لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ وَ أَنَاخَتْ بِرَحْلِکَ عَلَیْکُمْ مِنِّا سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِینا وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّا لزِیَارَتِکُمْ السَّلَامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلَى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَى أولاد الحسین و علی أَصْحَابِ الْحُسَیْن یا لیتنا کنّا معهم فنفوز فوزاً عظیماً.
اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَى ذَلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصَابَةَ الَّتِی جَاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شَایَعَتْ وَ بَایَعَتْ وَ تَابَعَتْ عَلَى قَتْلِهِ اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمِیعاً.
اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی شَفَاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لنا قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ الَّذِینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ.
بحث در حل تعارضی بود که بین روایات داله بر تثلیث امر و روایات وارد در ذیل آیه مبارکه «قوا انفسکم و اهلیکم ناراً» بود. که از آن روایات استفاده میشد که امر در یک معنای جامع استعمال شده. از این روایات استفاده میشود که نه این امری که در باب امر به معروف واجب است یا نهیای که در باب نهی از منکر واجب است همین امر و نهی لسانی به صیغه امر و نهی است. بنابراین ، این با آن تعارض میکند.
خب اجوبهای داده شد و بررسی شد این بحث ان شاءالله دیگه تکرار... یعنی هم این جا نافع است برای ما، هم در بحثی که بعد در مراتب امر به معروف آن جاها میآید دیگه آن بحثها دیگه چون این جا کردیم آن جا ان شاء الله تکرار لازم ندارد. یعنی همین بحثها در آن جا هم باید به یک شکل دیگری انجام بشود.
جواب دیگر که حالا جواب پنجم ممکن است باشد در این جوابهای که تا حالا گفتیم این است که ما یک روایتی داریم معتبره سلیمان بن خالد، این روایت سلیمان بن خالد میتواند انقلاب نسبت ایجاد کند بین آن روایات و این روایات. اگر چه در بدو نظر این دو طایفه با هم تعارض دارند اما توجه به روایت سلیمان خالد موجب انقلاب نسبت میَشود. ما دو جور انقلاب نسبت داریم، یکی متداول است که در اصول گفته میشود این است که دو تا روایت مثلاً داریم، دو تا دلیل داریم نسبتشان تباین است. یک دلیل سوم پیدا میشود یکی از این متباینین را تخصیص میزند. بعد از تخصیص زدن نسبتشان برمیگردد به عموم و خصوص مطلق. به این میگویند انقلاب نسبت. مثلاً یک روایتی داریم که «ذرق کل طائرٍ نجس» ذرق هر طائری، مدفوع هر طائری نجس است. یکی دیگه هم میگوید، روایتی دیگری مثلاً داریم میگوید «لابأس بذرق طائرٍ» یا «بکل طائر» یک روایت دیگه میآید میگوید که طائر مأکول اللحم لابأس به ذرق او. طائر مأکول اللحم. خب این روایتی که میگوید طائر مأکول اللحم لابأس با آن روایتی که میگوید کلاً لابأس که با آن تنافی که ندارد این جا. آن کلاً میگوید این هم در مأکول میگوید. اما نسبت به آن راویتی که گفت ذرق هر طائری نجس است با آن تنافی دارد. این اخص مطلق از آن هست. این روایت که میگوید ذرق طائر مأکول اللحم پاک است تخصیص میزند آن روایتی را که میگفت ذرق کل طائر نجس است. بعد از این تخصیص این روایتی که گفت ذرق کل طائرٍ نجس مال چی میشود بعد از این تخصیص؟ میشود مال غیرمأکول اللحم. میشود مال محرّم اللحم. وقتی شد مال محرّم اللحم پس این حالا تازه این دلیلی که قبلاً تباین کلی با آن داشت و تعارض بود و شاخ به شاخ بودند حالا میشود اخص مطلق از آن روایاتی که میگوید «لیس بأسٌ بذرق کل طائر». خب میآید غیر مأکول اللحمها را از تحتش خارج میکند و آن میشود لابأس و لیس به بأس میشود مال مأکول اللحمها. این همان انقلاب نسبتی است که در اصول معروف است و متداول که نسبت از نِسَب اربعه را تعویض میکند. قبلاً تباین کلی بود این تباین کلی را تبدیل کرد به نسبت عموم و خصوص مطلق. حالا یک بحثی در اصول هست که آیا این تقدیم خاص بر عام مال آنهایی است که من الاول خاص بودند یا آنهایی هم که به این روش خاص میشوند این عملیة التخصیص در باره آنها جاری است. این همان بحث انقلاب نسبتی است که آن جا مهم است خب اقوالی هم در آن هست که بعضیها گفتند بله لافرق بین مخصصهایی که من الاول مخصص بودند و اخص مطلق بودند یا آنهایی که نه از اول نبودند ولی به واسطه یک دلیل سومی نسبتشان تعویض شده و تبدیل شده. خب این انقلاب نسبت معروف. این انقلاب نسبت انقلاب نسبتی است که نمیآید این نسبتهای از نِسَب اربع را عوض کند، نه میآید یک تفسیر میکند برای کلام که با توجه به آن تفسیر وصف تعارض از بین میرود، صفت تعارض از بین میرود، صفت ناخوانی از بین میرود که آن جایی که انقلاب به معنای اول هست در حقیقت آن منشأ انقلاب دو کار میکند؛ یک، نسبتی از نسب اربع را از بین میرود و در پرتو آن، آن تعارض را هم از بین میبرد. اگر انقلابی شدیم و قائل به انقلاب نسبت شدیم. اما در یک جاهایی است که آن کار اولی را انجام نمیدهد فقط میآید کار دومی را انجام میدهد این هم یک نحو انقلاب نسبت است، اگر هم دلتان بخواهد بگویید انقلاب الوصف است. این نسبتی که میگوییم در آن جا آن نسبت فقط نسب اربع نیست که تباین و تساوی و عموم و خصوص من وجه باشد. حالا در این جا....
سؤال: ...
جواب: شبیه قرینه است. از این میفهمیم که آن جا.... حالا توضیح که میدهم روایت سلیمان خالد را که چه جور این روایت سلیمان بن خالد مدعا حالا این هست، این نقش را ایفاء میکند در این جا.
حالا روایت سلیمان خالد را بخوانیم. این روایت در کافی شریف هست که سید هاشم بحرانی در برهان در ذیل آیه مبارکه نقل فرموده. صاحب وسائل هم در باب بیستم «بَابُ تَأَکُّدِ اسْتِحْبَابِ دُعَاءِ الْأَهْلِ إِلَى الْإِیمَانِ مَعَ الْإِمْکَان» باب بیستم از همین ابواب امر به معروف و نهی از منکر هست. ایشان هم آن جا نقل فرموده.
و عنه عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى....
این را سید هاشم بحرانی «و عنه» آورده «و عنه عن محمد بن یحیی». مرحوم وسائل «محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی»
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ خَالِدٍ....
تمام من وقع فی السند تا برسیم به سلیمان خالد اینها از اجلای اصحاب هستند و عبدالله بن مسکان هم علاوه بر وثاقت از اصحاب اجماع است. اما سلیمان خالد ایشان توثیقات دارد یعنی شیخ مفید در ارشاد توثیق فرموده علی المحکی و نجاشی در بارهاش فرموده: «وجهٌ قارئٌ فقیهٌ وجهٌ» از این عبارت بعید نیست که استفاده بکنیم وثاقت را. چون این وجهٌ که این جا گفته میشود ظاهر این نیست نه یعنی این که توی مردم وجه مثلاً رئیس بوده و اینها. این وجهٌ به مناسبت این که این کتاب کتاب رجال است و اینها یعنی وجهٌ فی العلماء، فی الروات، فی المحدثین. خب کی میتواند فی المحدثین باشد. آدم وضاع کذاب، این که نمیتواند وجه بین محدثین باشد. اینها آیت و اماره وثاقت این بزرگوار هست و مرد بزرگی است این نجاشی در باره ایشان میگوید ایشان از کسانی است که از اصحاب امام صادق تنها ایشان هست که با جناب زید به مجاهدت پرداخت و در این راه هم دستش ضربه دید، انگشتانش قطع شد و دارد که امام صادق سلام الله علیه خیلی ناراحت