لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا محمد و آله الطیّبین الطاهرین المعصومین، لاسیّما بقیۀ الله فی الأرضین اروحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف
بحث در این بود که سیَر عقلائیه و ارتکازات عقلائیه در تکوین ظهور دخالت دارند و دخالتشان به یکی از سه شکل بود:
یا اینکه موجب تقیید مطلقات و عمومات میشود و تخصیص عمومات میشود، دایره را ضیق میکند.
گاهی به این شکل است که اصلاً باعث میشود که کلام در یک معنای دیگری ظهور پیدا کند نه آن معنا حفظ بشود و مقیّد بشود. اصلاً معنای دیگری.
و گاهی هم هست که موجب اجمال میشود و نمیگذارد ظهوری برای کلام منعقد بشود.
خب این مطلب بیان شد و ادّعا شد که این قرائن سیره و ارتکاز وزانش وزان قرائن لبّیهای است که دخالت در انعقاد ظهورت و تکوّن و تحقق ظهورات را دارد به یکی از وجوه ثلاثه.
به این مطلب مناقشاتی وارد شده است:
مناقشه اولی این است که اطلاق این مطلب درست نیست که شما بگویید هر سیرهای و هر ارتکاز عقلائی دخالت در انعقاد ظهور به یکی از وجوه ثلاثه دارد. نه، فی الجمله درست است این مطلب، نه بالجمله.
این اثر برای آن سیرهای است یا آن ارتکازی است که اوّلاً خیلی راسخ و عمیق باشد و همگانی باشد به گونهای که کأنّ به ذهن کسی غیر از این نمیآید که اصلاً کسی بخواهد غیر از این حرفی بزند. انقدر راسخ است و عمیق است و متّضح است در اذهان که اصلاً کأنّ در ذهن کسی از عرف نمیآید که کسی پیدا بشود که غیر از این بخواهد بگوید و حرف دیگری بخواهد بزند. وقتی به این مثابه باشد بله اگر یک اطلاقی منافات با این داشته باشد آن را تقیید میکند. عمومی منافات با این داشته باشد تخصیصش میزند یا اصلاً باعث میشود که ظهور به گونه دیگری منعقد بشود و یا اجمال پیدا بکند. اما اگر در این حدّ از عمق و گستردگی و اینها نباشد نه، این ثابت نیست که کالقرینۀ المتّصله بتواند عمل کند.
این مطلب اوّل، این مطلب درستی است.
می فرمایند که: «المناقشۀ الأولی:»
س: ...
ج: آن اصلاً از آن طرف است نه از این طرف. یعنی اگر یک عامّی یک مطلق آبی از تخصیص باشد شرط تقیید و تخصیص این است که آن آبی نباشد، اما اگر آبی از تخصیص و تقیید بود و همچین ارتکازی بود اجمال پیدا میکند، ما نمیدانیم میخواهد چه بگوید. تقییدش که نمیتوانیم بکنیم چون اباء از تقیید دارد. تأویل هم اگر نتوانستیم بکنیم پس اجمال پیدا میکند.
س: ...
ج: این وابسته به حرفهای بعد است که ببینیم آیا یک عموم و اطلاق میتواند رد کند یا نه از نظر کمّ؟ آن حرف بعد است.
س: ...
ج: بحث خودِ انعقاد ظهور است.
«المناقشۀ الأولی: البناءات التی لیس لها رسوخ شدید لا تکون بمنزلۀ القرینۀ المتّصلۀ» شما ادعایتان این بود که همه ارتکازات، همه سیرهها کالقرینۀ المتّصله است، اشکال این است که بناهایی که برای آنها رسوخ شدید نیست اینها به منزله قرینه متّصله نیستند تا اثر گذاری داشته باشند در انعقاد ظهور.
«إنّ اقتراض کون مرتکزات العقلاء و بناءاتهم بمنزلۀ القرائن المتّصلۀ بالدلیل إنّما یتمّ فی المرتکزات و البناءات التی لها رسوخ شدید فی أذهان العقلاء» در آنجا تمام است «لا فی جمیع المرتکزات و البناءات» این حرف در جمیع آنها تمام نیست. «و من الواضح اختلاف السیر فی هذا الجهۀ» واضح است که سیرهها در این جهت با هم اختلاف دارند، بعضی از سیرهها خیلی قوی هستند مثل عمل به ظواهر مثلاً، یک سیره راسخ اینچنین وجود دارد، اما بعضی از سیرهها به این شکل نیستند که انقدر رسوخ داشته باشد، مثل بعضی رسومات و عادات که مردم در ازدواجها دارند، در فوتها دارندف در خرید و فروشها دارند به این شکل رسوخ اینچنینی ندارند. «فإنب للسیرۀ العقلائیۀ علی العمل بظاهر الکلام فی مختلف المجالات من حیاتهم الاعتیادیۀ» یعنی زندگیهای عادی و روز مرّه شان، برای عمل به ظواهر کلام در این مختلف مجالات «رسوخاً شدیداً فی أذهان العقلاء (اما) بخلاف سیرتهم فی بعض الأمور الاُخر کما لا یخفی» پس بنابراین آنها است که این اثر را دارد که رسوخ داشته باشد و شدید باشد و عمیق باشد، نه. بنابراین اطلاق آن کلام و آن ادّعا این اشکال را داشت.
