لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلیالله تعالی علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین.
دو نکته باقی مانده بعد از ادلهای که بیان شد برای جریان برائت عقلاً و شرعاً در موارد دوران امر بین اقل و اکثر ارتباطی؛ نکتهی اول این است که چرا مرحوم محقق خراسانی بهجای اجرای برائت از خود وجوب، ایشان اجرای برائت از جزئیت فرموده که در کفایه اینجور تقریر شده؟ که بعد خب انقلت قلتهای فراوانی متعاقب اینجور تقریر وجود داشت. خب آن راه سهل را ایشان کنار گذاشتند آمدند برائت از جزئیت فرمودند، بعد بگویند جزئیت مجعول نیست اثر مجعول هم ندارد و هکذا تا آنجایی که گذشت.
شهید صدر قدسسره فرموده است به حسب آنچه که در بحوث هست «یمکن ان یوجه العدول عن إجراء البراءة عن وجوب الأکثر إلى البراءة عن الجزئیة أو الشرطیة بنحو یکون وجهاً آخر للتفصیل بین البراءتین أیضا» که چرا ایشان برائت عقلیه را منکر شدند برائت شرعیه را قائل شدند؟ «بان البراءة» وجه عدول این است «بان البراءة الشرعیة عن وجوب الأکثر تعارض البراءة الشرعیة عن وجوب الأقل و بعد التساقط تصل النوبة إلى البراءة عن جزئیة القید الزائد بلا معارض لکونها أصلا طولیاً حیث ان الشک فی الجزئیة مسبب عن الشک فی الأمر بالأکثر». میفرمایند که وجه عدول محقق خراسانی قدسسره این است که جریان وجوب، جریان برائت از وجوب اکثر این معارض دارد، معارضش این است که جریان برائت از وجوب اقل؛ چون بالاخره ما میدانیم یا اکثر واجب است یا اقل واجب است. هیچکدام علم نداریم، مشکوک است دیگر شک داریم که اکثر واجب است یا اقل واجب است ...
س: بر فرض عدم ...
ج: بله؟
س: بر فرضی که ...
ج: حالا ببینیم حالا فعلاً کلام را بیان بکنیم.
خب جریان برائت از اکثر معارضه میکند با جریان برائت از اقل و این تعارض هم مستقر هست و علی جمیع المبانی هست چون بالاخره هم مخالف با واقع است بنابر مسلک کسانی که میگویند تعارض با مخالفت با واقع میشود، هم مستلزم ترخیص در معصیت است بنابر مسلک کسانی که میگویند مخالفت با واقع در اصول ملاک تعارض نیست، انجرار به ترخیص در معصیت ملاک است. خب اینجا نه اقل واجب نیست اکثر هم واجب نیست خب هردو را ترک کن برو بشین سر جایت، خب میداند مخالفت قطعیه کرده. خب این دوتا تساقط میکنند تعارض میکنند. وقتی تعارض کردند نوبت میرسد به جزئیت، که حالا این جزء هست یا نه؟ این اکثر جزء هست یا این جزء نیست؟ این شک همردیف با آن قبلیها نیست که بگوییم با آنها معارضه میکند، در طول است. چون شک در اینکه جزئیت دارد یا ندارد مسبب است از اینکه آیا اکثر واجب است یا واجب نیست؟ این اکثرِ واجب هست یا واجب نیست؟ چون امر انتزاعی است دیگر، پس شک در جزئیت این است که آیا شارع امر روی این آورده یا نیاورده؟ وقتی در رتبهی قبل اصل جاریِ در سبب با طرف معارضه کرد تساقط کرد حالا نوبت به این اصل مسببی میرسد و الا با جریان او نوبت به این نمیرسد. که این بحثی بود که قبلاً هم داشتیم دیگر اصل طولی و اینها؛ خب در اینجا این فرمایش.... فلذاست آقای آخوند به این عدول فرموده، چون در نظر شریف ایشان این هست. این فرمایش شهید صدر قدسسره.
