لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
السَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبْدِ اللهِ ، وَعَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ ، عَلَیکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیلُ وَ النَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَینِ ، وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَینِ ، وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَینِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَین. یا لیتنا کنّا معهم فنفوز فوزاً عظیما.
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ ، اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ، وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ ، اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً.
رسیدیم به طایفهی چهارم، اما قبل از ورود در طایفهی چهارم، دو روایتی که مربوط به ید هست و مربوط میشود به طایفهی ثانیه که ما اینها را جزو طایفهی ثانیه حساب کرده بودیم که طایفهی ثانیه روایاتی بود که امر کرده بود به اعمال ید، انکار به ید، اما عین روایت، شاید این دو تا روایت که امروز میخواهیم حالا عرض بکنیم استدراکاً، عین این دو تا روایت را آن موقع نخواندیم، بعضی از آنها را خواندیم از آن روایات ید. دیروز بعضی از فضلا میفرمودند که این روایات را هم بحث بکنیم ولو این که حالا شاید بحث جدیدی داشته باشد اجابتاً لأمر ایشان این دو تا روایت را هم ذکر میکنیم استدراکاً بر طایفهی ثانیه.
س: استاد روایت بسط ید را که فرمودید ...
ج: گفتیم آن روایت بسط، بله آن روایت شریفه دارد حاصل مفادش به قرینهی لااقل به قرینهی این که بر خلاف ضرورت فقه و روایات هست که اینجور نیست که هر جا بسط لسان باشد همانجا، با همان شرایط و با همان خصوصیات و نسبت به همان فرد بسط ید هم باشد بنابراین این ظاهر اولی را باید رفع ید از آن بکنیم وقتی این رفع ید از این ظاهر اولی کردیم، به قرینهی او بعید ندانستیم که مفاد آن روایات این هست که در باب امر به معروف، در قواعد و نظامات امر به معروف اینجور نیست که خدای متعال بسط لسان داده باشد برای کل افراد و کفّ ید کرده باشد برای کل افراد، نه، در آنجا هم در هر واقعهای در کنار این که برای یک عدهای بسط لسان، و برای همه بسط لسان داده با شرایط ویژه و خاص، در همان واقعه و نسبت به همان برای کسانی هم بسط ید داده که آن کسان چه کسی هستند؟ آن ممکن است که همگان نباشند امام باشد، حاکم باشد که مَن له أذن الامام باشد و امثال ذلک، بنابراین از آن نمیتوانیم استفاده بکنیم از آن روایت که هر کسی که میتواند امر و نهی لسانی داشته باشد او شرعاً میتواند و یا واجب است بر او که اعمال قدرت هم بتواند بکند.
س: ...
ج: حاکم دیگر، یعنی میخواهد بگوید که برای این که دیروز عرض کردیم رفع این توّهم بشود که در اسلام اعمال قدرت برای انجام واجبات و ترک محرمات نیست نه، میگوید خدای متعال ...
س: ...
ج: از کجا مسلم است؟ همین روایت دارد بیان میکند از آسمان که نیامده همین روایات، همین ادله دارد دلالت میکند که بر ...
س: ...
ج: این هم یکی از آنها هست. پس بنابراین اگر، دیروز عرض کردیم اگر کسی بیاید بگوید که نه آقا این منکراتی که در جامعه انجام میشود یا ترک واجباتی که انجام میشود ما بیش از این وظیفه نداریم هم مردم، هم حکومت، هم حاکم شرع، همه و همه بیش از این وظیفه ندارند که تذکر بدهند نصیحت بکنند دیگر اعمال قدرت نه، این روایت میخواهد جلوی این توهم و این تصور را بگیرد که نه خدای متعال اگر لساناً اجازه داده این را هم اجازه داده اما حالا برای کی؟ با چه شرایطی؟ این در مقام بیان آن جهت نیست، آن را باید از ادلهی خارجی بفهمیم از ادلهی دیگر باید بفهمیم.
س: ...