مناقشه ثانیه، «المناقشۀ الثانیۀ: البنائات العقلائیۀ شدیدۀ الرّسوخ لا تکون بمنزلۀ القرینۀ المتّصلۀ فی بعض الموارد»
اشکال دوّم هم این است که ما در اشکال اوّل آنها که رسوخ نیست بیرون کردیم و گفتیم آنها اصلاً قرینیّت ندارند، حالا در اشکال دوّم میگوییم همانهایی هم که رسوخ دارند عمیقاً همه جا اینطور نیست که کالقرینۀ المتّصله حساب بشود، کجا کالقرینۀ المتّصله حساب میشود؟ در جایی که خلاف او مستبعد عقلائی باشد، اما اگر خلافش مستبعد عقلائی نیست، یک سیرهای عقلاء دارند، یک روشی را دارند و عمیق هم هست اما خلافش هم مستبعد عقلائی نمیدانند که یک مقنّنی یک کسی بیاید آن را بگوید، این را مستبعد نمیشمارند، در صورتی که خلاف آن سیره مستبعد عقلائی شمرده نشود این کالقرینۀ المتّصلۀ بالکلام حساب نمیشود.
س: ...
ج: حتّی باعث اجمال هم نمیشود، میگویند که این آقا خلاف این را میخواهد بگوید، استبعاد که ندارد، یک وقت استبعاد دارد ...
مثلاً الان از باب مثال میخواهیم عرض کنیم، عقلاء به ظنّ خبری که یک آدم ثقه معتمد که به راستگویی شناخته شده است و به ضبط شناخته شده است که قاطی هم نمیکند و حافظه متعارف دارد، به این در صورتی که این خبر حدسی باشد عمل میکند و به غیر از این هم عمل نمیکند، به امور خبر حسّی (ببخشید حدسی گفتم، حسّی درست است) خبر حسّی از آدم اینچنینی عمل میکنند و این سیره شان است. و عمل به ظنون مثل خواب این این چیزها هم خیلی مستبعد است پیش آنها. که مثل خواب مثلاً، کسی از خواب ببیند بگوید من مظنّه ام بر این شده است، در امور استدلالی، در امور زندگی ... به این هم که خواب را کسی بخواهد ظنّ خوابی را بخواهد حجّت قرار بدهد مستبعد است پیششان. این که ظنّ خواب مستبعد است اگر دلیلی بیای بگوید «الظّن حجّۀٌ فی الشّریعۀ» این بر خلاف سیره آنها است و میگویند این شامل این ظنّی که میگوید «الظّنّ حجّۀٌ فی الشّریعۀ» شامل چه چیزی نمیشود؟ خواب نمیشود، چون بر خلاف سیره شان است و مخالفت با این سیره را هم خیلی مستبعد میشمارد که خواب را شارع حجّت کند. اما اگر شارع بگوید «الظّن حجّۀٌ حتّی در حدسیات» میگویند استبعادی ندارد، ممکن است شارع بگوید من ظنّ حدسی را هم حجّت میدانم، ما خودمان حجّت نمیدانیم چون نیازی به آن ندارم انقدرها، همان ظنهای غیرحدسی و حسّی کفاف امور ما را میدهد اما اشکالی ندارد که شارع بیاید ظنّ حدسی را حجّت کند.
یا ظنّی که از شهرت فتوایی به دست میآید، شارع بگوید «الظّن حجّۀ و شامل شهرت فتوایی هم میشود» ظنّی که از شهرت فتوایی به دست میآید، در عقلاء نیست اما میگویند چه اشکالی دارد که شارع یک مصلحتی را ببیند، مستبعد نیست. فلذا به اطلاق «الظّن حجۀٌ» در مورد شهرت فتوایی هم ممکن است أخذ کند و این کالقرینۀ المتّصلهای که تقیید کند حساب نمیشود.
بنابراین سیَر راسخه در اذهان و عمیقه در اذهان اینطور نیست که آن هم باز مطلقا کالقرینۀ المتّصلۀ حساب بشود. وقتی کالقرینۀ المتّصله حساب میشود که مخالفت با او مستبعد عقلائی باشد اما اگر مخالفت با او ...
س: در قرینیتش محلّ اشکال است یا در اتّصالش؟ قرینه نمیشود اصلاً یا قرینه متّصل نمیشود؟
ج: فعلاً بیان این است که قرینه متّصل نمیشود، این کالقرینۀ المتّصله که نگذارد ظهور منعقد بشود نه، ظهور منعقد میشود و میگوید این آقا این را دارد میگوید، چه عیبی دارد؟ و چون آن هم حجّت نیست که به واسطه آن دست از این برداریم قهراً حکم قرینه منفصله هم قهراً پیدا نمیکند.
آن چیزی که در مناقشه ثانیه میخواهد بفرماید ظاهراً این است، حالا بخوانیم ببینیم همین را میگوید یا نه؟ من نرسیدم درست مطالعه کنم ببینم چه میگوید اما در ذهنم است که این را میخواهند بگویند. حالا عبارت را بخوانیم ببینیم همین را میگویند یا نه.
«المناقشۀ الثّانیۀ: البنائات العقلائیۀ شدیدۀ الرّسوخ لا تکون بمنزلۀ القرینۀ المتّصلۀ فی بعض الموارد» در بعضی موارد حکم قرینه متّصله را ندارد پس بنابراین آنچه که در قبل استفاده شد که گفتیم آنجایی که راسخه باشد قرینه است آن را هم میخواهیم یک تخصیصی بزنیم.
