لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
آخرین دلیلی که محقق شهید صدر برای اثبات قاعده قبح عقاب بلابیان بیان میفرمایند و نقد میکنند که با این مطلب آن بخش سلبی فرمایش ایشان و عقد سلبی پایان میپذیرد.
فرمایش محقق اصفهانی رحمه الله در نهایة الدرایة هست که حاصل فرمایشی که ایشان نقل میکنند این هست که ایشان فرمودهاند که تکلیف دو قسم داریم: یکی عبارت است... حالا این عبارت تکلیف هم که میگوییم خودش مسامحهآمیز است. انشائات شارع بر دو قسم است این طوری بگوییم بهتر است؛ انشائات شارع بر دو قسم است: یکی انشائات که مجرد جعل است ولی ارادهای و بعث و تحریکی، انگیزه مولی در آن جا نیست حالا میخواهد قانونی باشد، فرض کنید یک پارلمانی هست، یک مجلسی هست میخواهد یک مدتی به تعطیلات برود الان میگوید ما این قانون را جعل میکنیم، رأیگیری میکنیم، جعل میکنیم که بعداً در روزنامه رسمی کشور که شرط قانونی شدن یک مطلب است در سال آینده یا چند ماه دیگر این منتشر بشود و کمکم قانون بشود ولی بعداً چون دیگه این تجمع نداریم و الان میخواهد تعطیل بشود حالا یک کالبدی را فعلاً رأی میگیریم. این یک نحو انشاء هست که باعثیت، زاجریت و اینها ندارد، فقط یک کالبدی است تشکیل شده که مرحوم آقای آخوند قدس سره هم که مراتب را اربعه میدانند یک مرتبه هم همین است. در این صورت این انشاء اسمش تکلیف در حقیقت نیست چون کلفتی اصلاً نمیآورد و بعث بر آن صادق نیست چون بعث و انبعاثی ندارد، زجر و انزجاری ندارد، امرش بعث و انبعاث ندارد، نهیاش هم زجر و انزجاری ندارد.
قسم دوم که به آن میگوییم تکلیف حقیقی آن عبارت است از آن انشاء وجوب یا حرمتی که به داعی بعث در امر و به داعی انزجار در نهی جعل میکند. با این داعی همراه است که این دیگه میشود گفت اسمش حکم حقیقی است، قانون حقیقی است. حالا این قسم دوم یک ویژگی دارد که آن را ممتاز میکند از قسم اول و آن این است که این دوم بخواهد بشود تکلیف حقیقی، بعث حقیقی، زجر حقیقی این مشروط به وصول است که به عبد واصل بشود چون تکلیف نفس الامری که در واقع باشد و عبد از آن خبر نداشته باشد تحریکی در او ایجاد نمیکند. بنابراین تکلیف حقیقی آن که میشود به آن گفت تکلیف، میشود گفت حکم آن مشروط به چیست؟ به وصول است. و قبل الوصول اسمش را نمیشود گذاشت تکلیف حقیقی ولو به این داعی هم گفته، ولو داعی مولی بعث و زجر بوده اما مادامی که این حیثیت فعلیت پیدا نکند بالوصول آن وصف حقیقی پیدا نمیکند چون زاجر و باعث نیست بنابراین وزان وصول وزان قدرت است، چه جور اگر کسی قادر به امری نباشد امر و نهی او را تکان نمیدهد، امر انبعاث ایجاد نمیکند، قادر نیست، نهی انزجار ایجاد نمیکند، چون قادر نیست. وصول هم همان وزان را دارد تا واصل نشود باعثیت و زاجریت ندارد. خب بعد از این که این مسأله روشن شد، روشن میشود که در مواردی که تکلیف حاصل نشده عقاب قبیح است، چرا؟ برای خاطر این که تکلیفی وجود ندارد، تکلیف حقیقی وجود ندارد. نه تکلیفی هست و بیانی بر آن نیست، اگر دقت بکنید باید بگوییم در این ظروف اصلاً تکلیف حقیقی وجود ندارد، این که در عبارات قوم میآید قبح عقاب بلابیان این یا مسامحه در تعبیر در آن وجود دارد که یعنی بخواهند بگویند تکلیفی هست و بیانی نیست فلذا عقاب قبیح است و یا این که باید دقت کرد که این بلابیان یعنی بلاوصولٍ، عقاب بلاوصول این قبیح است چرا؟ چون اصلاً تکلیفی وجود ندارد، فرق است که بگوییم تکلیفی هست چون بیان ندارد عقاب قبیح است، یا بگوییم که چون اگر بیانی نباشد حقیقة التکلیفی وجود ندارد. بنابراین مرجع قاعده قبح عقاب بلابیان اگر دقت بکنیم به این برمیگردد که عقاب بر سر چیزی که وجود ندارد این قبیح است. در حقیقت یعنی این، پس این هم یک برهان دیگری است که این محقق بزرگوار اقامه فرموده بر قبح عقاب در جاهایی که تکلیف، عبد به او واصل نشده و آن عبد هم وظیفه خودش را که عبارت است از فحص یأس از ظفر به دلیل را انجام داده باشد.
