لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا محمد و آله الطیّبین الطاهرین المعصومین، لاسیّما بقیۀ الله فی الأرضین اروحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف
فرمودند که در مواردی که ما سیرهای داریم و در همان موارد ادله لفظیه و شرعیهای از طرف شارع به ما واصل شده است این سه حالت دارد:
تارۀً به این شکل است که آن دلیل لفظی متکفّل بیان حکم و موضوع و قیود و شروط و حدود حکم نیست، بلکه فقط حرف این است که به این سیرهها عمل کنید و این سیرهها خوب است و حجّت است، همچون آیه شریفه وأمر بالعرف اگر بگوییم این عرف به معنای «السیّر الجمیلۀ العقلائیه» است که علامه طباطبایی فرموده است، خدای متعال به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم امر میفرماید که به مردم بگو به این سیرههای جمیله حسینه عقلائیه عمل کنند همین. از این در نمیآید چه چیزی واجب است و چه چیزی حرام است.
س: ...
ج: نه ندارد، یک چیز دیگری هم هست که آن سیرهای که صدور هذه الامّه به آن عمل کردهاند آن شاید سیره متشرّعه باشد بصدور هذه الامّه.
س: ...
ج: اگر باشد، برای علامه طباطبایی که خوب است، او قائل است به این یا کسی که مثل ایشان قائل باشد، باب اجتهاد که واسع است. حالا اگر کسی میگوید چنین دلیلی وجود دارد این شخص قهراً نیاز به مراجعه به آن سیره دارد که هم حکم را از سیره در بیاورد و هم حدود و ثغورش را در بیاورد چون این او را تضمین کرده است و گفته است به سیره عمل کن درست است، حالا من بخواهم ببینم حکم چیست و حدود و ثغورش چیست باید بروم سراغ آن سیره تا بفهمم. این قسم اوّل
قسم دوّم این بود که این دلیل لفظی یا شرعی، اینکه شرع را میگویم به خاطر اینکه ممکن است لفظی نباشد بلکه اجماع باشد مثلاً. این دلیل لفظی و شرعی که در مورد سیره وارد شده است به گونهای است که از آن میفهمیم که ناظر به سیره است. آن وقت در آن دلیل فقط اکتفاء به بیان حکم شده است اما خصوصیّاتش بیان نشده است، در اینجا ما برای اصل حکم نیاز به آن سیره نداریم چون از خودِ این دلیل میفهمیم، اما برای خصوصیّات و حدود و ثغور و شرایطش باید به سیره مراجعه کنیم، چون این ناظر به آن است دارد آن را امضاء میکند.
قسم سوّم این است که این دلیل کاری به سیره ندارد، درست است که مصادفه پیدا کرده است با وجود چنین سیرهای اما ربطی به سیره ندارد بلکه خودش مستقلا یک حکمی را بیان میکند، مثل همان که در منطق میگفتند «کلّ ما کان انسان ناطقا کان الحمار ناهقا» به هم ربطی ندارد، بله سیره است و شارع هم خودش به عنوان خودش میگوید این کار را بکن. این کلام شارع یا این حجّت شرعیه دارد بیان حکم و موضوع حکم و شرایط حکم و خصوصیّات حکم را میکند بلا نظرٍ إلی السیره. اینجا هم ما احتیاجی به آن سیره اصلاً نداریم و تمام مطلب را از خودِ دلیل استفاده میکنیم.
س: ...
ج: جوابتان خواهد آمد ان شاء الله.
این حرفی که زده شد. در حامش این شبهه را مطرح کردند که قد یقال: که درست است که شما این تصویرها را کرده اید اگر اینطور باشد بله درست است، اما کدام دلیل را ما داریم، دلیل لفظی یا شرعی که ما مطمئن باشیم یا ظاهرش این باشد که این ناظر به سیرهها است؟ نه ظاهر امر ادله این است که خودش بیان حکم میکند مستقلّاً. پس بنابراین امضاء سیره به واسطه ادله شرعیه اگر جایی دلیل شرعی داریم آنجا اصلاً لا قیمۀ لها، نیازی به سیره نیست و فقیه هم اصلاً به سیره حق ندارد مراجعه کند، چرا؟ چون این دلیل شرعی وجود دارد، این دلیل شرعی کجایش نوشته است که من ناظر به سیره هستم و آن حرف سیره را میگویم؟ پس بنابراین یک فرض فارضی است که شما میکنید، این واقعیّت ندارد، این اشکال است.
حال باید ببینیم که این اشکال جواب دارد یا خیر؟ اوّل اشکال را بخوانیم:
«و قد یناقش فی استکشاف الإمضاء من هذا الطریق الأوّل» که طریق اوّل چه بود؟ این بود که امضاء را از راه کلام شارع و ادله شرعیه بخواهیم امضاء را به دست بیاوریم. «بأنّ الاحتمال المزبور أعنی احتمال عدم کون الدلیل ناظراً الی إمضاء السیرۀ (این) یتطرّق الی غالب الأدله» این احتمال که شما در قسم سوّم ذکر کردید که گفتید اصلاً ناظر به ادله نیست « أعنی احتمال عدم کون الدلیل ناظراً الی إمضاء السیرۀ (که در شقّ سوّم ذکر شد، این احتمال) یتطرّق (راه مییابد) الی غالب الأدلۀ التی نرید إثبات الإمضاء بها» به غالب، این غالب را هم از باب احتیاط گفتیم و الا اگر غالب باشد خب برای همان نادرها به درد میخورد، این مناقشه نیست خب به درد آن نادرها میخورد، یعنی دیگر چیزی تهش نمیماند که شما بخواهید انقدر اینجا اهتمام بورزید. «خصوصاً فی الأدلّۀ اللّبیۀ مثل الإجماع و السیرۀ» حالا در کلام ممکن است سخن ناظر به یک سیرهای باشد اما ادله لبّی مثل اجماع که لسان ندارد که بگویید جمله ناظر به چیزی است، یا حکم عقل، عقل ناظر به یک امر خارجی است و خودش کلّیاتی را درک میکند. «خصوصاً فی الألّۀ اللّبیه مثل الاجماع و السّیرۀ» اینجا این مثال است برای دلیل لبّی نه در مقام، و الا در سیره که بخواهد دلیل باشد اوّل کلام است، با همین امضاء میخواهد دلیل بشود. این سیره یا یعنی سیره متشرّعیه و یا این سیره از باب مثال است برای دلیل لبّی و لو مربوط به مقام نباشد، بهتر این است که یا بنویسیم السیرۀ المتشرّعیه یا السّیره را اینجا حذف کنیم. «التی لا لسان لها» سیرهای که اصلاً لسان ندارد، نمیگوید، دلالتی ندارد که، معلوم است که عقلاء که این کار را میکنند ناظر به سیره خودشان که نیستند، نفس سیره شان است.