«إنّ کون الارتکاز و البناء العقلائی الذی له شدّۀ الرسوخ فی الذهن من تلک القرائن» بودن ارتکاز و بناء عقلائی از آن قرائن (یعنی از آن قرائنی که به منزله قرینه متّصله است) «و موجباً لصرف الظهور فی الدلیل العام أو المطلق المصادم له» و اینکه آن ارتکاز و بناء عقلائی که شدّت رسوخ دارد موجب صرف ظهور بشود در دلیل عام یا دلیل مطلقی که مصادم است با آن ارتکاز و آن بناء عقلائی، مصادمه یعنی مخالف با او است، بر خلاف او است، بخواهد صرف کند ظهور عام یا مطلق را الی غیر مورد السّیره، بگوید این حرف برای غیر مورد سیره است، مورد سیره را از تحتش خارج کند به تقیید یا به تخصیص، این واضحٌ، وقتی اینچنینی باشد این واضحٌ «و لکنّ التقریب المتقدّم لا یقتصر علی هذا المقدار بل یدّعی عدم انعقاد الظهور فی الدلیل الردع بالنسبۀ الی مورد السیرۀ و لو کان الردع متعلّقاً بخصوص مورد السیره» اما این بیانی که گذشت اکتفاء به این مقدار نکرده است برای تخصیص و تقیید، بلکه گفته است که حتّی اگر مورد مطلق و مقیّد هم نباشد و در مورد خود سیره هم وارد شده باشد اینجا هم مانع میشود از تحقّق ظهور، این یعنی صورت سوّم. سه مورد بود دیگر:
یک مورد این بود که اطلاق تقیید را.
مورد دیگر این بود که ظهور دیگری به کلام میدهد
مورد سوّم این بود که اجمال ایجاد میکند.
بیان قبل این بود که حتّی در صورتی که آن دلیل در مورد خودِ سیره وارد شده باشد در اینجا هم اجمال پیدا میکند یا ظهور دیگری پیدا میکند. ایشان میگوید این مورد، مورد اشکال است.
«بل یدّعی عدم انعقاد الظهور فی دلیل الردع بالنسبۀ الی مورد السیرۀ و لو کان الردع متعلّقاً بخصوص مورد السیرۀ» اگرچه آن ردع یعنی آن دلیلی که در مورد سیره وارد شده است و مخالف با سیره است اصلاً مخصوص به مورد سیره باشد. «و یری حینئذ صرف الظهور الی معنی لا ینافی السیرۀ أو إجماله إذا لم یوجد معنی غیر منافٍ للسیرۀ» یا میگوید که به یک معنای دیگری باید حمل بشود یا اجمال پیدا میکند اگر یک معنای دیگری قابل تصوّر در آنجا نباشد.
پس بنابراین اینجای کلام با آنکه من از خارج گفتم فعلاً یک تفاوتی پیدا کرد، آن را شاید بعداً میگوید، آنکه ما از خارج گفتیم هم اینجا بود هم غیر اینجا. آنچه که ما از خارج گفتیم، گفتیم در مورد اطلاق و تقیید هم وقتی که مستبعد باشد اطلاق و تقیید میکند، حالا این را بعداً شاید میفرمایند. اما اینجا فعلاً حرفشان چیست؟ حرفشان این بود که شما میگویید بناء عقلائی و ارتکازات عقلائی موجب میشود که حتّی اگر یک دلیلی در مورد سیره وارد شد یا ظهورش منقلب میشود به قرینه آن سیره و یا اجمال پیدا میکند به قرینه این سیره. در چه صورتی اجمال پیدا میکند؟ وقتی یک معنای دیگری که قابل الاراده باشد وجود نداشته باشد، ظهور دیگر پیدا میکند وقتی که «إفعل» است، افعل ظهور در وجوب دارد، حالا وجوب مقصود نباشد استحباب مقصود است، قابل این جهت است. اما یک جا هست که قابلیّت این جهت را ندارد که معنای دیگری... واژه یک واژهای است که معنای دیگری که بخواهیم از آن اراده کنیم وجود ندارد، یا در همینجا وجوب مقصود نیست و امر دائر بشود بین استحباب و ارشاد مثلاً، اینطور بشود. میگوییم نه، پس میپذیریم که در اطلاق و تقییدها قرینیّت میتواند داشته باشد و صرف ظهور میکند یعنی تقیید میکند، اما در این مورد قبول نداریم.
«مثلاً: لو فُرض قیام دلیل شرعیٍ ینهی (یا ینها) عن بیع الصبی للأشیاء الیسیرۀ بخصوصها، و قیام السیرۀ العقلائیۀ علی ترتیب الأثر علی ذلک البیع (اینجا) لا ینعقد ظهور للنهی المذکور فی البطلان و لا بدّ من حمله علی کراهۀ المعاملل معه مثلاً أو الحکم بالإجمال فی مراد الشارع من هذا الدلیل.»
س: ...
ج: به عمومیّت آن حرف. آن حرف گفت همه جا مانع کالقرینۀ المتّصله عمل میکند، میگوید نه همه جا را قبول نداریم کالقرینۀ المتّصله عمل میکند. یک اشکال قبلی بود که در جایی که آن راسخه قوّیه نباشد اصلاً اثر نمیکند. اشکال دوّم: همان جا هم که راسخه قویّه است در بعضی جاها باز اثر نمیکند. نسبت به اطلاق و اینها اثر میکند اما نسبت به چه چیزی اثر نمیکند؟ نسبت به اینکه قلب ظهور کند، وقتی آن ظهور در مورد خودِ سیره وارد شده باشد یا موجب اجمال آن دلیل بشود که در مورد سیره وارد شده است نه اطلاقش آنجا را میخواهد بگیرد، اصلاً در مورد آن سیره وارد شده است. نه، میگوید قبول نداریم که این کار را میکنیم در آنجا.
