لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلیالله تعالی علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین.
بحث رسید به قسم سوم از اجزاء تحلیلیه. قسم سوم این هست که آن جزء مشکوکی که شک داریم شرط هست برای واجب یا نه، امر مستقلی نیست یعنی وجود منحاز مستقل ندارد، اما به خلاف قسم ثانی که مقوّم نبود، جزء ماهیت نبود این مقوّم است. مثل اینکه نمیدانیم مولا مثلاً به جنس امر کرده یا به نوع، که شک میکنیم آن فصلی که منوّع است آیا آن هم جزء متعلق حکم است؟ جزء موضوع حکم است یا نه؟ یا مثلاً نوع است یا صنف است؟ که تقوّم صنف درحقیقت خب به آن قید هست یعنی صنفیت آن به آن درست میشود. حالا مثلاً در فقه در باب تیمم این بحث هست که «فَتَیَمَّمُوا صَعِیدًا طَیِّبًا» (نساء/43) مفاد صعید چی هست؟ مطلق وجه الارض است یا خصوص تراب است؟ یعنی وجه الارض با یک قیدی یک فصلی که میشود تراب.
س: فصل نه عرض خاص است ...
ج: نه فصل انواع است دیگر ...
س: نه آنکه ...
ج: حالا اینها به آن اصطلاحات خیلی چیز منطقی نمیخواهد اینجا صحبت بشود.
س: نوع و صنف هم فرمودید از همین قسم است؟
ج: آره، از همین قسم قرار دارد.
س: از باب اینکه مقوّمیت صنفیت است این؟
ج: بله بله
س: خب این ضرورت به شرط محمول است که.
ج: نه دیگر یعنی ...
س: چرا دیگر، هر چیزی را بخواهی خودش را در نظر بگیری آن مقوّمش هست ...
ج: نه اینطور نیست. یعنی صنف بما هو صنف حکم رفته باشد روی آن. حتی انسان و زید هم از جزء همین قرار دادند مثل انسان و زید.
س: یعنی عرضیها را شما با این تفصیل همه را ...
ج: ببینید میگویم توی این قالب منطق آنجور نروید به آن خطکشیهای فقط آنجا.
س: نه به همان خطکشیها هم درست است حاج آقا، چرا درست نباشد؟ وقتی که ...
س: از صنف عرضی اگر ...
س: نه نه، آنکه مصنّف صنف هست بما هو صنفٌ وقتی ...
ج: خب همهی اینها را، اشکال این است همهی اینها را به اینجوری بخواهی نگاه کنی همه را میتوانی داخل کنی ...
س: نه نه ...
س: .... میگوید ضرورت به شرط محمول میکنی ...
س: قبلش این بود که رفع .... اعتاق روی رقبه میرود قیدش مؤمنه است.
ج: مثلاً هاشمی، میگویند هاشمی مثلاً یا ...
س: مقومیت هاشمیت میشود، آنکه ضرورت به شرط محمول همینطور است دیگر.
ج: ولی مقصود به خدمت شما عرض شود که ..
س: آنوقت تفاوتش چی میشود آنوقت با این تفصیل ...
ج: حالا آن از ادلهشان باید، خلاصه جاهایی که حالا توی ادلهشان که نگاه کنیم.
خب در این قسم هم یا به مثالی که محقق خوئی زدند این است که مثلاً میداند مولا امر، نمیداند گفت که اشتر لی حیواناً یا گفت اشتر لی فرساً؛ مولا به عبدش نمیداند عبد حالا شک کرده الان هم دسترسی به او ندارد که از او سؤال بکند، نمیداند گفت یک حیوان برای من بخر خب هر چیز برود بخرد، قاطر بخرد، اسب بخرد یا بقر بخرد، غنم بخرد، ابل بخرد یا نه گفت فرس بخر، یعنی حیوان متصف به فصل فرس. حالا در اینجا وظیفه چی هست؟ اشتغال است یا برائت است. اینجا هم فعلاً حالا دو نظر رئیسی وجود دارد تا ببینیم مفصّلی پیدا میشود یا نه؟ یک قول قولِ برائت است که این قول مشهور شاید بین الاصحاب هست در این صورت و یک قول قولِ به لزوم احتیاط هست که ما باید همان نوع را یا همان صنف را بیاوریم. دو دلیل حالا در کتاب ذکر شده برای کسانی که قائل به احتیاط هستند. دلیل اول فرمایش محقق خراسانی قدسسره هست که ایشان قائل به احتیاط هست در سؤال. بیان ایشان همان بیان سابق است که اینجا هم قهراً اعاده میشود.
