بسمه تعالی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیه الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
قبل از شروع در بحث تقاضا میکنم از دوستان سوره فاتحهای را برای شفای والد معظم قرائت بفرمایند.
بحث در شرائط مطهریت اسلام بود.
شرط یازده: گویندهی شهادتین معترف به هر دو نباشد
شرط دیگر از شرائط مطهریت اسلام به معنای شهادتین که مرحوم ماتن فرمود شهادتین مطهِّر است، این است که اگر شهادتین معاً و مجموعاً بخواهد مطهِّر باشد مشروط است به این که گویندهی شهادتین معترف به هر دو نباشد و یا به تعبیر آقایان انکار داشته باشد هر دو را اما اگر کافری است که الوهیت و توحید را قبول داشته و فقط رسالت را قبول نداشته، مثلاً یک آدم عقلی بوده که بر طبق ادله کلامی، فلسفی قانع بوده که این جهان آفریدگار دارد و آن آفریدگار هم یکی است اما به رسالت انبیاء و رسالت نبی خاتم صلی الله علیه وآله اعتقاد نداشته حالا یا معترف نبوده یا منکر بوده، فرمودهاند که در این صورت احتیاج نیست که شهادت أولی را هم اظهار کند بلکه همان شهادت ثانیه کفایت میکند. شهادتین در جایی مطهِّر است که او اعتراف به هر دو نداشته باشد یا انکار نسبت به هر دو داشته باشد و الا هر کدام را اعتراف داشت به دیگری باید اقرار کند و شهادت بدهد. حالا اگر به الوهیت و وحدانیت اعتراف دارد باید به رسالت شهادت بدهد، اگر به رسالت اعتراف داشت ولی به آن دو تا اعتراف نداشت، این صورت چه گونه میشود؟ به این که تقدیری بگوید یعنی بگوید: اگر خدایی باشد و پیامبری داشته باشد این آقا است و من رسالت ایشان را قبول دارم پس به نحو تقدیر است. پیامبری را علی تقدیر صحت شهادت أولی میپذیرد ولی میگوید من اولی را حالا نمیدانم و بعد میرود تحقیق میکند و اولی هم برای او ثابت میشود. این شخص باید به همان اولی اقرار کند و دومی را که قبول داشته است.
مرحوم شهید ثانی رضوان الله علیه در مسالک جلد 10، صفحه 41 فرموده است:
«و إنما یعتبر الإقرار بالشهادتین معاً فی حقّ من ینکرهما کالمعطّل و الوثنی
معطِل، کسی است که میگوید عالم همین طور معطل است و خالقی اصلاً ندارد.
وثنی، کسی است که خالق قائل است ولی شریک برای خدا قائل است.
فلو کان موحّداً للّه تعالى و هو منکر للرسالة کفى إقراره بها
این فرمایش شهید ثانی رضوان الله علیه در مسالک.
خب در این جا این سؤال پیش میآید که اگر این گونه هست بنابراین یهود و نصارا که شهادت أولی را قبول دارند، یعنی الوهیت و وحدانیت را قبول دارند پس آنها دیگر لازم نیست شهادتین را بگویند. یهودی بیاید بگوید: أشهد أنّ محمداً رسول الله صلی الله علیه و آله کفایت میکند. و هکذا سایر ادیان الهی.
شهید میفرماید که: این مسأله در مورد آنها تمام نیست. چرا؟ برای این که در قرآن شریف آنها را مشرک قلمداد فرموده.
و فی الاکتفاء بها
یعنی به شهادت به رسالت.
من الیهودی و النصرانی وجهان أصحّهما العدم
که میگوییم اکتفا نمیشود.
لأنهما مشرکان فی التوحید کما نبّه علیه تعالى بقوله بعد حکایته عن مقالتهم (تَعالى عَمَّا یُشْرِکُونَ)
خدای متعال متعالی است و برتر است از آن شرکهایی که آنها قائلند و میورزند.