ج: بله یک جاهایی هم هست که خدا هر دوی آن را، دیروز هم عرض کردیم این را، معیت در کفّ هم وجود دارد کجا؟ آن جایی که هر دوی آن محذور دارد یک جاهایی هست که محذور دارد هم مردم باید آنجا امر و نهی نکنند هم حاکم شرع هم دیگر آنجا را باید امر و نهی نکند آنجا را رها کند به حال خودش، یک موارد اینجوری هست، خود مولا امیرالمؤمنین سلام الله علیه وقتی که نهی کردند لساناً اول از نماز تراویح، بعد اینها وا کذاهایشان بلند شد گفت ولشان کنید، دید که مفسده دارد اینجا، چون مفسده دارد دیگر کف ید شده خدا اینجا میگوید نه شما بگو و نه بقیه بگویند بگذار رهایشان کن که اصل دین ضربه نخورد اصل این راه خاموش نشود از بین نرود.
س: ...
ج: قد است دیگر، گاهی هست.
س: ...
ج: گاهی هست دیگر، دیگر اینقدر شما چی نشوید در روایت که بالاخره ...
س: ...
ج: بله دیگر،
س: ...
ج: اینجوری قرارش داده که یکفّان معاً، یبسطان معاً، یعنی گاهی اینجور است گاهی آنجوری است دیگر در مقام همهی خصوصیات که دیگر لازم نیست ببینید این روایت را بالاخره بعد از این که آن معنای ظاهری آن را نمیتوانیم بر اساس آن که خلاف ضرورت و مسلمات است نمیتوانیم معنا بکنیم پس یک تأویلی باید در این روایت به کار ببریم دیگر قهراً.
س: ... همان مقداری که قابل انتظار نیست را صرف نظر میکنیم ولی بقیهی آن را به اطلاق آن عمل میکنیم.
ج: اطلاق ندارد در مقام بیان آن نیست اصلاً در مقام بیان این نیست که اینها وظیفهی چه کسی هست این را قرار نداده دارد یک ملازمهای... ببینید بین این دو تا ...
س: ...
ج: نمیتوانیم بگوییم در مقام بیان است در جیب که در مقام بیانی برای یک روایت درست بکنیم.
س: در مقام بیان ترتیب در مقام بیان این نیست که باید اول کدام باشد، دوم کدام باشد؟
ج: نه در مقام بیان این هم حتی نیست که هر جا آن هست این هست هر جا این هست آن هم هست این هم نیست اما این معاً معنای آن این هست معاً یعنی اینجوری نیست که گاهی معاً ممکن است نسبت به افراد مختلف نسبت به واقعهی واحده باشد یک واقعهی واحدهای است خواندن نماز تراویح از اینها، هم به اینها میگوید آقا نه، هم به حاکم شرع و ولی امر میگوید نه، میگوید کار نداشته باشید یک جاهایی هم اینجوری هست یک جا هم هست که به هر دو میگوید که نه، هر دو اعمال قدرت بکنید.
س: حاج آقا شما برای این که اشکال جواب بدهید میگویید ناظر به موارد ...
ج: دیگر کفایت مذاکرات است در یک مسئله بیش از این الان خیلیها اعتراض میکنند دیگر بعد آن یک مقداری را هم بگذارید برای بعد.
خب بیاییم این دو تا روایتی که میخواهیم امروز بخوانیم. اما روایت اولی در باب سوم حدیث چهارم، «محمد بن الحسن قال قال امیر المؤمنین علیه السلام: مَنْ تَرَکَ إِنْکَارَ الْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ فَهُوَ مَیِّتٌ بَیْنَ الْأَحْیَاءِ فِی کَلَامٍ هَذَا خِتَامُهُ» بعد صاحب وسائل فرموده «وَ رَوَاهُ الْمُفِیدُ فِی الْمُقْنِعَةِ أَیْضاً مُرْسَلا» در مقنعه اینجور است صفحهی 808، این چاپ انتشارات جامعهی مدرسین است «و قال امیرالمؤمنین علی السلام مَنْ تَرَکَ إِنْکَارَ الْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ» اینجا یک تقدیم و تأخیری بین این نقل مفید و نقل شیخ طوسی بود ولی هر سه تا را دارد «فَهُوَ مَیِّتٌ الْأَحْیَاءِ» نقل آنجا این این بود «فَهُوَ مَیِّتٌ بَیْنَ الْأَحْیَاءِ» این «فَهُوَ مَیِّتٌ الْأَحْیَاءِ» فی کلام هذا ختامه، این اختلافی که در بعض الفاظ دارند یا تقدیم و تأخیر مفاد را تغییر نمیدهد مفاد آن یکی هست. به این روایت شریفه استدلال شده برای این که اطلاق دارد یا عموم دارد بنابراین که من اگر بگوییم عموم دارد که قد یقال که این موصولات عموم دارند، عام میشود اگر بگوییم نه، اطلاق میَشود هر کسی که ترک کند انکار منکر را به قلب و ید و لسانش، فهو میت الاحیاء، یا میتٌ بین الاحیاء، این مردهای است بین زندهها یا مردهی زندههای نفسکش است این مردهی آنها هست. پس معلوم میَشود که این سه تا واجب هست برای همه، اگر واجب برای همه نبود چرا میفرماید کسی که این سه تا را ترک کند میتٌ بین الاحیاء است؟ واجب بر او نیست. پس این روایت که تارک این سه تا را نکوهش میکند و آنها را میت بین الاحیاء قلمداد میکند دلالت میکند که این سه تا بر عهدهی همگان هست فلذا اگر کسی هر سه را ترک کند اینجور خواهد بود. به این روایت...
