لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
بحث در طرق تخلص از اشکال عدم امکان جریان احتیاط در عبادات بود. حاصل اشکال و کسانی که میگویند امکان ندارد احتیاط در عبادات، این بود که از یک طرف احتیاط به این محقق میشود که جمیع ما یعتبر فی المأمور به که احتمال وجوبش داده میشود من الاجزاء و الشرایط و فقد موانع و قواطع مراعات بشود، آورده بشود. و از طرف دیگر در عبادت قصد قربت معتبر است و قصد قربت هم توقف دارد بر علم به امر و احراز امر؛ چون قصد قربت یعنی قصد امتثال امر. بنابراین با توجه به این مقدمات در موارد عبادات که ما شبهه داریم که آیا این واجب هست یا واجب نیست پس امر را احراز نکردیم، علم به امر نداریم؛ وقتی علم به امر نداشتیم نمیتوانیم آن محتمل الوجوب را به جمیع اجزائه و شرائطه بیاوریم، قصد قربت نمیتوانیم بکنیم. وقتی نتوانستیم قصد قربت بکنیم مگر به تشریع، یعنی خودمان بگوییم امر دارد، بنا بگذاریم بر اینکه امر دارد، که این هم که موجب بطلان عبادت میشود، منافات با احتیاط دارد. پس بنابراین نتیجه این میشود که در موارد عبادات اصلاً امکان ندارد احتیاط کردن؛ بله در توسلیات چون قصد امر نمیخواهیم، قصد قربت نمیخواهیم آنجا میتوان احتیاط کرد، اما در عبادات ممکن نیست؛ این اشکال بود. گفتیم برای تخلص از این اشکال وجوهی پیموده شده است، وجه اول این بود که گفته بشود ما از حُسن احتیاط که در بحث کبروی آن را تسلّم کردیم و قبول کردیم از حُسن احتیاط کشف میکنیم وجود امر به احتیاط را؛ بهخاطر قاعدهی ملازمه که کلّ ما حکم به العقل حکم به الشرع. پس بنابراین احتیاط که در اینجا معلوم است حَسَن است، بنابراین به ضم قاعدهی ملازمه کشف میکنیم وجود یک امر را در مقام؛ وقتی امر کشف شد در مقام احتیاط قصد امتثال همین امر را میکنیم، پس بنابراین قصد قربت قابل تحقق است با این بیان. این بیان دارای اشکالاتی بود که تا بهحال ظاهراً چهار اشکال را بیان کردیم؛ اشکال پنجم؛ اشکال پنجم این است که ضمّ قاعدهی ملازمه در این مورد غیر ممکن است، ممکن نیست. چرا؟ چون همانطور که مشهور است در علم اصول و شاید مبدأ این کلام علی ما یقال مرحوم میرزای شیرازی کبیر باشد و بعد مرحوم محقق نائینی، آن را دنبال فرموده و شیّده و اعضده، این بزرگان میفرمایند که مصبّ قاعدهی ملازمه و جای تطبیقش جایی است که حکم عقل در سلسلهی علل باشد نه سلسلهی معالیل. مقصود از علل یعنی سلسلهی حُسن و قبح عقلی که آنها زیربنای احکامند؛ اگر شارع یک چیزی را واجب میفرماید بهخاطر حُسن عقلیاش هست و وجود مصلحت است، اگر یک چیزی را حرام میفرماید بهخاطر قبح عقلی و وجود مفسده هست. بنابراین مصلحت و مفسده و حُسن و قبح اینها همه در سلسلهی علل احکامند، یعنی چیزهایی هستند که علت میشوند، باعث میشوند برای اینکه شارع جعل حکم بکند، وجوباً او تحریماً؛ فلذا اینها را میگویند سلسلهی علل، یعنی قبل از حکم، مبادی حکماند که جاعل با توجه به آنها و اقتضای آنها که حالا اقتضایش وجوب است یا حرمت است جعل حکم میفرماید. میرزای شیرازی و آقای نائینی و من تبعهما میفرمایند اگر در این مورد عقل حکمی داشت بله، این قاعدهی ملازمه تطبیق میشود و معلوم میشود حکم شرع هم همین است. مثلاً عقل ما یستقل بقبح ظلم، بنابراین اگر کتاب و سنت هم نبود ما از همین حکم عقل به ضم قاعدهی ملازمه کشف میکردیم حرمت ظلم را؛ یا قبح کذب در مواردی که بر او مصلحت اهمی مترتب نباشد، عقل یستقل بنابر حالا ادعای عدهای، بر اینکه کذب قبیح است، اینجا بله، قاعده ملازمه ضم میشود و ما حرمت کذب را هم استفاده میکنیم ولو لم یدل علیه کتاب و لا سنة، این خودش یک راه کشف است. اما اگر حکم عقل در سلسلهی معالیل بود یعنی بعد از اینکه حکم شرع احراز شد حالا عقل بر اساس این حکم شرع یک درکی دارد یا یک حکمی دارد که موضوعش حکم شرع است؛ مثل اینکه بعد از اینکه شارع إفعل یا لا تَفعَلی گفت حالا عقل میگوید این حکم شارع را باید اطاعت کنی، وجوب اطاعت حکم شارع، این میشود در سلسلهی معالیل؛ یعنی این حکم عقل یا درک عقل، مدرک عقلی معلول حکم شرع است، چون آن حکم شرعی وجود دارد عقل چنین حرفی را میزند. این بزرگان فرمودند این قاعدهی ملازمه جای تطبیقش معالیل نیست، سلسلهی معالیل نیست، یعنی اینجور چیزها مثل اینکه یجب الاطاعه، عقل درک میکرد لزوم اطاعت مولا را، اطاعت اوامر و نواهیاش را، این دیگر مورد قاعدهی ملازمه نیست که ما اینجا کشف بکنیم که علاوه بر اینکه عقلمان میگوید یلزم الاطاعه شارع هم یک حکمی دارد، حکم مولوی دارد میگوید یلزم الاطاعه، نه چنین چیزی دیگر نیست، اینجا دیگر، که شارع یک بار بگوید مثلاً صلِّ، این صلّ شارع را عقل میگوید اطع؛ از این اطع هم دوباره به قاعدهی ملازمه بگوییم یک اطع هم شارع دارد که حالا میگوید اطع آن صلّای که من گفتم، نه چنین چیزی نیست؛ اینجا دیگر جای تطبیق قاعدهی ملازمه نیست. حالا براساس این مطلب در مقام گفته میشود که حُسن احتیاط در سلسلهی علل است یا معالیل است؟ این در سلسلهی معالیل است، چرا؟ برای اینکه عقل حکم میکند یا بنابر مبنایی درک میکند وقتی مولا خواستهای دارد، امری دارد، نهیی دارد، فرمانی دارد بعد برای تو مشکوک است که آیا دارد یا ندارد؟ حالا برای اینکه آن خواستهی او اگر باشد، آن امر او اگر باشد، آن نهی او اگر باشد زمین نماند احتیاط کن. پس این احتیاط کنی که عقل به حُسنش حکم میکند یا حُسنش را درک میکند در بعد الفراغ از این است که شاید حکمی باشد، در مرحلهی بعد از فرض احتمال وجود حکم هست؛ پس در مبادی نیست. میگوید شاید یک مبادیی وجود داشته، مصلحتی، مفسدهای وجود داشته، حُسنی، قبحی وجود داشته، شارع بر اساس او حکمی داشته باشد، برای اینکه آن حکم زمین نمانده باشد میگویم احتیاط بکن؛ پس بنابراین در سلسلهی معالیل است. وقتی در سلسلهی معالیل شد دیگر اینجا جای تطبیق قاعدهی ملازمه نیست که شما از او بخواهید امری را کشف بکنید و بگویید ما قصد آن امر را میکنیم. این هم اشکالی است که از محقق نائینی قدسسره هست و قبل از ایشان هم گفته میشود از استادشان مرحوم میرزای شیرازی، اگر ثابت باشد ایشان تلمّذ، بودند ظاهراً ولی حالا خیلی واضح نیست که ایشان در آن زمان سطح میخواند یا خارج میخواندند؟ این به خدمت شما عرض شود که اشکال.
محقق خوئی قدسسره در مصباح الاصول جواب متینی از این مطلب دادند که خود این مطلب چون بهطور متکرر هم در فقه، هم در اصول تکرار میشود و گفته میشود این توجه به این مسأله شایسته هست، و آن این است که ایشان میفرماید این ملاک مسأله نیست که آیا در سلسلهی علل است یا معالیل است؟ بلکه ملاک بر اینکه امر مولوی از طرف شارع ممکن نباشد این است که این امر لغو هست یا لغو نیست؟ کل الملاک این است که این لغو است یا لغو نیست؟ اگر لغو هست، این ممکن نیست، اگر لغو نیست، جعل حکم مولوی از طرف شارع بلامانع است ولو در سلسلهی معالیل باشد. بنابراین اگر شارع امری از او صادر شد که در سلسلهی معالیل بود ما به حکم ظهور کلمات شارع در مولویت اخذ میکنیم و میگوییم این امر مولوی است، اگر لغویتی از آن لازم نمیآید. بنابراین کأنّ توجه به مسألهی اطاعت که آنجا لغو است باعث شده که بزرگانی خیال کنند هرجا در سلسلهی معالیل است آن ممکن نیست، و حال اینکه نه این خصوصیت مال خصوص اطاعت است نه هرچیزی که در سلسلهی معالیل است. (اینجا یک چیز گاز هم هست، گاز نباشد یکوقت؟)
س: هدیه به روح موسیبن جعفر یک صلوات بفرستید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
توضیح مطلب این است که در باب اطاعت اینجا اصلاً حکم مولوی به اطاعت لغو است، مگر ارشاد بخواهد بکند، حواس آدم را، بگوید آقا عقلت که میکشد و الا به عنوان خود مولا مثل اینکه میگوید صلّ، صُم، حُجّ و امثال ذلک، اینجا هم بیاید بگوید اطعنی فی اوامری و نواهی مولویاً بفرماید، این لغو است چرا؟ برای خاطر اینکه بر این امر به اطاعت اثری مترتب نیست مادامی که عقل خودش نگوید از مولا باید اطاعت کرد، این درک را نداشته باشد، این حکم را نداشته باشد؛ اگر این حکم را نداشته باشد یا این درک را نداشته باشد عقل، همانجور که صلّاش که باعث حرکت انسان و بعث انسان به سوی اطاعت نمیشود اطعاش هم باعث نمیشود؛ اطعاش با صلّ با صم آن فرقی نمیکند، این هم وزانش وزان آن است. باید یک زیربنای عقلی وجود داشته باشد، مسبقاً یک درک عقلی وجود داشته باشد که این مولا اگر خواستهای داشت، امری داشت، نهیای داشت تو وظیفهات این است، حق مولویت او این است که امتثال کنی و اگر نکنی او حق مؤاخذه را دارد، و تو استحقاق نکوهش عند العقلاء داری، عند العقل داری. این یک سرمایهای است که در وجود انسان وجود دارد، عقل انسان آن را درک میکند؛ این باعث میشود که وقتی مولا امر کرد، نهی کرد، به طرف امتثال او حرکت کنیم.