س: ...
ج: بله اشکالی ندارد، ادله ... بله بهتر است.
«إذ لیس مفاد الأدلۀ غالباً أنّ الشارع أمضی السیرۀ الکذائیۀ» چون مفاد ادله به حسب غالب این نیست که شارع امضاء فرموده است فلان سیره را تا ناظر به آن باشد، کاری به آن ندارد خودش دارد یک حکمی را بیان میکند.
«و إنّما تدلّ علی حکم الشّرعی الموافق لما علیه السیرۀ» بلکه آن ادله دلالت میکند بر حکم شرعی که البته این حکم شرعی موافق است با آن چیزی که بر آن سیره اقامه شده است، این یک اتّفاق است و یک تصادف است نه اینکه واقعاً ناظر به آن باشد. «و من الممکن أن یکون ناظراً الی إثبات الحکم مستقلاً لا إمضاءً» ممکن است بوده باشد آن ادله ناظر به اثبات حکم به نحو مستقل نه به نحو امضاء، به نحو تأسیس نه به نحو امضاء ما لدی العرف «و معه» با این امکان و احتمال «تنعدم فائدلۀ الرجوع الی السیرۀ و إثبات إمضائها» فائده رجوع به سیره و اثبات امضائش از این طریق البته، آن مواردی که دلیل لفظی داریم نه بالمرّه، آن جاهایی که دلیل لفظی داریم یا دلیل شرعی داریم در این موارد فایدهای ندارد. پس اینکه راه اوّل را گفتید امضاء از راه ادله شرعیه این را حذف کنید. جاهایی که این راه وجود دارد به سیره احتیاج نداریم، سیره برای مواردی است که چنین چیزی وجود نداشته باشد. این اشکال.
بعد تتمه کلام «نعم إن تمّت دلالۀ نمثل قوله تعالی: (وأمر بالعرف) علی إمضاء السیر العقلائیۀ (البته دیگر) لم یرد علیه المناقشۀ المزبوره» بله اینجا، چون آن میگوید این سیرهها خوب هستند و به آنها عمل کنید خب این دلیل لفظی است دیگر، خودش تعمیم میدهد به اینکه این سیرهها درست است و بروید عمل کنید و ما میتوانیم عمل کنیم. در کنار این وأمر بالعرف به آن سیرهها هم عمل میکنیم اما در غیر این اشکال وارد است.
«الاّ أنّ الإشکال فی تمامیۀ دلالته» الا اینکه اشکال در تمامیت دلالت این فرمایش خدای متعال است بر این مطلب «علی ما یأتی فی مبحث ادلۀ حجیۀ السیرۀ فی الکتاب التفصیلی» که الرّاعد باشد، علی ما یأتی هم اینجا نباید میگفت، شاید آمده است دیگر مگر بعد از این میخواهد بیاید؟ «علی ما بیّن» بر اساس آنچه که در آن کتاب تبیین شده است.
«و یمکن الإجابۀ عن المناقشۀ بأنب الفقیه قد ...»
س: ...؟
ج: این بله، حالا آنجاها گفته شده است که این ابحاث فراوانی دارد «وأمر بالعرف» .... -این گفته شما الان یک چیزی را به ذهن من رساند برای بحث فقه که اگر یادم نرود آنجا باید بگویم- چون در «وأمر بالعرف» تفسیر این وأمر بالعرف چیست؟ یک احتمال این است که «وأمر بالعرف» یعنی شیوه امر کردنت شیوه درستی باشد. خودِ شیوه امر کردنت شیوه درستی باشد، یعنی به نحو متعارف، عرفی یا عقلی و عقلائی امر و نهی کن. این یک. یعنی وأمر بالعرف به خودِ پیامبر میفرماید که خودت میخواهی امر و نهی کنی در مقام أمر و نهی کردن مراعات عرف را بکن. یکی دیگر اینکه نه وأمر بالعرف این عرف متعلّق امر است، مأمور به است نه کیفیّت خود امر باشد، «به معروفها امر کن». این معروف یعنی چه؟ یعنی سیره؟ یا اینکه همین که میگوید الأمر بالمعروف و نهی از منکر این معروف با عرف و معروف معنایش یکی است، عرف یعنی معروف، در لغت و همه جا هم آمده است که عرف یعنی معروف نه «السیر الجمیلۀ ال...» یعنی معروف. پس وأمر بالعرف یعنی وأمر بالإحسان بالعدل بالصّلاۀ بالصوم و ... روایت هم در مقام داریم که «وأمر بالعرف» را معنا کرده است، روایت داریم که تفسیر کرده است، فلذا اشکالات اینگونه در آنجا وجود دارد و مراجعه میفرمایید. این بحث تفصیلی است، البته در کتب معروف بیان نشده است من یک زمانی که بحث سیره را انجام میدادم این آیه شریفه را حسابی مورد بحث قرار دادیم و حرفهایش همانجا نوشته شده است.
س: حاج آقا این اشکال به همین «وأمر بالعرف» هم میتواند بیاید دیگر.
ج: به قرآن اشکال بشود؟!
س: نه، اینکه این سیره را هم در کنارش بخواهیم بگوییم محلّی دارد، «وأمر بالعرف» میگوید آن چیزی که عرف است امر کن.
ج: فرض این است که عرف معنا شد «السیرۀ الجمیلۀ العقلائیه» پس میگوید به این سیره جمیله عقلائیه امر کن، پس هر سیره جمیله عقلائی شد درست، شارع با این دلیل لفظی ...
