اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
کلام در دو بحث تمهیدی بود. بحث اول که اقسام دلالت بود پایان یافت.
بحث دوم تمهیدی: قرینه، خصوصیات و احکام آن
در این بحث راجع به قرینه صحبت میشود و در سه مقام بحث هست. مقام اول تعریف قرینه و مقصود از قرینه است. مقام دوم در این هست که حوزه فعالیت قرینه کدام یک از دلالات گذشته است. آیا تمام دلالتهای گذشته حوزه فعالیت قرینه است یا بعضش؟ و نحوه فعالیتش و دلالتش و ایفاء نقشش چیست؟ و مرحله سوم و بحث سوم هم این هست که وجه تقدیم قرینه بر ذو القرینه چه هست؟
مقام اول: تعریف قرینه و مقصود از قرینه (1:49)
اما بحث اول که تعریف قرینه و مقصود از قرینه باشد.
تعریف برخی از بزرگان:
از بخشی از کلمات بزرگان استفاده میشود که قرینه را این طور تعریف نمودند یا باید تعریف کرد:
«هی التی اُعِدَّتْ بالإعداد الشخصی أو النوعی العرفی بتفسیر دلالةٍ أو تحویلها.»
قرینه عبارت است از یک چیزی که إعداد میشود و آماده میشود از طرف متکلم، حالا یا به إعداد شخصی یعنی خودش اقدام میکند و او را قرینه قرار میدهد مثل این که در باب حکومتها این طور بود که خودش میگوید أریدُ از آن کلامم یا از آن جملهام یا از آن لفظ، این معنا را و یا اگر تصریح به أریدُ و أفسّر نمیکند اما جوری صحبت میکند که به دلالت التزامیه واضحه از آن در میآید که میخواهد آن کلام دیگرش را، سخن دیگرش را، تفسیر کند و توضیح بدهد. این میشود اِعداد شخصی.
یا به اِعداد نوعی عرفی یعنی در کلامش چیزی نیست که دلالت کند که شخصاً اقدام کرده بر این إعداد اما این سخن عند العرف و عند النوع قرار داده شده قرینهی بر آن تفسیر یا تحویل، مثل عام و خاص. وقتی گفت: « کل عالم» و بعد گفت: «لاتکرم الفساق من العلماء»، خب در این جا ممکن است متکلم «لاتکرم الفساق من العلماء» را قرینه قرار نداده باشد برای این که تفسیر کند «اکرم کل عالم» را و بخواهد بگوید از اول که من گفتم «اکرم کل عالم»، غیر فساق مقصودم بوده. شاید این جوری نباشد بلکه شاید فراموش کرده حرف قبلش را و یا نه فراموش نکرده بلکه عدول دارد میکند، نسخ دارد میکند. این احتمالها هم هست. اما گفته میشود که چون در عرف، دلیلِ خاص اُعِدَّ قرینةً نوعاً بر تفسیر عام. عرف این کار را کرده که خاص را قرینه بر تفسیر عام قرار داده، نه این که عدول از آن کرده و نه این که از روی فراموشی او دارد این را میگوید. نه این، قرینه است. آن وقت در این جا به ضمیمه این مطلب که این گوینده من العرف است و ظاهر حال هر کس که از یک عرفی است این است که یتّبعهم. متابعت عرف میکند و آن هم بر همان منهج و ممشا مشی میکند. محاوراتش، کلاماتش، سخن گفتنش، طبق محاورات عرفیه است. بر آن قرائنی تکیه میکند که عرف تکیه میکند. چون ظاهر حالش این است، این اصالة التبعیه هر فردی از عرفی که در آن قرار دارد، این باعث میشود که ما بگوییم که بله حالا که این گفته «لاتکرم الفساق من العلماء» این را باز أعَدَّه لتفسیر العام تبعاً للعرف ولو اعداد شخصی نبود اما چون عرف این خاص بعد از عام را قرینه قرار داده و این گوینده هم من العرف است و اصالة التبعیه میگوید که ظاهر حالش این است که آن هم بر همین منهج دارد مشی میکند، پس این گوینده هم أعَدَّه این خاص را برای تفسیر آن عام. بنابراین فرق اعداد شخصی و نوعی این میشود که در اعداد شخصی دیگر ما به این ضمیمه احتیاج نداریم. به ضمّ اصالة التبعیه نیاز نداریم چون خودش دارد آن قرینه قرار میدهد. دارد تصریح میکند و میگوید که إعداد شخصی است. اما در دومی احتیاج داریم به ضم اصالة التبعیه و بعد از آن، استنتاج میکنیم که گوینده این خاص را أعدّه بر تفسیر عام. حالا این مطلب در مثال درسته یا درست نیست، مطلب آخری است. این از باب مثال است که برخی از آقایان این مثال را زدند.