س: ...
ج: وجوب را هم از ادلهی دیگری که فرموده انکار به ید بکنید انکار به لسان بکنید آن را هم فرموده آنها را ما اشکال میکردیم این روایت قرینه میشود که آن اشکال را نباید بکنیم آنها وجوبش مطلق است چون آنها میگفتیم به قرائنی نمیدانیم شاید نباشد، این روایت قرینه میشود بر این که علاوه بر این که اگر واجب نباشد چرا این نکوهش را، مستحق این نکوهش نیست هم ...
س: ...
ج: حالا این، حالا فعلاً مقام تقریب استدلال هستیم حالا ببینیم جواب میدهیم یا نمیدهیم.
س: میت به معنای کنایه از بیاثر است؟ این مقدار از نکوهش با این که لزوم هم نداشته باشد سازگار است یعنی بیاثر است؟
ج: نه، آدم میت نکوهش است دیگر، این بالاترین نکوهش است دیگر، یعنی به آدم بگویند تو میت هستی، یعنی تو چی؟ میت چطور به وظایف عمل نمیکند وظیفهای به گردنش نیست؟
س: ...
ج: نه بی اثر بودن هست نه نه، این میت نکوهش است یعنی این آدمی که اینجوری هست مثل آدم مرده میماند که مرده چهطور اقدام به وظایف نمیکند؛ نماز نمیخواند روزه نمیگیرد وظایف را انجام نمیدهد، این هم همینجور است این آدم هم همینجور است. حالا این تقریب استدلال. ببینیم استدلال ...
س: ...
ج: حالا ما میخواهیم امر به معروف واجب را بگوییم البته آن هم هست اگر اصل جواز هم از این استفاده بکنید خیلی خب.
س: به کسی که مستحبات را ترک میکند که نمیگویند مرده است به کسی که واجب را ترک میکند میگویند مرده است.
ج: آن همان بیان اول است که گفتیم این نکوهش دلالت میکند ...
س: ...
ج: نه این حداقل است دیگر، حداقل که دیگر جواز را میفهمیم لااقل که ...
س: ...
این تقریب استدلال. از این استدلال یا بر این استدلال بعض مناقشاتی وجود دارد که باید بررسی بکنیم.
مناقشهی اول این هست که بابا این دو تا روایت مرسل هستند، هم شیخ که در تهذیب فرموده قال قال امیر المؤمنین که صاحب وسائل روایت چهار باب سه هست و هم فرمایش شیخ مفید مرسل است آنجا هم فرموده قال امیرالمؤمنین علیه السلام، بنابراین علی المسلمک المتعارف بین الاعلام این حجیت سندی ندارد این نقل، فلذا لایمکن الاستدلال به.
