بسمه تعالی
بحث در ادله داله بر عدم کفایت اعتقاد جنانی و قلبی بود و این که باید حتما اسلام اظهار بشود.
روایت پنجم:
روایت دیگری که به این منظور میشود به آن استدلال کرد روایت التَّمِیمِیِّ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ علیهم السلام هست که مرحوم صدوق در عیون أخبار الرضا نقل فرموده و در بحار آمده است.
«عیون أخبار الرضا علیه السلام بِإِسْنَادِ التَّمِیمِیِّ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ النَّبِیُّ ص أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَقُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فَإِذَا قَالُوهَا فَقَدْ حَرُمَ عَلَیَّ دِمَاؤُهُمْ وَ أَمْوَالُهُمْ.»[1]
پس «أمرت أن أقاتل حتی یقولوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» یعنی مامور به مقاتله هستم تا این که این «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» را بگویند ولی مادام این که این را نگفتهاند ولو داخل قلبشان اعتقاد داشته باشند، من مأمور به مقاتله با آنها هستم.
بنابراین این که غایت مقاتله را این گفتار قرار داده است، دلیل بر این است که این گفتار ملاک اسلام هست و اطلاقش اقتضاء میکند که اگر این گفتار نبود ولو اعتقاد قلبی بود اسلام وی پذیرفته نیست. حالا یک کسی در قلبش اسلام را قبول کرده اما عارش میآید بگوید یا می خواهد در خاندان خودش که آنها مثلاً مسلمان نیستند نمیخواهد بگوید، خب به حسب این نقل حضرت صلی الله علیه و آله مأمور هستند که با او مقاتله کند. پس معلوم میشود که این شخص مسلم نیست. مقصود اسلام فقهی است و اسلام آخرتی آن را کار نداریم. آن یک بحث دیگری است. این روایت میگوید که چنین شخصی اسلام فقهی را ندارد. پس دلالت روایت فی نفسه دلالت خوبی است و تام و تمام است.
اشکالات تمسک به روایت پنجم: (3:40)
اشکال اول:
اشکال اول ضعف سند است زیرا افرادی در این سند هستند که برای ما مجهولند و آنها را نمیشناسیم.
قد یقال:
ممکن است گفته شود از مشی مرحوم صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا استفاده میشود که ایشان روایاتی را در این کتاب آورده که مورد اعتماد است چون ایشان در باب تعادل و تراجیح روایت مفصلهای را از میثمی نقل میکند و بعد در ذیلش میفرماید که: کان شیخنا محمد بن حسن بن ولید سییء الرأی در این میثمی و لکن چون این روایت در کتاب الرحمه بود و من این روایت را برای ایشان خواندم و ایشان «رواه لی» و اشکال نکرد، از این رو نقل کردم. پس از این عبارت استفاده میشود که ایشان ازآدمی که خراب باشد، نقل نمیکند مگر این که برای صحت روایت و اعتماد به روایت یک راهی وجود داشته باشد. بنابراین روایاتی را که ایشان در عیون اخبار الرضا نقل میفرماید اگرچه که ممکن است سند به حسب ظاهر مجهول باشد یا حتی ضعیف باشد اما معلوم میشود برای استیثاق به آن روایت راه دیگری وجود داشته که ایشان درج کرده و الا اگر بنایش بر این بود که هر خبری را ذکر کند این اعتذار لازم نبود. این اعتذار که به من اشکال نکنید که چرا من این روایت را آوردم، نشان میدهد مرحوم صدوق دأبش این نیست.
