواهد شد.
سؤال: این که واضحه...
جواب: الان این که آن جا نیست.
سؤال: نه حکم اقتضایی که آقای آخوند میخواهد بگوید هست نه این که بالعرض و المجاز است. حکم اقتضایی عینی به نوعی مثلاً نحوه وجود اندماجی مثلاً در مصلحت.
جواب: وجود اندماجی معنا ندارد. غیر از همین. اندماج یعنی چی؟ یعنی همان به حدّه و خصوصیاته یعنی وجود دارد آن جا مندمج است.
سؤال: حکم اقتضایی این را...
و بعبارةٍ أخری. به تعبیر آقای اصفهانی که خودش فرموده آیا آن وجودی که در نظام هستی مال اوست که اگر موجود بشود به آن وجود موجود خواهد شد با تحفظ بر آن وجوب در ... موجود است. این که معقول است.
سؤال: این که شد فعلی.
جواب: همین. پس بنابراین ما که میگوییم وجود دارد یعنی همین وجودی که مال اوست..
سؤال: نه ما این را که نگفتیم.
جواب: چرا این را دارد میگوید. آقا احتمالش را دارد میدهد. میگویدآقای آخوند اگر این مقصودت هست این اشکالش است. شما حالا میفرمایید نیست مقصود. ایشان تشقیق شقوق فرموده. فرموده این که شما میفرمایید ما حمل میکنیم بر وجود اقتضایی ما سؤال میکنیم. شما که توضیح ندادید وجود اقتضایی چی مقصودتان است. ممکن است یک کلمهای انداختید وسط گفتید حمل میشود عرفاً به وجود اقتضایی. ما حالا سؤال میکنیم تشقیق شقوق میکنیم. میگوییم اگر مقصودتان از وجود اقتضایی این معنا است هیچ اشکال ندارد اگر آن معناست این اشکالتش است. پس بنابراین کلام شما یا این معنا را باید بگذارید یا آن معنا، معنای ثالث هم که ما تصور نمیکنیم این اشکال دارد، آن اشکال دارد پس این کبرایی که شما به عنوان یک جمع عرفی دارید بیان میکنید این واقعیت ندارد. برای این که یا معقول نیست یا عرفی نیست. این حرف آقای اصفهانی است. حالا این بزرگوار هم میفرماید که باز ما... شما که معنا نکردید گفتید حمل میکنیم بر حکم اقتضایی. ما هم سؤال میکنیم این اقتضایی یعنی چی؟ یعنی این معنا که خب اشکالش این است. این معنا چی شد؟ این شد که یعنی این وجود فعلی ندارد یعنی آن وجودی که یختص به در نظام هستی که اگر جوهر است جوهر باشد، اگر عرض است عرض باشد. اگر وجود رابط است رابط باشد. این به این لباسی که در نظام هستی باید اگر موجود بشود و اراده حق تعالی تعلق بگیرد به آن وجود موجود بشود آن را ندارد. چیز دیگری که آن منشاء این هست مقتضیاش هست، ملاکات هست یا جاعل است آن وجود است. آن وجودی که مختص اوست و مال اوست در نظام هستی این در پرتو آن به این هم نسبت میدهیم میگوییم این هم دارد اما این داشتن که داشتن واقعی نیست. قهراً داشتن بالعرض و بالمجاز است.
سؤال: عرض ما دقیقاً همین است. ایشان میخواهد بگوید که کأنّ به وجود مصلحت یک نوع وجودی هست که باز هم به لحاظ آن مقتضی و به لحاظ آن مصلحت دارای یک نحوه وجود خاصی در غالب آن مثل مثلاً صورت در ماده که هست آن بالعرض و المجاز نیست. خودش اسمش را گذاشته وجود...
جواب: نه آن که وجود ندارد که.
سؤال: دارد. دقیقاً لذا میگویم بالعرض نیست.