حاصل بیان محقق خراسانی این هست که برائت نیاز دارد به انحلال که اقل بشود قدر متیقن و معلوم، اکثر آن امر زائد بشود مشکوک تا آن از آن برائت جاری کند و این انحلال در مقام ممکن نیست. چرا؟ برای خاطر اینکه جنس با نوع با فصل متحد است، در خارج متحد است، عقل است که این را تحلیل میکند تفکیک میکند؛ اما در عالم تحقق و در عالم عین این اتحاد دارد. و این جنسی که با فرس هست با فرس متحد است و این جنس با حیوانیتی که با بقر و غنم و فلان و فلان هست متغایر است. وقتی اینطور شد که پس ما یک امر واحدی که در همه باشد و هرچی مولا اراده کرده باشد مسلّم او اراده شده اینجا نداریم چون طبایع متباین است. اگر حیوانیت، احتمال میدهیم مطلق حیوان گفته، احتمال میدهیم خصوص فرس گفته، آنجا احتمال میدهیم مطلق وجه الارض فرموده یا تراب فرموده. خب وجه الارض این جنس است، این وجه الارض متحد است با تراب در مورد تراب. اینجا دو چیز نداریم بگوییم این مقدارش مسلّم است آن یکیاش مشکوک است، متحد است یک چیز هست عین هم هستند. پس وقتی به خود فرس نگاه میکنی اینجا دو چیز نداریم که بگوییم یک بخشاش متیقن است، مسلّم است مراد مولا هست یک بخشاش ... یک چیز است، مثل یک واحد بسیط؛ اینجا که نمیشود تحلیلش کرد به یک متیقن و یک مشکوک که. حیوانیت اینجا را هم وقتی نگاه کنیم با حیوانیتی که در بقر است، غنم است، کذا هست یا وجه الارضی که در شن است، در سنگ است، در رمل است و هکذا و هکذا، این باز در هرکدام جدای از دیگری است، علتش هم همان اتحادِ هست. وقتی که حیوانیت با فرس عین فرس است، حیوانیت با غنم هم عین غنم است، آنوقت میتوانیم بگوییم غنم با بقر یکی هستند؟ قهراً اینها جدا هستند متعدد هستند. به این بیان محقق خراسانی قدسسره میفرمایند ما اینجا قدر متیقن نداریم، در اینجاها ما انحلال نداریم تا شما بتوانید بگویید که خب این معلوم است، آن مشکوک است پس آن قضیهی منفصله که یا هذا یا هذا از بین میرود نه، هذا مسلّم هذا مشکوک این را نداریم، انحلالی اینجا نیست. این بیان محقق خراسانی قدسسره. خب میفرمایند جوابهایی که آنجا دادیم همان جوابها اینجا هم خدمت ایشان عرض میشود.
بیان دوم بیان محقق نائینی قدسسره هست؛ آقای نائینی میفرمایند این موارد قسم سوم، مردّ آن در واقع به تعیین و تخییر است و متباینین است، به این توضیح که فرموده است که: «جنس لا تحصّل له الاّ بالفصل» جنس هیچوقت خودش بما هو جنسٌ بدون هیچ فصلی تحصلی ندارد، تحقق وجودی ندارد. پس با فصل یا فرس است یا غنم است یا کذا است یا اشرف مخلوقات انسان است، حیوان. وجه الارض هم همینجور، وجهالارضی باشد نه ریگ باشد نه سنگ باشد نه نمیدانم شن، نه تراب باشد، این هم نداریم. بالاخره توی یکی از اینها هست، با یکی از اینها هست، تحصّل آن اینجوری است. این یک مقدمه.
مقدمهی ثانیه این است که چون اینچنینی است مولا در مقامی که میخواهد روی او حکم بیاورد نمیشود آن را تعقل و تصور کند حکم روی خودش بیاورد روی جنس، الان متمیّزاً به فصل، با یک فصلی. پس قهراً شک ما اینجا برمیگردد که آیا آن را با خصوص این فصل دیده که میشود فرس یا در آن مثال میشود تراب، یا اینکه او را با مطلق فصول دیده؟ که اگر با مطلق فصول دیده باشد ما مخیر هستیم هرکدام را بیاوریم، فرس را بیاوریم یا آنها را ... اگر با خصوص این فصل دیده باشد خب دیگر متعین است که این را بیاوریم، پس در اینجا تکلیف مولا مردد میشود بین تخییر و تعیین و ما در موارد تعیین و تخییر مطلقا به جمیع صوره قائل به چی هستیم؟ به تعیین، که حق حاکم است به اینکه باید آن را بیاوریم، آن معین را بیاوریم. بعد آقای نائینی قدسسره اینجا به تناسب همین مطلب وارد میشوند در بحث تعیین و تخییر، صور آن را بیان کردن، احکام آن را بیان کردن؛ محقق خوئی هم به همین شکل تبعاً للاستاذ میفرمایند چون این بحث بحثِ مهمی است خیلی در فقه اثر دارد در اینها، ما هم وارد بحث تعیین و تخییر میشویم. و خب قهراً در این کبریات با آقای نائینی موافقت ندارند و ایشان قائل به برائت میشوند؛ منتها حالا من یک تورقی کردم یکخرده گم شده دیگر حالا جواب دادن به آقای نائینی رفتند توی آن بحث، خودمان باید استخراج کنیم که جواب ایشان به آقای نائینی حالا مستقیماً مباشرتاً دیگر چی میشود؟
س: بههرحال یک پله بحث را ارتقاء دادند نسبت به آخوند دیگر؟ اینجوری خارج را محاسبه کنند و اینها نبود، .... مقام جعل است منتها با این نکته که ...
ج: بله تعیین و تخییر است.
بعد خب از نظر منهاج بحث، بزرگان بعدی اینها را جدا کردند، نه اینکه بحث تعیین و تخییر را ما یک بحث تطفلی، اینجوری یک بحث تطفلی میشود دیگر، حالا به این تناسب ما حالا وارد آن بشویم، نه آن خودش بحث تعیین و تخییر این هم یک موارد شک است دیگر، یعنی نمیدانیم تعیین است یا تخییر است؟ خب آن هم خودش باید عنوان داشته باشد بحث جدا از آن انجام بشود، کما اینکه خب عدهای از بزرگان منهم شهید صدر این را جدا بحث کردند هم در حلقات هم در بحوث و بزرگان دیگر هم آن را بحث جدا بعضی از بزرگان. خب حالا انشاءالله، سبک این است یعنی میخواهم بگویم مطلب، مطلب را دارند ولی به این شکل توی یک بحث دیگری گفتند خب این حالا پس آن هم چون مهم است بنحوٍ بحث میکنیم.