شدند، یعنی اخبار جزمی کردند جناب نجاشی و برای او و فرزندانش مثلاً دعا فرمودند. یک این جور عباراتی وجود دارد منتها در باب ایشان یک روایت دیگری هم هست که ایشان و دو نفر دیگه نامهای نوشتند خدمت امام صادق(ع)، توی یک جمعی این نامه به دست حضرت رسید، حضرت که خواندند نامه را پرت کردند به حسب آن نقل و فرمودند «لیست بإمامٍ لهم» من امام اینها نیستم. از این گفته معلوم میَشود که خب این آدم ناجوری بوده که امام فرموده. خب اما جواب آن روایت هم روشن است که این ظاهراً مسأله تقیهای بوده و امام خواستند با این بیان تحفظ بر آنها و صیانت آنها را بفرمایند که من امام اینها نیستم. شاید یک مطلب این جوری آن هم توی جمع آوردند خدمت امام دادند از طرف آنها حضرت این طور فرمودند کما این که نقل میکنند امام رضوان الله علیه در نجف بعضی از طواغیت آمده بودند از دولت بعثی آن جا بودند، میآیند نامهای میدهند خدمت آقا، آقا میخوانند همان جا میگذارند بلند میشوند و میروند بیرون. نامه را هم با خودشان نمیبرند، بیاعتنایی میکنند. این بعداً که خدمت ایشان گفته میشود ایشان میگوید برای این که اینها نشسته بودند برای این جهت سیاسی بود که من این کار را کردم. حالا این جا هم توجیه آن روایت دلالت نمیکند با توجه به خصوصیاتی که دارد بر قدحی بر جناب سلیمان بن خالد. بنابراین سلیمان بن خالد علی الأقوی آدم ثقهای است و احوالاتش را بیش از این هم خواستید به همان معجم که مراجعه کنید روشن است. بنابراین خود این سند من وقع فی السند بحمدالله تبارک و تعالی آدمهای ثقهای هستند مضافاً به این که این در کافی شریف هم هست، مضافاً به این که علی مبنای کسی که بگوید اگر سند تا اصحاب اجماع تمام بود دیگه لاینظر إلی من بعده. این جا عبدالله من مسکان از اصحاب اجماع است، تا عبدالله بن مسکان سند تمام است. پس ثابت میَشود که عبدالله بن مسکان چنین حرفی را زده حالا عبدالله بن مسکان دارد نقل میکند از سلیمان بن خالد. اتفاقاً به نجاشی هم که نگاه کنید راوی کتاب سلیمان بن خالد همین عبدالله بن مسکان است که میگوید له کتاب که عبدالله بن مسکان راوی آن کتاب هست. بنابراین اگر کسی این مبنا را هم که مرضی ما نیست تبعاً لمشایخنا اما اگر کسی ... جلّ مشایخ ما اما بعضی مشایخ ما مثل مرحوم آقای فانی اصفهانی قدس سره قائل به این مبنا بودند که بله اگر تا اصحاب جماع کافی بود دیگه لاینظر الی من بعده. افسق فسقه و افجر فجره هم بعدش باشد حجةٌ. ولی خب حالا این مبنای نادری است مثل مبنای مرحوم حاجی نوری رضوان الله علیه این طوری هست. علی أی حالٍ بنابراین سند سندی قویای است و معتبر است.
قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ لِی أَهْلَ بَیْتٍ وَ هُمْ یَسْمَعُونَ مِنِّی....
من یک قوم و خویشهایی دارم که حرف من را گوش میکنند.
أَ فَأَدْعُوهُمْ إِلَى هَذَا الْأَمْرِ...
منتها آنها شیعه نیستند. آیا من آنها را دعوت بکنم به این امر؛ به تشیع؟
فَقَالَ نَعَمْ إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ فِی کِتَابِهِ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَة».
حضرت فرمود بله، تمسک به این آیه کردند. خب خدا امر فرموده «قوا انفسکم و اهلیکم ناراً» تو که میگویی این اهل من هستند، حرف من را هم گوش میکنند خب تو مشمول این آیه شریفه هستی.
خب به این روایت استدلال میشود که این روایت به بیانی که عرض میکنیم آن نسبت تعارض بین آن دو طایفه را حل میکند و نشان میدهد که آن چه که امام در این طایفه ذیل آیه فرمودند که «تأمرونهم و تنهونهم» و امثال این عباراتی که حضرت فرمودند مصداقی را دارند ذکر میکنند از چی؟ و راهی دارد ذکر میفرمایند از وقایة الأهل.