س: یعنی بیان به معنای وصول است؟
ج: بیان به معنای وصول است.
س: یعنی اشتراک علم برای جاهل و عالم مشترک نیستند حاکم عالم و جاهل؟
ج: نه مشترک نیستند در این تکلیف حقیقی. در چه مشترک هستند؟ در آن قسم اول. یعنی انشاء بدون اراده بعث و زجر، داعی این چنینی، آن کالبد آن برای همه است، آن که میگوییم احکام مشترک بین عالم و جاهل است و تصویب باطل است یعنی همین، یعنی آن حکم اولی، قسم اول، آن انشاء اول راجع به همه است. ولی آن قسم اول فقط وقتی میشود تکلیف حقیقی و فعلی، تکلیف حقیقی میشود و نام تکلیف میشود بر آن گذاشت که واصل بشود بنابراین جاهلها تکلیف حقیقی ندارند، بله انشاء شامل آنها هست، آن قسم اول شامل آنها هست بنابراین اصل که...
س: ...
ج: نه، ببینید تکلیف به این است که در معرض وصول باشد به نحوی که اگر شما بگردید آن وقتی که در معرض وصول است به جوری که اگر بگردید خواهی یافت پس لعل چنین چیزی باشد. اینها دیگه هی کمکم جوانبش معلوم میشود این که میگوییم وصول، وصول معنایش این نیست که الان در گوشمان بیایند بگویند، وصول یعنی چی؟ این وصولی که میگوییم شرط تکلیف حقیقی است معنایش همین است که یعنی مولی آن را در یک معرضی گذاشته که اگر شما فرض کنید میبینید، متوجه خواهید شد. این وصول است اما اگر این نبود که شما با فحص و یأس دیدید که چنین چیزی نیست که این قدر گشت، فقیه مثلاً همه کتاب و سنت را زیر و رو کرد، حرفها را زیر و رو کرد این طرف، آن طرف به چیزی نرسید. مقلدی همین کار را کرد، به فتوای مرجعی، سؤال این طرف، آن طرف به چیزی نرسید. این فرمایش محقق اصفهانی قدس سره هست. ببخشید این فرمایش محقق اصفهانی صاحب نهایة الداریة است.
شهید صدر قدس سره دو مناقشه بر این فرمایش دارند. مناقشه اول ایشان این است که ما سؤال میکنیم که شما بالاخره قائل به حق الطاعه هستید یا نیستید یعنی دستگاه عقل شما این مطلب را درک میکند که مولی در موارد احتمال تکلیف حق الطاعه دارد یا ندارد؟ ولو عبد گشته به آن نرسیده ولی احتمال تکلیف میدهد آیا این جا حق الطاعه هست یا نیست. اگر قائل هستید به این که حق الطاعه هست در این موارد پس آن فرمایش شما که در تکلیف حقیقی فرمودید مشروط به وصول است ناتمام است. چرا؟ برای خاطر این که حتی در ظرف عدم وصول ولی احتمالش را میدهد آن تکلیف توانایی بعث و زجر را در نفس عبد دارد چرا؟ برای این که موضوع حق الطاعه را دارد ایجاد میکند آن تکلیف، پس این که میگوید تکلیف حقیقی مشروط است به وصول و اگر واصل نشود تکلیف حقیقی دیگر وجود ندارد این مسأله ناتمام میشود چرا؟ برای خاطر این که قائل به حق الطاعه هستید حتی در ظرف شک و عدم وصول این فائده تحریک و بعث و زجر بر آن تکلیف واقعی محتمل چیست؟ مترتب است به برکت این حق الطاعهای که عقل درک میکند آن را، آن موضوع درست میکند برای این حکم عقل و مجموعاً باعث میشود که تحریک ایجاد بشود، بعث ایجاد بشود، زجر ایجاد بشود. بنابراین این نتیجهای که گرفتید ناتمام است، نتیجه که ناتمام شد پس بنابراین استدلال برای قبح عقاب بلابیان دیگه تمام نمیشود دیگه. چون میگفتید وقتی واصل نیست تکلیف حقیقی نیست، تکلیف حقیقی نبود چیزی نیست که بخواهد عقاب بکند مولی، نه چیزی هست. تحریک کرده، بعث کرده. و اگر ایمان به این حق الطاعه ندارید، قبول ندارید حق الطاعه، اگر قبول ندارید صاف بگویید دیگه پس مولی هم حق عقاب ندارد دیگه، دیگه این همه تفصیلات نمیخواهد که تقسیم بیایید بکنید تکلیف را بر دو قسم و بعد بیایید بگویید که اگر واصل نشد تکلیف حقیقی وجود ندارد. بابا در مواردی که واصل نشود ولو احتمالش را بدهید حق الطاعهای عقل درک نمیکند یا حکم نمیکند. پس مسأله تمام است دیگه، جایز نیست، همان حرفی که قوم دارند میزنند دیگه پیچاندن و این حرفها نمیخواهد، این تفصیلات را نمیخواهد.