خب مثالی میزنند اینجا و میگویند که یک دلیلی وارد بشود که بطلان بیع صبی در اشیاء یسیره و حقیره، مثلاً میرود یک آدامس میخرد که اشیاء یسیره وحقیره هستند، یک بیسکویت مادر به قول شما میخرد، بچه کلاس اوّل و دوم است پول به او میدهند میرود مدرسه خودش میرود یک چیزی میخرد برای اینکه بخورد. یک روایتی داشته باشیم که –کما اینکه بسیاری از فقها فتوا دادند که بیع صبی باطل است و صحیح نیست، اما از آن طرف یک سیره راسخه عقلائی در همه عالم چیست؟ که پول توجیبی به بچه میدهند خودش میرود یک بیسکویتی میخرد، یک آدامسی میخرد یک نباتی میخرد، یک آبنباتی میخرد، سیره راسخه عقلائیه بر صحّت این بیع است که آن فروشنده مالک آن پول میشود و این بچه هم مالک آن بیسکویت میشود یا آبنبات یا چیزی که میشود که میخرد، بستنی مثلاً میخرد. این سیره عقلاء عالم یک سیره راسخه اینچنینی است. این دلیل که گفته است «لا یصّح بیع الصّبی» در مورد همین سیره وارد شده است نه اینکه اطلاقش اینجا را میگیرد، پس این میشود روایتی که در مورد سیره وارد شده است نه یک عمومی دارد که اینجا را شامل میشود، اصلاً در همین موردی که سیره است وارد میشود. حالا اینجا:
آیا شما در اینجا میخواهید بگویید که این سیره باعث میشود که ما «لا یصحّ بیع الصّبی» را حمل بر کراهت کنیم؟ کالقرینۀ المتّصله است که باید حمل بر حرمت نکنیم، بر بطلان نکنیم و بر کراهت بکنیم؟ یا نه، بگویم لا یصّح بیع الصّبی مجمل میشود و نمیدانیم چه میخواهد بگوید، اگر حرف شما درست باشد «لا یصحّ بیع الصبی» را باید اینطور بگوییم دیگر، و حال اینکه این خلاف وجدان است و میگوییم شارع قبول ندارد این سیره را، میگوید باطل است.
پس مقتضای آن حرف چه شد؟ مقتضای آن حرف این بود که میگفت هر کجا سیره راسخه مرسوخه باشد و روایتی وارد بشود، اگر آن روایت عام و مطلق است تقیید میکند، اگر در موردش هست و یک معنای دیگری قابل اراده باشد، صرف ظهور میکند به آن. اگر معنای دیگری که قابل اراده باشد نباشد، اجمال پیدا میکند.
بر اساس این مسأله این آقایان که آن مبنا را دارند این روایتی که میگوید «لا یصحّ بیع الصّبی الممیّز» اینها باید یکی از این دو کار را انجام بدهند:
یا بگویند «لا یصحّ بیع الصّبی» به معنای کراهت است، چراکه در مورد سیرهای بر صحّت وارد شده است، عقلاء میگویند که بیع صبی در امور یسیره درست است، بله خانه بخواهد بخرد عقلاء هم نمیگویند، فرش بخواهد بخرد عقلاء نمیگویند، بخواهد یخچال بخرد عقلاء نمیگویند، اما یک چیزهای یسیره اینطوری، یک سبزی میخواهد بخرد، یک نان میخواهد بخرد، در امور یسیره اینطوری. اما بیاید در نانوایی بگوید صد تا نان به ما بده، نه، عقلاء آنجا هم قبول ندارند و میگویند برو به بزرگترت بگو بیاید. اما یکی دو تا که مرسوم است را میگویند اینجا اشکال ندارد. سیره عقلاء بر صحّت است.
یا شما باید این کار را بکنید یا اینکه بگویید این «لا یصحّ بیع الصّبی» اگر صرف به کراهت هم نکنیم مجمل میگیرند، باید اینطور بگوییم و حال اینکه این خلاف وجدان است.
«مثلاً لو فُرض قیام دلیل شرعی (که) ینهی عن بیع الصبی للأشیائ الیسیرۀ بخصوصها» که مرحوم امام در تحریر الوسیله میگویند بلوغ شرط است الاّ در اشیاء یسیره، میگویند در اینجا شرط بلوغ نیست «و قیام السیرۀ العقلائیۀ» و حال اینکه قیام سیره عقلائیه بر ترتیب اثر بر آن بیع است، اینجا لو فُرض آن مطلب را «لا ینعقد ظهور للنهی المذکور فی البطلان» طبق نظر شما و حرف شما «و لا بدّ من حمله» حمل آن نهی بر کراهت معامله با صبی مثلاً یا حکم به اجمال در مراد شارع از این دلیل. نمیدانیم مراد شارع از این دلیل بطلان است یا کراهت است یا چیز دیگری است، اینطور باید بگوییم.
س: ...
ج: میگوید طبق حرف شما باید اینطور بگوییم.
«و لکن هذه الدّعوی ممّا لا یساعدها الوجدان»
س: ...
ج: در مطلق و عام و خاص میگفت بله قبول داریم.
س: ...
ج: حالا فعلاً اشکال نمیکند و آنجا را میگوید قبول داریم اما در اینجایی که در مورد وارد شده باشد که شما میگویید یا صرف ظهور باید بکند یا اجمال درست کند ما اینجا را قبول نداریم، بعداً ان شاء الله در آن جایی هم که مطلق و فلان هم باشد آنجا همان حرف استبعاد و عدم استبعاد میآید.
س: ...
