اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
مورد اول: اطلاق و تقیید
خب بعد از آن دو بحث تمهیدی وارد مواردی میشویم که مرحوم محقق خراسانی و أعلام بیان فرمودند.
مورد اول اطلاق و تقیید هست.
اگر مطلقی داشتیم و بعد مقیدی آمد، در این موارد چرا باید از اطلاق دستش برداشته شود و مطلق، مقیَّد شود؟ خب این بحث هم در باب الفاظ مطلق و مقید مطرح شده و هم این جا، منتها آن جا که رسیدند بعضی فرمودند که این مباحثش مربوط به تعادل و تراجیح هست لذا در این جا اجمالاً میگوییم و در آن جا تفصیلاً خواهیم گفت و وقتی به این جا رسیدند خب فراموش شده که در آن جا این جوری گفته شده لذا در این جا هم به اجمال برگزار کردند. حالا علی ای حالٍ درست است که این مباحث بالاصالة برای این مبحث است یعنی حالات الأدلة بعضها مع بعض. آن که مربوط به مباحث الفاظ میشود خود تعریف مطلق است، چگونگی انعقاد اطلاق است و این که اطلاق مقدمات حکمت میخواهد یا نمیخواهد و این که انقسامات اطلاق چیست، مثلاً بدلی و غیر بدلی و امثال اینها. این، مباحثی است که در آن جا باید طرح بشود و این مباحثش در این جا باید طرح بشود. و خب خیلی هم مباحث کاربردی و مهمی است که فقیه ما مِن مسألةٍ تقریباً الا و این که به این کبریاتی که در این مباحث ذکر میشود نیازمند هست و باید کبریات را تطبیق بکند. خب بحث در دو مقام واقع میشود چون آن که ولو بالتسامح حالا اسمش را میگذاریم مقیِّد و میخواهد اطلاق را تقیید کند بر دو قسم است. تارةً متصل است به آن مطلق و تارةً منفصل است.
مقام اول در جایی است که آن مقید ما متصل باشد و مقام ثانی برای موردی است که آن مقید ما منفصل باشد.
مقام اول: مقیِّد متصل باشد (3:02)
حالا در مورد اتصال مثل این که گفته «اعتق رقبة مؤمنة»، چهار صورت رئیسی وجود دارد. چون تارةً این مقیِّد ما یک امر غیرمستقلی است و متکلم آن را به نحو جزء کلام آورده، مثلاً صفت قرار داده، شرط قرار داده. گفته «اکرم العالم العادل». «اعتق رقبةً مؤمنة» که در این جا توصیف کرده. و یا گفته «اکرم العالم اذا کان عادلاً» که در این جا شرط کرده. خب این یک قسم است.
و تارةً این مقیِّد ما یک امر مستقل است. یعنی خودش یک جمله جدایی است، مبتدا و خبری دارد، مسند و مسندالیه دارد ولی در کنار و متصل ذکر شده است. در این صورت هم تارةً به شکلی است که ناظر به تقیید است، ناظر به بیان شرطیت، مانعیت، جزئیت و امثال ذلک برای آن «ما اتصل به» هست. مثلاً میگوید «اعتق رقبةً» و بعد میگوید «و ایاک أن تعتق رقبةً کافرة» که با این بیانش میخواهد توجه بدهد که تقیید میخواهم بکنم و آن حکم در آن جا به نحو اطلاق نیست و شرطش این است که مثلاً مؤمنه باشد یا کافره بودن مانع است. یا میگوید «اعتق رقبةً ولتکن الرقبةُ مؤمنة». نظر دارد به همان رقبهای که گفته و میگوید آن باید مؤمن باشد. و تارةً مستقل است ولی این گونه نیست که دارد توجه میکند به مطلق و برای آن شرطی ذکر میکند، مانعی ذکر میکند، بلکه بر روی همان چیزی که مصبِ اطلاق است، این هم حکمی میآورد. و این هم تارةً نهی است و تارةً امر است. مثلاً میگوید «اعتق رقبةً» و کنارش میگوید «لاتعتق رقبةً کافرة». خب این «لاتعتق رقبة کافرة» یک جمله مستقلی است چون صفت و شرط و اینها نیست. و ظاهر کلام این نیست که ناظر به مطلق باشد و برای او را شرطی را ذکر کند. آن یک امری است و این هم یک نهیی است. «لاتعتق رقبةً کافرة». و این هم میشود حالت سوم. حالت چهارم این است که نهی نیست، یعنی یک جمله مستقلی است و ناظر هم نیست اما امر است. میگوید «اعتق رقبةً مؤمنة».
خب این چهار قسم رئیسی است. حالا انقسامات دیگری هم دارد که در اثناء کلام روشن میشود و برای این که ذهن مشوش نشود حالا ما این چهار قسم رئیسی را محل بحث قرار میدهیم.
پس آن مقید تارةً مستقل نیست و أخری مستقل است. و وقتی مستقل بود سه حالت دارد. تارةً ناظر به تقیید است و تارةً ناظر به تقیید نیست و روی خود آن مقیَّد حکمی میآورد إما نهیاً و إما نهیاً. پس میشود چهار قسم.
اما صورت اول: (7:18)
اما صورت أولی که مقیِّد مستقل نیست، به نحو وصف است، به نحو شرط است و امثال ذلک. میگوید «اعتق رقبةً مؤمنة» و یا «اکرم العالم العادل».
خب در این جا سؤال این است که وجه تقیید چیست؟
ظاهراً دیگر حکم در این صورت روشن است. هم از نظر فتوا که میشود گفت اتفاق همه است که در این جا کسی دو حکم نمیفهمد که بگوید «اعتق رقبةً مؤمنة» یک حکم هست به این که فقط آزاد کن، هر جور میخواهد باشد. اطلاقی منقعد بشود و بعد یک مؤمنه هم گفته که کسی مثلاً بگوید احتمال دارد آن مؤمنهاش را حمل بر استحباب بکنیم. در این جا برای کلام ظهوری جز در مقیَّد منعقد نمیشود علی طبق آن تمهیدی که کردیم. آن تهمید حالا این جا اثرش را نشان میدهد. در این جا این مؤمنه که کنار رقبه قرار گرفته این همان قرینه سیاقیه است، که هم مانع میشود از این که «رقبه» مدلول تصوریاش مطلق باشد. حتی مدلول تصوری این«رقبه»، مطلق نمیشود علی بعض بیاناتی که گذشت در آن جا. و هم چنین تصدیقیه أولی یک اطلاقی پیدا نمیکند یعنی با توجه به این که متکلم گفته «اعتق رقبةً مؤمنة»، این جا ظهور حال متکلم این نیست که میخواهد انتقال بدهد به ذهن مخاطبِ خودش فقط رقبه را جدا و مؤمنه را هم جدا. در مقام تفهیم این نیست. بله در اراده استعمالیهاش، اراده دارد که این واژه «رقبه» را استعمال کند در خود رقبه، نه در رقبه دارای رنگ. در طبیعت رقبه میخواهد استعمال کند فلذا میگوییم در موارد تقییدِ متصل مجاز نیست. پس در اراده استعمالیهاش درسته که اراده استعمال دارد و استعمال هم در چه میخواهد بکند؟ در همان معنای خودش میخواهد استعمال بکند که رنگ و بویی ندارد یعنی در طبیعت رقبه هست، اما آن که به ذهن مخاطب با این استعمال میخواهد منتقل کند آیا واقعاً همان را میخواهد منتقل بکند یا نه آن رنگدار را میخواهد بیاورد به نحو تعدد دال و مدلول که رقبه مدلول خودش را بیاورد و آن مؤمنه هم معنای خودش را بیاورد و این کنار آن قرار بگیرد و آن را مقیَّد کند، آن را متعنون بکند. پس درست است در مرحله دلالت تصدیقیه یا استعمالیه چون تصدیقیه را دو قسم کردیم استعمالیه و تفهیمیه، مطلق به معنای خود نفس طبیعت به ذهن میآید اما این چیزی است که در راستای این است که حالا میخواهد آن دلالت تفهیمیه خودش را و آن چیزی را که میخواهد به ذهن منتقل کند تشکیل بدهد، سامان بدهد، درست کند. خب پس بنابراین دلالت تصدیقیه ثانیهاش هم در بخش تفهیمیهاش این چنین میشود. و در دلالت تصدیقیه ثانیه آن جا هم همین طور است. خب اراده جدیه دارد و میخواهد وقتی قرائن و شواهد و ظهور حالش در این است، از این جمله چه را بفهماند؟ میخواهد بفهماند واجب است عتق رقبه مؤمنه با قید ایمانش. بنابراین اصلاً ظهوری که درست میشود این است و موضوع حجیت ظهور هم گفتیم همین تصدیقیه ثانیه است.