س: ممکن است بگویند قبل از فحص حق الطاعه هست و بعد از فحص...
ج: قبل از فحص که همه میگویند حق الطاعه هست. بعد الفحص است که عبد به وظیفه فحص خودش عمل کرده و الا قبل الفحص قولاً واحدا است همه میگویند حق الطاعه وجود دارد.
این اشکال اول ایشان.
اشکال دوم:...
س: اشکال اول به کجا شد دقیقاً؟
ج: اشکال در این شد که آن مستدل چی میگفت؟ میگفت تکلیف دو قسم است، قسم ثانی مشروط است به وصول، تکلیف حقیقی مشروط است به وصول. ایشان میفرماید این که مشروط است به وصول شما محل مناقشه است، این حرف شما محل مناقشه است، چرا؟ چون از شما سؤال میکنیم که آیا شما حق الطاعه را در ظرف شک در تکلیف و احتمال تکلیف فقط قبول دارید یا ندارید؟ ذهن شما، عقل شما چه حکم میکند در این باب؟
س: میگوییم قبول نداریم.
ج: اگر میفرمایید قبول ندارید صاف بگویید، بگویید در ظرف شک چیست؟ عقاب نیست، دیگه این پیچاندنها را میخواهد چه کار کند.
س: ...
ج: میدانم ولی حق الطاعه که نیست، حالا تکلیف حقیقی هم باشد. خوب دقت کنید، تکلیف حقیقی هم باشد شما میگویید در ظرفی که شما واصل نشده تکلیف به شما، حق الطاعه را من قبول ندارم. حالا که حق الطاعه را قبول نداری پس صاف دیگه بگو عقاب قبیح است دیگه، حالا دیگه این حرفها را برای چه میزنید.
البته حالا بعد این جا یک تعلیقهای وجود دارد، حرف شهید صدر فعلاً این جا این است، میفرماید که:
«أنّ حق الطاعة إن کان شاملاً للتکالیف الواصلة بالوصول الاحتمالی» تکالیفی که به وصولی احتمالی هم واصل شده، یعنی احتمالش را فقط میدهید. «و باعثیة التکلیف و محرکیته مولویاً مع الشک معقولةٌ ایضاً» پس دیگه لازم نیست که بگویید که مشروط است به وصول، چون همین که شک هم داری، احتمال هم داری ایجاد تحریک میکند «و ذلک لأنّه یحقق موضوع حق الطاعة و إن لم یکن حق الطاعة شاملاً للتکالیف المشکوکة فمن الواضح أنّه لیس من حق المولی أن یعاقب علی مخالفتها لأنّه لیساً مولاً بلحاظها» این تکلیف مولویتی مولی در باره آن ندارد که واصل نشده «بلاحاجة الی هذه البیانات و التفصیلات و هکذا نجد مرة أخری أنّ روح البحث یجب أن یتجه الی تحدید دائرة حق الطاعة» این را باید شما روشن بکنید که حق الطاعة هست این جا یا حق الطاعة نیست؟
س: حاج آقا طاعت مگر فرع بر وجوب تکلیف نیست؟
ج: بر چه تکلیف؟
س: که تکلیف در کجا وجود دارد؟ آقای اصفهانی میگویند باید سر تکلیف را بتراشم، مشخص کنم، میگویند تکلیف چه هست که حالا بیاییم سر آن بحث بکنیم، که حق الطاعه در کجا موضوع پیدا میکند، اتفاقاً ایشان ... شهید صدر را...
ج: نه، این سؤال سؤال غلطی است یا درست است؟ میگوییم آقا به نظر حضرتعالی عقل شما راجع به این قضیه چه حکم میکند؟
س: ... اولاً و بالذات باید بروم ببینم تکلیف هست یا نیست، این ... ثانوی دارد این سؤال.