س: بعدش میشود مولوی امر بکند؟ یعنی بعد از حکم عقل مولوی بفرماید که مثلاً اطعنی؟
ج: نه، چرا؟ چون لغو است، چون اثری ندارد چون این ...
س: ...
ج: نه اشکالی ندارد، تأکید و ارشاد اشکال ندارد، مولوی داریم میگوییم، یعنی بگوید چون من میگویم، چون من میگویم ندارد؛ اگر بگوید چون من میگویم اطاعت را، اطاعت را بگوید چون من میگویم اطاعتم بکن، من کار به چیز دیگری ندارم، چون من میگویم مثل صلّ، عقلت بگوید یا نگوید من میگویم نماز بخوان کار به چیز دیگر ندارم ...
س: بعد از حکم عقل میتواند این را بگوید.
ج: نه، چون من میگویم، کار به چیز دیگر ندارم، اگر کار به چیز دیگر نداریم من حرکت نمیکنم...
س: حاج آقا مولوی شما ...
ج: مولوی یعنی این.
س: ... پذیرفتید؟ مولوی فرمودید بما أنه مولا، نه اینکه چون لزوماً من، این دوتا با هم دوتا بودند....
ج: نه بما أنه مولا یعنی همین، یعنی چون او گفت ....
س: خودتان خیلی از مصادیق را قبول میکردید میفرمودید ولو اشکالات دیگری داشته باشد ولی بما أنه مولا صدق میکند، تأکید هم همینطور است، بما أنه مولا من دارم تأکید میکنم، ... مولوی است...
س: مولوی و تأکیدی را سال گذشته پذیرفتیم...
ج: حالا هم میرسیم به آنجایی که، ولی اینجا را داریم میگوییم درخصوص اطاعت؛ حالا حرف آقای خوئی را هم داریم فعلاً نقل میکنیم.
پس ایشان میفرماید که در مورد اطاعت بله، اینجا امر مولوی از طرف مولا لغو است، چرا؟ چون اگر بخواهد بگوید من این امر را میکنم چون مولا هستم دارم میگویم کار به چیز دیگر ندارم، مولا هستم دارم میگویم اطاعت کن، عقلت میگوید نمیگوید کار به این ندارم؛ اگر اینجور بخواهد بگوید این اطعاش با صلّاش هیچ فرقی نمیکند. و بعد از اینکه این حکم عقلی مسلّم است و مولا گفته صلّ، صم و اوامر دیگر یا نواهی دیگر فرموده، تمام ملاک و تمام علت برای انبعاث عبد و انزجار عبد مهیا است، دیگر اگر مولا بخواهد بفرماید کار جدیدی نمیتواند قصد کرده باشد، بله میتواند فقط به عنوان هدایت، به همان حکم عقلی و ارشاد به همان حکم عقلی یا تأکید همان حکم عقلی بفرماید، چون اینها دیگر مولوی نیست. اما در موارد دیگر که اینچنین محذوری وجود ندارد یعنی ولو در سلسلهی معالیل هم هست مثل مانحن فیه؛ عقل میگوید چی؟ میگوید حَسَن است احتیاط، فقط میگوید حَسَن است، اما نمیگوید لابد منه است که، چرا؟ چون قائل به قبح عقاب بلا بیان است، عقل میگوید برائت داری، امنیت داری ولی خوب است احتیاط بکنی. حالا شارع اگر در اینجا روی مصالحی میبیند نه احتیاط باید کرد، اینجا اشکالی ندارد بیاید بگوید احتط؛ اینجا مثل آنجا نیست که لغویت لازم بیاید، آنجا چون مسألهی اطاعت یک مسألهای بود که اگر او نباشد هیچ امر و نهیای معنا پیدا نمیکند و وقتی بودش دیگر نیازی به اینکه مولا بگوید مولویاً بیاید بگوید اطعنی پیدا نمیشود. اما در غیر این مورد حکم عقل الزام که نیست مثل احتیاط، در سلسلهی معالیل هم هست، درست است، یعنی با توجه به اینکه لعل حکمی باشد دارد میگوید، این قبول در سلسلهی معالیل است اما الزامی که عقل ندارد نسبت به این؛ چه اشکالی دارد که در این مورد که الزام ندارد شارع بیاید امر به احتیاط بکند؟ حالا یا امر وجوبی بفرماید به احتیاط، امر وجوبی مولوی به احتیاط بفرماید کما یقول به الاخباریون، یا یک امر استحبابی بفرماید کما یقول به المجتهدون؛ حکم مولوی در اینجا چه اسحبابیاش چه وجوبیاش منعی ندارد. پس کل الملاک این نیست که در سلسلهی علل است یا معالیل است؟ کل الملاک این است که محذور عقلی که لغویت باشد لازم میآید یا نمیآید؟ همین.
س: استاد، اینجا قاعدهی ملازمه را نتوانست درست بکند، فقط گفت حالا چون حُسن عقلی دارد شارع میتواند امر بکند، حالا بگردد ببیند در اوامر شارع هست یا نیست؟ با این جواب نمیشود قاعدهی ملازمه را درست کرد.
ج: چرا؟
س: قاعدهی ملازمه گفت از حکم عقل میخواهیم کشف بکنیم حکم شرع را.
ج: بله
س: این جواب، نگفت حالا که حکم عقل هست کشف میکنیم حکم شرع را، بلکه کشف کرد امکان حکم شرع را.
ج: ببینید این حرف آخری است، این اشکال آخری است؛ این اشکال که آنها گفتند قاعدهی ملازمه اینجا تطبیق نمیشود، چون جای تطبیقش سلسلهی علل است نه معالیل، این حرف نادرست است، این از این نظر اشکالی ندارد، از این نظر اشکالی ندارد و الا چهارتا اشکال که قبلاً گفتیم، درست؟ و بعضی اشکالات را هم بعداً خواهیم گفت؛ از این نظر اشکالی ندارد که شما آمدید میگویید اینجا این استدلال ناتمام است چون جای تطبیق قاعدهی ملازمه نیست. میگوییم از این نظر اشکالی وجود ندارد.
س: به همان حسبی که عقل درک کرده هم امر وجوبی، اگر عقل بیاید حُسن تمام عیاری کشف بکند باز وجوب میآید آن وجوب باز لغوش را آن عقل درک کرده، باز اگر یک حُسنی یک مرتبهی پایینتری باشد به همین مقدار کشف امر استحبابی میشود باز هم لغو است چون ...
ج: شما چه حُسنی را اینجا عقل درک میکند، الزامی که درک نمیکند چون قاعدهی ...
س: باز هم لغو است دیگر ....
ج: نه لغو نیست، نه ...
س: چون همان امر استحبابی را ما کشف میکنیم، لغو است چون همان مقدار حُسن را درک کرده عقل.
ج: پس اصلاً قاعدهی ملازمه را منکر بشوید.
س: نه نه.
ج: پس شما قاعدهی ملازمه را اصلاً منکر بشوید، بله، بگویید درک کردیم که حُسنش را، یا حُسن الزامی را یا حسن استحبابی....
س: حُسن به معلق مولا نیست تا همین مقدارش دیگر.
ج: نه، چرا، حالا، وقتی عقل درک میکند اگر مولا اهتمام، به قول شهید صدر اهتمام بیشتری دارد، میبیند میگوید عقلمان میگوید حالا، مهم نیست مثل این که خیلی مضرات را انسان متحمل میشود به خاطر جهات دیگر، مثلاً میگفت، عرض کردم چند بار، یک پزشکی خدا رحمت کند او را، بود خیلی شکم بزرگی داشت و فلان و اینها و توصیه میکرد به دیگران یا ... کار پزشکیاش را انجام میداد، لاغر کنید خودتان را، ضرر دارد فلان، ولی میگفت من کیف را بر کم ترجیح میدهم؛ به جای این که شصت سال عمر کنم، پنجاه سال با کیف زندگی کنم بهتر است. چه کار دارم. از این جهت خودش مراعات این جهات را نمیکرد. عقلش دارد میگوید، فن او است، به دیگران هم توصیه میکند ولی میگوید ...، اما اگر بگوید مولا گفته، بله من احترام مولا... برای این که او خواسته، او به زبان آورده گفته این کار را بکن، این یک داعی دیگری ایجاد میکند در نفس عبد فلذا اشکالی ندارد که مولا در موارد احکام عقلیه حکم جعل بکند؛ به خاطر این که میخواهد چه کار بکند؟ میخواهد یک داعی اکثری یا یک داعی الهی در نفس عبد ایجاد کند که ممکن است آن امر عقلی در او ایجاد انگیزه نکند فلذا میآید میگوید ظلم هم حرام است. این را میآید میگوید، چرا؟ برای این که داعی بالاتری ایجاد بکند. این جا هم اشکالی ندارد عقل حُسن آن را درک کرده، حُسن احتیاط را درک کرده، حالا شما میگویید این مقداری که عقل درک میکند در حد الزام ایشان میگوید امنیت دارید. در حد حُسن است؛ شارع هم میآید میگوید که إحطت، فرض کنید آن إحطتی هم که به قاعده ملازمه درک میشود که ممکن است بگوییم همین حد استحبابی است، خیلی خب، راه را درست میکند دیگه، امر استحبابی هم در این جا باشد، احتیاط، امکان پیدا میکند چون قصد همین امر استحبابی و شرعی را میکنیم. علاوه بر این که آقای خوئی نظرش این است که در این موارد اگر یک امری هم داشتیم در خارج، نه این که از قاعده ملازمه در بیاوریم، یک امری در ادله داشتیم آن را به ظاهرش امر میکنیم و حمل بر وجوب میکنیم مگر قرینه خارجیه پیدا بشود. علی أی حال پس بنابراین نظر این، کل النظر در این اشکال فعلاً این است که این مطلب ناتمام است که شما گفتید، میگویید و این اصل این مطلب از محقق خوئی مطلب تمام و متینی است که ملاک این نیست که در سلسله علل است یا معالیل است. ملاک این است که آیا جعل این حکم از آن استحالهای لازم میآید یا نمیآید؟
س: لغویات ...