البته در این جا همان طور که در حاشیه نوشتهاند، این موردی که مرحوم شهید ثانی اشاره میکند «بعد حکایته عن مقالتهم» در آن جا «تعالی عما یشرکون« نیست بلکه «سُبْحانَهُ عَمَّا یُشْرِکُون» است که آیه 30 و 31 سوره مبارکه توبه هست. این «تعالی عما یشرکون» برای جایی نیست که صدرش این مطلبی باشد که ایشان میفرماید. آن جایی که این مطلب هست «سبحانه عما یشرکون» است. حالا فرقی در استدلال نمیکند البته ولی از جهت این که آیه این طوری است.
و اشراکهم باعتقاد الهیة عیسی و العزیر
علت اشراک آنها هم این است که قائلند به الهیت حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام و عزیر علی نبینا و آله و علیه السلام البته بنابراین که عزیر هم پیامبر باشد.
ایشان میفرماید:
و علی تقدیر اختصاص هذا الاعتقاد ببعض فرقهم لا وثوق منهم بخلافه، فلا یکتفی منهم بدون الشهادتین.»[1]
خب اگر هم بگوییم همه اهل کتاب این گونه نیست که مشرک باشند بلکه یک طایفهای این گونه هستند و قرآن شریف هم ناظر به آن طایفه است که دارد میفرماید، مرحوم شهید میفرماید: به دیگرانشان هم وثوقی نیست فلذا آنها هم اگر میخواهند مسلمان شوند باید شهادتین را بگویند.
باز این جا از آن مواردی است که فقها زیاد مورد بحث قرار ندادهاند و حالا مرحوم شهید ثانی در مسالک اشارهای فرموده ولی در کلمات فقها نیامده و «لا أدری» که صاحب عروه قدس سره هم در این جا در بحث مطهرات دوازده مسأله که لا ربط به باب طهارت و مطهرات عنوان فرموده اما این مسائلی که مربوط به خود بحث طهارت هست و از شرایط است مغفول گذاشته است و حالا شاید هم در نظر آنها اینها مثلاً واضحات بوده لذا احتیاجی به بحث نداشته است.
علی ای حال به حسب ادله چه باید گفت.
استدلال بر لزوم اظهار شهادتین: (10:40)
ممکن است کسی بگوید که مقتضای آن روایاتی که میفرمود کسی که شهادتین بگوید یجری علیه ما یجری علی المسلمین، موضوع را شهادتین قرار داده است فلذا اگر اکتفا به یکی از این شهادتین بشود این موضوعی که در روایات هست محقق نشده و بنابراین نمیشود حکم به اسلام کرد. اسلامیت را متفرع کرده است بر کسی که قال الشهادتین، سواء این که قبلاً یکی از این دو تا را قبول داشته به نحو تنجیز یا به نحو تعلیق یا قبول نداشته است. اطلاق این ادله اقتضا میکند که بگوییم مطلقا شرط است. شارع بگوید من بخواهم اسلام را اعتبار کنم، این شخص باید اظهار کند.
اشکالات به استدلال: (11:47)
اشکال اول:
این گونه استدلال برای اعتبار شهادتین در این صورت تمام نیست. چرا؟ چون گفتیم که ما قائل به اظهار نیستیم. گفتیم که علی الاقوی کفایت میکند اعتقاد درونی هم برای تحقق اسلام. بنابراین اگر یکی را از قبل اعتقاد درونی و دیگری را اعتقاد نداشته و حالا اگر آن را هم اعتقاد پیدا کرد، بین خودش و خدا مسلمان میشود. برای دیگران هم اگر از آن، اطلاع قبلی دارند حالا وقتی این دیگری را میگوید، احراز میشود که مسلمان شده است زیرا یکی به جنان است و یکی بالجوارح است و کفایت هم میکند همان طور که در روایات هم بود که مثلاً الوهیتش را اقرار میکند و رسالتش را تصدیق دارد یا ایمان دارد که گفتیم قول به عدم فصل هم ضمیمه میشود.
بنابراین در صورتی که احراز بکنیم که این اعتقاد به الوهیت و وحدانیت دارد مثل این که سابقهاش را میدانیم مثلا فرض کنید استادی مسیحی است که کلاس میآمده و درس توحید میداده و الوهیت و وحدانیت را اثبات میکرده لذا شاگردها خبر دارند. حالا یک روزی از او شنیدند گفت که أشهد أنّ محمداً رسول الله صلی الله علیه و آله، دیگر لازم نیست به او بگویند آقا شهادت به توحید و الوهیت هم بدهید. همین که این شهادت را گفت باید او را مسلمان حساب بکنند.
اشکال دوم: (13:33)
ثانیاً گفتیم که ادلهای که احکام فقهیه را روی عنوان المسلم آورده، این جا را هم شامل است چون بالضروره کسی که این چنین باشد یعنی اعتقاد به الوهیت را مثلاً از قبل داشته یا او را اظهار هم میکرده یعنی نه فقط اعتقاد بوده بلکه اظهار هم میکرده که من خدا را قبول دارم و توحید خدای متعال را هم قبول دارم. حالا این آدمی که قبلاً آن توحید را اظهار میکرده است اگر بعداً از او شهادت به رسالت هم شنیدیم، عرف میگوید این شخص مسلمان است و وقتی مسلمان شد، قهراً موضوع ادلهای که احکام فقهیه را بر مسلمان بار کرده تطبیق میشود و قهراً احکام فقهیه هم ثابت میشود.
بنابراین بعید نیست فرمایش مرحوم شهید ثانی قدس سره بگوییم تمام هست. ایشان در صفحه 37 باز عبارت دیگری دارند که از آن هم این مطلب استفاده میشود. ایشان در صفحه 37 فرموده است:
«و لو کان کفره بجحد احدهما خاصه
این عبارت حتی شامل میشود آن جایی که شخص مسلمان بوده و ارتداد برای او پیدا شده. یکی از این دو تا را آمد انکار و جحد کرد.
بان کان مقراً بالوحدانیة غیر انه ینکر الرسالة، کفی قوله: ان محمداً رسول الله.»[2]
بنابراین، این شرط بعید نیست بگوییم که مقبول نیست و مبانیاش هم همان مبانی است که صحبت کردیم و گذشت.
اشکالات نسبت به کلام مرحوم شهید ثانی درباره «وثوق»: (16:38)
اشکال اول:
مرحوم شهید ثانی فرموده ما وثوق نداریم. اولاً خب جایی که وثوق داریم چه باید کرد؟ پس آن جا را باید قائل به عدم لزوم شهادتین باشیم. این فرمایش ایشان که بگوید یهود و نصارا اگر آمدند و به رسالت شهادت دادند، فایده بالمره ندارد چون وثوق نداریم، خب خیلی جاها وثوق داریم و خلاف وجدان است که بگوید وثوق نداریم. مثلاً قبلاً راجع به توحید صحبت کرده، کتاب نوشته، حرف زده، ما با او رفیق و آشنا بودیم لذا میدانیم آنها را قبول دارد و حالا آمد فقط رسالت را هم شهادت داد. چرا وثوق نداریم. این وثوق، شخصی است. حالا شخص ایشان وثوق نداشته باشند، مثلاً به همه یهودیها و نصرانیها بدبین هستند، خب این شخصی میشود. ولی مواردی که وثوق داریم پس آن جا را باید قائل به عدم لزوم شهادتین باشیم.
