لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا محمد و آله الطیّبین الطاهرین المعصومین، لاسیّما بقیۀ الله فی الأرضین اروحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف
بحث در این بود که برای احراز سیره چه راههایی وجود دارد؟
گفته شد که سیرهای که ما میخواهیم به دست بیاوریم تارۀً سیره معاصر با زمان خودمان است، گاهی سیره معاصر با زمان معصوم علیه السلام است و گاه هم ممکن است سیرهای باشد که نه معاصر با ما است و نه سیره معاصر با معصوم است بلکه در ازمنه بعد یک مدّتی یک سیرهای بوده است و ممکن است مضمحل شده باشد.
برای به دست آوردن سیره چه معاصر خودمان و چه در زمان معصوم و چه آن که معاصر با ما نیست اما بعد از معصوم در این حدّ واسط بوده است، در هر سه مورد تارۀً سیره عامّه است و تارۀً سیره خاصّه است. راه به دست آوردن آنها چیست؟
کلام فعلاً در این است که برای به دست آوردن سیرههای معاصره عامّه، سیرههای معاصره با خودمان که عامّه هم میباشد چه راههایی وجود دارد؟ فعلاً این راهها بررسی میشوند.
برای این چند راه گفته شده است، راه اوّل راهی بود که دیروز گفت شد که استقراء بود با توضیحاتی که گذشت.
راه دوم برای بدست آوردن سیره معاصره این است که انسان تحلیل وجدانی کند و با تحلیل وجدانی احراز کند که افراد دیگر هم همینطور هستند؛
اگر انسان میبیند که وقتی در یک مکانی واقع میشود که هوا سرد است چکار میکند؟ لباس گرم میپوشد. بعد تحلیل میکند اینکه من لباس گرم میپوشم برای این است که من نامم فلانی است!! من فرزند فلانی هستم!! من این خصوصیّت را دارم و طلبه هستم!! اینها دخالت ندارد، فقط وجهش این است که دارد سرما میخورد و میلرزد و راه اینکه سرما نخورد و نلرزد چیست؟ این است که لباس گرم بپوشد پس و لو اینکه از خانه هم بیرون نیاید میفهمد که تمام مردم این شهر و این منطقه آنها هم لباس گرم میپوشند. با این تحلیل وجدانی علم پیدا میکند که سیره بقیه هم همینطور است بدون اینکه استقراء کرده باشد و بدون اینکه حتی سراغ دیگران رفته باشد، میبیند همین است.
الان ما همه دنیا را رفته ایم گشته ایم؟! خبر داریم از آنها؟ تاریخشان را خوانده ایم؟ نه، اما یک چیزهایی میدانیم که اگر ما داریم آنها هم دارند. ما به ظواهر الفاظ در مقام انتقال مفاهیم ذهنیمان به دیگری اتّکاء میکنیم، علم داریم که بقیه مردم هم همینطور هستند با اینکه نرفتیم.
می دانیم ما برای اینکه جامعه مان امنیت نسبی داشته باشد احتیاج داریم به نیروهایی که حالا مثلاً ما اسمش را میگذاریم نیروی انتظامی، آدم هر کجای عالم برود همینطور است یک نیروهایی دارند که بالاخره این کارها را بکنند، لازم نیست که برود آنها را ببیند و تاریخشان را بخواند. پس بنابراین از راه تحلیل وجدانی گاهی ما میتوانیم پی ببریم که این سیره در میان معاصرین خودمان و عقلاء دیگر وجود دارد یا وجود ندارد.
می فرماید: «الطّریق الثّانی: التحلیل الوجدانی. إنّ الإنسان إذا عرض مسألۀ علی وجدانه» وقتی انسان یک مسألهای را بر وجدان خودش عرضه بدارد «و مرتکزاته» و همچنین بر مرتکزات ذهنی اش، قضایایی که در ذهن انسان مرتکز است از خوبیها و بدیها و امثال ذلک، «فرأی أنّه منساق الی اتّخاذ موقف معیّن» وقتی عرضه داشت خودش را میبیند که او سوق داده میشود خود به خود به اتّخاذ یک موقف معیّنی در مقابل آن، مثلاً همان سرما که گفتیم لباس گرم بپوشد. این از یک طرف، «و لاحظ أنّ هذا الموقف واضح فی وجدانه بدرجۀ کبیرۀ» دید که این یک خیلی روشنی است و احتیاج به فکر و تأمّل ندارد که من با فکر و تأمّل به این رسیدم و شاید بقیه این فکر و تأمّل را نداشته باشند و به این نرسند. «واستطاع أن یتأکّد من عدم ارتباطه بالخصوصیات المتغیّرۀ من حال الی حال و من عاقل الی عاقل» و قدرت پیدا کرد، توانایی پیدا کرد اینکه بر این مسأله تأکّد بورزد، اصرار بورزد که آن عبارت است از عدم ارتباط این موقفی که من گرفتم با خصوصیّاتی که من دارم و این خصوصیّات تغییر پیدا میکند از حالی به حالی یا از عاقلی به عاقلی، اینطور نیست، مثل سلیقهها نیست که این با آن فرق میکند و این از این غذا خوشش میآید و او خوشش نمیآید. در این سن اینطور میشود، در جوانی آنطور است و پیر که میشود اینطور میشود، اینها من حالٍ الی حال تغییر پیدا میکند. نه میبیند اینکه من باید لباس گرم بپوشم جوان و پیر و ... فرق نمیکند .
«بحیث لا فرق بین أعقلهم و أونهم فی العمل بالسّیرۀ» میبیند عاقل ترینشان و پایین ترینشان از نظر عقل در این جهت فرق نمیکند، سرما خوردی و لرز پیدا کردن و اینها که فرقی نمیکند.