ج: که حالا آن استحاله مثلاً لغویات است.
س: ... سیستم جاری میشود باز دوباره
ج: در چی؟
س: ...طاعةً، درک کرده که اطاعت لازم است ولی اگر خود مولا هم بیاید تأکید بکند این داعی... تشدید میشود
ج: نه اصل اطاعت را دارد میگوید. ببینید اصل،
س: ...
ج: نه، اصل اطاعت اگر آن زیربنای اصلی آن نباشد، آن فایدهای ندارد، بله یک حرفی این جا هست، این نیست که حالا پنج تا، پنج بار بگوید أطع، ثمّ بگوید أطع، أطع، أطعی که گفتم دوباره بگوید أطع، أطعی که گفتم، این هم بعضیها گفتند اشکال دارد به خاطر این که تسلسل لازم میآید. ولی حالا فرض کنید بگوییم تسلسل اشکال ندارد، اما اصل این که بگوییم امر به اطاعت مولوی باشد کلاً و حکم عقلی نباشد، الزام عقلی نباشد، این مسئلهای است که قابل تحقق نیست. بخواهیم اصل امر اطاعت را مولوی قرار بدهیم، چون اگر این را مولوی قرار بدهیم و بگوییم زیربنای آن جوری ندارد، محرکی برای انسانها پیدا نمیشود، آن را باید بپذیریم چون هر أطعی هم که خودش بخواهد بگوید آن است که باید تأثیر در آن بگذارد. آن أطع مولا هم وقتی میتواند تأثیر بکند که او باشد. پس اصل این که بگویی کسی بخواهد بگوید اصل وجوب اطاعت هم مولوی است، اصل آن؛ این اما لا نناقش در این که بگوییم دو تا أطع را بیاید بعداً بگوید. اشکالی ندارد اما اصل آن، نظر این بزرگان این جور ما توضیح میدهیم که اصل نظر محقق خوئی و امثال ایشان به این است که اصل مسئله اطاعت را نمیشود گفت مولوی است چون محرک نخواهد بود و لغو خواهد بود.
س: کلام محقق نائینی یک اشکال صغروی هم میشود به آن کرد. حکم عقل به حسن احتیاط احتیاط طریقی میبیند در این صورت حکم او حکم بر ناحیه معلول است ...تارةً عدل... حکم به حُسن احتیاط است چون خود احتیاط را فی حد نفسه مطلوب ...میداند. روحیه انقیاد انسان را تقویت میکند و سایر جهاتی که ... که در این صورت حکم عدل را با حُسن احتیاط در سلسله علل ...مثل سایر پدیدههایی است که امر حُسن آن را میآورد نه این که آن ... دو جهت دارد حکم عقل تارهً اگر احتیاط را طریقی ببیند، حُسن آن به احتیاط است، در ناحیه علل است اما فی حد نفسه هم میبیند که حَسن است مثل ... مثلاً امانتداری که مثلاً حَسن است نه به خاطر تأمین مصالحی که محتمل است، مثلاً واقع باشد و حکم حُسن احتیاط ...حکم عقل به حُسن احتیاط در سلسله علل است.
ج: این اشکالی ندارد، این حرف هم هست، قبلاً هم در بحث احتیاط گفته شد که احتیاط، یکی از خصوصیاتی و فوائدی که بر آن مترتب هست که در بعض روایات هم هست که کسی که احتیاط کند، این یک حالت نفسانی در او پیدا میشود که در موارد احتمال تکلیف وقتی که او احتیاط میکند پس در مواردی که علم دارد و احراز کرده است، أترک است. تعبیر روایت این است که آن جا أترک خواهد بود. کسی که این جاها ترک میکند با این که امنیت دارد، حکم عقلش این است که برائت داری اما اگر این جاها مواظبت میکند و ترک نمیکند واجب را یا انجام نمیدهد حرام را، این در مواردی که احراز کرده، أترک خواهد بود. خود این یک فایدهای است برای آن مترتب میشود....
س: حاج آقا در مواردی که
اما، اما اولاً عقل چنین حکمی را میکند یا نمیکند؟ حالا اول کلام است بگوییم در سلسله معالیل و علل هست؛ دو این که فعلاً احتیاطی که ما داریم این جا بحث میکنیم برای این فائده نیست بلکه برای این است که آن اگر تکلیفی در شبهات وجوبیه، تکلیفی در واقع باشد، آن ضمیری نمانده باشد؛ نه از باب این که میخواهیم نفسمان را....
س: ...توجیه بکنیم از طریق
ج: به این احتیاط، به این احتیاط،
س: اوامری...
ج: به این احتیاط، نه به این احتیاط، و الّا آقای نائینی، او هم توجه، آقای نائینی خودش این مطلب را توجه دارد و در کلماتش هم فرموده که یکی از، احتیاط یکی از چیزهایی که دارد آن است، این را ایشان فرموده و به آن جهت میشود امر مولوی استحبابی یا وجوبی داشته باشد، این را توجه دارد اما آن احتیاطی که این جا ما میخواهیم کشف بکنیم آن را و به آن قصد اطاعت آن امر، آن شیئ را بکنیم، این است که او عبادت باشد و الّا این عبادت نیست، این مگر این که این امر توسلی مولا برای این که نفس شما تقویت بشود، قوای ارادی شما تقویت بشود، بیا این کار را بکن ولو توسلاً شما این کار را بکنی، قصد قربت هم نکنی، این جواب پنجم.