خب به عنوان احتمال که لعلّ در ذهن شریف آقای آخوند چنین مطلبی منقدح شده و ایشان بهخاطر این روی آوردند به این، این به عنوان یک احتمال خب ذابی ندارد مگر قرائنی پیدا کنید که ایشان این حرفها را قبول نداشته باشد یا مثلاً مطلب را به حدی موهون بدانید که احتمال اینکه آقای آخوند با آن مقام علمیِ بالا بهخاطر این وجه فرموده باشد بله منتفی بشود. به نفس احتمال فی نفسه حالا لولا اینجور خصوصیات هست لعل در ذهن شریفشان. اما به عنوان یک مطلب علمی که ما بگوییم بله باید اصلاً اینجوری تقریر کرد، آن درست نیست بهخاطر اینکه آن تعارضِ وجود دارد و اگر کسی بخواهد تقریر بکند درحقیقت این اشکالی است که تقریر دو سه چهار پنج که بله اینها تعارض میکنند تساقط میکنند. خب این مندفع است به آنچه که مرّ مراراً و خود بزرگوران هم میفرمایند که ما نسبت به وجوب اقل شک نداریم که برائت بخواهد جاری بشود، حالا بأحد الوجهین و یا اینکه نسبت به وجوب اقل، اقل اصل وجوبش که شک نداریم، در نسبت به اطلاق که آیا این اقل که واجب است مطلق است یا مقید است؟ این هم که خب بنابر کسانی که اینجور فکر میکنند مثل محقق خوئی خب فرمود اطلاق هم که برائت از آن جاری نمیشود چون خودش توسعه است. پس اصل جاری در اکثر این معارض ندارد. بنابراین بعید است که حالا آقای آخوند قدسسره که بهخصوص وقتی ما حالا یک مراجعهی دقیقی میخواهد این کارهای ریزهکاریها خیلی وقتگیر است اگر آدم بخواهد دنبال ریزهکاریها برود که مرحوم استاد قدسسره خیلی این ریزهکاریهای اینجوری هم داشتند خیلی، مثلاً یک نسخهی از منتهی ادعای اجماع در آن شده حالا باید نسخ را بروید ببینید که حالا توی همین نسخ ادعای اجماع شده یا نه یا فلان و اینها. فلذا کشف و اشتباه فراوان داشتند ایشان کشف و اشتباه.
س: اینکه دیگر حاج آقا اصلاً دیگر حرف آقای صدر که اصلاً خلاف متن کفایه است، متن کفایه اول که میآید بحث جزئیت را مطرح میکند بعد توضیح میدهد، نمیآید مطلقها کند که قابل حمل بر فرمایش شهید صدر باشد. خودش میفرماید وقتی که ما میخواهیم جزئیت را برداریم بعد از اینکه اشکال داریم خب حالا که جزئیت نه اثر است نه موضوع است پس رفعش لابد رفع منشأ انتزاعش هست، پس ایشان مآل فرمایش رفع جزئیت را به رفع منشأ انتزاع دانست. پس ایشان نمیتواند بگوید که نه ما در باب وجوب که منشأ انتزاع است تساقط اصول را قبول میکند و میگوید نمیتوانیم رفع بکنیم منشأ انتزاع که وجوب اکثر باشد را، بعد میآییم سراغ خود جزئیت. این خلاف صریح فرمایش ایشان است که إنما یکون ارتفاع الامر الانتزاعی برفع منشأ انتزاعه یعنی حدیث رفع را در وجوب اکثر ایشان...
ج: نه این منافاتی ندارد، نه نه نمیخواهد بفرماید الان ما در منشأ انتزاع جاری میکند ....
س: دارد میگوید همین الان ..
ج: نه نه
س: توضیح فرمایش ایشان است ....
ج: نه نه میگوید ثبوتاً تعقل دارد که جزئیات را شارع بردارد چرا؟ چرا؟ چون منشأ انتزاعش دست خودش است ...
س: بله دیگر میگوید لا یعقل ...
ج: اما اینجا نه، اما اینجا میآید چی را .... نه، نه اینکه ما را میخواهد متعبد کند به منشأ انتزاع تا بگوید با آن تعارض دارد...
س: آقا ایشان مگر توضیح نداد گفت لا یعقل رفع الجزئیة الا برفع .... لا یعقل ...
ج: بله بله
س: یعنی من اگر دارم این حرف را میزنم فقط به این وجه است ...
ج: نه نه، خب پس شما برو سر آن ...
س: ...
ج: نه نه نمیرود سر او ...
س: میرود سر او
ج: نه نمیرود او فقط وجه ثبوتی است ...