س: ...
ج: بله میدانم اما این دلیل لفظی این قرآن آیا میگوید کجا واجب است و کجا حرام است؟ واجب و حرامش را از کجا باید بفهمیم؟ از خودِ سیره باید بفهمیم. این قسم اوّل است
«و یمکن الإجابۀ عن المناقشۀ بأنّ الفقیه قد یفهم من الدلیل أنّه إمضائی و لو باستظهار ذلک منه بعد وروده فی مورد قامت السیرۀ العقلائیۀ فیه مسبقاً» جواب این است که به قول بعضی فقها شوخی میکنند و میگویند بعضی از فقهها فقه زیر لحافی است، یعنی تتبع نکرده و به ادله مراجعه نکرده است و همینطور یک لحاف سرش کشیده و میگوید فلان شده است، شما اینجا میگویید غالب ادله! نه، کجا است؟ شما وقتی وارد میدان میشوید خیلی از روایات داد میزند که این ناظر به عرف است و دارد همان حرف عرف را میزند و توجّه به همانها میدهد. در موارد فراوانی همین را میگوید که عرف میگویند، معلوم است که عرف میفهمد که این حرف خودمان را دارد میزند و ذهنمان را متوجّه به همان میکند. گاهی اینچنین است.
مثلاً گاهی میبینید خدای متعال میفرماید « ألا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ» سؤال میکند، آن که شما را خلق کرده است نمیداند؟ اگر نمیدانست چطور خلقتان کرد؟ این میخواهد با این طرح سؤال وجدان را متنبّه کند که میشود، شما هم که خبر ندارید و عالم نیستید ظرائف و دقائق را نمیدانید، اگر نمیداند چرا قلب را قرار داده است؟ چرا کلیه را قرار داده است؟ چرا جگر را قرار داده است؟ چرا کیسه صفرا را قرار داده است؟ اگر خبر نداشت که اینها باید کنار هم قرار بگیرند تا یک دستگاهی کار کند و یک موجود زندهای درست بشود برای چه اینها را قرار داده است؟ پس میداند که چی به چی است و اینها باید چطور ترکیب بشوند و چطور کار کنند تا اینکه حیات بتواند استمرار پیدا کند.
« ألا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ» « هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ» این سؤال از کیست؟ از عقلهای خودِ انسانها است، میگوید خودتان قاضی، « هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ» نمیخواهد که تعبّد کند، با طرح سؤال چه میکند؟ « قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْرًا فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَّعِینٍ» خودتان کلاهتان را قاضی کنید اگر تمام آبهای روی زمین فرو رفت حالا شما آب از کجا میآورید؟ اینها است که خدای متعال با طرح این سؤالها خیلی از حقائق و معارف را با طرح سؤال یعنی همان که خودتان میفهمید، همان که خودتان دارید، دارد توجه میدهد. در ادله شرعیه در ابواب مختلفه به خصوص ابواب امارات و امثال ذلک اینها همان چیزهایی است که از ادله فهمیده میشود که همان که در بین عرف است که گفتم یکی آیه نبأ است که گفتم بهترین تقریب دلالت آیه نبأ بر حجّیت خبر ثقه آن است که در تثبیت الاصول آیت الله مؤمن دام ظلّه و شفاء الله تعالی فرموده است، خیلی تقریب مناسبی ایشان فرموده اند.
اینجا هم میفرماید اگر کسی به ادله مراجعه کند اینطور نیست که هر کجا ما دلیل لفظی داشته باشیم این دلیل لفظی استقلال بخواهد و بگوید من کار به عرف ندارم، از وجناتش به خصوص در جاهایی که سیرهای هست و... یک وقت یک دلیل لفظی آمده است و بعداً سیره درست شده است خب آنجا زور دارد بگوییم که سیرهای که بعداً منعقد میشود ناظر بوده است، اما آن جایی که سیره قبل بوده است و مردم با آن آشنا بودهاند و در رویه و سجیه مردم و در زندگی مردم حضور داشته است و حالا در اینجا شارع میفرماید خب معلوم است که همان است.
مثلاً اگر همین که میآید سؤال میکند «أفیونس ابن عبدالرحمن ثقۀٌ آخذ معالم دیننا» میگوید بله. این آدم با اینکه میبیند قبلاً حضرت نفرموده بود که به ثقه عمل کن و حالا که من سؤال میکنم و میگوید ثقه است خب معلوم است که ناظر به آن سیره است دیگر. خودِ این جواب معلوم است که حضرت ناظر به سیره است. میگوید فلانی صلاحیت دارد از او تقلید کنم؟ میگوید بله صلاحیت دارد، همین چیست؟ معلوم میشود که آن مطلبی که در ذهن عقلا است که آدمی که نمیداند باید از آدمی که میداند بپرسد، این را دارد قبول میکند و ناظر به این است، دارد مصداقش را معلوم میکند، جایی که دارد مصداق اینها را معلوم میکند پس این معلوم میشود که ناظر است به آن کبرایی که نزد عقلا است که آن درست است و این هم صغرایش است، بله و خیلی موارد هم داریم. حالا یک مثالی هم در اینجا زده شده است که آن را عرض میکنم.
می فرماید که: «و یمکن الإجابۀ عن المناقشۀ بأنّ الفقیه قد یفهم رزقنا الله تعالی» فقیه شدن یک مرتبهای است که خدا باید روزی کند که انسان بفهمد ائمه چه فرموده اند، به قول سید ابوالحسن اصفهانی واقع الفقاهه این است که بفهمد ائمه چه فرموده اند، لحن آنها و فرمایش آنها را که این به مزاوله و فراوانی مراجعه به کلمات آنها برای انسان پیدا میشود، اگر فقط در اصول متوقّل بشویم و مزاوله به روایت نداشته باشیم این حالت که بفهمد ائمه ادبیات گفتاریشان چیست برای شما پیدا نمیشود. فلذا صاحب وسائل قدّس سرّه در یک کلامی فرموده است کرّر النّظر در این روایات وسائل، کرّر النّظر. هی دوره کنید وسائل را، انسان شبانه روزی نیم ساعت را برای خود قرار دهد و کاری ندارد به درس ها، حالا آن که ... همینطور روایات را بخواند برود جلو و دوباره باز گردد برود جلو همینطور تا اینکه به لحن ائمه در ادبیات آنها آشنا بشود، این خیلی خوب است.