خب این فرمایش محقق نائینی قدسسره هست که ایشان نقل میکند، ما دیگر اینجا چون ایشان شاگرد آقای نائینی هست و مقرر آقای نائینی هست خود کلام ایشان در اینجا یغنینا از اینکه حالا برویم به تقریراتها نگاه بکنیم، چون خود ایشان مقرر است دیگر، مقرر آقای نائینی هست. «و أما المحقق النائینی رحمه الله فذکر ان الجنس لا تحصل له فی الخارج الا فی ضمن الفصل، فلا یعقل تعلق التکلیف به، إلا مع أخذه متمیزاً بفصل فیدور امر الجنس المتعلق للتکلیف بین کونه متمیزاً بفصل معین أو بفصل ما من فصوله. و علیه فیکون المقام من موارد دوران الأمر بین التعیین و التخییر، لا من دوران الأمر بین الأقل و الأکثر، لأنه لا معنى للقول بأن تعلق التکلیف بالجنس متیقنٌ و إنما الشک فی تقیده بفصل» که برائتیها اینجوری میگویند «بل نقول تقیده بالفصل متیقن» میدانیم این را با یک فصلی حتماً در نظر گرفته، نمیشود بدون آن. این تقریر قبلی که مثلاً آقای خوئی میفرمود میدانستیم جنس را که مسلّم به آن توجه کرده حالا نمیدانیم علی نحو الاطلاق یا نه تقیید، اطلاقش برائت ندارد تقییدش برائت دارد، اصل بلا معارض جاری میشود، اینجا نمیشود چنین حرفی را زد، اصلاً نمیشود جنس را همینطور به آن توجه بکند.
«لما ذکرناه من عدم معقولیة کون الجنس متعلقاً للتکلیف إلا مع أخذه متمیزاً بفصل، فیدور الأمر بین التخییر و التعیین. و العقل یحکم بالتعیین، فلا مجال للرجوع إلى البراءة عن کلفة التعیین» خب «ثم إنه رحمهالله قسم دوران الأمر بین التخییر و التعیین إلى أقسامٍ ثلاثة، و اختار فی جمیعها الحکم بالتعیین» خب این فرمایش ایشان.
به حسب ظاهر امر استدلال استدلالِ تمامی به نظر نمیرسد و اینجا هم کأنّ خلط بین تحقق و تحصّل و مقام جعل باز رخ داده. بله جنس در مقام تحصل و تحقق در خارج این بدون فصل تحصل پیدا نمیکند اما نمیشود لحاظش کرد؟ بله مولا میداند عبد وقتی میخواهد بیاورد نمیشود الا در فصل ضمن فصول بیاورد. مثل اینکه امر به ذیالمقدمه که میشود مولا میداند هیچکس نمیتوند این را بدون این مقدمه بیاورد، اما معنایش این نیست که باید مقدمه را لحاظ کند، آن مقام امتثال است، مقام ایجاد است. مولا میبیند حیوان مصلحت دارد فصول هیچ دخالتی ندارد، خب میگوید این حیوان را میخواهم، او البته وقتی میخواهد برود بیاورد در ضمن یک فصلی باید، با یک فصلی بیاورد، نمیشود بدون فصل بیاورد. آدم ...
س: ولو در ظاهر بیان میخواهد مقام را جعل را ملاحظه کند ولی باز هم مقام خارج است ..
ج: نمیداند آدم اینجاها چهجور در ذهن شریف محقق نائینی چنین استدلال شده.
س: خب اینطوری تمام معقولات ثانویهی منطقی را هم اینها نمیتوانند دیگر تصور بکنند با همین نگاه. یعنی ایشان نمیتواند اساساً جنسی را تصور بکند.
ج: جنس آره، ما میگوییم چرا میگویی تعقل؟ مقام تصور مقام آوردن حکم، مقام توجه نفس به جنس و حکم آن را هم میآورد روی جنس، میگوید من این را میخواهم چون این قابل تحقق است، قابل امتثال که هست. او میتواند برود ظن با هر فصلی خب قابل امتثال است این.
س: بعد اساساً نسبت به مطلق هم ایشان دوباره باز همین تصورش مشکل پیدا میکند، یعنی اطلاق و تقیید را هم زیر سؤال میّبرد دیگر، اصلاً باب اطلاق و تقیید را ایشان باید یکجوری منسد بکند.
ج: نه نه، خب چون جاهایی که تحصل آن ممکن هست یعنی جنس را فرض کن مثلاً انسان، میگوید انسان را میشود تصور بکنی، حالاتش دیگر دخالت ندارد، حالا انسان قائم باشد، قائد باشد، سفید باشد، سیاه باشد، کجایی باشد، چند ساله باشد، فلان باشد، اینها که عیب ندارد اینها طواری است، آنجا تعقل انسان ممکن است؛ ولکن تعقل جنس و فصل چون جنس بلا فصل لا تحقق له لا تحصل له اینجا را اشکال میکند ایشان، میگوید اینجا نمیشود. خب همینجا هم اشکالش همین است که نه درست است این تحصل مال خارج است، اما توجه نفس به جنس کما اینکه توجه آن به فصل، فصل هم بدون جنس در خارج تحقق ندارد.
س: آقا ایشان دارد میگوید که هرجا شما بخواهی یک چیزی را تصور بکنی برای اینکه مکلف آن را انجام بدهد، برای اینکه فعل مکلف باشد، فعل مکلف خواه ناخواه حتی توی عالم لحاظ باید .... نشئهی فعلیتش را شما ببینید، حتی اگر بخواهی علی نحوٍ اطلاق ببینید، علی نحو اطلاقش هم مخصص است و ممیز به فصل است منتها به فصلٍ ما به تعبیر ایشان، درست است؟ یعنی ایشان میگوید حیوان را هم اگر بخواهم علی نحو اطلاق به عنوان عمل به موضوعات تعلق تکلیف مکلفم و عبدم ببینم باید ممیز به اصلٍ ما خلاصه ببینم. وقتی اینطوری شد همین حرف ایشان است دیگر ...