این اشکال قابل دفع هست به آنچه که مکرراً عرض کردیم که مرسلات جزمیه وفاقاً لشیخنا البهایی و سید الامام قدس سرهما و بعض اعلام دیگر، مثل محقق خوئی در بعض فترات از کلماتشان، ارسال جزمی از کسی که از مرسلی که احتمال حسی در إخبارش وجود دارد احتمالاً معتداً به، لااحتمالاً نیشقولیا، این حجت است و از همین راه هم سید خوئی قدس سره عرض کردیم که حجیت قول رجالیون را ایشان از همین راه درست کرده که خبرشان محتمل الحس و الحدس است اینجا هم همینجور، بنابراین بنای عقلاء این هست که کسی که یک خبری را دارد میدهد و احتمال حسی بودن او در آن خبری که دارد میدهد احتمال متوفّر و قابل اعتنایی باشد به حرفش اعتنا میکند. علاوه بر این که گفتیم آن حدیث شریفی که میفرماید «و لیس لأحدٍ التشکیک فیما یرویه ثقاتنا» او هم میگوید اگر ثقات ما آمدند خبری را برای شما نقل کردند، روایت کردند از ما نباید در آن تشکیک کنید و آیا شیخ مفید من ثقاتهم نیست؟ و آیا شیخ طوسی من ثقاتهم نیست؟ اینها ارجمندیشان اگر بالاتر از ابن ابی عمیر و امثال آنها نباشد لااقل مثل آنها هستند. اینها من ثقات الائمه علیهم السلام هستند یعنی آنهایی که ما ثقه میدانیم آنها را، این تشکیک نکنید او دارد میآید اینجا دارد به ما میگوید امیرالمؤمنین اینجوری فرموده امام صادق اینجوری فرموده نباید تشکیک کنید. این دیگر داستان آن را بارها تکرار کردیم اصلش را خواستم برای کسانی که شاید جدید تشریف آوردند اصل مطلب به ذهن آنها باشد روی این باید کار کنند. این راه باعث میشود چندین هزار روایت از روایات ما، مثل نهج البلاغه، و غیر نهج البلاغه حجیت پیدا میکند بخاطر ارسالهای جزمیای که دارد.
اشکال دوم این هست که این کلمهی ید ثابت نیست که در این نقل باشد، کلمهی ید، چرا؟ چون نُسخ شیخ مفید یعنی مقنعهی شیخ مفید را که مراجعه بفرمایید این نسخهای که چاپ انتشارات است، آن اوایل پیروزی انقلاب نسخ عدیدهای مرحوم آقای فاکر جمع کرده بودند از مقنعه و ما چند نفر از دوستان بودیم که روی این مقنعه کار کردیم این همان مقنعهای است که ما روی آن کار کردیم که طبع شده آن موقع هفت نسخه بود از قرن پنجم تقریباً بود تا قرنهای مثلاً نهم، دهم اینها بود. یکی از آن نسخهها که بارها هم اینجا عرض کردم از همین، ناسخش ظاهراً سنی بود چون در باب مسح رجل، نوشته آنجا غَسل، مسح را تبدیل به غَسل کرده بود آن مستنسخ، آن ناسخ؛ ولی برای خیلی قرن گذشته بود یعنی اقدم نسخی که به دست ما بود شاید همان نسخه بود. در این نسخهها یکی اسمش نسخهی باء هست که مقدمه را که مراجعه کنید که این نسخهی باء در کتابخانهی آستانهی مقدسهی رضویه سلام الله علیه وجود دارد. آنجا کلمهی ید اصلاً نیست یعنی اینجوری این روایت را نقل میکند «من ترک انکار المنکر بقلبه و لسانه فهو میت الاحیاء» پس بنابراین وجود کلمهی ید ثابت نیست بعض نُسخ دارد بعض نُسخ ندارد بنابراین ...
س: ...
ج: نه آن فقط آن کلمه، آنجایش که با مذهبشان مخالف بوده این کار را کرده بود آن وقت بقیهی آن همینجور، بقیهی آن درست بود دیگر، آنجا اعمال
س: ...
ج: بله، جواب این مسئله هم این است که
اولاً بعد از این که سایر، البته یک نسخهی دیگری هم هست که نسخهی واو هست که برای مکتبه آیتالله مرعشی رحمهالله است آن هم یدیه است به جای یده، که یک مؤیدی هم دارد چون در یک روایتی است که در فقه الرضا هست آن یدیه در آنجا هست ولی آن منافاتی با حرف ما ندارد.
اینجا گفته میَشود بعد از این که توافق دارند نسخ متعدده از خود مقنعه و توافق دارند نسخ تهذیب و توافق دارند ناقلین از این نُسخ، مثل صاحب وسائل، مثل بحار، این به ما جزم میدهد که این وجود دارد بعد از تراکم این نُسخ از خود آن کتابهای منبع و نقلهی از آن کتاب، بنابراین اطمینان داریم. اگر از این هم صرف نظر بکنیم، این اطمینان را صرف نظر بکنیم این مشمول قاعدهی دوران امر بین زیاده و نقیصه میشود چون این آن نسخهی ب نقیصه دارد این نسخ دیگر زیاده دارند. بنابر مسلک معروف که قائل هستند به این که در دوران امر بین زیاد و نقیصه اصالة عدم الزیادة حاکم است یعنی اصل این هست که آن که زیاده دارد زیاده نکرده اضافه نکرده از پیش خودش، واقعیت دارد و آن کسی که نیاورده سهو کرده نسیان کرده چون معمولاً انسان سهو و نسیان میکند نمیگوید یک چیزی را، نمیآورد از دستش میافتد اما سهو و نسیان کند اضافه کند علاوه کند این خیلی نادر است فلذا میگویند بناء عقلاء بر این هست.