توضیح مطلب:
توضیح مطلب این است که تعارض بین آن طائفه و این طائفه روایات وارده در ذیل آیه شریفه مبتنی است بر این که این روایات ذیل آیه شریفه دلالت کند بر این که خصوص امر و نهیای که به حسب عرف از کلمه امر و نهی فهمیده میشود یعنی صیغه افعل و ماده امر به این جور بکن و نکن، افعل، لاتفعل خصوص این فهمیده میشود یعنی هم فهمیده میشود اینها و هم فهمیده میشود منحصراً همین آن وقت تعارض میشود دیگه که آنها دارند میگویند نه، مقصود از امر تثلیث است یعنی جامع بین لسان هست آن به شتی انواعها نه به خصوص افعل و لاتفعل. و ید و قلب آن دلالت میکند که امر و نهی این جامع بین اینها است در باب امر به معروف و نهی از منکر. این روایات دلالت میکند بر این که خصوص این است، مراد از امر خصوص این است. خب این با آن تعارض میکند. حالا این روایت سلیمان بن خالد میخواهد بگود نه معنای این روایت این نیست که خصوص این است، چرا؟ چون مقدمتاً میدانیم که دعوت اعم است از امر و نهی فلذا در آیه شریفه فرمود «یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَر» (آل عمران/104) این دعوت اعم است از امر به معروف و نهی از منکر. دعوت به امور دیگه هم میَشود انجام بشود یکی از راههای آن هم امر به معروف و نهی از منکر است. یکی از مصادیق دعوت است.
در این جا سلیمان بن خالد از امام صادق(ع) سؤال کرد «أَ فَأَدْعُوهُمْ إِلَى هَذَا الْأَمْر» دعوتشان بکنم؟ نگفت آمرهم به این که شیعه بشوید. « أَ فَأَدْعُوهُمْ إِلَى هَذَا الْأَمْر» حضرت فرمود بله، دعوتشان بکن چرا؟ چون مصداق آیه است خدا فرموده «قوا انفسکم» این هم یکی از راههایش هست. پس این نشان میدهد که آن چه که با آن امتثال این آیه میشود اختصاص به امر ندارد، دعوت مطلق که جامع بین آن امر و امور دیگر هست با آن هم امتثال میشود و مشمول آیه شریفه است. وقتی این طور شد پس این نشان میدهد آن جا که حضرت فرموده تأمرونهم و تنهونهم یک مصداق رایج دم دستی واضح راحتش را خواستند بفرمایند، نه این که میخواهند بفرمایند منحصراً این است. وقتی این طور نشد بنابراین آن روایات وارده در ذیل آیه شریفه دلالت بر حصر دیگه نمیکند که راه این است و لیس إلا تا به این که معارضه بکند با آن روایات. نه این مصداقی را دارد ذکر میفرماید....
سؤال: ...؟
جواب: بله ببینید عکسش را نمیشود گفت، ببینید آن روایات تثلیث آن که تصریح دارد آن جا میگوید امر چیه؟ سه قسم است؛ بالقلب و اللسان و الید. خب آن را که دیگه نمیتوانیم کاری بکنیم. پس آن جا را کاری نمیتوانیم بکنیم آن واضح است که معنایش جامع است. روایات وارده در ذیل آیه شریفه ظهورش در امر عرفی است. و این که منحصر هم هست این ظهور دارد در امر عرفی و ظهور در انحصار دارد. چرا؟ برای این که میگوید من چه کار بکنم، میگوید این کار را بکن. ظاهرش این است که وظیفهات همین است. و امتثال این آیه همین است. پس این دو تا را بظهوره دلالت میکند. روایت سلیمان بن خالد که نمیتواند آن روایات تثلیث را دستکاری بکند فقط این روایتها را میتواند معنا بکند برای ما از این جهت میگویید این قرینه میشود که این تعارض را. چه جور قرینه میشود؟ توضیح قرینه شدنش این است که جناب سلیمان خالد سؤالش چی بود؟ نگفت آمرهم بالتشیع، آمرهم بهذا الامر، بالتدین بهذا الأمر، بإنتهال هذا الأمر. این جور که نگفت. گفت ادعوهم. ادعوهم؛ دعوت معنایش اعم است از امر کردن، دعوت اعم است از امر کردن. مثل این است که این جوری دعوت نمیکند این جوری دعوت میکند میگوید ادعوهم اعم است دیگه. میآید استدلال میکند، خب این هم یک راه دعوت است. استدلال میکند بر حقانیت امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه بعد و بطلان آراء دیگران. یا به طور کلی میآید میگوید کسی که شیعه بشود با توجه به این ادله اهل نجاست، کسی که شیعه نباشد نه. اینها هم دعوت هست دیگه. با این نه امر میکند نه نهی میکند.
سؤال: ...؟
جواب: موضوع چی را برمیدارد؟
سؤال: این که دعوت میکند.
