لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمه علی اعدائهم اجمعین.
قبل از شروع در بحث هدیه میکنیم به روح مرحوم آیتالله حاج شیخ محمد یزدی رضوانالله علیه، که یکی از ارکان انقلاب و وفاداران راستین به انقلاب بود و نقش بسیار مهمی در حدوث و بقاء انقلاب داشت. ثواب یک صلوات و یک سورهی مبارکهی حمد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ (1)
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ (2)
الرَّحْمنِ الرَّحیمِ (3)
مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (4)
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعینُ (5)
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ (6)
صِراطَ الَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّینَ (7)
بحث در فرع اول از فروع چهارگانهای بود که در مسئلهی سوم در تحریر الوسیله بیان فرمودند که فرع اول این بود که «لو أکرههُ علی بیع أحد الشیئین علی سبیل التخییر» و این مکرَه برای دفع آن ضرری که مکرِه أوعد علیه، یکی از این عِدلهای تخییر را انتخاب کرد و انجام داد، بیع را انجام داد. که گفتیم دو نظر در اینجا نقل کردیم یک نظر این بود که مطلقاً این مکرهٌ علیه واقع میشود یا حالا بگویید مطلقاً باطل است. وجه آن را بعضی گفتند مکرهٌ علیه است. و یک نظر تفصیل بود که اگر این را که انجام میدهد برای دفع آن ضرر است بله، و الا اگر نه مغتنم میشمارد فرصت را، نه برای آن دفع ضرر، و لو این که یترتّب علیه آن دفع ضرر هم، ولی این برای آن انجام نمیدهد، یک فرصت خوبی است این باطل نیست. که ظاهر عبارت ماتن قدس سره و همچنین مرحوم فقیه اصفهانی صاحب اصل...، آن هم همینجور است.
در مقام دو تا تفصیل دیگر هم وجود دارد. یک تفصیل از مرحوم آیتالله بهجت قدس سره در همین وسیلة النجاة است که ایشان فتاوای خودشان را ادراج کردند، ظاهراً خودشان شاید حواشی ایشان را بعد جناب آقای محفوظی شاید ادراج کرده باشند، و آن این است که ایشان فرمودند که تارةً این دو بیعی که علی سبیل التخییر گفته یکی از این دو تا را بفروش، اینها مساوی است در نظر آن بایع. مثلاً دو تا ماشین دارد عین هم هست. فرقی برای او نمیکند، این با آن برای او فرقی نمیکند. و قیمتهای آنها هم یکی هست. اینجا هر کدام را انتخاب کرد این باطل است. ولی اُخری، اینها با هم تفاوت میکنند. یکی اشدّ است کراهتش نسبت به آن، و ضرری که به آن وارد میشود مثلاً، و دلش نمیخواهد، یکی اخفّ است. مثلاً میگوید که یکی از این دو ماشینت را بفروش، یکی مثلاً فرض کنید پراید هست، یکی مثلاً بنز است، بنز کذا است. میگوید یکی از اینها را باید بفروشی. این میآید اینجا باز یک وقت اخفّ را اختیار میکند، این وَقَع باطلٌ. ولی اگر اشدّ را انتخاب کرد، و آن را فروخت، علی الاظهر این است که بگوییم اینجا این باطل نیست و این صحیح است. خب این هم یک تفصیلی است که در این مقام داده شده که این تفصیل در آن دو تا ملحوظ نظر نبود.