خب اگر که «استطاع أن یتأکّد» به این مطلب، به چه جهت استطاعَ؟ «بملاحظۀ تحلیلیۀ وجدانیۀ» این توانایی را به خاطر ملاحظه نمودن یک امر تحلیلی درونی و وجدانی به آن رسیدیم. اگر انسان مسألهای را عرضه کرد و اینچنین دید «أمکنه أن ینتهی الی الوثوق و إطمینان بأنّ ما ینساق إلیه من موقف حالۀ عامّۀ فی کلّ العقلاء» این میتواند منتهی بشود به وثوق و اطمینان پیدا کردن به اینکه آنچه که خودش منساق به آن شده است از موقف و جایگاهی که در مقابل آن مسأله گرفته است این ما ینساق یک حالت عامّهای برای همه عقلا است «بشرط وجود ابتلاء عامّ بالمسألۀ» البته اینکه همه عقلاء اینچنینی هستند این در صورتی است که این مسأله که برای من پیش آمده و تحلیل کردم یک مسأله مبتلابه همگانی باشد. مثلاً زمستان، همه جای عالم زمستان دارد میفهمد که این مبتلابه همه است که در زمستان این کار را میکنند و لباس گرم میپوشند.
س: منشأ این وجدان ما مهم نیست چه باشد؟
ج: هرچه میخواهد باشد، بالاخره وقتی میبیند من فرقی با دیگران نمیکنم و من میدانم این حالتی که در من است در دیگران هم هست. انسانها فرقی نمیکنند از اینکه در مقابل سرما... چون سازمان بدنیشان یکی است، اگر سرمای چند درجه باشد و زیر صفر و یا کمتر از ده درجه باشد همه میلرزند و سرما میخورند و سردشان میشود، راهش چیست؟ راهش این است که یک پوشش گرمی به خودشان بپوشند، این در خودش نگاه میکند میبیند، اما اینکه چون من من هستم! من اهل اینجا هستم! من این خصوصیت را دارم! اینها که دخالت ندارد.
س: تحلیل عقلی انسان فرقی میکند...
ج: اگر برهان اقامه میکند بله اما اینجا برهان نیست بلکه حالات خودش را پالایش میکند و میبیند این دخالت ندارد، این دخالت ندارد ... پس میفهمد که ... این همین شبیه آن حرفی است که منطقیها در منطق هم میزنند و میگویند کلّی را ما از چه چیزی در میآوریم؟ از اینکه این ما به الامتیازات افراد را کنار میگذاریم و میبینیم که همه در یک چیز مشترک هستند و میفهمیم آن جنس است. حالا در اینجا هم همینطور است ما این امتیازاتی که خودمان داریم کنار میگذاریم میبینیم این دخالت داشت؟ نه، این دخالت داشت؟ نه .... چه چیزی دخالت داشت؟ همین که هوا سرد است و من هم آدم هستم. این تحلیل در حقیقت به یک کبری و صغری بر میگردد که چرا من این موقف را میگیرم؟ چون من آدم هستم و این راهش است، آن هم میشود گفت آنها هم آدم هستند و راهشان همین است پس آنها هم همین کار را میکنند.
خب ما اگر بخواهیم سیره عامّه را بدست بیاوریم که عقلا همه همین حرف را میزنند در معاصرین خودمان، در چه صورتی میتوانیم بعد از این تحلیل نفسانی و وجدانی به این مسأله برسیم؟ وقتی این مسأله مبتلابه همه باشد وقتی مبتلابه همه نیست چطور ما سیره عامه را بدست بیاوریم؟ سالبه به انتفاء موضوع است اینجا.
«بشرط وجود ابتلاء عامّ بالمسألۀ» آن وقت است که سیره همگانی را بدست میآوریم. «و عدم مانع عن تحقّقه کجبر السّلطات» از یک طرف سیره عامّه باشد یعنی ابتلاء عام باشد و مانعی هم بر اینکه آنها هم به همین نحو عمل کنند نباشد. «و عدم مانع عن تحقّقه (آن موقف)» مانع مثل چه؟ «کجبر السّلطات» مثل اینکه سلطهها و جابرین و ظالمین و امراء و اینها یک وقتی در یک جایی نگذارند مردم آن کار را انجام بدهند.
مثلاً، حالا در مثل لباس پوشیدن و امثال و ذلک معمولاً سلطاء جلوی این را نمیگیرند که به مردم بگویند لباس نپوشید و ... بله ممکن است یک لباس خاصّ و ویژهای را نگذارند مثل رضاخان که مثلاً جلوی برخی لباسها را گرفت و لباس ایران را برگرداند، لباس رسمی ایران که کت و شلوار نبود او برگرداند، اما اصل لباس و اینها که تحلیل وجدانی میگوید آن را سلطات نمیتوانند ... اما یک چیزهایی دیگری ممکن است به این شکل باشد که سلطهها نگذارند که مردم طبق آن چیزی که خودشان میخواهد عمل کنند و یک راه دیگری جلویشان بگذارند، مثلاً الان آدم فکر میکند که مردم وقتی یک ظلمی به ایشان میشود و یک چیزی میشود راهشان را این میدانند که بیایند تظاهرات کنند مثلاً این هم اختصاص ندارد، یک جمعیتی میآیند مثلاً هر چه که اقدام میکنند و گوشزد میکنند و میگویند و وقتی دیدند فایدهای ندارد به صورت جمعی میآیند اعتراض میکنند. میگوید ما که اینطور هستیم حتماً نروژ هم همینطور است، حتماً سوئد هم همینطور است، حتماً اتریش هم مردم آنجا همینطور هستند، خصوصیّت خاص در ما که نیست، مگر اینکه سلطات نگذارند که بیایند تظاهرات کنند. بله مثل اینطور جاها مانع وجود دارد.