جواب: ببینید یعنی همین وجودی که اگر لباس وجود وجود در عالم هستی آن جا موجود است؟
سؤال: آن میشود فعلی.
جواب: احسنتم. حالا که میگوییم. ما غیر از این هم وجود معنا ندارد.
سؤال: چرا دارد دیگه.
جواب: ندارد. این یا موجود است یا نیست دیگه. یعنی یا آن وجودی که یختص به هست یا نیست دائر بین نفی و اثبات است. معنا ندارد. اگر ... دارد هست، نیست وجود دیگری این وجود بما هو موجود پیدا نمیکند که. مثل این که شما بگویید عرض در ذات و ... جوهر وجود دارد. این غلطه. برای این که وجودش وجود قائم به غیر است. وجوده فی نفسه لوجوده لغیره هست. این که هنوز تحقق پیدا نکرده. این هم که تحقق پیدا نکرده پس عرض وجود ندارد این جا. به چه وجودی وجود دارد.
خب احتمال دوم که اصل این احتمال در کلمات محقق اصفهانی هم هست اما آقای اصفهانی بعداً که توضیح میدهد کلام خودش را که نقل کردیم از آن ظاهر کأنّ رفع ید میفرماید توی کلام محقق اصفهانی ولی ایشان همان مطلب را گرفته تا آخر. و آن این است که مراد از این طور حمل میشود بر حکم اقتضایی یعنی این موضوع مثلاً خمر. این موضوع صرفنظر از توالی و عوارض و حالات مختلفه خودش را که نگاه کنید من حیث هو هو این، این حکم را دارد. خودش را نگاه کنی به نحو اهمال، به نحو اجمال. این وقتی خودش را نگاه کنید. من این را میخواهم بگویم. اما به خصوصیاتش و اینها کار ندارم. مثل این که مشرعین عادی غیر از مثل خدای متعال و اولیائش که آنها محیط به همه خصوصیات هستند انسان مثلاً فرض کن مجلس. میگوید ما بدانیم این کارها حالا مصلحت دارد حالا بگذارید توی دستور توی آن فکر کنیم. روی آن کار کنیم، خصوصیاتش را به دست بیاوریم. یعنی همان طور که به نحو اجمال نگاه میکنیم به این موضوع یک مصلحت ملزمه فی الجمله که حدود و ثغورش هنوز برای ما روشن نیست که شرایطش چیه، تا چه محدودهای هست نیست. اینها را الان نمیدانیم حالا اصلش معلوم. در قبال آن که اصل را میدانیم مصلحت ندارد. آن را اصلاً توی دستور قرار نمیدهیم. اما این چون فی الجمله میدانیم یک مصلحتی دارد توی دستور باشد تا روی آن کار بشود حدود ثغورش روشن بشود. حالا این جا ایشان میفرماید که این را بهش میگوییم حکمه اقتضایی. اگر یک دلیلی آمد گفت الخمر حرامٌ آن دلیل گفت که لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام یا رُفع ما اضطروا الیه عرف میگوید حالا این خمر مورد اضطرار واقع شده یا اکراه واقع شده. میگوید الان حکم طبق این اضطرار است. یعنی حرام نیست. آن که گفته الخمر حرامٌ آن میخواست بگوید ذات خمر فی الجمله یک حکم این چنینی دارد. خب ایشان میفرماید این معنا معقول است. عیب ندارد. ولی یک اشکال دارد. آن اشکالش هم اشکال بنایی است بر آقای آخوند و آن