خب پس بنابراین قرینه عبارت شد از چیزی که أعِدَّ بالإعداد الشخصی أو النوعی برای تفسیر دلالةٍ أو تحویلها. برای این که یک دلالتی را که در کلام دیگری است، آن را تفسیر کند، توضیح بدهد. حالا آن دلالت در هر ناحیهای میخواهد باشد علی ضوء ما تقدم. در ناحیه موضوعش باشد، محمولش باشد، نسبت باشد، ما تقدم علی الحکم باشد، ما تأخر عن الحکم باشد که اینها قبلاً توضیح دادیم و عرض شده. یا برای این است که نمیخواهد توضیح بدهد بلکه میخواهد دلالت بر تحویل کند. یعنی آن کلام یا آن لفظ لولا این قرینه به حسب موازین معنای دیگری داشت اما با آوردن این قرینه میخواهد آن لفظ را از آن معنایی که لولا هذا بود، متحول کند و منصرف کند به یک معنای دیگری مثل قرینهی مجاز. در قرائن مجاز این طور است که اگر این قرینه مجاز آورده نمیشد، آن لفظ به حکم اصالة الحقیقه معنایش معنای حقیقی بود و الان با توجه به این قرینه میخواهد آن لفظ را از آن معنای حقیقی تحویل کند و منصرف کند به این معنای مجازی. این للدلالة او للتحویل.
این تعریفی است که از شهید صدر قدس سره اصطیاد میشود. به این لفظ ایشان نفرمودند بلکه با یک قدری اصلاح که به حسب مقاماتی که ایشان فرمایش فرموده و مراد جدیاش که آدم استفاده میکند، میتوان این طور تعریفی را از کلام ایشان استفاده کرد.
بله ایشان عبارتی که دارند:
«القرینیة معناها أن تکون هناک افادتان و دلالتان تکون احدهما معدّ إعداداً عرفیاً عاماً لتفسیر الدلالة الأخری و تحویل مفادها الی مفادٍ آخرٍ.»[1]
که این جا فقط ببینید «إعداداً عرفیاً عاماً» فرموده و آن إعداد شخصی را نفرموده در این جا در تعریف بلکه این را در حکومت فرموده. این جا هم بعد که میخواهد توضیح بدهد میفرماید إعداد دو قسم است، إعداد شخصی و إعداد نوعی.
بنابراین اگر ما بخواهیم قرینه را معنا بکنیم به معنای صحیح و عامش که همه جا را فرا بگیرد باید در تعریف اضافه کنیم «إعداداً نوعیاً أو شخصیاً».
و اما بالای کلام را حذف کردیم یعنی «أن تکون هناک افادتان و دلالتان» را هم حذف کردیم برای این که شاید حالا به مقتضای بحث این جایشان این جوری فرمودند. اما لازم نیست هر دو افاده باشد. چون گاهی ممکن است متکلم اتکاء میکند به یک قرینه عقلیه. اتکاء میکند به یک قرینه حالیه یا عقلائیه. آن جا دلالتان و افادتان از طرف متکلم نیست. اما بله میشود گفت آن قرینه است به خاطر این که یصح للمتکلم أن یتکل علیه. حالا همین جا است که یک إن قلت و قلتهایی نسبت به تعریف باز ظاهر میشود. از این جهت ما این تغییرات را دادیم. مراجعه میفرمایید به صفحه 173 و آن متخلص از عبارات ایشان این تعریفی است که عرض کردیم.
