لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمه علی اعدائهم اجمعین.
اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى الصِّدّیقَةِ فاطِمَةَ الزَّکِیَّةِ حَبیبَةِ حَبیبِکَ وَنَبِیِّکَ وَاُمِّ اَحِبّآئِکَ وَاَصْفِیآئِکَ الَّتِى انْتَجَبْتَها وَفَضَّلْتَها وَاخْتَرْتَها عَلى نِسآءِ الْعالَمینَ اللّهُمَّ کُنِ الطّالِبَ لَها مِمَّنْ ظَلَمَها وَاسْتَخَفَّ بِحَقِّها وَکُنِ الثّائِرَ اَللّهُمَّ بِدَمِ اَوْلادِها اللّهُمَّ وَکَما جَعَلْتَها اُمَّ اَئِمَّةِ الْهُدى وَحَلیلَةَ صاحِبِ اللِّوآءِ وَالْکَریمَةَ عِنْدَ الْمَلاَءِ الاَعْلى فَصَلِّ عَلَیْها وَعَلى اُمِّها صَلوةً تُکْرِمُ بِها وَجْهَ اَبیها مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَتُقِرُّ بِها اَعْیُنَ ذُرِّیَّتِها وَاَبْلِغْهُمْ عَنّى فى هذِهِ السّاعَةِ اَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَالسَّلامِ.
در این مسئله که اگر مکرِه علی سبیل التخییر بر دو امر یا چند امر، یعنی چند بیع اکراه کرد مکرَه را و مکرَه دفعةً واحدة همه را فروخت، آیا در اینجا حکم چیست؟ مجموعاً در مقام شش وجه ذکر شده که سه وجه آن در تحریر الوسیله بود. وجه اول اینکه هر دو صحیح باشد. که قوّاه الشیخ الاعظم قدس سره و رجّحه الامام در تحریر الوسیله، اگرچه بعداً در بیع عدول کردند.
وجه دوم فساد هر دو بود. که این هم بزرگانی قائل به این شدند منهم اصحاب المنهاج هست که قائل به این مسئله شدند. محقق خوئی و عدهای از تلامذهی ایشان ... اگرچه محقق خوئی در درس غیر از این را فرمودند اما در فتوا این را اختیار فرمودند. که بحث این دو تا را انجام دادیم تا حدودی. اما یک مقداری باقی مانده که بعد نعود الیه.
وجه سوم این بود که بگوییم یکی از این دو تا صحیح است و یکی باطل است، لا علی التعیین. یکی صحیح است لا علی التعیین، و یکی باطل است لا علی التعیین، و التعیینُ بالقرعة. که این مطلبی است که خب بزرگانی فرمودند مرحوم امام در بیع این را اختیار فرموده.
وجه چهارم همین وجه هست که بگوییم یکی صحیح است و یکی باطل است لا علی التعیین. و التعیینُ بإختیار البایع. که این را هم مرحوم محقق خودی در درس اختیار فرموده و بعض تلامذهی ایشان هم فتوایشان به همین است.
وجه پنجم این است که باز همین مسئله که یکی صحیح است و یکی باطل است لا علی التعیین، و التعیینُ بالقسمة المبنیة علی التراضی. که این را شیخنا الاستاد قدس سره در ابتغاء الفضیلة فرمودند و فرمودند لعلّه اقوی الوجوه. دلیل این وجه این است که خب اینجا در اثر اینکه یکی اکراهی هست باطل است. و یکی صحیح است پس از این دو مثلاً متاعی که این دو فرشی که یکی مکرهٌ علیه علی سبیل البدلیة بوده، فروخته شده، پس یکی منتقل شده و یکی منتقل نشده در ملک او باقی مانده، وقتی یکی صحیح است و یکی صحیح نیست، یعنی در واقع یکی از این فرشها لا علی التعیین مال مشتری شده و یکی از این فرشها هم لا علی التعیین در ملک خود بایع باقی مانده.
خب حالا اینجا از مواردی است که کأنّ مثل موارد اختلاط اموال است پس بنابراین باید تقسیم بکنند به از راه قسمت تعیین بکنند از راه قسمت که البته قسمتی که مبنی بر تراضی است. حالا تعبیر ایشان این است المبنیة علی التراضی. و ایشان میفرمایند در این مقام اینجا و جاهایی که نظیر این است میتوانیم بگوییم که باید همین حرف را زد. مثلاً دفعةً واحدة دو بیعی را انجام داده که یکی اکراهی هست و یکی اضطرار است. و حالا نمیدانیم اکراهی باطل است و اضطراری درست است. و اینجا حالا نمیدانیم کدام را بگوییم منتقل شده و کدام منتقل نشده. به همین تقسیم و قسمت میتوانیم بگوییم. حالا ما برمیگردیم به این فرمایش، حالا ششم را هم بگوییم حالا برمیگردیم.