س: ...
ج: در اعتباریات هم بخشی از اعتباریات هم همینطور است.
س: ...
ج: بله، در بعضی. در اینجاها چون ...
س: ...
ج: نه این که یک چیز عامّی نیست، در مواردی از این راه میتوانیم.
س: ...
ج: معیار همین است که باید وقتی تحلیل وجدانی میکند جزم پیدا کند این خصوصیّت من دخالت در موقف من نداشت.
س: ...
ج: نه، فرضش این است که آدمی که سردش میشود در این درجه من خصوصیّت دارم، اگر احتمال خصوصیت در خودش میدهد بله یک آدمی است خارق العاده است او نمیتواند بگوید این روشی که من دارم، باید به این نکته برسد که این موقفی که من میگیرم در اثر یک خصوصیّت ویژهای در من نیست، من یک آدم معتدلی هستم و هوا هم که انقدر بشود ... همه آدمهایی که معتدل هستند هوا هم اینطور باشد اینطور خواهند کرد.
ببینید در تمام داروهایی که مثلاً الان وجود دارد یک کسی در خودش میداند یک آدم معتدلی است، اگر در خودش چند بار آزمایش کرد و تجربه کرد و دید که مثلاً آدمی که سردرد میگیرد –یک سردرد معمولی از همین سنخ- مثلاً چند بار فلان کار را انجام بدهد این برطرف میشود، میگوید زید هم همینطور است، بکر هم همینطور است ... فلذا طبابت میکند، اصلاً این طبابتها خیلی اش بر اساس همین است، البته یک مقداری از آن هم بر اساس استقراء و اینها است و یک مقداری هم بر اساس همین است. اینها دیگر جا به جا فرق میکند. اینها روشن است بگذارید رد بشویم.
س: ...
س: ...
ج: نه، مثال زدم دیگر، اگر بخواهد سیره عامه باشد اوّلاً باید مبتلابه عامّه باشد و الا سیره عامه نمیشود، دوم اینکه اگر مقتضای این این است که بله آنها هم موقفشان همین باشد اما اگر جلوگیری میکنند از آنها، مثل همین تظاهرات که مثال زدم، یک مثالهایی هست که سلطات جلوگیری نمیتوانند بکنند و داعی هم ندارند که جلوگیری کنند، مثل همین لباس پوشیدن در مقابل سرما و گرما، اما یک مواردی مثل تظاهرات کردن و علناً اعتراض کردن بله وقتی در خودمان حساب میکنیم میگوییم باید اینجا را علناً انسان اعتراض کند، جمعی اعتراض کنند، خودمان درک میکنیم که اینجا باید جمعی اعتراض کرد. وقتی که این را درک میکنیم میگوییم همه عالم هم اگر چنین چیزی برایشان بیاید آنها هم دأبشان همین خواهد بود و سیرشان همین خواهد بود که اعتراض جمعی کنند اما به شرطی که آن سلطه آنجا مانع نشود، یک قوانینی جعل نکرده باشند که مانع این باشد و الا نه.
س: ...
ج: خاصّه الان نه
س: ...
ج: آنها میشوند تقدیری، ما میخواهیم الان سیره عامّه موجوده را داریم میگوییم، کسی بخواهد سیره عامه موجوده را که الان وجود دارد نه به تقدیری که –اگر بتوان...- اینطور نه، باشد راهش این است که مبتلابه باشد و سلطات هم جلویش را نگرفته باشند.
بعد میفرماید که، ما به این دو شرط میتوانیم سیره عامّه را بدست بیاوریم «الّا أن نرید إثبات تحقّق سیرۀ غیر عامۀ (آنجا دیگر) فلا نحتاج الی هذین الشّرطین» اگر سیره غیر عامه، سیره خاصّه را بخواهیم بدست بیاوریم به این دو شرط نیاز نداریم که همگان... نه همانجا باید اینطور باشد، دیگر همگان ملازمه نیست. و اینکه همگان مانع نداشته باشند احتیاج نداریم. البته به این دو شرط در خصوص آن مورد نیاز داریم، در خصوص این خاصّه به آن دو شرط نیاز داریم که مبتلابه آنها آن خاصّه باشد و سلطهای هم در آن مورد خاص این مانع نشده باشد.
فرض کنید که اگر ما گفتیم سیرهای حجّت است که در مرآ و منظر معصوم باشد، چه زمانی در مرآ و منظر معصوم است؟ وقتی در جایی باشد که معصوم زندگی میکند. مثلاً معصوم سلام الله علیه در مدینه زندگی میکرده، حال ما هم در ایران هستیم، بخواهیم بفهمیم این سیره در آنجا بوده است یا نه احوالات خودمان را در نظر میگیریم بخواهیم ببینیم در مدینه هم چنین سیرهای بوده است که در مرآ و منظر حضرت است. کار به جاهای دیگر عالم نداریم، در آنجاها بکنند یا نکنند ما میخواهیم ببینیم اهل مدینه اینطور بودهاند یا نبودهاند تا سکوت امام صادق علیه السلام مثلاً دالّ بر امضاء باشد. در اینجا اگر بخواهیم بدست بیاوریم که در آن نقطه خاص اینطور بوده است یا نبوده است باید اوّلاً مبتلابه اهل مدینه باشد، اگر مبتلابه اهل مدینه نیست چطور آنجا ... میشود؟
دوم اینکه باید آنجا مانعی نباشد، مثلاً یک سلطهای آنجا نباشد که نگذراد.
بنابراین اینکه میفرماید این دو شرط را لازم نداریم یعنی به طور عامّ، مبتلابه عام و اینکه مانع عام نباشد میخواهد نفی کند. اگر عبارت هم یک مقدار ... مقصود این است و باید یک مقدار اصلاح بشود که این ایهام خلاف مراد را نداشته باشد.