سؤال: ...
جواب: نه، این که میگفتیم نیست یعنی این، نه در مدلول استعمالیاش. این هم روی مسلک سکاکی و بزرگانی که همه مجازات را آن جور میگویند، تحلیلش متفاوت میشود که مجاز در کلمه میشود یا مجاز در کلمه نمیشود. و الا آن جا هم که گفته میشود باید براساس همان باشد و یک اشارهای هم کردیم در آن موقع.
بنابراین، این قیدی است در کلام و این هم سیاقیه است. یعنی از ترکیب این و آن و کنار قرار گرفتن این و آن دارد این درست میشود.
بنابراین در این قسم اول، لا کلام در این که حسب آن تمهیدی که شد، ما ظهوری جز مقیَّد نداریم و احتیاجی به معونه اضافیهای در این جا نداریم. این که مطلقِ ثابت شده و مفروغٌ عنه داشته باشیم و بعد یک مقیِّدی داشته باشیم و بگوییم چرا این را بر آن مقدم بداریم و آن را بر این مقدم نداریم، در این جا نیست. اصلاً مطلقی نداریم فلذا گفتیم بالتسامح داریم مطلق و مقید را تقسیم میکنیم به متصل و منفصل. چون حداقل بعضی اقسامش اگر نگوییم کل اقسام که حالا بعد روشن میشود، اصلاً مطلقی نیست و مقیِّدی نیست. از اول ضیّق فمن الرکیة است. از اول مقیَّداً پیدایش پیدا میکند. در این موارد تقیید نمیشود بعد ما ثَبَتَ الاطلاق.
خب این برای قسم اول بود.
اما صورت دوم: (14:42)
قسم دوم که این بود که یک جمله مستقلی است و منتها نظر به تقیید دارد. دارد شرطی را ذکر میکند، مانعی را ذکر میکند. قاطعی را ذکر میکند و هکذا. گفته «اعتق رقبة ولتکن الرقبة مؤمنة» و یا همان موقع دارد میگوید «و ایاک أن تعتق الرقبة الکافرة».
خب در این جا چرا مقدم میشود؟
این جا هم باز باید گفت کسی در این جا هم دغدغه ندارد و اشکال نکرده که شاید تقیید نباید باشد. میشود نسبت به کل داد که اینها همه به تقیید قائلند. وجهش چیست؟
وجهش این است که این جملهای که ناظر است به آن قبلی، دارد شرطی را بیان میکند، قیدی را بیان میکند برای آن قبلی، در حقیقت حاکم است، حکومت دارد. چون ناظر است، توجه به آن دارد، دارد توضیح میدهد و همه ظهورات عند العقلاء بعد از آن است که متکلم فَرَغَ من کلامه. مادامی که متکلم مشتغل به کلام است، له أن یلحق بکلامه ما یُفَسِّرَ کلامَه و یُبَیِّنُ مرادَه حتی در مدلول استعمالی و تصدیقیه أولی و تصدیقیه ثانیه. متکلم میتواند قرینه بیاورد که من این واژه را ولو در لغت معنای حقیقیاش فلان است، در آن استعمال نکردم. مجاز در کلمه است. یا قرینه بیاورد که ولو به ذهن شما میآید که من خواستم این مطلب را منتقل به ذهن مخاطبم بکنم ولی من چیز دیگر میخواهم منتقل به ذهن مخاطبم بکنم و این که مراد جدیام چیست. مادامی که متکلم مشتغل به کلام است میتواند این کار را بکند. پس بنابراین وقتی گفت «ولتکن الرقبة مؤمنة» در این جا این حکومت پیدا میکند چون دارد توضیح میدهد. پس بنابراین ولو فرض کنیم ظهوری هم منعقد شده باشد برای او، آن ظهور محکوم به این کلام دوم است و مفسَّر به این کلام دوم هست و بنابراین از این جهت مقدم است.