ج: خب ایشان فرموده، ما میگوییم نه اینجوری نیست ..
س: خب حالا همین را میخواهم عرض کنم، اینجا شما میفرمایید که چی؟ یک جواب این است میگویید که ما در عالم لحاظ اصل حیوانیت را لحاظ میکنیم، ایشان اشکال میکند میگوید من اصل حیوانیت را چطور میتوانم تعلق تکلیف به آن بدهم برای فعل مکلف در حالی که میدانم لا قدرة لتحقق الحیوان الا بفصلٍ ما؛ پس نفرمایید مطلق حیوان بدون حتی فصلٍ ما متعلق .... حرف را بزنید بگویید که بفصل ما بودنش لاجرم است، ذاتی است، تعلق تکلیف است برای اینکه فعل بنده بشود و من مولا فعل مکلف را که میخواهم تصویر بکنم باید متعلقی باشد که ولو بفصلٍ ما نه بفصلٍ خاص، بفصلٍ ما ...
ج: ببینید مولا برای جعل حکم نیاز دارد به چی؟ به اینکه حامل مصلحت چی هست و قابل امتثال هست یا نیست؟
س: طوری نیست چی را میخواهد؟ آقا محمول فلسفی را که نمیخواهد که .... ذات مصلحت ببیند که فعل من را باید ....
ج: صبر کنید، میدانیم اجازه بدهید، اگر میبیند وجه الارض کفایت میکند برای، بحیث که لو کان ممکناً که وجه الارض بدون این فصول باشد مصلحت محقق میشود ...
س: اینکه قطعاً ...
ج: حالا صبر کنید نه نه ...
س: که بگویید وجه الارض ولو اینکه وجه الارضی ...
ج: بله اگر میشد به فرض محال، بابا معنای مصلحت همین است به فرض محال اگر میشد مثلاً حیوان ورقلنبد در خارج بلا فصل ...
س: مگر ما میخواهیم فرض محال را بکنیم؟ مگر ما میخواهیم ...
ج: نه نه
س: اگر میشد
س: اگر میشدی که نمیشود؟ خب اگر نمیشدی که نمیشود میخواهید مطلقات شارع را درست کنید، من دوران امر هستم بین ...
ج: اجازه بدهید من حرفم تمام بشود بعد؛ وقتی میبیند به آنکه حامل مصلحت هست نفس الجنس است، فصول هیچ دخالتی ندارد این من ناحیةٍ؛ من ناحیةٍ أخری اگر من تکلیفم را بیاورم روی این جنس قابل امتثال است.
س: در هر جایی که باشد.
س: به فصل إما أو بدون ....
ج: به هر فصلی میتواند این را موجود کند
س: ....
ج: خب دیگه چه احتیاج دارد به این که بیاید؟ چه احتیاج دارد که در مقام تعلّق حکم فصل را هم دخیل کند، آن مال تحقق خارجش است.
س: به خاطر این حاج آقا، به خاطر این، ببینید حاج آقا، به خاطر این
ج: آقای عزیز! مثل اینکه شما بگویید تحیّز،
س: من که میخواهم تحیّز
ج: تحیّز، قابل، بلاتحیّزٍ که نمیشود
س: حتماً باید بیاید توی جعلش
ج: باید بیاید توی جعلش، خب نیست دیگه، اینجا هم همین جور است. میگوید جنس حامل مصلحت است، قابل امتثال هم که هست. بله بخواهد تحقق پیدا کند؛ مثل مقدمات افعال میماند که میبیند که اگر گفت «کن علی السّطح»، این نمیشود الا به چی؟ به اینکه یا نصب سلّم بکند یا تدرج از پلّه بکند یا بپرد مثلاً، خب اینهایش را که دیگه نمیآورند که، ولو اینکه میداند آن فعلِ لایتحقق من العبد الا به استخدام یکی از این چیزها، اینجا هم میداند این جنس را نمیتواند از او تراوش کند الا به اینکه در ضمن فصلی
س: ولی لازم نیست اینها را
ج: ولی لازم نیست اینها...، حالا فلذا شکّ میکنی که تکلیف او میدانیم به جنس خورده، در مقام جعل این را در نظر...، آیا متفصل به فصل کرده یا نکرده؟ فصل خاص؟ برائت جاری میکنیم.
س: آقا مگر حکم شارع به صورت مثلاً تأخر رتبی از ناحیه جنس عالی شروع میشود؛ همین طوری تکوّن پیدا میکند به جنس ...، به انواع متوسطه تا برسد به نوع سافل؛ مگر این جوری است. شما میگویید که ما در عالم جعل هیچ ضمنی داشتیم، یک آنی داشتیم، یک رتبهای داشتیم به نام رتبه تعلّق حکم به کلی جنس، بعد شکّ میکنیم. آقا میگوید اینجوری نیست. ایشان میگوید احکام خدا اینجوری است. یا میخواهد بخورد به فعل من، فعل من را که میخواهد لحاظ بکند باید فعل من باشد تا لحاظ بکند. لازمه فعل من بودن تفصل به فصل است. تقوّم به فصل است. لازمه این پس این است که فصل را ببیند ولو بفصلٍ ما حرف ایشان چه عیبی دارد؟ ما میگوییم که نه
س: حرف جعل خارج است دیگه
س: شما میگویید که نه، ما میدانیم یک زمانی شارع این را تصور کرده؛ انگار که مثلاً شارع میآید عین عالم تکوّن وجود میآید اول از جنس اعلاء شروع میکند میرسد به انواع متوسطه، بعد تا برسد به نوع سافل که ما ولو رتبةً یک یقینی داشته باشیم به این نوع و جنس کلی، اینجوری نیست. شارع مقدس یا از من گفته قلّد العالم یا گفته قلّد الاعلم یا گفته أعتق رقبه یا گفته أعتق رقبة مؤمنه؛ در یک آنِ کن فیکونی آمده این تشریع را کرده، اینطور نیست که ما بگوییم که یک جعلی داشته، یک زمانی یقین داشته، اینطوری نیست.