«الطّریق الثّالث»
س: مناقشه ندارد این؟
ج: نه، راه درستی است این، بسیاری از اینها در باب معرفت هم ذکر میشود، یعنی ما چطور است که ذهن دیگران را متوجّه میشویم بیشتر از همان تحلیلات درونی خودمان است که میتوانیم با این فکر کنیم که دیگران هم همینطور هستند.
«الطّریق الثّالث: الضّروره و الحاجۀ لخصوص السّیرۀ»
راه سوّم بر اینکه ما بفهمیم که این یک چیز همگانی است، نیاز است، حاجت است، نیاز و حاجت به یک روش، به یک وسیله این باعث میشود که بدانیم سیره همه همینطور خواهد بود.
مثلاً مراجعه به اهل خبره در هر فنّی، بیمار میشود به پزشک مراجعه میکند، وسائل زندگی اش خراب میشود هر وسیلهای را به یک ... اگر ماشین است به مکانیک مراجعه میکند و... همینطور، میخواهد ساختمان بسازد به بنّا مراجعه میکند، به معمار مراجعه میکند. مراجعه در امورات زندگی به اهل خبره آن. ما هم میبینیم که خودمان همینطور هستیم، میگوییم غیر از این راهی وجود ندارد، ضرورت دارد، پس همه اهل عالم هم همینطور هستند. مگر میشود یک نفر هم خودش طبیب باشد، هم مهندس باشد، هم چه باشد و چه باشد ... این که نمیشود، پس قهراً برای این موارد چکار باید بکند؟ مراجعه کند. الان ما که اینجا نشستیم و قسم حضرت عبّاس میخوریم -که اغلظ قسمها است- به اینکه تمام اهل عالم اینهایی که معاصر ما هستند، آنهایی که قبلاً بودند و آنهایی که تا قیامت خواهند آمد «ما هو کائن و ما کان و ما یکون» همه اینها به حضرت عبّاس به اهل خبره مراجعه خواهند کرد. چرا؟ چون یک ضرورتی است، یک نیازی است، راه حلّی ندارد.
«الطّریق الثّالث: الضرورۀ و الحاجۀ لخصوص السّیره» به خصوص این سیره که مثلاً مراجعه به اهل خبره باشد.
س: ...
ج: آن راه دیگری است و این هم یک راه است.
س: ...
ج: آن کاری به نیازش ندارد، کار به این دارد که من که اینطور هستم پس بقیه هم همینطور خواهند بود چون خصوصیّات من که دخیل نیست، این خصوصیّات من در او هم هست، در او هم هست ... و لو یک امر نفسانی باشد، بیماری من باشد که مثلاً لباس میپوشم و امثال اینها.
«إنّ مورد السیرۀ قد یکون ممّا لا مناص منه فی المجتمع» مورد سیره گاهی میباشد از اموری که مفرّی و مناصی و راه فراری از آن مورد نیست در مجتمع انسانی «بحیث لا تنتظم الأمور إلا به حصراً» به گونهای که انتظام پیدا نمیکند، سامان پیدا نمیکند امور مگر به آن مورد به طور حصر.
«و ذلک مثل قاعدۀ الید التی لولاها لاختلّ نظام الحیال الاجتماعیۀ و التعامل الجمعی؛» مثل قاعده ید که اگر این قاعده ید مورد توجّه عقلا واقع نشود نظام حیات اجتماعی عقلاء اختلال پیدا میکند و تعامل جمعی عقلا با یکدیگر.
خب اگر قاعده ید درست نباشد؛ قاعده ید چه میگوید؟ میگوید هر چیزی که در تصرّف دیگری است و تحت سلطه دیگری است حکم میشود به اینکه این برای آن است مگر اینکه خلافش ثابت بشود. انسان که یقین پیدا نمیکند اما این یک سیره عقلائی است که ید را علامت ملکیّت میدانند. آیا عقلاء راه حلّی برای این دارند؟ و الاّ چطور بروند جنس بخرند؟ هر مغازهای مراجعه میکنند و از هر کسی بخواهند جنس بگیرند میگویند لعلّ دزدی باشد، لعلّ برای خودش نباشد. اگر ید را ما علامت ملکیّت قرار ندهیم یا علامت جواز تصرّف قرار ندهیم اختلال لازم میآید، زندگی اجتماعی را نمیتوانیم حوائج خودمان را تأمین کنیم، تعامل با یکدیگر نمیتوانیم داشته باشیم، خرید و فروش و معامله نمیتوانیم داشته باشیم چون احتمال میدهیم برای او نباشد، میخواهیم خانه بخریم نمیشود، میخواهیم اجاره کنیم نمیشود، میخواهیم صلح کنیم نمیشود، هر کاری میخواهیم بکنیم نمیشود چون شاید غصب باشد.
پس ما نیاز نداریم اینجا برویم استقراء کنیم و برویم آمار بگیریم بلکه از همین که این مورد ضرورت و نیاز است میفهمیم که همه اهل عالم این را دارند.
«إذ قلّما یوجد مورد تُحرز فیه ملکیۀ» چرا نظام اختلاف پیدا میکند اگر قاعده ید حجّت نباشد چرا نظام حیات اجتماعی و تعامل جمعی اختلال پیدا میکند؟ میفرماید «إذ قلّما یوجد مورد تُحرز فیه ملکیۀ شخص لمال بالقطع الوجدانی» کجا؟ حتّی اگر ارث پدرش هم باشد میگوید لعلّ پدرش ... دزدی باشد و هکذا.