در این بیان گفتیم آن کلام اول ولو فرض کنید ظهورش در اطلاق منعقد شده باشد، این کلام دوم مضمونش را توضیح میدهد و میگوید یک قید دارد، یک شرط دارد، ولکن اگر دقت بکنیم در این جا مثل قسم اول اصلاً ظهور منعقد نمیشود چون کلام محفوف است به قرینه و به تعبیر مرحوم محقق شهید صدر در بحث این جا یعنی تعادل و تراجیح نه در بحث مطلق و مقیدشان، این جا ورود دارد یعنی این کلام دوم نمیگذارد دلالت و ظهوری برای کلام اول محقق بشود. اگر به نحو اولی توضیح میدادیم آن «ولتکن الرقبة مؤمنه» بر مضمون آن کلام تصرف میکرد و به نحو دوم که توضیح میدادیم نمیگذارد این، دلیل بر مطلق باشد. در آن جا دلیل بود بر آن مطلق و آن مطلق را میرفتیم دستکاری میکردیم مثل جاهایی که منفصل است. میگوید «اعتق رقبةً» و منفصل میآید میگوید «لا تعتق رقبةً کافرة». در آن جا اطلاق درست شده و بعد با آن میرویم به مفاد، به مضمون توجه میکنیم اما گاهی هست که نه به خود دال داریم توجه میکنیم. نمیگذاریم دلالتی بکند تا بعد بخواهیم برویم تقیید کنیم آن مدلول را. از اول جلوی دلالت را میگیرد. در این جا این قرینه متصله و این کلام متصل میآید و نمیگذارد ظهوری درست بشود از اول.
فرموده:
«هو نحو من الورود یغایر الورود المتقدم، فإنّ ما تقدم من الورود کان یعنی ارتفاع الموضوع لمفاد أحد الدلیلین بسبب مفاد الآخر و أما هذا فیعنی ارتفاع دلیلیة أحد الدلیلین بسبب دلیلیة الدلیل الآخر.»[1]
یعنی «اعتق رقبةً» بخواهد ظهور پیدا کند، دلالت کند بر اطلاق، به اتفاق کل چه شیخ رضوان الله علیه چه غیر ایشان، باید در کنارش مقیِّدی نباشد. چیزی که دارد تقیید میکند، توضیحش میدهد نباشد. حالامرحوم شیخ میفرماید منفصل هم نباید باشد ولی کنارش عند الکل است. آن منفصل است که محل اختلاف است. خب پس بنابراین این، مقیَّد است، معلق است به این که در کنارش مقیِّدی نباشد. و حالا که مولی دارد در کنارش این مقیِّد را میگوید، پس بنابراین موضوعِ دلالت بر اطلاق از بین میرود تکویناً به برکت این کاری که مولی کرده. یعنی اگر مولی این را نیاورده بود اطلاق درست میشد ولی به برکت این کار مولی که این کلام را بعد آورده، اصلاً تکویناً آن ظهور درست نمیشود. حالا مرحوم محقق شهید صدر در این جا ذوقش کشیده اسم این را بگذارد ورود و حالا اگر یک کسی بگوید این ورود نیست بلکه تخصص هست اشکالی ندارد چون احتیاج به تعبد نداردیم. در ورود نیاز به تعبد داشتیم و در این جا احتیاج به تعبد نیست. کلام بعدی را هر که میخواهد بگوید. هر متکلمی این جور است. هر کسی وقتی کلام این جوری گفت و بعدش هم چنین حرفی را زد چنین میشود حالا شارع باشد یا غیر شارع باشد.
پس بنابراین در این موارد هم ظهوری منعقد نمیشود، حالا یا به آن شکل توضیح میدهیم و یا به این شکل توضیح میدهیم و بنابراین، این جا هم تقیید روشن است و باید مقیَّد بشود.
سؤال: یعنی ما با نگاه اولی اسمش را میگذاریم اطلاق یا تقیید؟
جواب: بله دیگر. اینها همه تسامح است. این قسم هم تسامح است در حقیقت.
سؤال: ...
جواب: بله، ولی چون دلالت استعمالیه دارد. چون حق این است که مطلق در این چنین موارد در مقیَّد بما هو مقیَّد استعمال نمیشود.
اما صورت سوم: (24:00)
صورت سوم این بود که جملةٌ مستقلةٌ ناهیةٌ. گفته «اکرم العالم» و در کنارش گفته «لاتکرم العالم الفاسق». «اعتق رقبةً» و در کنارش گفته «لاتعتق رقبةً کافرة».