س: تفکیک بین علل و معالیل باز وجه دارد چون که اگر در علل باشد یقیناً ما ملازمه را کشف میکنیم ولی اگر در معالیل باشد حکم عقل، فقط امکان این که حکم مولوی هم باشد، یعنی این شاید یک جوری بتوانیم امتثال کنیم برای مرحوم میرزا، اینها منظورشان این بوده که آن حکم ضروری که ضرورت دارد
ج: نه، نه، اگر قاعده ملازمه را قبول کردید، چه در سلسله علل چه در سلسله معالیل کشف میکنید.
س: اینها میخواستند بگویند که آن قسمت دومش ضرورتاً کشف نمیکند.
ج: چرا، ضرورتاً کشف میکند. کسی که قاعده ملازمه را قبول داشته باشد میگوید ضرورتاً کشف میکند؛ فرق نمیکند
س: اشکالی که آنها میکنند این است که عقل إشراف به همه مناطات احکام ندارد ...مصالح و مکاسب...
ج: این جا که دارد. این جا که دارد، قاعده ملازمه مال آن جا هست که دارد.
س: ... در سلسله علل دارد، در سلسله معالیل ندارد
ج: چه طور ندارد؟ این جوری بهتر، راحتتر دارد، در سر اثر... علل ممکن است نداشته باشد، هر جا دارد، ببینید هر جا دارد، هر جا دارد قاعده ملازمه تطبیق میشود، حالا یک جا هم نداشت، این نمیشود... نمیشود. هر جا دارد تطبیق میشود.
س: ...حُسن احتیاط را در حد همین که فرمودید لزومی نیست...در همین حد اگر عقل کسی درک بکند، دیگر حکم شارع به استحباب ... چون خودش دارد درک میکند این کار را،
ج: چه را؟
س: ...عقل دارد درک میکند حُسن احتیاط را، گفتیم که ... نیست، آن وقت دیگه امر استحبابی شارع ... برایش نمیماند
ج: چرا، همین طور که توضیح دادم، ببین روی مولا را نمیخواهد زمین بگذارد، اگر عقل داشته باشد حالا، ولی چون مولا گفته،
س: مولا هم استحبابی گفته آخه
ج: بله، باشه، باشه، قصد قربت میکند دیگه، ببینید یک وقت، یک وقت هستش که انسان در عقلش میگوید، مثل یک استادی داشتیم میگفتند در شهر ما یک نفر بود، بعض خانها که آن موقع بودند، میگفت این مشروب نمیخورد نه از باب تدین، میگفت من عارم میآید که لا یعقل بشوم و به این جهت، این تقرب به خدا پیدا نمیکند اگر برای این جهت است؛ البته در خصوص شرب خمر روایت داریم که خدای متعال اگر کسی برای این جهات هم شرب خمر نکند ثواب میدهد؛ یعنی این تأکید را خدای متعال که آن جا ولو تقربی پیدا نکرده ولی برای این که خیلی زمینه را فراهم کند که از این مطلب، مردم دوری بجویند حالا من ثواب میدهم. این یک تفضل فوق تفضلی است
س: ...
ج: بله، بله، همان قدر که بله، راه برای این که چون برای مولا است تقرب بجوید امر میکند، کفایت میکند. و اما آخرین جواب
س: لغویت خورد دیگه، با این بیان دیگه لغویت ...حتی در اطاعت هم میشود منکر شد با این بیان شما
ج: نه، اصل اطاعت را نمیشود منکر شد.
س: بابا با اصل اطاعت هم نمیشود تأکید کرد...
ج: ببینید عطف تأکید که اشکال ندارد گفتیم. ارشاد و تأکید اشکال ندارد، آنها اما آن مولوی نه، او تأکید میخواهد بکند؛ یعنی توجه
س: ... برای مولوی بدایند دیگه، اگر آن مبنا
ج: هان! آن مبنایی که آن وقت میگفتید که تأکید مولوی اشکال ندارد بله
س: تراکم ... چه طور؟ یعنی تأکید نگوییم، این که شارع این جا امر میکند، نسبت به اصل اطاعت...
ج: تا مولوی نباشد... ببینید ارشادی اگر باشد تراکم نمیشود
س: ...نه، خود همان اگر که عقل به تنهایی باشد منبعث نمیشود، منزجر نمیشود، شارع امر به اطاعت که میکند، این باعث انزجار و إنبعاث میشود
ج: همین را داریم میگوییم، همین که میگفتیم همین بود که
س: ... نسبت به اصل اطاعت که؛ یعنی همان بیان
ج: نه اگر برای شارع، ببینید اگر اصل آن نباشد باز فایدهای ندارد، بگوید شارع، باید نفس انسان، یعنی عقل انسان، فطرت انسان نسبت به مولا، یک حرفی مطلقاً بزند تا این که این أطع مولا در انسان اثر بکند. أطع مولا بشود. این أطع چیزی نیست که به خاطر این که تو گفتی، به خاطر این که عقل من دارد میگوید و الّا اگر آن پشتوانه عقلی نباشد او بگوید.