ج: نه
س: ما زمان نمیگوییم
ج: میگویم که
س: رتبه
س: رتبه هم نمیگوییم
س: پس چه میگویید؟
س: همین
س: شارع اگر میخواست فعل من را لحاظ کند چه جور میتواند بدون فصل لحاظ کند؟ اصلاً معنا ندارد فعل من بدون فصل، فعل من را میخواهد تأیید کند.
ج: تحققش بدون آن
س: آقا، لحاظ فعل من را مولا نمیتواند اگر ...، حاج آقا، شما ولو بگویید تمام مصلحت توی حیوانیّت است، ولو اینکه بگویید تمام المصلحه توی حیوانیّت است این یجمع با حرف ما، ما میگوییم تمام مصلحت توی حیوانیّت است. مگر ما نمیگوییم شارع ممکن است مطلق وجه الامر .... را ببیند؟ اما این اگر
ج: از مقام شما بعید است این فرمایشات،
س: اما اگر هم بگوید وجه الارض، میگوید وجه الارضی که فرق نمیکند با شن باشد، با ریگ باشد، با ماسه باشد، با نمیدانم رمل باشد، اینجوری میبیند. یعنی اطلاقی هم که شارع دارد میبیند در مقام این است که فصل ما را باید ببیند تا فعل من را لحاظ کند. این اشکال را جواب نمیدهید شما
س: مقام امتثال را چه نیازی است بیاورد توی مقام جعل؟
س: بابا! مقام امتثال را نیست، مقام لحاظ است.
س: نه، لحاظ نیست تحقق است
س: بابا! ملحوظ شارع آیا فعل من هست یا نیست؟
س: بله آقا
س: فعل من است خیلی خب، فعل من آیا بدون فصل فعل من میشود یا نه؟ جواب بدهید
س: تحققش هست نه جعلش.
س: بابا! فعل فعل است. تحقق و جعل ندارد. فعل من را میخواهد در عالم جعل لحاظ بکند باید ببیند فعل من است.
س: نه، تحققش نه
س: لاجرم وقتی فعل من ملحوظ شارع است باید فصل، ولو به فصل ماء
س: خصائص تحققش است.
س: فقط یک چیزی دوباره بگو
ج: فعل شما هست. ولی جنس فعل شما را میتواند، ببینید؛ جنس فعل شما را میتواند تصور بکند و همان را هم متعلّق حکم قرار بدهد ولو میداند در همان ظرف که این جنسِ لایتحقق الا
س: پس دیده، پس دیده، پس دیده فصل إما را....
ج: بابا! دیده ولی أخذ باید بکند؟
س: أخذ بکند یعنی چه؟ همین که دیده تمام است. همین که باید فعل من را ببیند تا وجوب را بیاورد این یعنی به فصل إما دیده
ج: آقای عزیز! آقای عزیز! نمیشود آدم جنس را تصور کند و ازاله کند از آن فصولش را؟
س: وقتی میخواهم تکلیف بیاورم
ج: بابا! شما که میگویید
س: من نمیتوانم، نمیتوانم
ج: بابا! عجب است واقعاً! مگر شما وقتی میگویید مثلاً جنس انسان چیست؟ میگویید حیوان، توی آن حیوانِ هم باز خصوصیّت میبینید؟ اگر خصوصیّت ببینید که جنسش نمیشود که
س: مقام تعریف با مقام
ج: نه، پس نه، اینها منبّه است
س: ....
ج: آقای عزیز! اینها منبّه این است که پس للنفسه
س: ما مگر گفتیم لنفس لم یدرک ....
ج: هان، پس که حالا که ممکن است، احسنتم. ما در مقام جعل حکم چه میخواهیم؟ توجه به موضوع و اینکه قابل امتثال باشد.
س: به چی؟ به چی؟ .... متعلق فعل من است. فعل من را باید ببینند
س: ما هکذا الظن را بخوان
ج: آقای عزیز! میدانم فعل شما است. اما آیا شما
س: .... آن را نمیفهمیم، شما حرف را میزنید میگویید آقا بله، میدانم فعل شما است ولی لحاظ نمیکنم چون مثل....
س: اصلاً چرا از راه موالی عرفیه وارد نمیشوی
س: موالی عرفیه هم همین است. موالی عرفیه هم همین است
س: .... بیاورید برای من
س: بگو یک بار دیگر
ج: نه، خب فرق نمیکند. اگر کسی بخواهد منکر بشود آنجا هم منکر میشود. بله آنجا هم میگوید یک غذا یعنی یا غذایی که فصل آبگوشت را دارد یا فصل کباببرگ را دارد یا فصل....
س: مگر به شما نمیتواند بگوید غذا
س: و الا غذا را حاج آقا اینجوری ببیند. غذا یعنی آن گوشت...
س: آقا، یک چیزی دیگه، گلابی چیزی
س: گلابی هم نه، گلابی باز نوع است. آن چیزی که مثلاً هنوز مواد عالی، او مواد عالی را دیده، آن مواد عالی که هنوز تقوّم پیدا نکرده
ج: نه، نه، آن که جنس بعید است. آنها جنس بعید است. تعجبآور است فرمایشات شما امروز، ببینید؛ شما ببینید؛ بعد از اینکه پذیرفتید للعقل التحلیل و التفکیک؛
س: فی مقام تعلیل و مقام اطلاق
ج: صبر کنید خب! مگر عقل اینکار را میتواند تفکیک و تحلیل بکند یا نه؟
س: مقام اجرا نه....