بله یک جاهایی آدم میتواند قطع پیدا کند، مثلاً یک زمین مواتی بوده است و رفته است در بیابان آن را احیاء کرده است یا تملّک کرده است مثل خار و خاشاک و امثال ذلک، آن هم در کجا؟ نه مثل الان که حکومت اسلامی شده است، چون حکومت اسلامی که شد باید احیاء اراضی به اسم حکومت باشد و الا مالک نمیشود. پس بنابراین آن زمانی که نبوده است مثلاً جائر بوده است به حسب آن ادله بله، اما الان که حکومت اسلامی تشکیل شد آقایان میگوییند تقیید میشود آن ادله به اینکه باید به اذن باشد. و ما الان نمیدانیم که این اذن گرفته است یه نه مثلاً.
«و لا یوجد بدیل لها» هیچ بدیلی برای این قاعده ید نیست، بدیلش چه باشد؟ بدیل به درد بخوری، مگر این که از یک راههایی مظنّه پیدا کرد، ید حجّت نداشته باشد تو فقط یک راههایی مظنّه پیدا میکند.، اینکه دلیل، این میگوید من مظنّه پیدا کردم او میگوید نکردم و... اما اینکه دست او است و تحت سلطه او است چیزی است که دعوا در آن نیست و روشن است.
س: ...
ج: نه آن هم بدیل نیست، آن سند را هم به خاطر همان جهت میزنند.
«ففی مثل ذلک یمکن إحراز السیرۀ و أنّ البناء العملی علی أنّ کلّ من بیده مال فهو مالک له مال لم یثبت خلافه.»
البته یک نکته را باید توجّه کنیم؛ این راه راهِ خوبی است «الا أنب هذا البیان نفسه یمکن أن یستکشف به الحکم الشرعی مباشرۀ، فیقال: إنّ الشارع جعل لاید أمارۀ علی الملکیۀ و إلا لزم المحذور المذکور من دون حاجۀ الی توسیط السیرۀ فی ذلک»
نکته این است که درست است که ما با این سیره را کشف میکنیم اما ما نیاز به کشف سیره نداریم، این نکته خودش مستقیماً ما را به جعل شرعی رهنمون میشود، شما سیره را برای چه میخواهید؟ برای این نمیخواهید که استنباط حکم شرعی کنید؟ همین خودش دلیل است بر اینکه شارع حتماً این را حجّت قرار داده است.
اگر از عدم جعل چیزی میبینیم اختلال لازم میآید میفهمیم که عدم جعل نیست، نقیض که نبود آن نقیضش ثابت است که جعل است.
س: ...
ج: حالا ما کلّی حساب میکنیم نه مورد به مورد. بله برای برخی از خصوصیّات درست است اما اصل اینکه ید علامت ملکیّت است این یک امری است که بدون اینکه به سیره هم بخواهیم برسیم خودِ این محذور باعث میشود که ما یقین کنیم هست. مثل بحث در باب ولایت فقیه نسبت به تشکیل حکومت، یکی از مقدّمات آنجا چیست؟ این است که اگر در جامعه حکومت نباشد میشود زندگی کرد؟ حرج و مرج لازم میآید، کشت و کشتار لازم میآید، امنیت از بین میرود، هیچ کس هیچ کاری نمیتواند بکند، اگر یک حکومتی نباشد که سامان بدهد به امور، مواظبت کند، اگر نباشد که اختلال لازم میآید. پس ما میفهمیم که شارع برای تمام اعصار چه حضور امام برای جامعه باشد چه غائب باشد حکومت دارد، نمیشود فرض کرد که در زمان غیبت حکومتی نباشد، این نمیشود فلذا امیر المؤمنین صلوات الله و سلامه علیه فرمود: «لابدّ للنّاس من امیرٍ منّ برٍّ أو فاجر» بالاخره امیر باید باشد حالا یا صالح یا طالح، او نباشد زندگی نمیشود کرد، چه کسی امنیت دارد؟
س: یعنی دوباره از باب حسن و قبح عقلی و ملازمات عقلیه میفرمایید؟
ج: قهراً چون اختلال نظام قبیحٌ عقلاً و اختلال قبیحٌ عقلاً شارع ...
بنابراین لازم نیست سیره را بعد کشف کنیم، بله این نکتهای که ایشان فرمودند درست است و آن این است که ممکن است شارع بیاید نسبت به اینکه ید علامت ملکیت یک قیودی گاهی برای بعضی مواردش اضافه کند.
شاید این در عقلاء هم هست اما فقهاء هم گفته اند، مثلاً باید ید متّهمه نباشد، مثلاً آدمی که معروف به دزدی است و این معلوم است که خیلی از اموال را از راه دزدی به دست میآورد ید او معلوم نیست علامت ملکیّت باشد که بگویند ملک او است، در عقلاء هم شاید همین باشد.
و جایی ممکن است شارع مقدّس یک قیدی را اضافه فرموده باشد اما اصل مسأله ...
پس «إلاّ أنّ هذا البیان (این بیان) نفسه یُمکن أن یُستکشف، به این بیان، به خودش بدون اینکه برویم سیره را کشف کنیم و از سیره بخواهیم حکم شارع را کشف کنیم، لازم نیست، توسیط سیره لازم نیست. یُستکشف به این بیان خود این بیان مباشرتاً مستقیماً بدون توسیط سیره.
«فیقال: إنّ الشارع جعل الید أمارۀ علی المکیۀ» اصل ید را اماره بر ملکیت قرار داده است «و الاّ لزم المحذور المذکور من دون حاجۀ إلی توسیط السیرۀ فی ذلک».
س: استاد ببخشید اینجا این حرف آخر اشکال میشود، در آن متخصّص و رجوع به اعلم طبق سیره خودش احراز میشود و الا طرف خودش میگوید که به غیر اعلم هم میشود رجوع کنیم. در واقع در این حرف آخر میگوییم بعضی جاها احرازش فقط با سیره است، درست است اختلال نظام هم پیش نمیآید، اگر من از اعلم نگیرم و غیر اعلم را تبعیّت کنم اختلال نظام هم پیش نمیآید ولی در سیره میشود کشف کنیم که سیره رجوع به متخصص میکنند.