ج: ببینید آن اطلاق که میگویند میفهمیم باز... غیر از این اطلاقی است که میگوییم معنایش گستردگی است. آن اطلاقی که شهید صدر میگوید ما از اطلاق وجوب را میفهمیم در صیغه إفعل، آن ماهیتش با این اطلاقی که میگوییم اینجا تفاوت میکند.
س: ...
ج: بله، آن اطلاق چیز دیگری است که تقریب آخری دارد.
می فرمایند که: «و لکن هذه الدّعوی» که بگوییم یا ظهور منقلب میشود یا اجمال پیدا میکند «ممّا لا یساعدها الوجدان إلا فی بعض الموارد» مگر در بعضی موارد، مطلقا اینطور نیست.
س: ...
ج: بله دیگر، امور وجدانیه باید مراجعه به وجدان کرد منتهی یک منبّهاتی شاید گاهی بتوانیم برایش اقامه کنیم.
این بعضی از به خدمت شما عرض شود علماء خدا رحمت کند که اخیراً فوت شدند، در کتابهایشان دائماً میگویند «وجدانُ و العرف ببابیک» میخواهی برو عرف در خانه تان نگاه کن ببین چطور هستند، «والعرف ببابیک» مرحوم حاج آقا تقی قمّی معمولاً هی این «و العرف ببابیک» ... برو ببین. حالا اینجا هم «و العرف ببابیک» خلاف وجدان است، مردم چه میگویند؟ میگویند مجمل است این کلام شارع؟ میگویند معنایش این است، میگویی بابا گفته است «لا یصحّ» شارع این را قبول ندارد، اینطور میگوید.
بله یک مواردی هست که قبول داریم، آن موارد باعث صرف ظهور یا اجمال میشود.
«و لکن هذه الدّعوی ممّا لا یُاعدها لاوجدان الاّ فی بعض الموارد، مثلاً: لو فرض أنّ جریان عمل العقلاء نسلاً بعد نسل علی طبق خبر الواحد قد صار سببأ لتکوّن ارتکاز فی أذهانهم بأنّ هذا فعلٌ حسنٌ و أدب عام» مثلاً اگر فرض کنیم که جریان عمل عقلاء نسلاً بعد نسل بر طبق خبر واحد این گردیده است سبب برای اینکه در ارتکاز عقلاء و در اذهان عقلاء این نقش ببندد که این یک فعل ادب است، یک فعل حسن و خوبی است، یک ادب همگانی است و یک ادب همگانی است که ما به خبر واحد عمل کنیم و حرفش را زمین نزنیم. «و أنب نفی حجّیته ممّا لا ینبغی صدوره من عاقل» نفی خبر آدم ثقه این «لا ینبغی صدور» یعنی مستبعد میشمارند و میگویند «لا ینبغی صدور من عاقل» که بگوییم خبر همچین آدمی به درد نمیخورد و حجّت نیست! «لا یبعد أن یکون هذا الارتکاز الإستنکاری موجباض لتأویل ظهور الدّلیل الدال علی عدم حجّیۀ خبر الثقۀ بخصوصه» اگر یک روایتی وارد بشود و بگوید خبر ثقه حجّت است، به خصوصه نه به عام، نه اینکه بگوید «إنّ الظّن لا یغنی من الحقّ شیئا» آن اگر باشد که گفتیم تقیید و اینها میشود. اما نه، یک روایتی میآید میگوید «الخبر الثّقه لیس بحجّۀ» اگر چنین چیزی وارد بشود اینجا قبول داریم که بله چون استنکار دارند و میگویند عاقل نمیشود این را رد بکند پس اگر یک روایتی در مورد سیره وارد شد این فقط به این شرط که آن سیره به گونهای باشد که خلافش را مستنکر باشد و غیرعقلائی پنداشته بشود آنجا باعث میشود که بگوییم آن دلیل یا ظرف ظهور میشود یا اجمال پیدا میکند، مثل این مثلا که عمل به خبر ثقه درست و حسابی اینچنینی است و اگر یک روایت وارد بشود که «خبر واحد لیس بحجّۀ» اینجا عقلاء میگویند که ما نمیفهمیم شارع چه میخواهد بگوید، یا اینکه میخواهد بگوید که بهتر این است که عمل نکنی و بروی سراغ علم نه اینکه بخواهد بگوید باطل است و حجّت نیست. یک چنین معنایی برایش میکنند.
س: ...
ج: نص باشد عمل نمیکنند، میگویند راوی شاید اشتباه کرده است، اگر نص هم باشد.
س: ...
ج: باید مکرّر دیگر بفرماید، اینطور بفرماید، بگوید شما اشتباه میکنید، این مستنکر شما اشتباه میکنید و اینطور نیست و بیاید کار فرهنگی انجام بدهد تا قبول کنند. بیاید کار فرهنگی انجام بدهد و بگوید نه، شما اشتباه میکنید و اینطور نیست. مثل کجا؟ مثل عمل به قیاس؛ عمل به قیاس که عامّه عمل به قیاس میکنند غیر عقلائی نیست، وقتی یک چیزی با یک چیز دیگر از نظرهای مختلف اشباه و شبیه هم هستند انسان حدس قوی میزند که حکم این هم باید همانطور باشد، غیر عقلائی نیست اما شارع این را غلط میداند، باطل میداند این را فلذا خیلی کار کرده است، انقدر بیانات آورده است برای اینکه قیاس درست نیست، مخالفت کرده تا جا بیاندازد و روشن کند. اگر این را یک کلام میگفت، این یک کلام را توجیه میکردند و میگفتند مثلاً منظورش یک قیاس ظنّی است، قیاس فلان است.
س: ...
ج: عمل به رأی است نه اینکه قیاس میکند این را با جای دیگری که خودِ شارع فرموده است.
پس بنابراین اگر شارع ... در آن موارد هم اینطور میشود.
می فرمایند که اگر اینطور شد «لا یبعد أن یکون هذا الإرتکاز الإستنکاری موجباً لتأویل ظهور الدلیل الدال علی عدم حجیۀ خبر الثّقۀ بخصوصه. و کذلک لو فرض تکوّن الارتکاز لدی العقلاء علی عدم الاعتناء بالخبر الحدسی بحیث یستنکرون جعله حجّۀ من قبل الشارع و مع ذلک ورد دلیل شرعی یدلّ بظهوره علی حجّیۀ الخبر الحدسی بخصوصه (اینجا) لا یبعد أن یکون ارتکاز المذکور موجباً لتأویل ظهور ذلک الدلیل» مثلاً عقلاء میگویند خبر حدسی حجّت نیست، خبر حدسی، الا در مراجعه به اهل خبره، در غیر از اهل خبره خبر حدسی را عقلاء حجّت نمیدانند. مثلاً یک کسی اینجا نشسته است وحدس میزند که الان دارد باران میآید، نه از بیرون نیامده است، مثل خود ما اینجا نشسته است، إخبار میکند میگوید دارد باران میآید، میگوییم از چه جهت میگویی؟ یک محاسبات ریاضی میکند و یک محاسبات فلان میکند و میگوید دارد باران میآید، نمیپذیریم. خبر حدسی را در اینجا نمیپذیریم مگر اینکه یک امری خودش امر حدسی باشد که احتیاج به خبرویت دارد. مثلاً قیمت این بناء چقدر است؟ این یک معمار میخواهد که به مصالح آشنایی داشته باشد که چه مقدار اینجا مصالح به کار رفته است و خصوصیّت اینها را بداند و چطور است وفلان است ... محاسبه میکند و میگوید قیمت اینجا انقدر است. مواردی که خبرویّت میخواهد آنجا بله به اخبار خبیر اعتناء میکنند. فقاهت، فتوا، قول شارع الان چیست، فرمایش شارع الان چیست احتیاج به خبرویّت دارد، بله میپذیرد. پزشک، بیماری ات این است و دوایش این است احتیاج به خبرویّت دارد و میپذیرد.
اما در اموری که احتیاج به خبرویّت ندارد حدس را در آنجا نمیپذیرد. حالا اگر یک روایتی وارد بشود که «الخبر الحدسی حجّۀٌ» در مورد همین سیرهای که میگویند این درست نیست و استنکار میکنند، اینجا بعید نیست بگوییم که همین که میگویند «الخبر الحدسی حجّۀٌ» یا صرف ظهورش میکنند یا میگویند مجمل است و ما نمیفهمیم چه میخواهد بگوید.
س: ...
ج: میگوید بهتر این است که به آن عمل نکنیم، نه اینکه حجّت نیست ، بهتر این است که به آن عمل نکنید و بروید به علمت عمل کنید.
س: ...
ج: میگوید حجّۀٌ...
س: ...
ج: بله صرف ظهور میکند، حجّۀٌ یعنی اصل حجّیت را دارد. نه ببخشید، حجّۀٌ میگوید لابد در امور حدسی میخواهد بگوید.
س: ...
ج: نه میدانم گفته است در همین مورد درست است. مثلاً میگوید اجمال است، اگر راهی ندارد میگوید اجمال دارد، نمیفهمم چه میخواهد بگوید. اگر در موردش است و راهی نداشته باشد میگوید نمیفهمم چه میخواهد بگوید، اجمال است.
خب به خدمت شما عرض شود که: «لو فرض تکوّن الارتکاز لدی العقلاء (بر عدم اعتناء به خبر حدسی به گونهای که) یستنکرون (منکر میشمارند، ناروا میشمارن» جعله حجۀً من قبل الشارع و مع ذلک ورد دلیلٌ شرعیٌّ (که) یدلّ بظهوره علی حجّیۀ خبر الحدسی بخصوصه» در خود موردش بخصوصه وارد شده باشد، اینجا «لا یبعد أن یکون الارتکاز المذکور موجباً لتأویل ظهور ذلک الدلیل، کما لو فرض شمول ذلک الدلیل للخبر الحدسی بإطلاقه لکان الارتکاز الإستنکاری المذکور موجباً لصرف إطلاقه عنه بلا کلام» کما اینکه از آن طرف، آنچه که اوّل گفتیم؛ اگر یک دلیل عامّی وارد بشود که «الخبر حجّۀ» و شامل خبر حدسی هم بشود، آنجا همینطور که گفتیم آن استنکار و آن ارتکاز باعث تقیید میشود، همانطور که آنجا باعث تقیید میشود و این غیر از خبر حدسی مقصودش است، اینجا هم که در موردش وارد شده است باعث چه میشود؟ باعث این میشود که یا صرف ظهور کنند –اگر ممکن شد- اگر هم نشد بگویند اجمال دارد.
پس نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که تابحال ما این را پذیرفتیم که اگر دلیل شرعی و ظهور شرعی وارد بشود بر خلاف سیره ولی آن دلیل شرعی و آن عموم به عمومه و اطلاقه خلاف سیره است، به شرطی که آن سیره راسخه باشد، مرسوخه باشد، قویّه باشد چکار میکند؟ تقیید میکند آن اطلاق را و آن عموم را تخصیص میزند، در این صورت تقیید میکند و تخصیص میزند، امّا...
س: ...
ج: نه، خلافش را هم مستبعد نداند میگوید همینطور است اما راسخه مسروخه باشد. اما اگر مستبعد بداند دیگر به طریق اولی.
اما اگر دلیل شرعی به اطلاق عموم مورد سیره وارد نشده است، اصلاً در مورد سیره وارد شده است، اینجا که در مورد سیره وارد شده باشد اگر مستنکر باشد خلافش این موجب این میشود که ظهور را یا صرف کنند یا اجمال پیدا کند، اما اگر مستنکر نباشد خلافش نه به آن ظهور اخذ میکنند و میگویند معنایش همین است که دارد میگوید، همین ظهور درست است که دارد میگوید.
«و السرّ فی ذلک کلّه، وضوح الفرق بین أن نفترض أنّ العقلاء لم یجعلوا شیئاً حجّۀ من دون أن یستنکروا جعله حجۀ من قِبل المولی و بین استنکارهم لذلک.» سرّش این است که، سرّ در این تفسیری که ما دادیم این است که وضوح فرق بین این است که فرض کنیم که عقلاء چیزی را حجّت قرار ندادند، فقط چون نیازی به آن نداشتند حجّت قرار ندادند، میگویند ما حجّت قرار ندادیم اما ممکن است یک کس دیگری حجّت قرار بدهد، آنجاها قرار میکنند حرف او را. یا نه، حجّت قرار ندادند چون خلاف عقل میدانند، خلاف عقلائی میدانند، استنکار میکنند مثل خواب که گفتم، میگویند نمیشود کسی بیاید این را حجّت قرار بدهد.
اگر اینطور شد پس یک وقت حجّت قرار نمیدهند اما میگویند اگر کسی خواست حجّت قرار بدهد لابأس به، اگر اینطور شد استنکار ندارند. اما آنجا که استنکار دارند یعنی میگویند عاقل که نمیتواند این کار را بکند، خیلی مستبعد است، آنجا که اینطور داوری شان است صرف ظهور میکند یا اجمال ایجاد میکند در جایی که در موردش وارد شده باشد.
س: ...
ج: بله، آنجا به خاطر این است که صحیح است که مولی در تقیید اتّکاء به همین سیره خودِ عقلاء بکند و لو استنکار نمیدانند، آنجا که استنکار دارند که روشن و مسلّم است، آنجا هم که استنکار ندارند، چون سیره خودِ عقلاء بر همین است میگویند همین حرف خودمان را میخواهد بزند و بیش از حرف ما نمیخواهد بزند.
«هذا، و قد ورد فی کلمات غیر واحدٍ» این را خواندم «لم یجعلوا شیئاً حجّۀ» چون فرق است بین اینکه قرار ندهند شیئی را حجّت بدون اینکه استنکار داشته باشند، استنکار کنند جعل آن شیء را حجّت از قِبَل مولی «و بین استنکارهم لذلک» و بین اینکه استنکار داشته باشند، اگر استنکار داشته باشند میگویند مولی چنین حرفی را نمیزند و چنین کاری را نمیکند.
«هذا، و قد ورد فی کلمات غیر واحدٍ من العلماء دعوی انصراف الأدلۀ غیر الصریحۀ فی الردع عمّا قامت علیه السیرۀ العقلائیۀ الراسخۀ، و مسیس الحاجۀ الی دلیلٍ صریحٍ فی مجال الردع و قد ذکروا لهذا الانصراف أمثلۀ من المسائل الأصولیۀ و الفقهیۀ.»
ایشان میفرماید که: «هذا» یعنی «خذ هذا» این ضابطهای که برای شما گفتیم این را أخذ کن، بنده هم میگویم «خذ هذا بقوّۀٍ» این ضابطهای که بیان شد بقوّۀٍ أخذ کن چون این خیلی در فقه کاربردی است، بسیار در فقه و فهم روایات ائمه علیهم السلام کاربردی است که این معلوم بشود اطلاقات اگر در سیره مخالفش شد میگوییم تقیید میکند یا تخصیص میزند عمومات را، اگر نه، در مورد سیره واقع شد اگر آن سیره خلافش مستنکر است موجب استبدال ظهور میشود یا اجمال میشود. اگر مستنکر نباشد به همان دلیل قابل أخذ است. این یک قاعده و ضابطهای است که داریم.
حالا این قاعده و ضابطه را شما اگر مراجعه کنید به کتب فقهیه و اصولیه خیلی از جاها این را به ادبیات انصراف گفته اند. گفتهاند آقا این دلیل از این معنا یا از این ... انصراف دارد. انصراف دارد یعنی همین؛ یعنی یا اطلاقی است که به قرینه سیره تقیید میشود و تخصیص میخورد و حق این است که ما بگوییم اصلاً انصراف دارد، یعنی اصلاً عموم و اطلاق کأنّ نمیشود نه اینکه میشود و بعد تقیید میخورد.