ج: اولاً و ثانیاً نیست. این کاری به این ندارد که حتماً تکلیف هست یا تکلیف نیست. میگوییم اگر احتمال تکلیف دادیم. عقل شما چه میگوید؟ اگر احتمال تکلیف دادید، گشتید اما ندیدید اما احتمالش را میدهید، این یک قضیه است، یک سؤال است. یک سؤال این جا وجود دارد که اگر عبد احتمال داد مولایش یک تکلیفی دارد...
س: این احتمال وقتی احتمال شد تکلیف نیست.
ج: کی میگوید؟
س: آقای اصفهانی ...
س: اصفهانی میگوید دیگه.
س: میگوید اصلاً وقتی احتمال داشت دیگه تکلیفی نیست آن جا.
ج: قبل از این که بگویید تکلیفی نیست این سؤال دیگر؛ ما به این که تکلیف هست یا نه کاری نداریم، آیا این جا عقل شما میگوید باید احتیاط بکنی یا نمیگوید؟ عقل شما در این صورت... این سؤال که یک مولای حقیقی داری شک داری تکلیف دارد یا ندارد، حالا شک موجب این میشود که تکلیف اصلاً نباشد یا باشد اصلاً به این حیث کار نداریم، غافلیم از این جهت، سؤال این است که اگر شما شک میکنید که تکلیف دارد یا ندارد عقل شما میگوید باید احتیاط کنی، حق الطاعه مولی این جا حق الطاعه وجود دارد یا نمیگوید این حرف را؟ اگر میگوید حق الطاعه وجود دارد پس آن حرف شما غلط است که میگویید تکلیف حقیقی مشروط است به وصول چون اگر واصل نشود تحریک ایجاد نمیکند. نه آقا الان دارد تحریک ایجاد میکند با این که واصل نشده. با این که واصل نشده تحریک دارد ایجاد میکند. چرا؟ به برکت حق الطاعه که عقل شما درک کرد. پس این حرف غلط است که بگویید تکلیف حقیقی مشروط به وصول است. اگر میگویید نه، عقل من میگوید احتیاط لازم نیست، اگر عقلتان میگوید احتیاط لازم نیست همین جا بگو عقاب بلابیان قبیح است، دیگه لازم نیست بگویید تکلیف حقیقی مشروط است، آن وجود ندارد و فلان، لازم نیست بگویید.
پس بنابراین آن قضیه محوری که کار را حل میکند، جواب مثبتش یک نتیجه میدهد و این که آن حرف غلط است، جواب منفیاش نتیجه دیگری میدهد و آن این است که عقاب قبیح است، بدون این که بخواهیم آن حرفها را بزنیم، این فرمایش شهید صدر است.
این فرمایش حالا این تعلیقهاش را همین جا بگوییم که بعد دیگه نخواهیم برگردیم. ببینید تعلیقهای که این جا وجود دارد این است که درست است، از نظر نتیجهگیری نهایی این طور میشود، کسی این جور مشی کند، لأصولی أو لفقیهٍ که فقط همین سؤال را مطرح کند، پاسخ این سؤال میتواند او را بینیاز کند از سایر ابحاث ولی یک واقعیتی است که در این جا یک تدقیقی است در مقام که ما بگوییم قبیح است چون تکلیف هست و بیان بر آن نیست یا بگوییم نه از باب سالبه به انتفاء موضوع، این دو تا با هم تفاوت میکند، این تدقیقی است که در مقام گفته میشود. مثل تدقیقی که محقق ایروانی قدس سره در باب قطع، مشهور بین اصولیین این است که قطع معذر و منجز است، قطع حجت است یعنی در مواردی که قطع مطابق با واقع باشد و مقطوع آن وجود داشته باشد و تکلیف باشد آن مقطوع چیست آن جا؟ منجز است یعنی گردنگیر میکند آن تکلیف را، آن مقطوع را. در جایی که قطع شما خلاف واقع رفته، جهل مرکب بوده در آن جا معذر است، یقین کردم این واجب نیست و حال این که در نفس الواقع واجب بود، یقین کردم حرام نیست واقعاً حرام بود. این جا گفتند قطع شما چیست؟ معذر است، عذر، فردا خدای متعال سؤال میکند چرا این حرام را انجام دادی؟ میگوید آقا من قطع داشتم حلال است. چرا این واجب را ترک کردی؟ میگوید قطع داشتم واجب نیست. معذر است، این که در کتب اصول پر هست دیگه، رسائل و کفایه و هرچه کتاب اصولی است همین را گفتند.
