لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمه علی اعدائهم اجمعین.
بحث در مناقشاتی بود که حالا بر آن بیانی که در آیهی مبارکهی تجارت شده بود برای اینکه استفاده شود از مستثنی و مستثنیمنه که هر معاملهی باطلی عرفاً شارع از آن نهی فرموده است و هر معاملهی حقی عرفاً شارع نهی ندارد و ترخیص دارد نسبت به آن. بلکه بالاتر از معامله، هر چه که حق است و لو اینکه معامله هم نباشد، مرضی شارع هست و مرخّص هست و هر چه که باطل است و لو معامله هم نباشد منهیٌ عنه است.
که خود این دو تا تقریب داشت. حالا فعلاً تقریب اول مورد بحث ما هست. مناقشهی اول عرض شد و جواب داده شد.
مناقشهی دوم این است که فرمودهاند خب پایهی این تقریب این بود که عرف تعلیل میفهمد «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِل لأنّه باطلٌ» و آن طرف به قرینهی مقابله «تجارةً عن تراض» اشکالی ندارد مانعی نیست چون حق است. این چون باطل است چون حق است را از کجا درآوردید شما؟ یک اشعاری است. اشعار حجت نیست. ظهور به درد میخورد. خب این اشکال که آیه ظهور در علیّت ندارد و نهایةً اشعار دارد که کافی نیست.
جواب از این مناقشه این است که ... البته ظهور دارد یا ندارد یک چیز خیلی دیگر برهانی یا چیز نیست ؟؟؟ کار هم به اینجاها که میرسد معمولاً دیگر مناظرات به بنبست میرسد آنجا ظاهرش این است آنجا ظاهرش این است. مگر اینکه یک جایی یک لوازمی داشته باشد ظهور که آن لوازم واضح است کسی به آن لوازم توجه بکند یک کسی که به عدم آن لوازم یا به وجود آن لوازم ... اما یک جاهایی که یک لوازم خاصی ... حالا در اینجا امام رضوانالله علیه ابتداءً میفرمایند که مشعر است بعد میفرمایند که نه فهم عرفی این است. و ما هم این را تقویت کردیم قبلاً که «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِل» (نساء، 29) همه هم میگویند که روشن است در ذهن عرف که خب برای این است که باطل است دیگر. دیگر دلیل دیگری نمیخواهد. چیزی که باطل است نادرست است نهی میفرماید. و چیزی که حق است حق که دلیل دیگری نمیخواهد که، معلوم است که همه میفهمند آنجا را بخاطر اینکه باطل است فرموده و آنجا را بخاطر اینکه حق است فرموده است.
اگر کسی بیاید مناقشه کند و بگوید که خب اگر این فرمایش شما درست است اگر ظهور واقعاً پیش عرف اینجوری دارد خب چطورتا حالا در کتب فقهیه معهود نیست که فقهاء به این آیه برای صحت اینجور چیزها همه معاملات مثلاً توی باب مضاربه هم بیایند بگویند به این آیه استدلال بکنیدم مثلاً. حالا «تِجارَةً عَنْ تَراض» ممکن است یا خیلی از جاها. این را هم بگویند خب حق هست دیگر، عرف هم حق میداند پس کذا هست؟ این هم جواب آن این است که درست است که یک مقداری... ولی مثل شبیه ادلهی استصحاب است. همانطور که بزرگان فرمودند تا زمان والد شیخ بهایی تمسک به ادلهی استصحاب متعارف و معهود نبوده بین علماء. و آنهایی هم که میگفتند به یک دلیلهای دیگر، مثل همانهایی که گفتیم توی دلیل استصحاب به همان چیزها تمسک میکردند و حال اینکه ادلهی استصحاب به مرئی و منظرٍ منهم بوده و احکام دیگری که در فقه گفته میشود به همان روایات استدلال میکردند میگفتند همین روایات را میآوردند اما ذهن منتقل نشده بوده به اینکه اینچنین است. بنابراین این را نمیتوانیم بگوییم لازمهی ظهور در علیت این است که استدلال به این آیه برای این مطالب متعارف بشود متداول بشود بین فقهاء و چون نشده پس معلوم میشود ظهور نیست.
س: قیاس آن به استصحابی که ؟؟؟
ج: روایات بیشتر مورد مرئی و منظر بوده تا آیات.
س: نه عرض من چیز دیگری است نمیگویم که ندیدند روایات را، عرض میکنم که این ترکزی که روی این آیهی شریفه هست در معاملات ؟؟؟
ج: معاملات چون معمولاً ...
س: ؟؟؟
ج: اتفاقاً نه. چون معمولاً آن جاهای دیگر ادلهی خاص هم دارد.
س: عیب ندارد داشته باشد. حداقل اینجا این حرف را بزنند.
ج: اینجا که خب تازه عنوان کرده شیخ... اصلاً این مسئلهی مقرون به کذا باشد ...