ششم این است که بگوییم اینجا یکی از این دو تا صحیح و یکی باطل است لا علی التعیین، ولی تعیین به تصالح و مصالحه است، نه به قسمت؛ مصالحه باید بکند. که این را محقق ایروانی قدس سره در تعلیقهی مبارکه فرمودند. فرمودند اگرچه ما به طور قاطع میگوییم هر دو صحیح است به آن بیانی که ایشان داشتند برای وجه صحّت، چون حرف ایشان این بود که در اینجا اکراه تعقّل ندارد اصلاً نسبت به بیع هر دو. چون بایع که گفته یکی را بفروش، پس اینکه حالا هر دو را میآید میفروشد، هر دو که حرف بایع نبوده حرف مکرِه نبوده، پس یکی از اینها حتماً به اختیار خودش، به طیب نفس خودش، اقدام کرده. وقتی یکی به طیب نفس اقدام شد چون مقصد مکرِه محقق میشود خود به خود، پس دیگری هم هیچوقت به اکراه محقق نمیشود. بنابراین اکراهی در اینجا نیست. فلذا قاطعاً ایشان میفرمایند که و لا احتمال دیگری باید گفت که هر دو صحیح است. اما اگر اغمضنا از این نظریه. و آمدیم گفتیم یکی صحیح است و یکی باطل است. اینجا باید بگوییم که به تصالح یا به قرعه، مصالحه کنید. اگر گفتید قرعه هم اشکال دارد خب مصالحه باید بکنید، چون یکی از این مالها، مال بایع است و یکی هم مال مشتری شده، آن که مکرَهٌ علیه است خب مال بایع است باقی مانده در ملک بایع. آنکه نه، خب منتقل شده به مشتری. کدام است نمیدانیم. باید تصالح بکنند، مصالحه بکنند. این شش وجه در مقام است.
خب این وجه سه و چهار و پنج و شش، یک مشکلهی مشترک دارند، یک اشکال مشترک دارند که همان اشکالی است که در وجه ثانی گفته میشد. و توی اینها آن حل نشده. و آن وجه چه بود؟ این بود که شما که میخواهید بگویید یکی از اینها صحیح است لا علی التعیین، چهجوری میگویید؟ مستند این حرف چه هست؟ به «أحلّ الله البیع» میخواهید تمسک کنید؟ قابلیت تطبیق ندارد. چون لا علی التعیین فردی که معیّن نیست اصلاً، مردد است، اینکه چنین فردی وجود ندارد که «احل الله البیع» بخواهد آن را بگیرد. عنوان احدهما و اینها هم که امام آنجوری تصویر میکردند که این هم که مُنشأ بایع نیست. آن نیامده احدهما را بفروشد، آن هم این را فروخته و هم آن را فروخته، معاً. بخواهید بر هر دو تطبیق بکنید این نمیشود چون میدانیم یکی از اینهاست. بخواهید بر احدهمای متعیّن تطبیق بکنید ترجیح بلا مرجح است. این یا آن؟ خب این چهجوری حل شد؟
س: به احدهمای معیّنی که با شرط متأخّر معیّن میشود بالقرعة أو التصالح أو التقسیم أو غیرهما؟
ج: بله این حرف امام بود دیگر که متمم است. این هم که ما دلیلی نداریم. توی ادلهی قرعه ننوشته که من متمم انشاء هستم.
س: ما جمع میکنیم ادله را؟
ج: ما که نمیتوانیم جمع بکنیم.
س: چرا نمیتوانیم.
ج: دست ما که نیست. شارع شاید اینجا را متمم قرار نداده.
س: عیب ندارد اشکال اثباتی بکنید بگویید از این درنمیآید.
ج: بله دیگر. همین.
س: مادهی اشکال ثانی که در شق صحت میگفتید این بود تطبیق نمیکند. امکان تطبیق ندارد. .... مرجح است؟ عیب ندارد ما میگوییم مرجح دارد. شما میگویید اثباتاً ....
ج: بله آنکه میگوییم نمیکند یعنی خودش، خودش که تطبیق نمیکند، بخواهید به یک امر محامل خارجی از طرف شارع، آن هم که ما دلیل اثباتی برای آن نداریم.
س: ....
ج: همین دیگر. پس در مقام نمیتوانیم بگوییم. این شبهه که ما بخواهیم بگوییم یکی از اینها حتماً درست است علی التعیین، مشکلهی آن این است. این را شما چهجور حل کردید؟
این حالا یک جوابی بعض اعلام عصر دام ظلّه در مصباح المنهاج دارند که این را بعد عرض میکنیم که خواستند با این شبهه را حل بکنند. و ایشان هم قائل هستند به صحت هر دو.
مطلب دیگری که در مقام هست نسبت به فرمایش استاد، چون آن احتمال سوم که با قرعه بخواهد حل بشود مناقشهی آن قبلاً بحث شده. اینکه بخواهد با تعیین بایع باشد، این هم اشکالش حل شد که یک ثبوت معیّنی ندارد که او بخواهد تعیین بکند. و قیاس مقام به صاع از صبره، قیاس مع الفارق است. چون آنجا صاع من صبره فروخته شده، و آن معامله درست است در مقام تطبیق به این. و کسی که میآید صاعی از صبره را میخرد، در عرف عقلاء این است که تطبیق آن به ید بایع است. این کلی. اینجا کلی فی المعیّن را میخرد در حقیقت.
و اما فرمایش استاد که فرموده با قسمت مبنیة علی الرضا ایشان فرموده. حالا صرفنظر از آن اشکال عامی که به همهی این وجوه بود که شما چهجور میگویید اصلاً یکی از اینها درست است تا حالا بعد بیاید قسمت بخواهد بشود، حالا صرفنظر از آن اشکال، اشکال این است که این فرمایش که قسمت میفرمایند، این در تمام موارد قابل تصور نیست، مثل مثالهای متعارفی که میزنیم این روزها، دو تا فرش، دو تا ماشین، مثلاً. یا یک فرش، یک ماشین. چون قسمت مال موارد اشاعه است. آنجا اگر دو تا مالک داریم و ملکیت آنها به نحو اشاعه است که این اشاعه شدن اسبابی دارد که در کتاب الشرکة بیان شده. وقتی به نحو اشاعه باشد آنجا بله جای قسمت است. اما جایی که اشاعه نیست، مثل اینکه دو تا فرش است دیگر.
س: یعنی کی؟
ج: یعنی مالک
س: نه اشاعه نیست یعنی اینکه امکان اشاعه ندارد امکان اشاعه که هست.
ج: نه.
س: دنگی با هم مالک میشوند.
ج: نه فرض این است که اینجوری ... مالک یعنی بایع ...
س: .... اشاعه نیست؟
ج: اشاعه نیست بله. یکی مال آن شده یکی مال این است. این مخلوط شدن و مشتبه شدن دو تا متاع هست که نمیدانیم این مال آن است یا مال آن است. مثل مثلاً کفشها گاهی مخلوط میشود نمیدانیم این مال من هست یا آن. عباءها مخلوط میشود اینجا که اشاعه نیست.
بله امکان فرض اشاعه در ما نحن فیه وجود دارد مثل اینکه مکره میگوید باید مثلاً یک دوم این زمین را به من بفروشی. آن میآید کل آن را میفروشد. خب اینجا بله میشود گفت که اشاعه شده. مثلاً فرض کنید بگوییم اشاعه هست حالا.
پس اینکه ما بیاییم بگوییم در کل این مسئله وجه پنجم این است مطلقاً به نمیدانم قسمت کذا، این
اشکال دوم، یعنی مطلب دوم، مطلب دومی که در اینجا در حول کلام استاد هست این است که در باب قسمت یک بحثی وجود دارد و آن این است که آیا تقسیم حتماً باید به قرعه باشد؟ یعنی بعد از اینکه تعدید سهام میکنند یا قسمت به رد است یا قسمت به تعدیل است یا قسمت به افراض است بعد از اینکه سهام را تعدید میکنند باید قرعه بزنند،
س: ....
ج: یعنی اینهایی که چیز شده یکی بخشی از آن را میدهند به آن و بخشی را هم به آن رد میکنند.
خب در اینجا فقط راه در این موارد قرعه است یا به تراضی هم میشود؟ یعنی قسمت به تراضی، نه به قرعه. بعضی از فقهاء فرمودند که نمیشود به تراضی. حتماً از راه قرعه است. همینجوری بیاییم بگوییم با هم قسمت که میخواهیم بکنیم بیاییم بگوییم که خب باشد آن مال تو، آن مال من. با این تعیّن پیدا نمیکند. باید قرعه زد، آن وقت تعیّن پیدا میکند.
بعضی از بزرگان در منهاج الصالحین، ایشان فرمودند اینکه به تراضی بشود الاحوط لااقل این است که مثلاً نه، باید ....
س: ....
ج: بله، ولی ملک او نشده.
خب اگر ما این مبنا را که حالا من نمیدانم استاد مبنایشان چه هست؟ فلذا نمیخواهیم به ایشان اشکال بکنیم. مطلب را داریم محاسبه میکنیم. اگر ما این مبنا را بپذیریم که باید به قرعه باشد خب این مرجع آن میشود به احتمال سوم که میگفت با قرعه تعیین میشود. اینجا هم که شما میگویید قسمت مبنیهی علی التراضی و شاید اینکه استاد اینجا فرموده «القسمة المبنیة علی التراضی» به همین نکته توجه دارد. که ما اگر بگوییم قرعه که برمیگردد به همان و وجه خامس نمیشود. «نعم المبنیة علی التراضی» که ایشان قائل باشند که در باب قسمت تراضی کفایت میکند و لازم نیست که با قرعه معیّن بشود. که المبنیة علی التراضی، این قید احترازی هست یعنی احتراز عن القرعه است. تا اینکه به آن وجه برنگردد. و شاید هم والله العالم این تصالحی که ایشان فرموده یعنی قسمت مبنی علی التراضی یُمکن اینکه نظرش به همان مصالحه باشد که محقق ایروانی فرموده البته اقرب همان معنای اول است که عرض کردیم که ایشان میخواهد احتراز بفرماید از قسمتی که مبنی بر قرعه است. تا اینکه برنگردد به آن وجه. ولی شاید هم حالا، خیلی البته شاید بعید، این است که به همان مصالحه برگردد.
و اما مصالحهای که فرموده مرحوم ایروانی فرموده، خب فقط همان اشکال عام بر آن هست و اما مصالحه، خب اشکال ندارد الصلح جایزٌ و صلح هم نافذ است اگر میآیند مصالحه میکنند با همدیگر که این مال تو باشد آن مال این باشد و با همین ادلهی عمومات صلح تمسک میکنیم میگوییم خب اینجا درست است اگر آن اشکال عام را صرفنظر از آن بکنیم.
و از این عرایضی که عرض شد اینجا ممکن است یک وجه سابعی را هم اصطیاد بکنیم و آن این است که یکی درست است و یکی هم باطل است لا علی التعیین. آن وقت بالقسمة المبنیة علی التراضی أو المصالحة تعیین میشود یعنی أحد الامرین بحسب موارد.
س: یعنی مثلاً بگوییم .... بالقسمة بالتراضی فی المشاعات و بالقسمة بالتصالح فی المثلاً غیر المشاعات؟
ج: بله مثلاً اینجوری بگوییم. البته تصالح آن در مشاعات هم شاید اشکال نداشته باشد. اگر کسی بگوید ادلهی صلح، میگیرد اینجاها را. پس بنابراین آن قسمت آن میشود برای مشاعات فقط. اما صلحش هم مال مشاعات باشد و هم مال غیر مشاعات باشد. این هم وجه اخیر است.
اما حالا برویم بر سر آن اشکال که اشکال عام بود و ما هم تا به حال قول قوی و وجه قوی در نظر همان وجه ثانی است که یعنی بگوییم هر دو باطل است. اصلاً باطل است این. خب بیان آن هم همان بود که تکرار شد شیخ اعظم اصل آن را فرمودند محقق اصفهانی هم شیّده و أوضحه، به آن بیانی که گفته شد.
بعض الاعلام در مصباح المنهاج ایشان فرموده است که اکراه تنها کفایت نمیکند برای بطلان. صدق الاکراه به تنهایی لا یکفی للبطلان. بلکه باید داعی مکرَه بر انجام آن فعل مکرهٌ الیه داعی آن چه باشد؟ دفع الضرر باشد. اگر داعی آن دفع الضرر نباشد ولو اکراه صدق بکند، این کافی نیست برای رفع اثر و حکم. و در ما نحن فیه، در اینجا که هر دو را با هم میفروشد در اینجا داعی او بر فروش هیچکدام در حقیقت دفع الضرر نیست.
حالا این مطلب ایشان را تعلیل اینجای آن را که چطور دفع الضرر نیست یکی یک وقتی ممکن است که این را توضیح بدهیم به همان بیان مرحوم ایروانی که ایشان این را نمیگوید، خود ایشان یک بیانی دارد. و بعد برای این بیان دو تا مقرّب، دو تا منبّه مثلاً ذکر میکنند. بیان ایشان این است که از ترک بیع هر یک از این دو تایی که دارد با هم میفروشد اگر من این بیعی را که مثلاً گفته یکی از این دو کتاب را مثلاً بفروش، از ترک بیع این کتاب اینجور نیست که مطلقاً ببینم ضرری بر من وارد میشود تا اینکه داعی من بر فروش این مطلقاً چه باشد؟ دفع ضرر باشد نه، ترک این در صورت ترک او بر این ضرر مترتب میشود. اما اگر ترک این همراه با فعل آن شد خب بله این ترک این که ضرری بر آن مترتب نمیشود. تا داعی من و انجام این، این باشد که اگر من این کار را ترک بکنم آن ضرر متوعّدٌ علیه آن بر من وارد خواهد شد. هر کدام از اینها را دست میگذاریم روی آن، ترک این اینجور نیست که مطلقاً موجب ضرر بشود تا بتواند داعی من باشد ترک این اگر همراه ترک او شد، و ترک او اکر همراه ترک این شد اما اگر ترک این همراه فعل او شد، و اینجا اینجور نیست و وقتی که با هم دارد میفروشد هر دو را با هم دارد میفروشد پس بنابراین هر کدام را که نگاه میکنیم این ترک آن با فعل دیگری همراه میشود. پس بنابراین بر ترک او احتمال ضرری وجود ندارد برای آن. بر ترک آن که همراه فعل دیگری است ضرری متوجه او نمیشود تا بگوییم دفع این ضرر داعی آن بوده. بله قبول میکنیم که اینجا اکراه صادق است همه میگویند برای چه ماشینت را فروختی؟ میگوید چارهای نداشتم مکره بودم. اکراه صادق است ولی اکراه موضوع برای حکم نیست تمام موضوع نیست. باید داعی آن هم دفع ضرر باشد. باید اینجوری باشد.
س: ....
ج: با آن هم میشود گفت، یعنی ایشان میگفت که وقتی یکی ... شما که نسبت به یکی، اینجوری او میگفت،
س: بیانش فرق میکند روحش همین است.
ج: حالا روحش هم دو تا هست.
س: اکراه وقتی اکراه هست که داعی نیاز دفع ضرر و وقتی که شما دو تا را میفروشی نمیتوانی داعی تو نسبت به هر دو تا دفع ضرر باشد چون میدانی یکی دیگر را داری ترک میکنی. روحش آن یکی است از این جهت.
ج: فرموده «أنّ ترتّب الضرر بمخالفة امر المکرِه و إن کان شرطاً فی صدق الاکراه الا أنّه لا یکفی ما لم یکن الداعی للعمل هو الخوف من المکرِه و لا مجال لذلک فی المقام أمّا بالاضافة الی بیع مجموعهما» ترک مجموع، «فلفرض عدم امر المکرِه به و عدم ترتّب الضرر بترکه و أمّا بالاضافة الی کلّ واحد منهما بعینه فلأنّه إنّما یترتّب الضرر علی ترکه فی ظرف عدم فعل الآخر» فرق ایشان با آقای ایروانی این است که آقای ایروانی میگفت اصلاً اکراه صادق نیست. سالبهی بإنتفاء موضوع است چون یکی که به طیب نفس است. اینکه به طیب نفس شد مقصد مکره هم انجام شده پس دیگری هم دیگر مکرهٌ علیه نیست. ایشان میگوید نه اکراه صادق است ولی ما علاوه بر اکراه یک چیز دیگری میخواهیم و آن این است که داعی آن این باشد.
س: چرا میگفت آقای ایروانی عن طیب نفسه؟ بخاطر این که میدانست که اکراه وقتی هست که من هر دو تا را بخواهم ترک بکنم.
ج: نه دیگر اکراهی نیست که. یکی که معلوم است بخاطر آن نفروخته که.
س: ....
ج: بله آن میگفت موضوع منتفی است میگفت موضوع اکراه منتفی است ایشان نمیگوید موضوع اکراه منتفی است.
«و اما بالاضافة الی کلّ واحد منهما بعینه فلأنّه إنّما یترتّب الضرر علی ترکه فی ظرف عدم فعل الآخر لا مطلقاً» که چه آن را انجام بدهی و چه انجام ندهی. «و لو اتی به معه» یعنی با ترک آن این را انجام داده باشد. «حیث لامجال حینئذٍ لکون الدافع لبیع کلّ منهما مع الآخر تجنّب الضرر، بل لابدّ من کون الدافع امراً آخر ککراهة التفریق بینهما» باید گفت علت و انگیزهی آن چیز دیگری است که این دو تا را با هم دارد میفروشد. و الا ضرری که دیگر مترتّب نیست. میداند دیگر ضرری مترتّب نیست نه بیع این و نه به بیع آن. چون بیع این وقتی باعث ضرر میشد که این را بخواهد ترک بکند با ترک او، الان آن را که دارد انجام میدهد. آن یکی را، ترک اینکه چیزی نداشته که حالا فعل آن در اثر این باشد که بخواهد ضرر را از خودش دفع کند، اینجا ضرری دیگر نبود، «بل لابدّ من کون الدافع امراً آخر ککراهة التفریق بینهما المستلزم للرضا ببیعهما معاً بسبب الاکراه علی بیعهما، فالمقام نظیرُ ما لو أکرهه زید علی بیع أحد عبدیه» زید میگوید یکی از این دو تا نوکرها، عبدت را باید بفروشی، و الا کذا خواهم کرد. و این آقای مکره میداند فردا مثلاً عمرو سیُکرهه علی بیع اصغرهما، یک عبدی کبیر است یکی صغیر است یکی مثلاً پنجاه سالش است یکی سی سالش است میداند فردا عمرو میآید میگوید آن سی ساله را معیّناً، میگوید باید بفروشی، امروز زید دارد میگوید یکی از این دو تا را بفروش، حالا این آقا اگر بیاید، الان امروز بیاید این اکبر را بفروشد، معاملهاش درست است یا درست نیست؟ مکرَه است؟ یا نه شما میگویید نه خب تو فردا که میدانی که اینجوری هست و فردا وقتی که آن اصغر را بفروشی، هم از آن رهایی پیدا کردی و هم از این رهایی پیدا کردی. البته مقصودشان این نیست که آن عمرو بعداً میآید میگوید .. به من بفروش، آن هم گفته یکی از اینها را به من بفروش، نه بفروش. حالا ولو به دیگری.
س: حتی به من بفروش هم باشد ولی انتفاع موضوع شده، قبلاً فروختند به کسی دیگر دادند. ولو اینکه بگوید به من هم بفروش، میدانم فردا میخواهد بگوید اصغر ....
ج: پس خلاصه جوری باشد که تخلّص بتواند بکند.
س: تخلّص کرده دیگر.
چ: حالا ایشان میگوید اینجا چه هست؟ اینجا درست است که آن رها کرده گفته احدهما، ولی از نفروختن الان این اکبر، خوف و ضرری برای او ندارد. صدق اکراه میشود اینجا، ولی خوف ضرر برای اکبر که نیست. برای اینکه میتواند با فروش آن اصغر که فردا آن میگوید حل بکند مسئله را. «فالمقام نظیر ما لو أکرهه زید علی بیع احد عبدیه و باع اکبرهما و هو یعلم أنّ عمراً سیُکرهه علی بیع اصغرهما و أنّه لو لم یبع الاکبر حتی باع الاصغر» اگر این اکبر را نفروشد تا اینکه اصغر را بعداً بفروشد، «لأمن الضرر من زید و عمرو» از هر دو مکره در امنیت خواهد بود، «لإکتفائهما ببیعه، حیث لا مجال للبناء علی صدق الاکره علی بیع الاکبر حینئذ بعد العلم بعدم الترتب الضرر علی ترک بیعه فی ظرف بیع الاصغر المفروض حصوله بعد» این یک مثال، گفتند اینجا مثل آنجاست. «و نظیرُ ما إذا اُکره احدُ شخصین علی البیع» میگوید یا زید یا عمرو، باید کتابتان را بفروشید، خانهتان را بفروشید. من خانه میخواهم حالا یا تو بفروش یا آن. حالا هر کدام از اینها وقتی که احتمال میدهند که دیگری میفروشد یا میدانند میفروشد، اینجا اگر بیاید بفروشد، میتوانیم بگوییم عن اکراهٍ فروخته؟ بله اکراهی وجود دارد در اینجا، اما اینجور نیست که این خوف ضرر داشته باشد از نفروختن، چون میگوید خب آن میفروشد. «نظیر ما اذا اُکره احد الشخصین علی البیع فباع کلٌّ منهما مع علمیه بتحقق البیع من الآخر أیضاً، حیث یصحّ البیع من کلّ منهما کما یظهر مما سبق فی المسئلة الثالثة و من هنا کان الظاهر فی المقام صحّة البیع فیهما معاً» این فتوای ایشان این میشود خلافاً لِ جدشان، مرحوم آقای حکیم که فرموده «بطل فیهما جمیعاً» که این بطل فیهما جمیعاً بعد آقای خوئی هم اقرّه فی محلّه .... مرحوم آقای تبریزی هم اقرّه فی محلّه و شیخنا الاستاد دام ظله هم اقرّه فی محلّه احتمالاً.
س: مثال دوم بهتر از مثال اول نبود؟ مثال دوم را به دو نفر میگوید هر دو تا میدانند آن یکی میفروشد این مثال بهتر از این هست که مطلقاً دفع ضرر نمیکند بلکه مقیّداً دفع ضرر میکند و این مقیّد میداند که لایتحقّق. چون توی مثال اول ممکن است که بگوییم اکراه صدق نمیکند از باب این که ما میدانیم به بیع اصغر تفصّی پیدا میکنیم از هر دو ضرر، بخاطر وجود ما یُتفصّی به، به اینکه فقط اصغر را فروشد، بیع الاکبر بوجود ما یُتفصی به از حالت اکراه خارج میشود نه بخاطر اینکه امن الضرر ایجاد میشود بخاطر اینکه شرط اکراه که وجود التفصّی هست .... من میدانم اصغر را بفروشم دیگر اکراهی به اسم اکبر وجود ندارد و تفصی پیدا میکنم بخاطر این که شرط امکان تفصی منتفی نمیشود و ما یُتفصی به موجود هست اکراه لا یذکر، نه بخاطر قضیهای که ایشان میفرمایند. اما در دومی مثال قشنگی هست.