می فرمایند ه «بأنّ الفقیه قد یفهم من الدلیل أنّه» که آن دلیل امضائی است و ناظر به حرف عقلاء است، به سیره عقلاء است، آن را امضاء میکند؟ یا اینکه تأسیسی است؟ و لو این فهمش که این امضائی است به سبب استظهار ذلک، این امضائیت باشد «منه» از آن دلیل بعد ورود آن دلیل در موردی که «قامت السیرۀ العقلائیۀ» در آن مورد «مسبقاً» قبل از این کلامی که در دلیل از شارع صادر میشود قبل از این، این سیره بوده است، این ناظر است بر این. اما آن جایی که مسبقاً صادر نبوده است. مثلاً امیر المؤمنین یک چیزی فرموده است زمان امام رضا سلام الله علیه این سیره درست شده است، حالا بگوییم کلام امیر المؤمنین ناظر به آن سیرهای بوده است که صد سال بعد است؟ این قهراً مشکل است بلکه شاید بگوییم معلوم العدم است. اما در جایی که سیرهای وجود داشته و الان مردم طبق آن عمل میکنند، حضرت یک کلامی میفرمایند خیلی موارد را فقیه استظهار میکند که بله این همین است و همین حرف را میزند، مردم خودشان میگویند که این همین حرف خودمان را میزند، چیز جدیدی نمیگوید.
س: ...
ج: ارتکازات عقلائیه بله.
س: یک نکتهای به ذهن میرسد که این را مقیّد میکند به سیرههای مثبت، قبلاً فرموده بودید وقتی ... سیره باشد در بعضی از تقریرات از وظایف امام این است که نسبت به ...
ج: بله آنجایی که ملامح باشد طبق آن نظر درست است، اگر جای آثار و خصوصیّاتش یعنی نشانههای اینکه چنین سیرهای خواهد شد پیدا است آنجا هم بله اینطور است، فلذا این نگفته است که حتماً بلکه گفته است به خصوص اینجا، آنجا به خصوص نیست، آنجا خفی تر از اینجا است. اینجا ظاهر است.
می فرمایند که: «فیحتاج إلی الرجوع الی السیرۀ بعد إثبات إمضائها بالدلیل الإمضائی» در اینجا ما نیاز به رجوع به سیره داریم البته در کجا؟ در جایی که خودِ آن دلیل قسم سوّم نباشد که ناظر است، وقتی ناظر شد برای تعیین حدود و ثغور و شرایط و اینها به سیره باید مراجعه کنیم.
« فیحتاج إلی الرجوع الی السیرۀ بعد إثبات إمضائ (آن سیره) بالدلیل الإمضائی (که فرض این است که استظهار کردیم که این دلیل امضائی است)» حالا برای چه رجوع به سیره کنیم؟ برای خود اصل حکم؟ نه، آن که با همان دلیل امضائی معلوم میشود، «لتعیین حدود الحکم نظیر ما یقال فی قاعدۀ الفراغ و التجاوز» یک بحثی در قاعده فراغ و تجاوز است که آیا قاعده فراغ در جایی که انسان میداند حین عمل غافل بوده است آیا آنجا هم جاری میشود یا نه این برای جایی است که احتمال میدهد در حین عمل غافل نبوده است؟
مثلاً الان در دستش یک مانعی را میبیند، یک انگشتر کیپ دستش است، اما بعد از وضوء شک میکند که آیا من توجّه داشتم که این انگشتر را بیرون بیاورم یا تکان بدهم که آب جاری بشود در زیر آن یا نه؟ یک وقت میداند که اصلاً غافل بوده است، آیا اینجا هم میتوانیم بگوییم قاعده فراغ و تجاوز جاری است؟ یا این برای جایی است که احتمال میدهد توجّه داشته است؟ در روایت فراغ و تجاوز در آنجاها بعضیهایش قید ندارد اما در بعضی جاها دارد «بلی کنت حین العمل» قریب به این معنا «أذکر» آن موقع توجّهت بیشتر از الان بوده است پس علی القاعده متوجه بوده ای، اما بعضیهایش این قید را ندارد. حالا آنهایی که قید ندارد میتوانیم بگوییم اطلاق دارد؟ اگر کسی ... به اطلاق آنها نقص کند، یا این را قید غالبی بگیرد؟ یا اینکه نه؟ گفتهاند که نه، این بناء بر اینکه کار درست انجام شده است در سیره عقلائی است، وقتی کاری را انجام دادهاند و بعد شک میکنند که درست انجام دادهاند یا خیر اصالۀ الصّحه در کار خودشان جاری میکنند و میگویند ان شاء الله درست بوده است. کجا این اصالۀ الصّحه را جاری میکنند؟ آنجا که یقین نداشته باشند غافل بوده است، آنجا که نه احتمال میدهند حواسش بوده است میگوید ان شاء الله درست انجام داده ام، اما آنجا که میداند آن موقع غافل بوده و توجّه نداشته است آنجا سیره نیست، و چون این روایات فراغ و تجاوز ظاهرش این است که همان حرف عقلائیه را میزند به خصوص با آن تعلیل، پس بنابراین معلوم میشود که این یک قاعده امضائی است نه یک قاعده تأسیسی. امضائی که شد تتقدّر همان که در سیره عقلاء است و لو در لسان دلیل قید نداشته باشد معنایش همان میشود که در سیره عقلاء است یعنی جایی که یقین نداشته باشی که غافل بودی.
س: استاد اگر شارع بخواهد توسعه بدهد باید قید کند حتماً؟
ج: بله بگوید و لو اینکه بدانی غافل بودی، باید این قید را بیاورد و الا اگر نیاورد عرف از آن چه میفهمد؟ میگوید همان حرف خودمان را میزند و همان جا را میگوید، آن باید قید کند و باید بگوید و لو غافل بود.