خب این مسئله هم محل اختلاف است این قاعده، کسانی که این قاعده را قبول دارند إمّا مطلقاً، إما مع بعض القیود، اینجا میتوانند از آن راه هم مسئله را حل بکنند؛ اما سابقاً عرض کردیم وفاقاً لامام قدس سره این قاعده بیش از ظن افاده نمیکند و این ظن هم دلیلی بر حجیت آن نداریم. بنابراین جواب کافی و نافع همان جواب اولی است که عرض کردیم.
و اما اشکال سوم: اشکال سوم این هست که مدلول این روایت این نیست که «مَنْ تَرَکَ إِنْکَارَ الْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَهُوَ مَیِّت الْأَحْیَاءِ» نمیخواهد بگوید که هر کس در هر شرایطی به هر وجهی این سه تا را ترک کرد میت الاحیاء هست. قهراً اگر کسی اصلاً موردی برایش پیش نیامده یک جا زندگی میکند که منکری انجام نمیَشود این میت الاحیاء هست؟ چون اصلاً موضوع ندارد یا اگر شرایط نیست ما برای امر به معروف پنج شش تا شرط داشتیم هفت هشت تا شرط داشتیم بعضیها بیشتر از اینها گفته بودند مثل مرحوم کاشف الغطاء، عدهای از این شرطها اثبات شد، دلیل داشت. این دارد میخواهد بگوید که هر کسی که اینها را ترک کند مع شرایطه، با وجود شرایطش، این قرینهی لبّیه وجود دارد کسی که ترک کند امر به معروف و نهی از منکر را به لسان و قلب و ید مع وجود شرایطه، این میت است اما آن شرایط حالا چه هست؟ ممکن است که در مورد ید اذن امام باشد این که نمیگوید که مطلقا شما باید این کار را بکنی. این قید دارد محفوف به قرینهی لبّیه هست که مع این که موضوع آن باشد اولاً، بعد از این که موضوع هست یعنی منکری دارد واقع میشود ترک معروفی دارد واقع میَشود این اولاً، ثانیاً شرایطش هم باشد آن وقت اگر نکردی میتٌ بین الاحیاء هست، آن شرایط چه هست؟ در مقام بیان نیست که آن شرایط چه هست. پس بنابراین ممکن است که نسبت به ید شرطش این باشد که اذن امام داشته باشد. بنابراین از این روایت نمیتوانیم استفاده کنیم که حتی مع عدم اذن الامام علیه السلام به عهدهی دیگران هم گذاشته شده. نه، حق ممکن است همان باشد که عدهای از فقهاء یا به نحو فتوا یا به نحو احتیاط وجوبی و بعضی هم به نحو احتیاط استحبابی فرمودند در اعمال قدرت، حتی اینجور اعمال قدرتها، باید با اذن حاکم شرع باشد این به عهدهی همگان نیست بخاطر این که مصلحت عقلائی هم آدم حس میکند دیگر، کتک و امثال اینها را، دست همه بخواهند بگذارند این خالی از مفسدهی نوعیه هم نیست.
س: ...
ج: آن هم احتیاج به بعضی شرایط دارد قلب را چهجور معنا بکنیم؟ قلب دو تا معنا داشت یک قلبی که آقایان گفتند صاحب جواهر فرمود بعد امام فرمود بعد محقق خوئی فرمود این آقایان میفرمایند که مقصود از قلبی که از مراتب امر به معروف شمرده شده فقط آن امر نفسانی نیست آن قلبی است که یک مُظهری داشته باشد یا اخمش را در هم بکند یا ترک مراوده بکند یا یک کاری که بالاخره، این هم گاهی شرایطش وجود ندارد.
س: ...
ج: نه، گفته با شرایط عموم مردم باشد ولی عموم مردم هم با شرایطش، ممکن است شرطش چه باشد؟ ما نمیگوییم کارگزاران نظام، همهی مردم، اما با شرطش که امام اجازه داده باشد، ممکن است که به یک کسی اجازه بدهد به یک کسی اجازه ندهد.