جواب: نه داریم میفهمیم، از این میفهمیم پس آن جایی که امام(ع) در پاسخ این سؤال که گفت «کیف اقیهم» فرمود «تأمرهم و تنهاهم» این نمیخواهد حضرت بفرماید که راه فقط همین است؛ این امر است. امر و نهی کردن به این معنا است. میخواهد مصداق را ذکر بکند.
سؤال: ...؟
جواب: چی نشده باشد؟
سؤال: موضوع برداشته نشده باشد.
جواب: یعنی چی موضوع؟
سؤال: ... آن اقوامش ...؟
جواب: این جا مفروضی نیست که کسان دیگه آمدند آنها را هدایت بکند. آن سؤال میکند من آنها را دعوت بکنم، حضرت میگوید بله. چون این دعوت کردن تو مصداق آیه است. همین دعوت کردن تو مشمول آیه شریفه است. همین دعوت کردن مشمول آیه شریفه است پس این نشان میدهد که آن چه که مدلول آیه شریفه است امر و نهی نیست، مطلق دعوت است، وقتی که امر و نهی نشد، مطلق دعوت شد پس بنابراین آن جا اگر امر را فرمودند از جهت این که مصداقی از دعوت است فرموده. بنابراین یک امر عامی، یک امر مطلقی در این آیه مورد نظر هست امام علیه السلام اگر امر فرموده از این باب فرموده است. این بیان پنجم هست که ما به واسطه این میتوانیم رفع تعارض بکنیم. یعنی ما حصل رفع این تعارض این میشود که بنابراین آن روایات وارده در ذیل آیه مبارکه دیگه دلالت بر حصر نمیکند. بلکه دلالت میکند بر این که یک مصداقی ذکر شده ولو امر آن جا به معنای عرفیاش باشد. همان معنای عرفی و لکن حصر در این معنای عرفی از آن فهمیده نمیشود چرا؟ برای خاطر این که امام دعوت به سایر طرق را هم مصداق آیه قرار داد. بنابراین آن جا به لسان باشد، به ید باشد، به اظهارات دیگه باشد، به استدلال کردن باشد، همه اینها را هم میتواند شامل بشود. چون آن چه که امام میفرماید مدلول این آیه شریفه هست چیه؟ دعوت کردن است. یک معنای عامی است حتی شاید اوسع از دعوت هم باشد. دعوتش را حالا به واسطه این روایت ما میفهمیم. بنابراین از این روایت شریفه هم میتوانیم استفاده بکنیم به این مشکل حل بشود. خب راههای دیگری هم وجود دارد.
اما جواب ششم:
سؤال: ...؟
جواب: اقدام عملی بله. اگر مصداق دعوت بشود بله. عرض کردیم که از این روایت باز حصر هم نمیفهمیم. ممکن است یک سؤال دیگری هم بکند بگوید بله آقا. بگوید آقا من خودم حرف نمیزنم ولی مثلاً هر روز میروم توی آن مسجد نماز میخوانم تا این که مردم بفهمند. میگوید بله «قوا انفسکم و اهلیکم ناراً» شیخنا الاستاد قدس سره میفرمود که این دو سالی که من رفتم تهران برای خواندن فلسفه چون آن زمان فلسفه تهران قوی بود زمان آقای شاهآبادی بود، شاهّآبادی بزرگ که استاد مرحوم امام است. میفرمود که مرحوم آقای شاهآبادی یک مسجدی نماز جماعت در آن اقامه میفرمود که توی خیابان لالهزار بود که بدترین جای تهران در آن زمان بود. مشروبفروشیها و سینماها و بیحجابیها آن جا دیگه غوغا میکرد. مرحوم شاهآبادی پیاده از این خیابان میآمد برود نماز و میفرمود من عمداً پیاده میآیم تا این مردمی که متوغل در گناه و معصیت و دوری از خدا هستند ببینند یک آخوندی که مذکِر آخرت و معنویت و قیامت هست دارد از این جا رد میشود. با همین مرور من از این خیابان این یک عدهای را بالاخره به فکر میاندازد که یک قیامتی هم هست، یک حساب و کتابی هم هست، یک خدایی هم هست، یک احکامی هم وجود دارد خب این هم هست. خب حالا اگر از حضرت یک کسی میآمد سؤال میکرد که من از آن محله عبور میکنم میروم مسجد میفرمود بله «قوا انفسکم و اهلیکم ناراً» میفهمیم که بله اعم است.
سؤال: ...؟
جواب: بله حالا ....