می فرمایند که: «نظیر ما یقال فی قاعدۀ الفراغ و التجاوز» که قاعده فراغ برای بعد از عمل است و تجاوز برای اثناء عمل است «من أنّها لا تجری مع العلم بالغفلۀ حال العمل» حالا چرا لا تجری مع العلم بالغفلۀ ؟ «نظراً إلی أنّها قاعدۀ عقلائیۀ، فإنّ سیرۀ العقلاء جاریۀ علی عدم الاعتناء بالشّکّ فی العمل بعد وقوع العمل» الان شک کرد که آن معاملهای که من بیست سال پیش خانه خریدم درست بوده است یا نه؟ کدام عاقلی به این اعتناء میکند؟ ... میگوید ان شاء الله که درست بوده است.
چرا سیره جاری است به عدم اعتناء به شک در عمل بعد از وقوع عمل؟ «باعتبار أنّ الغالب عدم وقوع الغفلۀ حین الاشتغال بالعمل» غالب این است که وقتی انسان کاری را انجام میدهد آن موقع حواسش هست «و ألظّن یلحق ...» میگوید آن موقع ... در روایت هم فرموده است که حین العمل أذکر بودید.
س: ...
ج: آن وسواس است، اینها بعضی مبتلاء به وسواس میشوند و الا اگر بداند غفل کرده است، حالا در این مثالی که من میزنم معامله را انجام داده است، خانه خریده است، ازدواج کرده است، حالا شک میکند که درست خوانده است آنها را یا نه؟ حالا برویم از ابتدا عقد بخوانیم. نمیدانم اجاره کردید، آن درست بود یا نبود! فلان چیز درست بود یا نه! عقلاء اعتناء نمیکنند و کسی هم که اعتناء کند میگویند این آدم وسواسی است و خارج از متعارف است و باید برود تیمارستان.
«باعتبار أنّ الغالب عدم وقوع الغفلۀ حین الاشتغال بالعمل، فیکون مرجعها» پس میباشد مرجع قاعده فراغ و تجاوز «إلی أصالل عدم الغفلۀ نوعاً عن صحّۀ العمل» مرجعش به اصل عدم غفلت است به حسب نوع مردم از صحت عمل و درستی عمل، یعنی وقتی انجام میداده اصل این است که غافل از صحیح انجام دادن و صحّت عمل نبوده است و درست انجام میداده «فلا مجال لجریانها مع العلم بالغفلۀ،» چون بر این اساس از سیره عقلائیه پس مجالی برای جریان قاعده فراغ و اصالۀ العدم الغفلۀ با علم به غفلت دیگر نیست «و لأجل ذلک» چون بناء عقلائی بر این است «لا ینعقد لأدلّتها اللّفظیۀ» برای ادله لفظیه قاعده فراغ و تجاوز «لا ینعقد إطلاقٌ (که) یشمل فرض العلم بالغفلۀ»
حالا اگر این مسأله را میخواهید از کلام یک بزرگی هم ببینید که آنجا ذکر شده است و توضیح داده است «راجع مصباح الاصول جلد سوم در صفحه 306»
خب این طریق اوّل و ما یتعلّق بالطّریق الأوّل، اگرچه گفتهاند «علیکم بالمتون لا بالحواشی اما گاهی بعضی از حواشی خوب است.
س: استاد نسبت به این قسم سوّم با توجّه به آن مطلبی که مرحوم محقق همدانی و مرحوم شهید صدر میفرمایند آیا اصلاً امکان... حالا این اشکال نسبت به قسم اوّل و دوّم امکان وقوعی اش یعنی وقوعش را حالا اصلاً امکان دارد که واقع بشود، یعنی یک سیرهای باشد و در اذهان عقلاء و در عمل عقلاء هم راسخ باشد و بعد بیانی بیاید اصلاً هیچ نظارتی عرفاً نسبت به او نداشته باشد و لو به نحو الاجماع.
ج: بله میشود.
س: خیلی قلیل نمیشود مواردش؟ در قسم سوّم با توجه به آن نکتهای که آن بزرگان میفرمایند؟
ج: آنها چه میگویند؟
س: آنها میگویند اگر اطلاقی باشد که ما احتمال بدهیم یک قرینه ارتکازیه لبّیهای در ذهن اذهان عقلاء بوده است که آن اطلاق را با این میفهمیدند و مؤیّداتی هم داشته باشیم مثل سیره و اجماعی چیزی که مؤیّد آن ارتکاز باشد آن ...
ج: بله یعنی ما یصّح للإتّکاء علیه اگر وجود داشته باشد بله، اما اینجا حرفش این است که میگوید اگر یک دلیل آمد همه چیز را خودش میگوید و دیگر چیزی در آن کم نگذاشته است، از کجا بفهمیم که این ناظر به سیره است؟ ما چکار به سیره داریم؟ همه چیز را دارد میگوید. مثلاً مثل روایت ... در باب صلاۀ از اوّل تا آخر را بیان کرده است، چکار دارد که سیره چیست، ریز و درشت مطلب را بیان کرده است؛ موضوع را گفته است، حکم را گفته، شرایط را گفته، خصوصیّات را گفته است، حالا این روایت چه ناظر است؟ میخواهد بگوید سیره باشد یا نه من کار ندارم من دارم همه چیز را به تو میگویم، پس بنابراین فرض دارد که اگر قسم سوّم میشود فرض کرد که بله با این خودش متکفّل تمام امر است و نیازی ندارد که بگوید ... اینجا نیازی به آن سیره نداریم و آن سیره هم کاری نمیتواند بکند، وقتی خودش متکفّل ... اگر هم دارد خیلی میگوید این رادع آن میشود.
س: ...
ج: گاهی ارشاد به سیره است و گاهی ارشاد به سیره نیست بلکه حکم مولوی است که میگوید خصوص و قیودش را که خودت بلد هستی چون سیره شما این است، احاله میکند کأنّ فهم خصوصیّات و قیود و شروطش را به همان که نزد خودتان است.
س: ...
