لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
خدای متعال إن شاء الله عرض ارادتها به ساحت قدس صدیقهی طاهره سلام الله علیها را که در سراسر این کشور برگزار شد به احسن قبول، قبول فرماید و این جامعه را هر چه بیشتر به اهل بیت رسول الله و وجود مبارک رسول الله آشناتر و وفادارتر قرار دهد إن شاء الله.
بحث در روایاتی بود که دلالت میکند بر وجوب اظهار کراهت قلبی که تفسیر ششم بود از تفاسیری که برای قلب و انکار بالقلب بیان شده بود.
باب ششم از ابواب امر به معروف و نهی از منکر بابی است که صاحب وسائل به همین منظور قرار داده «بابُ وجوب اظهار الکراهة للمنکر و الاعراض عن فاعله» حدیث اول مورد بحث قرار گرفت و نتیجه این شد که استدلال به آن حدیث شریف برای این مدعا تمام نیست.
حدیث دوم این باب «عن محمد بن یحیی» یعنی محمد یعقوب کلینی «عن محمد بن یحیی (محمد بن یحیی العطار) عن الحسین» این حسین، حسین بن سعید اهوازی است «عن الحسین بن سعید عن علی بن مهزیار عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ دُرُسْتَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مَلَکَیْنِ إِلَى أَهْلِ مَدِینَةٍ لِیَقْلِبَاهَا عَلَى أَهْلِهَا فَلَمَّا انْتَهَیَا إِلَى الْمَدِینَةِ فَوَجَدَا فِیهَا رَجُلًا یَدْعُو وَ یَتَضَرَّعُ إِلَى أَنْ قَالَ فَعَادَ أَحَدُهُمَا إِلَى اللَّهِ فَقَالَ یَا رَبِّ إِنِّی انْتَهَیْتُ إِلَى الْمَدِینَةِ فَوَجَدْتُ عَبْدَکَ فُلَاناً یَدْعُوکَ وَ یَتَضَرَّعُ إِلَیْکَ فَقَالَ امْضِ لِمَا أَمَرْتُکَ بِهِ فَإِنَّ ذَا رَجُلٌ لَمْ یَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَیْظاً لِی قَطُّ.»
این دو ملکی که مأمور بودند که آن مدینه را و آن قریه را که حالا اینجا مدینه دارد زیر و رو کنند وقتی که آمدند دیدند که بندهی خدایی از بندگان خدا مشغول دعا و تضرّع است. یکی از آن ملکها به ملک دیگر گفت که باید من برگردم و از خدای متعال سؤال کنم که با توجه به این اصلاً قریه را یا این مدینه را زیر و رو کنیم یا این آقا را، این که آدم خوبی هست آن ملک گفت که نه خدا دستور داده ما باید کارمان را انجام بدهیم این گفت من نه تا برنگردم برگشت، و از خدای متعال سؤال کرد. اینها لابد برای این که سؤالی بکنند ممکن است برگشت مکانی هم باشد حالا بعضی از معلّقین به این روایت فرمودند این رتبی مقصود است چون در آنجا مکانی نیست. نه ممکن هم هست که مکانی باشد باید مثلاً آمدند به زمین، برگردد به حالا هر جایی که جای آنها هست از مکانهای آسمانی، برگردد به آنجا، آنجا میتواند مثلاً سؤال بکند و صحبت بکند. ما اینها را نمیدانیم. میفرمایند که خدای متعال فرمود «امْضِ لِمَا أَمَرْتُکَ بِهِ» به حسب این نقل، نه همان که دستور دادم انجام بدهید «فَإِنَّ ذَا رَجُلٌ لَمْ یَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَیْظاً لِی» تمعّرَ وجههُ، در لغت فرموده است که تَعَمَّر رأُسُهُ و لونهُ أو وجهه، تغیرَ و التهُ صُفره، یعنی رنگش متغیر شد و زردی بر او عارض شد. و در بعضی دیگر از لغتها مثل صحاح اللغة جوهری، تمعّر لونهُ عند الغضب تغیرَ، بعضیها گفتند کأنّ این مطلب هم اشراب شده در تَمَعُّر، که رنگش زرد میشود بعضی گفتند مطلق تغییر است حالا ممکن است که سیاه بشود زرد نشود یا رنگش بپرد مثلاً و سفید بشود مثلاً خیلی، مثل کسی که او را زرد میگیرد زیاد، رنگش میپرد آنجوری میشود. حالا این مهم نیست، خدای متعال فرمود
«فَإِنَّ ذَا رَجُلٌ لَمْ یَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَیْظاً لِی» تقریب استدلال این هست که عقوبت کاشف است از این که آن کسی که عقوبت شده است وظیفه انجام نداده؛ ترک واجب کرده یا فاعل محرم بوده بنابراین این عابد و این شخصی که متضرّع بوده در درگاه خدای متعال چون غیظاً له تعالی رنگش عوض نمیشد، اظهار کراهت نمیکرد از این جهت خدای متعال فرموده که باید او را عقاب بکنیم. بنابراین معلوم میشود که این تمعّر وجه، تغیر، اظهار کراهت، این یک امر واجبی است که او چون این امر واجب را ترک میکرده است از این جهت مستحق عقاب قرار گرفته است و چون تمعّر وجه بدون این که کراهت درونی و نفرت درونی پیدا بشود امکان ندارد یک کاری نیست که انسان بدون این که در درون غضب پیدا بکند یا تنفّر پیدا بکند رنگ چهرهاش عوض بخواهد بشود، این دست انسان نیست مگر این که آن مبدأش که آن مطلب هست را به دست آورده باشد. بنابراین این تمعّر دلالت میکند بر این که اینجا هم این امر ظاهری لازم است هم آن امر درونی واجب و لازم است که عبارت باشد از غیظ و و تنفِّر و استکراه و امثال اینها. این غایت تقریب استدلال به این روایت شریفه است.
در استدلال به این روایت عدهای از مناقشات وجود دارد که آنها را باید بررسی بکنیم اول اشکال دلالی در استدلال به این روایت شریفه.
قد یقال که امر این روایت مردد بین دو امر است یک این که «فَإِنَّ ذَا رَجُلٌ لَمْ یَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَیْظاً لِی» ممکن است که امر کنایی باشد خودش موضوعیت نداشته باشد؛ این هیچ وقت چهرهاش برای من تغییر نکرده و غضب در چهرهی او آشکار نشده است نه از باب این که خود این موضوعیت دارد، از باب این که آنچه که این لازمهی اوست که آن ایمان قوی باشد تعصّب و غیرت دینی باشد اینها را ندارد از این جهت ممکن است که دارد میفرماید نه این که خود این موضوعیت دارد، این احتمال دارد که این باشد و احتمال هم دارد که نه، این تمعّر خودش وجوب نفسی داشته باشد مصلحت نفسی داشته باشد. اگر دومی باشد البته باز ما نیاز داریم به ضمّ یک امری، و آن این هست که این برای امم سابقه هست ممکن است که در امم سابقه واجب بوده اما به چه دلیل بر ما واجب باشد، بنابراین با استصحاب شرایع سابقه باید بر ما بگوییم وجود دارد اما اگر اولی باشد آن نه، آن دارد خدای متعال به یک چیزی تعبیر میفرماید که این لازمهی غیرت دینی است این لازمهی ایمان به خدا و غیرت نسبت به خدای متعال هست. این یک امر عقلی، همگانی و همیشگی برای همهی امم و همهی ادیان است؛ اما اگر امر دومی باشد که نه من واجب کرده بودم که باید اظهار کراهت بکند و این نکرده، چون نکرده است پس بنابراین وجوب بر امم سابقه میشود، اثباتش برای ما نیاز دارد یا به استصحاب، یا به این که بیان بکنیم به این که امام علیه السلام غرضش از بیان این مطلب این هست که وظیفهی شما هم هست ولو برای امم سابقه هست ولی چرا امام دارد بیان میفمرماید غرض این هست.
س: ... شاید منظور از این کنایه این باشد که امر به معروف نمیکرده چهرهاش را هم در هم نمیکرده امر معروف هم نمیکرده این کنایه از این باشد.
ج: ممکن است، حالا این هم یک احتمال است. ولی این امر خاص امر به معروف است. که یعنی اظهار کراهت نمیکرده.
این به خدمت شما عرض شود که پس بنابراین امر مفاد این روایت مردد بین الامرین است. یک: این که این کنایه باشد از امر آخری، نه این که خودش موضوعیت داشته باشد یعنی این آدمی بود بیرگ، بیغیرت در امر دین، این را میخواهد بگوید. کنایهی از این جهت است که معمولاً غیرت در امر دین و تعصّب دینی داشتن، این همراه است طبیعتاً، عادتاً با این که چهره برافروخته میشود، ناراحت میشود نه این که این چیز لازم و واجبی است حالا غیرت دارد میرود امر به معروفش را هم میکند، نهی از منکرش را هم میکند اما یک آدم سختمزاجی هست حالا رنگ صورتش و اینها هم عوض نمیشود ولی کارهایش را انجام میدهد حالا این جهنمی میَشود؟ این ترک واجبی کرده؟ نه، از باب این که ملازمهی عادیه هست بین آن حالت تعصّب دینی داشتن، غیرت دینی داشتن، و این که چهره برافروخته بشود رنگ چره عوض بشود از این جهت این را کنایهی از آن قرار میدهند و این چون تعارض عرفی دارد ممکن است که اینجا همین معروف باشد ما در مکالمات عرفی خودمان هم خیلی میگوییم این ککش نمیگزد، این ککش نمیگزد نه این که کک گزیدن واجب است، کک گزیدن واجب نیست، ککش نمیگزد یعنی آدمی است که غیرت ندارد این هم که میگوید چهرهاش عوض نمیشود مثل همین که میگوییم ککش نمیگزد، پس بنابراین دلالت نمیکند بر این که این اعراض و کراهت نفسانی به این عنوان واجب است. پس این یک احتمال است که شاید مقصود از روایت این باشد و اگر هم دوم باشد یعنی احتمال دوم آن که نه این خودش موضوعیت دارد موضوعیت داشتن نیاز دارد به استصحاب شریعت سابقه که در اصول بیان شده استصحاب شرایع سابقه حجت نیست حالا به وجوهه، یا چون برای شرایع سابقه هست بقاء موضوع نیست چه نیست، یا بخاطر این که این در شبهات حکمیه است و استصحاب در شبهات حکمیه مثلاً جاری نمیشود و اگر از این راه باشد که امام علیه السلام که این را ذکر کردند هدفشان این هست که میخواهند بگویند که شما هم به همین وظیفه موظف هستید و الا چه لزومی داشت که برای شرایع سابقه را حضرت نقل بفرماید. این هم جوابش این هست که داستان شرایع سابقه گفتن فقط هدف این نیست که شما به نفس آن وظیفه موظف هستید نه، بلکه آثار و ثمرات دیگر دارد اهمیت امر به معروف و نهی از منکر را میخواهد و این که در راستای اطاعت خدا بودن که حالا آنجا به آن وظایف بوده شما به یک وظایف دیگری، اینها را میخواهد روشن بکند. این داستانهایی که در قرآن شریف از امم سابقه ذکر شده یا در روایات ذکر شده به این غرض نیست که میخواهد بیان کند نفس آن وظایف برای شما هم هست بلکه آن چیزی که آنها در مقابل آن وظایف داشتند که اطاعت نکردن و اطاعت کردن بوده و آثاری که بر این امر اطاعت و اطاعت نکردن بار میشده است که آن یک امر عقلی است و همگانی است به آن میخواهد توجه بدهد بنابراین روایت دلالتش بر مدعا محل اشکال هست جداً، ولو این که صاحب وسائل و محدثین بزرگوار در ذیل این عنوان ذکر فرمودند یا فقها هم این را در همین بحث به آن استدلال فرمودند.
س: ببخشید این که در آیات و روایت و حتی آیات و خصوصاً روایات بحث امر به معروف و نهی از منکر میبینیم این تنزیل ... ارجاع دادن به آنها خیلی زیاد است این نشان نمیدهد که شاید این تأکید خصوصیتی دارد که ظاهرش این هست که نه وحدت تکلیف، خصوص این تکیف هم وحدت وجود دارد.
ج: نه به همهی خصوصیات نمیتوانیم اینها را بگوییم به همهی خصوصیات، بله میخواهد بفرماید که این امر مهم است خدای متعال در آن، مثل «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُم» (بقره، 183) این یک وظیفهی مهمی است بر آنها هم بوده اما حالا شرایط، خصوصیات، همهی جهات مثل هم هست یا نه؟ اینها را دیگر از آن نمیشود استفاده کرد.
س: ...
ج: نه، بعضی شیخها و آخوندها هم قبول نکردند، اختلافی است....
و اما سنداً:
اشکال دوم، مناقشهی دوم از ناحیهی سند هست این روایت شریفه علاوه بر این که در کافی شریف روایت شده است دارای چند منبع دیگر هم هست که فات از صاحب الوسائل ذکر آنها، یکی حسین بن سعید اهوازی در کتاب الزهدش این روایت را نقل فرموده است کتاب الزهد که چاپ هم شده این کتاب، صفحهی 64، آنجا دارد «عَنِ النَّضْرِ عَنْ دُرُسْتَ» اینجا چه بود حسین عن علی بن مهزیار عن النضر، اینجا حسین بن سعید اهوازی در نقل کافی این سند اینجوری هست حسین بن سعید اهوازی از علی بن مهزیار، علی بن مهزیار عن النضر بن سوید، اما در خود کتاب زهد حسین بن سعید اهوازی در آنجا مستقیماً عن النضر بن سُوید نقل میکند و روایت دیگری هم هست که ایشان بلاواسطه از نضر بن سوید نقل میفرماید حالا این البته منافاتی ندارد ممکن است که جناب حسین بن سعید قبلاً این را از علی بن مهزیار شنیده و نقل کرده برای بعضی و بعد خودش ملاقات با نضر بن سوید داشته و از خودش هم شنیده دیگر بعداً مستقیماً از نضر بن سوید نقل میکند ما در اینجاها نمیتوانیم بگوییم حتماً ارسال مخفیای وجود دارد برای این که قابل توجیه هست و همچنین شیخ طوسی قدس سره...
س: ...
ج: اینجا محمد بن ... حسین بن اسحاق است آن جا؟
س: بله،
س: ...
ج: حالا حسین بن اسحاق، من اینطور در ذهنم بود که این حسین بن سعید اهوازی است برای این که بله ... حالا هر دوی آنها هم اهوازی هستند دیگر، آن هم اهوازی هست آن هم اهوازی هست. حالا حسین بن اسحاق اگر هست حالا این نسخه را باید بعد مراجعه بکنم.
دو: این که ...
س: وسائل دارد حسین خالی، کافی دارد حسین ...
ج: بله وسائل دارد حسین خالی است بله ...
س: ...
ج: بله عرض کردم در زهد همینطور است.
دوم عبارت است از این که شیخ طوسی قدس سره در امالی به سند آخری این روایت را نقل کرده است در آنجا، روایت را سند میرسد به حسین بن ابی قُندُر عن ابیه عن ابی عبد الله علیه السلام، یک مقداری هم متن با این نقل کافی تفاوت دارد که میخوانم «إِنَّ اللَّهَ أَهْبَطَ مَلَکَیْنِ إِلَى قَرْیَةٍ (که آنجا مدینه است اینجا الی قریة) لِیُهْلِکَهُمْ، فَإِذَا هُمَا بِرَجُلٍ تَحْتَ اللَّیْلِ قَائِمٍ یَتَضَرَّعُ إِلَى اللَّهِ وَ یَتَعَبَّدُ. قَالَ: فَقَالَ أَحَدُ الْمَلَکَیْنِ لِلْآخَرِ: إِنِّی أُعَاوِدُ رَبِّی فِی هَذَا الرَّجُلِ» راجع به این مرد، نه راجع به کل قریة، «وَ قَالَ الْآخَرُ: بَلْ تَمْضِی لِمَا أُمِرْتَ وَ لَا تُعَاوِدُ رَبِّی فِی مَا قَدْ أَمَرَ بِهِ» گفت نه آقا دیگر نمیخواهد بدهی «قَالَ: فَعَاوَدَ الْآخَرُ رَبَّهُ فِی ذَلِکَ» حال از اینجای آن فرق میکند آن روایت کافی چه بود؟ روایت کافی این بود که خدای متعال به همانی که برگشت فرمود امْضِ لِمَا أَمَرْتُکَ بِه، اینجا دارد که «فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى الَّذِی لَمْ یُعَاوِدْ رَبَّهُ فِی مَا أَمَرَهُ: أَنْ أَهْلِکْهُ مَعَهُمْ، فَقَدْ حَلَّ بِهِ مَعَهُمْ سَخَطِی، إِنَّ هَذَا لَمْ یَتَمَعَّرْ وَجْهَهُ قَطُّ غَضَباً لِی» بعد میگوید «وَ الْمَلَکُ الَّذِی عَاوَدَ رَبَّهُ فِی مَا أَمَرَ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِ» آن که برگشت سخط الله علیه، آن روایت کافی این هست که به همان امر کرد که إمض، اینجا میگوید که نه، خدای متعال به آن که نیامده بود به او فرمود که عمل را انجام بده به این ملکی هم عاود ربّه سخط الله علیه «فَأَهْبَطَ فِی جَزِیرَةٍ فَهُوَ حَتَّى السَّاعَةِ فِیهَا سَاخِطٌ عَلَیْهِ رَبُّهُ» این تا امروز که یعنی امام صادق دارد میفرماید تا امروز آن ساخطٌ علیه ربّه، خدای متعال او را در یک جزیرهای انداخت، حالا این قسمت تفاوتی که بین این نقل شیخ طوسی در امالی هست. حالا این، البته این امالی برای شیخ طوسی است برای پسرش هست محل کلام است. شاید برای پسر ایشان باشد یا پسر راوی کتاب، والدش است از این جهت به او نسبت داده میشود ولی آن جمله بالاخره، «إِنَّ هَذَا لَمْ یَتَمَعَّرْ وَجْهَهُ قَطُّ غَضَباً لِی» این جمله با کتاب شریف کافی متحد است و در کتاب زهد به جای لم یتمعّر، لم یتغیر وجهه غضباً، آنجا اینجوری هست به جای لم یتمعّر، لم یتغیر هست.
منبع سومی که این روایت یا چهارمی که این روایت در آن ذکر شده است عبارت است از فقه الرضا، این الفقه المنسوب الی الرضا علیه السلام که در آنجا هست که «أروی عن العالم» بعد همین روایت را نقل میکند و آنجا هم لم یتغیر وجهُهُ دارد.
حالا اشکال این هست که این روایت از نظر سند چه آن که در کافی شریف ذکر شده و چه در جای دیگر، از نظر سند محل اشکال است اما الکافی، به دو جهت، یک: این که «عن دُرُست عن بعض اصحابه» دارد پس مرسل است. دو؛ این که جناب درست ولو شیخنا الاستاد در درس میفرمودند دُرُست، درست است اما دُرست محل اشکال است از جهت این که توثیق و جرحش با هم تعارض میکند پس نتیجه این میشود که مجهول الحال میشود برای توثیق درست چند را وجود دارد یکی این که ایشان مروی عنه ابن ابی عمیر هست و دلیل بر این که ایشان مروی عنه ابن ابی عمیر است یکی این هست که نجاشی در احوالات ایشان فرموده «له کتابٌ یرویه جماعة منه محمد بن ابی عمیر» پس بنابراین جزو راویان کتاب دُرست محمد بن ابی عمیر است به نص نجاشی، دو؛ این که در روایات مبارکات، ما روایاتی داریم که به سند صحیح میرسد به محمد بن ابی عمیر و ایشان از درست نقل میکند پس بنابراین به واسطهی آن روایات هم و آن سندها هم ثابت میشود که محمد بن ابی عمیر از درست که این درست بن ابی منصور الواسطی است نقل روایت کرده پس مشمول شهادت شیخ طوسی میشود که ابن ابی عمیر لایروی و لایرسل الا عن ثقه، علاوه بر محمد بن ابی عمیر، احمد بن محمد ابی نصر بزنطی هم که یکی از آن ثلاثه است باز از ایشان به حسب اسناد صحیحه نقل حدیث کرده بنابراین ایشان مروی عنه دو نفر از آن ثلاثه است بنابراین....