مرحوم امام قدس سره در بیع میفرمایند که این تفصیل در محرمات، در تکلیفیات، جاری هست و درست است. اما در وضعیات این تفصیل را نمیپذیرند ایشان. «لو کان بین افراد الطبیعة تفاوتٌ فی الشدّة و الضعف أو الزیادة و النقص فإن کان المکرَهُ علیه من التکلیفیات فالظاهر لزوم اختیار اقلّها محذوره، فلو اکرهه علی شرب حرامٍ ما یجب علیه اختیار أضعفه مناطاً» مثلاً گفته که یا خمر بنوش، معاذالله، یا این آب متنجّس را بخور. خب اینجا باید آب متنجّس را اختیار بکند اگر مکره است. چون مناط او اضعف است نسبت به خمر. «لأنّ الرفع و إن تعلّق بالطبیعة القابلة للصدق علی کلّ فردٍ و مقتضی ما تقدّم أنّ أول الوجود منها مکرهٌ علیه و مرفوع الحکم و بعد رفعه لا وجه للترجیح» در جایی که اینها تساوی قدم داشته باشند. «و لکن» همانطور که قبلاً هم گفته شد، «و لکن لمّا کان الرفع منّة علی الامّة مع بقاء مفسدة المکره علیه و لیس من قبیل التخصص الکاشف عن عدم الملاک فلا محالة یحکم العقل بالجمع بین الغرضین و دفع الاکراه بالاقل محذوراً من بینها»
س: و لو کراهت نفسی آن نسبت به آن آب متنجّس هم بیشتر باشد؟
ج: بیشتر باشد.
این همان چیزی بود که قبلاً هم از ایشان نقل کردیم که ایشان میفرمودند که حکم عقل در اینجا، چون میگوید که این مفسده که از بین نرفته، حدیث رفع نمیآید تخصیص بزند به ادله، تخصیص اگر بود یعنی خارج از ادله است. خب وقتی که خارج از ادله شد مفسده هم ندارد. اما این تخصیص نمیزند. یعنی آن حرمت سر جای خودش هست، یعنی به این معنا آن مفسده سر جای خودش هست، حالا شارع حکم آن را برمیدارد. یا عقاب آن را برمیدارد. حالا که اینجوری هست عقل میگوید خب خب تو باید آن اخفّ را انتخاب بکنی، آن را که مفسدهی آن کمتر هست را انتخاب بکنی.
بعد میفرماید: «نعم الظاهر عدم جریان ذلک فی الوضعیات» این حرف ما در تکلیفیات است. اما این مطلب در وضعیات جاری نیست. «و لو اکرهه علی بیع داره أو بستانه یقع بیع اولهما مکرهاً علیه و إن کان اکثر قیمةً أو بقائه أهم لدی المالک»
س: بخاطر همان مبنای فلسفی که امور اعتباری قابل شدت و ضعف نیستند.
ج: نه.
س: وضعیات قابل شدت و ضعف هستند امام میگویند که نیستند.
ج: نه اینجا به این شکل هست که ...
س: نه آن درست است ولی اکراه به چی تعلّق گرفته؟ اکراه به موضوعی تعلّق گرفته که قابل شدت و ضعف نیست، درست است که من نفساً از این مثلاً بدم میآید یا از آن کمتر، اینها درست است. ولی متعلّق اکراه وضعیات است وضعیات هم که لا یقبل الشدة و الضعف، پس مثل هم هست دیگر، حالا ولو این که تو بیشتر بدت بیاید یا کمتر بدت بیاید. این بیان را میشود برای آن کرد. چون این مبنا را امام قبول دارد که در امور وضعی ما نمیتوانیم ... چون اعتباری هستند، اعتباریها دیگر شدت و ضعف ندارند.
ج: خب اینکه اعتباریها شدت و ضعف ندارند، آقای خوئی هم دارند که اعتباریات شدت و ضعف ندارد. ولی خب آنجا جواب داده شده از این مقاله، به اینکه بله حرکت نیست در این اعتباریات، که ضعیف بشود شدید، این درست است در اعتباریات حرکت نیست اما اعتبار میکند شدید را، مثلاً نجاست اینجور نیست که نجاست پاییندستی کم کم بشود نجاست بالا دستی، چون حرکت در آنجا نیست، نموّ و رشد در آنجا نیست. اما میتواند از اول بگوید «الناصبیُّ أنجس من الکلب»، اعتبار دارم میکنم. اعتبار میکنم نجاست اشدّ و اکثر را برای ناصبی نسبت به کلب. نه اینکه همان نجاست کلبیه میآید اشتداد پیدا میکند. ولی اعتبار که میکنم اعتبار دست معتبر است بیاید نجاست خفیفه را اعتبار بکند، یا نجاست شدیده را اعتبار بکند. این جوابی است که مرحوم شهید صدر در طهارت دادند به محقق خوئی در آنجا که ایشان در بحث طهارت فرموده اشتدادپذیر نیست و طهور بعضی گفتند معنای آن فلان است. در آن واژهی طهور و آنجاها این بحث هست.
س: حالا علی المبنی چی؟
ج: این ربطی به این جهت ندارد ببینید حرف بر سر این هست که آیا در اینجا حکم عقل وجود دارد که ... عقل میآید چه میگوید؟ آنجا فرقش با محرمات این است که آنجا آن اشدّ در نظر مولاست. عقل به اعتبار عبودیت و بندگیش میگوید خب الان حق نداری که آن چیزی را که مولا مبغوضتر دارد آن را و اشد هست پیش او و تو مخلَص داری، بیایی آن را مرتکب بشوی. این خروج از زیّ بندگی است. در آنجا چون به مولا برمیگردد. اما اینجا به مولا که برنمیگردد که. مبغوض مولا که نیست مبغوض تو هست. که آن بستان را بیشتر دوست داری تا مثلاً ماشینت را. حالا ولو خودت داری پا روی مصلحت خودت میگذاری، خب بگذار. ولی بالاخره که داری میفروشی برای چه هست؟ برای اینکه تخلّص پیدا بکنی از آن ضرری که او ایعاد کرده و بالاخره آن ضرر بالاتر است از آن چیزی است که شما از فروش بستان مثلاً ناراحت هستی که برای تو پیدا میشود.
س: یعنی عند التزاحم وقتی که یکی مبغوضتر هست در نفس من، عند التزاحم، مثل این پراید و ...
ج: عقل به من نمیگوید.
س: نه، من میخواهم بگویم عند التزاحم آیا من وقتی آن دو تا با همدیگر در واقع مخلصی غیر از این دو تا نیست یا این است یا آن. عند التزاحم نفس من چه میگوید؟
ج: نفس یعنی، ببینید.
س: نه قبل از اکراه را در نظر بگیرید. فعلاً اکراه هنوز نیامده. ... اضطرار مثلاً پیدا بکند، یا بین پراید یا بین بنز. برای این که مثلاً برای یک عمل جراحی. و یا به یک کسی میخواهد کمک بکند. الان در واقع نفس من چه میگوید.
ج: نفس که ...
س: ...
ج: ولی مخالفت با نفس که.
س: نه آن که میدانیم مخالفت با نفس کردن حرام نیست. آن سر جای خودش، آن را قبول داریم. نمیخواهم بگوییم آن بیان توی اینجا میآید. ما میخواهیم بگوییم وقتی عند النفس من اضطرار بخواهم پیدا بکنم بین دو چیز که یکی خیلی برای من شدیدتر است. نفس من توی این حالت تزاحم اصلاً آن اقلّ را مکروه نمیداند. یعنی عند التزاحم کراهتش نسبت به آن از بین میرود. عند التزاحم، وقتی کسر و انکسار میشود. لذا اگر ...
ج: نه، هر دو مکروه بشود آن بیشتر مکروه هست.
س: نه وقتی میداند مجبور است.
ج: باشد بالاخره کراهت دارد.
س: این حالت ...
ج: کراهت دارد منتها یکی بیشتر و یکی کمتر.