این است که آقای آخوند قائل است به این که در مواردی که احکام رفته روی عناوین اولیه در آن موارد به حسب اطلاق ماده ما کشف میکنیم که ملاک در تمام افراد و احوال و اطوار آن موضوع وجود دارد. و منها ایشان در باب ترتب با این که منکر ترتب است و میفرماید امر فقط روی اهم است و مهم امر ندارد. در آن موارد میفرماید که اگر کسی مهم را رفت انجام داد آن درسته چرا؟ چون ملاک وجود دارد. ملاک را از کجا به دست آوردید ... پس آقای آخوند قائل است به این که موضوع مطلق است. مقدمات حکمت در آن جاری است اطلاق برایش محقق هست. خب آقای آخوند شما که این طور میفرمایید چطور میفرمایید در این جا الخمر حرامٌ یا الوضوء واجبٌ. میفرمایید وقتی که اضطرار شد یا ضرری شد وضو میفرمایید که جمع بین دلیل الوضو واجبٌ و لا ضرر و لاضرار را این جوری دارید جمع میکنید. یعنی بله آن وضو صرفنظر از خصوصیات و اینها یک حکم وجوبی رویآن هست. حالا همه جا و اینها نه. فی الجمله. خب اگر این جوری است پس اطلاق ندارد. اهمال دارد، البته اهمال اثباتی نه اهمال ثبوتی. چون اهمال ثبوتی معقول نیست که جاعل که توجه به حکم و موضوع خودش دارد اهمال ثبوتی داشته باشد یعنی نداند حدود و ثغور حکم خودش را. این معقول نیست. اما اهمال اثباتی چرا. یعنی در مقام اثبات که قرآن شریف گفته میشود که معمول تشریعاتی که در قرآن شریف در احکام فقهیه هست همین جوره. در مقام اصل تشریع است. اطلاق درآن نیست. «کتب علیکم الصیام» نمیخواهد بگوید در همه اطوال همین. اصل این که این بر شما واجب شده به نحو فی الجمله. به نحو قضیه مهمله. خب پس بنابراین اگر معنای اول مقصود معقول نیست معنای دوم معقول است اما با مبنای خود شمای آخوند سازگار نیست. چون معنایش این است که دیگه اطلاق نگیرید از آن دلیل بگویید اطلاق ندارد. و حال این که چنین نیست شما میفرمایید اطلاق دارد. خب که این اشکال را خب محقق اصفهانی نفرمودند و جور دیگهای ایشان اصلاً. بعد ایشان یک کلام هم این جا دارد این هم عرض بکنم که باز تفاوت با کلام. میفرمایند که:
و ان ارید به الحکم الطبعی الذی هو عباره عن ثبوت الحکم لذات الموضوع بلا لحاظ عوارضها الخارجیة، فالموضوع مهمل فی مقام الاثبات اذ لا یعقل اهماله فی مرحله الثبوت فالدلیل مهمل بالنسبة الی الفرد الخاص.
این دلیلی که گفته الوضوء واجبٌ نسبت به وضوء ضرری مهمل است. یا الخمر حرامٌ نسبت به خمر مضطرٌ الیه مهمل است. بعد:
و یکون الدلیل الدال على نفی الحکم عن الفرد الخاصّ مخصصاً للموضوع.
آن وقت آن دلیلی که دلالت میکند بر نفی حکم مثل لاضرر، لا اکراه، لا اضطرار، آنها مخصص چی میشوند؟ حکم میشوند از این فرد خاص. یعنی به قرینه لاضرر میگوییم وضوء ضرری دیگه مشمول آن الوضوء واجبٌ نیست.
فهو... اگر این مقصود باشد:
فهو و ان کان معقولاً إلاّ انه (قدس سره) لا یلتزم به، لأنه یقتضی عدم ثبوت الملاک فی الموضوع الخاصّ. مع انّه یلتزم ببقاء الملاک و یستفید بقاءه من إطلاق نفس الدلیل الدال على الحکم، و مع الالتزام بالإهمال فیه (که این جا دارید میفرمایید) کیف یستفاد منه ثبوت الملاک فی مورد المزاحمة؟
پس با مبنایتان جور درنمیآید. خب این جا تفاوت پیدا کرد با حرف آقای اصفهانی. آقای اصفهانی میفرمود که ما به قرینه آن دلیل میگوییم آن حکم وجود ندارد از تحت دلیل خارج است. اگر این را بگوییم که فرقی با باب تخصیص نمیکند. فرقی با باب حکومت نمیکند. ایشان این جمع عرفی را در قبال آنها قرار داده. این غیر آنها است در باب عام و خاص به قرینه خاص میگوییم این مورد در مراد جدی مولا در مورد عام نیست. یعنی وقتی گفته اکرم کل عالم بعد دیدیم گفت لاتکرم الفساق من العلماء از لاتکرم الفساق من العلماء میفهمیم که از اول که گفته اکرم کل عالم، از روز اولی که گفته اکرم کل عالم علمای فاسق مقصودش نبوده. علیرغم این که ظاهر لفظ بوده ولی در مراد جدیاش داخل نبوده. یا اگر گفت که العالم الفاسق لیس بعالم که حکومت است آن جا هم میفهمیم از اول وقتی که گفته اکرم کل عالم این عالم فاسق مشمول او نبوده. توی مراد جدیاش نبوده و هکذا بقیه موارد.
اما این جا آقای آخوند میفرماید نه. این فرقش با آنها این است که این جا نمیگوییم حکم نیست، حکم هست توی مراد جدی من هم هست اما به چه نحو؟ به نحوی که اراده اقتضایی دارم، حکم اقتضایی این جا وجود دارد. بنابراین این تفاوت فهم محقق اصفهانی و این محقق است که او میفرماید حمل میشود بر حکم اقتضایی. این که شما میگویید اصلاً حکمی دیگه نیست که حالا اقتضایی باشد یا نباشد. این حکمی نیست، مراد نیست. حکم اقتضایی یعنی هست و اما فعلی نیست و اقتضایی است. بنابراین، این که باید گفت حتماً مراد آقای آخوند به این شکلی که ایشان میفرمایند نیست. به آن قرینهای که عرض کردیم. حالا این فرمایش ایشان اگر هم تمام باشد ما این اشکال اشکالی که خب حالا فرض کنید ورود داشته باشد به آقای آخوند وارد میشود که شما طبق مبنای خودت حرف نزدی. با آن مبنایت سازگار نیست. اما اشکال در این کبری نیست که اصولی به عنوان این که این کبرای این چنینی به عنوان عرفی آیا وجود دارد و میشود در فقه از آن استفاده کرد یا نه آن را رد نمیکنید. اگر دلیل داشته باشد نأخذ به این و از آن استفاده میکنیم ولو حالا فرمایش آقای آخوند با آن فرمایشش جور در نیاید و ایشان اشکال بنایی بر او وارد باشد.
سؤال: عرفیت هست که الوضوء واجبٌ یعنی داریم میگوییم فی الجمله این واجب است. اما حدود و ثغورش را نمیخواهد بگوید؟
جواب: آهان. اگر خودش بود بله. ببینید یعنی الوضوء واجبٌ خودش بهش نگاه میکنیم اطلاق دارد. درسته. اما وقتی به آن دلیل برخورد میکنیم که میگوید لا ضرر، یا میگوید رفع ما استکروه علیه. جمع بین این دو تا بعد از این که به آن برخوردیم حالا میفهمیم بله این مراد جدیاش اطلاق نیست، مراد جدیاش چیه؟ اهمال است. میخواهد بگوید بله اصل این این جوری است. به نحو فی الجمله اهمال دارد. به نحو فی الجمله نسبت به عوارض و طواری کاری نداشته. اینجور. حالا آیا این عرفی است یعنی چنین کاری عرف میکند. این جور معنا میکند، این جور استظهار میکند. حالا آن بحثٌ آخرٌ. آقای اصفهانی قدس سره ایشان حرفش این بود که این عرفی نیست. یعنی ذهن عرف به این جمع نمیرود. این جور برداشت نمیکند. معقول است ولی ... عرف ...ایشان چنین حرفی نزده ... خب خلاف مبنا بودن مهم نیست. حالا بالاخره اگر عرفی است شما قبول کن. فلذا این جور اشکال کردن توی این جاها و رها کردن این مناسب یک بحث اصولی که میخواهیم در آن اتخاذ مبنا کنیم نه این که کاری به افراد داریم. اگر حرف افراد هم زده میشود از باب این است که از مطلبشان استفاده بشود و الان کاری به افراد نداریم ما میخواهیم میزان را ببینیم این کبری را حساب بکنیم ببینیم کدام دلیل دارد حجت دارد آن را اخذ کنیم برای مشی فقهیمان. خب این هم به خدمت شما. حالا ما هنوز قضاوتی نمیکنیم تاحرفهای بعد را هم بزنیم چون آنها یک مقداری دخالت دارد در این که....