ج: اجرا که نمیگوییم. همین که میپذیرید عقل میتواند فعل عبد را تفکیک کند، بگوید این جنسش است، مابه الاشتراکش است با فعلهای افراد دیگه یا با فعلهای دیگر، این ما به الامتیازش است. این را میتواند بفهمد یا نه؟
س: ما منکر این نیستیم
ج: خب ها! اگر منکر نیستید خیلی خب، حالا که منکر نیستید که وقتی یک فعل را، افعال مکلّفین را مولا در نظر میگیرد میتواند این را تفکیک کند بگوید این قسمت از فعل این آقا و فعل این آقا ما به الاشتراک است، توی همهاش هست، این ما به الامتیاز است. که ما به ما به الاشتراکِ میگوییم جنس، به ما به الامتیازِ میگوییم فصل. خب حالا وقتی که اینکار را میتواند بکند پس ذهن این قابلیّت را دارد، این توانایی را دارد. حالا آیا نمیتواند امرش را بیاورد روی ما به الاشتراکِ؟ ولو میداند این ما به الاشتراکِ لایمکن صدوره من العباد، الا به اینکه
س: ....
ج: حالا که میتواند
س: به یک شرط .... میتواند. به شرطی که آن امرین باشد که تصور هذا الجنس، توی مقام تصور .... شارع میتواند اما اگر امر فعلٌ خارجیٌ باشد که فعل خارجی لاجرم باید به تفصل پیدا بکند این مثل «طر الی السماء» میماند. «طر الی السماء» چطور میگویید تعلّق تکلیف ندارد؟ چون غیرممکن است. اینجا هم فرض کلی حیوان را .... تعلّق قرار بگیرد غیرممکن است
ج: چرا غیرممکن است؟
س: و لذا، و لذا ما هم با شما در، آقای لیاقتی! ما هم با شما در موالی عرفیه شریک هستیم. ما هم میگوییم موالی عرفیه ممکن است مطلق بخواهد اما میگوییم مطلقش به نحوی که ایشان گفت؛ بفصل ما، نه به دون فصل، فرق ما با فرمایش حضرات این است. من و آقای نائینی میگوییم آقا، فصل را باید بگویید ولو بفصل ما، ولو بفصل ما باید ببینی چون لازمه تعلق تکلیف به افعال است. شما میگویید نه، ما تصور میکنیم، ما میگوییم عیب ندارد. اگر امر مولا به تصوَر باشد میگوییم میتوانیم
س: نه، فرقش این است؛ آقای نائینی را .... میکنیم متنفر میشویم....
ج: چرا نتواند بیاید؟ اینها خلط بین مقامین است.
س: جعل و خارج
ج: بله، آن را تصور میکند. البته مولا همان موقع هم میداند این وقتی بخواهد تحقق پیدا کند در ضمن یکی از فصول است ولی آنها را دخالت نمیدهد در حکمش، میگوید من این جنس را میگذارم بر عهده عبد، قابل امتثال هم که هست. بنابراین این مثل بقیه جهاتی است که انجام یک فعل توقف بر یک مقدماتی دارد. آنها را که لازم نیست که در متعلّق امرش قرار بدهد. خب میگوید این مصلحت به این است، من به این امر کردم او هم میتواند برود این را بیاورد. خب اینجا هم همین جور است. فلذا است حق با اینجا همانهایی است که قائل به برائت هستند؛ یعنی و خدمت شما عرض شود این دو استدلال دو بزرگوار پذیرفته نیست.
س: تعارض نصّیین هم این را میگویید؟
ج: هیچ؛ اینها فرقی نمیکند. ببینید؛ منشأ شکّ ما در این جهت
س: نه، منشأ شکّ
ج: یک وقت اجمال نص است مثل «فَتَیَمَّمُوا صَعیداً طَیِّبا» (نساء/43) صعید در لغت اجمال دارد
س: آهان! خوب است. اینجاها میشود، توی اجمال میشود. میگوییم «صَعیداً طَیِّبا» یصدق علیه پس ما یقین داریم به لحاظ اطلاق، به لحاظ امر به جنس اطلاق.... به لحاظ امر به جنس نسبت به خصوص فصل شکّ میکنیم برائت جاری میکنیم، میگوییم اینجا خوب است. چون «فَتَیَمَّمُوا صَعیداً» اجمال دارد. اما یک وقت هست تعارض است حاج آقا، تعارض یعنی
ج: تعارض هم مثل همین جا
س: تعارض یعنی این، یعنی اینکه یا باید من ماهیّت اعلمیّت را بیاورم یا ماهیّت عالمیّت را بیاورم. یا بایستی من ماهیّت حیوانیّتی بیاورم که شارع اینجوری دیده، حیوان مطلق دیده، یا باید خصوص آن را بیاورم که مثلاً فرس را دیده، اینجاها دوباره آن؛ یعنی اشکال شما توی اجمال نص ممکن است قابل ....
ج: در همه جا، این فرق نمیکند. ببینید؛ در فقدان نص هم همین جور، یعنی اگر ما...
س: ما فقدان نص را میگوییم یقین به مطلوبیّتی داریم که آن مطلوبیّت در ضمن جنس حتماً هست.
ج: بله، بله، توی تعارض نصوص هم مال جاهایی که تعارض نسبت به قیود است؛ یعنی فصول است. خب نسبت به فصول تعارض کرده، پس بنابراین حالا نمیدانیم اصلش مسلّم است بر ما؟ در فصول تعارض است.