اشکال بر تعریف: (11:38)
حالا آیا این تعریف تمام است یا تمام نیست؟ خب اگر بخواهیم دقتهای زیادتر بکنیم میشود اشکالاتی کرد بر تعریف اما خیلی مهم نیست بعد از آن که معلوم هست مقصود از قرینه چیست. مثلاً همین کلمه أعِدّّ. این أعداد شده یک خرده خلاف مقصود را شاید ایهام میکند. چون مطلب عقلی که إعداد نشده برای این که قرینه باشد بلکه متکلم یَسْتَمِدُّ منه و یَتَّکِلُ علیه اما آن برای این إعداد نشده. آن یک امر نفس الامری است. یک مطلب واقعی است. «إعداد» لازم نیست در آن مأخوذ باشد بلکه اگر بخواهیم از این ایهام و این شبهه بیرون بیاییم باید بگوییم که ما یصح اتکال المتکلم و استناده الیها برای آن تفسیر یا آن تحویل، و حالا آن «ما یصح» تارةً یک امر تکوینی است، یک امر نفس الامری است و یک وقت چیزی است که خود متکلم او را آفریده و إعداد کرده که قرینه شخصیه میشود و گاهی یک چیزی است که عرف آن را قرار داده در زبان خودش و آن عرفِ آن محل خاص، آن زبان خاص و این را از باب اصالة التبعیه میگوییم. بنابراین قرینه سه جور است. یک قرائنی است که تکوینی است و مربوط به اشخاص نیست بلکه امور نفس الامری است. و دوم قرائنی است که شخص خودش إعداد میکند و سوم قرائنی است که عرف إعداد کرده و این تبعیت از عرف میکند. جامع همه اینها این است که چیزی است که یصح الإتکال علیه و الإستناد الیها برای احد الامرین یعنی یا تفسیر یا تحویل.
سؤال: میشود إعدت را عام گرفت ؟
جواب: خب بله ولی معنای مجازی است. اعدت را شما باید بر خلاف ظاهرش معنا کنید.
و لکن معلوم است که مقصود ایشان هم این خصوصیت نیست که ما بخواهیم این جا مشکل بگیریم.
سؤال: استاد مگر وظیفه متکلم نیست که مراد خودش را با قرینه مشخص بکند چه معنایی دارد که ما إعداد را به عرف نسبت بدهیم؟ در واقع إعداد باید شخصی باشد، إعداد عرفی این جا چه کاره است؟
جواب: بله آن جا که عرف است و آن جا استفاده کرده، متکلم لم یعدّ این را برای این کار، مگر مصداقش را بگویید. متکلم مصداق را إعداد کرده، نه آن قرینه را. این مصداق یعنی قرینه خاصه در این کلام را إعداد کرده است. حالا جایی که قرینه عقلیه است و اصلاً حرف هم نزده. میگوید «اکرم جیرانی» و ما به قرینه عقلیه میدانیم که عدوش مقصودش نیست. یا اعداء دین مقصود نیست. خب این قرینه عقلیه است. یا قرائن عامهای که وجود دارد و شخص میتواند بر آن اتکاء کند مثل قرائنی که گفتیم اگر یک چیزی در ذهن عام عرف مترکز عند العرف است و متکلم میتواند به آن اتکاء کند. میگوید عمد الصبی خطاء. نمیگوید عمد الصبی خطاٌ فی باب الجنایات. چرا؟ برای این که پیش همه واضح است که در غیر باب جنایات عمد صبی نمیشود خطاء باشد. روزه میگیرد و عمداً غذا بخورد و ما بگوییم عمدش مثل خطا است. نماز میخواند و عمداً تکلم بکند، پشت به قبله بکند، هر کار دلش میخواهد بکند و بگوییم که این اشکال ندارد چون عمد الصبی خطاء. این واضح است. از این جهت که اینها واضح بوده، شارع دیگر احتیاج ندیده تقیید کند. خب لم یعد شارع به این معنا آن مطلب را. هیچ کاری نکرده ولی یصح اتکاله علیها. بر آن امر واضح پیش کل و مرتکز پیش کل میشود اتکاء کرد در تفیهم مقاصد بدون این که احتیاج باشد لفظی آورده بشود.
خب با این توجه به این مطالبی که عرض کردیم بنابراین این تعریف به این شکل اشکالی ندارد و آن إعداد را هم تبدیل اگر بکنیم دیگر قویتر و بهتر میشود.
سؤال: ...
