به نام خدا
گفتیم دو طایفه وجوددارد طایفه اول دلالت دارد بر اشتراط تجفیف و مطلق الجفاف کفایت نمی کد
طایفه دوم به حسب اطلاق شرط را نفی می کرد.
مانند روایت چهارم اذا اصابته الشمس ثم یبس
راه اول از محقق خویی این بود که این طایفه دوم اطلاقش به اجماع تقیید می شود زیرا حتی کسانی که قائل به عدم مطهریت هستند می فرمایند اگر بخواهد مطهر باشد باید با خورشید خشک شود و ..
راه دوم تعاطی در تقیید بود و هر کدام ویژگی خودش را به دیگری می دهد که بحث شد.
اشکال اول که از محقق تبریزی بود بیان شد که ایشان فرمود که بر مسلک صحیح تقیید نمی شود بلکه اطلاق مفهوم هر یک به دیگری تقیید می شود بنابراین احد الامرین کفایت می کند.
این تقیید در مثل روایت پنج وشش اشکال ندارد اما تقیید روایت عمار ساباطی به این قید صحیح نیست زیرا اباء از تقیید دارد به دو بیان
یکی از ثم که دلالت بر تراخی می کند که اگر بگویید ثم یبس بالتجفیف بنابراین تجفیف با اصابه خواهد بود و تراخی دیگر معنا ندارد و این می شود الغاء عنوان ثم که درست نیست
بیان دوم این بود که درست است که ثم هم درتراخی زمانی استعمال می شود و هم در تراخی رتبی در این جا هم که امام فرموده است ثم یبس به خاطر تراخی رتبی است ولی اشکال این است که لازمه این تقیید این است که ما هو الاولی بالاراده از تحت دلیل خارج شود و این اباء دارد این اراده شود مثل اینکه مولی بفرماید اکرم العالم که این مسلما عالم اتقی را شامل می شود حال اگر دلیلی بخواهد این فرد را خارج کند درست نیست
حال این که خورشید یک چیز را پاک کند که هم در آن تراخی رتبی باشد و هم زمانی اولی به اراده است از چیزی که فقط رتبی باشد و اگر مورد اول بخواهد خارج شود درست نیست.
جواب
جوابی که دراینجا داده می شود این است که این در صورتی است که حتی با قرینه خارجیه ظهور از بین نرود....
روایت تجفیف نص در مراد است فلذا دست از ظهور ثم برمی داریم و می گوییم ثم بمنزله فاء است و دیگر الغاء لازم نمی آید
مثلا لفظی مشترک است مثلا شیخ در فقه انصراف به شیخ طوسی دارد و در اصول انصراف شیخ انصاری مراد است حال اگر جایی قرینه خارجیه بود که فهمدیم مثلا مراد صاحب جواهر است در اینجا نمی گوییم که این باعث الغاء شده است.در اینجا هم به قرینه روایت دیگر می فهمیم که ثم یا به معنای فاء است یا فقط در مورد تراخی رتبی است.
مباحثه: در واقع در اینجا می گوییم که ثم در اینجا به قرینه خارجیه اصلا معنای ثم ندارد بلکه به معنای فاء است و در نتیجه دیگر این بحثهای اولی بالاراده پیش نمی آید.
راه سوم : محقق تبریزی
ما یک قرینه داخلی در روایت عمار داریم که به لحاظ آن اصلا ثم یبس اطلاق ندارد ومراد ثم یبس بالشمس است بنابراین این روایت اصلا اطلاق ندارد و آن دو روایت دیگر که کل ما اشرقت باشد از نظر سند اشکال کرده بودیم.