ج: بله
س: شما هم در امضاء شرط کردید که جعل حکم مماثل کرده باشد، یعنی شارع مقدّس با این خطاب دارد جعل ... یعنی فرض میکنیم که این خطاب نکاتش جعل تعبّدی است، چطور میخواهد ارشاد به یک سیره باشد ولی خودش یک جعل تعبّدی در آن داشته باشد؟
ج: بله، ارشاد میکند ذهن ما را به این و از این به دلالت التزام میفهمیم که مرشدٌ إلیه نزد شارع قانون دارد. ارشاد میکند به اینکه قانون من طبق همین است، از اینکه ارشاد کرد که قانون من طبق همین است که نزد خودِ عقلاء است پس میفهمیم که امضاء کرده است یعنی حکم مماثل یا مناسب این را دارد. یعنی بالمباشره حکم را بیان نمیکند بلکه ذهن من را متوجّه میکند به اینکه نزد خودت است و خودت میفهمی از اینکه به عقل خودم و به سیره و روش خودمان مراجعه کردیم از این میفهمیم که پس حکمی که او جعل کرده است چیست، مناسب این است یا مماثل این است.
«الطّریق الثّانی:»
س: ...
ج: نه چون وقتی سیره همه است، یک کسی ممکن است تخلّف از سیره کند، الزامی که ندارد، سیره است. الان مردم مثلاً سیره همگانی این است که برای میّت ختم میگیرند، آن نمیخواهد بگیرد، طوری میشود؟
س: ...
ج: نکرده است، اگر «وأمر بالعرف» بگوید معنایش این باشد درست است اما فرض این است که چنین چیزی نفرموده است، اینجا میخواهد در شریعت قانون بگذارند و بگوید واجب است تا اینکه کسی تخلّف نکند از این سیره.
س: ...
ج: بله
س: ...
ج: نه اینکه در همان موضعی که قسم دوّم است قسم سوّم هم وارد شده است، مواردی است که مولی به نحو قسم دوّم فرموده است، یک مواردی است که به نحو قسم دوّم نفرموده است بلکه خودش به رأس قسم سوّم را فرموده است، نه اینکه یک جایی شما فرض میکنید که قسم دوّم بوده است و میگویید پس قسم سوّم چه فایدهای دارد.
س: با حضور قسم دوّم...
ج: نه با حضور. با حضور یعنی ...
س: ...
ج: میتوانسته، اینطور هم میتواند، اینکه راحت تر از آن است. برای اینکه آنطور شما ممکن است تعدیل کنید، شک کنید یک فقیه میآید در قسم سوّم میگوید که خیلی صاف و روشن باشد، این که عیبی ندارد، نه اینکه وقتی راه دوّم وجود دارد راه سوّم غلط است. نه راه سوّم اسهل است اتّفاقاً چون شما در راه دوّم باید یک زحمتی بکشید؛ باید بروید سیره ببینید، بفهمید، ببینید که در عرف حدود و ثغورش چه مقدار است و ... زحمت دارد، اما آنجا راحت الحلقوم است، گفته است که تمام خصوصیّاتش را برایتان گفته است، اینطور که بهتر شد.
س: استاد یک مطلب در مورد این فرمودید که اگر احتمال نظارت و عدم نظارت باشد به نحوی که شک کنید ملحق میشود به قسم سوّم، این دلیلش چیست؟ به خاطر اینکه اصل تأسیسیت است؟ یعنی به خاطر آن اصل میگویید؟
ج: نه، چون ما باید بدانیم ناظر به آن است تا بگوییم آن قیودی که آنجا است اینجا هم هست. شاید نه این را اگر ندانیم که ناظر است یا نه، اینجا به اطلاق این بیاد تمسّک کنیم و یا اجمال پیدا میکنیم و به اصول عملیه مراجعه میکنیم، نمیتوانیم به گردن شارع بگذاریم، اما در آنجایی که کد میدهد و ارجاع میدهد میفهمیم که میخواهد بگوید این چیزهایش را از آنجا پیدا کن، اما اگر چنین نظارتی ندارد خب میشود که نه پس کلام من اگر این کلام اطلاق دار به اطلاقش أخذ کن، اگر اجمال دارد طبق دلیل مجمل را باید چه کرد؟ همان کار را انجام بده.
س: اگر احتمال نظارت بدهیم ...
ج: احتمال فایده ندارد.
س: ... باید بگوییم قدر متیقّن از سیره و این بیان فقط امضاء میشود و کفایت میکند؟
ج: نه، قدر متیقّن ...
س: ...
ج: نه، احتمال نظارت برای ما اثری ندارد، حجّت نیست احتمال نظارت.
س: اطلاق دلیل را که خراب میکند، یا آن قیودی که در دلیل ....
ج: اگر آن ... بحث آخری است. یک وقت است که سیرهای چیزی در ظهور اصلاً تأثیر میگذارد که این بحثهایی است که آینده خواهد آمد، ما فعلاً به این جهت کار نداریم که گاهی وجود سیره ما یحتمل القرینیه میشود، اگر ما یحتمل القرینیه شد نمیگذارد که اطلاق برای کلام درست بشود و یا اجمال درست بشود. فعلاً به این کار نداریم که ما یحتمل القرینه، همین فقط که میخواهیم ببینیم آیا این ناظر به آن است یا ناظر به آن نیست، این را فقط الان کار داریم.
«الطریق الثّانی: فعل الشارع»
راه دوّم برای اینکه ببینیم شارع امضاء کرده است یا نه؛ اگر دیدیم خودِ شارع همینطور که عقلاء مشی میکنند او هم مشی میکند. هیچ کجا نگفته است أحل الله البیع، هیچ کجا نگفته باشد تجارۀً عن تراض، اما مردم میروند نان میخرند گوشت میخرند، برنج میخرند، زمین میخرند و ... میبینیم که خودِ امام صادق هم همین کار را میکند، معلوم میشود که سیره را امضاء کرده است.
وقتی دیدیم که شارع خودش همان کاری را انجام میدهد که مردم انجام میدهند معلوم میشود که امضاء کرده است.