حالا در این جُملی که مولی این جوری حرف میزند مواردش مختلف است. فقیه باید لسان دلیل را محاسبه کند.
تارةً ولو این جوری حرف زده اما قرائن و شواهد نشان میدهد که لبّ حرفش مثل قسم دوم است. یعنی میخواهد شرطی را بیان بکند برای ما، یک توضیحی راجع به آن میخواهد بدهد. به جای این که بگوید «ولتکن الرقبة المؤمنة» میگوید «و لاتعتق رقبةً کافرة». به این شکل میگوید. آن شکل واضحتر بود که نظر دارد اما این شکل هم به همان داعی، به همان غرضع از او صادر شده. حالا هم شواهد و قرائنی است که همان بیان را میخواهد بکند. ادبیاتش را عوض کرده ولی مرادش همان است. پس تارةً این چنینی است، خب به همان وجهی که در ثانی گفته شد، در این جا هم تقیید باید بشود و اصلاً ظهور اطلاقی محقق نمیشود.
و أخری چنین چیزی از آن در نمیآید بلکه احتمال داده میشود که این کار را میخواهد بکند و احتمال هم داده میشود که میخواهد یک حکم مستقلی بگوید. یعنی «اعتق رقبةً و لاتعتق رقبةً کافرة» احتمال دارد که میخواهد بگوید شرط آن رقبهای که من گفتم آزاد کن این است که مؤمنه باشد، کافره نباید باشد و احتمال هم دارد که تکلیفٌ بعد تکلیف باشد. یعنی میگوید «إن ظاهرتَ یک رقبه آزاد کن». رقبه را به هر جوری باشد آزاد کنی، از نظر ظهاری کفارهاش را دادی ولی لاتعتق رقبةً کافرة یعنی عتق رقبه کافره یک حرامی است. اگر بخواهی عبد درستی باشد و هر دو را درست امتثال کرده باشی و از امتثال آن هم در چاله نیفتاده باشی، قهراً باید رقبة مؤمنة را انتخاب بکنی. اما اگر رفت رقبه کافرهای را به خاطر ظهار آزاد کرد، از نظر آن تکلیف ادای وظیفه کرده ولو یک کار محرمهای را هم انجام داده. مثلاً مولی میگوید قتل نفس حرام است. خب اگر کسی تشنهاش است و یک آب مغصوب این جا هست و یک آب غیرمغصوب هم هست. این میتواند حفظ نفس کن و لاتلقوا بایدیکم الی التهلکة را امتثال کند به آن آب غیرمغصوب. حالا اگر برداشت آب مغصوب را خورد، این لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه را امتثال کرده چون خودش را از مردن نجات داده اما کار حرام هم کرده که آب غصبی را آشامیده. در این جا هم بگوییم وقتی میگوید «اعتق رقبةً و لاتعتق رقبةً کافرة»، این «و لاتعتق رقبةً کافرة» محتمل الامرین باشد. یکی این که ناظر باشد که شرطش این است که اگر شرطیت را دلالت کند، مانعیت را دلالت کند، قهراً اگر برود عبد کافر آزاد کند، اصلاً امتثال اصلاً نکرده. چون شرطش این بود که مومن باشد اما اگر دومی باشد، امتثال آن را کرده و یک کار حرامی هم مرتکب شده.
سؤال: حاج آقا متصل بودن دلیل این نیست که این ناظر به همان بیان ...
جواب: در همه موارد نه. اینها کبریات است و فقیه باید در مورد این روایت، آن آیه شریفه، دقت کند که طبق شواهد و قرائن چه میفهمد. اگر فهمید که این ناظر است و دارد شرط بیان میکند و مانع را بیان میکند، خب این جور باید فتوا بدهد که شرطش این است که اگر رقبه کافره آزاد کردی، اصلاً امتثال آن حکم را نکردی، هنوز کفارهات را ندادی. ولی اگر مردد بود، دو جور میشد معنا کرد. جایی بود که این جوری است مثل این که فرموده باشد «لاتقتل نفسک» و بعد هم گفته از غذای مغصوب استفاده نکن. خب ممکن است آن مطلق باشد، مشروط به هیچ چیز نباشد. آن را که من از تو میخواهم این است که خودت را به کشتن ندهی، نفسات را حفظ کنی، این امانتی است که دادند دست تو، تو حق نداری خودت را بکشی ولی آن طرف را هم دارم برای تو حرام میکنم که از غذای مغصوب نباید استفاده بکنی. خب این جا دو تا تکلیف است. آن دومی آیا می خواهد بگوید که شرط است یعنی باید حفظ جان بکنی از راه حلال یا نه مطلق است آن. دو احتمال هست.
