لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
«المنشأ الرابع أن یکون استبعاد الفرق مغروساً فی اذهان عامة العرف» بحث در مناشئ الغاء خصوصیت بود، منشأ چهارم میفرمایند این است که فرق بین آن موضوعی که در دلیل، حکم بر آن رفته و موضوع آخری که ما میخواهیم با الغاء خصوصیت حکم را به آن سرایت بدهیم عند العرف فرق بین این دو موضوع که این حکمش این باشد ولی آن حکمش این نباشد و فرق با هم داشته باشند خیلی مستبعد است که عرف برنمیتابد که حکم این کذا باشد ولی این حکم برای او نباشد. این استبعاد فرق باعث میشود که وقتی عرف این حکم را روی این موضوع میشنود بگوید که این خصوصیات این موضوع دخالتی ندارد و خصوصیات موجود در آن دیگری هم مانع نیست، پس بنابراین حکم این جا، آن جا هم خواهد بود. حالا از باب مثال فرض کنید در روایات باب استنجاء وارد شده است که «یجزیک من الاستنجاء ثلاثة احجار» سه تا سنگ در باب استنجاء برای مستنجی کفایت میکند، با سه تا سنگ. ظاهر ثلاثة احجار، سه تا سنگ جدای از هم هست و الا سه تا نمیشود که، ظاهر این روایت این است که باید سه تا سنگ جدا باشد، حالا آیا این موضوعیت دارد که سه تا سنگ جدا باشد، حالا اگر یک سنگی بزرگ بود با سه گُله آن، با سه جای آن آمد استنجاء کرد این فایده ندارد؟ باید حتماً از هم دیگر جدا جدا باشند؟ این جا پیش عرف این انفصال این ما یستنجی به، از یکی دیگر خیلی مستبعد است پیش عرف، چه دخالتی دارد که جدا جدا باشند، به هم نچسبیده باشند؟ چون خیلی پیش عرف مستبعد است که این بخواهد دخالت داشته باشد از این جهت فرموده ثلاثة احجار، میفهمد یعنی با سه جا، اعم از این که جدا باشند یا متصل باشند. فلذا فتوای فقهاء مثلاً چیست؟ بر همین است که اگر یک سنگی هم هست که خب بزرگ است یک مقداری که... یا با یک طرف آن استنجاء میکند ثم با یک طرف دیگرش این سه بار را انجام میدهد، این کفایت میکند. منشأ این الغاء خصوصیت در این جا چیست؟ منشأش این است که مغروس در اذهان عرف استبعاد فرق بین این ثلاثة احجار جدای از هم و سه موضع یک سنگ واحدی است که میتواند این کار را بکند. و هم چنین بعضی مثالهای دیگر که حالا در متن میآید میگوییم.
س: ....فرق آن با قیاس چیست؟
ج: قیاس این است که حالا ان شاءالله در بحث قیاس، آن خواهد آمد. این جا یک فهم عرفی است که (بعد توضیحهای اینها میآید) که از خود کلام میفهمند، نه این که از کلام نمیفهمند منتها میگویند چون این شبیه آن است پس حکم این جا را میبریم آن جا. در قیاس یکی این است، حکم این جاست، آن چون شبیه این است، از باب شبهاتی که دارد میگویند پس حکم این جا میرود آن جا، آن هم حکمش همین است. این جا شبهات نیست، از اول وقتی ثلاثة احجار را عرف میفهمد این کلام را این جور معنا میکند.
«المنشأ الرابع أن یکون استبعاد الفرق مغروساً» این کاشته شده باشد این استبعاد فرق در اذهان عامه عرف و مردم «إذا کان استبعاد الفرق بین الموردین عرفاً» مورد یعنی اصل و فرع که قبلاً گفتیم. اصل، آن که حکم روی آن هست، فرع آن که میخواهیم حکم را روی آن ببریم.
«اذا کان استبعاد الفرق بین الموردین» که اصل و فرع باشد، عرفاً یک امر مغروس در ذهن هر فردی «فهو منشأ لتعمیم الحکم المستفاد من الدلیل و عدم قصره» یعنی عدم قصر و منحصر نمودن حکم «علی الموضوع المذکور فی القضیة» که همان قضیه، مثلاً یجزیک من الاستنجاء ثلاثة احجار باشد. «و من هنا قد یدعی أنّ قوله علیه السلام و یجزیک من الاستنجاء ثلاثة احجار و إن کان ظاهراً» این قول اگرچه ظاهر است در انفصال ممسوحٌ به، «بعضه عن بعض» یعنی چیزی که به واسطه آن مسح میشود، ممسوحٌ به؛ آن سنگها. ظاهر است در انفصال و جدایی چیزی که به واسطه آن مسح میشود، جدایی بعض آن ممسوح از بعض دیگرش «و لکن لاخصوصیة له لإستبعاد الفرق بین الاتصال و الانفصال عرفاً» که آدرس همان طور که... صاحب جواهر این توجیه را فرموده، این بیان را فرموده. «بل قد یقال» علامه قدس سره در مختلف الشیعه فرموده است «أیّ عاقلٍ یفرّق بین کونه متصلاً و منفصلاً» حالا چه عاقلی میآید میگوید بین این دو تا فرق است؟ یعنی این قدر مسأله در ذهن عرف مغروس است که چه عاقل میآید فرق میگذارد؟ پس بنابراین این که گفته ثلاثة احجار خصوصیت ندارد.