س: نه مقرون حاج آقا، اصلاً فهم استدلال به این آیه شریفه اگر چنین ظهوری داشته باشد که همهی معاملات حقی را بخواهد تصحیح کند به این بداهت باشد و به این عرفیت باشد قبل از آن چرا هیچ کسی نگفته؟ ؟؟؟
ج: نمیتوانیم بگوییم که هیچ کسی نگفته. اما توی این کتابهایی که دست ما رسیده... شاید خیلیها استدلالهایی داشتند همین بوده استدلالهای آن.
اما یک وجهی که نیامدند سراغ این آیه ...
س: ؟؟؟
ج: هست. معمولاً اینجاهایی که میخواهیم به این آیه استدلال بکنیم نادراً نیست مثل بحث ما مثلاً. و الا معمولاً بوده از این جهت شاید مستغنی دیدند. و اخباریون بخصوص، آنها که اصلاً به آیه به قرآن تا روایتی ذیل آن نباشد و کذا نباشد میگویند حجت نیست ظواهر کتاب. اصولیون و مجتهدین چرا، ولی خب آنجاها هم نیازی نمیدیدند شاید که حالا توی این فکر بیفتند و بخواهند. ولی الان ما میبینیم که بله دلالت میکند.
بله اینجا باید اگر این اشکال را بخواهیم تعمیق کنیم باید بگوییم که... تفصیل بدهیم. و آن این است که تارةً میگوییم آن معنای اول را میگوییم، میگوییم باطل و حق وضع شده برای باطل عرفی و حق عرفی با قید عرفیت که باطل عرفی و حق عرفی ممکن است که نسبت آنها با باطل و حق واقعی متفاوت باشد. اگر این را گفتیم خب در ناحیهی مستثنی منه «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِل» اطلاق دارد به هر باطلی. و علت آن هم... به هر باطل عرفی میفرماید که اکل نکن. حالا این طرف هم یعنی حق عرفی، چون باطل عرفی نبوده پس حق عرفی است. اما اگر اینجوری گفتیم استفادهی علّیتی که ما بتوانیم به او بگوییم مقدمهی سوم را به آن ملحق بگوییم که موجب عمومیت است العلّة یعمّم نمیتوانیم بگوییم. چرا؟ برای اینکه شارع فرموده است که به هر باطل عرفی شما معامله نکنید علت آن همین است که باطل عرفی است؟ شاید علت دیگری داشته باشد این موضوع قرار داده.
س: منطبق بر باطل عرفی است.
ج: یعنی موضوع را باطل عرفی قرار داده فرموده که اکل نکنید. چرا؟ چون باطل عرفی هست؟ یا چون یک جهت دیگری در نظر من هست؟
بله باطل واقعی دیگر دلیل دیگری نمیخواهد ولی باطل عرفی نه. خب آن وقت آن طرف آن «تِجارَةً عَنْ تَراض» باطل عرفی نیست حق عرفی است. خب اگر شارع یک حق عرفی را آمد گفت که جایز است دلیل آن این است که چون حق عرفی است؟ یا دلیل آن این است که چون هر حق عرفی را من گفتم که جایز است؟ ممکن است که هر حق عرفی جایز نباشد چون مفسده دارد چه دارد فلان دارد. پس ما اگر آن بیان را بگوییم و بگوییم باطل یعنی باطل عرفی، حق یعنی حق عرفی، این علیت از آن ...
س: قید عرفیت را بیاوریم.
ج: بله به قید موضوع. قید معنا باشد یعنی جزء موضوعٌ له باشد.
س: نه به اطلاق مقامی؟
ج: بله جزء موضوع له باشد که این یک راه بود.
س: آن وقت با توجه به تخطئهی شارع میتوانیم بفهمیم که ... بالاتر از فرمایش شما، نه اینکه احتمال دارد جهت... بلکه ظاهر آن این است که اصلاً جهت غیر از حق و باطل عرفی هست. چون جاهایی هست که اصلاً حق و باطل عرفی را تخطئه کرده پس معلوم میشود که جهت دیگری وجود دارد و منطبق است عموماً که قابل تخصیص هم البته هست بر حق و باطل عرفی.
ج: یا ممکن هم هست در باطل عرفی، چون باطل عرفی است ولی ما نمیفهمیم. یعنی عرف اینجوری میگوید میگوید باطل عرفی، یعنی معنای آن این است دیگر، باطل عرفی، باطل عرفی و حق عرفی.
س: ؟؟؟ از این میفهمیم از این حیثیت تعلیلی قطعاً حق و باطل عرفی نیست. و الا قابل تخصیص نبود که ...
ج: بله مگر اینکه آنجاها را ... حالا یک توجیهی دارد آن جاها. که آن را هم باید بعداً فکر کنیم توی کلام امام هم هست.
س: خب میگوییم انصافاً ظهور عرفی هم اگر گفتیم حق و باطل عرفی نه تنها احتمال دارد جهت ؟؟؟ بلکه انصافاً ظاهر آن این است که عرف میگوید آقا نه اینکه شارع به من گفته از این کار تبعیت کنید چون این حق عرفی هست نه این یک چیزی در ذهنش بوده که حالا بر این منطبق است و موضوع آن باطل و حق عرفی است.