س: ...
ج: نه این اذن نیست گفته شرایط اذن، یعنی آن اذنی که آقایان میگویند یعنی اذن خاص، بیاید به شما بگوید ما نمیدانیم.
س: ...
ج: اینجا که اذن نیست این دارد
س: ...
ج: نه، پس بقیه را هم بگویید داده اگر اینطوری هست نه اینها مشروط است یعنی با آن اذنهایی که در شرع قرار داده شده حالا آن اذنها چه هست؟ یعنی آن شرایطی که در شرع قرار داده شده آن شرایط چه هست؟ نمیدانیم.
و اما حدیث دوم: حدیث دوم حدیث نُه....
س: ...
ج: کفایت مذاکرات است دیگر جلو نمیرویم دیگر یکی دو تا اشکال که شد بقیه را دیگر باید لطف بفرمایید برای بعد بگذارید.
حدیث نهم، «قال الرضی و قد قال علیه السلام فی کلام له یجری هذا المجری فَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ فَذَلِکَ الْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ الْخَیْرِ وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ التَّارِکُ بِیَدِهِ فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بِخَصْلَتَیْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَیْرِ وَ مُضَیِّعٌ خَصْلَةً وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بِقَلْبِهِ وَ التَّارِکُ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَذَلِکَ الَّذِی ضَیَّعَ أَشْرَفَ الْخَصْلَتَیْنِ» اینجا اشرف الخصلتین اضافهی صفت به موصوف است یعنی دو خصلتی که اشرف هستند که ید و لسان باشد، نسبت به قلب اشرف است این فذلک الذی ضیع اشرف الخصلتین، چون فقط به قلبش است یا به صورت ظاهرش است ولی دیگر به لسان حرف نمیزند به ید هم کاری نمیکند «مِنَ الثَّلَاثِ وَ تَمَسَّکَ بِوَاحِدَةٍ» که همان قلب باشد «وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ یَدِهِ فَذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ» که بعید نیست آن روایت اول هم که فی کلامٍ هذا ختامه، در حقیقت همین باشد ناظر باشد به همین یکی، منتها یک استبعادی که وجود دارد که آن ناظر به این باشد این است که این ختام کلام نیست چون بعد فرمود «وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ إِلَّا کَنَفْثَةٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ» جهاد و اعمال برّ همهشان و جهاد فی سبیل الله، وقتی مقایسه بشود با امر به معروف و نهی از منکر مثل یک آب دهان میماند نسبت به یک دریا، که یعنی آن که خیلی اهمیت دارد امر به معروف و نهی از منکر است نسبت به آن بقیه، این تتمهی کلام حضرت باز ادامه دارد فرمایششان،پس این هذا ختامه نمیشود.
س: استاد در نسخهی نهج البلاغه دارد که همان اولش میفرماید فی کلامٍ آخر له یجری هذا المجری.
ج: مجرا یعنی مجرای قبلی، روایت قبلی راجع به امر به معروف و نهی از منکر است میفرماید یک حکمت دیگری هم وجود دارد که در همان مجرایی که حدیث قبلی که راجع به امر به معروف و نهی از منکر بود این هم در همان مجرا هست. اینجا هم بود دیگر، خواندیم فی کلامٍ له یجری هذا المجری.
این روایت در فقه الرضا، فقه منسوب به حضرت رضا سلام الله علیه که منسوب ظاهری است ولی واقعاً برای شلمقانی هست این کتاب ظاهراً، آنجا هم این روایت را نقل کرده اینجوری هست «و رُوی أنّ امیرالمؤمنین علیه السلام» که یکی از مواردی که جواب این یاوههایی است که گفته میشود که نهج البلاغه ساخته و پرداختهی زمانهای بعد هست و یا برای خود رضی هست، یکی از جوابهای آن این هست که منابعی که ما نگاه میکنیم قبل از تولد بابای سید رضی و جد سید رضی اینها بوده چطور شما میگویید برای او هست. یکی همین روایتی است که الان خواندیم این در فقه الرضا هست فقه الرضا برای قبل از سید رضی و بابای سید رضی اصلاً هست برای شلمقانی هست کتاب التکلیف شلمقانی در آنجا، «و روی أنّ امیرالمؤمنین علیه السلام کان یخطب» مشغول سخنرانی بودند و خطبه میخواندند «فعارضه رجل» وسط صحبت ایشان یک مردی آمد حرف زد گفت «فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ حَدِّثْنَا عَنْ مَیِّتِ الْأَحْیَاءِ فَقَطَعَ الْخُطْبَةَ ثُمَّ قَالَ مُنْکِرٌ لِلْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ یَدَیْهِ فَخِلَالَ الْخَیْرِ حَصَّلَهَا کُلَّهَا» آنجا خصال است اینجا، و همینطور تا آخر این....