س: ....
ج: اگر کوچک باشد ممکن است ولی اگر یک قدری باشد نه، هیچ به هم ربطی ندارد.
«و کذا یدعی الحاق المبتدئه و المضطربه بذات العادة فی الحکم المستفاد من الاخبار الآمرة للنفساء بالأخذ بالعادة» خب در باب نفاس که در موقعی که خانمی فرزندی از او متولد میشود ایام نفاس او هست. کلام در این است که چند روز باید نفاس نگه دارد؟ در روایات هست که کسی که عادت دارد، خانمی که عادت دارد به اندازه عادتش نفاس نگه میدارد مازاد آن استحاضه میشود، مثلاً عادتش هر ماه پنج روز است، پنج نفاس است بقیهاش میشود استحاضه. حالا کلام در این است که خب ذات عادت روایات داریم که میگوید به اندازه آن عدد عادتت این را قرار بده. حالا سؤال این است که اگر کسی ذات عادت نیست، مضطربه است، یک دفعه پنج روز است، یک دفعه ده روز است، یک دفعه شش روز است، یک دفعه فلان است، یک دفعه اول ماه است، یک دفعه وسط ماه است، آخر ماه است. نه عدداً و نه زماناً مشخص نیست؛ مضطرب است. یا مبتدئه است؛ اولین بار است که حیض دیده و حالا حامله هم شده و بچهدار شده. این ذات عادت نیست که بگوییم... این را بگوییم چند روز؟ چند روز نفاس نگه دارد؟
مرحوم حاج آقای رضای اصفهانی قدس سره در مصباح الفقیه، ایشان فرموده ما از همین روایات شاید فرموده از همین روایاتی که فرموده ذات عادت به اندازه عادتش قرار میدهد، عرف این را از این روایات میفهمد که یعنی مقدار نفاس از عدد عادت بالاتر نیست. خب حالا اگر ذات عادت است که عددش روشن است، اگر مضطربه هم هست بالاخره بالاترین حیضی که در این دوران اضطراب میبیند، گاهی سه روز میبیند، گاهی چهار روز میبیند، گاهی پنج روز میبیند، گاهی هفت روز میبیند، دیگه همین است، توی همینها دور میزند. پس این نفاس خودش را باید چی قرار بدهد؟ دیگه از عادتش بیشتر نمیشود، یعنی بگوییم ده روز. نه از همین هفت روز میشود که توی این مجموعه وجود داشته. یا اگر مبتدئه هست، مبتدئه بالاخره حدس زده میشود که حیض این چند روزه خواهد بود در طول زمانی که برای او پیش میآید؟ به آن اندازه که مثلاً معمولاً به واسطه اقرباء و... مادرش، خواهرهایش، عمههایش، خالههایش، اینها میفهمد که این، بالاخره این افرادی که از یک چیز هستند، ژن واحدی دارند و چی دارند، این جور است به حسب خلقتشان که در روایات هم هست که به اقرباء مراجعه میکند. حدس زده میشود که این باید مثلاً عادتشان این قدر باشد، دیگر نفاسش هم بیش از آن قرار داده نمیشود.
از این روایت.... چون مغروس در اذهان عرف این است که زمان نفاس بیشتر از عادت نیست، عددش، مقدارش، همان است که در عادت است، دیگه مازاد بر آن نیست، چون این مغروس در ذهنشان است ولو روایت فرموده ذات عادت این کار را میکند اما این ذات عادت میگویند خصوصیت ندارد، الغاء میکنند خصوصیتش را، یعنی میخواهند بگویند که میفهمد کسی که حائض میشود بعد نفساء شد، نفسای او دیگر از ایام عادتش بیشتر نمیشود. این است. خب ببینید اینها یک فهمهای عرفی است، یعنی فقیهی که میگوییم باید عرفی باشد، و اینها بحثهای فلسفی نیست، اگر بخواهی آن جوری این جا حرف بزنی خب چه دلیلی است، این هم احتمال دارد و فلان، درست. ولی فهم عرفی که در فقه لازم است، همین است که این جاها را وقتی میبیند متوجه میشود که بله این معنایش این است.
«و کذا یدعی الحاق المبتدئة» کسی که ابتدای حیض دیدن اوست و هنوز عادتی برای او پیدا نشده، «و المضطربة» که عادات مختلف دارد زماناً و عدداً یا عدداً فقط، ولو زماناً داشته باشد. «یدعی» الحاق این دو تا را «بذات العادة فی الحکم المستفاد» الحاق کنیم در چی؟ در حکمی که استفاده میشود از اخباری که امر کننده است «للنفساء» برای نفساء به چی امر کردند؟ «بالاخذ بالعادة» گفتند همان زمان عادتت را بگیر، مقدار عادتت را بگیر، آن را نفاس قرار بده، بقیه استحاضه. «بتقریب» چه جور ادعا میشود الحاق این دو تا به ذات عادت؟ «بتقریب أنّه یستفاد منها» از آن اخبار آمره «ارتباط النفاس بالحیض» از این اخبار استفاده میشود که نفاس با حیض مرتبط هستند. این دیگر بیشتر از آن نمیشود، با آن مرتبط است در مقدار «و أنّ عدد نفاس ذات العادة» این «لایزید عن عدد حیضها فیلحق بها غیرها» پس به ذات عادت ملحق میشود غیر ذات عادت که مضطربه و مبتدئه باشد. چرا؟ «لإستبعاد الفرق بینهما» که بگوییم بله آن که عادت دارد، ارتباط دارد، زمانهایش مثل هم است، آن که عادت ندارد و مضطربه هست یا مبتدئه است، آن نه، نفاس او ممکن است بیشتر باشد یا کمتر باشد. «فلو کانت مضطربةً فلایزید نفاسها عن اقصی ایام حیضها» پس اگر آن مرأه مضطربه باشد لایزید نفاس او از نهایت ایام حیض او. نهایت ایام حیض او هر چقدر هست دیگر این نفاس از آن بیشتر نمیشود. «و لو کانت مبتدئة» و اگر آن مرأة مبتدئه باشد «فلایزید عن اقصی ما یمکن أن یکون إذا...» الان که چیزی ندارد که بگوییم از کدام حیضهایش، اما ما یمکن، که همان توضیحی که دادم که حدس زده میشود این به حسب اقربائش این باید حیض او این قدر باشد.
س: ...
ج: تمیّز؟ بله آن درست است، آن با تمیّز معلوم میشود چقدر هست دیگر. با همان تمیّزی که او به کار میّبرد میبیند مثلاً روی آن تمییزهایی که میدهد پنج روز میشود، حالا نفاس او هم همین پنج روز بیشتر نمیشود. آن تمیّز باعث تعیین آن مقدار حیض او میشود. حالا مقدار حیض او که مسلّم شد به واسطه این تمییز، حالا نفاس او بر همان قرار میگیرد. این یک بیانی است که فقهایی در این باب بیان فرمودند، حالا تمام است یا تمام نیست، این را دیگر در فقه باید با خصوصیاتش بحث شود. یک مثالی است برای مقام که فقهایی که این جور الغاء خصوصیت کردند، به این سبب، این سببی که این جا گفته شده.
س: ....
ج: اینها عقلی است دیگر. این که شما میفرمایید بله چه عیب دارد ممکن است شارع... اما فهم عرف این است، در اثر آن استبعادی که دارد که اینها با هم فرق بکنند، از لسان دلیل این جوری میفهمد و چون شارع هم مطلع است که عرف این جوری میفهمد، اگر غیر این است باید چه کار کند؟ تنبیه کند.
س: پس خود شارع ... نیاز به الغاء خصوصیت و اینها هم نباشد، علت خاصی دارد که شارع این جور بیان میکند؟
ج: نه الغاء خصوصیت... علت شارع که الغاء خصوصیت نیست. عرف به واسطه الغاء خصوصیت از کلام شارع این جور برداشت میکند، این جور میفهمد و میگوید کلامش این جور ظهور دارد این کلام شارع. شارع به خاطر مصالح واقعی است که دارد این حکم را میکند، اما در مقام اثبات، ما در مقام دریافت مقاصد شارع و حرف شارع وقتی الغاء خصوصیت عرفیه وجود دارد، عرف الغاء میکند و میگوید معنای عبارت این است، اگر شما غیر از این میخواهید بگویید ای شارع! ما این جور از عبارات میفهمیم، پس باید تصریح کنید، باید قید بیاورید.
س: شارع که تصریح کرده، ....
ج: نه، تصریح به این معنا، جلوی فهم مرا بگیرد، بگوید باید متصل نباشد. باید جلوی آن را بگیرد، چون تا او نگوید ما از این سه تا، سه تا نمیفهمیم. چون عرف از سه تا، سه تا نمیفهمد در این موارد، در اثر استبعاد، اگر غیر از این مورد باشد باید بگوید.
«نعم لو لم یکن استبعاد الفرق بین الموردین مغروساً بهذه المنزلة» بله اگر استبعاد فرق بین دو مور اصل و فرع، مغروس نباشد به این مثابه و منزلت که اصلاً برنمیتابد و میگوید معنا همین است، اگر این جوری نباشد «فلا اعتبار به» آن جا آن استبعاد فایده ندارد، مجرد الاستبعاد فایده ندارد بلکه استبعادی که به این حد برسد که اصلاً کلام این جوری معنا میکند و برنمیتابد غیر از این معنای آن باشد.
س: .... عرف باید عرف زمان خودش که حدیث را گفته، حکم را گفته باید باشد.
ج: عرف در فهم این جور کلمات واحد است. عرف آن زمان و این زمان ندارد، فرقی نمیکند.
س: بعد اگر ما عرف را نداین به خودمان مراجعه میکنیم؟
ج: بله، عرف یکی است.
«المنشأ الخامس الارتکاز العرفی و من مناشئ الظهور فی عدم الخصوصیة احتفاف ارتکاز العرفی و العقلایی بالخطاب» گاهی در ذهن عرف یک ارتکازی وجود دارد، شارع حرفی که میزند در زمینه همان چیزی است که عرف هم به آن ارتکاز دارد، در این جا گفته میشود که این ارتکاز عرف در تکوین آن ظهور اثر میگذارد، گاهی باعث میشود که ظهور کلام اوسع بشود یا اضیق بشود از آن که مدلول اولی کلام است. مدلول اولی کلام ممکن است محدود باشد ولی چون الغاء شده به افرادی که در باره آن موضوع یک ارتکاز وسیعی دارند این جا باعث بشود که آن کلام، آن ضیقش، آن خصوصیت مأخوذه در آن ملغی بشود پیش عرف و یک معنای وسیعی پیدا بکند کما این که گاهی هم برعکس خواهد شد. حالا مثالش. فرض کنید در قرآن شریف آمده است که فرموده «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ما کنّا معذبین حتی نبعث رسولاً» حالا «و ما کنّا» فعل ماضی است، زمان دارد یعنی ما در گذشتههای زمانهای انبیاء سلف، گذشتهها این جور نبودیم که عذاب کنیم تا این که پیامبری بفرستیم یا این که نه، همان جور که مرحوم آقای آخوند فرمودند این منسلخ از زمان است. «و ما کنّا» یعنی نه در گذشته، یعنی ما این جوری نیستیم، اصلاً این جوری نیستیم نه به زمان گذشته نظر داشته باشد، ما این جوری نیستیم که قبل از این که رسول بفرستیم عذاب بکنیم. خب حالا کلمه رسول معنای آن چیست؟ یعنی انسانی که به عنوان پیامبر از طرف خدا مبعوث میشود و مرسل میشود به مردم، این است دیگه. پس در آیه، استحقاق عقاب را و عقاب را چی کرده؟ فرموده قبل از این که پیامبر بفرستم ندارم، این کار را نمیکنم. خب این مطلبی است که در این آیه ذکر شده، توی ذهن عرف یک مطلبی است که آقا قبل البیان، بیان به پیغمبر باشد، به یک چیز دیگری باشد، به هر چی، به عقل باشد، به هر چی باشد عقاب درست نیست قبیح است. این مطلبی که در اذهان عرف است، اوسع است از آن چیزی که توی آیه ذکر شده، توی آیه میگوید قبل از فرستادن پیغمبر، آن که توی اذهان عرف است این است که عقاب قبل از بیان، حالا آن بیان به پیغمبر باشد، به امام باشد، به هیچ کدام اینها نباشد، به چی باشد؟ به عقل باشد یا به وحی باشد که مستقیماً... بالاخره بیان است. این قیدها را ندارد که خصوص پیامبر، حالا این جا حرف سر این است که آقایان در باب برائت به این آیه استدلال میکنند میگویند ما از این آیه چه میفهمیم؟ از این آیه میفهمیم که این آیه میخواهد بگوید که من قبل البیان عقاب نمیکنم، نه خصوصیت پیامبر که نام او مثلاً محمد مصطفی صلوات الله و سلم است. قبل البیان میخواهد بگوید، پس اوسع میشود به خاطر این ارتکاز معنای عبارت اوسع میشود یعنی همه وقتی این آیه را میخوانند میگویند خدا میخواهد بفرماید من قبل از بیان عقاب نمیکنم. البته این مثالی که زدیم مبنی بر این است که نگوییم کلمه رسول اصلاً کنایه از بیان است. تارةً مثلاً میگوییم این رسول کنایه از بیان است، خب خود آیه دارد میفرماید که کنایه از بیان است. اما اگر رسول را معنا کردیم به همان معنای بدوی آن یعنی پیامبر و کنایه قرار ندادیم آن وقت مثالی برای مانحن فیه میشود که به واسطه آن ارتکاز عرفی این الغاء خصوصیت رسالت و رسول بودن میشود و مقصود میشود بیان.