س: آقا میرود سر آن، اشکال شما این بود که نسبت استثناء را چطور نصویر میکنی؟ اشکال... تنها اشکالی که به آقای آخوند شما وارد کردید این بود که نسبت الاستثناء نسبت به ادلهی دالّهی ناظر بر اجزاء یعنی چی آقای آخوند؟
ج: نه این اشکال فقط نبود، یک اشکال هم همین، یعنی این سؤال هم بود خدمتش که چرا لقمه را اینجور میگذارد خب بروید سر آن....
س: خب همین دیگر ...
ج: شما نه ولی کفایه ببینید روایت کفایه این است که رفع به جزئیت، جزئیت اشکال مطرح کرده که بابا جزئیت که مجعول نیست اثر مجعول ندارد. فرمودند این قابل تصویر است که ما جزئیت را بگوییم رفع میکنیم به اینکه منشأ انتزاعش چون در ید شارع است ...
س: برداشته ...
ج: نه نه، برداشتیم، پس جزئیت در ید او هست وضع و رفعش به ید او است.
س: آقا متن کفایه این است دیگر میگوید لا یقال که مجعول نیست و اثر مجعول هم ندارد لانه یقال ان الجزئیةی که من میخواهم بردارم که میگویم برداشته و ان کان بغیر مجعولة بنفسها که پس نمیتوانیم برداریم «إلا أنها» این جزئیت «مجعولة بمنشأ انتزاعها و هذا کاف فی صحة رفعها»، دارد تصویر میکند ....
ج: بله، یعنی فی رفع جزئیة، نه آقای عزیز آن تصویر ثبوتی است یعنی درواقع شارع نمیتواند بگوید من برائت آنور جاری نمیکنم اینجا میآیم جاری میکنم، در ثبوت پیش خودش، شارع نمیتواند ....
س: چی نمیتوانم ... در کجا نمیتوانم جاری کنم در کجا میتوانم؟
ج: نسبت به اقل جاری نمیکنم برائت را، حجت نمیکنم پیش خودم جعل نمیکنم برای اکثر جعل میکند، نمیتواند؟ که معارضه نمیکند پیش خودش، پس وجه ثبوتی دارد که حالا بیاید بگوید من جزئیت را برداشتم. چهجور جزئیت را برداشتی؟ به اینکه درواقع وجوب اکثر را پیش خودت برداشتی. این حرفهای مرحوم آقای آخوند میخواهد وجه ثبوتی درست کند که بله پس شما نیایید بگویید که این اصلاً قابل رفع نیست که شارع بیاید بگوید رفعت، میگوید نه، این چون منشأ انتزاعش در دست خودش است و در عالم ثبوت میتواند چنین کاری بکند پس بنابراین درست است که بیاید بگوید من این را برداشتم، چون در عالم ثبوت ممکن است اینجور باشد و دیگر تعارض ندارد در ... چون خودش دارد میگوید از اینجا برائت جاری میکنم میگویم مرخص هستم آن را نمیگویم ...
س: ولی باز میرود سراغ جزئیت نه سراغ ...
ج: آهان و آن را نمیگویم. پس بنابراین نمیتوانیم بگوییم آقای آخوند درواقع ...
س: یعنی آقای آخوند میخواهد بگوید که من مستقیماً جزئیت را برمیدارم، جزئیتش کشف إنی میکند از چی؟ از رفع منشأ انتزاع دیگر، درست است؟
ج: بله؟
س: یعنی ایشان میخواهد بگوید من رفع جزئیت میکنم وقتی رفع جزئیت کردم این معنایش إن کشف میکند از اینکه منشأ انتزاعش توی وجوب اکثر هست را برداشته، درست است دیگر این غایت فرمایشتان این است ...
ج: حالا مثلاً ... بله ممکن است ...
س: خب این هم باشد باز دوباره معارض حرف آقای صدر را دارد که آقای صدر میگوید ما تعارض و تساقط اصول را در راه وجوب اکثر ایشان قائل است، ایشان میگوید فقط به تصویر ثبوتیاش به این است ...
ج: نه این منافات است نه نه نه ...
س: عجیب است واقعاً چرا منافات ندارد ...
ج: نه نه نه
س: بابا شما میفرمایید تثبیت ثبوتیاش نیست الا برفع وجوب اکثر، از آن طرف میگویید شهید صدر میگوید که وجوب اکثر را رفع ...
ج: نه نه ببینید اگر ما بخواهیم ما در مقام اثبات؛ اصولیون، فقهاء در مقام اثبات بخواهند از راه تمسک به اطلاق دلیل ترخیص نسبت به وجوب اکثر بیایند مطلب را درست کنند اشکال آقای آخوند این است که این اطلاقی که ما داریم رفع ما لا یعلمون و احل الله و فلان و فلان خب این هردو را دارد میگیرد ...
س: ....
ج: نه نه تعارض میکند، پس ما اگر بخواهیم از راه تمسک به اطلاعات ادلهی ترخیص بیاییم و بگوییم اکثر واجب نیست بگوییم وجوب ندارد اکثر، این است که آقا همین رفع ما لا یعلمون نسبت به اقل هم هست، دو طرف را میگیرد.
س: این اشکال بر فرمایش صدر است
ج: صبر کنید! صبر کنید! بگذارید تمام ...
س: این را فهمیدیم بابا؛ این را فهمیدیم. فرمایش با ایشان است
ج: نه، میگویید شما منافات با حرف کفایه دارد. حرف ایشان منافات ندارد با حرف کفایه، همین را دارم توضیح میدهم. اگر بخواهیم به اطلاقات تمسک بکنیم که کفایه؛ حرف ایشان این است. براساس این آمده حرف زده ولی خود کفایه یک حرف دیگری دارد. میگوید که چی؟ میگوید ما اگر بخواهیم تمسک کنیم این مشکلِ پیش میآید. اما نمیتوانیم تعقل کنیم که شارع در لوح واقع ترخیص را فقط برای اکثر قرار داده، برای اقل قرار نداده؟
س: ولی مانحن موضوع ندارد، آره؟
ج: صبر کنید! نمیتوانیم این را
س: ولی مانحن هم موضوع ندارد؟
ج: نه، نه، صبر کنید! نه، حالا یک خرده شیئاً فشیئاً، این را که میتوانیم تصور بکنیم. خب پس بنابراین میگوییم جزئیّت این را شارع میتواند بردارد. بله، به دلالت التزام خود دلیل رفع نه اصل، میفهمیم که پس در لوح واقع هم چهکار کرده؟ این وجوب از این را برداشته، اما بعد التمسک به رفع جزئیّت، یعنی معلول رفع جزئیّت، در ابتداءً باید به رفع جزئیّت تمسک بکنیم
س: که معارضی ندارد
ج: که معارضی ندارد. بله، از این میفهمیم بدلالت التزام که چون این راهی ندارد برای شارع جز این که رفع از این طرف کرده باشد آن را هم کشف میکنیم در طول؛ پس، ولی فقیه باید ابتداءً چهکار کند؟
س: پس منافاتی ندارد دیگه
س: نمیتوانید کشف کنید
ج: ولی باید چهکار کند ابتداءً؟
س: شیخنا، نمیتوانید کشف کنید.
ج: الله اکبر!
س: وقتی که اجرای اصل در ناحیه وجوب اکثر به خاطر رفع جزئیّت إناً معارض است با اجرای
ج: نیست آقای ...
س: .... معارض نیست دیگه چون جزئیّت جاری میشود
ج: معارض برای ما هست
س: بابا! اثباتاً اگر هم میگویید کشف میکنید ما دوتا منشأ که نداریم
ج: همین! دقت...، ببینید؛ اینجا را باید دقت بفرمایید. ببینید؛ ما اگر بخواهیم تمسک کنیم
س: دچار تعارض میشویم
ج: تعارض میشویم. برای اینکه «رفع ما لایعلمون» چه فرقی با این و آن دارد؟ لولا آن اشکالی که گفتیم اینجا اصلاً علم داریم اینها؛ اگر آن اشکال را بگذاریم کنار، چه فرقی میکند؟ پس شما به عنوان فقیه نمیتوانید به «رفع ما لایعلمون» تمسک کنید چون فرقی بین این و آن نیست که، آن ما لایُعلم است، این هم ما لایُعلم است.
س: فرقی که هست؛ آنجا انحلال است
ج: اما، اما، اما ببینید؛ پس
س: اشکال اشکالی است که همه میکنند. چه وجهی را شما میگویید.
س: .... از آن اشکال دوباره باید فعلاً
س: از آن اشکالی که مسلّم است من دست بیاورم برای اینکه این حرف را ....
ج: نه، پس این را شما نمیتوانید. دستتان از این کوتاه است. شما به عنوان فقهاء دستتان از اینکه به «رفع ما لایعلمون» تمسک کنید کوتاه است. چون مقام اثبات این طرف و آن طرف مثل هم میماند. این ما لایُعلم است، آن هم ما لایُعلم است. بخواهی بگویی اینجا جاری میشود دون آنجا، آنجا جاری میشود دون اینجا، نمیتوانی بگویی، پس بنابراین تعارض میکنند تساقط میکنند. اما جزئیّت یک چنین مشکلی ندارد، ذاتاً مشکلی ندارد. فقط مشکلش این است که جزئیّت مجعول نیست خودش، مجعول با واسطه است. خب شارع اینجا میگوییم چی؟ میگوییم بابا! این جزئیّت را که آنور ندارد که، آن را که میدانیم جزء است. آنکه برائت ندارد که، برائت این دارد از جریان برائت نکشف
س: دوباره انحلال جواب دادید که
ج: آقای عزیز!
س: پس شما میفرمایید به خاطر اینکه آن طرف میدانیم واجب است اگر این هم میدانیم
س: انحلال که اشکالش است
س: ببینید حاج آقا، برای تصحیح فرمایش آخوند یک بار میفرمایید که ما در مقام اثبات بین اقل و اکثر هر دو تعارض اصول میشوند. این فرض تعارض اصول در فرض عدم انحلال و عدم جزم وجوب اقل است. این پیش فرض میگیرید. بعد میآیید در ناحیه جزئیّت میخواهید بگویید من برائت اجرا میکنم به چی؟ به اینکه منشأ انتزاع را برمیدارم؟
ج: نه منشأ انتزاع را برمیدارم.
س: کشف میکنیم که برداشته شده است تا جزئیّت برداشته شده باشد، این را میخواهد بفرماید دیگه؟
ج: نه، نه، یعنی شارع میتواند من را متعبد کند به اینکه من جزئیّت را برداشتم.
س: چرا؟ بعد تعلیل میکنید میگویید چرا؟ چون اقل که واجب بوده، پس....
ج: نه چون اقل واجب بوده، نه، نه، نه، چون شارع پیش خودش نمیتواند بیاید بگوید من اصل را اینجا دارم آنجا ندارم. نه اینکه شما علم داری، شارع بیاید بگوید من اینجا اصل دارم آنجا ندارم، اشکال دارد؟
س: شارع خودش به ما نرسانده چنین ....
ج: نه، میآید پیش خودش، عجب است واقعا! پیش خودش در عالم ثبوت و لوح واقع، نمیتواند؟ شارع میآید بگوید مثلاً من در محرمات برائت جاری میکنم در واجبات نمیکنم.
س: چرا، میتواند
ج: میتواند دیگه، یا واجبات، حالا تفصیل داده، بگوید اگر توی صلاة شکّ کردی برائت ندارم، توی صوم شکّ ...، برائت دارم. اینکه اشکال ندارد که
س: اثباتش هم توی جزئیّت است دیگه
س: اثباتش توی جزئیّت که ما میخواهیم اثبات بکنیم به رفع در جزئیّت
س: آره دیگه، اثباتش توی جزئیّت
ج: بابا اثبات میشود دیگه، آیا اطلاق «رفع ما لایعلمون» جزئیّت را میگیرد یا نمیگیرد؟
س: معارض هم ندارد دیگه،
ج: معارض هم ندارد
س: ببخشید؛ یک سؤال دارم خدمتتان، اینکه میفرمایید ما میخواهیم جزئیّت را به رفع منشأ انتزاعش بیاییم رفع بکنیم
ج: ما نمیکنیم به رفع منشأ انتزاع
س: بابا ما میخواهیم تطبیق بدهیم حدیث رفع را
ج: میگوییم مشکلی، نه آقای عزیز!
س: ما تطبیق میکنیم آن جزئیّت لازمهاش آن است.
س: ما تطبیق را مگر نمیگوییم جزئیّت لازمهاش است. ما میگوییم این لازمه باطله است چون که رفع منشأ انتزاع معارض است به رفع اقل الا قول به انحلال، قول به انحلال .... قبلش ....
ج: خب اشتباه شما همین جا است که شما میفرمایید که جریان برائت در این به این است که انحلال باشد. این برای ما هست در مقام اثبات، اما برای خدا که اینجور نیست. خدای متعال میتواند بگوید شکّ در آن را برائت ندارم، شکّ در این را برائت جعل کردم.
