لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلیالله تعالی علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین.
میلاد مبارک مولایمان حضرت ابو محمد حسن بن علی المجتبی(س) را خدمت پیامبر معظم اسلام(ص) و مولانا امیرالمؤمنین و صدیقهی طاهره(س) و فرزندان مولا امیرالمؤمنین که بخشی از آنها فرزندان خود امام حسن(س) هستند لاسیما بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه و همهی شیعیان و موالیان آن بزرگواران و شما اعزه تبریک عرض میکنم و امیدواریم که به برکت ولایت آن بزرگوار و شفاعت آن بزرگوار در این ماه پر از خیر و برکت و زمان استثنائی خدای متعال، همهی ما و همهی شیعیان و موالیان و بهخصوص این مملکت اهلبیت علیهم السلام مشمول عنایات ویژهی آن بزرگورا در درگاه خدای متعال انشاءالله باشیم.
این صلوات خاصهی آن بزرگوار را خدمتشان تقدیم میکنیم، البته از خصوصیات حضرت حسنبن علی(س) و حسینبن علی(س) هست که دو برادری هستند که سیدا شباب اهل الجنه، این صلوات آنها هم ممزوج با یکدیگر است و جدا نیست صلوات هریک جداگانه. مثل اینکه تقدیر الهی است که این دوبرادر با هم نام برده بشوند و اظهار ارادات به آنها بشود. خب توفیقی است که ما علاوه بر آن بزرگوار سلام خدمت سیدالشهداء ارواحنا فداه هم عرض بکنیم.
«بسم الله الرحمن الرحیم اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ عَبْدَیْکَ وَ وَلِیَّیْکَ، و َابْنَیْ رَسُولِکَ، وَ سِبْطَیِ الرَّحْمَةِ، وَ سَیِّدَیْ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلادِ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ، اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ سَیِّدِ النَّبِیِّینَ، وَ وَصِیِّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ، أَشْهَدُ أَنَّکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ أَمِینُ اللّهِ وَ ابْنُ أَمِینِهِ، عِشْتَ مَظْلُوماً، و َمَضَیْتَ شَهِیداً، وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ الْإِمامُ الزَّکِیُّ الْهادِی الْمَهْدِیُّ . اللّهُمَّ صَلِّ عَلَیْهِ و َبَلِّغْ رُوحَهُ و َجَسَدَهُ عَنِّی فِی هذِهِ السَّاعَةِ أَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَ السَّلامِ؛
اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ، قَتِیلِ الْکَفَرَةِ، و َطَرِیحِ الْفَجَرَةِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبا عَبْدِاللّهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ، أَشْهَدُ مُوقِناً أَنَّکَ أَمِینُ اللّهِ وَ ابْنُ أَمِینِهِ، قُتِلْتَ مَظْلُوماً، وَ مَضَیْتَ شَهِیداً، وَ أَشْهَدُ أَنَّ اللّهَ تَعالَى الطَّالِبُ بِثارِکَ، وَ مُنْجِزٌ مَا وَعَدَکَ مِنَ النَّصْرِ وَ التَّأْیِیدِ فِی هَلاکِ عَدُوِّکَ وَ إِظْهارِ دَعْوَتِکَ، وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِ اللّهِ، وَ جاهَدْتَ فِی سَبِیلِ اللّهِ، وَ عَبَدْتَ اللّهَ مُخْلِصاً حَتَّى أَتاکَ الْیَقِینُ، لَعَنَ اللّهُ أُمَّةً قَتَلَتْکَ، وَ لَعَنَ اللّهُ أُمَّةً خَذَلَتْکَ، وَ لَعَنَ اللّهُ أُمَّةً أَلَّبَتْ عَلَیْکَ، و أَبْرَأُ إِلَى اللّهِ تَعالى مِمَّنْ أَکْذَبَکَ وَ اسْتَخَفَّ بِحَقِّکَ وَ اسْتَحَلَّ دَمَکَ، بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی یَا أَبا عَبْدِاللّهِ، لَعَنَ اللّهُ قاتِلَکَ، وَ لَعَنَ اللّهُ خاذِلَکَ، و َلَعَنَ اللّهُ مَنْ سَمِعَ وَاعِیَتَکَ فَلَمْ یُجِبْکَ وَ لَمْ یَنْصُرْکَ، وَ لَعَنَ اللّهُ مَنْ سَبَى نِساءَکَ، أَنَا إِلَى اللّهِ مِنْهُمْ بَرِیءٌ، وَ مِمَّنْ والاهُمْ وَ مالَأَهُمْ وَ أَعانَهُمْ عَلَیْهِ، وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِکَ کَلِمَةُ التَّقْوَى، وَ بابُ الْهُدَى، و َالْعُرْوَةُ الْوُثْقى، وَ الْحُجَّةُ عَلَى أَهْلِ الدُّنْیا، وَ أَشْهَدُ أَنِّی بِکُمْ مُؤْمِنٌ، وَ بِمَنْزِلَتِکُمْ مُوقِنٌ، وَ لَکُمْ تابِعٌ بِذاتِ نَفْسِی، وَ شَرایِعِ دِینِی، وَ خَواتِیمِ عَمَلِی، وَ مُنْقَلَبِی فِی دُنْیایَ وَآخِرَتِی. اللهم صل علی محمد و آل محمد
بحث در جریان برائت عقلیه بود در موارد اقل و اکثر ارتباطی و در این وجه که گفته شود در باب اقل و اکثر ارتباطی برای مکلف غرض مبیّن است و نمیداند این غرض مسلّم و مبیّن آیا به اقل تحصیل میشود یا به اکثر؟ این بیان مانع از جریان برائت عقلیه و حتی شرعیه میشود. بحث در این بیان بود. خب مطالبی فرموده شده بود عرض شد ولی لایزال گفتیم این برهان و این دلیل هنوز وجه قانعکنندهای هنوز برای این که مانعیتش برطرف بشود از جریان برائت حالا تا این جلسات قبل واصل نشد.
در مباحث الاصول که خصوصیت مباحث الاصول هم این است که خیلی جاها روشنترمطالب بیان شده تا حالا تقریر آخر و حتی گاهی از خود بیان شهید صدر در حلقات. کأنّ که حالا، حالا امروز دیدم بیان مباحث الاصول را در این بخش، قبلاً هم شبیه همین مثلاً به ذهن میآمد که شاید تقریر کلام شهید صدر رضوانالله علیه این باشد و آن این است که ایشان توضیح دادند که شک در محصِّل در آنجا آن محصَّل خودش یک امر مرددی نیست، محصَّل ما دو سنخ نیست، یک سنخ واحد معلوم است، سبب مردد است بین اینکه این هست یا آن هست. پس در ناحیهی مسبب مورد تردید و شکی وجود ندارد، تردید و شک میآید در ناحیهی محصِّل و سبب و اینها. فلذاست آنجا گفته میشود ک خب محصَّل معلوم است مردد نیست پس بنابراین آن گردنگیر انسان شده؛ اشتغال الیقینی یقتضی البرائة الیقینیه، باید آن محصِّلی که مطمئن هستی میدانی با انجام او آن غرض محقق میشود آن را بیاوری. البته علی تفصیلٍ در بعض کلمات که آنجا هم درست است که محصَّل معلوم است ولی اگر محصِّلش امری شرعی است و باید شارع بیان بکند آنجا، که حالا این مطلب درستی هم هست ظاهراً که مرحوم شهید صدر هم میفرمایند در یکجایی؛ اینجا هم یک بیانی دارند بیان دیگری که در مباحث هست که توی آن کتابها هم مثل اینکه نباشد که آن را بعد عرض میکنیم. اما اگر جایی آن چیزی که شما میخواهید نامش را بگذارید محصَّل یا محقَّق یا غرض خودش مردد است بین دو سنخ یا چند سنخ. اینجا دیگر آن احکام شک در محصِّل پیاده نمیشود، خود غرض مردد است و ما حرفمان این است که در موارد اقل و اکثر آن غرض برای ما مبیّن نیست چهجوری است که بگوییم حتماً یک غرض وحدانی محدد مشخصی است که حالا شک داریم با اقل تحصیل میشود یا با اکثر تحصیل میشود. خود آن غرض مردد است بین اموری که بعضی از آن غرضهای محتمل که امر مردد بین او و غیر او هست آنها اگر معلوم بود غرض اینچنینی است برائت جاری میشد. مثلاً اگر ما میدانستیم که آن غرض مولا در اینجا امر متولد از این اجزاء نیست بلکه خود این اجزاء اینهاخودشان غرض خودشان هستند و دائر میشد به اینکه حالا دهتا هست یا یازدهتا هست؟ خب اینجا باید ما احتیاط میکردیم یا برائت جاری میکردیم؟ اگر چنین معلوم بود که این غرض امر متولد از این نیست، خود این کارها یک حُسن ذاتیای دارد و حالا مولا غرضش این است که اینها آورده بشود. حالا نمیدانیم این مال دهتا هست یا مال یازدهتا هست؟ خب نسبت به جزء یازدهم برائت جاری نمیکردیم؟ الان هم این یک صورت بود که این ... و حالا بعضی صور دیگری که قبلاً پنجتا صورت گفته شد. الان ما در موارد اقل و اکثر ارتباطی احتمال میدهیم غرض اینجوری باشد، از این سنخهایی باشد که اگر برایمان روشن بود میگفتیم برائت باید جاری بشود. پس ما در اینجا علم پیدا نکردیم به یک نحو غرضی که نمیدانیم او با اقل متحقق میشود یا با اکثر، علم به چنین غرضی برای ما نیست احتمال هست فقط که چنین غرضی در کار باشد؛ احتمال هم هست از این سنخ باشد یا از بعض اقسام دیگر از آن اقسام خمسه باشد که آنجا هم برائت جاری میشود. پس وقتی علم ما و بیان واقع در مقام بیانی نیست که متعلَّق آن آنچنان غرضی باشد بلکه مردد است. خب در اینجا ما برائت جاری میکنیم دیگه و توضیح کلام شهید صدر قهراً این است. ایشان میخواهد این مطلب را بفرمایند. و اینکه ایشان میفرماید وزان غرض هم وزان اقل و اکثر تکلیف است، توجه دادن به همین نکته هست که غرض همیشه به شکل اول نیست که یک امر وحدانی بسیط باشد که در خودش تردد نیست تردد در محصلش هست. نه، گاهی غرض جوری است که در خود اینکه این غرض به چه شکل است تردد است و وقتی که در خودش تردد هست که میدانیم با این بخش مسلّم بخشی از غرض مولا حاصل میشود. حالا اگر اکثر باشد ممکن است آن غرضِ اشتداد پیدا کند، بهتر بشود، تکامل پیدا کند و هکذا ولی بالاخره این غرضش در این مقدار هست در آن اقل که اقل و اکثر بشود. این بیان نهایی است که حالا فرموده شده.
س: این فرمایشتان حاج آقا، توی بحوث هم هست. توی بحوث هم عین همین است. بحوث هم عیناً همین کار را دارد میکند، حالا تا این مباحث... بحوث هم اصلاً کاری به، اگر این را نگوید که اصلاً تمام نیست. بحوث هم توی اولاً میآید میگوید
ج: نه.
س: فروض مختلف است. بعد میگوید لایقال که «لا یعلم فی المقام بکون الغرض مرکبا فلعله غرض واحد بسیط». نمیدانیم. چهکار کنیم؟ میگوید «فانه یقال حیث لا یحرز وحدة الغرض و بساطته، فلا یتم البرهان المذکور لإثبات الاحتیاط بل تجری البراءة عن احتمال وجود غرض وحدانی لا یسقط إلاّ بالأکثر کما هو واضح». یعنی ایشان هم تتمیم بیان
ج: نه، درست است
س: بعد ... ثانیاً، واقعاً ... بحوث اصلاً بیانی غیر از این بیان ندارد
ج: نه، نه، توی بحوث این نکته که گاهی تردد میآید توی خود غرض، گاهی تردد میآید در محصّل آن غرض یا آن امر، به این تصریح نشده به این
س: تصریح دارد. میگوید «أولاً ان الغرض أیضا یمکن ان یکون مردداً» میگوید غرض ایضا ان یکون، نه میگوید محصّل، نمیگوید محصّل غرض را که
ج: نه، میدانم
س: نه، آن جهات مختلف غرض را
ج: بله،
س: خب دیگه
س: پس میگوید غرض ما مثل غرض تکلیف مردد میشود بین حالات پنجگانه که «یجمعه حالة الوحدانیه و حالة التشکیکیة» که تشکیکی بود، اقل و اکثری و برائتی است لزومی به إتیان اکثر ندارد. اگر وحدانی شد لزوم به إتیان و اکثر دارد.
ج: بله، اصل مطلب آنجا هم هست. نمیگویم نیست
س: درواقع میخواهم بگویم بیانی غیر از این اصلاً ندارد. بیان فقط در همین منحصر است که شما بیایید بگویید حالات مختلف است.
ج: این روایت را من بخوانم ببینید آنجا هست؟ «قلت: إنّ تردّد الأمر بین غرض بسیط و غرض مرکّب هو تردّد بین سنخین من الغرض، فإنّ ترکّبه أو بساطته داخلٌ فی ذات الغرض، فیعقل إجراء البراءة عن أحد الغرضین و هو الغرض المستند و هو الغرض المستدعی لمئونة زائدة على المکلّف إضافة إلى المئونة المتیقّنة، و أمّا تردّد الأمر بین توقّف الغرض الوحدانیّ على الإتیان بالأکثر، وتوقّفه على الإتیان بالأقل فلیس هذا تردّداً بین سنخین من الغرض، فإنّ کون محصِّله عبارة عن الأکثر أو الأقلّ لیس داخلاً فی ذات الغرض و جهة الشکّ متمحّضة فی المحصّل، أی: أنّنا نشیر إلى ذاک الغرض الوحدانی ونقول: لا ندری هل یکفی الأقلّ فی تحصیله أو لا؟ فعندئذٍ لا مجرى للبراءة بقطع النظر عمّا سوف یأتی إن شاء اللّه» که «نعم»، خب پس بنابراین این توضیح...
س: مستدل این را دیده، یعنی گفته که من شکّم در محصّل است. شکّ در محصّل اشتغال یقینی دارم به وحدانیّتش، برائت یقینی
ج: ایشان همین جا این توضیح را دارد میدهد، بازتر میکند مسئله را. میفرماید که اینجا؛ و الا ذات مطلب همان است که اینجا هم هست. یا آن عبارت خیلی مجمل حلقات که من قال به اینکه این مردد نمیشود باشد. خب باید تفسیرش اینها باشد دیگه، باید یک چیزهایی کأنّه مقدمات مطویّه دارد. باید ضمیمه بکنیم، من قال به اینکه غرض اینجوری نمیشود باشد خب هست. که خب اشکال اینها چی بود؟ که عرض میکردیم. من قال خب درست است ولی میگفتیم خب حالا چی درست میشود اینجا؟ احتمال است.
س: بیان اخیر هم عدم علمش چه میشود؟
ج: درست؟ حالا این میخواهیم بگوییم این بیان؛ آیا این بیان رادع از آن شبهه هست یا نیست؟ که ما میگفتیم که ما در آنجا علم اجمالیمان منحل میشد. میگفتیم این را میدانیم واجب است بالاخره، اما آیا باز آن غرضِ که مردد است؛ غرض بسیط است یا غرض مرکب است، شما بالاخره میدانید که اینجا غرض هست که إما و إما برطرف بشود؟ میدانم غرض اینجا است. این إما، إما را چه جور از بین میخواهید ببرید؟
س: با انحلال حکمی
ج: نه،
س: ... انحلال حکمی؟
ج: نه، نه، نه، نه،
س: حرفشان دقیقاً حرف آقای خوئی توی انحلال تکلیفی است
ج: نه
س: آقای خوئی میگفت من چطور تکلیف را میآیم منحل می کنم به یک ذومراتب بودن؟ اصلاً ایشان مثل مشهور، مثل نفسی و غیری
ج: نه، آقای خوئی انحلال حکمی نفرموده، آقای عزیز! آنها میگویند که ما میدانیم اقل وجوب دارد إما استقلالاً أو ضمنیاً، این را میدانیم اقل إما.... وجوب روی آن هست إما استقلالاً أو ضمنیاً
س: خب این انحلال حقیقی است. سهتا طریق برای انحلال ما داشتیم. سهتا طریق، دوتای آن انحلال حقیقی بود. بیان آخرش حرف آقای خوئی بود که انحلال حکمی بود. شما میفرمایید حرف آقای خوئی انحلال حکمی نبود؟ ایشان میفرمودش ما فقط به اجرای برائت در ناحیه تکلیف نسبت به اکثر که مقیّد به لزوم اکثر باشد برائت اجرا میکنیم. مطلقا که دیگه اگر بخواهیم برائت انجام بدهیم مخالفت قطعیه لازم میآید پس قطعاً اگر برائت نیست. پس یک طرف بلامعارض مجرای اصل است. انحلال حکمی میگفت. شهید صدر هم همین را میفرمایند. شهید صدر میگوید حتماً من نباید بگویم غرض من منحل حقیقی میشود. شما بگویید همین که احتمال وحدانیّت باشد یمنعه؛ میگوید نه، میگوید وقتی امر مردد شد بین غرضی که لزوم إتیان اکثر داشته باشد که آن غرض وحدانی است و غرضی که برائت داشته باشیم و لزوم إتیان اکثر نداشته باشیم، وقتی که امر دائر شد چه چیزی مجرای برائت در حالت تقییدیه که آن غرض وحدانی باشد که آن لزوم میآورد. عین حرف ایشان توی بحوث است.
ج: نه،
س: باز إما و إما از بین نمیرود
ج: ببینید؛ ما دوتا مطلب داریم.
س: إماها حکماً از بین میرود نگفتم حقیقتاً
ج: نه، دوتا مطلب داریم. ببینید؛ یک علم اجمالی اینکه آیا ما به حضرت عباس قسم میخوریم که اقل وجوب رویش هست. حالا إما استقلالاً و إما ضمناً؛ ولی میدانیم در اکثر إما استقلالاً أو ضمناً دیگه معنا ندارد. این انحلال در این بخشمان حقیقی است. خب حالا این وجوبی که روی اقل هست که یقین داریم وجود دارد امرش دائر است بین اطلاق و تقیید که آیا مطلق است؟ یعنی میگوید این اقل را بیاور سواء اینکه اکثر را همراهش بیاوری یا نیاوری؟ یا مقید است که او را بیاوری، آقای خوئی این در قسمت دوم میفرماید انحلال درحقیقت حکمی است. در این قسمت دوم که بین اطلاق و آن است. وقتی که میفرماید که نسبت به اطلاق برائت جاری نمیشود
س: معنی ندارد
ج: چون معنا ندارد؛ توسعه است. اما نسبت به تقیید برائت جاری میشود. اما نسبت به مطلب اول که شما میدانید آن تکلیفی که مردد است بین اطلاق و تقیید حتماً اینجا است. و این نیست که او یا اینجا است یا آنجا، این نیست، این انحلال در این قسمت حقیقی است.
س: آقای خوئی این را میگوید؟
ج: بله،
س: خب وقت نماز من متنش را میآورم برای شما
ج: بابا میدانم. اینکه واضحات است اینها،
س: اتفاقاً شهید صدر تنها اشکالی که بر بیان آقای خوئی دارد همین است. میگوید حرف شما درست است الا اینکه «یستبطن لکنه یستبطن الاعتراف بعدم انحلال العلم الاجمالی بلحاظ ما یتنجز من الوجوب» میگوید آقای خویی حرف تو کاملاً متین است الا اینکه اگر بیایی از باب انحلال حکمی بروی چون که یستبطن پس انحلال حقیقی را کأنّه قبول نکردی
ج: نه
س: این حرف آقای شهید صدر است توی بحوث، اصلاً من حرفی نمیزنم. این حرف ایشان است. آقای خوئی اصلاً انحلال حقیقی را نمیگوید. حرفی نمیزند
ج: آقای عزیز! چرا شما عقلتان را کنار میگذارید و با او مطلب را... آیا در اینجا این انحلال حقیقی نیست؟
س: نه نیست
ج: نیست!؟ یعنی من... یعنی من الان می گویم یا اقل واجب است ضمناً یا استقلالاً؟ یا اکثر واجب است استقلالاًیا ضمناً؟ یا میگویم اقل حتماً اینجور است و اکثر حتماً اینجور نیست؟ کدام است؟
س: دومی است دیگه
ج: اینکه واضح است باید گفت
س: چی را؟
ج: پس همین، بله، انحلال در این بخش؛ منتها حالا تکلیفی که میدانم اینجا هست حتماً و آنجا مشکوک ، اصلاً آنجا بنحو تردد هم نیست. اینجا حتماً هست. حالا اینکه اینجا هست مردد است بین اینکه بنحو اطلاق است یا بنحو تقیید؟
س: دو مرحله است
س: خب این بیان شما است از آقای خوئی، بیان آقای صدر از آقای خوئی
ج: نه آقای عزیز
س: آنکه وجدانی است دیگه، آن
ج: این وجدانی است. آقای خوئی هم که این را میفرمایند. این را که نمیشود نفرمایند
س: میشود نفرمایند، چرا نمیشود
ج: نمیشود نفرمایند
س: ایشان حرف استقلالی و ضمنی را قبول ندارد. مبتلای به مشکل میداند. حرف را تعقل میکنند ولی ایشان مبتلای به مشکل میداند.
ج: نه آقای عزیز! نه آقای عزیز! آقای خوئی قدس سره که بیان دومی که مستفاد از شیخ است... اول این است که امر دائر بین مقدمی و نفسی است. آن را که اشکال میکند. بیان دوم شیخ را میپذیرد، او را توضیح میدهد. کأنّه یک نقصانی هم در آن میبیند؛ آن را باز میکند توضیح میدهد. میگوید بیان دوم شیخ درست است. بیانی که از بعض کلمات شیخ استفاده میشود که امر دائر است بین نفسی و ضمنی؛ یعنی استقلالی و ضمنی، نفسی است اما نمیدانم استقلالی است یا ضمنی است؟ این حرف شیخ را میپذیرد منتها این را تشیید میکند، به این بال و پر میدهد و این را جا می اندازد به چی؟ به اینکه این قبول داریم اینجوری است.
س: پس حاج آقا، جمعبندی شد که آن شبههای که فرمودید إما و إما حل نمیشود این باز با بیان مباحث هم حل نشد
ج: هنوز، هنوز، حالا هنوز هست. داریم امعان نظر کنیم ببینیم میشود یا نمیشود.
س: به جهت اینکه میگوید ما احراز نمیکنیم باز از زیرش در نمیآید که به هر حال ما برائت بتوانیم جاری بکنیم نسبت به یک مقداری یقین داشته باشیم از غرض و ظاهرش را بتوانیم برائت جاری کنیم. این را میخواهید بفرمایید دیگه؟
ج: بله، حالا
اللهم صل علی محمد و آل محمد.