«و مناشئ الظهور فی عدم الخصوصیة احتفاف ارتکاز العرفی» محتف بودن و پیچیده بودن و در کنار قرار گرفتن ارتکاز عرفی و عقلایی است به خطاب شارع یا خطاب هر گویندهای.
«بمعنا أنّ النص اذا ورد فی موردٍ» که «یوجد» در آن مورد یک ارتکاز عرفی که آن ارتکاز عرفی گستردهتر است از آن خطاب به حسب ظاهر. «فهو» این ورود در مورد این چنینی «موجبٌ للظهور فی عدم الخصوصیة و موجبٌ لتعمیم الحکم من مورده» از مورد آن خطاب «الی الاوسع» به آن چیزی که وسیعتر است. «فإنّ المرتکزات العرفیة و العقلائیة لها دخلٌ فی تکوین الظهور» مرتکزات عرفی و عقلایی برای آنها دخالت است در پیدایش ظهور، اینها دخالت دارند در پیدایش ظهور. «و تعتبر بمثابة القرائن اللبیة المتصلیة بالکلام التی تحدد ظهور اللفظ و المراد منه» و به حساب میآیند آن مرتکزات عرفیه و عقلائیه به مثابه قرائن لبّی و غیر گفتاری که متصل هستند به سخنی که موجب میشوند آن قرائن لبیّه تحدید ظهور لفظ را، که ظهور را محدد میکنند، مشخص میکنند، مرز آن را بیان میکنند، روشن میکنند که تا کجا دلالت دارد. «و التی تحدد المراد منه» مراد از کلام را باز مشخص و محدد میکنند از حیث توسعه داشتن مراد یا ضیق بودن مراد.
س: .... یعنی به همان بیان ارتکاز را...
ج: آن دیگر حالا جا به جا یک وجهی دارد که چرا حالا نیامده، نفرموده. «ما کنّا معذبین حتی نبیّن، حتی کان لهم البیان» ما چه میدانیم حالا این بخواهد جایگاه پیامبران را در آن جا مثلاً با نام بردن بیشتر تثبیت بکند.
س: ... یک خصوصیتی در...
ج: خصوصیت را خودش میداند ولی عرف چه کار میکند؟
س: ... خطابش به همین عرف است.
ج: ما عرف هستیم چه کار کنیم، فرض کنید (حالا بعداً هم خواهد بیاید) فرض کنید که بنده عرف نادان هستم این جوری میفهمم، آن آقایی که به من حرف دارد میزند، آن مشار که دارد حرف میزند میفهمد که من این جوری میفهمم، اگر غیر از این مرادش هست باید یک کار دیگری بکند. حالا بعداً خواهد آمد که گاهی مرتکزات عرفیه اصلاً غلط است ولی هست. ولی چون هست و غلط هم هست و شارع هم قبول ندارد ولی میداند در اثر غلط، کلام برای آنها این جوری معنا میشود، این جا این ظهوری که در اثر همان امر غلط درست میشود حجت است و اگر شارع میخواهد چیز دیگری بگوید باید آن جا قرینه اقامه کند که کلام به آن معنا معنا نشود. بالاخره یک اعتراضی وجود دارند، این جور میفهمند که «و ما کنّا معذبین حتی نبعث رسولاً» یا میگوید تا قرآن نفرستیم، تا نگوییم، تا بیان نکنیم. خب معلوم است که اینها از باب این که معمولاً بیان کردن خدای متعال به ارسال رسل است به این نیست که به تک تک افراد وحی بفرماید. عقل هم معمولاً توی این مسائل چیزی، دایره وسیعی که ندارد یک چند تا مسأله کلی است که عقل آنها را دلالت میکند، این جوری نیست فلذا چون معمولاً به واسطه رسول است خب رسول فرموده و الا رسالت دخالت ندارد، پیامبر بودن. بیان مهم است.
س: ...