و اما آن قرینه داخلیه
سُئِلَ عَنِ الْمَوْضِعِ الْقَذِرِ یَکُونُ فِی الْبَیْتِ أَوْ غَیْرِهِ فَلَا تُصِیبُهُ الشَّمْسُ وَ لَکِنَّهُ قَدْ یَبِسَ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ قَالَ لَا یُصَلَّى عَلَیْهِ وَ أَعْلِمْ مَوْضِعَهُ حَتَّى تَغْسِلَهُ وَ عَنِ الشَّمْسِ هَلْ تُطَهِّرُ الْأَرْضَ قَالَ إِذَا کَانَ الْمَوْضِعُ قَذِراً مِنَ الْبَوْلِ أَوْ غَیْرِ ذَلِکَ فَأَصَابَتْهُ الشَّمْسُ ثُمَّ یَبِسَ الْمَوْضِعُ فَالصَّلَاةُ عَلَى الْمَوْضِعِ جَائِزَةٌ وَ إِنْ أَصَابَتْهُ الشَّمْسُ وَ لَمْ یَیْبَسِ الْمَوْضِعُ الْقَذِرُ وَ کَانَ رَطْباً فَلَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ عَلَیْهِ حَتَّى یَیْبَسَ وَ إِنْ کَانَتْ رِجْلُکَ رَطْبَةً أَوْ جَبْهَتُکَ رَطْبَةً أَوْ غَیْرُ ذَلِکَ مِنْکَ مَا یُصِیبُ ذَلِکَ الْمَوْضِعَ الْقَذِرَ فَلَا تُصَلِّ عَلَى ذَلِکَ الْمَوْضِعِ حَتَّى یَیْبَسَ - وَ إِنْ کَانَ غَیْرُ الشَّمْسِ أَصَابَهُ حَتَّى یَبِسَ فَإِنَّهُ لَا یَجُوزُ ذَلِکَ
در اینجا سه قضیه شرطیه وجود دارد
قضیه شرطیه دوم می فرماید اگر شمس اصابه کرد اما خشک نشد حضرت می فرماید نماز جایز نیست تا خشک شود
قضیه ای بعد از آن است که بعضی دنباله ومتعلق به همین گرفته اند.که حال اگر خشک شد در صورتی که جبهه و رجلت مرطوب نباشد که از این نتیجه گرفته می شود که ثم یبس یعنی به غیر شرط که مسلم است که در این صورت نجس است فلذا اگر خشک هم شده باشد باید رجل و جبهه خشک باشد تا سرایت نجاست نشود
اما قضیه ای بعد از آن است که اگر چه در واقع قضیه چهارم است اما ایشان سومی حساب کرده اند زیرا سومی در واقع متعلق به دومی است
ایشان فرموده است که درست است در قضیه اول تقیید نشده است که ثم یبس بالشمس و همین باعث برداشت اطلاق برای دیگران شده است اما با دقت در عبارت می فهمیم که تقیید لبی دارد زیرا اگر چنین تقییدی نداشته باشد شرطیه اولی مانند شرطیه ثانیه می شود ویک تکراری می شود و خلاف ظاهر کلام امام است که امام می خواهند حکم تمام شقوق ارض متنجس را بیان کنند
زیرا ارض متنجس سه شق دارد
اول این که اصلا خورشید به آن نتابیده است که قضیه آخری آن را می فرماید
دوم این که شمس اصابه کند و خشک کند
سوم اینکه شمس اصابه کند و خشک نکند که این را قضیه دوم بیان می کند
و ظاهرا امام می خواهند هر سه شق را بیان کنند در اینجا می بینیم که شق دوم بیان نشده است و قهرا باید قضیه اول آن را بیان کند.بنابراین برای استیعاب همه صور باید این قید را در عبارت به حساب بیاوریم.و اگر قید را نیاوریم قضیه اول مانند قضیه دوم میشود
تنقیج ج3 ص306
لابد من تقیید الاطلاق فی کل منهما بشهاده ... و جفافه بالاصابه لما ذکرنا انه لو کان المراد ...
این فرمایش تمام نیست که فردا جواب را بیان می کنیم.
وصلی الله علی محمد وآل محمد.