محقق ایروانی فرموده قطع هیچ وقت معذر نیست. معذر جهلی است که در آن ظرف وجود دارد یعنی وقتی که وجوبی در واقع هست شما قطع داری چیست؟ حلال است، واجب نیست، یا مستحب است، یا مکروه است. شما الان نسبت به وجوب چه داری؟ جهل داری، همین معذر شماست، نه آن قطع. چون وجوب را نمیدانی این جهل معذر شماست، البته این جهل ملازم است با چه؟ با آن قطع به استحباب یا قطع به کراهت یا قطع به کذا. این دقتی است در مقام، یک واقعیتی است که آن واقعیت را باید آشکار کرد. این همه زحماتی که در علوم کشیده میشود گاهی مدعاها تفاوت نمیکند اما دلیلش متفاوت است، آن دلیل اشتباه بوده این دلیل درست است. الان هیأت قدیم و جدید در بعضی از نتایج مثل هم است، همان که آنها استنباط میکردند و میگفتند جدیدیها هم همان را میگویند منتها اثبات شد که آن حرف باطل بوده، آن مبانی که با آن محاسبه میکردند آن مبانی درست نبوده ولو آن مبانی اگر درست باشد همین نتیجه را میدهد، و این همان است که امام صادق سلام الله علیه حسب بعضی از روایات که در کافی شریف هم ظاهراً هست به بعضی فرمودند که تو مباحثه نکن چون حق را با مقدمات باطل به خورد مردم میدهی. استدلالهایی که میکنی ولو مدعا حق است ولی این مدعاهای حق را با برهانها و و دلیلهای باطل، مغالطهآمیز، تو این قدرت را نداری ولی به هشام فرمودند تو... این مهم است. حالا مرحوم محقق اصفهانی این جا میفرماید که درست است من همین جوری هم میتوانستم که شما دارید میفرمایید بحث کنم، بگویم آقا در این صورت حق الطاعه هست یا نیست؟
س: آخه دلیلش چیست؟
ج: دلیلش وجدان است، مثل آقای آخوند یحکم بالوجدان یا مطلب ضروری است. حق الطاعه را درک میکنم یا نمیکنم؟ آقا درک نمیکنم پس عقاب غلط است چون حق الطاعه... حقی ندارد مولی در این جا. همین مقدار بگویم اما راه بالاتر چیست که همین مطلب را بخواهم اثبات بکنم؟ راه بالاتر این است که بگویم اصلاً در این ظرف مولی تکلیف و خواستهای دارد تا بعد بگوییم حق طاعت دارد یا ندارد، ما میگوییم در این صورتی که واصل نشود، تکلیف واصل نشود در این صورت چه ندارد؟ تکلیف حقیقی وجود ندارد، سالبه به انتفاء موضوع است. منتها یک مطلب هست و آن این است که این که میفرمایید وصول میخواهد، بدون وصول نمیشود این حرف شما بدون این که مسأله حق الطاعه را بررسی کنید قابل پذیرش نیست، شما میگفتید تکلیف حقیقی چون به داعی بعث و زجر است، و این حقیقت بعث و زجر، این بدون وصول انجامپذیر نیست پس قبل الوصول تکلیف حقیقی وجود ندارد. چرا شما میگویید که بدون وصول این بعث و زجر انجامپذیر نیست آیا بدون این که مسأله حق الطاعه را حل کنید میتوانید بگویید انجامپذیر نیست. اگر کسی حق الطاعهای باشد میگوید انجامپذیر هست. اگر کسی حقالطاعهای باشد میگوید در ظرف شک، در ظرف احتمال تکلیف انگیزش دارد، باعثیت دارد، زاجریت دارد، پس بنابراین میشود از آقای اصفهانی دفاع کرد که از آن راه رفته که میخواهد واقعیت امر را نشان بدهد که این جاها از باب سالبه به انتفاء موضوع است ولی این که بخواهد به مسأله حق الطاعه توجه نکند این نمیشود، باید مسأله حق الطاعه را حتماً در زمره استدلال و بحث بیاوریم چون اگر حق الطاعهای باشد به وصول نیاز نیست برای باعثیت و زاجریت، به چه نیاز هست؟ به نفس الاحتمال، این احتمال در حد احتمال باقی بماند یا به مظنه برسد یا به اطمینان برسد یا به یقین برسد.