آخرین جوابی که هست در مقام و عدهای دادند منهم محقق خوئی دادند این جا این است که فرمودند شما فرض کنید از این قاعده ملازمه خواستید حُسن احتیاط یا امر به احتیاط را در بیاورید و ما قبول کردیم از همه اشکالات هم صرف نظر کردیم، چون عقل میگوید از الاحتیاط حَسن و قاعده ملازمه هم میگوید «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع» پس بنابراین از بین این حُسن عقلی، یک قاعده شرعیه هم در میآوریم که الاحتیاط حَسن یا مستحبٌ یا واجبٌ، بالاخره هر چه شما دلت میخواهد بگو، این را در میآورد. این در حد یک قضیهی حقیقیه کبروی است. مگر کبری صغرای خودش را مشخص میکند؟ میگوید احتیاط حَسن است اما نمیگوید کجا امکان دارد کجا امکان ندارد، کجا هست کجا نیست، مثل این که الخمر حرام، الخمر حرام به ما میگوید این مایعی که مثلاً این جا هست، خمر است؟ این که «کل ما وجد شیءٌ و کان خمراً فهو حرام» اما کجا هست کجا نیست کار ندارد معال قضیه شرطیه معال قضایای حقیقی است به قضیه شرطیه است دیگه که اگر چنین موضوعی بود چنین حکمی دارد اما کجا هست کجا نیست، متکفل این نیست که، شما این تعجب است از مستدل که از این راه خواسته که بله، حُسن احتیاط را قبول دارد اما این حُسن احتیاط که نمیآید بگوید در عبادات احتیاط ممکن است. میگوید هر جا ممکن است. در توسلیات ممکن است. در عباداتی که امر آن دائر بین وجوب و استحباب باشد و ما قصد وجه را لازم ندانیم در باب عبادات، آن جا هم ممکن است اما عباداتی که امر آن دائر بین... اما جایی که امر دائر است بین این که این یا عبادت واجب است یا یک امر مباحی است. آن جا این نمیآید بگوید آن جا وجود امر هست، آن جا احتیاط امکان دارد، امکان ندارد، این را که نمیگوید، میگوید هر جا احتیاط ممکن است، میشود، بنابراین این بیان، این ادبیاتی است در لوح و واقع و لبّ آن به همان حرفهای آقای آخوند و اینها برمیگردد که آنها گفتند تمسک به دلیل احتیاط.... به این دلیل فرمودند دوری است یا تقدیم ما هو المتأخر و تأخیر ما هو المتقدم از آن لازم میآید و هکذا یا اشکال اجتماع متنافیین گفتند لازم میآید. این در حقیقت بازگشت آن به همان است ولی یک بیان آسانتری است که چرا کبری نمیتواند صغرای خودش را روشن بکند؟ اولاً بدون این که انسان بخواهد برود چون از او دور لازم میآید، چون کبری بخواهد بوده باشد باید صغرای آن محرز شده باشد. صغری بخواهد محرز شده باشد از راه کبری است؛ پس دور لازم میآید. اما این قدر مطلب واضح است که ما احتیاج نداریم به این که توجه به دور کنیم، توجه به خلف کنیم، توجه به اجتماع متنافیین بکنیم. عقلمان میگوید که بابا کبری نمیتواند،
س: ... حتی اگر کبری قضیه خارجیه هم باشد قضیه حقیقه هم نباشد باز میفرماید احتیاط تقدیمها و تأخیر و تقدیمها و ما هو ... لازم میآید؛ اگر حتی ... قضیه خارجیه بخواهد صغری را مشخص کند...
ج: چرا کبری، صغری را معیّن نمیکند؟
س: به خاطر این که احتیاط، خودش
ج: نه این را جواب بده، این را جواب بده، صغری، کبری چرا صغری را مشخص نمیکند؟
س: به خاطر ...
ج: نه، باشد، حقیقیهای باشد؛ چرا این قضیه حقیقیه نمیتواند صغرای خودش را مشخص کند؟
س: حُسن احتیاطی که عقل
ج: نه، به حُسن احتیاط کار نداریم؛ کبری، کبری، کبری و قضایای حقیقیه چرا نمیتواند صغرای خودش را مشخص کند؟
س: حاج آقا ... کلاً به خاطر همین است دیگه
ج: به خاطر چیه؟
س: به خاطر این است که قضیه وقتی حقیقت دارد ...کلما وجد است، شرطی است، کبری و ...صغری را ... نمیکند. ...
ج: نه، درست است
س: حرف آخوند هم ... حرف آخوند چیز دیگر است
ج: نه، درست است، نه، نه، نه، نه، نه، عرض میکنم به این که این که ما میگوییم کبری صغرای خودش را روشن نمیکند، اگر بخواهیم تحلیل کنیم که چرا نمیکند؟ این برای این که مستلزم دور است. اگر بخواهد آن این را روشن کند، مستلزم دور است؛ اگر بخواهد روشن کند مستلزم خلف است، اگر بخواهد روشن بکند مستلزم اجتماع متنافیین است.