«قد ورد فی کلمات غیر واحد من العلماء» دعوای انصراف ادله غیر صریحه، یعنی ادلهای که ظهور دارد و صرح نیست، ادله غیر صریحه در ردع، در ردع از آن چیزی که «قامت علیه السیرۀ العقلائیۀ الراسخۀ، و مسیس الحاجۀ» میگوید نیاز است به دلیلی که صریح در مجال ردع باشد، دلیلی که ظهور دارد فایدهای ندارد، چرا؟ چون تقیید میشود یا ظهورش منقلب میشود یا اجمال پیدا میکند، «و قد ذکروا لهذا الانصراف أمثلل من المسائل الأصولیۀ و الفقیهۀ»
«مثلاً:» مثل این «إنّ خبر الواحد حجۀ قطعیۀ عند العقلاء و علیها قامت لسیرۀ العملیۀ قطعاً، فلا یخطر ببال العقلاء (از) آیات الناهیۀ عن اتّباع غیر العلم شیءٌ خلاف ذلک» اصلاً خطور نمیکند به عقل عقلاء از شنیدن آیات ناهیه از اتّباع غیر علم «لا تقف ما لیس لک به علم» «إنّ الظنّ لا یغنی من الحقّ شیئا» شیئی خلاف این مطلب که آقا میخواهد خبر واحد را یعنی بگوید، انقدر عمل به خبر آدم ثقه معتمد راسخ در ذهن آنها است و لو قطع هم برایشان نمیآورد علم هم برایشان نمیآورد ولی انقدر این عمل عقلائی و درستی نزد عقلاء شمرده میشود که اصلاً وقتی قرآن میفرماید «لا تقف ما لیس لک به علم» اصلاً این را شامل این موارد نمیبینند، انصراف دارد. «فإطلاقاتها» اطلاقات آیات ناهیه «منصرفۀٌ عمّا قامت علیه السیرۀ العقلائیۀ، نعم، لو کان فی الأخبار المتواترۀ خبرٌ صریحٌ فی عدم حجیۀ خبر الواحد لکفی فی الردع»، بله قبول اگر در مورد خبر واحد اخبار متواتره –اگر متواتره نباشد میگویند راوی اشتباه کرد- اما اگر اخبار متواتره باشد نمیشود گفت راوی اشتباه کرده است، متواتر باشد، صریح هم باشد در اینکه خبر واحد حجّت نیست، آن وقت چه میکنند؟ آن وقت میگویند بله، آن مثل همان «نهی النّبی عن بیع الصبّی» میشود مثلاً اگر فرض کنید داشته باشیم، که چطور آنجا را تأویل نمیکند و ... اینجا هم همانطور میشود.
«و أیضاً إنّ المعاملات غیر الخطیرۀ کانت متعارفۀ من الصبیان فی جمیع الأزمنۀ» معاملات غیر خطیره یعنی غیر مهمّه متعراف بوده است از صبیان در جمیع ازمنه «و فی عصر الایات و الروایات» در عصر نزول آیات و روایات هم متعارف بوده است «و هذا یوجب صرف الأذهان عمّا تعارف بینهم» این موجب میشود که آن روایت و اینهایی که میگوید بین صبی و اینها مثلاً جایز نیست این منصرف باشد «لأنّ کسر ما هو المتعارف و ردع ما هو الشائع الذائع یحتاج الی بیان زائدٍ علی فی مثل الآیل و الروایات التی استدلّ بها علی بطلان هذه المعاملات» اگر به آیات و روایاتی استدلال شده است برای بطلان اینگونه معاملات، میگویند آنها هم انصراف دارد و شامل این معمالات صغیره و غیر خطیره نمیشود.
س: ...
ج: نه اوّلی در اطلاق نبود، نه، «لو کان خبرٌ صریحٌ فی عدم حجیۀ خبر الواحد»
س: نه، قبلش میگوید آیات ناهیه، آیا آیات ناهیه را چیز میکند؟
ج: بله، آن دیگر اطلاق بود دیگر بله.
س: ...
ج: بله دیگر میگوید انصراف دارد، این برای همان قبلی هم هست. میگوییم که این همان ادبیات دیگری است، اطلاق وارد شده است میگوییم تقیید میشود اما اگر خبر متواتری گفت که خبر واحد حجّت نیست اینجا قبول میکنیم چون اطلاق نیست دیگر در مورد وارد شده است و صریح هم هست و قابل تأویل نیست، اجمال هم که نمیتوانیم بگوییم، صریح است، تأویل هم که نمیشود کرد قبول میشود.
بله به خدمت شما عرض شود که اگر این مثال دوّمی که در اشیاء غیر خطیره به آیات استدلال میکنند، به بعضی آیات «فإن آنستم منهم رشداً» فرموده است و الاّ اموالشان را به آنها ندهید تا معامله و خرید و فروش کنند. این اطلاقش میگوید چه؟ میگوید پول خودِ بچه را هم به او بدهی و برود حتّی یک آبنبات بخواهد بخرد درست نیست، این اطلاق. اما از آن طرف سیره قطعیه عقلائی است که به این اندازه انجام میدهند. مثلاً یک کسی سرپرست بچه خودش است و بچه خودش پول دارد، وقتی بچه پول دارد بر پدر واجب نیست از اموال خودش صرف او بکند، نفقه ولد در جایی است که خودِ ولد مال نداشته باشد، اگر خودِ ولد مال دارد بر پدر لازم نیست. یا یتیمی را .... سرپرستی یتیمی را میکند که اموال دارد این یتیم، حالا حق ندارد به این یتیم پول بدهد و بگوید برو برای خودت یک آبنبات بخر؟ «فإن آنستم منهم رشداً فدفعوا إلیهم اموالهم» اگر نبود نه؟ اینجا گفتند چون این سیره است این سیره آن اطلاق آیه را که دلالت میکند بر بطلان این بیع تقیید میکند و تخصیص میزند که اینجا اشکال ندارد، برای اموال یسیره غیر خطیره اشکال ندارد.
س: ...
ج: بله،
حالا مثالهای دیگری هم گفته است که من هم بنزینم تمام شد، باشد برای فردا.
و صلی الله علی سیّدنا محمّدٍ و آله الطاهرین.