ج: خب حالا شما تشکیک در اینکه یکی اوضح است و یکی واضح است آن حالا شما میفرمایید اول مثلاً مثال دوم را ذکر میفرمودید چون آن اوضح است ....
در آن مثال اول که حالا ایشان زدند یک بحثی وجود دارد که بعداً مطرح میکنیم ان شاءالله و آن این است که اگر در افراد طولی کسی مکرَه شد که مثلاً به او میگوید که یا روز جمعه یا روز شنبه باید متاع خودت را بفروشی، آیا اگر روز جمعه آمد فروخت با اینکه حالا میتواند ممدوحه دارد شنبه بفروشد، معاملهی این چهجوری است؟ درست است یا باطل است؟ یا موسّع گفت، گفت امروز، از اول صبح یا شب گفت که آقا فردا باید متاع خودت را بفروشی، فردا از اول صبح است تا غروب. این همان اول صبح آمد و فروخت، این بین آقای نائینی و آقای خوئی اختلاف است یا سه قول در مسئله هست که این فرع را بعداً عنوان میکنیم چون امام این فرع را در تحریر عنوان نفرمودند که ایشان افراد عرضی را مطرح فرمودند در تحریر، افراد طولی را مطرح نفرمودند.
س: با احتمال اینکه متوجه بشود یعنی؟ یعنی در واقع زود بیاید اقدام بکند با وجود اینکه احتمال میدهد که اتفاق بیفتد ....
ج: حالا آقای نائینی تفصیل داده ولی آقای خوئی تفصیل ندادند و آقای خوئی میگویند مطلقاً اگر .... بدار کند درست است. و آقای نائینی بین حرام و محرمات و بین وضعیات و معاملات تفصیل قائل شدند.
حالا مسئلهی این را بعد ان شاءالله متعرض میشویم.
حالا اینجا میگوید که معلوم میشود که این فرصت دارد. الان این اینکه میگوید یکی از این دو تا را بفروش و این میداند بعداً با آن بعدی میتواند از شر این خلاص بشود پس معلوم میشود که آنکه گفته احدهما را بفروش، موسّع هست. و در موسّع عدهای میگویند اگر که بفروشد صحیح است حالا شما هم دارید میگویید که صحیح است.
س: .... از اول دارد میگوید که یکی از این دو تا را بفروش دیگر، یا اصغر را بفروش، یا اکبر را بفروش. حالا من میدانم که فردا آن یکی میآید میگوید اصغر را بفروش.
ج: و اگر بعداً اصغر را میفروشم از گیر هر دوی آنها نجات پیدا میکنم. پس معلوم میشود که اولی موسّع هست.
س: گیر نمیدهد اولی دیگر تا فردا؟
س: یعنی چی امر موسع هست؟
ج: امر موسع است یعنی نگفته همین الان بفروش.
س: میگوید که اگر فردا هم فروختی، مشکلی ندارد دیگر.
ج: بله مشکلی ندارد دیگر. فلذاست که میداند که با آن چه میشود و در این صورت که موسّع هست خب یک نظر این است که و حالا ایشان نمیدانم این مسئله را مطرح کرده یا نکرده؟ بعید است که مطرح کرده باشد، پس بنابراین از این باب میگوییم صحیح است. با مقام تفاوت پیدا میکنیم.
س: ایشان گفت که اگر فردا بفروشد ....
ج: نه از باب اینکه دارند اینجوری تصویر میکنند.
س: نه مثال ایشان این بود که مکرِه همین الان ....
ج: نه مکره گفته که یکی از این دو تا را بفروش،
س: و لو فردا.
ج: بله.
س: باید ببینیم متن چه گفته.
ج: عبارت آن را خواندم دیگر. عبارت ...
س: ....
ج: «فالمقام نظیر ما لو أکرهه زید علی بیع احد عبدیه فباع أکبرهما و هو یعلم أنّ عمراً سیُکرهه علی بیع اصغرهما و أنّه لو لم یبع الاکبر» یعنی یعلم «أنّه لو لم یبع الاکبر حتی باع الاصغر لأمن الضرر من زید و عمرو، لإکتفائهما ببیعه» اینجا «حیث لا مجال للبناء علی صدق الکراه علی بیع الاکبر حینئذ بعد العلم بعدم ترتّب الضرر علی ترک بیعه فی صرف بیع الاصغر المفروض حصوله بعدُه»
س: اگر مثال را اینطوری بکنیم چی؟ مثال را بگوییم که اولی آمده اکراه کرده که یا اصغر یا اکبر را همین الان بفروش، من میدانم فردا یک کسی میآید فقط اصغر را از من میخواهد.
ج: نه آنکه مسلم است.
س: نه مثال را اینجوری ترسیم بکنیم.
ج: نه اصلاً مثال ایشان نمیشود. چون الان ....
س: ....
ج: نه ببینید آن وقت ضرر مرتب میشود چون در الان یا باید ...