س: ...اگر، اگر، اگر، حُسن احتیاطی که ... کردید، آن جا این طور بود که در عبادات هم من عبد درک میکنم، سلّمنایی فرض میکنیم. اگر عقل میگفت آنها در عبادات هم حُسنش را درک میکنند؛ این جا نمیتواند صغری را ثابت کند؟ میتواند.
ج: نه، دیگه آن صغرای
س: ...آقای آخوند دیگه خود احتیاط یک چیزی است که احتیاط وقتی ثابت میشود که موصوف ثابت شده...
ج: اگر میگفت من در عبادات درک میکنم، اگر
س: عروض را میخواهید با خود عرض ثابت کنی، آن به خاطر آن است؛ میگوید ولو آن این که قضیه خارجیه باشد، این از سنخ عرض احتیاط معذور...او از آن راه آمد جلو ولو این که قضیه حقیقیه نباشد حُسن احتیاط
ج: آقای عزیز این جا هم همین جور است میگوییم این کبری میخواهد این را مشخص کند پس باید این جا وجود داشته باشد تا مشخص کند. اگر...
س: ... ما میگوییم این جا کلما وجد است...
ج: میدانم اگر بخواهد مشخص کند چه اشکالی پیش میآید
س: به خاطر این که ...
ج: اگر بخواهد مشخص کند چه اشکالی پیش میید؟دتعتغاانننتتنممممکممممنآید؟ اگر بخواهد مشخص کند چه اشکالی پیش میآید؟ اگر بخواهد مشخص کند باید این کبری بر این جا تطبیق بشود تا مشخص کند، تا تطبیق نشود که مشخص نمیکند که
س: ...
ج: بخواهد تطبیق بشود پس باید بدانید که این جا
س: شما ... کشیدید، گفتید اگر ...خارجیه باشد؟ عیبی ندارد...
ج: نمیگوئیم، میگوئیم بابا قضایای حقیقیه اگر بخواهد صغریات خودش را مشخص کند مستلزم چیست؟ برهان اقامه کنید. میگوییم آقا برهان اقامه کن،
س: خلفی در شرطی بودن است.
ج: بله؟
س: خلف در شرطی بودن است
ج: خلف در شرطی بودن، یکی از اشکالاتش این است. اشکال دیگر اشکال دور است. اشکال هم اجتماع متنافیین میشود. پس بنابراین اما یک بیان آسان هم دارد؛ یعنی همین مسئلهای که اگر شما بخواهید او را روشن بکنید، استدلالش میتوانید به آن شکل که آقای آخوند فرموده، انجام بدهید اما هر ذهن انسانی و فطرت هر انسانی بدون این که آن تأملها را داشته باشد، میشود باب این کبری کجا صغری را مشخص میکند؟ کبری کاری به صغری ندارد که آن را مشخص بکند ولو این که اگر بخواهی برهانیاش بکنی باید همان بیانات را بیایی بگویی، یعنی یک بیان وجدانی دارد... صرف نظر از برهان، یک بیان وجدانی دارد، این که بابا این کبری ربطی به آن ندارد که آن را روشن بکند. یک بیانات برهانی دارد. آقای آخوند به بیان برهانی آن توجه کرده، آقای خوئی به بیان وجدانی و فطری آن توجه فرموده، فرموده و بزرگان دیگر، از اول هم البته میشد. ما بیاییم به همین یک جواب بسنده بکنیم اما چون در کفایه و بزرگان و آقای مرحوم شیخ اعظم و اینها از آن راه آمدند تا به این جا، از این جهت آنها را هم مقدم داشتیم.
خب این راه بحمد الله تمام شد. دو راه تخلص دیگر وجود دارد که إن شاءالله برای فردا. حالا این صلوات بر امام موسی بن جعفر(س) که حالا بنابراین که امروز جدیداً مثل این که چیز شده که امروز را هم میلاد مبارک آن حضرت قرار بدهند و الّا سابقاً در این روز قرار نمیدادند. نقلی است لابد جوری، حالا علی أی حال اظهار ارادت به موالیانمان و جناب موسی بن جعفر ارواحنا فداهنا، همیشه حسن است. حالا از این جهت این عنایت، این صلوات خاصه آن بزرگوار را خدمتشان تقدیم میکنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْأَمِینِ الْمُؤْتَمَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْبَرِّ الْوَفِیِّ الطَّاهِرِ الزَّکِیِّ النُّورِ الْمُنِیرِ الْمُجْتَهِدِ الْمُحْتَسِبِ الصَّابِرِ عَلَى الْأَذَى فِیکَ اللَّهُمَّ وَ کَمَا بَلَّغَ عَنْ آبَائِهِ مَا اسْتُوْدِعَ مِنْ أَمْرِکَ وَ نَهْیِکَ وَ حَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ وَ کَابَدَ أَهْلَ الْغِرَّةِ وَ الشِّدَّةِ فِیمَا کَانَ یَلْقَى مِنْ جُهَّالِ قَوْمِهِ رَبِّ فَصَلِّ عَلَیْهِ أَفْضَلَ وَ أَکْمَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِمَّنْ أَطَاعَکَ وَ نَصَحَ لِعِبَادِکَ إِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ»
این میلاد مسعود را هم خدمت فرزند بزرگوارشان حضرت فاطمه معصومه(ع) تبریک عرض میکنیم و امیدواریم که همه ما جزء شیعیان و موالیان آن بزرگوار و آباء گرام و أبناء گرامش بوده باشیم.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین