لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلیالله تعالی علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین.
حاصل مطلب الی هنا این شد که اگر ما گفتیم غرض هم واجب التحصیل هست برای عبد؛ جریان برائت در مقام الی الآن وجه قانع کنندهای برای ما پیدا نشد و اینجا نه انحلال حقیقی ممکن است و نه انحلال حکمی، به خاطر اینکه اصل الغرض برای ما فرض این است که محرز است. به مجرد اینکه بعضی از اغراض به نحوی است که مردد بین اقل و اکثر میشود و قهراً مثلاً از اکثر میشود برائت جاری بشود؛ این در مواردی که برای ما روشن نیست مورد صغری یک چنین غرضی است بلکه فقط محتمل است و محتمل هم هست که اغراضی باشد یا غرضی باشد که این چنینی نیست مثل اینکه واحد بسیط باشد یا مثلاً امثال اینها که در آن اقسام گفته شد خب در اینجا ما راهی نداریم، میدانیم غرضی هست. غرض هم که واجب التحصیل است و اینجا جوری نیست که اگر اکتفاء به اقل بکنیم محرز بشود برای ما که آن تکلیف را انجام دادیم. بنابراین انحلال حقیقی که حتماً اینجا نمیشود، انحلال حکمی هم باز اینجا جا ندارد بعد از اینکه عقل میگوید وقتی غرض را (حالا فعلاً عقلی هم داریم بحث میکنیم، حالا شرعیاش بعداً میآید یعنی برائت شرعی)، بعد از این که حکم عقل این است که در موارد غرض برای او بیان اقامه شده، برای اصل الغرض بیان اقامه شده دیگه جای این مسئله نیست و قیاس مقام به تکلیف؛ قیاس مع الفارق است چون در تکلیف؛ ما به این نتیجه رسیدیم که میدانیم روی اقل تکلیف هست. به هر وجهی میدانیم روی اقل تکلیف هست و ما آنچه که وظیفه داریم در تکلیف؛ سقوط التکلیف نیست تا بعد شما بگویید که این ارتباطی است و شما اگر اکتفاء به اقل کردید، اکثر را نیاوردید شکّ میکنید ساقط شده یا نه، بلکه در آنجا إتیان به متعلَّق تکلیف لازم است و آن تکلیفی که برای ما روشن هست و برائت ندارد آن متعلِّقش را میدانیم آوردیم وجداناً، تکلیف مازاد بر او را اصلاً شکّ داریم که وجود دارد یا نه، ما برائت جاری میکنیم به بیاناتی، ولی در غرض ما چنین حرفی نمیتوانیم بزنیم که بدانیم غرض اینجا در اقل مسلّم غرضی وجود دارد و مازاد بر آن را شکّ داشته باشیم. نه، ما اصلاً نمیدانیم غرض چه جوری است، شاید اصلاً غرض روی اقل نباشد تا اینجا؛ یعنی مثل تکلیف نیست که گفتیم این منبسط میشود روی اجزاء و میدانیم این تا اینجا انبساط پیدا کرده، این مقدارش را نمیدانیم. غرض انبساطی نیست به این شکل
س: تکلیفش را ولی میدانیم
ج: ولی در تکلیف میدانیم که این چنینی است
س: یعنی میدانید که وجوب نفسی روی اقل قطعاً هست
ج: هست
س: آهان! یعنی ما میدانیم این همین تکلیفی که یک غرض دارد، این مأمورٌبهی که یک غرض دارد، یک تکلیف دارد نسبت به اقلش قطعاً تکلیف نفسی دارد
ج: بله
س: قطعاً، اما نمیدانیم اقلش آیا غرض دارد یا ندارد؟ منظورتان این است؟
ج: بله، بله
س: خب، این خلاف مبنای
ج: چیه؟
س: اما نمیدانیم که این اقلِ که قطعاً وجوب نفسی دارد نمیدانیم هنوز غرض دارد یا نه؟
ج: بله، بله
س: خب، این خلاف مبنای امامیّه است چطور نمیشود؟
ج: نه، نمیشود. برای خاطر اینکه عرض کردیم مبنای امامیّه این است که این تکلیف گتره و گزاف نباید باشد.
س: اقل را عرض میکنم. اصل را نمیگویم؛ اقل
ج: بله.
و اگر مولا این تکلیف را برای این کرده باشد که این در اِعداد و راستای این باشد که یک غرض بسیطی محقق میشود ولی این منبسط نشده که بگوییم غرض تا اینجا هست
س: نشد. ما هم نمیخواهیم غرض را منبسط کنیم
ج: دقت کنید! غرض منبسط نمیشود، غرض متولد میشود.
س: ما نخواستیم این کار را بکنیم اصلاً
ج: ما نخواستیم؛ میگوییم واقعیّتی است
س: نه، عرض این است؛ شما اگر مبنای امامیّه را که تخلف غرض از تکلیف؛ محال است قبول کنید
ج: الان به غرض کار نداریم. به غرض کار نداریم اصلاً، کسی منکر است میگوید آقا غرض واجب الاستیفاء نیست. ما تکلیف، ما دنبال تکلیف هستیم.
س: آن مبنا را نمیگیرد
ج: نه، میدانم آن بیان ...، میگوییم لا یقاس غرض را به تکلیف؛ چون در تکلیف چنین حرفی میشود زد
س: اینجا
ج: اما در غرض نمیشود چنین حرفی را زد
س: ما میگوییم میشود. همینجا میگوییم میشود. میگوییم
ج: خب شما بگویید میشود ... میکنید دیگه
س: آقا! حرف، این حرف جوابش چیه؟ این اجابت این ...چیه که میفرمایید اگر کسی بگوید اینطوری به حضرتعالی که آقا؛ مگر تکلیف را شما وجوب نفسیاش را نسبت به اقل قبول نمیکنی؟ قبول میکنی، این اولاً. مقدمه أولی. مقدمه ثانیه؛ اگر قبول نمیکنید که غرض از تکلیف لامحاله تفکیک بردار نیست پس نتیجتاً باید این را بگویید
ج: نه، چرا؛ از اصل التکلیف نه اینکه به این شکل اگر بود یک غرضی هم حتما
س: چرا؟ چه فرقی میکند؟
ج: برای اینکه اگر متولد میشود از او لازم نیست الان اینجا هم
س: آهان! آهان! این را میفرمایید. یعنی میفرمایید که ممکن است که واجب ما واجب اکثر باشد و واجب اکثر ما فی ضمن إتیان الاکثر باشد پس اقل به خودی خود غرضی ندارد
ج: غرضی ندارد
س: خب، اگر این را میفرمایید معال این فرمایش به عدم انحلال حتی تکلیف است.
ج: نه
س: چرا، مقدمه اول را من عرض کردم. گفتم شما نسبت به تکلیف اقل آیا علم قطعی به وجوب نفسی ها! نه وجوب غیری، وجوب نفسی که ذات غرض است. وجوب نفسی همیشه ذات غرض است. آیا علم به انحلال وجوب ...، این فرمایش شما معالش به عدم انحلال تکلیف است درواقع
ج: نه آقای عزیز! نه
س: چرا؟ به خاطر این؛ شما وقتی میفرمایید ممکن است که این وجوب نداشته باشد، اقل وجوب نداشته باشد بلکه اکثر وجوب نفسی داشته باشد این یعنی پس من نسبت به وجوب نفسی اقل علم تفصیلی ندارم
ج: نه
س: این معالش به عدم انحلال است
ج: نه
س: اگر شما انحلال را به این معنا که علم تفصیلی به وجوب نفسی اقل داریم، اگر این را تسلّم کردید مبنای امامیّه را هم تسلّم کردید لامحالةً غرض شما نسبت به اقل علم تفصیلی به آن دارید...
ج: نه، چون برای اینکه گتره و گزاف نشود تکلیف روی مسلک عدلیه، حالا یک عدلیهای یک نفر بیاید اینجوری بگوید؛ بگوید من اینجوری تصویر میکنم. ولی ما میگوییم مسلک عدلیه مورد قبول که برهان دارد، دلیل دارد، مازاد بر این نیست
س: مازاد بر چی نیست حاج آقا؟ ببینید؛ دلیل عقلی لم یخصّص است. اگر میفرمایید دلیل عقلی آنها بر ذات غرض بودن وجوبات نفسیه است؛ چه وجوبات نفسیه انحلالیه که شما دارید قائل میشوید، میگویید وجوب نفسی منحل شده
ج: دارم میگویم دیگه، دارم میگویم دیگه. بنابر مذهب عدلیه آنکه مورد قبول هست؛ برای ما، ما میخواهیم قانع بشویم؛ خودمان، بین خودمان و خدای متعال مسئله را حل بکنیم. یک عدلیهای حالا بیاید یک چیزی بگوید کار نداریم. ما داریم اینجوری میگوییم. میگوییم ما میدانیم تکلیف باید گتره و گزاف نباشد. اگر مصلحت در خود جعل هم باشد کافی است.
س: بله، کافی است
ج: حالا توی متعلَّق لازم نیست باشد
س: لازم نیست بله
ج: ولی وقتی که، ولی تکلیف مولا را ما باید امتثال کنیم. خب پس بنابراین در اینجا ما یک تکلیف میدانیم روی اقل هست اما نمیدانیم غرضی....
س: نمیدانیم غرض دارد یا نه
ج: نه، غرض دارد.
س: خب دارد؛ تمام شد. پس دارد؛ تمام شد.
ج: نه، غرض لازم نیست توی متعلَّق باشد.
س: ما نگفتیم متعلَّق....
ج: نه، خب پس آن غرضِ که برای ما تحصیلش لازم نیست.
س: یعنی چی؟
ج: چون
س: مصلحت در جعل یعنی چه؟ مثلاً یعنی ...
ج: ولو استیفاء کرده به، آن به نفس جعل خودش استیفاء میشود. به کار عبد نیست
س: آهان! یعنی اینجور است؟ پس شما پس همیشه یقین ندارید تکالیف الهی غرض ... لازم الاستیفاء
ج: نه، نداریم. بله
س: اگر این است که اصلاً غرض لازم الاستیفاء نیست.
ج: بابا اشکال ...
س: اگراین ... را میگویید که این است که اصلاً غرض لازم الاستیفاء نیست
ج: باشه، همین را میگوییم. میگوییم بابا! این اشکال غرض در ناحیه تکلیف طوری نیست. به این شکل نمیتوانید بگویید. اما حالا راه دیگری داریم؟ فعلاً الی هنا داریم میگوییم. الی هنا میگوییم که برای ما روشن نشد و قیاس اینجا به تکلیف نادرست است. حالا اما دو بیان دیگر اینجا باقی مانده.
یک بیان دیگر که بیان خود شهید صدر است که در مباحث هست. حالا من نشد دقت کنم در بحوث هم هست یا نیست؟ توی حلقات نیست. این همان حرفی است که قبلاً تکرار میکردیم. ندیده بودم از شهید صدر ولی من از قیاس میکردم به یک جای دیگر، اینجا دیدم که در همین باب خودشان هم فرمودند. و آن این است که اغراض تعبدیّه که راه تحصیلش بر عبد مسدود است. یک وقت مثلاً مولا میگوید که بین این دو نفر را صلح بده! خب صلح دادن یک امر محصَّلی است. محقق میخواهد مثلاً نصیحت بکند، شفاعت بکند چکار کند، یک راهکارهایی را، این تعبدی نیست، راهکارهای عقلایی هم دارد، آنوقت شخص شک میکند مثلاً اگر به یک کلمه بگوید درست میشود یا نه؟ نمیتواند به این اکتفاء بکند، باید کاری بکند آن صلح حاصل بشود. اما اگر تعبدی باشد راهش اصلاً معلوم نیست برای مردم چیست، اینجا گفته میشود علی المولا هست که بیان بکند و اگر شک کردیم که فلان چیز در این سبب شرط هست یا شرط نیست مرحوم شهید صدر و بزرگانی مثل مرحوم آقای خوانساری در جامع المدارک هم ایشان این حرف را دارد در فقه که اینجا برائت جاری میشود مثل طهارت؛ طهارت حدثیه یا حتی خبثیه هم همینجور است یکجاهایی از آ« که ما نمیدانیم با دوبار، با سهبار با چی؟ تأخیر میخواهد؟ نمیخواهد؟ حالا عقل ما به آن نمیرسد این را. اینجا گفتند برائت جاری میشود در سبب. مرحوم شهید صدر اینجا هم میگویند بله الان مثل نماز ما نمیدانیم مسائل نماز چهجوری است با چی محقق میشود؟ فلذاست که اگر در اجزاء و شرائط شک کردیم اینجا برائت جاری میشود. حتی اگر بدانیم که یک غرض بسیط است، اما آن غرض بسیط مولدش، محققش، محصِّلش برای ما روشن که نیست، امر عقلائی که نیست. میفرماید: «أمّا البراءة العقلیّة فتقریب جریانها فی المقام» در آن بیان اول «هو أنّ أحدا ملاکات البراءة العقلیّة عند القائلین بها» البته چون ما که حق الطاعهای هستیم ولی برائت عند القائلین بها «هو أخذ المولى على عاتقه بیان المطلب» به گردن خودش گذاشه، به دوش خودش گذاشته مطلب را بیان کند «فمتى ما التزم المولى ببیان شیء على تقدیر وجوبه مثلا، و لم یصلنا البیان قبح العقاب على ترک ذاک الشیء، رغم أنّنا نحتمل صدور البیان» احتمال میدهیم صدور بیان هم شده باشد مخفی شده باشد بر ما در این دوران ممتد «و هذا الملاک و إن لم یکن موجودا فی الشبهات الموضوعیّة، لأنّ المولى» در شبهات موضوعیه «غیر ملتزم ببیان حال الموضوع، و المقدار الّذی التزم به قد وصل و هو بیان کبرى الحکم» در آنجا «لکنّ الّذی» این حالا تشدید گذاشته «یؤمّن بالبراءة العقلیّة فی الشبهات الموضوعیّة یؤمّن بملاک آخر أیضا یتمّ فی الشبهات الموضوعیّة. و على أیة حال فکلامنا الآن یدور حول هذا الملاک الّذی بیّناه، فنقول: إذا أمر المولى بتحصیل غرض، کما لو أمر بقتل کافر، و لم یکن بصدد ما هو المحصّل لهذا الغرض» آنجاها که «هل هو إطلاق رصاص واحد» برای کشتنش «مثلا أو إطلاق رصاصین؟ بل أوکل ذلک إلى العبد، فهنا لا تجری البراءة، لأنّ الّذی التزم المولى ببیانه و إلقائه إلى العبد إنّما هو الغرض، و قد بیّنه و وصل البیان، و إنّما الشکّ فی المحصّل، و لم یکن المولى ملتزما ببیان المحصّل، و أمّا إذا لم یلق المولى نفس الغرض إلى المکلّف» مثلاً به ما نگفته نفرموده که «تنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَر» یک چیزی که «تنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَر» را بیاورید یا من از شما میخواهم «قُرْبَانُ کُلِّ تَقِی» را محقق کنید، اینجور که نگفته که؛ بلکه گفته صلاة بهجا بیاورید ارکع اقرء اسجد آنها را گفته که خودش متفکل بیان سبب شده «و إنّما الشکّ فی المحصّل، و لم یکن المولى ملتزما ببیان المحصّل، و أمّا إذا لم یلغی المولى نفس الغرض إلى المکلّف و إنّما التزم ببیان نفس الأعمال المباشریّة للمکلّف المحصّلة لتلک الأغراض، کما هو الحال فیما نحن فیه، لأنّ المولى أخذ یبیّن نفس الأعمال» إکَبّر، اقرء، اسجد نمیدانم امثال اینها. اینجا « لأنّ المولى أخذ یبیّن نفس الأفعال اللازم صدورها من المکلّف، من الصلاة و أجزائها و غیر ذلک، فحینما لم تصل جزئیّة شیء کالسورة یصبح العقاب على ترکه قبیحا حسب هذا المبنى» این به خدمت شما عرض شود...، خب این مبنا مبنای قویّ است در باب شک در محصل. خب این را اگر گفتیم در صلاة هم همینجور میشود. پس بنابراین عقل در اینجا نمیگوید که بر تو لازم است چون مولا خودش تکفل کرده که بیان سبب بکند و نسبت به غرض کأن چیزی از عبد ندارد، در عاتق عبد نمیبینید، کأنّ از او یک چنین مسئولیتی نسبت به غرض که خودش دارد آن را محقق کند ندارد و سبب دارد، سبب هم که خودش بیان نکرده به ما نرسیده دیگر، خب برائت جاری میکنیم، این یک مطلب. راه اخیری که وجود دارد حالا این است که این مطلب را بگوییم، بگوییم که این به درد کسی میخورد که این شک برایش حاصل باشد و آن این است که بگوید اصلاً در این ابواب برای ما روشن نیست غرض حاصل نشدهای که بر عبد باشد احراز نمیکند، فقط احتمال میدهد؛ برای اینکه ممکن است غرض همانی باشد که به نفس امر مولا یا نهی مولا استیفاء میشود، عدلیه که بیش از این نمیگوید که یعنی عدلیه میگوید باید امر و نهی مولا گتره و گزاف نباشد، عبث نباشد. همین که یک غرضی بر آن مترتب باشد ولو غرضی که به نفس امر کردنش یا نهی کردنش استیفاء میشود و با عمل عبد استیفاء نمیشود، این هم کفایت میکند ..
س: مثل چی مثلاً؟
ج: مثل اوامر امتحانیه. در اوامر امتحانیه همینجور گفتند دیگر که اصلاً آن کار مصلحتی بر آن مترتب نیست، فقط مولا میخواهد ببیند این یتچرخخ بچرخ المولا أم لا؟ همین، و در همین اثر یا در همین گفتنش که میخواهد مولویت خودش را ابراز کند یا میخواهد کاری کند که اینها دنبال اطاعت و اینها بروند و با این تقرب پیدا میکند، آن اثری خاص در آن فعلِ نیست، خب اگر اینجوری شد پس عبد اینجا احراز نمیکند که یک غرضی که بهدست او تحصیل میشود وجود دارد، بنابراین ولی احتمالش را فقط میدهد و احتمال الغرض هم که ...
س: .... این خیلی هم ثمرهاش کم هست، چون که شما توی صلاة آنجایی که شک میکنید میدانید در به اجماع امامیه میدانید در متعلقات مصالح واقعیه هست، آن را به اجماع فقها میدانید، در جاهایی مثل صلاة که شک میکنید این جواب را نمیتوانید بدهید ..
ج: نه آنجا هم که ما میدانیم که واقعیه هست خود این اجزاء تکتک میدانیم اینها یک اموری هستند که یک مصالحی دارند، اما مصلحت نماز که مصلحت مجموعی است و واجب ارتباطی است آن چی هست؟ آنکه مثلاً مولا این ده جزء را ضمیمه کرده گفته ایتِ به، درست هرکدام اینها یک مصلحتی دارد، مثلاً شما نگاه کنید میگویند آقا، در بعض روایات هست، شما صلاة شفع و وتر را در هرسهتای آن «قل هو الله» بخوانید، چرا؟ میگوید چون سهتا «قل هو الله» ثواب یک ختم قرآن دارد این کار را بکنید تا ثواب ختم قرآن هم گیرتان بیاد. حالا اگر کسی این سهتا را خواند، نماز شفع و وترش را هم فهمید بدون وضو بوده باطل بوده، خب باشد این ثوابِ را گیرش آمده ولی این ثوابِ غیر از ثوابی است که صلاة وتر و شفع دارد. نسبت به این امر متصل، نسبت به آن ممکن است یک غرضی باشد که به نفس این دارد حاصل میشود و نباشد.
این همینطور که عرض کردم این راه برای کسی خوب است که واقعاً چنین احتمالی، یعنی فقیهی که چنین احتمالی در نفس او منقدح بشود. اما یک فقیهی اگر بگوید من مطمئن هستم اینجوری نیست و اینجا یک غرض آخری که مترتب بر این یعنی غرض متقوّم بنفس الاجزاء وجود دارد، غیر از حالا هرکدام که هرکدام یک چیز خاصی برای خودش دارد یک چنین غرضی وجود دارد، البته آن این راه را نمیتواند مستند خودش قرار بدهد برای جریان برائت عقلیه.
خب این به خدمت شما عرض شود که فتحصّل بما ذکرنا که قول به جریان برائت عقلیه در اقل و اکثر ارتباطی در باب عبادات امرٌ مشکلٌ جدّاً که ما بخواهیم برائت عقلیه، مگر به این نحوی که عرض کردیم. فلذاست که بحث برائت شرعیه خیلی مهم اینجا رخنمایی میکند که ببینیم حالا او آیا دغدغه دارد یا دغدغه ندارد؟ گفتیم که دو قول در مقام وجود دارد، بزرگانی مثل شیخ اعظم و محقق خراسانی و خیلی از بزرگان قائل هستند به اینکه جاری میشود برائت عقلیه، برائت شرعیه ولو برائت عقلیه را قائل نشویم بعضیاش را مثل آقای آخوند. حالا انشاءالله بعد بیانات جریان برائت عقلیه انشاءالله برای جلسهی دیگر.
وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین.