اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
«السلام علیک یا ابا عبدالله و علی ارواح التی حلت بفنائک علیک منّا سلام الله ابداً ما بقینا و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منا لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین»
«یا لیتنا کنّا معهم فنفوز فوزاً عظیماً.»
«اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک. اللهم العن الاصابة التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله. اللهم العنهم جمیعاً.»
تفاوت تنزیل با حکومت: (1:40)
بحث در تنزیل بود. بحث رسید به بحث ثانی که افتراق تنزیل از حکومت و تشبیه بود. در افتراق بین تنزیل و حکومت وجوهی میتوان بیان کرد.
وجه اول:
وجه اول همان که دیروز اشاره کردیم که در باب حکومت به حسب انظار عدهای از اهل فن نظارت حاکم بر محکوم لازم هست و الا حکومت محقق نمیشود. اما در باب تنزیل چنین نظارتی شرط نیست. لازم نیست که منزَّل بخواهد توضیح بدهد منزَّلٌ علیه را؛. موضوعش را، محمولش را، نسبتش را، مراد از او را لازم نیست منزَّل بخواهد بیان بکند.
خب پس ما در باب تنزیل میگوییم نظارت مقوِّمش نیست ولی گاهی ممکن است چنین خصوصیتی داشته باشد. نظر و شرح مقوّم تنزیل نیست به خلاف باب حکومت که نظر و شرح در آن جا مقوّم است. یعنی اگر نظر و شرح نباشد حکومت نیست. اما در تنزیل این نظر و شرح مقوّمش نیست ولی ممکن است گاهی همراهش باشد. خب این واضح است و امر تمام و درستی است.
حالا یک تأملی شما در اطراف قضیه و انقساماتی که ما برای تنزیل گفتیم بفرمایید. این مباحث چون مباحثی است که در کلمات بزرگان مطرح نشده، روی آن کار نشده، احتیاج به کار زیاد دارد تا انسان همه زوایا و خصوصیاتش را بتواند استخراج بکند.
وجه دوم: (4:36)
فرقی دومی که ممکن است گفته شود این است که در باب تنزیل به خصوص این مسأله در آن مصداقِ قدر متیقن تنزیل که با واژهی «این به منزله ذاک» هست، مثل همان روایت داوود بن سرحان «ماء الحمام بمنزلة الماء الجاری»، «علماء امتی بمنزلة علماء بنیاسرائیل» که این کلمه منزلة در آن به کار گرفته شده. در این موارد مفروض تعدد و دوئیت منزَّل و منزَّلٌ علیه هست. منزِّل و گوینده آن کلامی که در آن تنزیل هست، دارد اعتراف میکند به کلام خودش که این منزَّل غیر از منزَّلٌ علیه هست اما در عین حال نازل منزلهی اوست برای این که آن حکمی که آن جا هست، در این جا هم وجود دارد. پس این، مُعْتَرَفٌبه است. به نفس همین کلام دارد این را اعتراف میکند و لولا هذا الاعتراف، تنزیل معنا نداشت. اگر اینها وحدت دارند، یکی هستند، تنزیلِ شیء به منزله خودش غلط است. لایُنَزَّلُ الشیء منزلة نفسه. بگوییم: این آقا، ینزَّل به منزله خودش. این شیء، ینزَّل به منزله خودش. کما اینکه تشکیل قضیه هم غلط است. تشکیل قضیه حتماً احتیاج به این دارد که موضوع غیر از محمول باشد. لااقل به حسب حمل اولی دو تا باشند و تغایری در آن دیده بشود تا حمل بشود و الا تشکیل قضیه نمیشود داد. بگوییم این به منزله اوست. بنابراین در باب تنزیل این دوئیت مفروغٌ عنه و معترفٌ به است به نفس قضیه. خود قضیهی تنزیل به دلالت التزام دلالت بر دوئیت میکند. به خلاف باب حکومت. در باب حکومتِ توسیعی میگوییم: «ولد العالم عالمٌ». یعنی این همان است، مصداق آن هست، فرد آن هست، نه این که دوئیت دارد. فردیتش را دارد اثبات میکند، دارد تذکر میدهد، دارد تنبیه میکند ولو اینکه در لبّ چون دوئیت دارند ناچار شده به این لسان بیاید این حرف را بزند و تنبیه کند، اما آن معترفٌبه در قضیه اتحاد است. ولو این که در ثبوت اینها دو تا هستند و مُصَدَّق است که دو تا هستند اما در قضیه میگوید این همان است.
اما در باب تنزیل نه، در خود قضیه تنزیل چون دارد تنزیل میکند، دارد در همین جا به دلالت التزام اعتراف میکند و میگوید: این غیر از آن است ولی نازل منزلهی آن است. این هم امری است که ما در باب تنزیل داریم ولی در باب حکومت توسیعی نداریم.
سوال: طبق این، «الطواف بالبیت صلاة» باید بشود حکومت.
جواب: حالا شاید هم همین طور بشود.
این که میگوییم دوئیت در این جا معترفٌبه است و مسلّم است، یک اثر دیگر هم بر آن بار میشود و آن این است که ما در باب حکومت، اسراء الحکم نداریم، تعدد الحکم نداریم، بلکه میخواهیم بگوییم همان حکمی که در آن قضیهی محکوم است، همان حکم شامل این هم میشود. یک حکم جدیدی نیست بلکه همان حکم سعه پیدا میکند و شامل این هم میشود. پس نه تعدد الحکم است در آن جا، و نه اسراء حکم من موضوعٍ الی موضوعٍ آخر باشد. بلکه همان حکم وحدانی را که در آن جا ذکر شده - حالا وُحدانی بالسنخ و بالشخص - میخواهیم بگوییم این هم مصداقش است، این هم جزءِ موضوعش است. این در همان جا مقصودمان بوده. اما در باب تنزیل، دو تا موضوع است و دو حکم است، دو جعل است. حکم منزَّلٌ علیه خودش شامل حکم منزَّل نمیشده. از اول هم در مراد جدی داخل نبوده. از حالا که داریم تنزیل میکنیم شارع دارد این را بیان میفرماید منتها سیاقت تبیینش این است که به جای این که بگوید: «الفقاع حرامٌ» یا به جای این که گفته بشود: «إغسل فی ماء الحمام مرةً»، آن جوری گفته و الا یک حکم جدایی است. موضوعش جداست و حکمش جداست. تعدد الحکم است و حکم جدایی است.
سوال: در حکومت هم واقعاً و ثبوتاً تعدد حکم است.
جواب: نه آن جا این جوری نیست.
سوال: فرق ورود با حکومت این بود که ... تعبدی است. اگر تعبداً داخل شده یعنی این که در حقیقت دو تا حکم است.
جواب: نه، در آن جا حاکم میآید میگوید که مقصود من در آن قضیه از محکوم این بود. آن جا از اول که گفتم، این مقصودم بود. ولو این که به لفظ شاید شما متوجه نمیشدید اما من وقتی آن جا گفتم «اکرم کل عالم»، ولدش هم همان موقع مقصودم بود با این کل عالم چون آن ولدش را هم عالم میدانم به حسب قانونی. من عالمِ قانونی که اعم است از حقیقی و قانونی مقصودم است.
سوال: خب عین همین در «الطواف بالبیت صلاة» هم مطرح است.
جواب: بله شما «الطواف بالبیت صلاة» را هم بفرمایید که حکومت است.
مثل باب تخصیص. در باب تخصیص ما میگوییم وقتی خاص میآید قرینه میشود که از اول از تحت عام خارج بوده و عام شامل این فرد نمیشده. نه این که نسخ است تا از حالا به بعد نیست. از همان اول نبوده است. در آن جاها این چنینی است. در حقیقت شرح میدهد مراد جدیاش را از مراد استعمالی یا مراد جدی که گذشت انقسامات حکومت.
اما در باب تنزیل همان طور که در افتراق اول عرض شد نمیآید در آن جا بگوید مراد من از آن دلیلِ منزَّلٌ علیه این بوده. نه همان چیزی که از آن میفهمیدی، همان مقصود است واقعاً و ظاهراً. من در این جا دارم یک حکم دیگری جعل میکنم منتها ادبیات تبیینیام این چنینی است که دارم این را تنزیل میکنم به منزله او. حالا سرّ این که چرا این کار را میآیند میکنند، اینها یک مباحثی است که دیگر از اصول خارج است و اینها در یک علوم دیگری باید کنکاش بشود. محقق سیستانی دام ظله در این کتاب لاضررشان سه یا چهار صفحه همین بحث را مطرح کردند که سرّ این که انسان تغییر ادبیات میدهد و میآید به شکل حکومت میگوید، یا میآید به شکل تنزیل میگوید چیست. مثلاً چرا میگوید: «الفقاع خمرٌ». خب بیا بگو: «الفقاع حرامٌ». همان جور که گفتی «الخمر حرامٌ» بگو «الفقاع حرامٌ». چرا نمیگوید «الفقاع خمرٌ». ایشان میگویند چون خمر در اذهان مردم یک پیشینهای دارد. شارع راجع به آن خیلی کار کرده، و خود مردم هم قبول دارند خمر یک چیزی است که مُذهِب عقل است. حتی آدمهایی که خیلی دیندار نیستند خیلیهایشان از خوردن خمر تحاشی دارند، یعنی که میگوید من حاضر نیستم آدم لایعقلی بشوم، مست بیچیز بشوم. این یک حالتی است که عارم میآید این جوری بشوم. چون خمر خودش یک بار ضد ارزشی هم همراه دارد حالا یا به واسطه فرهنگ خود مردم، یا به واسطه فرهنگی که شارع اضافه کرده، این جا میخواهد بگوید: «الفقاع خمرٌ» تا آن بارها را هم در این جا سرایت بدهد. فلذا اگر میگفت: «الفقاع حرام» میگفت خب حرام است ولی حالا آن جور گفته شده، میگوید بابا این خمر است. یعنی همان بارها در این جا میآید. و حالا علل و اسباب دیگری هم وجود دارد برای این تغییرِ تعبیرات یا انتخابِ تعبیرات مختلف.
خب حالا این جا که دارد میگوید این به منزله اوست، نمیخواهد بگوید از روز اول مقصودم از آن کلامِ منزّلٌ علیه این هم بوده است.
خب اگر این مطلب را توجه کردیم، اصلاً میتوانیم دست از حرف سابق که طبق مطالب قوم گفتیم، برداریم و بگوییم اصلاً باب تنزیل ربطی به باب حکومت ندارد، نه این که در بعضی جاها تصادق دارند. نسبتشان عموم و خصوص من وجه نیست بلکه متباین بالمرة هستند. چرا؟ به خاطر این خصوصیاتی که داریم میگوییم. آن مثالهایی که شماها میبینید آقایان فرمودند که حکومت تنزیلیه یا این که اصلاً تنزیل را باب حکومت قرار دادند، آنها ظاهراً نظرشان به تنزلهایی مثل «الطواف بالبیت صلاةً»، «ولد العالم عالمٌ»، «الفاسق لیس بعالم» و امثال اینها است. هیچ جا ندیدیم کسی بگوید «ماء الحمام بمنزلة الماء الجاری» این هم حکومت است. و ما دو شکل تنزیل داریم. یک تنزیل اثباتی داریم یعنی در لسان مولی تنزیل هست میگوید: «هذا بمنزلة هذا» و دوم تنزیلهای ثبوتی داریم که باعث میشود شارع میآید و میگوید: «هذا هو». ادعای هو هویت میکند. آن که آقایان میگویند حکومت تنزیلیه، همین دومی است یعنی در ذهنش، در محاسبات مولی طواف به منزلهی صلات است. و چون به منزلهی صلات است، از صلات آن را اراده میکند در مراد جدیاش و حالا برای این که به دیگران هم افاده بکند این مطلب را، میآید میگوید «الطواف صلاة». نمیگوید این به منزله اوست، دوئیت را فرض نمیکند بلکه میگوید همان است. و حال این که در تنزیل دوئیت مفروض است، مفروقٌ عنه است. منزَّلی داریم و منزَّلٌ علیه داریم، و این را به منزله آن تنزل میکنیم. اما در «الطواف بالبیت صلاة» ادعای هو هویت میکنیم. یکی هستند، همان است. یا «الفقاع خمرٌ» ادعای هو هویت میشود. میگوید فقاع خمر است، نه این که دو تا چیز هستند.