این اشکال اول و دوم.
اشکال سوم:
اشکال سومی که ایشان فرمودند که دوم ایشان است که با ترتیبی که ما گفتیم میشود سوم. ایشان میفرماید که اشکال بعدی ما این است که فرض کنید این جمع معقول باشد. محذوری هم نداشته باشیم. خلاف مبنای آقای آخوند هم نباشد اما اشکالش این است که این چه دلیلی بر حجیت این داریم؟ ما دلیلی بر حجیت چنین جمعی نداریم.
انه مع التنزل و التسلیم بوجود معنى معقول للحکم الاقتضائی لا محذور فیه. فما ذکره من الحمل العرفی المذکور یحتاج إلى إقامة الدلیل علیه. و لا نرى لذلک وجهاً، کما انه لم یذکر الوجه فیه، فهو یرجع إلى الجمع التبرعی غیر المستند إلى وجه، و هو غیر حجة کما لا یخفى.
به چه وجهی، به چه قرینهای شما این را میفرمایید. این کلام ایشان یک مقدار دو پهلو است. که چی میخواهد بفرماید.
یک احتمال این است که میخواهد بفرماید همان حرف آقای اصفهانی که این عرفی نیست. این جمع عرفی نیست. یک امر دقیقی است بله تصور عقلی دارد اما عرفی نیست که ذهن عرف منعطف به آن بشود. بنابراین جمع تبرعی است چون عرفی نیست.
احتمال دوم این است که نه این دلیلی بر حجیت این نداریم.
سؤال: ...
جواب: فهو یرجع الی الجمع التبرعی. یعنی این جمع جمع تبرعی است. جمع تبرعی در مقابل جمع عرفی است.
احتمال دارد که این کلامی که آورده میخواهد بگوید عرفی نبود.
خب اگر اولی مقصود باشد همان حرف آقای اصفهانی میشود. اگر دومی مقصود باشد خب حرف جدیدی میشود منتها این حرف دوم لامعنا له. چرا؟ چون اگر عرفی است همین عرفیتش یکفی فی حجیت این. معنا ندارد یک جمع عرفی بگوییم دلیل بر حجیتش نداریم. هر چی عرفی است یعنی رایج است این جور میفهمند یعنی این ظهوری است این جوری. شبیه آن حرفی که در باب مفاهیم زده میشود. بعضی گفتند آقا مفهوم بعث حجت نیست. این هم کلام غلطاندازی است. بزرگان آن جا معنا کردند این که میگوییم مفهوم وصف حجت نیست یعنی لامفهومَ نه این که مفهوم هست و حجت نیست. اگر مفهومی باشد یعنی فهم عرفی طبقش باشد، ظهور عرفی داشته باشد دیگه ظهور است، دیگه حجت نیست. این که میگویند مفهوم وصف حجت نیست، مفهوم شرط حجت نیست. اینها همه یعنی سالبه بانتفاء موضوع است. چون ظهوری نیست حجیت هم نیست. نه این که ظهوری هست و مع التحفظ بالظهور میخواهیم بگوییم حجت نیست. این جا هم اگر چنین جمع عرفی هست یعنی واقعاً عرف این دو تا دلیل را بگذاری جلویش این جور معنا میکند و میفهمد. خب اگر این جوری میفهمید دیگه معنا ندارد بگوییم حجت نیست. بنابراین به احتمال قوی همان معنای اول را ولو عبارت یک مقداری مثل آقای اصفهانی صریح نیست که ایشان میفرماید عرفی نیست این. ایشان جوری عبارتش محتمل الامرین است. و شاید حالا به این قرینه و علو شأن ایشان و این قرینه بگوییم همان معنای اولی و مثل محقق اصفهانی مقصودشان است.
خب حالا این مطلب که بابا این جمع عرفی نیست. شیخنا الاستاد حائری قدس سره یک کلامی دارند، یک منبهی کأنّ ایشان خواسته ذکر کند اگرچه تصریح نفرموده. یک منبهی خواسته ذکر کند بر این که این عرفی نیست، عرف چنین چیزی نمیفهمد. ایشان فرموده خب یکی از آن جاهایی ... حالا به زبان من و توضیح من. یکی از آن جاهایی که دیگه آقای آخوند خودش فرمود این مطردٌ این جمع در آن جا و دیگه آن جا کأنّ قدر مسلّم این جمع در آن جا هست خب همین احکامی است که رفته روی موضوعات بعناوینه الاولیه و احکامی که رفته روی موضوعات بعناوینه الثانویه. اینجا دیگه جای مسلّم این جمع است دیگه. حالا ایشان میفرماید که آیا شماها به نظرتان میآید اگر مولی... ما یک دلیلی داشتیم گفت که لحم الخنزیر حرامٌ. ادلهای هم داریم که یجب الوفاء بالحلف. آیا عرف این جور میگوید، میگوید بله لعل خنزیر درسته آن دلیل میخواهد بگوید که به حسب ذاتش به طواری کار ندارد. حالا که قسم خوردی بخور. آیا این جور میفهمیم. آخه اگر حرف آخوند درست باشد معنای این است دیگه. یعنی حکم آن که گفتیم لحم خنزیر حرام است اقتضایی است. اما حکم فعلی طبق چیه؟ طبق حکم عنوان ثانوی است. خب معنایش این میشود پس بنابراین هرچی حرام است. یک آقایی میگفت که من کسنول ایران بودم در چین یکی از علمای مرحومین حالا فوت شده آن موقع زنده بود آن حرفی که ... آمده بود چنین همین گوشتهایی که توی چین بود توی مثلاً میهمانیها و اینها میخورد. بسم الله میگفت و میخورد. میگفت شما نمیتوانید بخورید چون مقلد امام هستید. اما نظر من این است که اشکالی ندارد. و همین که ذکر اسم خدا بر آن برود حلال میشود. لاتأکلو مما لم یذکروا اسم الله علیه. اما اذا ذکر اسم الله علیه اشکالی ندارد که. خب حالا این تعجب بود که حالا او آدم فاضلی هم بود. این چه جور از آیه این استفاده را کرده که اگر ذبح... این از شرایط ذبح است نه این که ذبح نشده همین طور فقط اسم خدا را ببر میشود خورد. حالا آن.... حالا این جا هم ما بگوییم آقا این عناوین ثانویه هر جا بود آن حکم را به عنوان حمل اولی حمل بر اقتضاء میشود. پس بنابراین شرب خمر هم خب یک نذری میکند آدم.
سؤال: متعلق نذر باید راجح باشد.
جواب: حالا نذر باید راجح باشد اما در قسم که نگفتند که. یا عهد میکند. این جا چی؟
عرض میکنم که آقای حائری ولو به این... ایشان میفرمایند که این جاها وجه تقدیم این نیست، چیز دیگری است. ایشان این طوری میفرماید اما اگر از این حرفهای دیگه صرفنظر کنیم بخواهیم بگوییم فقط راهش همین است که آقای آخوند میگوید. خب این مشکله هست که بالوجدان میبینیم این جور نیست.