ج: در قبلی با این جا فرقش این است که آن جا یک ارتکازی در ذهن عرف نیست میگوید حالا که تو این جا آمدی این جوری گفتی با آن فرقی ندارد. آن قبلی این بود، نه این که در ظرف یک ارتکاز عرفی وارد شده، آن قبلی. توی ارتکاز عرف نیست که مثلاً مخرج غائط با این تطهیر میشود؛ با سنگ تطهیر میشود، این توی ذهنش نیست، حالا شارع آمده گفته من با سه تا حجر میگویم پاک میشود. حالا میگوید حالا که تو این را داری میگویی دیگه فرقی بین این که حجرها جدا باشند یا متصل باشند نیست. پس آن لم یرد بر موردی که یک ارتکازی وجود دارد، نه اصلاً آن امر تعبدی است. اما در این جا، در این منشأ خامس یک ارتکاز عرفی وجود دارد، ارتکاز عرفی در این مثالی که زدیم چیست؟ این که عقاب بدون بیان ظلم است، قبیح است، آقا به او نگفتی، یقهاش را میآیی میگیری؟ چرا انجام ندادی؟ میگوید خب نگفتی به من، من خبر نداشتم. پس عقاب بلا... یک چیزی توی ذهن عرف وجود دارد که عقاب بلابیان قبیح است. حالا خدای متعال در همین ظرفی که توی ذهن عرف این است که عقاب بلابیان قبیح است میفرماید «ما کنا معذبین حتی نبعث رسولاً» ما عقاب نمیکنیم تا پیغمبر بفرستیم. این جا میفهمند که آره این جا یک گوشهای از همان ارتکاز، تصریح به آن شده و الا مراد اعم است، به خاطر چی این را میفهمند، به خاطر وجود آن ارتکاز در ذهنشان، پس فرق قبلی با بعدی این است که در قبلی یک امر تعبدی است، اما در آن امر تعبدی استبعاد فرق وجود دارد بین آن مورد. اما این جا یک امر ارتکازی است، قبلاً این ارتکاز وجود دارد، این خطاب در ظرف ارتکاز وارد شده.
«قد یستدل علی البرائة» برائت شرعی به قوله تعالی «و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولاً فیقال» استدلال به این میشود پس گفته میشود در مقام استدلال به این که «خصوصیة الرسول و بعثه ملغاةٌ بالارتکاز العرفی» خصوصیت پیامبر و بعث پیامبر و فرستادن پیامبر، این ملغی است به ارتکاز عرفی. «و یکون موضوع الحکم فی الآیة الکریمه عرفاً مطلق البیان» موضوع مطلق بیان است نه خصوص پیامبر. پس معنای آن این میشود «و ما کنا معذبین حتی نبیّن» یا «حتی یکون للمعاقبین بیانٌ» برای آنها یک بیانی وجود داشته باشد. «و الرسول إنّما ذکر باعتبار کونه مبیناً للشریعة فالآیة الکریمه تدل علی البرائة أی قبح العقاب بلابیان» که در ارتکاز عقلاء وجود دارد. این همان را دارد میگوید. البته این مبنی است بر این که ما بگوییم در ارتکاز عقلاء قبح عقاب بلابیان وجود دارد، اگر یک کسی مثل شهید صدر یا مثل مرحوم آقای داماد یا مثل سید یزدی که اینها یک اختلافی هم البته با هم دارند، فکر کند که حق الطاعهای بشود این بیان دیگر نمیآید.
س: ....
ج: نه، نیشقولی است که اطمینان به عدم آن هست که نه.
س: ...
ج: نه.
«و یستدل علی تنجس الماء المضاف بملاقاة النجس بالاخبار الواردة فی نجاسة الزیت و السمن و نحوها بملاقاته بتقریب أنّها و إن لم تعد مائاً مضافاً إلا أنّها مثله» یکی از موارد دیگری که از همین الغاء خصوصیت به منشأ ارتکاز استفاده شده این است که خب ما راجع به ماء مضاف در روایات نداریم که آیا ماء مضاف به ملاقات با نجس متنجس میشود یا نمیشود؟ راجع به ماء مضاف روایتی نداریم. اما راجع به زیت داریم، روغن زیتون، روغن حیوانی و اینها داریم. آن جا دارد که بله موش افتاد توی روغن، حضرت میفرماید این را یا استسباح کن یا میگوید نخور یا فلان و اینها. اتفاقاً در همان روایات چیز اگر باشد، دیده باشید، یادتان باشد میگوید موش افتاده توی روغن، تابستان مخصوصاً حجاز و اینها که همه مایع میشود در حقیقت، یک موشی افتاده حالا حضرت فرمود نه نباید بخوری. گفت آقا برای من مهم نیست یعنی من تنفری ندارم، حالا موش را میاندازم دور بقیهاش را میخورم مشکلی ندارم. حضرت فرمود که تو به دینت استخفاف میکنی، به حسب آن نقل به دینت استخفاف میکنی، این استخفاف به دین است. خدا فرموده این را نباید بخوری. این استخفاف به دین است، حالا این جا به خدمت شما عرض شود که حالا روایات در این باب وارد شده، فقها فرمودند خب ما از این خصوصیت نمیفهمیم برای این دو تا، این از باب این است که مایع است، توی ذهن عرف این است که میعان، روان بودن، این باعث سرایت است. حالا این دو تا را که دارد میگوید از باب همین است که سریان دارد، مایع است، خصوصیتی برای روغن زیتون و روغن نمیدانم حیوانی و اینها نیست. علت.. یعنی آن که توی ذهن خودشان بوده این است که در کثافات عرفیه، در قذارات عرفیه همین که مایع باشد، روان باشد میگویند سرایت میکند. حالا از شارع هم میبینند بعض مایعات را گفته، این در حوزه همان ارتکاض وارد شده دیگر، بخشی از آن ارتکاض توی آن روایات آمده، میفرمایند که مراد شارع این است که هر جا مایع باشد، روان باشد سرایت وجود دارد، که یکی از آنها هم ماء مضاف است دیگر. «و یستدل و من هنا» این یستدلُ عطف به آن یستدل قبلی است، یعنی «و من هنا قد یستدل علی تنجس الماء المضاف بملاقاة النجس» استدلال میشود بر تنجس پیدا کردن و نجس شدن ماء مضاف به واسطه ملاقات نجس، استدلال میشود به چی؟ به اخبار وارده در نجاست زیت و سمن و نحو این دو تا از مایعاتی که در بعضی روایات وارد شده، «بتقریب» استدلال میشود به این روایت، به این تقریب، به تقریب «انها و ان لم تعد ماءً مضافا» به این که این زیت و سمن و نحو اینها اگر چه ماء مضاف شمرده نمیشود به اینها هیچ کسی نمیگوید ماء مضاف، اگر اینها ماء مضاف بودند خب سرایت دیگر روشن بود، خب ماء مضاف بقیه هم ماء مضاف. اما اصلاً این را عرف به آن ماء مضاف نمیگوید اما در عین حال «إلا أنها مثله فی المیوعاة الموجبة لسرایة النجاسة بالإرتکاز العرفی» إلا أنها، این زیت و سمن و اینها مثل ماء مضاف است در میعان داشتن، آن میعان داشتنی که موجب سرایت نجاست به حسب ارتکاز عرفی. به حسب ارتکاز عرفی این روان بودن، ملاقات با یک جایش موجب سرایت میشود در نظر عرف، «فالتعدی منها إلی الماء المضاف کالتعدی إلی المایعات التی لیست بمضافة» پس تعدی از این زیت و سمن و نحو آن به ماء مضاف همانند تعدی کردن به بقیه مایعاتی است که مضاف نیست مثل نفت، بنزین. خب توی روایات راجع به نفت هم نیامده شاید، بنزین هم نیامده اما اینها دیگر میگویند زیت که گفته، سمن هم که گفته این هم مثل آن است دیگر. از نظر این که اینها مایع هستند. خب همین جور که شما آن بقیه مایعاتی که ماء مضاف به آن گفته نمیشود مثل بنزین، مثل نمیدانم نفت، مثل شیره، و امثال ذلک این را هم میفهمیم از این روایات عرف میفهمد، همین جور چی میفهمد عرف؟ همین جور ماء مضاف را هم میفهمد اگر چه ماء مضاف به آن گفته نمیشود.
س: ...
ج: اما ارتکاز است نه. این ارتکازی که در ذهن عرف قبل از ورود این روایات توی ذهن عرف این است که اگر مایعی بربخورد به یک چیز کثیفی قذارت پیدا میکند و این قذارتش مختص به همان گُلهای نیست که اصابت کرده، بلکه به کل سرایت میکند. البته این حدی دارد، مثلاً الان هم بعضی مراجع بزرگوار فتوا میدهند قبلاً هم بوده این مطلب که اگر خیلی زیاد باشد مثلاً یک دریاچه باشد، یک دریاچهای باشد بنزین است، یا ماء مضاف است مثل این سیلهایی که میآید. یک دریای سیل راه افتاده حالا یک جایش هم یک گوسفند مردهای توی آن است، یک جایش هم یک گاو مرده، بگوییم تمام این آبها نجس است؟ اینها را میگوید نه. عرف نمیگوید این جاها را. ولی مثلاً یک پاتیل است، یک سطل است، یک فلان است.. اینهایی که محدود است، اینها را میگوید بله همهاش نجس است. عرف میگوید همهاش قذر است.
س: استادش فرقش را ما نفهمیدیم قیاس..
ج: فرقش عرف است. بنده هم نمیدانم فرقش چیه؟
س: باید قیاس کننده به جای این که مجتهد باشد عرف است. اگر نه..
ج: قیاس نیست این، نه فهم...
س: ...؟
ج: نه نه. نه. فهم عرف از لسان دلیل است. این را صاحب جواهر... من چند روز پیشها به این عبارت صاحب جواهر یک جا برخوردم در جلد بیستونهم صفحه 287 از چاپ اسلامیه، ایشان فرموده که در یک بحثی، فرموده «و لکن لو ساق للفقیه» بعضی از همین تردیدهایی که شما دارید ذکر میکنید، ذکر کرده برای بعضی چیزها، فرموده «لو ساق للفقیه التردد بکل ما یجد» هر چیزی میتواند برایش موجب شک و تردید بشود، «او الجمود علی کل ما یرد» و بر هر چیزی که وارد شده فقط به همان جمودی که سمن توی روایت من از سمن عدول نمیکند. زیت هم وارد شده بر آن جامع، از آن عدول نمیتواند بکنم. حتی مایعات دیگر را هم نمیتوانم به او از حکمش را از او بفهمم. که هر چیزی که «کلما یجد» تردد برایش ایجاد بشود. جمود هم بخواهد بکند «علی کل ما یرد» اگر این جوری باشد «مخضر... للفقه عودٌ»، هیچ شاخهای سبز نخواهد شد برای فقه. «و لا قام للدین عمودٌ» هیچ ستونی برافراشته نخواهد شد برای فقه. «و اسئل الله تعالی تنویر البصیره و صفاء السریره» که صفای سریره داشته باشد، شک و تردید و این چیزها خلجان هی نکند در او، «فإنه رحیم المنان المتفضل الحنان ذو الفضل و الإحسان» خب به خدمت شما عرض شود که حالا این یک حالتی است که باید خدای متعال دیگر اعطایی است دیگر، خدای متعال اگر این را عطا بکند خیلی خوب است. بعد میفرماید «إن المرتکز لدی العرف فی القذارات التکوینیه سریانها إلی مطلق المایع» آن چیزی که مرتکز است نزد عرف در قذارات تکوینی، قذارات خودشان مثل بول، مثل غائط، مثل این چیزهایی که در بین خود عرف اینها قذر هستند، اینها «سریانها الی مطلق المایع» مایعی دون مایعی برایش فرق نمیکند پیش آنها. پس این یک ارتکاز موجودی است، یک ارتکاز وسیعی است، حالا اگر شارع آمد زیت و سمن را گفت این اوسع میشود به خاطر آن ارتکاز وسیعی که وجود دارد. از آن طرف هم گاهی ارتکاز گفتیم موجب تضییق میشود، همین ارتکازات موجب تضییق میشود، مثلاً در عرف میگوید آقا سرایت... توی ارتکاز عرف این است که سرایت در جایی است که رطوبت مسریه وجود داشته باشد، ولی خشک با خشک بچسبد، ملاقات بکند طوری نمیشود. این توی ذهن عرف هست، فلذا به خاطر این فرموده «إغسل ثوبک اذا اصاب الکلب» یا «أصابه الکلب» خب سؤالش که اطلاق دارد، «أصابه الکلب» رطوبت باشد یا نباشد. اما عرف این را مقید میکند میگوید نمیخواهد بگوید جایی که لباست همین جور دارد رد میشود یک هو خورد، هم لباس تو خشک است، هم آن کلب خشک است، هوا گرم تابستان هم هست، هیچ چیزی نیست خورد به او نجس شد. این را نمیخواهد بگوید، چه میفهمد؟ مضیق میفهمد، «إذا أصابک مع الرطوبة المسریة» این را میفهمد. پس ارتکاز گاهی توسعه باعث توسعه میشود مثل این جا. گاهی باعث تضییق میشود، این ارتکاز میفرمایند که ..
س: ...
ج: نه اینها قدر ...؟ نیست.
«و هذ الإرتکاز یوجب انفهام ذلک من الخطاب الشرعی» این ارتکاز، این مرتکز لدی العرف موجب میشود انفهام ذلک یعنی آن موسع از خطاب شرعی در قذارات تعبدیه نیست. این «و ینبقی أن یعلم نکتتین» این غلط نیست ادباً، نکتتین یا نکتتان باید بگوییم این جا.
وصلی الله علی محمد وآل محمد.