مردم برای اینکه حرفهای همدیگر و محاورات همدیگر را بفهمند چه میکنند؟ به ظواهر کلام یکدیگر اتّکاء میکنند، میبینیم که امام صادق هم میآیند با او حرف میزنند و خودش حرف میزند و همان کار را میکند، معلوم میشود که امضاء کرده است. پس خودِ فعل شارع اگر خودِ شارع هم طبق همان سیره عمل میکند این کاشف است بر اینکه آن سیره را قبول دارد. پس حکم مماثل یا مناسبش را دارد آن جاهایی که حکم باید باشد. و آن جایی هم که نفس رضایت کفایت میکند که معلوم میشود رضایت دارد.
س: احتمال میدهیم برای خودش فقط جایز باشد
ج: الله اکبر! فقط بیع برای خودش جایز است!!
س: ...
ج: بله آن مواردی که احتمال نمیدهیم که آن مختص به یک حکمی باشد... بله اگر آمد مثل پیامبر یک اختصاصاتی را داشت مثلاً 9 زن عقدی دائمی دارد، اینجا احتمال نمیدهیم که دیگران ... و اصلاً این در دیگران نمیدانم که هست یا خیر که اصلاً چنین سیرهای بوده است یا نه، اما خب آنجا نه، اگر یک کار اختصاصی باشد. اما کارهایی که مثل آنهایی که گفتم نان میخرد، زمین میخرد و ...
س: ...
ج: بابا اینها که معناهای دیگری دارد و به اینجا مربوط نیست.
«الطّریق الثانی: فعل الشارع»
س: ...
ج: اینها را باید دیگر محاسبه کنیم البته. بعضی چیزها وقتی که قبول دارد «حلال محمّدٍ حلال الی یوم القیامۀ و حرامه حرامٌ إلی یوم القیامۀ» این یا حکم واقعی اش همین بود است و یا حکم ظاهری اش. چون فرض این است که ما رادعی ندیدیم، دلیلی بر خلاف ندیدیم، دلیل بر خلاف نداریم امام هم همن کار را انجام میداده، حالا این یا حکم واقعی است و یا ظاهری است هر چه هست برای همه است و فرقی نمیکند.
«الطریق الثّانی: فعل الشارع؛ إنّ عمل الشارع علی طبق السیرۀ العقلائیۀ یستکشف به (به آن عمل شارع) الإمضاء کاعتماده علی الظهور فی بیان مقاصده و عدم تقیّد الشارع بإبراز (مقاصد خودش) بالعبارات الصریحه» ما میبینیم که شارع مقید به عبارات صریحه نیست، همانطور که خودمان حرف میزنیم او حرف میزند. «فإنّه یُمکن أن یُتدلّ بذلک علی إمضاء السیرۀ العقلائیۀ علی حجیۀ الظهور» البته این در جایی است که «بشرط حصول الیقین بذلک» از اینکه همانطور کار میکند ما یقین پیدا کنیم که این را قبول دارد، اما او دارد همینطور انجام میدهد و ما احتمال میدهیم که تقیّه است، احتمال تقیّه میدهیم و یقین پیدا نشود، آنجا نه. اما جایی که چنین احتمالاتی وجود ندارد، چنین احتمالاتی عقلائی نیست و در حدّ صفر است و در حدّ ذلیل است و اگر باشد یک در میلیون و یک در میلیارد است، اینجا دیگر اطمینان عقلائی و علم عقلائی پیدا میشود و اشکالی ندارد.
«و أمّا إذا کان فعله ظاهراً فی الإمضاء فلا یُمکن الاستدلال به؛ لأنّ الکلام بعد فی حجیۀ الظهورات» اینجا این مطلب را تذکّر میدهد که میفرماید یک وقتی از این فعلش که دارد مثل مردم عمل میکند انسان یقین پیدا میکند که همان است که ... مردم است قبول کرده است، همان را پذیرفته است، اینجا که لا اشکال. اما اگر ظاهر حالش این است که پذیرفته است، ما یقین نداریم و فقط ظاهر حالش این است، احتمال هم میدهیم که تقیّه باشد اما ظاهر حالش این است که به خاطر تقیّه و اینها نیست، در اینجا حجّیت این متوقّف است بر اینکه ظهور حال حجّت نشد. حالا که میخواهیم ظهور حال را حجّت کنیم این دیگر اینجا نمیشود این ظهور حال را به واسطه این حجّت کنیم چون دور لازم میآید، باید یک راه دیگری پیدا کنیم.
س: به واسطه عدم ردعش نمیشود حجّت کنیم...
ج: اینجا به فعل میگوییم پس این فعل دیگر ... حالا راههای دیگر باید برویم. از همین راهی که داشتیم میگفتیم که راه دوّم باشد دور میشود مگر از راههای دیگر اثبات کنیم.
می فرماید: «و أمّا إذا کان فعله ظاهراً فی الإمضاء (اینجا) فلا یُمکن الاستدلال به (به این فعل امام) لأنّ الکلام بعدُ (یعنی هنوز) فی حجیۀ الظهورات» که یکی از ظهورات هم ظهور فعل است «أجل» بله «یُمکن الاستدلال به (به فعل امام) مع ضمّ السیرۀ المتشرّعیه؛ بأن نثبت حجیّۀ شخص هذا الظهور بالسیرۀ المتشرّعیۀ، ثمّ به (به این فعل) نُثبت إمضاء السیرۀ العقلائیه» چه کنیم؟ بگوییم ظاهر حال شارع این است که این سیره عقلائی را قبول کرده است، این ظاهر خودش از چه راهی حجّت است؟ به خاطر سیره عقلاء که خودش دارد به آنها عمل میکند و ظاهر حالش است؟ خیر، این ظاهر حالش را بیاییم به سیره متشرّعه حجّت کنیم، بگوییم زراره و محمد ابن مسلم و ابن أبی عمیر و بقیه مسلمانان و شیعهها و اینها روششان بر این بوده است که به این ظاهر حال امام تمسّک میکردند، چون آنها بما أنّهم متشرّعون به اینها تمسّک میکردند پس این کاشف از این است که این را تلقّی از خودِ شارع کردند مثل اجماع محصّل که کاشف از قول شارع است، سیره متشرّعه هم کاشف از این است که موقف شارع همین است.
خب، با سیره متشرّعه این ظهور حال حجّت میشود، این ظهور حال که حجّت شد این برای ما از چه کشف میکند؟ از امضاء آن سیره عقلائی کشف میکند و دیگر دوری هم لازم نمیآید.