ج: بله میگوید موضوع باطل عرفی را فرموده نهی کرده چرا؟ باطل عرفی را نهی فرموده چرا نهی فرموده؟
س: لأنّه باطلٌ عرفیٌ ؟؟؟
ج: نمیدانیم لأنّه باطلٌ یا علت دیگری دارد آن علت در باطلهای عرفی وجود داشته بخاطر این گفته نه.
س: یعنی میدانیم که جهت آن باطل عرفی است.
ج: نه نمیدانیم.
س: خب با توجه به آن تخطئههای شارع، آنها را چهجوری توجیه میکنید؟ اگر این علت باشد ؟؟؟
ج: کجا تخطئه کرده؟
س: مثلاً جاهایی باطل عرفی بوده یا حق عرفی بوده شارع آمده ابطال کرده آنها را مثل ربا.
ج: بله آنجاها را امام جواب میدهند.
س: توی این مبنا؟
ج: توی همین مبنا.
ایشان میفرمایند که باطل عرفی هم در نظر عرف معلّق است. فلذا بگوییم که او نیاید که درست است یا بگوید باطل است. اگر بگوید باطل است دیگر مصداق حق عرفی نمیدانند.
س: پس علت هست؟
ج: بله.
و اگر بگوید باطل عرفی را یک جایی بیاید بگوید حق است میفهمند که اشتباه کرده. میگویند که دیگر این نیست. یعنی حق و باطل در نظر ایشان این است که ... معلّق است بر این که ...
س: هزار بار هم شارع بگوید ربا از حق عرفی خارج نمیشود. اگر بگوییم عرفی محض است. هزار بار هم شارع بگوید ربا باطل است از حق عرفی خارج نمیشود. فوق آن عرف میگوید بله این حق عرفی است ولی ما تسلیم شارع هستیم. نمیگوید که این حق از حق عرفی بودن در آمد. اگر بگوییم عرفی محض است اینطوری هست. حالا قبول دارید این را؟ این فرمایش را قبول دارید که شارع گفته حق... مثلاً ربا را گفت حق عرفی هست شارع هزار بار هم بیاید بگوید ربا حرام است این از حق ؟؟؟ اگر واقعاً عرفی مد نظر است. دیگر از حق عرفی که خارج نمیشود.
ج: به شرط اینکه حق عرفی ...
س: میدانم آن معلّق را میخواهیم بگوییم واقعاً اینطوری نیست. عرف میگوید آقا این کار به نظر من عقلائی است هنوز هم. ولی شارع نهی کرده ما تسلیم شارع هستیم. اینطور میگوید.
ج: نه عقلائی هست نه. میگوید شارع اگر آن ...
س: با تسلیم شارع ؟؟؟
ج: نه این باطل بودن آن به این است که او نگوید.
س: پس دیگر عرفی محض نیست اگر اینطوری بگوییم.
ج: نه مصداق آن این است یعنی اصلاً مثل ورود میماند.
س: در باطل عرفی دو احتمال بود؟
ج: حالا اولی را داریم میگوییم. کم کم داریم حساب میکنیم. گفتیم باید تفصیل بدهیم. حالا این تعمیق است اشکال داریم میکنیم. تا حالا ببینیم برای این جوابی باز میتوانیم بدهیم یا نه؟
پس اگر اینجور بیان بکنیم اگر بیان دوم را بیاوریم. بیان دوم چه بود؟ این بود که و لو در لغت بدواً حین الوضع باطل هم حق وضع شده باشد برای آن باطل واقعی و حق واقعی، اما لغت در تطوّر و توی عرف کأنّ یک وضع تعیّنی جدیدی پیدا میکند و از آن تضیّق حین الجعل و وضع یا توسّع آن کاسته میشود. توسّع آن کاسته میشود و تضیّق آن از بین میرود. و این فراوان است توی لغتها.
یک وقتی آیتالله شبیری هم دام ظلّه میفرمودند مثلاً چراغ، چراغ خب آن موقعی که وضع شده ممکن است آن واضعی که آمده است وضع کرده است کلمهی چراغ را، این توسعهای که الان ما به چراغ اطلاق میکنیم توی ذهنش نبوده همان چیزی که مثلاً....
س: اگر نگویید بر ما له الاضائه وضع شده.
ج: بله.
آن را که دیده گفته این چراغ است.
س: مصداق.
ج: نه مصداق، اصلاً اسم همان را گذاشته چراغ. حالا بعد چه شده؟ این دیگر توسعه پیدا کرده. بله اگر شما بگویید که واضع خدای متعال است کما اینکه میرداماد قائل به این بوده و من المعاصرین مرحوم شهید صدر هم قائل به همین است توی بحوث و اینها که واضع خداست واضع این چیزها. آن فرق میکند بگوییم واضع خدای متعال هست که... ولی واضع بشر باشد در آن حیطه و اطاری که به آن توجه داشته لفظ را بر آن وضع کرده. بعد حالا این توی عرف... یا مثل کلمهی مال که گفتند در اصل برای ذهب و فضه بوده بعد کذا، اینجا گفتند.
ما میگوییم دیگر حق و باطل مفهوم آن، آن مفهومی است که مصادیق آن همینها هست. یک معنایی را اراده کرده و معنای حق میداند یا معنای باطل میداند که اینها را هم مصادیق آن میبیند. یعنی مثل همان حرفی که در اطّراد میزنیم که ما از تطبیق بر یک لفظی به ما له من المعنی الاجمالی، وقتی میبینیم به این تطبیق میشود به این تطبیق میشود به این تطبیق میشود سعه و ضیق معنا را کشف میکنیم. توی علائم حقیقت و مجاز. یا وقتی میبینیم سلب میشود سلب میشود سلب میشود میفهمیم که اینها جزو معنای مضیّقی است که شامل اینها نمیشود. این کلمهی حق و باطل را اگر ما میآییم میبینیم میگویند این معامله حق است این معامله حق است این معامله حق است این باطل این این باطل است این باطل است توی عرف که الحاق موضوعی و فلان نمیکنیم به عنوان واقع دارد میگوید آن را ما داریم میبینیم اینجا هست ما آن را میبینیم اینجا هست. پس بنابراین از همین که این را میگوید حق، این را میگوید باطل است باطل است باطل است میفهمیم معنا در نظر او از واژهی باطل یک معنایی است که شامل همهی اینها میشود. و از آن طرف واژهی حق هم یک معنایی است که شامل این حق میشود آن حق میشود آن حق میشود. پس بنابراین به این معنا، نه اینکه بخواهیم بگوییم معنا مقیّد به عرفیت است. اما معنا همان است که به حمل شایع تطبیق میکند عرف به اینها.
س: الزاماً هم آن معنا را جنس و فصل و ماهیتشان را ممکن است که نتوانیم بیان بکنیم. درست است؟
ج: ممکن هم هست که نتوانیم بیان بکنیم ولی میفهمیم که معنایی است که اینها را شامل میشود. یعنی الان مثلاً میگوید معاملهی با مسجد حق است. فرش بفروشی برای مسجد، هدیه کنی به مسجد. میگوید بله. فرش مسجد پوسیده شده بخری، بفروشی، کسی بخرد، عوض آن یک فرش دیگری به جای آن ... میگوید بله.
برای بیت المال یک انباری درست کنیم که این چیزهایی که میآید بگذاریم توی انبار، برای بیت المال، نه مال من هست، نه مال او، نه مال او، مال بیت المال است. میگوید بله حق است. صاحب عروه توی زکات عروه فرموده برای زکات قرض کنید. الان پول زکات نیست از زید قرض میکنیم برای زکات، زکات میشود مفترض. مصرف میکند بعد زکات آمد میپردازد قرض خودش را. میگوید آره. من حیث عقلایی میگوید حق است تو چرا...؟؟؟
سید واقعاً یک ذهن... گفتم یک وقت من تابستان مشهد بودم ماه رمضان بود یکی از مراجع آن زمان آمده بود مشهد شبها درس میگفت ما بعضی از شبها میرفتیم، بزرگان مشهد هم مثل مرحوم میرزا جواد آقا گاهی میآمدند درس. که یک شب آن آقا گفت که به من بعد از افطار کالمیت بین یدی الغسال. بعد ایشان میگفت که مرحوم سید صاحب عروه برای پول نُه تا ظاهراً شاید گفتند تصور، به ذهن خودش، ممکن است که حقیقت پول این باشد ممکن است حقیقت پول آن باشد. برای هر کدام که اگر این بود این آثار فقهی را دارد اگر آن بود آن آثار را دارد. که ایشان میگفت که این از کرامات سید است. که خودش به فکر خودش این صور را گفته. که واقعاً بعد ما میبینیم که آنهایی که توی بحث پول و اینها کار کردند و کتابهایی که نوشته شده آنها میگویند بله بعضیها گفتند اینجوری هست بعضیها گفتند آنجوری هست.
ولی آن به ذهن خودش توی خانهاش نشسته فکر کرده گفته شاید اینجوری باشد شاید آنجوری باشد و احکام آن را گفته. رضوانالله علیه.
س: ؟؟؟
ج: بله مال مطلق سید نیست مال سید یزدی است.
س: ؟؟؟
ج: میگویند مرحوم سید یک قابلمهی کوچک قر سیاه همیشه توی اتاق پیش ایشان گذاشته بود مرجعیت عامه هم که پیدا کرده بودند. گفتند آقا این چی هست دیگر؟ گفتند این هم مال زمان طلبگی من هست که توی حجره بودم. این را گذاشتم جلوی چشمم که هر چه این سر و صداها و فلان و اینها به نفسم بگویم که تو این بودی. حالا خیال نکنی ...