اشکال دوم: (17:33)
علاوه بر این اطلاقات ادله شامل میشود. اطلاق نگفته ما باید وثوق داشته باشیم. وثوق به چه چیزی باید داشته باشیم؟ ما اتفاقاً میگوییم اقرار به شهادتین موجب دخول در اسلام است ولو قطع به عدم واقعیت داشته باشیم یعنی بدانیم فقط روی مطامع دنیوی یا خلاصی از کشته شدن و امثال اینها شهادت را میگوید و اصلاً اعتقاد ندارد. ما وثوق نمیخواهیم بلکه ما میخواهیم بگوییم شهادتین را بگوید. باید ببینیم این شهادتین جایگاه گفتنش کجاست؟ خب اگر فرض این است قبلاً آن شهادت را گفته و حالا این شهادت دیگر را هم میگوید، مگر از ادله استفاده میکنیم اینها باید معاً باشد؟ باید دو تا شهادت را داشته باشد. باید مقرّ به شهادتین باشد. خب این یکی را که قبلاً مقرّ بوده و این را هم که میگوید میشود شهادتین. اگر اعتقاد قلبی هم داشته که گفتیم کفایت میکند یعنی اگر برای ما اعتقاد قلبی وی ثابت شد یا خودش بینه و بین الله تعالی میگوید من که الوهیت و توحید را قبول داشتم و رسالت الان بر من ثابت شده لذا این را هم الان میگویم و حتی لازم نیست بگوید. گفتیم اعتقاد درونی کفایت میکند و احوطش این است که بگوید و الا لازم نیست بگوید. این شخص به رسالت اعتقاد پیدا کرد و اعتقاد قبلی را هم که دارد پس یحسب مسلماً.
سؤال: ...
جواب: ببینید یک وقت میگوییم اسلام مطهر است به آن معنای بسیطی که دارد یعنی به آن معنای اعتباری و میگوییم اینها هم ما یتحقق الاسلام است، آن وقت باید بگوییم که این دو تا معاً ما به یتحقق الاسلام است در جایی است که انکار هر دو را داشته باشد و الا ما به یتحقق الاسلام هر دو نیست. همان چیزی را که انکار داشته اگر به آن اقرار کند اسلام محقق میشود. یک وقت میگوییم اسلامی که این جا میگوییم یعنی همین شهادتین. این اسلامی که میگوییم مطهِّر است اصلاً یعنی همین شهادتین، نه چیزی که یَتَسَبَّب منهما، اگر این را گفتیم آن وقت این که این دو تا باز بخواهد معاً علت مطهریت باشد مشروط به این شرط میشود.
شرط دوازده: همراه نبودن شهادتین با یکی از موجبات کفر (22:12)
شرط دیگر این است که مقترن نباید باشد این اسلام آوردن و این شهادتین به یکی از موجبات کفر لا حدوثاً و لا بقائاً.
توضیح مسأله:
مثلاً یک کسی نعوذ بالله این انکار ضروری از ضروریات دین را کرده یا نصب دارد. دشمن اهلبیت علیهم السلام هست. دست از دشمنی برنداشته و با این حال شهادتین میگوید. خب این شخص اسلامش مقرون به موجب کفر است منتها بقائاً یعنی از قبل این چنین بوده دست و از آن برنداشته و حالا میگوید که اسلام میآورم. با امیرالمؤمنین علیه السلام نعوذ بالله دشمنی دارد میآید و شهادتین میگوید. فرض کنید نصرانی با امیرالمؤمنین علیه السلام دشمنی داشته باشد و حالا این شخص بیاید شهادتین بگوید و از آن عدول نکرده که بقاء دشمنی درقلب اوست. یا انکار یک ضروری مثلاً از قبل گفته آقا این قصاص حکم ظالمانهای است نعوذ بالله، غیر انسانی است. این عقیدهاش هست و اظهار کرده و از این عقیده هم دست برنداشته منتها حالا میآید و شهادتین هم میگوید. ولی میگوید این غیر انسانی است و حالا یک وقت میداند قصاص جزو اسلام هست و ضروری اسلام است و انکار میکند که انکارش به انکار الوهیت و رسالت برمیگردد و یک وقت این را نمیداند ولی ما میگوییم که انکار ضروری موضوعیت دارد و موجب کفر است کما این که مرحوم سید صاحب عروه میگوید: انکار ضروری موضوعیت دارد ولو به انکار توحید و رسالت برنگردد. شارع حکم فرموده کسی که انکار ضروری میکند کافر است. تعبد است. خب حالا این شخص سابقاً منکر ضروری بوده و الان هم که دارد اسلام میآورد دست از آن حرف برنمیدارد یا اینکه حدوثاً شهادتین میدهد ولی همان وقت که شهادتین میدهد میگوید اما این ضروری را قبول ندارم. پس مقرون است این شهادتین او با بقاء انکار سابق یا با حدوث انکار.
تقریب استدلال:
در این صورت به دو بیان روشن است که اسلام تحقق پیدا نمیکند:
بیان اول: (25:29)
بیان اول بیان ثبوتی است و این بیان آن است که اسلامیت یک امر اعتباری است. یک قانونی است که شرع میگذارد. تشریع قانون در جایی معقول است که لغو نباشد و در این جا اعتبار اسلامیت لغو است بعد از این که حکم میکند که این کافر است. خودش دارد تعبد میکند که این شخص کافر است فلذا برای چه اعتبار اسلام بکند. اسلام حیثی هم که نیست تا بگوییم از یک حیث مسلمان است و از یک حیث دیگر کافر است. این جا احکامِ حیثی نیست. این آدم یا مسلمان است یا کافر و وقتی که در اثر وجود بعضی از اسباب کفر، شارع حکم دارد میکند که این شخص کافرًٌ، در اینجا اعتبار اسلام معقول نیست. معقول به معنای عقل عملی است که قهراً در موارد شارع عقل عملی موجب میشود که به عقل نظری هم شارع نتواند بفرماید حکم میکنم که این شخص مسلمان است چون از وجودش عدم آن لازم میآید و چنین چیزی لغو و باطل است. این بیان ثبوتی.
بیان دوم: (26:48)
بیان دوم بیان اثباتی است و این بیان آن است که ما در این جا ما دو دسته ادله داریم. یکی ادلهای که میگوید کسی که شهادتین بگوید مسلمٌ و یجری علیه احکام الاسلام. دوم ادلهای که میگوید: مَن أنکر ضروریاً من ضروریات دین کافرٌ. مقتضای آن ادله این است که این شخص مسلم باشد و مقتضای این ادله این است که این شخص کافر باشد و جمع بین این دو تا که ممکن نمیشود پس این دو تا تعارض میکنند و وقتی تعارض کردند، نه دلیل بر اسلامیت پیدا میکنیم و نه دلیل بر کفر پیدا میکنیم و قهراً استصحاب میکنیم بقاء کفر سابق را زیرا این شخص قبلاً کافر بود.
إن قلت:
ما استصحاب را در شبهات حکمیه قائل نیستیم مثل مرحوم محقق خویی. پس نمیتوانید استصحاب بقاء کفر بکنید کما این که استصحاب عدم دخول فی الاسلام هم نمیتوانیم بکنیم. کسی ممکن است بگوید حالا اثبات کفر که امر وجودی است نمیشود بکنیم ولی استصحاب میکنیم عدم دخول فی الاسلام را اما جواب این است که درست است در اینجا حالت سابقه عدم دخول فی الاسلام وجود دارد ولی این هم شبهه حکمیه است فلذا این هم جاری نمیشود.
پس استصحاب موضوعی که همان استصحاب بقاء کفر یا استصحاب عدم دخول در اسلام باشد، در اینجا نداریم. استصحاب حکمی هم که در این جا نداریم تا بگوییم احکام کفر را استصحاب بکنیم یعنی استصحاب خود حکم قبلی هم نمیتوانیم بکنیم یعنی بگوییم قبلاً نجس بوده حالا هم نجس است. قبلاً حرام بود در مقبره مسلمین دفن بشود حالا هم همین طور. قبلاً ازدواج با او باطل بود حالا هم همین طور چون اینها هم استصحاب در شبهات حکمیه است. بنابراین نه دلیلی برای اسلام داریم و نه دلیلی بر کفر داریم و وقتی نه دلیلی بر اسلام داشتیم و نه دلیل بر کفر داشتیم، احکامی را که موضوعش اسلام است نمیتوانیم بار کنیم مانند ازدواج با او یا بگوییم واجب است که در مقبره مسلمین دفن بشود اما بعید نیست که بگوییم پاک و طاهر است شبیه آن فتوایی که بزرگانی مثل مرحوم محقق خویی و من تبعه من اساتذنا قدس الله ارواحهم داشتیم که این گوشتهایی که از بلاد کفر میآمد و معلوم نبود ذبح اسلامی دارد یا نه؟ میگفتند اکلش حرام است اما پاک است. چرا اکلش حرام است ؟ چون در ادله آمده است «إلا ما زکیتم» و در اینجا استصحاب عدم تزکیه وجود دارد پس اکلش حرام است اما چرا پاک است؟ چون میته نجس است و ما نمیدانیم این گوشت میته است یا نه چون شاید تزکیه شرعیه شده باشد و استصحاب عدم تزکیه اثبات نمیکند میته بودن را چون مُثبِت است. بنابراین موضوع نجاست ثابت نمیشود و وقتی موضوع نجاست ثابت نشد قاعده طهارت جاری میشود.
به خدمت شما عرض شود که طبق آن دلیل اول که گفتیم ثبوتی معقول نیست، نوبت به اثباتی نمیرسد و حالا اگر کسی بخواهد در مقام اثبات هم ادله را بررسی بکند و الا دلیل داریم بر این که در مواردی که مقرون است شهادتین شخص به اسباب کفر حدوثاً یا بقائاً معقول نیست اعتبار و تشریع اسلام در این موارد فلذا ادلهای که میگوید اینها مسلمند اصلاً این جا را نمیگیرد چون معقول نیست.
سؤال: دیگر تساقط پیش نمیآید.
جواب: بله تساقط پیش نمیآید بنابر آن ثبوتی. اما اثبات این است که کسی از این حرف ثبوتی صرف نظر کند و بگوید من این حرفها را نمیفهمم. یک اطلاقی در آن روایت داریم و یک اطلاق هم در این روایت داریم. آن روایت میگوید: من شهد الشهادتین مسلمان است. این روایت هم میگوید: کسی که منکر ضروری بشود کافر است سواء این که این انکار ضروری در حینی باشد که دارد شهادتین میگوید یا قبل از شهادتین باشد یا بعد از شهادتین باشد. پس یک اطلاقی داریم. آن روایت اطلاق دارد و این روایت هم اطلاق دارد و در این جا اجتماعشان میکنیم به نحو عموم و خصوص من وجه.
پس بنابراین وقتی که تعارض و تساقط کرد میگوییم جای استصحاب است. اگر کسی قائل باشد به این که استصحاب موضوعی این جا جاری نیست که استصحاب کفر یا استصحاب عدم دخول فی الاسلام باشد چون شبهه حکمیه است. استصحاب خود حکم قبلی هم نمیتوانیم بکنیم یعنی بگوییم قبلاً نجس بوده حالا هم نجس است. قبلاً حرام بود در مقبره مسلمین دفن بشود حالا هم همین طور. قبلاً ازدواج با او باطل بود حالا هم همین طور زیرا اینها هم شبهه حکمیه است.
پس نه استصحاب موضوعی میتوانیم بکنیم که عبارت باشد از استصحاب بقاء کفر و استصحاب عدم دخول اسلام و نه استصحاب احکام سابقهای که به جهت کافر بودن بر او مترتب میشده میتوانیم بکنیم زیرا آنها هم شبهه حکمیه است. قهراً وقتی این طور شد احکام اسلام را که موضوعش مسلمان است بر این نمیتوانیم تطبیق کنیم چون اسلامش ثابت نیست کما این که کفرش هم ثابت نیست. احکام کفر را هم نمیتوانیم بر او ثابت بکنیم چون کفر هم فرض این است که معلوم نیست. این هم تمسک به دلیل در شبهه مصداقیه خودش است ولی طهارتش را ممکن است کسی بگوید طاهر است چرا؟ به جهت «کل شیء طاهر حتی تعلم أنه قذر» مگر بنابر مسلک مرحوم شهید صدر و مرحوم شیخنا الاستاد حاج شیخ جواد تبریزی که اینها میفرمودند قاعده طاهرت در جایی جاری میشود که حالت سابقهاش نجاست نباشد. ولو استصحاب نجاست هم نداریم اما قاعده مال جایی است که سابقه نجاست نداشته باشیم که این مطلب را بارها گفتیم. چون احتمال میدهند که «کل شیء طاهر حتی تعلم أنه قذر»، «حتی تعلم أنه قَذُرَ» باشد نه «حتی تعلم أنه قَذِر». یعنی تا بدانی که در این یک وقتی نجاست حادث شده و اگر دانستی یک وقتی در او نجاست حادث شد دیگر نمیتوانی بگویی الان پاک است و در اینجا ما میدانیم این شخص در آن موقعی که کافر بوده نجس بوده است.
بنابراین اگر نوبت به ادله مقام اثبات برسد باید این گونه مَشی نمود و لکن این باطل است و نوبت به مقام اثبات نمیرسد. چون دلیل عقلی در این جا وجود دارد. بعد از این که مسلّم است فِقهیاً که آدمی که انکار ضروری بکند یا هتک حُرمات بکند یا نصب داشته باشد، کافر است و وقتی که کفر او مسلّم شد بنابراین تشریع اسلام در مورد این آقا به خاطر اینکه آمده شهادتین گفته لغو است و قابل اجتماع نیست با آن کفر.
نتیجه:
بنابراین، این اشتراط درست است که باید شهادتین اقتران به أحد موجبات کفر نداشته باشد لا حدوثاً و لا بقائاً.
شرط سیزده: همراه نبودن شهادتین با احتمال بقاء یکی از موجبات کفر (39:37)
بحث آخر که عنوانش را عرض میکنم تا یک مطالعهای هم بفرمایید این است که این شهادتین وقتی باعث دخول در اسلام و مطهِّر است که مسبوق به احد موجبات کفر به نحوی که احتمال بقایش را بدهیم نباشد. تاره مسبوق بوده ولی احتمال بقایش نیست یعنی میدانیم که از آنها دست برداشته اما تاره احتمال بقاء را میدهیم مثل این که قبلاً ناصبی بوده حالا نمیدانیم دست از نصب برداشته یا نه؟ آیا این مضرّ است یا نه؟ شرط قبلی اقتران بود. یعنی میدانیم شهادتین به احد موجبات کفر مقرون است ولی در این جا اقتران را نمیدانیم.
این بحث را ندیدم کسی مطرح کند الا مرحوم شیخنا الاستاد حاج شیخ مرتضی حائری در شرح عروه.
وصلی الله علی محمد و آل محمد.
[1]. «و إنما یعتبر الإقرار بالشهادتین معا فی حقّ من ینکرهما کالمعطّل و الوثنی، فلو کان موحّدا للّه تعالى و هو منکر للرسالة کفى إقراره بها. و فی الاکتفاء بها من الیهودی و النصرانی وجهان أصحّهما العدم، لأنهما مشرکان فی التوحید کما نبّه علیه تعالى بقوله- بعد حکایته عن مقالتهم- تَعالىٰ عَمّا یُشْرِکُونَ و إشراکهم باعتقاد إلهیّة عیسى و العزیر. و على تقدیر اختصاص هذا الاعتقاد ببعض فرقهم لا وثوق منهم بخلافه، فلا یکتفى منهم بدون الشهادتین.» مسالک الأفهام إلى تنقیح شرائع الإسلام، ج10، ص: 41 - 42
[2]. مسالک الأفهام إلى تنقیح شرائع الإسلام، ج15، ص: 37