س: ما نمیتوانیم به آقای اصفهانی جواب بدهیم بگوییم این بیان بنده دلیل بر رد نظریه حق الطاعه هست برای رد احتیاط و اثبات برائت؟
ج: نه نمیتواند بگوید، نمیتواند بفرماید، محال است چنین فرمایشی، چرا؟ همان بیانی که کردیم همین است دیگه، میگوییم آقا شما چه گفتی، آخرین حرف شما چه بود؟ گفتید تکلیف حقیقی چون به داعی بعث و زجر است و بعث و زجر بلاوصولٍ ممکن نیست پس تکلیف حقیقی وجود ندارد. میگوییم آقا این که شما میفرمایید بعث و زجر بلاوصولٍ ممکن نیست مبتنی بر این است که حق الطاعه درست نباشد. اما اگر حق الطاعه درست باشد، نه محتاج به وصول نیست، احتمال هم که بدهید باعثیت و زاجریت دارد. احتمالش هم... حرف شهید صدر حرف متقنی است، این حرف که قابل... منتها این که این تفصیلات نمیخواست این جا را ما اشکال میکنیم، تفصیلات نمیخواست نه، این تفصیلات میخواست برای این که راه دیگری است، برای این که اعمق میشود مطلب، سالبه به انتفاء موضوع میشود اما این مطلب ایشان مطلب حقی است که ایشان میفرماید بدون این که شما مسأله حق الطاعه را حل بکنید این فرمایش از شما قابل قبول نیست، شما میفرمایید بدون وصول باعثیت و زاجریت نیست، میگوییم چرا نیست؟
س: اشکال شهید صدر این نیست که چرا تفصیل داده، اشکالش این است که در مقام بعث....
ج: نه، این قدر بحث و تفصیل نمیخواهد. میگویم چرا؟ به خاطر این که واقعیت امر را نشان بدهد. درست همین طور اجمالی میشد بگوییم.
س: ولی ایشان میگوید شما در مقام بعث وقتی میخواهید ورود پیدا کنید اول باید جریان مولویت را مشخص کنید حالا بیاید یک بحث خوب دقیق اصولی هم این جا مطرح کنید، محل بحثش این جا نیست یک جای دیگه...
ج: نه، چرا، ببینید عرض کردیم آقای اصفهانی میخواهد بگوید که چون همان طور که شهید صدر هم فرمود، فرمود که «فلا معنی للعقاب و التنجز مع عدم الوصول لأنّه یساوق عدم التکلیف الحقیقی فیقبح العقاب بلابیانٍ لا لأنّ التکلیف الحقیقی لابیان علیه، بل لأنّه لاثبوت له مع عدم الوصول» پس آقای اصفهانی میخواهد اعمق کند، میخواهد بگوید اصلاً تکلیفی نیست تا شما بگویید عقاب بر آن بشود یا نشود، و حال این که در این فکر اصولیهای ظاهری این که میگویند چه؟ نمیگویند تکلیفی نیست، میگویند این تکلیف هست چون بیان ندارد عقاب ندارد، او میخواهد اعمق کند کار را، بگوید این حرف غلط است که میگویید هست و بیان ندارد، آقا اصلاً نیست، چیزی که نیست مولی بر چه بیاید عقاب بکند. پس اعمق کرده، پس این که ایشان بفرماید این تفصیلات نمیخواهد نه، آن حرف درست است که ایشان دنبال این مطلب رفته ولی این اشکال بر او وارد است که شما این بیانی که دارید میگویید یک مقدمه لازم دارد و آن این است که این که آیا در ظرف عدم وصول و فقط احتمال حق الطاعه وجود دارد یا ندارد؟ این را احتیاج دارید شما، اگر این را حل نکنید نمیتوانید بگویید قبل الوصول تکلیف حقیقی نشده. چون باعثیت و زاجریت نیست، نه. آن که حق الطاعه قائل است میگوید آقا قبل الوصول هم باعثیت و زاجریت وجود دارد.
س: آن که حق الطاعه دارد میگوید خود این تکلیف باعث است یا میگوید احتمال باعث است؟
ج: یحقق موضوعه.
س: آخه تکلیف ربطی به ... ممکن است چیزی هم نباشد انتقال بدهند، مرحوم اصفهانی دقیق میگوید، راست هم میگوید، میگوید بابا تکلیف وقتی نرسیده چیزی نیست که بخواهد من را بعث کند، بعد شما میگویید حق الطاعه....
ج: این که شما میگویید تکلیف نیست چه جور به آن میرسید که تکلیف نیست؟ آقا میگویید تکلیف حقیقی آن است که باعث و زاجر باشد، به داعی بعث و زجر مولی جعل کرده باشد. بعد میگویید بعث و زجر در چه صورتی حاصل میشود؟ میگویید واصل بشود. حرف این است که چرا میگویید واصل بشود؟ این را از کجا درآوردید شما که میگویید که حتماً وقتی واصل شد بعث و زجر است و تکلیف حقیقی پس در آن صورت است. ما میگوییم نه، واصل هم نشود، احتمالش را هم بدهی باعثیت دارد. پس این را باید حل کنید. این حرف، حرف متقنی است که ایشان دارد میزند. این را باید حل بکنید، پس بنابراین این که از این غافل میشوید و این را اصلاً مورد بحث قرار ندادید در اصول شما و دیگران، این ناتمام است، این را حتماً باید بحث از آن بکنید. این مناقشه اول ایشان.