خب حالا اگر این را گفتیم که معنا این است باز اینجا چه میشود؟ یک معنایی است که باز این معنا اگر نسبتش با باطل و حق واقع یک نسبت تساوی نباشد.
س: باز همان داستان.
ج: باز همان داستان یعود.
س: باطل و حق واقعیای نداریم.
ج: چرا دیگر.
س: نه خیلی فرق میکند. آن تقریری که شما فرمودید
ج: یعنی مثلاً عرض میکنم ...
س: اگر یک موقع هست که شما میخواهید باطل و حق واقعیای هست اما باطل در آیه دارد باطل عرفی را میگوید این یک چیز دیگری شد.
ج: نه.
س: در تقریری که شما فرمودید فرمایش این بود که باطل و حق آن چیزی که مد نظر شارع است همان چیزی است که به امر شایع دارد عرف ؟؟؟ دیگر یک باطل و حق واقعی را لحاظ نکرده بودیم آنجا و الا که اصلاً آن تقریر یک اشکالات دیگری پیدا میکند.
ج: چی؟
س: ببینید دو بیان است. یک بیان شما میخواهید باطل و حق مد نظر شارع آن چیزی است که به امر شایع عرف میگوید باطل و حق است. یک موقع هست که میگوییم علاوه بر این یک باطل و حق واقعی هم وجود دارد. این اصلاً از آن اهتمام یک اشکالات دیگری هم دارد غیر از این اشکال.
ج: خب بکنید اشکال دیگر هم اگر دارد که ما ...
س: نه آخر بیان این نبود. بیان این بود که باطل و حق که مد نظر شارع است باطل و حقی است که عرف ؟؟؟
ج: نه دقت کنید حالا میگوییم هنوز نگفتم که. وجه اشکال را که هنوز نگفتم.
حالا اگر این دومی را گفتید. خب آنجایی که فرمودند «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِل» درست است. بالباطل یعنی اطلاق دارد علیت هم ما نمیفهمیم خلاصه هر چه باطل است میگوید که نخور. یعنی همان معنای عرفی هست یعنی هر چه که این واژهی باطل در عرف معنای آن هست که آن معنا ممکن است که مساوی نباشد همهی مصادیق باطل واقعی را نگیرد حالا اینها را دارد شارع تحریم میکند.
س: علیت هم به همان معنای سابق نیست؟
ج: بله. نیست.
س: چون ممکن است که یک جهت دیگری داشته باشد.
ج: یک جهت دیگری داشته باشد.
به این معنا وقتی گرفتی که شده اوسع از آن معنای واقعیاش. در قبال آن میشود حق، در قبال آن میشود آنکه فرموده که «تِجارَةً عَنْ تَراض» چون این باطل عرفی نیست معلوم است چون باطل عرفی نبوده که البته باطل عرفی را تخصیص زدن اشکالی ندارد. دیگر آن بیان هم نمیآید وقتی که شما عرفی گرفتید چه اشکالی دارد بگوید «إِلاَّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراض» از باطل واقعی استثناء نمیشود کرد. اما باطل عرفی که چه اشکالی دارد؟
س: اصل آن بیان دیگر نمیآید؟ ؟؟؟
ج: بله حالت سوم هست.
علاوه بر این، خب حالا این باطل عرفی شد... باطل عرفی این نیست. گفت این جایز است. خب این ممکن است که میگوید جایز است برای اینکه حق واقعی منطبق بر این است. و هر حق واقعی البته درست است. آقا معنای آن این نیست که من هر حق عرفیای را میگویم. میشود تصور دارد. میگوید من هر حق ... آن کبری را من نمیگویم هر حق عرفی درست است. تعلیل که نفرموده. اگر تعلیل فرموده بود لأنّه حقٌّ، میگفتیم بله این حق هم یعنی حق عرفی به همان معنا، به همین تعلیل فرموده این یعمّم. نفرموده که.
پس بنابراین اگر ما این جهت عرفی را هم آوردیم این ...
س: بر فرض اینکه شما هم عرض میکنم فرض کنید که این جهت عرفی آمد حق و باطل واقعی هم وجود دارد.
ج: نه ما نمیدانیم. گفتم نسبت مساوی نمیشود دیگر.
س: اجازه بفرمایید یک موقع هست که ما میگوییم حق و باطل یعنی حق و باطل عرفی. این اشکالات به وجود نمیآید یک موقع هست که شما میفرمایید علاوهی بر این ما حق و باطل واقعی هم داریم نسبت این دو به هم ابهام دارد. ؟؟؟ بیان این نبود که حق و باطل واقعی هست ذیل آن هم حق و باطل عرفی، حالا بنشینیم نسبت سنجی بکنیم و الا اصلاً تقریر اشکال داشت. بیان این بود حق و باطل که فرمودید میشد، ؟؟؟ این جور فهم میشد که حق و باطل عرفی چیزی دیگری ورای این وجود ندارد.
ج: یعنی چی ندارد؟
س: یعنی چیز دیگری اصلاً تصویر نمیشود حق یعنی آن چیزی که مصداقاً در نزد عرف مردم حق است چیز دیگری اصلاً نداریم که بخواهیم نسبت سنجی بکنیم و اتفاقاً این هم ؟؟؟
ج: نه.
س: اصلاً حق واقعی معنا ندارد. تصویر ندارد احکام شارع که نیستند که بگوییم در لوح محفوظ نوشته شده. داریم در مورد حق صحبت میکنیم حق واقعی نداریم غیر از این.
ج: یعنی چی چیزی نداریم؟
س: حق عند الله واقعی نداریم؟
س: نه نداریم. توی این بیان نداریم. معلوم است که نداریم.
ج: چرا نداریم؟ پس عرفی را قید برای چه میزنید؟
س: معنای آن این است شما میفرمایید قید نیست.
ج: همان تقریب دوم هم.
س: معنای آن این است.
ج: نه معنای ...
س: ؟؟؟ حقاً، این فرمایش این بود.
ج: نه همان کسی که آن حرف را زده گفته معنای آن این است دارد این حرف را میزند. عرض میکنم میگویم که معنای دوم این است که قید عرفی جزو موضوعٌ له نیست که موضوع له مرکب باشد. اما میفهمیم از اینکه عرف به این میگوید حق به این میگوید حق به این میگوید حق، پس توی مفهوم واژهی حق و باطل یک مفهومی است عرفاً، نه با قید عرفیت، عرفاً، پیش عرف که اینها مصادیق آن هستند. نمیشود که اینها مصادیق آن نباشند. مصادیق آن مفهوم نباشند و باز حمل بکند. یا مصادیق آن باشند ولی توی معنا یک معنایی باشد که این را نگیرد.
پس مفهوم این واژه این میشود اما این معنای آن این نیست که حق و باطل واقعی ؟؟؟
س: حق واقعی چه هست؟
س: آنکه عند الله است.
س: معنا ندارد؟ یعنی چی عند الله است از خودتان درمیآورید؟ حق واقعی چه هست؟ همین خود شما معنا میکنید حق یعنی آن چیزی که ؟؟؟
ج: نیست معنا ندارد. الان همین ...
س: معنای حق را به این کردید.
ج: بابا واژهی حق معنای آن این است. اما حق ...
س: ؟؟؟
ج: در این آیه هم معنای آن این است. اما حق که حالا شما بگو استعمال آن میشود مجازی.
س: ؟؟؟
ج: همین را داریم میگوییم دیگر. اما در واقع چی؟ یعنی عند الله لعلّ معاملهی با شرکت، با آنجا و آنجا باطل باشد. میشود باطل واقعی.
س: جمله را معنا بفرمایید. عند الله معاملهی با شرکت باطل است. معنا کنید باطل یعنی چی؟
ج: باطل یعنی صحیح نیست.
س: شما در مقدمهی باطل میگویید یعنی آن چیزی که عرف میگوید باطل است ؟؟؟
ج: بابا معنای واژه این است.
س: باطل یعنی چی در آن جمله؟
ج: باطل پیش عرف یعنی آن معنایی که ...
س: آنجایی که میگویید این معامله عند الله باطل است که منظور شما هم باطل عرفی نیست معنای این کلمهی باطل در آن جمله چیست؟ مگر بفرمایید مجازاً یک معنایی برای آن درست کردید. باطل را معنا فرمودید به باطل عند العرف توی این فرض. معنا ندارد آن جمله را بفرمایید که عند الله باطل است. باطل یعنی اینکه ؟؟؟
س: این که ربطی به واژگان ندارد یک سری باطل واقعی که واقعاً داریم در عالم.
ج: نه ببینید نمیشود... این مطلب هم درست است و هم ناتمام است. از یک منظر فرمایش شما درست است. و آن این است که وقتی معنای حق این شد و معنای باطل این شد واقعیت این همین است پیش خدا غیر این معنا ندارد. این درست است. یعنی اگر مثلاً در عرف ماء یعنی چی؟ معنای آن روشن است. میگوییم عندالله شاید ماء مثلاً به سنگ هم شامل بشود خب نمیشود. خب آب فرض این است که معنای آن این است و خدا هم بما عند العرف اگر دارد استعمال میکند دیگر معنا ندارد آن را شامل بشود. این نمیشود این در لغت است.
اما ماء یک چی؟ بدون واژه، برویم بر سر واقع، که هنوز واژه هم نداریم میخواهیم و واژه تازه جعل بکنیم. آیا این را قبول دارید که یک چیزهایی است که ما اگر بخواهیم تعبیر از آن بکنیم باید یک لفظی برای آن وضع بکنیم حالا ممکن است که حق برای آن وضع بکنیم یا یک چیز دیگری شما بیایید بگویید به جای آن. یک چیزهایی هست که واقعیت باطل است یعنی شرک. خدا شریک داشته باشد این باطل واقعی است میخواهد لفظ وضع شده باشد میخواهد نشده باشد. اینکه او هست این حق واقعی هست. آن واجب الوجود است حق واقعی است. لفظ باشد یا نباشد. امکان موجوداتی که ماسوی الله هستند اینکه اینها وجود و عدم علی السواء هست برای آنها و امکان هست برای آنها، این امکان حق واقعی است. یک چیز ثابت واقعی است. فلذا حق را بعضیها گفتند که این ثابت است.
س: حقیر عرض میکنم که اگر.... حاج آقا من اشکال نمیکنم عرض میکنم اگر ... اینجا اگر و اگر است اگر حق را این معنای اخیر که فرمودید که حالا توی کتاب؟؟؟ هم آمده هیچ تصویر و هیچ احتمالی وجود ندارد که بگوییم در آیه ؟؟؟ این تقریب از اول اشکال دارد عرض بنده این است و اگر این فرمایش را فرموده که حقیر هم شاید بگویم درست است ولی این فرمایش را فرمودید دیگر احتمال اینکه در آیه نباید به اطلاق مقامی و فلان و اینها، معنای حق اینجا یک معنای عرفی است ؟؟؟ اگر حق را به این معنا فرمودید از اول این تقریب اشکال دارد.
ج: نه.
س: شما دارید معنا را درست میکنید.
ج: آقای عزیز داریم اینجوری میگوییم. میگوییم باطل بحسب واژهی عربی آن معنای آن همین است.
س: ما منکر حق و باطل واقعی که نیستیم.
ج: حق بحسب معنای عربی آن معنای آن این است. ولی این معنا مساوی با حق واقعی نیست.
س: حق واقعی را هر معنایی که شما بفرمایید دارید در کلام عربی حرف میزنید هر چه که بفرمایید.
ج: نه واژه ندارد.
س: آن حقیقت را باید یک تصویری از آن داشته باشیم تصویری ما نداریم از آن.
ج: ما تصویر داریم از آن. همانطور که گفتم.
س: آن همان بیان حضرتعالی یک واژه است یک اشاره است یک تصویر است.
ج: نه واژه ندارد.
س: آقا واژه چیزی نیست جز تصویر معنا. و اشارهی به معنا، به واقعیت. واژه که چیز خاصی نیست الا اینکه اشارهی به این واقعیت میکند.
ج: ببینید مطابقت با واقع و عدم مطابقت با واقع.
خب آن حق آنجا یعنی چی؟ اینکه استثناء میکند اولاً گفتیم که استثناء از باطل عرفی اشکالی ندارد. شارع بیاید بگوید هر چه که شما مردم باطل میدانید و باطل را بر آن حمل میکنید من میگویم نکنید الا این یک دانه را. شما میگویید من که نگفتم. این یک دانه اشکالی ؟؟؟ و باطل واقعی هم که نبود.
س: ؟؟؟ بین حق و باطل عرفی هم لا ثالث لها. شیء دیگری وجود ندارد.
ج: بله ندارد درست است. قبول است ولی استثناء آن اشکالی ندارد.
س: ولی شما میتوانید بگویید من قبول ندارم این باطل شما را. این ربطی به باطل و حق ندارد. ؟؟؟
ج: استثناء پس اشکالی ندارد که ما بگوییم که....
س: باید بگوییم باطل عرفی را ول کن.
ج: خب بله. همین را داریم میگوییم پس اینکه علی هذا الوجه امام میفرماید اینجا استثناء از باطل مستهجن هست نمیشود ...
س: بخاطر اینکه ایشان فرض ندارد باطل حق واقعی است این بیان. اگر باشد به بیان سوم ؟؟؟ باطل و حق واقعی توی بیان حضرت عالی عرض میکنم حالا به هر حال ...
ج: ایشان که فرمود باطل و حق یعنی عرفی در عبارتشان.
س: همانجا میگوید که پس استثناء نمیشود. اما اگر برود بگوید باطل و حق واقعی است قطعاً میگوید استثناء میشود. آنجایی که میگوید عرفی هست آن بیان را باید توضیح بدهیم که مرحوم شیخ هم در مکاسب دارد. آن جایی که باطل و حق عرفی هست این تخصیص نیست تخصص است.
ج: چرا تخصیص اشکال دارد؟
س: همین دیگر، عرض من این است که چه تقریبی داریم ؟؟؟ آنجایی که میگوید واقعی که قطعاً تخصیص است مرحوم آقای خوئی هم گفت. وقتی واقعی هست قطعاً تخصیص است.
ج: نه دیگر اگر واقعی باشد تخصیص غلط است.
س: حرف دیگری اصلاً دارد میزند ربطی هم به نتیجهی ایشان ندارد. ایشان میگوید اگر حق واقعی باشد و لا ثالث لهما باشد شارع بخواهد یک حکمی را اگر بخواهد اصلاً نمیتواند تعدی دارد از تخصیص. اگر بخواهد تخصیصی بزند چون حق حق است با این که حق واقعی که لا یستبدل عن واقعیته و کیمومیته، از تکوّنش که تحول پیدا نمیکند. پس اگر تخصیص میزند تخصیص است. تخصص نیست.
س: تخصیص است. به فهم عرف است. آنجا حاج آقا ببینید اگر واقعی است عرف چکار میکند؟ طریق تشخیص است. شارع طریق تخصیص را تخطئه میکند چکار میکند تخصیص میزند. اما اگر واقعی نبود فقط عرف بود دیگر شارع هر حرفی که بزند تخصص است. ؟؟؟ اصلاً حرف شیخ و حرف امام این است میگوید اگر واقعی بود عرف طریق تشخیص است. شارع به بنده تخصیص زده گفته اشتباه کردی، راه را غلط فهمیدی. اما اگر عرفی بود یعنی واقعی نبود در این حالت هر حرفی بزند تخصص است. و فقط امام در مکاسب دو بیان آورده یکی تخصیص از توی آن در میآید و یکی تخصص.
ج: دقت بفرمایید گمان نکنم. ببینید اگر شما گفتید که معنای باطل عرفی هست. حالا چه به بیان اول و چه به بیان ثانی. اشکال دارد که یک مصداقی از آن را شارع تخصیص بزند؟ یعنی بگوید این باطل عرفی هست. شما میگویید که باطل است اما من میگویم حق است و انجام بدهید. نمیشود؟ چرا نمیشود؟
س: شما خودتان مگر نفرمودید امام میگوید وقتی که به عرف هم بگویید عقل کل عالم دارد این را به تو میگوید حق نیست و باطل است عرف هم میگوید بله راست میگویی این باطل است اینکه میشود تخصص به بیان امام. امام میگفت که اگر حق و باطل را بگوییم عرفی هست شارع نهی بکند ...
ج: حالا صرفنظر از آن حرف.
س: ؟؟؟
ج: صرف نظر از این حرف که حالا ایشان دارد ببینید این ... شارع میفرماید که باطل، اینکه شماها اسم آن را میگذارید باطل، انجام ندهید الا این یک دانه را انجام بدهید اشکال دارد؟ شما اسمش را میگذارید باطل.
س: اگر فرض کنیم که حق و باطل واقعی وجود دارد غیر از این، اشکالی ندارد.
ج: ندارد دیگر. ما همین را داریم میگوییم.
س: من که عرض کردم فرمایش امام در تخصص ناظر به ... آن فرمایش عرفیت ناظر به عدم وجود واقع است.
ج: نه چرا؟
س: منتها حضرت عالی میفرمایید ؟؟؟
ج: خب شما قید عرفی دارید به آن میزنید.
س: عرض کردم اگر گفتیم واقعی چه چیزی داریم که ما بگوییم حق، حق عرفی است؟ حق آن طریق تشخیص آن عرف است.
ج: نه به این بیان. نه گفتیم چرای آن را. علت آن را گفتیم که چه هست. علت آن این است که تطور پیدا کرد چون بر اینها تطبیق میکند پس یک معنایی برای باطل دارد میکند. نه طریق است آقای عزیز. معنای آن یک معنایی است که میگوید این حقٌ حقٌ حقٌ. پس بنابراین باید یک معنایی ... بیان دوم این است پس باید یک بیانی حق را دارای مفهومی بداند که تطبیق دارد میکند بر اینجاها.
س: که همان واقعی است که خودش ؟؟؟
ج: نه. غیر از آن است.
س: چرا؟
ج: مفروض بیان دوم این است که مفروض بیان دوم این است اصلاً که ما میگوییم عرف که امام و دیگران میفرمایند که میفرمایند بر معنای عرفی حمل میشود این است که ما وقتی میبینیم که عرف یک واژهای را بر این حمل میکند بر آن حمل میکند بر آن حمل میکند بر آن حمل میکند. از این حملها و این کثرت حملها میفهمیم که پس این مفهوم، مفهومی است که قابل انطباق بر اینجاست و اگر آنجاها را حمل نمیکند صبر میکند صبر میکند معلوم میشود که مفهوم، یک مفهومی است که آنجا را شامل نمیشود. پس از این میفهمیم ... به این میگویند مفهوم چی؟ اینکه میگوییم آقا مفاهیم، مفاهیم عرفی هست به این معنا هست. نه یعنی قید عرفی دارد. بلکه به این معنا هست که بخاطر این برخورد عرف کشف میکنیم که این معنا پس پیش عرف یعنی این. هر معنایی الان این شد چون مخاطب آن هست میگوییم و لو در لغت غیر از این باشد. ولی به قرینهی اینکه این مخاطب است باید به همین معنا حمل بکنیم.
و اما اگر بگوییم معنای یعنی حق و باطل واقعی العرف طریقٌ الیه. آن وقت ببینیم چه میشود.
و صلی الله علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.