استدلال به این روایت شریفه هم، حضرت دارد میفرماید که هر کسی آن سه تا را اخذ کرده باشد؛ متمسکٌ بخصال الخیر کلّها، کسی که دو تای آن باشد دو تا خصلت را، و یکی را فراموش کرده و هکذا تا آخر، در نهایت هم که فرمودند که کسی که همه را ترک کند میتُ الاحیاء است.
نسبت به فراز اخیر تقریب استدلال همان است که در روایت قبل گذشت دیگر، عین روایت قبل است نسبت به آن فرازهای قبل هم میفرماید که اینها هر سه تای آن از خصال خیر هستند، اطلاق دارد دیگر، یعنی برای همه از خصال خیر هست نه برای کسی دون کسی، یعنی تقریب استدلال اینجوری گفته میشود اینها از خصال خیر هست و میفرماید کسی که این را ترک کرده باشد آن کس هر کسی میخواهد باشد حاکم باشد یا غیر حاکم باشد هر کسی میخواهد باشد اگر ید را ترک کرد این یک خصلت از خصال خیر را ترک کرده دو تا را انجام داده. پس بنابراین این هم دارد میگوید کسی که ترک کند خصال را، هر کس این را ترک کند یک خصلت خیری را ترک کرده ولو میت بین الاحیاء نیست چون آن دو تای دیگر را یا آن یکی دیگر را دارد انجام میدهد. کسی که هر سه تا را ترک کند میت بین الاحیاء است کسی که یکی از اینها را ترک بکند این تا کدام باشد اگر بیاید ید و لسان را ترک بکند اشرف الخصلتین را ترک کرده اگر ید تنها را ترک بکند یک خصلت شریفه را ترک کرده که نسبت به بقیه و هکذا، پس بنابراین از صدر روایت هم استفاده میشود، بنابراین صدراً و ذیلاً این روایت دلالت میکند که انکار به ید که کنایهی از اعمال قدرت است همگانی است اختصاص به کسی دون دیگری ندارد.
س: ... هر سه تا با هم واجب هست انگار؟ مطلقش را که نگاه میکنی هر سه تا با هم واجب است یعنی کسی ید را ترک کند آن دو تا را بگوید یک خصلت را ترک کرده اگر هر سه تا را ترک کند ...
ج: بله این البته به تناسب حکم و موضوع معنایش این هست که در هر موردی، هر واقعهای به همان قرینهای که میگفتی در هر موردی و هر واقعهای هم باید به قلبت و هم به لسانت و هم به اعمال قدرت. این به حسب موارد است یعنی این در زندگیش اینجوری هست آدمی که در زندگیش به حسب موارد یکجا لازم بوده با قلبش فقط باشد نکرده یکجا لازم بوده با لسان باشد نکرده یکجا لازم بوده با اعمال قدرت باشد نکرده نه این که در هر واقعهای نسبت به هر موردی به هر شخص فاعل منکری این سه تا را باید انجام بدهد و اگر انجام نداد؛ چون همانطور که عرض کردیم همانطور که در ارتکاز این قرینه وجود دارد که جمع بین اینها چه وقتی که لسان تنها اثر میکند برای چی اعمال قدرت انسان بکند وقتی آن مرتبهی اخفتر که یک اخمی یکند یک شکلی، سرش را برگرداند اینطرف و آن طرف، اثر میکند در آن، برای چه با لسان بیاید به او بگوید. این که از اخف باید رفت به طرف اشد در این موارد یک امر عقلائی است و این قرینه میَشود که این روایات به این احتفاف به این قرینهی عقلائی لااقل اطلاق پیدا نمیکند برای این که همهی اینها معاً در مورد هر موردی باید به کار گرفته بشود.
س: ...