این فرمایش مرحوم امام است. حالا چرا آن بزرگانی که آنجوری گفتند مثل مرحوم آیتالله بهجت آنجور میفرمایند؟ کأنّ نظر مبارک آن بزرگان این است که این وقتی با اینکه له الخیار و الاختیار که بیاید آن اخفّ را انتخاب بکند، میرود آن اشدّ را انتخاب میکند، با اینکه از نظر اکراه مکره تفاوتی وجود ندارد، این کاشف از این هست که کمال طیب نفس را دارد نسبت به این اشد و وقتی کمال طیب نفس را داشت این اکراه که شارع فرموده است که من برداشتم در جایی است که آن ارادهی او مقهور باشد، مغلوب باشد. اما اگر ارادهی او مغلوب نیست، تحت سلطه و سیطره نیست و مستقلاً خودش این را اراده کرده و خواسته، ادلهی اکراه آنجا را نمیگیرد برای این که اکراه اصلاً صادق نیست. حالا یا بگو صادق نیست اصلاً بالمرة یا بگو انصراف دارد. تو خودت میخواهی. شما که میتوانی از آن خفیف را بفروشی.
درست است که آن محاسبهی آنجا الزام عقل نیست. الزام عقل در محرمات و تکلیفیات، الزام عقل است به اینکه اخفّ را انتخاب بکن. بخاطر اینکه در رابطهی با مولاست. اینجا الزام به این معنا نیست. اما علی القاعده کسی که این کار را میآید میکند، این ... البته این در صورتی است که توجه داشته باشد نه این که در واقع آن مثلاً قیمتش بیشتر است یا فلان است. یک وقت ممکن است که در واقع اینجوری باشد آن خبر ندارد. اما آنجایی که متوجه هست که باید این قید هم در آن بزرگان بیاید که پیش آن اشد است و آن متوجه به این اشدیت است. یا نه بالفعل است. ملاک را بالفعل اشدیت در نفس قرار بدهیم، نه اشدیت واقعی و اخفیت واقعی، نه. به آن چیزی که در حین معامله پیش او اشد است و حال اینکه همان موقع در پیش او یک چیز دیگری خفیفتر است و اخف است این انتخاب میکند آن اشد را.
س: و لو امتثالاً باشد برای آن.
ج: بله چون به هر دو امتثال میشود. قصد امتثال را علی ایّ حالٍ چه به آن و چه به این دارد. میتواند داشته باشد. چون هر کدام را انجام بدهد، امتثال امر مکره شده و از ایعاد او تخلّص پیدا میکند.
ولی صحبت بر سر این است، که تو که با او خفیفتر میتوانستی او را رها کردی و توجه هم به این مطلب داشتی که و آن شدید را انتخاب کردی، این ینبأ از این که کمال طیب را داری. پس اکراه صادق نیست. بنابراین معامله صحیح است.
حالا اگر بخواهیم به آن ادبیات بگوییم به آن مبنا بگوییم، مثل مبنای فقه العقود، مانع که موجود نیست اکراه صادق نیست. شرط هم موجود است، خب طیب نفس داری. این وجه فرمایش این بزرگان که اینجور میفرمایند و آن هم وجه فرمایش مرحوم امام که فرمودند.
در اینجا همانطور که قبلاً هم عرض میشد و گفتیم مرحوم بلاغی هم در هامش در حاشیهی خودشان بر مکاسب، تنبیه به این جهت دادند، مرحوم استاد هم در ابتغاء الفضیلة این را دارند، یک وقت بحث مقام اثبات است یک وقت بحث مقام ثبوت است.