س: مناشیء آن فرقی نمیکند ها!
ج: و قهراً برای هیچ فصلی حجت نداریم چون تعارض کرده،
س: آن وقت اینجا باید انحلالی بشوید یعنی توی تکلیف؟
ج: نه، این جا هم همان حرفها است دیگه، حالا نمیدانیم. اصل اینکه مسلّم است مثل اینکه میدانیم مسلّم است که شارع از نماز نمیگذرد. این را میدانیم. یک روایتی در فلان جا میگوید نماز قصر است، یک روایت میگوید نماز تمام است. خب اینها تعارض میکنند. در فصل تعارض میکنند درحقیقت، یعنی در تمامیّت و قصریّت تعارض میکنند. در این خصوصیّت تعارض میکنند.
س: خب اصلاً اشکال ما همین است. اگر ....
ج: خب نه دیگه، پس بنابراین منشأ شکّ شما تعارض است. یعنی اگر فقط روایت قصِّر بود شکّی نمیکردیم. هم نماز واجب است هم قصر لازم است
س: نه، قصِّر و تمّم، قصِّر و تمّم مگر از موارد متباینیین نیستند؟
ج: بله؟
س: مگر قصر و تمام که شما دوران پیدا میکردید به خاطر تعارض نصوص که یک دلیل میگوید که تقصیر کن! یک دلیل میگوید که اتمام کن! مگر اینها متباینیین نبودند؟
ج: آنجا چرا.
س: خب، پس چرا اینجا این حرف را نمیزنید؟ آنجا هم بگویید مطلق نماز که واجب است را من میدانم.
س: نسبت به این قیدِ
ج: نه، شما جنسش را از راه این روایت نمیخواهید به دست بیاورید. جنسش را از خارج بدانید که الصلاة لا تترک بها. آن جنس، پس گفته صلاة، چه در ضمن هر چی هر فصلی میخواهد باشد این یک چیزی نیست که ترک شدنی باشد
س: آن همین علم اجمالی است دیگه....
ج: نه، میدانم.
س: میشود همان اقل ما که یقینی است
ج: ببینید؛ آن پس اصل الصلاة را میدانم واجب است. خصوصیّت این یا او را نمیدانم. این فصل است یا آن فصل است. آقایان اینجا میگویند در این موارد ما چکار میکنیم؟ ما برائت جاری میکنیم میگوییم میخواهی قصر بخوان میخواهی تمام بخوان
س: نتیجهاش میشود تخییر
ج: تخییر است.
س: اینجا بله، اینجا دوران بین قصِّر و تمّم است. آنجا بیان مطلق و مقیّد است.
ج: خب این فرمایش.... این بحث در حقیقت تمام شد
س: وارد این بحث نمیشویم
ج: کدام؟
س: تعیین و تخییر....
ج: چرا، از اینجا وارد بحث، خب بعد ایشان فرموده که، بعد که فرموده که «ثمَّ إنه(ره) قسم دوران الأمر بین التخییر و التعیین إلى أقسام ثلاثة، و اختار فی جمیعها الحکم بالتعیین. و حیث ان التعرض لذکر الأقسام و ما لها من الأحکام مما تترتب علیه فوائد کثیرة فی استنباط الأحکام الشرعیة، فنحن نتبعه فی ذکر الأقسام و نتکلم فی أحکامها حسب ما یساعده النّظر فنقول»؛ که ما عرضمان هم این است که از نظر منهاجی بحث تطفلی به مناسبت؛ نه؛ خودش یکی از موارد شکّ است دیگه، اگر شکّ کردیم به این تعیین و تخییر حکم، وظیفه چیه؟ ما احکام شکوک را داریم بیان میکنیم در شبهات حکمیه دیگه،
س: خب بحث اقل و اکثر تعیین وتخییر است دیگه
ج: نه دیگه، این اقل و اکثر دیگه نیست آن
س: اقل و اکثر در مقام مگر آقای صدر سه قسم میکند؛ قسم دومش را تعیین تخییر را نمیآورد توی همین اقسام اقل و اکثر
ج: نه، او خودش
س: شهید صدر
ج: آن جدا مطرح میکند
س: تصریحشان است نه، میگوید دوران بین التعیین و الخییر قسم ثانی از این سه قسم میآورد. آقای صدر در بحث اقل و اکثر ارتباطی یکیاش میگوید قبلی بود
ج: مگر الان آقای نائینی را نخواندیم مگر؟ فرمود این از باب دوران امر بین اقل و اکثر نیست.
س: نه، نه، یعنی ظاهرش هست اما باطناً نیست
ج: باطن حالا بله، آن عیب ندارد.
س: خب همین است پس تتبعی نشد بحث، شهید صدر اصلاً ؟
ج: نه، تطفل از این بحث که، ببینید؛ در ضمن او گفت حالا پس این را ...، نه، این خودش مستقلاً عنوان باید پیبدا بکندو بحث بشود از آن، این مهم نیست حالا، این جهت مهم نیست.
خب حالا دوران موارد دوران امر بین تعیین و تخییر که حالا اینجا ما عادت کردیم تعیین و تخییر، تخییر و تعیین، اینجا تعبیر به تخییر و تعیین میکند. حالا تعیین و تخییر، ما عادت به آنجور بیان کردیم راحتتر است گفتنش مثل اینکه. سه جور ما دوران امر بین تعیین و تخییر داریم.