بنابراین، این تعبیر که آنها میگویند که حکومت تنزیلیه به حسب عالم ثبوت است نه به حسب عالم اثبات، فلذا میگوییم تمام موارد تنزیل که مولی میگوید: «این به منزله اوست»، «نزّلتُ این را به منزله او»، تمام اینها ربطی به باب حکومت ندارد و اصلاً تغایر دارند، تصادق هم ندارند. باب التنزیل غیر از باب حکومت است. مرحوم سید هم که باب التزاحم، باب التنزیل، باب الورود، باب الحکومة فرموده، این چهار تا را قسیم هم قرار داده، در عرض هم قرار داده، مثالی هم که برای باب التنزیل زده به همان مثال «التیمم بمنزلة الوضوء» است. به این روایت مثال زده که «التیمم بمنزلة الوضوء».
سوال: برداشت عرفی از «الصلاة بالبیت طوافٌ» سرجمعش این نمیشود که میخواهد بگوید که طواف به منزله صلات است؟
جواب: نه، بالاتر میخواهد بگوید. این همان ثبوت است. یعنی چون در ذهنش این به منزله آن است، حالا دارد ادعای هو هویت میکند. بیان اثباتیاش این نیست که این به منزلهی آن است بلکه میگوید این همان است. ببینید چقدر فرق است بین این دو تا لسانی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله راجع به امیرالمؤمنین سلام الله علیه هست. یکی بفرماید «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی»، این آن وجههی عرفانیاش حدّش چقدره؟ یا آن جا بفرماید «و انفسنا». این میگوید: خودِ من است. آن میگوید که این به منزله آن است. به منزله آن است یعنی دوئیت را مفروض قرار داده و الاّ تنزیل غلط بود. پس بنابراین در باب حکومت آن درجه اعلایی است که ممکن است زیربنایش آن تنزیل ثبوتی.
سوال: همان دلالت تفهیمیه ...
جواب: نه، دلالت تفهیمیهاش همین هو هویت است. میگوید این همان است. این در نظرِ من همان است. و به تعبیر دیگری که هم سید یزدی قدس سره، و هم محقق سیستانی دام ظله فرمودند این است که لسانِ حکومت، لسان مسالمت است و لسانش لسانِ خصومت نیست. میگوید: «اکرم کل عالم»، میگوید من هم حرف شما را قبول دارم اما این فاسق را میگویم عالم نیست. حرف شما را به تمامه قبول دارم و استثناء هم به آن نمیزنم بلکه فقط میگویم این، عالم نیست. یا فردی که داخل نیست داخل میکند. میگوید: ولدِ عالم هم عالم است. فرمایش شما درسته و خب ولدِ عالم هم مصداقش است. حرف خودتان این جا را هم شامل میشد چون ولدِ عالم هم عالم است.
پس در حکومت لسان، لسان مسالمت است و هو هویت است. اما در باب تنزیل این چنین نیست.
پس تبین مما ذکرنا تنزیلی که ما داریم از آن بحث میکنیم و در قبال حکومت و ورود و تشبیه قرار میدهیم، همین است که با این ادبیات ذکر شده. یعنی از واژه تنزیل و مشتقات آن استفاده شده و یا اگر این واژهها صریحاً در عبارت منزِّل به کار گرفته نشده است اما یک دلالتی در کلام باشد که این مقصودش است نه ادعای هو هویت مقصودش باشد.
این هم مطلب دیگری راجع به تفاوت اینها.
سوال: در تنزیل باید نظارت باشد.
جواب: مقصودمان از نظارت در باب حکومت، نظارت شرحی است که بگویم مرادم از آن چه بوده و الا در تنزیل باید به آن نظر کند تا بگوید آن این جا هست. در حقیقت در تنزیل موضوع و محمول وجود دارد. یک قضیه دارد تشکیل میدهد. شما وقتی میگویید: «زیدٌ قائمٌ»، حتماً باید به زید نظر داشته باشد تا قائمٌ را بر آن حمل بکنید. این نظری که در حکومت میگوییم یعنی نظری که بخواهد او را توضیح بدهد، شرح بکند.
سوال: شما خودتان گفتید در حکومت نظارت شرحی لازم نیست.
جواب: چرا. در حکومت نظارت شرحی لازم است یعنی باید بیاید آن را توضیح بدهد.
سوال: استاد در تنزیل به معنای رفع آثار آن جا هم همین فرمایشات هست یا ...
جواب: نه. آن جا هم که تنزیل میکند برای رفع اثر، باز دوئیت مفروغٌ عنه و معترفٌ به است. دو تا است. میگوید آمدنش، مثل نیامدنش است. برای این که میخواهد بگوید همان طور که نیامدنش اثر ندارد، آمدنش هم اثر ندارد. درسته برای رفع اثر است، سلب اثر است ولی منزَّل و منزَّلٌ علیه دوئیت دارند. نمیگوید آمدن، همان نیامدن است. دوئیت مفروغٌ عنه است و معترفٌ به است.
سوال: در چه چیزی غیر از آن است؟ در عدم ترتبِ آثار غیر آن است.
جواب: نه در ذاتش. این که این، مصداق آن نیست، معترفٌ به است.
سوال: ببخشید در تنزیل فرمودید که گاهی اوقات دو تا دلیل نیست بلکه یک دلیل است با یک امر واقعی مثل «الأمارة بمنزلة القطع». آیا این را هم میشود به عنوان یکی از فرقهای تنزیل با حکومت مطرح کرد؟
جواب: بله، این هم هست. چون در باب حکومت تفسیر دلیل آخر است ولی در تنزیل گفتیم اعم است. میشود دلیل آخر باشد و میشود امر آخری باشد.
سوال: در حکومت تضییقی، نفی هو هویت مگر نیست؟
جواب: نه، گفتیم توسیعیاش.
تفاوت تنزیل با تشبیه: (26:02)
و اما فرق تنزیل با تشبیه چیست؟
خب اینها از نظر بحثهای اصولی است نه از نظر بحثهای ادبی.
خب قهراً در باب تشبیه گاهی ادات تشبیه به کار برده میشود و حتی ما در روایات مبارکات میبینیم گاهی یک مضمون و یک مفاد به نحو تنزیل بیان شده و گاهی به نحو تشبیه. همین روایات «ماء الحمام» در روایت داوود بن سرحان به حسب این نقل فرموده که «ماء الحمام بمنزلة الماء الجاری» و در همین باب در روایت ابن ابی یعفور عن ابی عبدالله علیه السلام «قال: ماء الحمام کماء النحر». به جای تنزیل فرموده کماء النهر که ماء نهر، ماء جاری است.
این هم در کلمات فقهاء بحث نشده. این که از نظر مباحث اصولی فرق واضحی باب تشبیه با باب تنزیل داشته باشد چیزی بیان نشده. بله گاهی اشاره شده به این که عُولِ تنزیل به تشبیه است، یعنی بازگشتش. وقتی میگوید: این را نازلتُه منزله آن، معنایش این است که بله این را تشبیه دارم میکنم. این، شبیه اوست. حکمی که آن جا وجود دارد در این جا هم وجود دارد. ولی دیگر فرق واضحی که از نظر مباحث اصولی بخواهیم بگوییم این دو تا با هم دارند، نیست. باب تنزیل با باب تشبیه از نظر مباحث اصولی شبیه هم هستند و مانند هم میدانند.
سوال: شاید بشود گفت که تشبیه معمولاً در جایی است که یک صفتی را خود ذات مشبهبه ...
جواب: نه لازم نیست. اگر در حکم هم باشند همین طور میشود.
سوال: ...
جواب: ببینید تشبیه و تنزیل همیشه یک تفاوتهائی از جهات ادبی دارند که در ادبیات بیان شده. یعنی یک وجه شبهی میخواهد و الا هر چیزی را تشبیه به هر چیزی نمیشود کرد. اینها وجه شبه میخواهد تا صحیح باشد اما آنها مربوط به ادب است. ما در مباحث اصولی میخواهیم یک فرقهایی بگذاریم که از نظر مباحث اصولی بین این دو تا افتراقی باشد و ما فرقی ندیدیم.
مقام دوم: انقسامات تنزیل (29:10)
مقام دوم انقسامات تنزیل است.
خب طبق این مطالبی که گفتیم شما میتوانید ببینید که بعضی تقسیمها که در حکومت بود وجود ندارد و بعضی از آن تقسیمها در این جا مسلّم هست، و ما زاد. مثلاً تقسیم این جا به توسیعی و تضییقی که ما در حکومت داشتیم، در تنزیل طبق حرفهایی که گفتیم لا معنا له. تنزیل توسیعی، تنزیل تضییقی. چرا؟ چون گفتیم دلیلِ منزَّل ناظر نیست به توضیح و تشریح منزَّلٌ علیه تا توسعه بدهد آن را و یا آن را تضییق کند. پس وقتی به منزّلٌ علیه داریم نگاه میکنیم توسیع و تضییق در این جا نیست. بله ممکن است بعد از کاری که دارد انجام میدهد، نسبت به غیر منزَّلٌ علیه تخصیص درست بشود، ممکن است حکومت درست بشود، ممکن است ورود درست بشود.
سوال: اگر در یک جهتی چیزی را به چیزی نازل منزله کنیم یعنی بگوییم این مثل آن است فقط از این جهت. آیا این دیگر تضییق نمیشود چون تمام آثارش را ندارد بلکه بعضی از آثار را دارد.
جواب: تنزیل نکردیم، نه این که تنزیلمان تضییقی است. خب قهراً تنزیل شما این است.
سوال: نه گاهی موقعها همان، مثلاً بحث شراب که فرمودید، فقاع به منزله شراب است مثلاً با این قید که...
جواب: آنها احکام است. آنها را خواهیم گفت. نه آنها تضییق و توسیع ایجاد نمیکند. آن مباحثی که در احکامِ تنزیل خواهیم گفت یکی همین است. اما تضییق را در آن جا ایجاد نمیکند بلکه در این مقدار تنزیل میکند آن را به منزلهی آن.
و اما تقسیمات دیگری که به حسب آن عرائضی که کردیم وجود دارد. مثلاً تقسیمِ تنزیل به لحاظ نوعِ اثرِ منزَّلٌ علیه. آن اثرِ منزَّلٌ علیه تارةً شرعی است و میخواهد شبیه آن را و نظیر آن را بگوید در این جا جعل کرده. تارةً عقلی است که میخواهد بگوید نظیر آن را در این جا جعل کردم مثل «الامارة بمنزلة القطع». گاهی هم عقلایی و عرفی است و میخواهد بگوید آن را در این جا جعل کردم. خب میشود تقسیمش بکنیم به لحاظ نوعِ اثرِ منزّلٌ علیه که میخواهد همانند او را در منزَّل جعل کند یا بالعکس. حکمی در منزَّل است و میخواهد در منزّلٌ علیه بیاورد که گفتیم گاهاً این هم صورت میگیرد.
تقسیم دیگری که وجود دارد، تقسیم تنزیل به لحاظ موضعِ تنزیل در دلیل آخر است. تارة موضعِ تنزیل موضوع آن دلیل است، تارة محمولِ آن دلیل است، تارة متعلقِ آن دلیل است، تارة ما تقدم بر آن حکمی است که آن جا ذکر شده یعنی مرحله مصالح و مفاسد است. تارة ما تأخر عنه یعنی مرحله امتثال و عصیان است. خب تنزیل به این لحاظها هم قابل تقسیم است.
باز تقسیم دیگر به لحاظ این است که غایتِ تنزیل چیست. تارةً غایت تنزیل، ترتیب اثر بر منزَّل است. تارةً غایت تنزیل، ترتیب اثر بر منزَّلٌ علیه است. تارةً غایت تنزیل، ترتیب اثر علیهما است یعنی تنزیل طرفینی. خب این هم یک تقسیمی است که باز صحیح است و میشود این کار را کرد.
باز تقسیم دیگری که از مسائل گذشته هم روشن شد این بود که گاهی تنزیل برای اثبات الاثر محضاً است. گاهی برای سلب الاثر محضاً است. گاهی برای هر دو امر است یعنی هم سلب و هم اثبات. مثل «عمد الصبی خطاء» که گفتم این به حسب فقه الحدیثهای مختلفی که برای آن شده، مثال برای هر سه تا میتواند باشد.
خب این تقسیمات وجود دارد، اما این تقسیمات فقط برای آموزش خوبه که ذهن دانشپژوه به انقسامات این تنزیل توجه بکند. اما اینها چیزی نیست که افتراق در احکام را بخواهد ایجاد بکند و از این جهت اهمیت داشته باشد. فقط اهمیت آموزشی دارد که ذهنها متوجه انقسامات باشد و بدانند همه اینها داخل در بحث تنزیل هست. فلذا دیگر ما معطل این بحث در این جا نمیشویم، علاوه بر این که خب در مباحثی که قبلاً گفتیم، اینها زیربناهایش روشن شد.
حالا وارد بحث بعد میشویم که وجه تقدیم باشد.
مقام سوم: وجه تقدیم (35:23)
اما وجه تقدیم چیست؟
قهراً وقتی میگوییم که تقدیم یعنی تقدیم منزَّل و منزَّلٌ علیه. یعنی وقتی این دو تا را با هم محاسبه میکنیم. خب در این جا طبق آن گفتههایی که داشتیم اصلاً واژه تقدیم مسامحهآمیز است چون گفتیم در باب تنزیل، این منزَّل کاری به دلیل منزّلٌ علیه ندارد تا بخواهد آن را توضیح بدهد، تفسیر کند، کم و زیاد کند، دستکاری کند آن را. این منزَّل میخواهد چه کار کند؟ میخواهد بگوید آن که آن جا است، من هم دارم. خب این چه درگیری با آن دارد که بخواهیم تقدیم بکنیم. آن گفته: «الخمر حرامٌ»، و این هم میگوید: «الفقاع بمنزلة الخمر». آن گفته که ماء الجاری یکفی فی تطهیر ثیاب متنجس به بول مرةً واحدة و ماء الحمام میگوید من هم همین جور هستم. پس درگیری اصلاً وجود ندارد. حکم روی دو تا موضوع است. بنابراین تقدیم به خاطر این هست که حکم را میبرد روی موضوع آخر و آن دلیلِ منزَّلٌ علیه اصلاً متعرضِ حرف این نیست. نمیگوید: چه چیزی به منزله من هست و چه چیزی به منزله من نیست. نمیگوید: این حکمی که من دارم در جای دیگری هست یا جای دیگری نیست. کاری به این چیزها ندارد. بنابراین بین این دو تا در موارد تنزیل، تعارضی، تهافتی، حتی بدوی مشاهده نمیشود تا این که ما بخواهیم بگوییم تقدیم. پس این هم روشن است.
مقام چهارم: احکام تنزیل (37:42)
حکم اول: تنزیل موجب ترتیب جمیع آثار یا آثار ظاهره یا اظهر الآثار میشود
اولین حکم تنزیل این است که آیا تنزیل موجب ترتیب جمیع آثار میشود هم اظهر الآثار هم آثار ظاهره و هم آثار خفیه؟ کل آثاری که برای منزَّلٌ علیه هست چه اظهرشان، چه ظاهرها و چه خفیها، همه بار بشود. یا نه، اختصاص دارد به الآثار الظاهره که قهراً در آثار ظاهره، اثر اظهر هم دیگر داخل است. و یا اختصاص دارد به اظهر الآثار؟
پس سه نظر هست. یکی اظهر الآثار فقط و دوم الآثار الظاهره مع الاظهر و سوم جمیع الآثار یعنی هم اظهر و هم ظاهر و هم خفی. سه نظر وجود دارد.
این بحث بسیار مهم است در فقه چون تشبیه و تنظیر در فقه زیاد است و در آن جا همه این بحثها انجام میشود و اینها را دیگر در اصول مطرح نکردند. در لابلای کتابهای فقهی به مناسبت در هر جایی مطرح کردند.
حالا ان شاء الله شنبه این حکم و سایر احکام را بررسی میکنیم.
و صلی الله علی محمد و آل محمد