لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمه علی اعدائهم اجمعین.
بحث در دلیل ششم بود که شیخ اعظم فرمودند که عدم تنبیه رسولالله صلیالله علیه و آله و سلم عمار را به توریه در آن داستان معروف، این نشان از این هست و دالّ بر این هست که توریه لازم نیست و شارع ترخیص در عدم توریه داده است. در موارد محرمات و امثال اینها و خلاصه و لو این که در واقع بگوییم صدق اکراه توقف دارد بر این که توریه هم ممکن نباشد. اما جاهایی که توریه ممکن است و واقعاً صدق اکراه هم نمیکند اما در عین حال شارع آنها را الحق به موارد اکراه. آنها را هم به موارد اکراه ... و الا اگر اینجور نبود این مناسب بود که مثلاً حضرت به جناب عمار تنبیه میفرمود و یادشان میدادند، تنبیه میفرمود که خب توریه بکن.
خب از این جوابهایی داده شد یک جواب این بود که در این موارد توریه اثری ندارد. چون خود تنطّق به لفظ کفر محرّم است. بنابراین اگر توریه بکند کار این محرم است آن یکی هم محرم است. خب برای چه حضرت بیایند تنبیه بکنند به توریه در اینجا. و این فرمایش را گفتیم عدهای مثل مرحوم سید قدس سره، مرحوم محقق نائینی، محقق خوئی، محقق امام، قدس سرهم و غیر واحدی از اصحاب، استاد در ارشاد الطالب فرمودند این جواب رایجی است که علماء فرمودند.
دو نفر از محققین در این جواب اشکال کردند یکی مرحوم آقای حجت بود قدس سره، که فرمایش ایشان را نقل کردیم دیروز. نفر دوم که یادمان رفت دیروز عرض کنیم حضرت استاد دام ظلّه العالی است در این النضید که از ایشان نقل کرده. العِقد النضید. و آن این است که حالا به بیان من، حالا یک کمی این بیانی که میکنم شاید با آن که آنجا نوشته شده تفاوتٌ مایی داشته باشد. و آن این است که در اظهار کفر دو حیث وجود دارد؛ یک حیث حکم تکلیفی وجود دارد که این تنطّق به این کلام حرام است حالا بخاطر این که هتک است یا هر چی. هتک هم نباشد تنطّق به این کلام، حرام است تکلیفاً. که آقایان فرمودند این درست است، ممکن است که این تنطّق حرام باشد. ولو توریةً. لفظی که ظهور آن کفر است ولو کسی استعمال نکرده باشد در معنای کفر، در آن معنایی که کفر است و ارادهی جدی هم از آن نکرده باشد. خود این بگوییم حرام است. که عرض کردم دیروز احتمال آن را هم که بدهیم دیگر به استدلال عقیم میشود.
جهت دوم، جهت وضعی است و آن این است که اگر مسلمی تنطّق کند به چیزی که ظاهر آن کفر است و اراده کند آن را، این مرتد میشود ارتداد در آن است و احکام ارتداد را دارد. آن وقت اینجا اگر با توریه رفع میشود خب جای آن این هست که پیامبر بفرمایند تا این مرتد نشود. پس بنابراین از این که حضرت نفرموده معلوم میشود که شارع استدلال شیخ درست میشود. معلوم میشود که شارع مقدس در این موارد به توریه عنایتی ندارد و اکراه را یا واقعاً یا حکماً منطبق میبیند و میگوید اشکالی نیست. فلذاست که مرتد نمیشود. ولی اگر این نبود باید بگوییم که مسلم اگر کلامی را بگوید که ظاهر آن کفر است و آن را اراده بکند، مرتد میشود.
پس این حیث را باید به آن توجه بکنیم. و فرمایش شیخ، اشکالی که به شیخ کردند، ایشان میفرمایند اشکالی که به شیخ شده اینجا وارد نیست. و فرمایش شیخ درست است. این هم فرمایش ایشان. البته این توقف دارد حالا من آن بحث را نمیدانم. آن بحث را باید خودمان ... یعنی آن بحث اینجوری است که اگر مسلمی کلامی را گفت که ظاهر آن کفر است و او هم اراده کرد، یعنی آن معنا را هم اراده کرد که منتقل بکند به طرف، نه ارادهی جدی که واقعاً ارتداد. نه اراده کرد به این معنا که او را میخواهد منتقل بکند. آیا این واقعاً مرتد میشود بینه و بینالله؟ بله گفتیم اینجا دو تا بحث است یکی این که بله توی دادگاه، توی مردم اینها وقتی که کسی یکچنین چیزی گفت، بله بحسب ظاهر میگویند این مرتد است. اما بین خودش و خدا هم مرتد میشود این؟ احکام مرتد را باید بر خودش بار بکند؟ اگر واقعاً اینجوری نیست. چون در روایات که ارتداد دارد به جهود است انکار باید بکند. و اینجا که وقتی که واقعاً نمیگوید جهدی ندارد. حالا بحث این دیگر اینجا چون احتیاج دارد به این که آن بحث را مفصّل برود تنقیح کند ببینید چهجور خواهد بود اگر واقعاً اینجور باشد، بله و شیخ اعظم مقصودشان این باشد که اینجا و آن وقتی که ایشان بفرمایند که بله این جا میشود دیگه، و فرمایش شیخ تمام میشود دیگر.
س: اما اشکال قبلی سر جای خودش هست؟
ج: اشکال؟
س: اشکال قبلی که میگفتیم که اینجا .... اصلاً حضرت نیازی نبوده که الطفات کند.
ج: یعنی مکرَه میشود واقعاً، چون غافل است مکرَه میشود حضرت میگویند لازم نیست.
مگر این که کسی بگوید که اینها از عزائم امور است و موضوعاتی که از عزائم امور هست مثل ارتداد، ارتداد را جزو عزائم امور بدانیم و آنجا تنبیه غافل لازم است و ارشاد جاهل در لازم است در موضوعاتی که مثلاً مسلم محقون الدم را خیال میکند کافر حربیِ مهدور الدم است و میخواهد او را بکشد، خب اینجا نمیشود ساکت ماند، بگوییم که موضوع است. چون از عزائم امور است حفظ جان مسلم محقون الدم از عزائم امور است. فلذا در باب امر به معروف گذشت که آنجا اینجور موضوعات را فرمودند که باید ارشاد کرد جاهل را.
س: یعنی باید موضوع را باید عوض بکند؟
ج: بله موضوع را باید عوض بکند. همین است دیگر یک فرد مسلمی است که محقون الدم است خیال میکند این کافر حربی است حالا میخواهد او را بکشد، خب موضوع است دیگر. اینجا نمیشود گفت که بله، بله یک وقت آب است میخواهد بیاشامد یک آب متنجّسی هست او خبر ندارد. آنجا لازم نیست به او بگویی. اما یک وقت چنین کاری را میخواهد بکند. یا یک کسی میخواهد یک حرفی را بزند یک فتنهای در کشور درست میشود، یک فتنهای برای مسلمین درست میشود او خیال میکند که نه این صلاح است، وظیفه است. خب اینجا نمیشود ساکت ... بگوییم که موضوع است دیگر، لازم نیست تنبیه غافل و ارشاد جاهل.
س: ولی یقین نداریم که این از عزائم امور است؟
ج: بله مگر کسی بگوید آیا اینجا واقعاً ... و این که یک کسی به مثابهی این قرار بگیرد که ... و لو در اثر غفلت، که او مرتد شناخته بشود به جوری که دیگر باید گفته بشود که زوجهاش از او جدا بشود، اموالش باید به ارث برده بشود و اگر زن هست باید او را زندان بیاندازند، و تا آخر عمر باید در زندان باشد. اینها یک چیزهای مهمی است. اینجا آیا شارع ترخیص میکند که موضوع است نمیخواهد به او اطلاع بدهی. مقداری سنگین است که اینجا هم بگوییم که جایز است یا من عزائم الامور است یا ملحق به عزائم امور ممکن است باشد.
خب جواب دیگری که در مقام وجود دارد این هست که امام قدس سره فرمودند و آن این هست که خب حالا قبول که در این موارد شارع توریه را لازم ندانسته، و ترخیص داده بر عدم توریه و دروغ گفتن. چون وقتی که معاذالله، معاذالله، میگوید که این پیامبر، پیامبر نیست از طرف خدا نیامده این معاذالله قرآن مُنزّل من الله نیست. خب اینها دروغ است و توریه هم لازم نیست. خب فرض کنید در قضیهی عمار از قضیهی عمار و اینها میفهمیم که بله اینجاها توریه لازم نیست و دورغ جایز است اینجاها، این چه ربطی دارد به بحث ما؟ که میخواهیم بگوییم کسی اگر انشاء بیع کرد و حال این که میتوانست انشاء حقیقی نکند، ولی انشاء حقیقی کرد و توریه نکرد، بگوییم اینجا هم ملحق به آنجا هست در این که آثار مترتب نمیشود. ملازمهای بین این دو تا نیست. این مثل قیاس میماند.
پس اگر از قضیهی عمار فهمیدیم که آن موارد اشکال ندارد، اینجور نیست که از قضیهی عمار اصطیاد بکنیم یک قاعدهی کلیه برای همهی موارد کذب و غیر کذب و انشائیات و معاملات و عقود و ایقاعات و همهجا، آن مقداری که از این میشود فهمید اگر از اشکالات دیگرمان غمض عین کنیم آن اشکالات این هست که در این موارد کذب اشکالی ندارد. و توریه لازم نیست. اما این که اگر مکرَه شد ...
س: .... آیهی شریفه که آیهی شریفه میفرماید «الا من اُکره و قلبه مطمئن بالایمان»
ج: حالا آن بیان دیگری است. این غیر از آن بیان است. این همان است که پیامبر نفرمودند.
س: .... جواب امام است.
ج: نه، این جواب این استدلال است.
س: ....
ج: حالا آن را میگوییم ان شاءالله. آن یک استدلال آخری است.
پس بنابراین این استدلالی که فعلاً در مکاسب ذکر شده، در بیع شیخ اعظم فرمودند، آقایان فرمودند به این بیان، این اشکال به آن وارد است، که شما فوق آن این هست که از این روایت و از این داستان و سکوت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم استفاده میکنید که کذب جایز است در این موارد. حالا تازه من میخواهم عرض بکنم که بالاتر، که حالا امام فرمودند حالا کذب جایز است. حتی کذب در همهجا را هم معلوم نیست از این روایت بفهمیم، کذب را در کجا را میفهمیم؟ در مثل اینجور جایی که مسئلهی ارتداد است و فلان است و اینهاست اینجاها مرخّص شدند بخاطر این که شاید به آن نکتهای که در کلمات هم هست امام هم فرمودند که اینجا اگر بخواهند بگویند توریه بکن، ممکن است تمجمج در کلام برای او پیدا بشود چون مسئلهی کفر است و امثال اینهاست، مشت او باز بشود. اینجا فرمودند نه، همانجوری که همیشه حرف میزنی و ارادهی جدی میکنی معنا را، نه آن، همانجور حرف بزن. احتیاطاً لالدماء و لحفظ النفوس المسلین. میگوید اینجا گرفتار شدی آمدند به تو گفتند که تبرّی از پیامبر معاذالله بجوی، یا بگو قرآن مُنزّل من السماء نیست من الله تعالی نیست یا قیامتی نیست یا معاذالله خدایی نیست و هکذا، همانجور که همیشه حرف میزدی، همانجور حرف بزن. اینجا را به خاطر خطورت مقام و این که خیلی میخواهند احتیاط کنند که مشکل برای افراد پیدا نشود چون میکشتند آنها را، در این ظروف.... ما طلبهی بسیار خوبی بود وقتی که پاکستان میرفتیم امتحانات را در یک قسمتهایی میخواستیم که عربی باشد خیلی عربی ایشان خوب بود هم مطلب را میفهمید و هم به عربی خوبی بازگردان میکرد و ترجمه میکرد. طلبهی فاضلی بود خیلی خوب بود، مال بعضی از جاهای پاکستان بود. که اقوامش و اینها شیعه نبودند. ایشان شیعه شده بود. این یک سفری رفت آنجا و من شنیدم اقوام، ایشان را گرفته بودند و مثله کرده بودند. کشتن معمولی هم نه. اینجور به سر او درآورده بودند. خب هستند دیگر بعضیها مثل این داعشیها، اینجوری هستند.
شارع اینجا میگوید که بگو، حالا معنای آن این هست که جاهای دیگر هم که دروغهایی که اینجوری نیست اگر ... آنجا اجازه میدهم اگر میتوانی توریه بکنی، بنابراین این اشکال هم اشکال واردی است که بالاخره از قضیهی عمار نمیتوانیم اینجور استفاده بکنیم که بخصوص در انشائیات و ایقائات و اینها اگر واقعاً راه باز است شارع میگوید بله باز هم اکراه صادق است و اثر بار نمیشود. این را نمیتوانیم بگوییم. پس این دلیل ششم بود.
دلیل هفتم که من دلیل هفتم را بعداً نوشتم اما اینجا به عنوان دلیل هشتم ذکر میکنم بخاطر این که الان تناسب دارد با این دلیل ششم، فرمایش محقق نائینی است. که توی مکاسب نیست. یعنی بیع شیخ نیست.
و آن این هست که دو تا مقدمه. مقدمهی اولی این هست که مُسلّم گفتیم جناب عمار در این داستان حتماً توریه کرده. ایشان چون اصلاً ... گفتیم بعضی از بزرگان قبلاً اصلاً مؤمن نمیشود توریه نکند در این موارد، یعنی قصد جدی این ندارد که وقتی میگوید مثلاً فرض کنید پیامبر رسول نیست جداً نمیخواهد بگوید این را، یک مؤمن، بلکه توریةً میگوید. هر مؤمنی، فکیف به عمار. این از یک طرف که میدانیم عمار حتماً توریه کرده. که آقای نائینی فرمود و تلمیذ محقق ایشان، محقق خوئی فرمود که ما میدانیم. فلذاست گفتند به همین دلیل پیامبر هم نفرموده برای این که میداند این توریه کرده. این مقدمهی أولی.
مقدمهی ثانیه، این آیه بر همین مسئلهی عمار اطلاق اکراه کرده با این که توریه کرده فرموده «ِإلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإیمان» (نحل، 106) این آیه اصلاً در این قضیه و در این داستان نازل شده. «إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإیمان» مورد خودش را نگیرد که نمیشود. پس همینجا اُکرهَ اطلاق شده و ظاهر اصالة الحقیقة چیست؟ این هست که معنای حقیقی است. بنابراین نتیجه این میگیریم که جایی که توریه ممکن است بلکه توریه شده است باز اکراه صادق است. چون فرموده دیگر «إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإیمان» پس مقدمهی اولی این است که میدانیم عمار توریه کرده است. دو: در عین این که عمار توریه کرده است خدای متعال اکراه را تطبیق فرموده.
س: ....
ج: اکراه را تطبیق فرموده دیگر.
پس معلوم میشود جایی که توریه امکان دارد و شخص هم توریه میکند فضلاً از آنجایی که حالا نکند، اکراه صادق است. «وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإیمان» این ...
س: ....
ج: چرا.
س: چرا؟ قطعاً قدرت و توانایی عمار بر اکراه ثابت است ....
ج: نه اگر آن ثابت نشود نه، شاید غافل بوده نمیتوانسته.
س: ....
ج: برای همان که آن اشکال را نمیتوانیم ول کنیم مقدمهی اولی را میگوییم.
س: ....
ج: حالا آن مقام دیگری است. این فعلاً استدلال ایشان است.
«أنّ قوله عزّ و جل قوله عزّ من قائل إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإیمان ورد فی مورد التوریة فإنّ المؤمن و من قلبُه مطمئنٌ بالایمان لایقصد معنی لفظ الکفر لو اُکره علیه بل یورّی و مع ذلک عبّر عنه فی الکتاب بالاکراه فهو یکشف عن عدم اعتبار العجز عن التوریة فی صدقه» (منیة الطالب، ج 1، ص 406). این استدلال محقق نائینی قدس سره است بر این.
خب این استدلال از آن استدلال قبلی اقوی است. این آن اشکال امام هم دیگر اینجا وارد نمیشود، چون این دارد چه میگوید؟ این استدلال، به این نحوه اگر استدلال بکنیم اشکال اخیر وارد نمیشود. چون دارد میگوید صدق اکراه میکند. از این استدلال میخواهد نائینی بفهمد که صدق اکراه میشود. پس روایاتی که فرموده است رُفع ما استکرهوا علیه، جایی که توریه ممکن است را میگیرد. از این بیان این استفاده میشود. دیگر آن اشکال نمیآید. وقتی گرفت دیگر خب فرقی بین ابواب معاملات و غیر معاملات و همهی جا نیست. هر جا اکراه بود این میخواهد بگوید صادق است. این استدلال محقق نائینی.
خب ما اینجا دو تا عرض داشتیم. یک عرض این است که دیروز میگفتیم یا حالا روزهای قبل میگفتیم نمیدانم، که این وابسته به این هست شما توریه را چه معنایی میکنید؟ اگر معنای توریه این باشد که لفظی را در یک معنایی استعمال بکنیم ولی آن مراد جدی جدی نباشد این توریه است، خب بله اینجا مسلّم عمار توریه کرده. ولی اگر معنای توریه چه باشد؟ این باشد که لفظ را در خلاف آن که ظاهر آن هست استعمال بکنی. اگر استعمال را افناء میگیری، این را در آن خلاف ظاهر افناء کردی. اگر علامت قرار میدهی در خلاف آن علامت قرار داده باشی، اگر اشاره بگیری که صاحب فقه العقود میفرماید که لفظ با لفظ اشاره میکند ... استعمال یعنی اشاره، الاشاره الی المعنی باللفظ. کأنّ لفظ مثل انگشت است که با این اشاره میکنی، آن استعمال هم یعنی با این لفظ به آن اشاره میکنی، به آن معنا. باز هم همینطور است. اگر این را گفتیم خب این دلیلی بر این نیست که مقدمهی اولی محرز نیست که عمار این الفاظ را استعمال کرده در غیر معنای خودش، بلکه مظنون اگر نگوییم مطمئن بالایمان، میبینیم نه همینها را استعمال کرده. بله حتماً درست است مراد جدی این، یعنی جدیِ جدی واقعی آن این نبوده که.
س: استاد اگر توریه را به مبنای آقای نائینی بخواهیم ترجمه بکنیم حاج آقا هیچ وقت طرف نمیتواند دروغ بگوید مثلاً من میدانم الان دستم گوشی هست میخواهم دروغ بگویم وقتی که من میدانم توی دستم گوشی هست که نمیتوانم جدیِ جدی بگویم نیست که، پس هیچ وقت آدم نمیتواند دروغ بگوید. همیشه توریه میکنم.
ج: نه.
س: حرف آقای نائینی این است دیگر، حرف آقای نائینی این است که میگوید آن مراد جدیِ جدی تو این باشد که خدا نیست. تو وقتی که میدانی خدا هست نمیتوانی این اراده را بکنی.
ج: نه آن نمیکند. نه این مقام. و الا بله کسی ...
س: حرف ایشان توی بحث توریه چه هست؟ الان بفرمایید. حرف ایشان در تفسیر سورهی .... این است. کسی که اعتقد، کسی که علِمَ، اطمئنّ بوجود شیءٍ نمیتواند إخبار بدهد بخاطرش با ارادهی جدی.
ج: نه ارادهی جدی این که میخواهد به طرفش جداً این را بفهماند.
س: جداً این را بفهماند احسنت.
ج: جداً این را بفهماند، نه این فقط توی ذهنش خطور بکند
س: پس نمیتواند بفهماند چون آن ....
س: خب عرض من همین است. اگر میگویید نمیتواند استحاله دارد میگویم بر این فرض دارم میآیم جلو، اگر بگوییم استحاله دارد دروغ نمیتواند بگوید باید توریه بکند، پس در سایر دروغهایی که انسان میداند یک چیزی هست، مثل خدا، فرقی نمیکند یک وقت هست خدا را میدانیم هست نمیتوانیم خلاف آن را بگوییم یک وقت هست میدانیم پیغمبر اکرم نبی حق است نمیتوانیم خلاف آن را بگوییم. مگر به توریه، توی همهی دروغهایم که من میدانم توی دستم گوشی هست میدانم اینجا کلاس برگذار شده همهی اینها پس بیایید این حرف را بزنید در حالی که این حرف را نمیزنید پس مبنای ایشان در توریه باطل است. عرض من این نیست که حرف آقای درست است میگویم بر این مبنای آقای نائینی باید پس ایشان بگوید در مورد هر چیزی که من علم دارم نمیتوانم دروغ بگویم همهاش باید توریه باشد فقط در مورد مؤمنین نیست.
ج: نه چنین لازمهای ندارد فرمایش آقای نائینی.
س: چرا چنین لازمهای ندارد؟
س: چون میخواهد افهام بکند.
س: آقا افهام ....
س: من میدانم این نیست ولی افهام میکنم.
س: چرا نمیتواند بکند افهام مراد جدی؟ برای این که علم دارد. مناط این که نمیتواند افهام بکند این است دیگر، چون اطمئن قلبُه بوجود الله سبحانه و تعالی، درست است؟ بخاطر وجود الله سبحانه تعالی .... معلومات قطعیه است. اگر این ...
س: ولی باز هم افهام میکند.
ج: نه.
س: بابا آقای نائینی میگوید نمیتواند بکند،
س: نه.
س: آقا هر حرفی توی توضیح این میزنید برای بطلان این نظریه بیایید تسویه بدهید این حرف را در مورد سایر معلومات، بطلان آن در سایر معلومات ...
س: این با عقد القلب متفاوت است آنجا بحث اعتقادات است.
س: چه فرقی میکند؟ من هم معتقد هستم که خدایی هست. یک وقت است اعتقاد عقد القلب نسبت به وجود الله است به وحدت الله است صفات الله است، وجود النبی است، صفات النبی است یک وقت است اعتقادات به وجود اشیاء خارجی است که اینها هست. در اصل عقد القلب بودن آن که فرقی نمیکند که.
ج: ببینید در مورد عقاید و اینها واقعاً عمار نمیخواهد مسلّم است در عقاید، در اینجا عمار نمیخواهد إخبار کند به آنها که آنها معتقد به این بشوند. این را نمیخواهد.
س: معتقد بشود اصلاً قرار نیست بخواهد معتقد بشود.
ج: اما در کذب چرا، کذب میخواهد بگوید که اینجور است که او اعتماد به این پیدا بکند ....
س: عمار هم میتواند دروغ بگوید ولی نمیخواهد دورغ بگوید.
س: اصلاً ایشان نمیخواسته تفهیم حکم بکند حاج آقا، میخواسته چون ....
ج: بله همین است ولی ما میگوییم که این ...
س: پس این مقدماتی که ایشان نمیخواهد معتقد کند عمار قطعاً توریه کرده این است؟ حرف ایشان این نبود. میگفت چون قطعاً مراد جدی او وقتی میداند این نیست
ج: نه اینجا، خصوص اینجا. نه این که ... نه چون بر خلاف آن معتقد است دروغ نمیآید... این را نمیخواهد بفرماید که. آقای نائینی این را نمیگوید که چون بر خلاف آن معتقد است. و الا به قول شما اگر اینجوری باشد هیچ وقت نمیشود کسی که عقیدهای دارد نمیتواند دروغ بگوید.
س: نمیخواهد که دروغ بگوید.
ج: این را نمیفرماید که، میفرماید در این مسئله مسلّم ایشان نمیخواسته کافر بشود. پس مراد جدی او که بخواهد نفی واقعی بکند به جوری که آن به او بگوید که واقعاً نیست و حق با شماست، این نبوده. پس توریه کرده. جواب این است که این توریه است؟ یا توریه عبارت است از این که شما لفظ را در خلاف معنای ظاهر آن استعمال بکنی؟ و اینجا ما دلیل نداریم بر این که ایشان توریه کرده. این یک اشکال.
اشکال دوم هم این است که جناب آقای عزیزی اشاره میفرمودند. و آن این است که بله درست است تطبیق شده ولی خود شیخ اعظم و غیر ایشان در جاهای مختلف به ما یاد دادند هم در اصول و هم در فقه گفتند، گفتند که استعمال اعم از حقیقت است و تطبیق کردن اعم از حقیقت است. و اصالة الحقیقة در جایی استعمال دارد که ما مراد را نمیدانیم مراد استعمالی را نمیدانیم. جایی که مراد استعمالی را نمیدانیم با اصالة الحقیقة میگوییم مراد همان حقیقت است. اما جایی که مراد را میدانیم به اصالة الحقیقة نمیتوانیم بگوییم این حقیقت است مثلاً اگر گفت که رأیتُ اسداً و ما فهمیدیم که اینجا اسد یعنی رجل شجاع، لغت عرب است گفت اسد هم فهمیدیم نمیتوانیم بگوییم که اینجا به اصالة الحقیقة بگوییم پس معنای اسد رجل است. نه شاید مجازاً استعمال کرده.
اصالة الحقیقة برای جایی است که ما با آن کشف مراد بخواهیم بکنیم. اما إذا تبیّن المراد، نمیتوانیم با اصالة الحقیقة بگوییم این مراد معنای حقیقی است. اینجا هم همینجور است. بله میدانیم این آیه مسلم مورد خودش را گرفته، این را میدانیم. اما حالا به نحو حقیقت گرفته یا نه این کلام در اعم از حقیقت و مجاز استعمال شده؟ چون اینجا هم صورتش صورت اکراه است در پیش مردم، به این هم اکراه اطلاق شده هم موارد اکراه واقعی را میگیرد و هم اینجا را میگیرد. در این مورد. اما حقیقت را که یک واژه در یک روایت دیگر، در یک بیان دیگر، آنجا هم باید حمل بر این بکنیم؟ نه دلالت بر این نمیکند.
بنابراین این استدلال هم، اینجور بخواهیم استفاده بکنیم ضمّ مطلب عمار با آیهی شریفه و اطلاق، این هم تمام نیست. خب این هم شد دلیل هفتم. من هشتم را هم ذکر میکنم دیگر نهم را میگذارم برای بعد، که آن هم خیلی حرف ندارد.
دلیل دیگری که مرحوم شیخ قدس سره در کلامشان آوردند این است که «أنّ حمل معاقد الإجماعات و الشهرات المدعاة فی حکم الاکراه علی صورة العجز عن التوریة لجهلٍ أو دهشةٍ بعیدٌ جداً» ما اجماع داریم، اجماعات منقولهی فراوان داریم بر این که مثلاً اگر بیعی به اکراه واقع شد ایقاعی به اکراه واقع شد یا طلاقی به اکراه واقع شد حلفی به اکراه واقع شد و هکذا، این باطل است. همچنین شُهرات مدعاة فراوانی هم داریم.
شیخ فرموده همهی این اجماعات و شهرات را بخواهیم حمل بکنیم بر آنجایی که امکان توریه نباشد و عجز از توریه باشد آنجا را میخواهند آقایان بگویند، این خیلی بعید است. وجه بُعد هم لابد مثلاً این است که یا حمل مطلق بر حمل فرد نادر لازم میآید یا تعرّض به فرد نادر لازم میآید در این کلمات. تعرّض به فر شایع نکرده باشند فرد نادر را ذکر کرده باشند. توی رسالهی عملیه مثلاً فرد نادر را که کم پیش میآید حکم آن را بگویند آن شایع را نگویند، این بعید است. خب این هم یک بیانی است که در ضمن کلمات شیخ اعظم قدس سره هست.
پاسخ این استدلال هم این است که اولاً این حمل مطلق یا اینها بر فرد نادر نیست، تعرّض به عنوانی است که فرد آن نادر است. ممکن است که این باشد. یعنی اگر ما فرض کردیم که در لغت اکراه جایی است که تفصّی ممکن نباشد لا به توریه و لا به غیر توریه. خب آقایانی که فرمودند که اگر مکره شد طلاقش باطل است چه باطل است چه باطل است، یعنی اصلاً راه تفصّی ندارد همین را دارند متعرض میشوند دیگر. این کم فرد است معنای آن این نیست که ما داریم بر ... همین جوابی بود که قبلاً هم داده شد این پس وقتی به عبارةٍ اُخری، معقد اجماعات و معقد شهرات عنوانی است که خودش کم فرد است. این اولاً.
ثانیاً جوابی که باز قبلاً داده شد، کم فرد هم نیست، چون خیلیها غافل هستند از این که لفظ را در خلاف معنا، بخصوص اگر گفتیم که لفظ در خلاف معنا استعمال بشود. خیلیها غافل هستند از این، توجه ندارند. تا طلبه نشود و این حرفها را نیاید توی حوزه و به گوشش بخورد، غافل هستند از این چیزها، الان هم بخواهی توریه را به مردم بگویی، توریه را باید اینقدر توضیح بدهی، باز هم معلوم نیست منتقل بشود.
پس بنابراین نادر الفرد هم نیست که شما بخواهید ...
و ثالثاً، حالا فرضاً اینجور باشد، اجماعات و شهرات را همه بخواهی حمل بر این بکنی، حمل بر فرد نادر میشود. مگر این اجماعات و شهرات اعتباری دارند؟ حجت هستند؟ شهرتها که حجت نیستند، اجماعات هم اجماعات منقول است. و مسلّم المدرک است. همین مدارکی که این ادلهی رفع اضطرار و رفع اکراه و اینها مدرک آن هست.
س: چون فرمودید آنجایی که مدرک باشد ولی آن اجماع خیلی ....
ج: نه، بله، حالا علی المشهور اینجور هست دیگر. که یعنی اجماع مدرکی را اشکال میکنند حالا اگر آن حرف را بزنیم آن هم در چیز خاصی است فرمایش آِیتالله زنجانی حفظهالله.
و اشکال آخر این هست که اصلاً صغرای اجماع هم ... چون خود شما میفرمایید اجماعات و شهرات، همین که شهراتی وجود دارد معلوم میشود پس بسیاری از فقهاء اجماع را تصدیق نکردند ادعای شهرت کردند. یا احراز نکردند یا میخواهند بگویند که ... میگویند مشهور است. پس بنابراین خود این هم نشان میدهد که ما از نظر صغری هم وجود چنین اجماعاتی را احراز نکردیم.
س: تعارض یعنی میگویید که دارد؟
ج: یعنی آن را نفی میکنند.
س: یعنی اگر همین فرمایش اخیر شما باشد چی؟ که آقا من این مقدار را احراز کردم. این دیگر تعارض ندارد.
ج: نه آخر فرض این است که کسانی ادعای شهرت میکنند که مثل همانهایی هستند که یعنی واقف به کلمات هستند. مثلاً اگر صاحب جواهر میگوید مشهور است اگر علامه که لسان القدماست میگوید مشهور است اگر مثلاً محقق صاحب شرایع میگوید مشهور است. این خودش یعنی دلالت دارد بر این که یعنی اجماع نیست. و الا ادعای اجماع میکردند میگفتند که اجماعی است. لا خلاف هم نگفته، گفته که مشهور است.
پس بنابراین خود این جهت هم وجود دارد. بنابراین این بیان هم که شد دلیل هشتم این تمام نیست. حالا ان شاءالله جلسهی بعد دلیل نهم، فرمایش شیخ اعظم قدس سره.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.