ج: نه، این راه ... در آن موردی که شما میفرمایید این راه وجود ندارد، راههای دیگر وجود دارد که آن قبلی بود که گفتیم جاهل به عالم مراجعه میکند. این راه برای بعضی موارد است که اختلال از آن لازم میآید، در مورد تقلید غیراعلم اختلال لازم نمیآید، این راه آنجا نمیآید.
«الطّریق الرّابع: النّقل و الشّهادۀ»
می گوید ما میخواهیم ببینیم معاصرین ما چطور هستند، عقلاء معاصر ما چطور هستند؟ یک راهش همین نقل و شهادت است، ناقلینی که از راههای حسّی یا محتمل الحس به دست آوردند اینها به ما خبر بدهند و به شرط اینکه آن راه را شارع حجّت کرده باشد برای ما ثابت میشود. الان بسیاری از این سیرههای جوامع بشری به واسطه همین که در تاریخها نوشته شده است، در گزارشها میآید، گاهی تواتر پیدا میکند و از راه تواتر برای ما علم حاصل میشود، گاهی یک مؤسسات معتبری هستند که اینها کارهای جهانی میکنند و اینها اطلاع میدهند و انسان یا به اعتبار خودشان یا به ضمّ قرائن برایش اطمینان حاصل میشود.
پس یکی از راههای دیگر هم نقل و شهادت است، شاهدین وناقلین معتبره است.
می فرماید: «یمکن إثبات السیرۀ بالنّقل و الشّهادۀ إذا أفادا (آن نقل و شهادت) العلم أو الوثوق» چطور آن شهادت و نقل موجب علم و وثوق و اطمینان بشود؟ «بسبب الکثرۀ» چون گویندگانش فراواناند و به واسطه این.
ما الان خیلی از شهرهایی که نرفتیم یقین داریم که وجود دارد، چون افراد زیادی که ... در واقع مثل تواتر است.
«أو بضمّ القرائن و الشّواهد» که برای ما علم پیدا شود «و کذا» آن جایی که علم پیدا نمیشود اما خبر ثقه است، شاهد ثقه است، آنجا هم میشود «إذا کان النقل واجداً لشرائط الحجیۀ کخبر الثّقه إذا کان (آن اخبار) حسّیاً أو قریباً من الحسّ أو محتمل الحسّیل و الحدسیۀ» در سه صورت:
اخبارش حسّی باشد، مشاهده کرده باشد، از افراد فراوان شنیده این میشود حسّی.
یا قریب به حسّ است یعنی امری نیست که با حواسّ ظاهری بتوان درک کرد اما شواهد حسّی دارد به آن میگویند قریب به حسّ مثل عدالت یک نفر، عدالت را که نمیشود با چشم دید، نمیشود چشید، نمیشود لمس کرد، اما با قرائن و شواهدی که قریب به حس است میشود فهمید که این آدم عادل است. یا مثلاً اعلمیّت، تبحّر یک شخص در یک علم، اینها دیدنی نیست اما اینها شواهد و قرائن نزدیک به حس دارد، بله ده بار دیدید، پنج بار دیدید که یک مسأله غامضی پیش آمد و آن ... حلّش کرد معلوم میشود که این قدرت را دارد. او دیدی که چند بار مواضع گناه پیش آمد که خیلی هم به نفعش بود اما اجتناب کرد با اینکه کسی هم نبود و کسی هم مطّلع نمیشد معلوم میشود که خداترسی در او وجود دارد و عدالت در او وجود دارد و... پس این را هم میگویند قریب الحسّ.
محتمل الحسّ و الحدس که ما قول رجالیّون را به این درست میکنیم، اسنادهای جزمی را هم به این درست میکنیم همین است که یک کسی یک خبری دارد میدهد، نمیدانیم که حدس زده است، مقدّمات عقلیه به کار برده است، حدس زده است یا اینکه از راه حس به دست آورده است و میگوید. میگوید قال الصّادق علیه السلام کذا، صدوق میگوید؛ نمیدانیم، حدس زده است و دیده است این کلام بلندی است میگوید بقیه دهانشان میچاد بخواهند این حرف را بزنند، به عقل کسی نمیآید، با این چیزها میگوید این کلام امام صادق است فلذا میگوید قال الصّادق علیه السلام. اینطور بوده است؟ یا اینکه نقل ثقۀ عن ثقۀ امام صادق باعث شده است، این حس است، شنیدن از ثقه به ثقه این حس است، إذا دار الأمر بین اینکه این حس است یا حدس است، اگر احتمال حسّیتش نیشغولی نباشد، مثل اینکه امروز کسی بیاید بگوید قال بقیۀ الله الأعظم أرواحنا فداء! این بخواهد حسّی بدست آورده باشد امروز یک احتمال نیشغولی است برای به خصوص بعضی افراد. حالا یک وقت شیخ انصاری میگوید، یک وقت بحر العلوم میگوید یک حرفی، اما الان هر زید و عمرو کوچه و بازاری بگوید حضرت فرمود –که الان بعضی جاها هم نقل میشود که حضرت فرمودند فلان- چه کسی را حضرت فرمودند؟! این مواردی که امروز است نه.
به خدمت شما عرض شود که یا اینکه رجالی. شیخ طوسی فاصله اش با ابن أبی عمیر چقدر است؟ چهارصد سال است، میگوید ثقۀٌ، چطور ما میپذیریم؟ محتمل الحسّ و الحدس است. شاید حدس زده است یعنی روایاتش را دیده است و دیده که معمولاً مضامین قویای دارد و ... و ممکن هم هست که من شیخه من شیخه ... تا آنهایی که معاصر با ایشان بودهاند در این سلسله به آنها رسیده است. قرائن و شواهد عرفیه فراوان وجود داشته است که تا زمان شیخ طوسی صد یا بیشتر کتاب رجالی وجود داشته است که حالا یکی از آنها باقی مانده است برای ما از آن کتابهای رجالی و آن هم رجال برقی است، احمد ابن محمد ابن عبدالله برقی که از روات است کتاب رجال دارد و باقی مانده است. آنها در آن عصر میزیستند.
و الان ما که در حوزه هستیم یقین داریم که شیخ انصاری یک شخص ملّای با تقوایی بوده است، میرزای قمّی یک آدم ملّای با تقوایی بوده است، آیا حدس میزنیم؟ نه، جیلاً بعد جیل، طبقتاً بعد طبقه، استاد به شاگرد استاد به شاگرد اینها منتقل شده است، اینها حدس است؟ نه حسّ است. حالا اگر الان کسی آمد گفت که میرزای قمّی آدم ثقه ملّایی بوده است قولش محتمل الحسّ و الحدس میشود، این را توجّه کنید یک باب واسعی است که با او بسیاری از روایات درست میشود و نهج البلاغه از همین راه قابل حجّیت است و دو هزار و خوردهای مرسلات صدوق در من لا یحضره الفقیه قابل حجّیت میشود چون إخبار ایشان محتمل الحسّ و الحدس است.
س: ...
ج: بله، اگر معارض پیدا کند آن دیگر نیست، یک ثقهای میآید میگوید سیره این است و یکی میگوید این نیست، نقض میشود، معارضه میکند.
س: ...
ج: بله، پس این سیره میشود چیزی که موضوع حکم شرعی است، پس شارع وقتی خبر ثقه را حجّت کرد به دلالت التزام میگوید آثار این هم بار میشود، مثل اینکه شارع گفته است بیّنهای که میگوید این خمر است حجّت است، یعنی چه؟ یعنی اگر من گفتم الخمر حرامٌ شربه، این بیّنهای هم که میگوید این خمر است بدان که این حجّت است یعنی آن حکم را بر آن بار کن و به دلالت التزام میگوید آن کبری را بر این منطبق کن. آنجا اگر سیره واقعی باشد و شارع سکوت کند شارع گفته است ظهور این سکوت من حجّت است، حالا اگر سیره را وجداناً درک نکردم، شارع میگوید این آقایی که میگوید سیره است قبول کن، قبول کن به دلالت التزام یعنی چه؟ یعنی این را بر آن بار کن که پس سکوت من هم در مقابل این کاشف از حکم من است.
س: ...
ج: بله، مگر شارع آنجا یک تصرّفی کرده باشد فلذا مثل محقق خوئی میفرماید بله خبر ثقه در موضوعات هم حجّت است.
س: مشهور قبول نمیکند ...
ج: مشهور را نفرمایید، ایشان میگوید حجّت است اما بسیاری از بزرگان میگویند حجّت نیست، چرا؟ میگویند این سیره عقلائیه به واسطه آن روایتی که فرموده است «الأشیاء کلّها علی ذلک حتّی تستبین أو تقوم به البیّنۀ» ردع شده است، شارع این را به واسطه این ردع کرده است و فرموده است نه در موضوعات باید بیّنه باشد. اما باز این نکته را هم توجّه کنید که این موضوع با موضوعات دیگر یک تفاوتی دارد:
و آن این است که گاهی ما موضوع را میخواهیم در مقام امتثال احراز کنیم، گاهی میخواهیم موضوع را احراز کنیم در مقام استنباط، اگر میخواهیم احراز موضوع کنیم در مقام امتثال، او میگوید بیّنه لازم داریم، اگر نه احراز موضوع میخواهیم بکنیم در مقام استنباط یا به دست آوردن حکم شرع، تعلّم حکم شرع، در اینجا بیّنه لازم نداریم فلذا محقق حکیم قدّس سرّه در مستمسک فرموده و در حقایق هم فرموده است که اگر ثقه خبر داد که این آقا مجتهد است و عادل است، میتوانید از او تقلید کنید اما پشت سر او نمیتوانید نماز بخوانید تا بیّنه قائم بشود که عادل است، چرا؟ برای اینکه مراجعه به او میکنید و میخواهید احکام الهی را تعلّم کنید این در راستای احکام الهی است و آنجا بیّنه نمیخواهد، خودِ خبر واحد که میگوید حکم خدا این است میپذیرید اما اینکه میگوید این ثقه است نمیپذیرید؟! آنجا از ادله میفهمیم که همانطور که اگر یک نفر ثقه از خودِ حکم خبر بدهد حجّت است، اگر گفتند که یک نفر هم گفت این آقا ثقه است که این بعد میخواهد بگوید حکم خدا این است آنجا حجّت است. اما در موضوعاتی که میخواهی امتثال احکام الهی را بکنی، حالا حکم خدا را بدست آوردی و میخواهی امتثال کنی، گفته است چه؟ «صلّ خلف العادل» میخواهی خلف عادل نماز بخوانی باید دو نفر بگویند این عادل است، یا علم داشته باشی یا اطمینان داشته باشی و یا دو نفر عادل بگویند این عادل است.
پس بنابراین این دو را هم نباید با هم خلط کنید. اینجا ما سیره را برای چه میخواهیم؟ درست است که سیره یک موضوع خارجی است، اما این سیره را ما برای این میخواهیم تا اینکه کبرای حجّیت بر آن منطبق بشود ثمّ حکم شرعی از آن در بیاوریم، چون در طریق استنباط احکام واقع میشود اینطور است. ما میخواهیم بگوییم ابن أبی عمیر ثقه است پس آن روایتی که ابن ابی عمیر میگوید خبر ثقه است پس بنابراین از این خبری که گفته است وجوب یا حرمت یا کراهت یا استحباب را در میآوریم. پس وزان سیره میشود وزان آن خبر واحد، وزان اینکه راوی آن خبر واحد ثقه است یا نه میشود قول رجالیّون که یک نفر هم باشد کفایت میکند، ما در رجال نمیگوییم دو نفر باید باشد.
سیره میشود مثل خبر واحد، مخبر به اینکه سیره وجود دارد مثل مخبر این است که میگوید ابن ابی عمیر ثقۀٌ، چون در راستای استنباط حکم واقع شده است.
می فرماید که «فإنّه» آن نقل واجد شرایط، فإنّه ضمیرش به آن بر میگردد، آن نقل واجد شرایط «نقلٌ للسیرۀ مطابقۀً» مطابقۀً میگوید سیره وجود دارد «و للحکم» یعنی «و نقلٌ للحکم الشّرعی التزاماً» نقل حکم شرعی است به دلالت التزام. «بعد قبول الملازمۀ بین السیرۀ و الحکم الشّرعی» بعد از اینکه ما پذیرفتیم به ادله سابقه که بین تحقق سیره و حکم شرعی ملازمه است، این ملازمه را که پذیرفتیم کسی که به یک طرف ملازمه خبر میدهد در حقیقت به دلالت التزام به طرف آخر ملازمه هم خبر میدهد، به همین بیان گفتیم اجماع منقول حجّت است –آنهایی که میگویند حجّت است-. میگویند اگر شما در اجماع محصّل گفتید اگر صد نفر از علماء -علماء شما صد نفر هستند- اگر این صد نفر بر یک حکمی اتّفاق کردند بین اینکه اتّفاق اینها و اینکه شارع هم حکمش همین است ملازمه است، حالا تارۀً شما خودت از این صد نفر میروی فحص میکنی میشود اجماع محصّل و گاهی یک بزرگی فحص کرده است و میگوید اتّفاق علماء است، این آقا که میگوید اتّفاق علماء است دو خبر به شما میدهد، یکی به دلالت مطابقی که اتّفاق اینها است، دو به دلالت التزامی که پس حکم خدا هم این است، میشود حجّت. اینجا هم همینطور است، میگوید سیره این است بین این سیره و اینکه حکم خدا این باشد ملازمه است فرض این است، پس کسی که از این سیره خبر میدهد به دلالت مطابقی دارد از آن حکم خدا هم به دلالت التزامی خبر میدهد.
می فرمایند که: «لکن هذا یتمّ فیما ثبتت حجیۀ هذا النقل بغیر السیرۀ أو بسیرۀٍ ثبت وجودها بطریقٍ آخر غیر هذا الطّریق التعبّدی»
در اینجا این نکته را باید توجّه کنیم که ثقهای آمده است به ما خبر داده است که مثلاً صاحب جواهر در جواهر مینویسد سیره عقلاء بر این مطلب است، صاحب جواهر ثقۀٌ دارد خبر میدهد که چنین سیرهای وجود دارد، حالا که ایشان این خبر را میدهد این حجّیت قول صاحب جواهر را از کجا به دست آوردیم؟ اگر آن را هم از سیره به دست آوردید آن سیره را از چه راهی به دست آوردید؟ از نقل ثقات است؟ این اوّل کلام است، باید حجّیت قول صاحب جواهر را یا از راه دیگری اثبات کرده باشید یا اگر از راه سیره بخواهی اثبات کنی از این طریق نباشد، از طریقهای دیگری باشد تا اینکه دور لازم نیاید.
س: ... در این طریق موثوق الصّدور بودن ناقل هم باید بحث باشد دیگر، بگوییم بر فرض موثوق الصّدور بودن این این طریق درست است.
ج: بله میگوییم شرایط خبر ثقه دیگر، یکی از آن این است که البته موثوق الصّدور نمیگوییم، یک مبنا این است که موثوق الصّدور باشد، یک مبنا این است که ثقه باشد و لو اینکه موثوق الصّدور نباشد.
می فرمایند که «لکن هذا یتمّ فیما ثبتت حجیۀ هذا النّقل بغیر سیره» این نقل حجّیتش اصلاً ربطی به سیره نداشته باشد و از یک راه دیگر برایمان ثابت شود، به سیره ربطی نداشته باشد، مثلاً از کجا اثبات کرده باشیم؟ از یک روایت نصّ متواتر که ربطی به سیره ندارد، قطع آور است. یا از قرآن استفاده کرده باشیم، آیه نبأ مثلاً استفاده کرده باشیم که بگوییم دلالتش مثلاً مسلّم است و سندش هم که قطعی است، یا اگر به سیره هم میباشد «أو بسیرۀٍ ثبت وجود (آن سیره نه از راه خبر واحد و خبر ثقه) ثبت وجود آن سیره بطریقٍ آخر غیر هذا الطّریق التعبّدی» مثل تحلیل وجدانی مثلاً مثل استقراء و آن راههایی که قبل گفتیم، از این راه دیگر نباشد، آن وقت آنها بیایند اثبات کنند که این راههای تعبّدی هم به درد میخورد و آن وقت از این راه تعبّدی هم بعد برای اثبات بعضی سیرههای دیگر میتوانیم استفاده کنیم.
این المرحلۀ الأولی بود، مرحله اولی چه بود؟ اثبات سیره معاصر، چطور میتوانیم. این راههای چهارگانه وجود دارد.
حالا مرحله ثانیه چیست؟ اثبات سیره معاصر با معصوم علیه السلام، آن چه طرقی دارد؟
و صلی الله علی سیّدنا محمّدٍ و آله الطاهرین.