در مقام اثبات، یعنی توی دادگاه مثلاً یا افراد دیگر وقتی که این واقعه را میبینند اینجاها ممکن است که بگوییم که همین که اینها میدانند این یک امارهی عقلائیه هست بر این که این کمال طیب نفس را داشته باشد. قضاوت دیگران بخاطر این اماره، و این که طریق است، معلوم میشود که خودش خواسته. اثباتاً اینجوری هست. اما یک بحث، بحث ثبوتی هست، که حالا اینجا مسئلهی ثبوتی دارد بحث میشود. در مسئلهی ثبوتی، آن باید دید که واقعاً بین خودش و خدا، این چهجوری ست؟ که استاد قدس سره اینجا بر اساس همان این تفسیر آخری را بیان کردند که این تفصیل ایشان را بیان بکنیم ببینیم از این جواب آن درمیآید یا درنمیآید؟
ایشان در ابتغاء الفضیلة فرموده «و أمّا بحسب مقام الثبوت و قد یقصد البیع جدّاً فی الجمیع» حالا البته این مال صورتی است که هر دو را میآید میفروشد و اقتصار بر یکی نکرده، فی الجمیع. ولی از فرمایشی که اینجا دارند معلوم میشود که آنجا هم چجور است.
«و قد لایقصد البیع فی الجمیع» در هر دو بیع را قصد کرده. یک وقت در هر دو قصد نکرده، «و قد لا یقصد البیع فی الاول و یقصد فی غیره، و قد یقصد البیع فی الاول دون الثانی» که میگوید توی مقام ثبوت اینجوری هست. که حالا ما این را میگذاریم اصل حرفشان و استدلالها و اینها را برای همان فرع بعد که هر دو را میفروشد. ولی باید عبد ببینید بین خودش و خدا چه جوری است؟ همانطور که قبلاً هم میگفتیم. یک وقت مثلاً یک دهشتی، یک چیزی به آن دست داده که اصلاً از محاسبه بیرون رفته، و آمده همانی را که اگر حالت عادی داشت آن را اختیار نمیکرد. و در اثر اینکه میگوید نمیدانم چی شد که این کار را کردم؟ اینجا ولو اشد را فروخته باشد میگوییم باطل است. چون اینجا اکراه صادق است با این توجه به اینها، که بین خودش و خدا، حال خودش را میداند. که این حرف را ما در کجا هم زدیم؟ در آنجایی که اصلاً تخییر نبود. آنجایی که تخییر اصلاً نبود. گفت بع دارک، و گفتیم اینجا اگر واقعاً اینجوری بوده که این خودش دنبال فروش خانهاش بوده، ولی بخاطر مزاحمت زن و بچهاش حاضر نمیشدند یا پدر و مادرش حاضر نمیشدند، نمیشد که بفروشد، الان میگوید حالا این که آمده سر ما اینجوری میکند، مغتنم است فرصت خوبی است. که دیگر جلوی دهان آنها بسته میشود دیگر چارهای ندارند. ما گفتیم اینجا معامله صحیح است. نمیتوانیم بگوییم معامله باطل است. چون با طیب خاطر خودشان را انتخاب کرده اگرچه میداند ترتّب علیه فائدهی دفع ضرر را. ولی این ارادهی بیع از او تراوش نکرده. یا لااقل این است که هر دو مثل توارد علتین بر معلول واحد هستند، که در بحث عبادات عدهای میگویند منهم شهید صدر که عبادت باطل نمیشود در این صورت.
که هم مثلاً وضو میگیرد و هم برای اینکه میخواهد نماز بخواند، طهارت حدثیه داشته باشد و هم میخواهد شاداب بشود، خنک بشود. خب عدهای گفتند که اینجا اشکالی ندارد. حالا بعضیها هم گفتند که اشکال دارد. آنجا میگوییم که اگر واقعاً بین خودش و خدا اینجوری است این اکراه صادق نیست. طیب هم هست. خب اینجا هم همینجور است. اینجا به طریق اولی اینجوری است. پس باید مثلاً اینجوری بگوییم که در مقام ثبوت همهجا، چه اینجا و چه غیر اینجا، اینجوری میگوییم که اگر واقعاً میداند، واقعاً برای دفع ضرر او این کار را کرده، فقط؛ این صادق است ولو اینکه آن اشد را انتخاب کرده باشد. ولی اگر میداند که نه، اینچنین نیست و کمال طیب نفس را هم داشته، اینجا میشود گفت که اشکالی ندارد. خب این فرع اول که «لو أکرهه علی بیع احد الشیئین علی التخییر فکلّ ما وقع منه لدفع ضرره یقع مکرهاً علیه»
س: حاج آقا حالا اگر قصد بکند، یعنی شما برگرداندید به همان قضیهی قصد دیگر؟ که بین خودش و خدا محاسبه بکند ببیند که آِیا بخاطر این حالت حیرتی که برای او حاصل شده این قصدش چه بوده از این قضیه؟ درست است؟ که حالا مثلاً این توی حالت غفلت معمولاً این فرمایشی که میفرمایید حاصل و خودش باید بین خودش و خدا محاسبه بکند، حالا ما میگوییم این قصدی که شما سابقاً میفرمودید منظور آن قصد امتثال بود دیگر درست است؟ قصد امتثال مکره؟
ج: نه، قصد تحقق این بیع در خارج جداً. این است، این که داریم اینجا میگوییم این است یعنی بین خودش و خدا میداند.
س: نقیض آن میشود همین فرمایش سید دیگر، یا قصد امتثال امرش را داریم، پس وقع اکراهیاً و وقع باطلاً. یا قصد بیع داریم وقع صحیحاً. دو طرف دارد دیگر؟
ج: نه قصد بیع را دارد.
س: قصد بیع را که همیشه دارد.
ج: این قصد بیع را که میکند یک وقت این قصد بیعش میداند که معلول اکراه مکرِه است. یک وقت نه، این قصدی که دارم میکنم ولو آن اکراه سر دوش من هست ولی من بخاطر اکراه او این قصد را نمیکنم. ولو میدانم با این بیع من آن فائده مترتب میشود که ضرر او هم منتفی میشود. ولی من برای خاطر ... همانکه امام هم فرمود که ...
س: ...
ج: ... یعنی
س: عرض من این است که میگویم قصد امتثال مکره یک موقع بگوییم آقا ملاک برای رفع اثر بیع که همان صحّت و بطلان باشد، ... صحت باشد این است که شما قصد امتثال مکرِه را داشته باشید. علاوه بر قصد آن بیع، قصد امتثال مکره را هم داشته باشید. درست است؟
ج: قصد امتثال به عبارت دیگر یعنی همین، یعنی او منشأ شده که شما دارید میپرسید، تنها او. مقصود این است.
س: نه میخواهم بگویم قصد امتثال مکره یعنی این که من این کار را دارم انجام میدهم ...
ج: امتثال در اینجاها شاید دانی و امتثال و اینها، طاعت نمیخواهد ...
س: حالا به قصد ... این را دیگر قبول دارید دیگر؟ به قصد اینکه او عقابش را از روی سر من بردارد.
ج: یعنی فقط برای این هست.
س: فقط ندارد دیگر.
ج: نه یعنی این است منشأ آن. که ارادهی او مقهور است. یک وقت نه، الان این را فرصت مغتنم میبیند.
س: همانجا که فرصت مغتنم میبیند، آنجا اگر ... کافی نیست؟
ج: برای اینکه اکراه صدق بکند.
س: بله برای اینکه ادله رفع ...
ج: نه میگوییم که چه مکرهی؟ خودت خواستی. بخاطر آن که نبود، یعنی این در حقیقت این است از خدا میخواهد که... یک وقت از خدا میخواهد که آن اکراه مکره از بین برود و این نفروشد. یک وقت نه، از خدا این را نمیخواهد میگوید خیلی هم اکراه او خوب است. بگذار باشد. اگر جایی است که میگوید اکراه او باشد من از خدا میخواهم که این باشد چون محاذیرم از بین میرود، و میفروشم، و میداند که اگر نفروشد او پدرش را درمیآورد. ولی از خدا میخواهد که اکراه او باشد که این فرصت داشته باشد برای اینکه برود بفروشد.
س: پس همان مثالی که سابق میزدید دیگر؟ ولی توی محل کلام ما که هر دو مبغوض است ولی یکی ابغض است ما نظرمان این است که وقتی هر دو مبغوض بود، آن مثال درست بود که میفرمود خانه و نمیدانم ... اما اینجا هر دو مبغوض است یکی هم ابغض است من میتوانم آن را که مبغوض است، نه ابغض را، مبغوض را بفروشم، قصد متثال مکره هم بکنم، آنجا مشمول ادله میشود.
ج: آن ابغض؟
س: نه همین که دارم میفروشم، مبغوض.
ج: نه مبغوض را اگر میفروشد که بله.
س: ابغض ...
ج: بله ابغض را.
س: ابغض را وقتی میفروشم چون قصد امتثال مکره بکنم ...
ج: همین را داریم میگوییم، میگوییم که باید اینجوری تفصیل بدهید که بین خودش و خدا این ابغض را که دارد میفروشد چهجوری هست؟ اگر میبیند این ابغض را که فروخت
س: همین که قصد کرد برای رفع عقاب، این کافی است.
ج: نه حالا این ابغض را که دارد میفروشد، گاهی بین خودش و خدا میداند که ...
س: ... هر دو مبغوض هستند.
ج: میداند که این انتخاب این ابغض علی رغم این که ابغض بود این همینجوری در اثر آن حالتی که در اثر آن شدت آن دهشتی که برایش پیدا شده بود انتخاب کرد و بعد هم پشیمان شد که چرا ما این کار را کردیم؟ نمیدانم اصلاً عقل من از سرم پریده بود؟ چهجور شد؟ اینجا بله همان ابغض باطل است.
س: فرض غفلت را شما میگویید؟
ج: نه غفلت نیست.
س: من غافل هستم از این که بخواهم محاسبه بکنم، ...
ج: اینجا میگوییم باطل است. حتی ابغض را هم میگوییم باطل است. در این صورت باطل است.
اما اگر اینجوری نبوده، و این را با کمال خودش میداند، این را با کمال توجه نفس این را انتخاب کرده و حال اینکه میتوانست آن را انتخاب بکند که در حقیقت از عدم ارتکاب این تفصّی برایش ممکن بوده.
س: ...
ج: بله. خب چرا تفصّی نکرده؟
س: این با مثال قبلی شما فرق دارد. آن مثال این بود که من طیب نفس کامل داشتم دنبال بهانه میگشتم. ولی اینجا چون هر دو مبغوض است یکی ابغض است، ولو من ابغض را انتخاب بکنم، و قصد هم بکنم رفع عقاب را کافی است. برای اینکه صدق ادله ... دیگر لازم نیست که من ... چون هر دو مبغوض هستند، همین لحظات پیش خودتان فرمودید.
ج: خب میدانم هر دو مبغوض است ما که نمیگوییم مبغوض نیست.
س: تفصی آن هم به مبغوض است. تفصی آن هم به یک امر راحتی که نیست، تفصی آن هم به مبغوض است. همینکه ابغض را انجام دادم، قصد رفع عقاب را داشتم یکفی. بر طبق ادله. لازم نیست فرض غفلت را شما فقط بفرمایید. شما ...
ج: نه شما این را جواب بدهید چطور میشود کسی که ... یعنی همان که در مقام اماره گفته میشد در مقام ثبوت حساب بکنید، چطور میشود با اینکه میداند آن ابغض است و آن حالت دهشت و غفلت و اینها برایش پیدا نشده، اگر حالا عادی هست چطور میشود کمال طیب نفس را نداشته باشد به فروش ابغض و در عین حال ابغض را انتخاب بکند؟
س: کمال طیب نفس را که ندارد، چون دو طرف آن مبغوض هست.
ج: نه میدانم، میگویم با آن میتوانست دیگر؟ باب یک ماشین بنز داشته، یک پراید داشته، پراید قراضه داشته، حالا پراید قراضه را گفته، یکی از اینها را بفروش، میتوانست پراید قراضه را ...
س: گیر قضیه همینجاست دقیقاً. آن نکتهی کلیدی آن اینجاست، کمال طیب نفس را ندارد. توی این فردی که ما داریم ... متنفر هست از آن، از این بیشتر متنفر هست. کمال طیب نفس ...
ج: این را چرا انتخاب کرد؟
س: این را انتخاب کرد ... ابغض را انتخاب کرده درست است.
ج: چرا؟
س: خب به جهت اینکه مشمول ادلهی اکراه است.
ج: نفس، ببینید نفس که بخواهد اختیار بکند، این ...
س: چون مشمول ادلهی اکراه میدانسته، انتخاب کرده.
ج: اصلاً مسئله بلد نبوده، حالا رفته بعداً پرسیده.
س: ما میگوییم شمول ادلهی اکراه اینجا بر آن صادق است و این هن چون مشمول میدانسته ابغض را انتخاب کرده. اینکه شما میگویید ...
ج: نه میخواهیم بگوییم اکراه صادق است اینجا، میگوید عرف میگوید چه اکراهی داشت؟ تو که اکراه نداشتی.
س: استاد تصور میکرد هر دوی آنها باطل است. ابغض را گرفت. ...
ج: نه فرض این است که... اگر میداند هر دو باطل است. یک حرفی است، یک کسی میداند هر دو باطل است اصلاً چطور بیع میکند؟ آن وقت رفع ما استکرهوا علیه نمیگیرد آن را، چون موضوع بیع نداریم. اصلاً انقداح داعی بر بیع چهجور محقق میشود اینجا؟ باید از آن غفلت داشته باشد. فلذا یک مسئلهای هست خودشان مطرح کردند آقایان، کسی که میداند یک معاملهای باطل است چهجور واقعاً قصد میکند آن معامله را؟
س: ...از باب عدم اراده باید...
ج: اراده چهجور میکند؟
حالا دیگر آنجاها.
س: ...
ج: نه حالا آنجوری یا ... حتی آن وجوهاتی که در قاصد گفته میشود یا سارق میآید میفروشد، با اینکه میداند که ملک خودش نیست، آنجا آن توجیههایی که آنجا هست باز اینجا نمیشود گفت. آن توجیه آنجا که خودش را مالک میپندارد. فرض میکند. آن میشود اینجا گفت؟ یا مگر اینجا هم بگوییم بله، میگوید این بیع باطل است ولی فرض میکنیم که بیع درست است. کلاه سر نفس میشود گذاشت؟ که قصد جدی متمشّی بشود؟ که چیزی که باطل است شرعاً من بگویم درست است. یک تشریعی میکند میگوید درست است و بعد میفروشد. چهجور میشود این؟ حالا این یک مشکلهای است که همه باید حلش بکنند حالا. کسی که مسئله بلد هست چهجور اکراه اصلاً قابل تصور است؟ مثلاً آقای اصفهانی آمدند اینجوری درست کردند، گفتند این فرض آن در جایی است که غفلت از مسئله پیدا میکنند. و الا از این بابها خارج است اصلاً. و این را میداند باطل است و قصد بیع جدی میکند یعنی چی؟ تا قصد بیع جدی نکند که بیع نیست. وقتی بیع نبود، رفع ما استکرهوا علیه دیگر قابل تطبیق نیست.
س: یک فرض دیگری هم میشود. این مثلاً این که الان مثلاً ماشین گرانقیمت است این ارزان است و اصلاً توی بازار رغبتی به آن نیست من هم الان میخواهم تفصی پیدا بکنم ... ناچار هستم بروم این ...
ج: نه آن بله. آن مورد اضطرار است.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.