« و لیس هذا عبثاً أو تکراراً؛ لأنّ المقدار الذی یثبت بسیرۀ المتشرّعۀ من الحجیۀ قد یکون له قدر متیقّن هو خصوص الظهور القوی» اینجا شما بیایید یک اشکالی بکنید و بگویید این دیگر بعد از اینکه شما به سیره متشرّعه ظهور را درست کردید دیگر برای چه میخواهید به سیره عقلاء دوباره ظهور درست کنید؟ سیره متشرّعه ظهور را درست کرد دیگر، چرا میخواهید ظهور را با سیره عقلاء درست کنید؟
اشکال را توجّه کردید؟ ما ظهور حال را با چه درست کردیم؟ با سیره متشرّعه، حالا سیره متشرّعه میخواهد بگوید چون امام عمل میکردند به این سیره عقلائیه این ظاهر حالش این است که این سیره عقلائیه را قبول دارد. به این چه نیازی دارید که این سیره عقلائیه که عمل به ظهورات است قبول دارد؟ از سیره متشرّعه فهمیدید که عمل به ظهوراتش ...
جواب؛ جواب میدهد که نه، گاهی سیره متشرّعه چندان حالت تفصیلی ندارد بلکه اصل مطلب را برای ما اثبات میکند. مثلاً ظهور حال قوی را اثبات میکند، اما در سیره عقلاء ظهور حال خیلی قوی هم نه بلکه ضعیف هم حجّت است. این باعث میشود که آنهایی که خودِ سیره متشرّعه توان اثباتش را نداشت اثبات میشود با آن سیره عقلائیه.
می فرماید «و لیس هذا» تمسّک به سیره متشرّعه برای اثبات ظهور این و بعد تمسّک به سیره عقلاء برای اثبات ظهور این عبث و تکرار نیست که شما یک دفعه با سیره متشرّعه ظهور را درست کردید و دوباره میخواهید با سیره عقلائی ظهور را درست کنید. این تکرار و عبث است. میگوید نه اینطور نیست. چرا؟
«لأنّ المقدار الذی یثبت بسیرۀ المتشرّعۀ من الحجّیۀ» آن مقدار حجّیتی که به سیره متشرّعه ثابت میشود «قد یکون له قدر متیقّن هو خصوص الظهور القوی» که آن قدر متیقّن خصوص ظهور قوی است. بله دائماً میدیدند که ائمه علیهم السلام، نه یک امام، نه دو امام، نه یک معصوم، نه دو معصوم، اینجا میآیند جنس میخرند، همانطور که خودشان نان میخرند، گوشت میخرند و معاملات انجام میدهند اینها هم دارند انجام میدهد و هیچ کجا هم نگفتهاند «أحلّ الله البیع» هیچ کجا هم نگفتهاند «أحلّ الله الاجاره» این یک ظهور حال قویای است که معلوم است که قبول دارند دیگر. این ظهور حال قوی است و با این اثبات حجّیت این میشود اما آنجا که ظهور به این قوّت نباشد چه؟ آن که سیره متشرّعه بر آن نیست. اما از این فهمیدیم که ظهور حال حجّت است، حالا که ظهور حال حجّت شد میفرمایند که «لا مطلق الظّهور و یکون شخص هذا الظهور داخلاً فی المتیقّن» ... ظهور قوی است نه مطلق ظهور. و میباشد شخص این ظهور که ما به آن تکیه کرده ایم برای اثبات اینکه بگوییم مطلق ظهورات حجّت است و سیره عقلاء حجّت است این شخص این ظهور داخل در قدر متیقّن است، این داخل در قدی متیقّن از سیره متشرّعه است پس با او این اثبات میشود، اینکه اثبات شد آن وقت راه برای ما باز میشود که بگوییم مطلق ظهور حال حجّت است.
پس بنابراین اینجا این نکته را هم باید توجه بکنیم که «قد یکون له قدرٌ متیقّن هو خصوص الظهور القوی» این یک مقداری این تعبیر غلط اندازی دارد و این غلط اندازی خیلیها را من دیده ام که در برخی استدلالات هم برخی به غلط افتاده اند. گفته میشود که در دلیلهای لبّی قدر متیقّن حجّت است، این حرف غلط است، اینطور نیست که فقط قدر متیقّن حجّت باشد، تا هر جا میدانی که دلیل لبّی او را میگیرد حجّت است چه قدر متیقّن باشد چه نباشد، تا هر کجا میبینی که سیره آن را میگیرد حجّت است چه قدر متیقّن باشد چه نباشد. آنجایی که نمیدانی این دلیل لبّی هست یا نیست نمیتوانی به آن تمسّک کنی و الا قدر متیقّن که ...
مثلاً اگر مولی گفت «أکرم کلّ عالم» یا گفت «أکرم العالم» قدر متیقّن از أکرم العالم چه عالمی است؟ عالم اعلم اعدل، این قدر متیقّن است این باعث نمیشود که بگوییم أکرم العالم بقیه علماء را شامل نمیشود، جلوی اطلاق را که نمیگیرد. در دلیل لبّی هم همینطور است قدر متیقّن باعث نمیشود که دلیل جاهای دیگر که قدر متیقّن نیست نگیرد، آنچه که در دلیل لبّی داریم این است که دلیل لبّی اطلاق ندارد، جایی که شک میکنیم که گرفته است یا نگرفته است که اطلاقی ندارد که به آن تمسّک کنیم، اما در جاهایی که احراز داریم که این موارد را میگیرد و عقلاء میگویند و عقل میگوید که آنجا اشکال ندارد که به تمسّک کنیم و لو اینکه داخل در قدر متیقّن نباشد.
بنابراین اینجا باید بگوییم قد یکون برای آن سیره متشرّعه یک موارد اجمال که نمیدانیم میگیرد یا نمیگیرد، آن موارد را ما با سیره عقلائیه درست میکنیم.
الطریق الثالث هم ... ندارد اما میترسم دیگر آقایان حوصله نداشته باشند.
و صلی الله علی سیّدنا محمّدٍ و آله الطاهرین.