اما مناقشه ثانی که ایشان دارند؛ ایشان میفرمایند که این تکلیف حقیقی که شما فرمودید متقوم به وصول هست مقصود شما از این تکلیف حقیقی چه تکلیفی است، چه انشایی است؟ آیا انشایی است که اراده مولی همراهش است و مصلحت ملزمه در واجبات، مفسده ملزمه در محرمات را دارد یا این که این را نمیگویید، آن که میگویید تکلیف حقیقی است و با وصول شما میفرمایید مقصودتان از این انشاء و این تکلیف که با وصول میشود به قول شما میشود تکلیف حقیقی یعنی چه؟ یعنی آن انشایی که همراهش اراده هست، مصلحت ملزمه هست، مفسده ملزمه هست در محرماتش، این را میفرمایید؟ اگر این را میفرمایید این نیازی به وصول ندارد، در ظرف شک هم هست چون مصلحت که دائر مدارش علم و یقین و وصول و اینها نیست. اراده مولی هم قائم به نفس مولی است، این هم دائر مدار وصول و امثال ذلک نیست. پس بنابراین ولو شما بگویید که تا واصل نشود منجز نمیشود، تا واصل نشود همین اراده، همین چیزی که اراده مولی با آن هست، و مصلحت ملزمه دارد یا مفسده ملزمه دارد بفرمایید به این که تا واصل نشود منجز نمیشود، و تا واصل نشود عقل حکم به امتثال نمیکند، باشد ولی وجود که دارد. پس تکلیف حقیقی چه نشد؟ منوط به وصول و مشروط به وصول نشد. ولی اگر میخواهید بفرمایید که تکلیف حقیقی آن تکلیفی است که... بله تکلیف حقیقی آن تکلیفی است که واصل بشود تا بعث و انزجار داشته باشد و الا نفس اراده و مصلحت ملزمه داشتن و اینها ولو از یک چیز خشک کالبدی محض او را خارج میکند، اراده مولی پشتوانهاش است، مصلحت ملزمه هست، مفسده ملزمه هست ولی تا در نفس عبد ایجاد بعث و زجر نکند ما به این تکلیف حقیقی نمیگوییم، این تکلیف حقیقی نیست، میگوییم خیلی باشد اما از شما یک سؤال باید بکنم؛ این مسأله را پایان نمیدهد، شما نامش را تکلیف حقیقی نگذار، مگر ما سر نام حرف داریم، ما سر این حرف داریم، این جا این سؤال را مطرح میکنیم، هر جا مولای ما اراده جدی داشت، اگر مولی اراده جدی داشت در نفسش یعنی انقدح فی نفسه، اراده این که این عبد این کار را بکند، یا این کار را نکند، آیا در این ظرف عقل درک میکند که عبد باید احتیاط بکند و دنبال این بربیاید که اگر مولی چنین ارادهای دارد انجام شده باشد.
س: ...
ج: حالا ما اسمش.... سؤال داریم میکنیم میگوییم حق الطاعه مولی در نسبت به این چه مقدار است.
س: در ظرف شک...
ج: در ظرف شک هم میگوییم، بله سؤال این است که بله ما این جا چون واصل نشده یقین داریم تکلیف اسمش نیست به قول شما، تکلیف اسمش نیست چون واصل نشده، چون تفحص کردیم گشتیم به ما نرسید، پس یقین حضرت عباس میخوریم تکلیف این جا نیست، یعنی اسمش تکلیف باشد، ولی احتمال میدهیم اراده ملزمه مولی در نفس مولی هست. سؤال؛ آیا اگر مولی اراده ملزمه داشت عبد باید احتیاط کندیا نه؟ پس بنابراین این یک بحث این که ما عنوان تکلیف حالا ولو فرمایش شما را قبول کنیم که عنوان تکلیف صادق نیست تا واصل نشود، قبول ولی ما سر عنوان که بحث نمیکنیم.
س: این جا در صورتی که عبد نمیتواند منبعث بشود مولی میتواند، مولای حکیم اراده ملزمه داشته باشد که عبد نمیتواند منبعث بشود، مولی هم اراده ندارد آن جا، نمیتواند...
ج: اگر حق الطاعه باشد که میتواند منبعث بشود، جوابش را دادیم. اگر عقل بگوید حتی در ظرفی که احتمال میدهی، و ثانیاً بله چه اشکالی دارد اراده داشته باشد، اراده که این... اراده دارد که این عبد این کار را انجام بدهد، این هم اراده تکوینی که نیست، اراده دارد که او انجام بدهد، خیلی هم دلش میخواهد، اراده دارد، حتی به این عبارت هم شما بفرمایید که اگر مولی این جور... این سؤال است، این سؤال واقعیت دارد که حتی ما اراده هم نمیگوییم، حب دارد که عبدش انجام بدهد.
س: احتیاط هم ...
ج: اگر حب داشت که عبد انجام بدهد عقل چه میگوید این جا؟ این را باید حل کرد، میگوید محبوب مولی را باید بیاوری مگر خودش بگوید نمیخواهد بیاوری، لازم نیست. حق الطاعه هم یک قید دارد دیگه، حق الطاعه این است که خودش ترخیص ندهد و الا اگر برائت شرعیه ثابت بشود که یعنی خود مولی گفته نمیخواهد، دیگه کاسه داغتر از آش که نیستیم. این مقید است، معلق است به این که خودش نگوید نمیخواهد. پس بنابراین این جا این سؤال است و این را باید حلش کرد، فلذا فرموده است که....
س: بخواهد همه را احتیاط کند اختلال نظام پیش میآید، عسر و حرج میشود.
ج: آن حرف آخری است. ببین حالا آن جا که نمیآید، تزاحم نداشته باشد با یک چیز دیگری. شما الان خیلی چیزها را الان در شریعت میدانید، الان واضح شده چون علم و علمی دارید، به اطلاقات به چه، حالا یک مواردی شک میکنید این مواردی که شک میکنید شما باید احتیاط بکنید در این موارد چه اختلال نظام لازم میآید. برای این که اکثر موارد روشن شده برای شما، حالا یک مواردی هم روشن نشده باشد، آیا اختلال نظام لازم میآید؟
پس بنابراین ایشان میفرمایند که «و إن اراد ما کان مقروناً بداعی البعث و التحریک فلنفترض أنّ هذا غیرمعقولٍ بدون وصولٍ» باشه حرف شما را میپذیریم که بدون وصول بعث و تحریکی وجود ندارد «إلا أنّ ذلک لاینهی البحث» یعنی بحث را به پایان نمیبرد «لأنّ الشک فی وجود جعلٍ بمبادئه من الإرادة و المصلحة الملزمتین موجودٌ علی أی حال حتی ولو لم یکن مقروناً بداعی البعث و التحریک فلابد أن یلاحظ أنّه هل یکفی احتمال ذلک فی التنجیز حولها» آیا همین که شما احتمال این را بدهید که یک اراده ملزمهای که مصلحت پشتوانهاش هست آیا مولی دارد یا ندارد، آیا این خودش گردنگیر میکند شما را، وظیفه بر شما ایجاد میکند یا نه؟ «و عدم تسمیة ذلک بالتکلیف الحقیقی مجرد اصطلاحاً و لایغنی عن بحث واقع الحال» پس بنابراین این مسأله مسأله مهمی است، این نتیجه این شد که آن چه که شهید صدر فرموده است که لا مناص منه ولو این که یک تعلیقه کوچکی در آن بیان اولشان دارد ولی آن چیزی که لامناص منه، هر متفکری، هر اصولی در این باب باید مسأله حق الطاعه را حل کند و بدون این حل شدن این مسأله پایان نمیپذیرد و حل نمیشود، حق الطاعه. این حق الطاعه را هم که ما میخواهیم بررسی کنیم و باید بررسی کنیم دائر مدار فقط عنوان تکلیف نیست این که حالا بگوییم تکلیف صادق است یا صادق نیست. اعم از تکلیف و اراده و محبوبیت. حب انجام یک کاری را داشته باشد ولو به سر حد اراده نرسیده باشد آیا وظیفه برای عبد ایجاد میکند یا نه، عقلاً؟ اراده کرده باز همین جور، انشاء کرده به داعی بعث و زجر، باز همین جور. بنابراین باید این را روشن بکنیم، بنابراین بررسی مسأله حق الطاعه این بحثٌ محوری در این بحث که غفلَ عنه القوم معمولاً، البته بعضی توجه کردند ولی معمولاً غفلوا عن ذلک. این فرمایش این عقد سلبی تمام شد، پس نتیجه این شد که تمام استدلالهایی که ما احصاء کردیم، به دستمان رسیده از زبان ایشان دارم عرض میکنم. به دست ما رسیده برای اثبات قاعده قبح عقاب بلابیان دیدیم همه اینها اشکال داشت. پس دلیلی وجود ندارد الان که بگوید عقاب بلابیان قبیح است. این نیست حالا برویم سر مسأله این طرف، عقد ایجابی و ببینیم آیا عقل حکم میکند که همین که احتمال تکلیف را دادیم باید احتیاط کنیم و دنبال امتثال برویم، این دیگه بخش دوم است که ان شاءالله برای فردا
و صلی الله علی محمد و آل محمد