جواب: خب بله حالا هم میگوییم تفسیر، ظهور را تحویل نمیکند بلکه مراد جدی را تحویل میکند. گفته «اکرم کل عالم» و بعد گفته «لاتکرم الفساق من العلماء». «لا تکرم الفساق من العلماء» ظهور اکرم کل عالم را در عموم منهدم نمیکند و تحویل نمیکند، اما اصالة التطابق بین مراد استعمالی و مراد جدی در آن کلام میگفت که همین که گفته «اکرم کل عالم» مراد جدیاش هم کل عالم است و آن لاتکرم الفساق من العلماء میآید و آن را تفسیر میکند و میگوید نه.
سؤال: همین دیگه. میخواهم بگویم پس ...
جواب: همین دیگه نشد. پس ظهور سر جای خودش باقی است. پس بنابراین تحویل هم انجام میشود و یا دلالت هم انجام میشود اما نسبت به مراد جدی نه مراد استعمالی.
سؤال: میخواهم بگویم این تعریف شامل قرینه منفصله نمیشود.
جواب: میشود.
سؤال: تحویل معنا ندارد.
جواب: خب یک أجزش اگر نشد، اجز اولش یعنی تفسیر که میشود. پس بنابراین گفته یا این یا این. حالا کجا هر دو کار از قرینه بر میآید و کجا یکیاش از قرینه بر میآید که درصدد این نیست.
مقام دوم: این قرینه حوزه فعالیتش تمام دلالات ثلاثه است یا نه؟ (19:08)
و اما مقام دوم و بحث دوم.
بحث دوم این بود که آیا این قرینه حوزه فعالیتش تمام دلالات ثلاثه است یا نه؟ از کلام مرحوم محقق شهید صدر استفاده میشود که بله در تمام دلالات ثلاثه یعنی تصوریه، تصدیقیه أولی، تصدیقیه ثانیه، قرینه کاربرد دارد، فعالیت میتواند بکند و نقش آفرینی داشته باشد.
توضیح مطلب:
اما نسبت به دلالت تصوریه:
حاصل کلام ایشان در دلالت تصوریه این هست که برای دلالت تصوریه سه فرد متصور است.
یکی دلالت مفردات کلام. مثلاً «زیدٌ جاء». دلالت لفظ «زید» بدون در نظر گرفتن این که جملهای تشکیل شده باشد. یا ماده مجیء در «جاء». که همه اینها دلالت تصوریه دارد و به مناسبت موضعٌ له که در عرف دارد یا در لغت دارد، معنای خودش را به ذهن ما میآورد.
دوم هیآت هستند. مثل همین هیأت فعل ماضی یا هیأت امر یا هیأت یک جمله مثل «زیدٌ قائمٌ». اینها هم یک مدلول تصوری دارند که به ذهن ما میآورند ولو این که از غیر شاعری سر بزند. سنگی به سنگی بخورد و بگوید «زیدٌ جاء». از «زید» مطلب به ذهن انسان میآید و از «جاء» مطلب به ذهن انسان میآید، از این مرکب، از این جمله مطلب به ذهن انسان میآید. به طوطی یاد دادند و مکررا این جمله را میگوید. خب معنای این جملات به ذهن ما میآید بدون این که دلالت تصدیقه أولی یا ثانیه این جا وجود داشته باشد. دلالت تصوریه محضه هست.