عرض میکنم به این که اگر یادتان باشد آقای آخوند توی باب تعادل و تراجیح نه ولی توی لاضرر خودش توجه به این مطلب داشت. چی فرمود؟ فرمود معمولاً این چنین است اما یک جاهایی عکسش است. چرا؟ چون از ادله آن ما میفهمیم که آن حکم به نحو علیت است. مفسده خمر یک چیزی نیستش که، یا مفسده که با نذر کردن و قسم خوردن بخواهد برطرف بشود یا لحم خنزیر بخواهد این طوری بشود. این با تحفظ به فرمایش خود آقای آخوند رضوان الله علیه خب این نمیشود با این. اما فی النهایة این است که ببینید این فرمایش آقای آخوند یک فرمایش به حسب ذات معقول که یک جایی بشود این جور معنا بکنیم. اما همانطور که فرمودند ظهور عرفی در این ندارد که ما جمع بین آن دلیل و این دلیل بخواهیم به این که بکنیم که مولا میخواهد بگوید بله این حکم هست، این حکم وجود دارد اما به نحو اقتضاء. یک حکمی که فعال نیست داعویت ایجاد نمیکند. فقط بنایش بر این بود که یک چنین حرفی را بزند. نه عرف در این موارد به آن قرینه میفهمد این مورد از تحت او خارج است. آن حکم این جا وجود ندارد. فلذا است معمول محققین. حالا معمول چه عرض بکنم. بسیاری از محققین این جا، این ادله احکام ثانویه را حاکم گرفتند. یعنی شارح گرفتند، مفسر گرفتند. که آن جا که ما گفتیم الوضوء واجبٌ جایی که ضرری باشد مطلوبمان نیست. اگر گفتیم الخمر حرامٌ آن جایی که اکراه باشد، اضطرار باشد مقصودمان نیست. فلذا این موارد مواردی است که به این قرینه بعد آن قبلی را میخواهند چه کارش کنند؟ میخواهند بگویند شامل نیست. نه شامل است و حکم هم وجود دارد و اما این حکم وجود به نحو اقتضاء است. این معنا که وجود دارد به نحو اقتضاء هست این عرفی نیست. حالا عرض میکنیم آقای آخوند اگر همین مقصودشان است که این مقابله درست نیست. اگر همین است که ظاهر کلامشان که نه حکم وجود دارد و اقتضایی است این عرفی نیست و در فهم عرف این جا این جوری جمع نمیشود. مگر قرینهای این جا باشد. اشکالی ندارد. محال نیست. اگر قرینه... البته غیر معنای اول. آن اقتضایی به معنای اول نه. آن اقتضایی دوم. چه معنایی که آقای اصفهانی کردند چه معنایی که منتهی کرد. این اشکالی نیست اگر قرینه داشته باشد اما بلاقرینةٍ ما نمیتوانیم به این معنا ملتزم بشویم.
خب بعد یک کلمه دیگه هم این جا مانده که آقای آخوند میفرماید که در این جمع عرفی که الان ما داریم میگوییم دیگه نسبت سنجیده نمیشود حتی اگر عموم و خصوص من وجه هم باشد این جمع عرفی که ما گفتیم پیاده میشود. مثل همین دلیل لاضرر، احکامی که در روی موضوعات به عنوان اولی و ثانوی رفته خب نسبت هم عموم و خصوص من وجه است. و علیرغم این چنین جمعی وجود دارد.
این مطلب درسته اگر فرمایش ایشان درست بود همین طور بود اما اصل فرمایش عرفی نیست. خب ما دیگه پرونده این را میبندیم یعنی این جمع عرفی را پروندهاش را میبندیم و ان شاء الله وارد آن امر بعدی میشویم که آقای آخوند در کفایه مطرح فرموده و صلی الله علی محمد و آل محمد.