یکی دوران امر بین تعیین و تخییر در مقام جعل. مثلاً نمیدانیم مولا در روز جمعه فرموده صلِّ صلاة الجمعه علی نحو التعیین؟ یا فرموده صلِّ إما صلاة الجمعه و إما صلاة الظهر؟ تخییر است. این یک نحو، حالا اگر شکّ کردیم در اینجاها وظیفه چیه؟
قسم دوم؛ قسم دوم این است که حالا... پس قسم اول این شد؛ در مقام جعل در احکام واقعیّه.
قسم دوم دوران امر بین تعیین و تخییر است در احکام ظاهریّه؛ مثل اینکه نمیدانیم مولا قول اعلم را فقط حجت قرار داده یا نه قول اعلم و غیراعلم گفته از هر کدام میخواهی تخییر کنید، تقلید کنید؟ این هم به یک لسان واقعی است ها! همانطور که در محل خودش گفته شده، منتها واقعی در مقام طرق و تنجیز و اینها است. ما نمیدانیم متعیناً شارع قول اعلم را منجز و معذر قرار داده یا قول فقیه عادل را؟ اگر قول فقیه عادل را قرار داده باشد نتیجهاش تخییر است. از اعلم به غیراعلم هر کدام خواست تقلید میکند. اگر خصوص اعلم را منجز و معذر قرار داده باشد خی تعیین است. این هم یک قسم است که اینها؛ خب میدانید اینها خیلی مهم هستند و موارد فراوانی است که ما به این نیاز داریم. یعنی در باب ولایت فقیه هم همین جور است. آنجا هم به یک لسان به تعیین و تخییر برمیگردد. مثلاً میدانیم شارع انتظام جامعه را رها نکرده، نفرموده در عصر غیبت من کار ندارم به انتظام داشتن و هرج و مرج و فلان و اینها، اما آیا متکفل این را خصوص فقیه مثلاً حالا باز قیود دیگر؛ فقیه اعلم یا اکفأ؛ حالا یا چیزهایی است که ...، یا مطلق فقیه قرار دادیم یا مطلق کسی که توانایی انتظام دادن را دارد ولو فقیه نباشد. به تقلید میآید احکام را تقلید میکند و انتظام میدهد به جمع، چهکار کرده شارع؟ خب اینجا هم دوران امر بین تعیین و تخییر است دیگه و یکی از بیانات قوی برای کسانی که در این موارد تعیینی هستند همین بیان است برای اینکه فقیه اکفأ مثلاً یا اعلم باید متکفل بشود.
قسم سوم این است که دوران امر بین تعیین و تخییر در مقام امتثال و تزاحم وظائف است. مثل اینکه حالا مثالی که آقایان معمولاً میزنند دو نفر دارند غرق میشوند. خب إنقض هذا، إنقض هذا را دارد. منتها قدرت بر إنقض و انقاض هر دو نداریم. حالا احتمال میدهیم یکی از آنها که مشخصاً مثلاً اسمش زید است؛ این مثلاً شخصیّتی است که شارع لایرضی در هیچ (حالا گفتند نبی) ما هم حالا اینجا نبی دارد غرق میشود نمیتواند خودش را نجات بدهد. یا تخییر است یا احتمال میدهیم که این نبی باشد و متعین باشد که این باید چون مصلحتش اهم است
س: انبیاء غرق نمیشوند؟
ج: بله؟ نبی خودش را نتواند نجات بدهد، حالا میشود البته اینکه بنا ندارند گاهی از علوم غیبیشان استفاده بکنند...
س: کسی شنا بلد نباشد حاج آقا، این نقص است.
ج: نه، نه، نقص نیست، نقص نیست. حالا یک وقتی در احوالات حاج آقا بزرگ تهرانی قدس سره صاحب همین الذریعه و طبقات و اعلام شیعه و اینها رضوان الله علیه؛ کسی نقل کرده، این را ظاهراً آیتالله زنجانی توی همین جرعهای از دریا گمان کنم ایشان نقل کردند. آنجا به سند معتبر از ایشان نقل میکنند که خلاصه یک کسی میگوید ما میرفتیم سامرّاء، در یک چیزی بودیم، خلاصه دریا بوده توی همان دجله میرفتند. خلاصه چی شده و اینها افتادند توی همان دجله و دیدیم یک پیرمردی هی میرود زیر آب درمیآید فلان، خلاصه ایشان را (یک چیزی هم اینجوری گرفته به خودش) بالاخره نجاتش دادند و فلان، بعد معلوم شد که ایشان اسم اعظم را بلد است، دارد و با اسم اعظم خب خیلی میشود کن فیکون کرد عالم را، اما استفاده نمیکرده، حالا این هست. بعضیها خدای متعال یک چیزهایی به آنها میدهد ولی مشروط به این است که استفاده نکن؛ یا برای خودت یا برای دیگران هم استفاده نکن که آن مثلاً چیزی دارد که آدم خیلی بخواهد حالا این را، دانستن البته آدم یک چیزی است حالا، یعنی به یکی میخواهد یک چیزی را بدهد
س: آقابزرگ بود ایشان گفته بودند؟
ج: بله، بله،
س: .... کی بودند؟
ج: البته دارد که حالا داستانش خیلی مفصل است. ایشان هی رفت، میپرید فلانی را نجات میداد، او را نجات میداد و آخر خودش گرفتار شد. حالا من هم خیلی نمیدانم حالا این اسم اعظم را، حالا آن اسم اعظم چیز، اینها خودش مراتبی دارد. چه جوری است و اینها. علی ای حال این سه قسم است. حالا این سه موردی که آقای نائینی فرموده ما دوران امر بین تعیین و تخییر میشویم تکتک اینها را حالا مورد بحث قرار دادند که حالا ان شاءالله از جلسه بعد ما وارد این سه قسم خواهیم شد ان شاءالله و بحثهای خیلی مهم و به درد بخوری هست اینها.
و صلیالله علی محمد و آله الطاهرین