این به خدمت شما إن قلت که آن اشکالی که شما میکردید این جا میگفتید چی؟ میگفتید این روایات اباء دارد از این که امر اعم باشد یعنی شامل ید هم بشود برای این که آن از آن چیزی که آن هراسان بود نمیشود بگوییم حضرت جوابی داد که همان را باز میفرماید بله باید انجام بدهی. پس این جا هم درسته اما لولا این ابایی که در روایات ذیل آیه هست و الا با توجه به آن اباء این تعارض حل نمیشود. چون اگر بخواهد این دلالت بکند بر این که این امری که حضرت فرمودند من جهة المصداق است، نه چیزهای دیگه هم هست. فقط یک مصداق اجلایی خواستند بگویند، یک مصداقی را خواستند این جا بفرمایند نه حصر خواستند بکنند. پس ما به آن نتیجه نمیرسیم.
سؤال: ... فقط حصر را مطرح کردید.
جواب: چون با حصر است که تعارض پیدا میشود و الا اگر این جا که حضرت فرموده است تأمرونهم مقصود حضرت از تأمرونهم همان باشد که آن جاست.
سؤال: ...؟
جواب: اگر این هم مقصود همان باشد که آن جاست که تعارضی ندارد. پس تعارض مبتنی است بر این که این تأمرونهم و تنهونهم این جا معنایش غیر آن باشد که آن جا هست. آن جا جامع بود از امر به خاطر تثلیث، به قرینه تثلیث مراد از امر جامع شد. این جا اگر فقط مقصود چی باشد؟ امر عرفی باشد که بگوید صل و لاتقطع و امثال ذلک باشد، این صیغ امر و نهی بخواهد باشد. بگوید فقط این است وظیفه شما، مازاد بر این نیست. اگر این باشد با آن تعارض میکند اما اگر ما این جا آمدیم یا به وجهی که دیروز میگفتیم به واسطه آن روایت یحیی الطویل میگفتیم نه چیزهای دیگه هم داخلش میشود خب تعارض برطرف میشد منتها آن اشکالش این بود که اباء دارد. یا به طریق امروز که میگوییم از روایت معتبره سلیمان بن خالد استفاده میکنیم که این ولو این جا امام فرموده تأمرونهم و مثل آن جا نمیگوییم مراد از این تأمرونهم معانی دیگر هست. این فرقش با آن قبلی این است. آن جا میگفتیم خود تأمرونهم یا به نحو استعمال یا به نحو حکومت یا به نحو دلالت التزام چیزهای دیگر را هم میآورد. این جا این را نمیگوییم. میگوییم منظور از این تأمرونهم در این آیه فقط و فقط همین افعل و لاتفعل مقصود است اما این روایت میگوید این افعل و لاتفعل را از باب مصداق ذکر کرده، یک مصداقی را ذکر کرده نمیخواهند بگوید حصر در این دارد. پس بنابراین منافات ندارد که آن جا امر بگوید مطلق مقصود است این امری که این جا هست من باب مصداق فرموده یک مصداقش را فرموده.
سؤال: استاد اول قوایه را معنی کردند.
جواب: حالا آن حرف دیگری است. این فعلاً روی مسلک صاحب جواهر است که مسلک صاحب جواهر یک مقدمه مطویه داشته که میخواهد بگوید این آیه مبارکه متعرض شعبهای از امر به معروف است ولی وقتی که این جا این جوری شد این شعبه امر به معروف با آن امر به معروفهای دیگه که فرق نمیکند پس حرف این جا در جاهای دیگه هم هست پس تعارض درست میشود. این مسلک صاحب جواهر. حالا ان شاءالله جواب بعدی که میدهیم همین است که آیا اصلاً این آیه مبارکه متعرض مسأله امر به معروف میشود یا یک حرف دیگری دارد میزند آن حالا جوابهای بعدی.
پس بنابراین به این بیانی که عرض شد ممکن است رفع تهافت و تعارض بشود. اما این إن قلت؛ این قلت که باز... پس بنابراین این درمان نمیکند درد این آقا را.
جواب این است که اباء این جا ندارد که این از باب مصداق باشد چون بقیه چیزها حضرت فرموده این کار را بکن یعنی ممکن است حضرت بخواهد بگوید از همین قبیل است اگر چیزهای دیگری هم باشد. این که جرح و قتل و فلان و اینها نیست ممکن است این هم باشد که بله از نظر عمل خودت مواظبت بکند حالا غیر از این که میگویی. در روایات ما هست که یک نفر از امام علیه السلام سؤال کرده در تهذیب شیخ ظاهراً دیدم این روایت را که عرض کرده آقا شب موفق به نماز شب نشدم بعد از نماز صبحم اشکال ندارد که قضا کنم نماز شب را؟ خیلی جواب حضرت عجیب بوده، فرمودند عیب ندارد ولی مواظب باش زن و بچهات نفهمند که تو نماز شب را در وقتش نخواندی داری قضا میکنی که این الگوی بد رفتاری آنها نشود. این قدر مهم است پدر و مادر در خانه. معلم، یک روحانی در یک محل، یک روحانی در یک شهر این خیلی مهم است. ما پدرمان قدس سره وقتی قم بمباران میشد هر چی به او گفتند برو گفت نه، من باید همین جا باشم که مردم هم باشند. اگر ما داریم یک حرفهایی میزنیم باید خودمان هم پای آن ایستاده باشیم دیگه. باید همین جا باشیم. بنابراین روحانی فرق میکند. روحانی توی یک محلی باشد وقت اذان ظهر توی نانوایی دارد نان میگیرد این چه جور ما به مردم بگوییم تا گفتند الله اکبر، لبیک بگو و برو مسجد. این است که این مهم است. امام علیه السلام به حسب آن نقل چون روایت خیلی روایت تکان دهندهای است، فرمود عیب ندارد ولی نگذار آنها بفهمند و سجیهات را هم این قرار نده.
خب حالا این جا حضرت حالا یکی از باب مصداق گفتند. حالا چیزهای دیگر هم که ممکن است باشد آیا در حدی است که اباء دارد یا نه ممکن است آنها هم یک چیزهای آسانی باشد. در این حد اباء نباشد. این دیگه دلالتی این جا ندارد، این فرق میکند با آن حرفهای آن جا. آن جا چون آنها را هم داخل میکردیم آن هم تکلیف شدید میشد. اما این جا چون از باب مصداق است ممکن است یک مصداقهای دیگری هم باشد اما حالا آن مصداقهای دیگه امور خیلی صعب است یا آنها ممکن است آسان باشد. این را دیگه این جا دلالت ندارد. این تفاوت بین راه حل پنجم و راه حل چهارم این جا وجود دارد.
سؤال: ...
جواب: رفع میشود دیگه چون حصر از بین رفت.
سؤال: ...
جواب: نه نمیدانیم دیگه پس تعارض دیگه نیست. این روایات با آن تعارض نمیکند.
سؤال: ...
جواب: این پس از امر یک چیز اعمی مقصود است. این طور نیست که فقط خصوص آن مقصود باشد ممکن است یک چیزهای آسانی باشد یا آنها استحقاق داشته باشد در این جا که حالا در جوابهای بعد که میدهیم این روشنتر میشود.
سؤال: ...؟
جواب: تخصیص نه.
سؤال: ...؟
جواب: نه، ولی این نمیفهماند که فقط مقصود از این امر فقط این است. و تو هیچ وظیفه دیگری نداری. این را که تو وظیفه دیگری نداری دلالت نمیکند. حالا این ششم را توجه بفرمایید. با ششم شاید بعضی از اشکالات برطرف بشود.
ششم این است که لو سلمنا فإنّه اخص. اگر ما همه حرفها را قبول کنیم یعنی بگوییم آقا فقط دارد میگوید وظیفه همین است؛ امر عرفی افعل و لاتفعل است نه مازاد بر این. اگر این را هم قبول کنیم قد یقال معارضه باز نیست چون این اخص مطلق است نسبت به آنها. یعنی ممکن است شارع بگوید نسبت به اهل از باب امر به معروف آنا که تو وظیفه داری در این جا فقط گفتن لسانی است، عملی و اینها را تو این جا وظیفه نداری. چرا؟ وجه هم میتواند داشته باشد. وجهش این است که اجنبی با اجنبی بیاید امر کند، نهی کند، بزند و مراتب دیگر را هم انجام بدهد که با هم نمیخواهند زندگی کنند اما با اهل و قوم و خویش و فرزندانی که آدم با هم میخواهد زندگی کند حضرت میگوید کار را به آن جاها دیگه تو نکشان که بزنی، مراتب عالیه یدی را اعمال بکنی. برای اهل فقط بگو. حالا یک روایتی بعداً خواهیم خواند توی ادله که به آن استدلال شده برای این که امر به معروف و نهی از منکر واجب نیست. در آن جا بعضیها آمدند خدمت امام رضا سلام الله علیه عرض کردند که آقا بعضی این قوم و خویشهای شما کار خلاف انجام میدهند شما اینها را نهی کن. حضرت فرمود نمیکنم، تقریباً به این مضمون حضرت فرمودند چون امر و نهی خشن است. اگر من اینها را امر و نهی بکنم این خشن است، ما با اینها قوم و خویش هستیم نمیتوانیم با هم زندگی بکنیم. حالا آن جا جواب آن روایت را باید چه جور داد در محل خودش میآید ان شاءالله. حضرت میفرماید توی اهل؛ برادرت هست، خواهرت هست، عمویت هست، عمهات هست، فلان هست، بچههایت هستند اینها را امر و نهی بکن، بیش از این خدا به عهده تو نگذاشته اما به اجنبیها میگوید نه آقا هم امر و نهی داری هم به لسان اگر آن فایده نکرد بالید. بنابراین وجه دارد، عقلایی هم هست که وظیفه امر به معروف و نهی از منکری اقارب و آنهایی که انسان میخواهد با آنها زندگی کند باید روابط حسنه با هم داشته باشند و با هم هستند و چشمشان هر روز توی چشم هم دیگه هست و برای این که چیز نشوند آن جا میگوید همین بگو به آنها. دیگه اگر قبول نکرد بقیهاش به تو مربوط نمیشود دیگران و اجنبی و کسانی که اینها اهل آنها نیستند آن مراتب وظیفه آنها است دیگه. بنابراین اشکالی ندارد لو فرضنا که دلالت روایات وارده در ذیل آیه شریفه بر این باشد که نسبت اهل جز همین افعل و لاتفعل وظیفهای نداری اشکالی ندارد میگوییم این اخص مطلق است.
و اما جواب اخیر و آخرین جواب این است که اصلاً ممکن است بگوییم این آیه شریفه و روایات وارده در ذیل این آیه شریفه بابش غیر باب امر به معروف و نهی از منکر است. و آن چه که روات هم از این آیه فهمیدند اصلاً امر به معروف و نهی از منکر نیست چرا؟ خدا فرموده «قوا انفسکم و اهلیکم ناراً» یعنی محافظت کنید که وارد جهنم نشود فلذا گفته آقا چه جوری محافظت کنیم؟ ما اختیار دیگران را که نداریم. حالا خودمان را میتوانیم محافظت کنیم که خودمان گناه نکنیم، اطاعت خدای متعال را انجام بدهیم، واجباتمان را انجام بدهیم، محرمات را ترک کنیم، خب خودمان میتوانیم. اما ما دیگران را چه جور میتوانیم حفظشان کنیم از این که جهنم نروند. خب فعل اختیاری آنها است، هر چی بگویی نماز بخوان خب این میتواند پا بشود نماز بخواند، دولا و راست بشود قصد نکند. ما دیگه قصدش را چه جور ایجاد کنیم؟ یا درست وضو نگیرد، مگر ما همه جا میتوانیم همراهش باشیم. پس آن که آیه شریفه دارد وظیفه میگوید «قوا انفسکم» فلذا غیر واحدی از روات گفتند آقا چه کار کنیم، از دست ما نمیآید. حضرت میگوید نه این وقایه به همین اندازه است که شما امر و نهیشان بکنی، این جا خدا این مقصودش است. اگر هم گفته وقایه چون در راستای آن قرار میگیرد، دخالت در آن، حیثیت اعدادیه دارد، عزت معدّه برای آن جهت هست فرموده «قوا» و الا معلوم است که از عهده کسی برنمیآید. از عهده پیامبر هم بما أنّه پیامبر، نه بما أنّه خالقٌ و کار تکوینی میتواند بکند. پیامبر هم نمیتواند. چه کار بکنیم؟ خب غیر از این که بفرماید. بنابراین کار اختیاری دیگران را که با کار اختیاری دیگران است که آنها وقایتی از نار برای آنها پیدا میشود. این که از عهده کسی نمیآید. فلذا از ائمه میآمدند سؤال میکردند، ائمه علیهم السلام میفرمودند بله همین که این را بگویی دیگه آن وظیفه آیه را انجام دادی شما. پس آن چه که در آیه هست وقایه هست، این وقایهای که در آیه شریفه هست حضرت فرموده به امر و نهی تمام است و چیز دیگری نیست بنابراین باب این آیه شریفه و روایاتش ممکن است بگوییم اصلاً از باب امر به معروف جداست فلاتعارض بین ادله وارده در باب امر به معروف و بین روایات وارده در ذیل آیه مبارکه. این بحث بحمدلله تمام شد
و صلی الله علی محمد و آل محمد.