س: خدا که مجتهد نیست، من مجتهدم، من میخواهم استنباط کنم
ج: اِ!
س: من میخواهم استنباط کنم
ج: او جاعل است؛ بابا نمیتواند جعل کند این جوری؟
س: میتواند. من دارم استبناط میکنم. من دارم حدیث رفع را میبینم
ج: خب حالا من دارم استنباط میکنم، إناً میفهمم
س: خدا که مجتهد نیست که
ج: بابا إناً میفهمم
س: بابا اینها چی چی؟ از انطباق کار خودم؟ من میخواهم بچسبانم به خدا که خدا قطعاً جزئیّت
س: من انطباق را جزئیّت قرار دادم
س: بابا! انطباق در جایی است که محلش قابلیّت داشته باشد. به تعارض در ناحیه وجوب اکثر وجوب اقل تعارض به وجود میآید. من نمیتوانم. شما میگویید انگار که نه، خدا یک روایتی به ما داده، رسیده .... گرفته او را که من حتماً جزئیّت را برداشتم؟ اینها تصویر مال آن فرض است. من که میخواهم تطبیق بدهم حدیث رفع را، حدیث رفع در جایی است که معارَض نباشد. شما این را جواب بدهید. میفرمایید خدا که میتواند، مگر من گفتم نمیتواند؟ چه جور منِ مجتهد اثبات بکنم این را؟ این اثبات رفع منشأ انتزاع در جایی است که وجوب اقل منحل شده باشد. در حالی که شما فرض این است که منحل نشده، و لذا میرسید به اصل طولیه
ج: بله، ما میگوییم حضرتعالی مجتهد آیا جزئیّت زائد را شکّ دارید یا ندارید؟
س: در فرض انحلال یا ....
ج: یکی یکی، شکّ دارید یا ندارید؟ شکّ دارید یا ندارید؟ انحلال را کار ندارم. شکّ دارید که این جزئی است؟ قنوت جزءٌ للصلاة است یا نه؟
س: بله، بله، شکّ دارم
ج: خب شکّ دارید، صبر کن! آیا ثبوتاً ممکن است شارع آنجور که وجوب را برمیدارد، حرمت را برمیدارد، جزئیّت را بردارد؟ میگویید بله،
س: بله
ج: به چی؟
س: به رفع وجوب اکثر،
ج: به رفع منشأ انتزاعش، الان شمول «ما لایعلمون» نسبت به جزئیّت؛ اطلاقش این ما میتواند
س: نمیگیرد، نمیگیرد
ج: صبر کنید! ما که آخه یعنی چه؟ چرا نمیگیرد؟
س: آهان! به همان بیانی که میگفتید. آیا وجوب اقل و اکثر (در همین جا سؤالش را ما میپرسیم) آیا اطلاق «رفع ما لایعلمون» ناحیه اقل و اکثر وجوبی را میگیرد یا نمیگیرد؟ میگیرد. چرا اجرا نمیکردید همان جا؟ میگفتید چون که معارضش حدیث ....
ج: آنجا چون صفت نبود. ما یُعلم نبود. نسبت به اقل میگوییم «ما لایعلمون» نیست، علم داریم. اما این را علم نداریم. پس مالایَعلم هست.
س: خیلی خب! پس رسیدید به این، پس رسیدید به انحلال
ج: انحلال نه بابا، به انحلال کار نداریم
س: خود «ما لایعلمون» هست جزئیّت یا نه؟
ج: این انحلال نمیگوییم که، میگوییم این شکّ جزئیّت ما لایُعلم هست یا نیست؟ هست. خب حالا پس اطلاق میگیرد یا نه؟ معارض هم که ندارد. پس کشف میکنیم؛ همین شمولِ که اینجا مثبتات اصول هم نیست بلکه این مثبتات دلیل اصل است. دلیل اصل وقتی اینجا را گرفت کشف میکند از این که پس شارع پیش خودش اینجا ترخیص داده به وجوب، به ترک.
س: آنجا هم که دیگه ربطی به تعارض ندارد.