س: اصغر را بفروشم یا اکبر را بفروشم. میدانم فردا هم اصغر را یکی کسی میآید اکراه میکند من میآیم اصغر را میفروشم موضوع منتفی میشود برای اکراه فردا؟ نه اینکه نگه میدارم فردا که حالا اصغر هم آمد گفت اصغر را بفروش، آن هم گفته که یکی از این دو تا را بفروش، اصغر را میفروشم، بعد میشود موسّع، اینجوری نگوییم. بگویید مثال آنجاست نظیرُ ما إذا اینطور، همین الان یکی کسی آمده جمعه میگوید همین الان یکی را بفروش، من میتوانم فردا هم طرف تهدید کرده اس ام اس داده گفته فردا هم میآیم اصغر را از و میخواهم و اکبر را اصلاً چشم روی آن ندارد. چشم و نظر ندارد روی اکبر.
ج: علی ایّ حالٍ آن کسی که گفته احدهما را بفروش باید موسّع باشد.
س: نه اینجا دگیر موسع نمیشود. .... نمیخواهم نگه دارم تا فردا که بگویید بداع کرد، نه همین الان، مضیّق است میگوید یا اصغر را همین الان بفروش، یا اکبر را همین الان بفروش. من اینجا میدانم دفع الضرر میتوان کرد به فروش اصغر الان، لِإنتفاء موضوع، دیگر موضوعی نمیماند که فردا بخواهد ....
ج: نه آخر چون فرض دارد میکند میداند فردا یُکرهه ...
س: به چی؟ به فقط اصغر.
ج: میدانم.
س: .... آقا مثال ایشان را قبول دارم ایشان اینجوری نگفته، ایشان میگوید حتی باعه فردا، و یُنتفی الضرر.
ج: که فرموده که «فی ظرف بیع الاصغر المفروض حصول بیع الاصغر بعده» یعنی بیع اصغر بعده تحقق پیدا میکند شما میگویید همین امروز اصغر را بفروش، از بیع این خلاصی پیدا میکنی فردا هم سالبهی بانتفاء موضوع است آن با چه میتواند تو را اکراه بکند؟ اصغری نیست که بیاید اکراه بکند. مگر اینکه آن یقهی او را بگیرد بگوید فلان فلان شده چرا فروختی؟
س: ....
ج: حالا ایشان تصویرش این نیست. این مثالی که از ایشان میزنند این مثال مقرّر بحث ما نمیتواند باشد در ما نحن فیه. چرا؟ برای اینکه این داخل آن مسئله میشود مسئلهما در اینجا که آقایان مطرح کردند این افراد عرضیه است نه طولیه. در اینجا.
و اما حالا ببینیم اصل خود مسئله. یک سؤال دیگر هم اینجا این است که شما دو چیز میگویید دخیل است اکراه باشد اکراه باید باشد و این خوف ضرر داشته باشد. مجرد وجود اکراه کفایت نمیکند. صدق اکراه هست اما باید اینکه این بیع را انجام میدهد برای این باشد که ببیند اگر انجام ندهد بر انجام ندادن همین ضرری مرتّب خواهد شد.
س: دفعاً للضر ....
ج: و دفعاً للضرر انجام داده.
این را به چه دلیل دارید میفرمایید؟ اگر صدق اکراه را قبول میکنید یک وقت حرف ایروانی را میزنید میگویید اصلاً اکراهی صدق نمیکند اینجا. یک وقت نه میگوییم اکراه وجود دارد اما این کفایت نمیکند کما اینکه تصریح هم فرمودند.
س: متن آن چه هست؟ میگوید الاکراهُ موجود است یا میگوید صدق ادلة الاکره؟ اگر بگوید صدق ادلة الاکراه اشکال شما هست، که اگر صدق ادلهی اکراه میشود دیگر شرط اضافی را از کجا میآورید؟ اما اینجا شاید بگوید نه میگوید اکراه هست یعنی اخافه .... هست ولی باید نیت من هم باشد ....
ج: بله خب دارم عرض میکنم دیگر. حالا شما باید دوباره نگاه بکنید.
ایشان فرمودند که «إنّ ترتّب فیه» بعد از اینکه آن دلیل را بیان میفرمایند. میفرمایند «ففیه أنّ ترتّب الضرر بمخالفة امرِ المکره و إن کان شرطاً فی صدق الاکراه» و اینجا اگر هیچکدام را نیاید بفروشد معلوم است که مخالفت با امر مکره کرده و صدق اکراه اینجا میکند. «الا أنُّه لا یکفی ما لم یکن الداعی للعمل هو الخوف من المکرِه»
س: و یکفی در چی؟ در صدق اکراه.
ج: نه.
س: .... وقتی که میگوید لایکفی طرف نقیض آن این است. یعنی اگر یکفی به صرف این ....
ج: نه. برای بطلان لا یکفی.
س: بطلان عن اکراهٍ دیگر؟
ج: بله دیگر.
س: یعنی بطلان ناشیء از غیر اکراه که نداریم بطلان عن اکراه که ادلهی اکراه صدق میکند یا نه؟ ایشان دارد این را میگوید میگوید لا یکفی در صدق. باید دفع ضرر .... تا صدق یکفی. ولی آن را که میفرمایید بشود اکراه هست اکراه هست نه صدق عنوان رفع ما استکرهوا میشود این حرف را که کسی نمیزند قطعاً شأن آنها أجل هست. بگوید رفع ما استکرهوا هست من از جیب خودم یک چیزی را میگذارم. خب اینکه مؤونه بر هست.
ج: نه حالا اینقدر هم خارج از چیز نیست.
ممکن است که منشأ فرمایش ایشان این باشد که در بعضی کلمات هم دیده میشود، که شارع که میآید میفرماید که رفع ما استکرهوا علیه از باب این است که به تناسب حکم و موضوع استقلال در اراده ندارد.
س: اینها هم همین را میگویند.
ج: نه.