سوم دلالت تصوریه سیاقیه به تعبیر و اصطلاح ایشان. مقصود از دلالت تصوریه سیاقیه این است که از کنار هم قرار گرفتن جمل متعدده یا کلمات متعدده یک معنای جدید و یک دلالت جدیدی پیدایش پیدا میکند که اگر این سیاق، این در کنار هم قرار گرفتن، در ردیف هم واقع شدن، در تلو هم واقع شدن نبود آن دلالت درست نمیشد. مثلاً میفرمایند که «صلّ» خب خودش یک ماده دارد و یک هیأت دارد. مادهاش که صلات است، دلالت میکند به معنای خودش به دلالة التصوریه. هیأتش هم که هیأت امر است، دلالت میکند بر معنای خودش به دلالة التصوریه. از هر کس میخواهد انسان بشنود ولو لافظ غیر شاعر این معانی به ذهن انسان میآید. حالا از همین «صلّ» چه معنایی به ذهن انسان میآید؟ معنای نماز و بعث به نماز به ذهن انسان میآید. حالا اگر این «صلّ» در یک سیاق تکرار قرار گرفت، گفت «صلّ صلّ». الان علاوه بر آن مدلولهای قبلی، این تکرار یک مدلول دیگری را هم ایجاد میکند و آن دلالت بر تأکید است. این تأکید مدلول سیاقی این کلام است که از کنار هم قرار گرفتن و این سیاق خاص پیدا شدن، پیدا میشود. ایشان میفرماید که این مدلول سیاقی را همین طور که مدلول تصدیقی میتواند داشته باشد، مدلول تصوری هم میتواند داشته باشد و دارد. یعنی انسان وقتی از یک طوطی هم بشنود که میگوید «صلّ صلّ صلّ» این معنا در ذهنش میآید که این تکرار افاده تأکید میکند البته نه چون صدر از این طوطی. نه این که این گوینده الان که طوطی است دلالت تصدیقیه أولی یا ثانیه باشد برای این که بله این میخواهد افهام بکند، میخواهد به ذهن شخص منتقل بکند، اراده جدیه دارد، اراده جدیهاش هم همین است که این لفظ است. اینها نه بلکه وقتی انسان این «صلّ صلّ» را از او میشنود، در ذهنش نقش میبندد که این جمله جملهای است که تأکید را دلالت میکند. در ذهن انسان همان جور که معنای صلات میآید، همان جور که معنای بعث به صلات از هیأتش میآید، همین جور هم معنای تأکید به ذهن انسان منتقل میشود ولی همان طور که آن دو تای قبلی مستتبع دلالت تصدیقیه أولی و ثانیه نیست، این سوم هم مستتبع دلالت تصدیقیه أولی و ثانیه نیست. ولی یک دلالت تصوریه در این جا وجود دارد. این امر هم وجدانی است که ما میبینیم در این جا این دلالت تصوریهی سیاقیه وجود دارد و هست.
یا این که ایشان مثال دیگری را میزنند. در این جمله «رأیت اسداً یرمی» خب ما حالا دو جمله داریم. یکی «رأیت اسداً» که دارای فعل و فاعل و مفعول است. و دوم «یرمی» که آن هم فعل و فاعل است. آن «رأیت اسداً» را نگاه کنید میبینید مفرداتش معنای خودش را در ذهن میآورد. جمله هم که شد معانی خودش را در ذهن میآورد. این «یرمی» هم همین جور است. اما حالا این که اینها کنار هم قرار گرفتند و یک سیاق تشکیل دادند، این یرمی باعث میشود آن چه که در مدلول تصوری اگر «یرمی» نبود به ذهن میآمد، حالا یک مدلول تصوری جدید هم به ذهن بیاید.
سؤال: ...
جواب: اگر بود «رأیت اسداً»، مدلول تصوریاش چه بود از «اسد»؟ حیوان مفترس بود. «رأیت» هم که همین طور است. حالا «یرمی» که این جا قرار گرفته باعث میشود، مدلول تصوری «اسد»، دیگر رجل شجاع باشد. این رجل شجاع هم بیاید به ذهن. حالا ما نمیخواهیم بگوییم آن قبلی غایب میشود بلکه این رجل شجاع هم بیاید به ذهن.
سؤال: مدلول تصوری جدید یا مدلول تصوریاش این میشود؟
جواب: مقصود این میشودی که آن معنای قبلی غایب بشود، نیست.
سؤال: جدیده؟
جواب: جدید است از این حیث که اگر «یرمی» نبود، از آن «رأیت اسداً»، حیوان مفترس به ذهن میآمد.
سؤال: ...
جواب: بله دو تا است.
سؤال: پس جدید است؟
جواب: جدید است نسبت به آن معنای قدیمی که اگر این «یرمی» هم نبود، آن معنا بودش. از این جدید و قدیم مقصود روشن است. یعنی در این «رأیت اسداً یرمی»، به لحاظ اصالة الحقیقه و آن وضع این «اسد» بر حیوان مفترس، آن علقه وضعیه قهراً باعث میشد که از آن «اسد» تبادر به ذهن بکند حیوان مفترس و حالا هم که «یرمی» آمده مضافاً بر آن معنای حیوان مفترس چون آن علقه وضعیه کار خودش را انجام میدهد و معنای حقیقی را میآورد در ذهن و حالا این «یرمی» چه کار میکند؟
سؤال: مراد جدیمان «اسد» است؟
جواب: نه مراد جدیمان «اسد» نیست.