ج: آن هم که ربطی با تعارض نداشت. این ثبوت خودش است. مثل اینکه شما از این که این واجب است کشف میکنید مصلحت دارد. از اینکه حرام است کشف میکنید پس مفسده دارد. اینجا هم کشف میکنید پس یک ترخیصی اینجا قرار داده، دیگه این ربطی ندارد به اینکه شما بخواهید تمسک کنید و بگویید که هم اینجا است هم آنجا است؛ تعارض میکنند، ترجیح بلامرجح...، این حرفها نمیآید پیش که، فلذا است که با مطلب کفایه این فرمایش شهید صدر معارضه ندارد. این
س: ولی ذاتاً یک مطلب نادرستی....
ج: ولی الان این مطلب مطلب ناتمامی است و مستبعد است بعد از اینکه شیخ اعظم در رسائل فرموده که ما نسبت به اقل علم داریم به دو بیان، و ایشان هم محشی آنجا هست و تعلیقهی به آنجا هست و این مطلب را آنجا میگویم حالا این بعد دقت که میگفتم من حالا دنبال این بودم، کفایه نگاه کردم اینها را اصلاً آن جا اشکال کرده مگر ایشان؟ به این معنا که اقل؛ ما علم نداریم. بفرماید مثلاً به اقل علم نداریم. خب اگر ایشان آنجا بله، به شیخ اشکال کرده باشد که ما علم نداریم نسبت به اقل هم؛ خب و الا اگر آنها را قبول کرده ولو اشکالهای دیگری کرده باشد
س: آن .... قبول نداشت
ج: نه، البته اقل را ایشان قبول ندارد به خاطر آن غرض است. خب این یک نکته که حالا خیال میکردیم زود از آن میگذریم.
نکته دوم؛ فرمایشی است که محقق خوئی در مصباح الاصول دارند و آن این است که آیا این ممشا از عدهای از بزرگان منهم آقای آخوند که آمدند بین برائت عقلیّه و شرعیّه تفکیک قائل شدند و گفتند ما قائل به برائت عقلیه نیستیم ولی برائت شرعیه را قبول داریم، مثل آقای آخوند. این آیا قابل تصور است؟ میشود تفکیک کرد؟ که آن را قبول نداشته باشیم برائت عقلیه ولی شرعیه را قبول داشته باشیم. ایشان میگوید این قابل تصور نیست. تفکیک اینجا نمیشود. چرا؟ برای خاطر اینکه وقتی ما نگاه میکنیم به ادلهای که براساس او شما میگویید برائت عقلیه جاری نیست؛ میبینیم آن ادله بنفسها مانع از جریان برائت شرعیه هم هست. چه جور میتوانی تفکیک بکنی؟
توضیح مطلب؛
توضیح مطلب این هست که عمده دلیل بر اینکه برائت عقلیه فرمودند جاری نمیشود دو چیز است. یک: این غرض است که در اینجا علم داریم شارع غرضی دارد و تحصیل الغرض هم لازم است و نسبت به غرض که بیان هست. میدانیم غرضی شارع در اینجا دارد و حالا نمیدانیم محصل او اقل است یا اکثر است؟ این یک دلیل.
دلیل دوم این بود که ما علم اجمالی داریم یا اکثر واجب است یا اقل واجب است. علم اجمالی به این داریم که اقل واجب است یا اکثر واجب است. بنابراین وجود تکلیف برای ما معلوم است. متعلَّقش برای ما مشکوک است. شکّ در مکلفٌبه داریم. تکلیف را که میدانیم. هر جا تکلیف را میدانیم، شکّ در مکلفٌ به داریم جای چیه؟ اشتغال است. این هم وجه دوم بود. میگویند ما تکلیف را که میدانیم. میدانیم شارع صلِّ دارد. این صلِّ، هیأت صلِّ که وجوب است این را میدانیم. نمیدانیم رفته روی ده جزء که صلاة ده جزء است یا یازده جزء است؟ پس تکلیف را میدانیم، مکلفٌبه را نمیدانیم. هر جا تکلیف را میدانیم مکلفٌ به را نمیدانیم اشتغال است. شکّ در تکلیف نیست، شکّ در مکلفٌبه است. خب این هم وجه دوم.
ایشان میفرمایند سواءٌ اینکه وجه اول را بگویید برای اینکه جریان برائت عقلیه غلط است و چه وجه دوم را بگویید؛ این دو وجه نسبت به برائت شرعیه هم جاری است که حالا دیگه توضیحش یک خرده طولانی است که ان شاءالله میماند برای جلسه بعد.
و صلیالله علی محمد و آله الطاهرین