س: پس رفع ما استکرهوا وزانش همان حرف عقلاء را میزند.
ج: بله اما یک کسی لقائل أن یقول که نه، شارع میگوید هرجایی که اکراه بود من به اینها کاری ندارم من به صدق اکراه کار دارم.
س: آن دیگر رفع ضرر نیت نمیخواهد آن را که دیگر مطلق میگویند. شرط نمیداند.
ج: نه میدانم.
س: کسی که مثل آقای حکیم شرط میداند.
ج: آقای عزیز تا فی الجمله ضرری نباشد اکراه صدق نمیکند. همین که فی الجمله ضرر .... اگر هیچکدام را انجام ندهد که ضرر بر او متوجه میشود.
پس بنابراین این یک شرط اضافهای است که شما میآورید از کجا میآورید این را؟ میگوید رفع ما استکرهوا علیه، اکراه صادق است اینجا یا صادق نیست؟ اگر نفروشم اصلاً این ضرر بر من وارد میشود یا نمیشود؟ خب میشود. پس من مکره هستم منتها این رفع اکراه را به چی میتوانم بکنم؟ به اینکه یکی را انتخاب بکنم. حالا آمده دو تا را میفروشد. حالا که میگویم دو تا را میفروشی، پس یکی حتماً بخاطر آن هست پس دیگر اکراه مکرهٌ علیهی وجود دارد. منتها لا علی التعیین. یکی هم که نداری، ضرورتی نداشته اخافهای نداشته پس آن صحیح است. اما اینکه اینجا ایشان میفرماید اکراه را ما قبول داریم خلافاً لِ آقای ایروانی که وقتی با هم میفروشی، موضوعاً اکراه صدق نمیکند. چون همین که تصور کردی یکی به طیب نفس بوده و همین یقوم مقام مقصد المکره باعث میشود موضوعاً آن دیگری هم دیگر مکرهٌ علیه نباشد. ایشان این را نمیگوید. ایشان حرفش این است که ما علاوهی بر آن باید خوف داشته باشیم که اگر این را انجام ندهم. خوف داشته باشم که اگر این را انجام ندهم ضرر بر من وارد میشود و شما چنین خوفی در هر کدام که نگاه میکنیم ندارید. وقتی با هم میفروشید، چون خوف از ضرر مترتب شدن در جایی است که با دیگری، دیگری هم ترک بشود، اما اگر دیگری ترک نشود که خب بر ترک این ضرری نیست، پس شما نسبت به این ضرری را حس نمیکنید چون دیگری را دارید انجام میدهید میرویم سر آن، بر ترک آن هم ضرری حس نمیکنیم چون با آن است. و ما این را احتیاج داریم خب اینجا سؤال این است که شما این را از کجا درآوردید؟ که باید اینجوری باشد آن میگوید اطلاق ... میگوییم اطلاق رفع ما استکرهوا علیه ... شارع میگوید هر جایی که اکراه بود من برداشتم.
اگر اینجوری تصویر کردیم و گفتیم آن وقت مشکل همان میشود که «احل الله البیع» را شما چهجور تطبیق میفرمایید؟
علی أیّ حالٍ الی هنا به این نتیجه رسیدیم که یک دلیل قانعکنندهای نتوانستیم پیدا بکنیم و ما اینجا عرض میکنیم که و الراجح الثانی، منتها یک سؤالی اینجا هست که امام که میفرمایند که ... امام در کلامشان این بود که و الاول راجح، «لا یخلو أولّهما من رجحان» اولهما یعنی هر دو صحیح است من رجحان، این فتواست، من رجحان، حالا رجحان دارد، لا یخلو، آن هم تازه لا یخلو من رجحان، خیلی زرنگانه است اینجا که حالا ... بله اولی لا یخلو من رجحان، ولی حالا بالاخره چی؟
س: ظاهرش که فتواست که. ....
ج: من رجحانٍ. آن وجه یعنی دلیل، وجه یعنی دلیل.
س: ظاهر لا یخلو من رجحان اقوی است من لا یخلو من دلیل.
ج: نه وجه یعنی دلیل.
س: .... بعضیها میآیند تعلیقه میزنند لا یخلو من وجهٍ وجیه. یعنی یک دلیل معتبر. وجه، یعنی یک وجهی دارد. .... لا یخلو من قوه بله، ولی .... لذا پایینتر از لا یخلو من قوه است.
ج: اگر وجه، ببینید آخر میگویند که وجوهی دلالت میکند الاول. وجه یعنی دلیل، اگر وجه به معنای دلیل باشد خب لا یخلو من دلیل. من دلیلٍ. اصلاً بگوییم لا یخلو من دلیلٍ. یک دلیلی بالاخره دارد خب خوب است اما من رجحانٍ، خب رجخان ظنّی ممکن است که باشد. یا یک چیزی دارد.
فلذاست حالا فتوا که خیلی مشکل است در این مسئلهی ذو وجوه، ذو احتمالات کذا، ولی در عین حال این همان ثانی، لا یخلو من رجحانٍ، فلذا کسی بخواهد باید احتیاط بکند و مصالحه و امثال ذلک.
این فرع فعلاً تمام شد بقیهی فرع آخری که ماتن قدس سره ذکر کردند که میماند برای فردا و آن این است که کرهه علی معیّنٍ فضمّ الیه غیره. که اینجا که الان بحث میکردیم معیّن نبود احدهما بود هر دو را با هم فروخته. اینجا نه اکرهه علی معیّن فضم الیه غیره. این آخرین فرعی است که در تحریر عنوان شده این را ان شاءالله بحث بکنیم و برویم سراغ ...
و صلی الله علی محمد و آل محمد.