ج: این هم بله، حالا این روایت میگوید اینجوری همینطور که عرض کردیم به واسطهی این روایت، آن صدرش اگر بخواهیم حساب بکنیم چون نکوهشی که در صدر نیست فقط میگوید خصلتی را ترک کرده، حالا هم مثل این که آدم مثلاً نماز شب نخواند، یک عمل خیری را ترک کرده این ممکن است که اینجوری باشد اما چون آن ادله گفت که انکروا المنکر، مروا بالمعروف یا وانهوا عن المنکر یا انکر المنکر، اطلاقات که دارد، آن اطلاقات میگوید به هر جوری که میتوانی باید انکار منکر بکنی، یکی از راههای آن هم این است این روایت میگوید این هم که جایز است این هم که میشود بنابراین ضمینهی اطلاق آن روایات را دارد فراهم میکند این اصل.
س: ...
ج: آن فقط ذیل داشت آن قبلی، این صدر و ذیل، هم صدر دلالت میکند و هم ذیل دلالت میکند این دلالت ...
س: ...
ج: بله این هم از این جهت فرقی نمیکند.
خب این باز مشکل ضعف سند دارد چون باز سندی سید رضی قدس سره ذکر نفرموده اینجا، من تقاضا میکنم از دوستانی که فرصت دارند و این جهت را که... من خودم یک مقداری تفحص کردم اما این کارها خیلی وقتگیر است و خیلی تفحص میخواهد که میخواستم ببینم که سند مسند دارد یا ندارد؟ و آیا در جایی که این قبل و بعدش و اینها، حالا اینجوری که در فقه الرضا آمده بود آن هم سند نداشت آن هم مرسل ... اگر برای حضرت رضا بود، دیگر حجت بود خودش، حضرت معصوم دارد میفرماید اما چون برای شلمقانی هست ما سند میخواهیم از شلمقانی، اسناد جزمی هم آنجا نداده بود آنجاست که رُوی أنّ امیرالمؤمنین سلام الله علیه، بنابراین یک فحصی اگر آقایان لطف بفرمایند که آیا یک جایی، این مسنداً در جایی مذکور هست یا مذکور نیست. اما بالاخره اینجا الان سید رضی قدس سره مرسلاً دارد نقل میکند کسانی که این ارسالها را حجت نمیدانند، این مرسلهها را حجت نمیدانند این کلام هم پس غیر حجت است اما بنابر آن مسلک که بگوییم ایشان اسناد جزمی دارد میدهد میفرماید و قد قال علیه السلام فی کلام له، دارد اسناد جزمی میدهد پس بنابراین حجت میشود پس اشکال سندی مرتفع هست.
و اما الدلالی: باز دلالی همان اشکال قبلی را هم صدر دارد هم ذیل دارد. باز به آن قرینهی لبّیه که میفرماید که کسی که این کار را بکند یعنی بدون وجود شرایط؟ و کسی که اگر ترک کند خصلتی از خصال خیر را ترک کرده یعنی بدون شرایطی که در شرع برایش بیان شده؟ یا نه یعنی با شرایط؟ مثل این که میگوییم کسی که نماز بخواند اینچنین است، یعنی نمازی که مشروع است آن شرایط خاص را دارد خصوصیات خاص را دارد و اینها، قرائن لبّیه است که تقیید میکند کلام را، پس اینجا هم یعنی همین، که کسی که این سه تا را انجام بدهد مع شرایطه، اگر بدون شرایط باشد گاهی معاقب است دلش نمیتواند خوش بکند مثلاً یعنی جایز نیست اگر میداند مثلاً کتک زدن اثر ندارد حق ندارد بزند، شارع اجازه نداده آنجا، فرموده اگر اثر داشت احتمال تأثیر میدادی، حالا اجازه دادم به تو بزنی مثلاً، ... اثر نمیکند، پس من تَرَکه، یعنی مع شرائطه و من فَعَل هم یعنی مع شرائطه، بنابراین اما آن شرایط حالا چه هست؟ در مقام بیان آن شرایط نیست بنابراین ممکن است که از شرایطش نسبت به عامهی ناس اذن ولی امر باشد اذن امام باشد اذن حاکم شرع باشد بنابراین از این روایت هم اطلاق استفاده نمیکنیم.
فتحصّل که ما تا به حال، الی هنا، یک دلیل قرص و محکم برای این که این مرتبهی این نوع ثالث در این صنفش که عبارت باشد از ضرب و اعمال قدرتهای اینچنینی، دلیل محکمی الی هنا لم نجد، اما آیا بعد از این چه خواهد شد، ببینیم روایت طایفهی چهارم را هم بخوانیم ببینیم چه خواهد شد.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.