قلت:
این سخن جوابش این است که درسته یک چنین مطلبی استشمام میشود یعنی ایشان روایاتی را که در عیون ذکر میفرماید پیش خودش یک نوع اعتبار و وثوق و اطمینانی به آنها دارد اما اطمینان ایشان اگر برای ما اطمینان بیاورد، حجت است چون ما اطمینان پیدا کردیم و «اطمیناننا لنفسنا حجةٌ». اما اگر اطمینان ایشان برای ما اطمینان نیاورد، این اطمینان ایشان برای ما حجت نیست. ما دلیلی نداریم که اطمینان فقها برای شما حجت است. بله فتوایشان با شرایط حجت است، اخبارشان هم با شرایط حجت است اما اطمینان آنها و قطع آنها برای ما حجت نیست فلذا دیدید در رسائل عملیه در اثبات هلال شهر، فقهایی که حکم حاکم را قبول ندارند این گونه گفتهاند که اگر از حکم او و ثبوت پیش او برای هر فردی اطمینان حاصل بشود، مثلا با خود میگوید که این آقا بدون دلیل چیزی را نمیگوید، این آقا خیلی دقت میکند، این همه مراجعات و این همه ایادی دارد لذا روی هم رفته من اطمینان پیدا میکنم که هلال اول شهر دیده شده است. بله اگر اطمینان برای مکلف پیدا شد از اطمینان او، این اطمینان برای خودش حجت است و الا نه. این جا هم ما این را میفهمیم که مرحوم صدوق روایاتی که در کتاب عیون ذکر میکند این گونه روایاتی است که خودش نسبت به آنها یک اعتماد و اطمینانی دارد اما این برای ما کفایت نمیکند.
سؤال شاگرد زید عزه: نوعی شهادت به صحت نیست.
جواب استاد دام ظله: نه شهادت به صحت نداده است بلکه راهش را فرموده که من اطمینان دارم. اگر فرموده بود این روایات صحیح است مثل مرحوم کلینی که فرمود این روایات صحیح و صادر شده است، این برای ما خوب بود ولی این جا ایشان میگوید: من چون اطمینان دارم به این روایات، در این کتاب نقل میکنم.
سؤال شاگرد زید عزه: ...
جواب استاد دام ظله: «صحیح است» ممکن است منشأش اطمینان آنان باشد. اطمینان ممکن است منشاء إخبار به صحت باشد یا یقین منشاء إخبار به صحت باشد اما إخبار را شارع حجت فرموده، شارع فرموده إخبار حجت است اما اطمینان شخصی برای شخص دیگر حجت نیست تا إخبار نکرده. من میدانم آن آقا اطمینان دارد ولی برای من إخبار نمیکند. یا میدانم آن آقا یقین دارد ولی برای من إخبار نمیکند.. یقین شخصی برای شخص دیگری مادامی که موجب زایش یقین برای شخص آخر یا زایش اطمینان برای شخص دیگر نشود دلیل بر حجیت آن نیست.
سؤال شاگرد زید عزه: ...
جواب استاد دام ظله: بله إخبار را شارع حجت قرار داده البته إخباری که محتمل الحس و الحدس باشد یا حتماً حسی باشد مگر در باب امور اجتهادیه که به اهل خبره مراجعه میکنیم که در آن جا خبر حدسی است و در آن جا اگر خبر حسی باشد غلط است.
نتیجه:
بنابراین ضعف سند وجود دارد و رافعی ندارد و این رافع مذکور هم جواب داده شد.
اشکال دوم: (10:10)
اشکال دوم این است که همین مضمون در روایت دیگری که سندش بهتر از این هم هست و شاید هم تمام باشد آمده است. این روایت در کتاب محاسن برقی است.
«عنه[2] عن أبیه[3] عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عُبَیْدِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَکُمْ حَتَّى تَشْهَدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّی مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ فَإِذَا فَعَلْتُمْ ذَلِکَ حَقَنْتُمْ بِهَا أَمْوَالَکُمْ وَ دِمَاءَکُمْ إِلَّا بِحَقِّهَا وَ کَانَ حِسَابُکُمْ عَلَى اللَّهِ.»[4]
اشکال این است که در آن روایت داشت «حتی تقولوا» و در این روایت دارد «حتی تشهدوا». و کلمه شهادت اعم است از شهادت قلبی و شهادت لسانی. بنابراین ممکن است آن چه از حضرت صلی الله علیه و آله صادر شده این لسان باشد. در آن جا «حتی تقولوا» بود یعنی حتماً باید بگویید پس باید اظهار بشود ولی در این جا دارد «تشهدوا بجوارحکم او جوانحکم»، این تشهدوا اطلاق دارد و هر دو را شامل میشود. بنابراین، این روایت از روایاتی نیست که وجوب اظهار از آن استفاده بشود.
جواب اشکال دوم: (12:26)
جواب این شبهه این است که همان طوری که در قبل مفصلاً عبارات لغویین را آوردیم، در شهادت هم تا اظهار نشود شهادت صادق نیست. اگر یک کسی در قلب به یک مطلبی اطمینان پیدا کرده، یقین پیدا کرده، باور پیدا کرده ولی آن را نه به فعلی، نه به قولی اظهار نکرده است، نمیگویند «شَهِدَ علی ذلک» بله شهادتِ قلب این یک نحو استعاره است، یک نحو مجاز است که قرینه میخواهد. عند عدم القرینه ظاهر معنای شهادت همان «أظهَره» است، حالا «إما بقوله» که این شهادت به قول فرد اعلای آن است و فرد اجلای شهادت است «و إما بعمله» که فرد خفی شهادت است یعنی جلای آن شهادت به لفظ را ندارد. اما هیچی نگوید نمیگویند شهادت داده است.
بنابراین خود این روایتِ تشهدوا هم که در این جا ذکر شد از ادلهای است که در طایفهی بعد و در روایتِ بعد میگوییم که اینها همه دلالت میکنند بر این که باید اظهاری در کار باشد.
سؤال شاگرد زید عزه: ...
جواب استاد دام ظله : ظاهر این است که دو روایت یک مطلب است و اگر هم تشکیک بکنیم که شاید حضرت دو بار فرمودهاند و دو تا مطلب فرمودهاند، آن وقت آن جواب اولی میآید که این روایت ضعف سند دارد.
اشکال سوم: (14:39)
شبهه سوم در استدلال به این روایت این است که «أمرت أن أقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله فإذا قالوها فقد حرم». این روایت دلالت میکند که فقط شهادت به آن امر اول از شهادتین در تحقق اسلام کفایت میکند و این خلاف کل روایات باب است و خلاف سنت قطعیه است چون مجموع روایاتی که میگوید شهادتین لازم است حالا به هر نحوی و لسانی، تواتر اجمالی دارد، پس روایاتی که دلالت میکند بر این که مجموع شهادتین لازم است در تحقق اسلام، به تواتر الاجمالی مقطوع است اگر نگوییم تواتر معنوی دارند. ولی نمیتوانیم تواتر معنوی بگوییم چون شرایط تواتر معنوی ممکن است بگوییم وجود ندارد زیرا در تمام طبقات، این روایات متعدد نمیباشند، چون برمیگردد به مرحوم شیخ طوسی و مرحوم کلینی و چند نفر دیگر و در این طبقه تواتر نیست اگر چه ما از حرفهای اینها قطع پیدا میکنیم. میدانیم قطعاً اینها دروغ نمیگویند ولی تواتر معنوی یک میزانی دارد. تواتر اجمالی این گونه نیست زیرا تواتر اجمالی این است که قطع داریم از بعضی اینها صادر شده است. بنابراین در اینجا تواتر اجمالی هست پس میشود سنت قطعیه و بنابر مسلک مثل مرحوم محقق خویی و مَن تبعه فی ذلک، روایت خبر واحدی که مخالف سنت قطعیه باشد حجت نیست.
سؤال شاگرد زید عزه: ...
جواب استاد دام ظله: روایت «أمرت أن أقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله فإذا قالوها» یعنی اگر آنها این لا اله الا الله را گفتند «فقد حرم علیّ دمائهم و اموالهم». اگر کسی آمد گفت لا اله الا الله ولی شهادت دوم را نداد، این روایت نمیگوید که بر پیامبر حرام است دماء آنها؟ این روایت دارد میگوید که غایت جواز مقاتله این است که این کلمه را بگوید. به همین هم اکتفا نکرده است تا شما بگویید مفهوم غایت را هم ما قبول نداریم بلکه بر آن مفهوم هم تصریح کرده است لذا فرموده است: «فإذا قالوها حرم». بنابراین، این روایت دارد میفرماید همین که لا اله الا الله بگویند مسلمان می شوند. این مفاد خلاف آن روایات و خلاف ضرورت است. مگر اهل کتاب لا اله الا الله نمیگویند؟ وثنیون لا اله الا الله نمیگویند ولی اهل کتابی که با آنها مقاتله میشود آنها که لا اله الا الله را میگویند. محمد رسول الله صلی الله علیه و آله را مشکل دارند. بنابراین، این مفاد علاوه بر این که خلاف آن روایات است باید گفت خلاف آن مطلب مقطوع و ضرورت است.
البته در این جا مرحوم مجلسی رضوان الله علیه یک تکلفاتی برای توجیه بیان فرموده. فرموده است که «أنّ الاکتفاء بأحدی الشهادتین لتلازمهما»[5]. یعنی کسی که لا اله الا الله را میگوید آن را هم میگوید. این سخن ناتمام است زیرا تلازمی وجود ندارد. میگوییم اهل کتاب آن لا اله الا الله را میگویند ولی آن محمد رسول الله صلی الله علیه و آله را نمیگویند. یا الان در همین زمان ما یک عده هستند خدا را قبول دارند. میگویند این جهان نمیشود بیخدا باشد، بیخالق باشد، وحدت او را هم قبول دارند. هم الوهیت را و هم وحدت را قبول دارند اما پیامبری وجود ندارد. یا نعوذ بالله میگوید: بله این پیامبرها مال عهد جاهلیت بشر بوده حالا دیگه عقول کامل شده لذا پیامبر را الان نمیخواهیم. هستند آدمهایی که این اعوجاجات را دارند و متأسفانه کم هم نیستند. بنابراین این گونه نیست که بین لا اله الا الله گفتن و محمد رسول الله صلی الله علیه و آله گفتن تلازم داشته باشد. بله لا اله الا الله بالواقع و بالحق این گونه هست یعنی اگر کسی لا اله الا الله گفتنش بر روی معرفت و بصیرت درست و کامل باشد ملازمه دارد. اگر خدا را آن گونه که هست شناخته باشد، آن که الله را مستجمع جمیع صفات کمال و جلال هست شناخته باشد، نمیشود یک چنین خدایی پیامبر نداشته باشد چون عبث میشود. آن ادله معاد و ادله رسالت و ادله تکلیف اینها همه بعد از این است که مبداء را بشناسیم به آن شکلی که آن مبداء را بشر میتواند بفهمد لذا وقتی مبداء را شناختیم ملازمه دارد آن تصدیق با آنها و تلازم آن تصدیق نسبت به شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز با ضمیمه کردن اینکه ایشان مدّعِی رسالت است و معجزه نیز آورده است درست خواهد شد.
آن خدایی که ما میشناسیم باید مدعی دروغین رسالت را تعجیزش کند و بیان کند که رسول ایشان نیست نه این که با دادن معجزه به او کمک کند و هیچ چیزی هم نگوید. این که میگوییم معجزه دلیل است به همین جهت است. خدای متعال در جایی که کسی ادعای دروغین سفارت از خدا را میکند و نیز دارای معجزهای هست که آن معجزه را هم خدا به او داده است باید در این صورت جلوی آن را بگیرد و الا این عمل خداوند متعال اغراء ناس خواهد بود. ادله معجزه همین را میگوید.
بنابراین این توجیه مرحوم مجلسی رضوان الله علیه نمیتواند اشکال را برطرف بکند.
پس مقتضی در این روایت برای استدلال به این که امر قلبی کفایت نمیکند تمام نیست.
سؤال شاگرد زید عزه: ...
جواب استاد دام ظله: این روایت دارد میفرماید که قول به لا اله الا الله کفایت میکند. این مضمون خلاف مسلّم است، خلاف اجماع است، خلاف ضرورت فقه است، خلاف روایات متواتره اجمالیه هست، ما این مضمون را نمیتوانیم بگوییم صادر شده از پیامبر صلی الله علیه و اله تا این که آن لازمهاش را اخذ بکنیم. بله بنابر مسلک کسی که بگوید دلالت التزامی تابع دلالت مطابقی نیست، عیب ندارد به همان نحوی که دیروز عرض کردیم.
سؤال شاگرد زید عزه: ...
جواب استاد دام ظله: شما اگر اختیار دارید که یک چنین تغییری بدهید دیگر ما حرفی نداریم ولی این روایت مخاطبش فقط اهل کتاب نیست. چون آنهایی که بیشتر مواجه با خطابات حضرت رسول خدا صلی الله علیه و اله بودند همین وثنیون و کسانی بودند که بتپرستی میکردند. اهل کتاب هم یک عدهای بودند ولی آنهایی که بیشتر و قدر متیقن مورد این خطاب هستند همانهایی هستند که اهل کتاب نیستند.
روایت ششم: روایات کثیرهای که واجد لفظ شهادتین است (29:25)
طایفه ششم که طایفه اخیره است روایات کثیرهای است که به لفظ شهادتین آمده و هم امروز و هم قبلاً مفصلاً عرض کردیم که این روایات دلالت میکند بر این که شهادتین لازم است و شهادتین هم گفتیم قطعاً آن جایی است که اظهار در آن باشد إما بالفعل و إما بالقول.
این روایات دلالت و اسناد بخشی از آنها تمام بود. بنابراین چند روایت در این طائفه وجود داشت که سنداً و دلالتاً قابل استدلال است. پس از این ناحیه مقتضی تمام است که بله بالاخره نصوصی داریم که سنداً و دلالتاً تمام است و میگویند باید اظهار بشود و تا اظهار نشود فایده ندارد.
سؤال شاگرد زید عزه: ...
جواب استاد دام ظله: بله، در کتاب کافی از عبدالرحیم قصیر نقل شده است:
«عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحِیمِ الْقَصِیرِ قَالَ: کَتَبْتُ مَعَ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ أَعْیَنَ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَسْأَلُهُ عَنِ الْإِیمَانِ مَا هُوَ فَکَتَبَ إِلَیَ مَعَ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ أَعْیَنَ سَأَلْتَ رَحِمَکَ اللَّهُ عَنِ الْإِیمَانِ وَ الْإِیمَانُ هُوَ الْإِقْرَارُ بِاللِّسَانِ وَ عَقْدٌ فِی الْقَلْبِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ وَ الْإِیمَانُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ وَ هُوَ دَارٌ وَ کَذَلِکَ الْإِسْلَامُ دَار ...»[6]
این روایت را قبلاً خواندیم. این را نیاوردیم چون استدلال به این روایت یک مورد تَمَحُّل دارد لذا این روایت را به قول شماها در اینجا فاکتور گرفتیم ولی قبلاً در آن فهرست این روایت را ذکر کردیم.
چون تقریب این روایت تقریب خیلی قویای نبود گفتیم دیگر لازم نیست بیاوریم بعد از این که روایات خوبی داریم که بر مطلب دلالت دارند.
که بگوییم «الایمان اقرارٌ باللسان» خب ایمان هم که با اسلام باید جمع بشود. این اقرار بلسانش معلوم میشود بالنسبه به اسلام است. چون به حسب روایات دیگه ایمان امر قلبی است. این جا که میگوید اقرار بلسان به لحاظ آن بخش است.
ببینید مجموعاً ما این مطلب را داریم. یک روایاتی داریم که میگوید ایمان «ما وقر فی القلوب» است یعنی امر قلبی است، امر جنانی است. یک روایات دیگر داریم که میگوید هر جا ایمان هست اسلام هم هست. یعنی ایمان مثل نوع میماند. نوع از جنس و فصل تشکیل شده است. ایمان تشکیل شده از اسلام به ضمیمه یک خصوصیت دیگر. بنابراین هر جا ایمان هست اسلام هم در آن جا وجود دارد. بعد روایات دیگری داریم که اسلام را معنا میکند به اینکه اسلام اقرار بلسان است. پس در این روایت که میخواهد ایمان را تجزیه کند، میگوید: ایمان اقرار باللسان است، این اقرارٌ باللسان مربوط به کدام بخش ایمان است؟ مال آن جزء است که عبارت باشد از اسلام.
پس به این بیان میتوان به این روایت استدلال کرد. که قبلاً عرض کردیم ولی با توجه به آن روایاتی که دلالتش تمام بود، این روایت را دیگر در این جا نیاوردیم ولی قبلاً در فهرست ذکر کرده بودیم.
اما طائفه دوم: روایات دال بر کفایت امر قلبی (33:24)
طایفه ثانیه روایاتی است که یُدَّعی که دلالت میکند بر کفایت امر قلبی کما اینکه بعضی از دوستان آوردند که بعضی از مراجع معاصر دام ظله فتوا دادهاند که امر قلبی برای تحقق اسلام کفایت میکند.
روایت اول: روایت عبدالله بن مسکان
روایت اول، روایت عبدالله بن مسکان هست. در کتاب کافی آمده است:
«عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ مَا الْإِسْلَامُ فَقَالَ دِینُ اللَّهِ اسْمُهُ الْإِسْلَامُ- وَ هُوَ دِینُ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ تَکُونُوا حَیْثُ کُنْتُمْ[7] وَ بَعْدَ أَنْ تَکُونُوا[8] فَمَنْ أَقَرَّ بِدِینِ اللَّهِ فَهُوَ مُسْلِمٌ وَ مَنْ عَمِلَ بِمَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ.»[9]
تقریب استدلال:
این «أقرّ» اعم است از اقرار جوارحی و جوانحی. «أقرّ به» اگر کسی حرفی را شنید و در دلش قبول کرد. یک وقت سرش را هم این جوری میکند، این اظهار کرده. یک وقت به لفظ میگوید: «أقررتُ» اظهار کرده است. یک وقت در دلش قبول میکند و هیچی هم اظهار نمیکند. این هم إقرار دارد. مثلاً اقرار بما جاء النبی صلی الله علیه و آله که در روایات در باب ایمان هست. آیا ما به لفظ باید بگوییم أقررتُ بما جاء النبی یا نه همین که در دلمان اقرار داریم کفایت میکند. این قبول در دل بدون اظهار إقرار است.
پس این روایت به این بیان که بگوییم «أقرّ» یعمّ و یشمل الأقرار الجوارحی و الجوانحی بر مدعا دلالت دارد.
اشکالات تمسک به روایت اول: (36:08)
اشکال اول:
قد یقال که این روایت مرسله است زیرا آمده است: «عبدالله بن مسکان عن بعض اصحابه».
جوابهای اشکال اول:
جواب اول:
برای تخلص از این اشکال یک راهش این است که این عبدالله بن مسکان از اصحاب اجماع است بنابراین لاینظر الی من بعده. ما قبلاً از مرحوم صاحب جواهر هم این مطلب را نقل میکردیم که ایشان هم این مسلک را دارد. یکی از دوستان مواردی پیدا کردند در جواهر که مرحوم صاحب جواهر اشکال کرده در این مبنا. پس این نسبتی که داده میشد که استنادمان به جهت کسانی بود که به مرحوم صاحب جواهر نسبت داده بودند یا جاهایی مشاهده کرده بودیم و شاید عبارات جواهر اختلاف داشته باشد. البته الان این مواردی که ایشان پیدا کردند مواردی است که صریحاً مرحوم صاحب جواهر به این مبنا اشکال کرده است. حالا ما به مرحوم صاحب جواهر نسبت نمیدهیم ولی این مسلک مشهور است و یکی از اساتید ما مرحوم علامه فانی اصفهانی قدس سره مبنایش همین بود و رساله هم دارد و چاپ هم شده است. مرحوم حاجی نوری مبنایش این است و این مبنا معروف است.
اشکال جواب اول: (37:13)
این مبنا در نزد ما مقبول نیست بنابراین از این راه نمیشود سند روایت را تصحیح نمود.
جواب دوم: (37:18)
این روایت در کتاب شریف کافی است و هو کافٍ فی الحجیه. بنابراین از این جهت اشکالی ندارد. البته جواب مبنایی است.
اشکال دوم: (37:32)
آیا «أقرّ» اقرار جنانی و قلبی را هم میگیرد. کسی که در قلبش یک چیزی را باور کرده آیا «اقرّ» شامل او می شود؟. ظاهر «أقرّ» این است که باید اظهار کند. مثل شَهِد است، مثل أشهَدَ است. مگر این که «أقرّ» رابه قلب نسبت بدهیم که در این صورت مثل این است که شَهِد را به قلب نسبت دادیم. قلب هم شهادت میدهد. قلب هم اقرار دارد. خب اگر نسبت بدهیم قهراً در آن جا معنای مجازی، معلوم است. اما مادامی که نسبت به قلب ندهیم و به امر جوانحی نسبت ندهیم، ظاهر «أقرّ» این است که اظهار کردیم. معنایش اعم نیست.
بنابر مسلک بعضی از بزرگان فقها هم این گونه هم میشود توضیح داد که این معنا انصراف دارد به این صورت که بعضی بزرگان میفرمایند: اگر صدق یک عنوانی و یک مفهومی بر مصادیقش تشکیکی بود یعنی صدقش بر بعضی اظهر بود تا بعضی دیگر، در این موارد آن مفهوم انصراف به آن اظهر دارد. اقرار لفظی و گفتاری اظهار است و اقرار فعلی هم اظهار است اما دارای مراتب می باشد. اگر به لفظ بگوید این جلی جلی است. فرد اجلای اقرار این است که به لفظ بیاید بگوید. پایینترش این است که اظهار کند نه به لفظ بلکه به افعال و کارهای دیگر اظهار بکند و پایینتر از آن این است که فقط در قلبش باشد و هیچ مُظهِری نداشته باشد. ظاهر عناوین در موارد تشکیکی انصراف دارد به آنهایی که ظهور دارد نه آنهایی که خفاء دارد و انسان با تأمل میفهمد که آن جا هم بعید نیست مقصود باشد. اگر این مسلک را قبول کنیم که شیخنا الاستاد دام ظله مکرر در بحث این گونه میفرمودند، به این نحو هم میشود بیان کرد. حالا ما نیازی به این مطلب نداریم چون خود این مطلب ممکن است مقداری خالی از غموض نباشد.
ما میگوئیم به کسی که فقط در دلش قبول کرده به نحو اطلاق یعنی بدون نسبت به قلب، عرفاً «أقرّ» گفته نمیشود مگر این که نسبت به قلب بدهند. مثلا بگویند آقا قلب شما مُقِرّ است پس چرا حالا لساناً نمیگویی. من میدانم دل شما اقرار دارد پس چرا نمیگویی. این وقتی است که به قلب نسبت بدهیم.
وصلی الله علی محمد و آل محمد.
[1]. بحار الانوار ج65 صفحه 242
[2] . یعنی أحمد بن محمد بن خالد برقی
[3] . یعنی محمدٌ بن خالد برقی
[4] . المحاسن، ج1، ص: 284
[5]. بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج65، ص: 242
[6]. الکافی (ط - الإسلامیة)، ج2، ص: 27
[7]. دین خدا همانی است که قبل از این که شما خلق بشوید بودید.
[8]. بعد از شما هم ادامه دارد.
[9]. الکافی (ط - الإسلامیة)، ج2، ص: 38