سؤال: ...
جواب: چه اشکالی دارد که یک چیز بر دو چیز دلالت کند؟
سؤال: ...
جواب: ما وجدانمان این طور است. الان از طوطی شما بشنوید «رأیت اسداً یرمی» ...
سؤال: مدلول تصدیقیاش را میگوییم که اسد، حیوان مفترس است.
جواب: نه، تصدیقی نیست ...
سؤال: از او بشنویم ...
جواب: ذهن است نه این که میخواهد بگوید. ببینید به عهده آن نمیخواهیم بگذاریم. از شنیدن «اسداً یرمی» شما ذهنت به رجل شجاع نمیرود؟ نمیخواهیم بگوییم آن را اراده کرده، نمیخواهیم بگوییم او استعمال کرده. تصوری یعنی از شنیدن آن، خودبخود این معنا نقش میبندد در ذهن و حالا این دلالت است. مرحوم مظفر میگفت این، دلالت نیست بلکه تداعی معانی است. حرف سر این است که بعد از شنیدن آن، اگر فقط «رأیت اسداً» را میشنیدیم، رجل شجاع اصلاً نمیآمد در ذهن ما، اما حالا که «رأیت اسداً یرمی» است، علاوه بر آن معنایی که علقه وضعیه باعث میشود که آمدن حیوان مفترس باشد، به خاطر این سیاق رجلِ شجاع هم میآید.
سؤال: ...
جواب: یرمی که معنایش تیر انداختن است. این یرمی که کنار آن اسد قرار گرفت ....
سؤال: یک چیز جدیدی میشود، یک قید میشود که منظور ...
جواب: منظور نه. منظور را فعلاً کار نداریم. به منظور کار نداریم. منظور میشود دلالت تصدیقیه. از این که این جمله، کنار آن جمله قرار گرفت که اسمش را ایشان گذاشته سیاق و حالا اگر اسمش را عوض کنید اشکال ندارد، این کنار هم قرار گرفتن این دو تا جمله، باعث میشود از شنیدن این کلام یک معنای جدیدی غیر از آن معنایی که اگر این نبود و علقه وضعیه آن را باعث میشود، به ذهن بیاید و این را انکار نمیشود کرد. خب این معنای جدید هم به ذهن بیاید.
پس بنابراین از این مثالها و این بیانات، این استنتاج را میکنیم که در دلالت تصوریه هم قرینه نقش دارد. یعنی میتواند حالتی ایجاد کند، دلالتی ایجاد کند که اگر قرینه نبود آن حالت ایجاد نمیشد، آن دلالت ایجاد نمیشد. اگر این «یرمی» نبود، دلالت تصوریهی رجل شجاع را ما نداشتیم.
سؤال: این تحویل است یا تفسیر است؟ نه تحویل است، نه تفسیر است بلکه جدیده.
جواب: نه. حالا اگر شما بگویید این، مجاز در کلمه است، تحویل میشود.
سؤال: استعمال نیست.
جواب: بله استعمال نیست. اگر بگوییم که نه این، دلالت است، درسته که در دلالت تصوریه تفسیرِ الدلالة نیست و لذا این یکی از کاستیهای آن تعریف است که ما گفتیم قرینه حتماً تفسیرِ دلالت است یا تحویلِ دلالت. در این جا تفسیرِ دلالت نیست بلکه ایجاد دلالت است. دلالت جدیدی ایجاد میشود و لذا در آن تعریف قرینه این کاستی وجود دارد و باید بگوییم أعِدَّتْ لتفسیر الدلالة که تفسیر همیشه برای دلالات تصدیقیه است، او لتحویل الدلالة او لایجاد الدلالة الجدیدة.
سؤال: چرا اصرار داریم که حتماً بگوییم این دلالت تصوریه ما دو تا مدلول دارد هم حیوان مفترس، هم رجل شجاع؟ خب بگوئیم رجل شجاع است.
جواب: بله اگر دست ما بود که عیب نداشت. ما صرفهجویی میکردیم و میگفتیم مدلول فقط این رجل شجاع است اما دست ما نیست. چون گفتیم دلالت تصوریه معلول چیست؟ یکیاش وضع بود و یکیاش کثرت استعمال بود و امور دیگر بود. اینها یک امور واقعی است. وقتی باشد، کار خودش را انجام میدهد. خب کلمه «اسد» در لغت برای چه وضع شده؟ برای حیوان مفترس. شما که قرینه «یرمی» میآورید آیا آن وضع را از بین میبرید، مَنْسِی میکنید؟ این را که نمیکنید. پس قهراً چون بین «اسد» و آن معنا به شرط لای از قرینه وضع نشده بلکه «اسد» وضع شده برای آن معنا.
سؤال: در «رأیت اسداً یرمی» اصلاً حیوان مفترس به ذهن نمیآید.
جواب: چرا میآید ولی میگویید آن مقصود نیست. ببینید اگر مسلک سکاکی را قائل بشوید، مسلک مرحوم امام را، مرحوم حاج شیخ محمدرضا مسجد شاهی را قائل بشوید یا بعض بزرگان دیگر را قائل بشوید که اصلاً آنها میگویند همان معنای حقیقی به ذهن میآید و شما ادعا میکنید که این رجلِ شجاع مصداق آن است و اصلاً مجاز غیر از این لطافتی ندارد، خب حتماً آن معنا باید بیاید. منتها وقتی که میگویید غیر از این معنا، معنای دیگری نمیآید، درست میفرمایید یعنی نسبت به مراد جدیاش. قسم حضرت عباس میخوریم که حیوان مفترس مقصودش نیست، اما نه این که شیر در ذهن ما نیامده. شیر که آن معنای حقیقی «اسد» هست میآید حالا إما به این که این معنا میآید و چون قرینه وجود دارد آن معنای دیگر هم میآید در کنارش به نحوی عرضی و یا نه آن معنای دیگر هم میآید در کنارش به نحو طولی که آن را مصداق این قرار داده به وجهٍ عقلی که مجاز سکاکی است - ادعا میکند که بله این هم مصداق شیر است- پس بنابراین آن معنای حقیقی و آن معنای تصوری میآید به خاطر این که علتش وجود دارد که علقه وضعیه است و این معنای جدید و این معنای مجازی هم میآید قضائاً لحق القرینة. وقتی در مثال دیگر گفته میشود «زیدٌ کثیر الرماد» در این جا دو تا معنای تصوری در ذهن شما نقش میبندد. یکی زیرنویس این جمله است. رماد یعنی خاکستر، کثیر یعنی فراوانی، زید هم در کنار آن. جمله هم که معلوم است جمله خبریهای دارد درست میشود. اینها همه نقش میبندد ولی در کنار این که اینها نقش میبندد به خاطر علقه وضعیهای که بین این الفاظ و معنایش وجود دارد، یک چیز دیگر هم فوراً نقش میبندد و آن سخاوت زید است که معنای مُکَنَّی الیهاش باشد. پس بنابراین در این جا ما قاضی را وجدان قرار میدهیم و میگوییم آیا شما در این موارد میتوانید انکار کنید دلالت تصوریه را به واسطه قرینه؟ میتوانید بگویید نه در این جاها فقط همان معنای حقیقی نقش میبندد. فقط همان معنایی که علقه وضعیه بینشان هست نقش میبندد. نمیتوانید این را بگویید. حتماً در این موارد آن معنایی هم که قرینه آن را اقتضاء میکند، نقش میبندد در همان مدلول تصوری. به شهادت این که اگر این جمله را با آن قرینه از غیر لافظِ شاعر بشنوید باز میآید در ذهن.
خب تا این مقدار بیان اثبات میکند مدعای ما را که بله قرینه در آفرینش دلالت تصوریه نقش دارد. اما کیفیتش که حالا چه جوری نقش دارد؟ ایشان وارد این بحث هم میشود که چه جوری نقش دارد. ایشان میفرماید علت نقش دو چیز اساسی است. یکی وضع و دومانس ذهنی. حالا دیگر توضیحش ان شاء الله برای فردا اگر عمری باشد و توفیقی باشد.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.