در این موارد قهراً ما نمیتوانیم بگوییم تقیید میشود ولی از آن طرف اطلاق هم نمیتوانیم بگوییم چون محفوف بما یحتمل القرینیه است. چون این چنینی است آن وقت دیگر فقیه اجمال پیدا میکند و باید قواعد باب اجمال را در این جا پیاده بکند که خب حالا چه جوری است، رقبه مطلقه کفایت میکند یا نمیکند، برائت جاری بکند، اشتغال ذمه است، برائت یقینی میخواهد، چه میخواهد، این دیگر میافتد توی آن روندی که باید طبق محاسباتی که دارد محاسبه کند مسأله را در فقه.
و اگر استظهار شد که این جمله بعدی واقعاً یک تکلیف جدا است، یک تکلیف جدایی دارد میفرماید، ناظر نیست، احتمال نظارت هم نبود بلکه آن ظاهرش این بود که تکلیفی است و این هم ظاهرش این است که یک تکلیفی است. این جا چه میشود؟
خب قهراً این جا ما توجه داریم که ببینید دارد میگوید «اعتق رقبةً» و این میگوید «لا تعتق رقبةً کافرة». قهراً اگر آن اطلاق داشته باشد و این یکی هم که میگوید لا تعتق رقبةً کافره، پس در مورد رقبه کافره اجتماع امر و نهی میشود. خب این جا تارةً قائل میشویم که اجتماع امر و نهی اشکالی ندارد لاعقلاً و لاعرفاً. شاید مرحوم امام رضوان الله علیه قائل به همین است. در حقیقت اجتماعی نیست. آنهایی که میگویند اجتماع اشکالی ندارد، میخواهند بگویند در حقیقت اجتماعی نیست. بالنظر البدوی آدم خیال میکند اجتماع است اما بالنظر الدقی حتی الدقی العرفی این جا اجتماع امر و نهی نیست. چرا؟ چون متعلق اوامر و نواهی افراد نیستند، خارج نیست بلکه عناوین است. هر عنوانی با عنوان دیگر تباین دارد. عنوان رقبه با عنوان رقبه مؤمنه تباین دارد. آن یک کلی است و این هم یک کلی است. آن یک طبیعت است و این هم یک طبیعت است. خب وقتی این طوری شد حتی بگوید «اعتق رقبه»، «لاتعتق رقبة» باز اجتماع امر و نهی نیست. چون خب آن یک طبیعت است و این هم یک طبیعت است. آن یک صورت ذهنی است و این یک صورت ذهنی است. ولو متکلم وقتی حکم میآورد روی آن به صورت ذهنیه بودن آن توجه نمیکند چون اگر به صورت ذهنیه بودن آن توجه کند، قابل امتثال نیست و جزیی است. هر چیزی که در ذهن است جزئی است حتی کلیات. شما الانسان را تصور میکنید و این الانسان به حمل شایع جزیی است چون وجود ذهنی پیدا کرده و هر چیزی که موجود شد تشخص پیدا میکند ولی به حمل الاولی کلی است. وقتی به خودش نگاه میکنیم و توجه به وجودش نمیکنیم، کلی است. خب «اعتق رقبةً» «لاتعتق رقبةً». آن رقبه با این رقبه دو تا است. یعنی دو وجود ذهنی دارند در حقیقت. خب حالا این حرفها درسته یا درست نیست، میشود گفت یا نمیشود گفت، اینها دیگر در بحث اجتماع امر و نهی است. به اینها علی الاصول الموضوعیه باید در این جا توجه کنیم.
به خدمت شما عرض شود که پس بنابراین یک وقت قائل به این هستیم که اجتماع امر و نهی جایز است که اگر این را گفتیم خب حرفی نیست، هیچ مشکلی نیست، تعارضی درست نمیشود. آن دارد این هم دارد. و اما اگر گفتیم اجتماع امر و نهی جایز نیست باید چه بگوییم؟ ان شاء الله فردا
و صلی الله علی محمد و آل محمد.