راه دوم وقوعُهُ فی اسناد التفسیر، تفسیر علی بن ابراهیم ایشان در سندهای تفسیر علی بن ابراهیم واقع شده.
راه سوم که محقق خوئی در معجم رجال الحدیث به آن تمسک فرموده این هست که فرموده است که «الظاهر وثاقت الرجل لروایة علی بن الحسن الطاطری عنه» علی بن حسن الطاطری، «و قد ذکر الشیخ فی ترجمة أنّ روایاته فی کتبه عن الرجال موثوق بهم و بروایاتهم و هذا شهادةٌ من الشیخ بوثاقت مشایخ علی بن حسن الطاطری کلیةً».
توضیح مطلب این هست که مرحوم شیخ طوسی در احوالات علی بن حسن الطاطری در فهرست اینجور فرموده «إنّ روایاته فی کتُبه» یعنی روایت علی بن حسن طاطری در کتبش، از چه کسانی است؟ «عن الرجال موثوق بهم و بروایاتهم» از رجالی است که به آن رجال وثوق هست و به روایات آن رجال هم وثوق هست. پس بنابراین هر کس علی بن حسن الطاطری از آن نقل بکند مشمول شهادت شیخ میشود که ایشان فرموده است این آدمهای موثوقٌ به، خودش خیلی آدم بدی بوده از نظر مذهب، نه از نظر تحرّز عن الکذب، خیلی آدم متعصّبی بوده در واقفیت و حالا عبارت شیخ طوسی را بعداً خواهم خواند اما این خصوصیت را داشته فلذا یکی از توثیقات عامه گفته میشود نقل طاطری است، علی بن حسن طاطری است از شخصی، اگر از او نقل میکند معلوم میشود او آدم ثقهای است به شهادت شیخ طوسی، محقق خوئی قدس سره به این استناد فرموده، فرموده دُرست چون علی بن حسن طاطری از درست در یک روایاتی در یک اسنادی نقل کرده است و آن ثابت است پس بنابراین مشمول این شهادت شیخ میشود. پس شد سه راه. برای وثاقت دُرُست ما سه راه داریم. یک: این که مروی عنه است محمد بن ابی عمیر و بزنطی است دو: در تفسیر علی بن ابراهیم در سند واقع شده. سه: طاطری از او نقل حدیث کرده. بنابراین به این سه دلیل، اینها دلیل وثاقت آن هست. اما دلیل ضعف آن عبارت است از این که علامه قدس سره در خلاصةُ الاقوال فی علم الرجالش در قسم ثانی ذکر کرده که قسم ثانی برای ضعفا است. پس بنابراین علامه شهادت داده که ایشان ضعیف است علامهی مجلسی هم در وجیزه تضعیف فرموده ایشان را، بنابراین دو تا مضعّف داریم در قبال آن توثیقات، این دو تا با هم تعارض میکند تساقط میکند این میشود مجهول الحال، پس بنابراین این سند ناتمام است.
س: ...
ج: اینها هم هست. علامه هم گفتیم محتمل الحس و الحدس است.
جواب از این مناقشه به وجوهی است؛ یک راه، همان راه معمولی است که ما بارها عرض کردیم و آن این که این روایت در کافی شریف هست و ما وقتی روایت در کافی باشد لاننظُر الی سنده، برای این که کافی، محمد بن یعقوب شهادت داده این روایات صادر از معصوم علیه السلام است کسی که این مبنا را قائل باشد از بحث سندی دیگر راحت است ولو این که اینها ضعیف باشد؛ این راه اول.
راه دوم؛ که علی المسلک المشهور باید آن راه را هم درست کنیم دو طریق داریم برای اثبات این مطلب. یک این که در این سند ما چه کسی را داشتیم؟ النضر بن سوید عن دُرست عن بعض اصحابه عن ابی عبد الله، داشتیم شما وقتی به حالات نضر بن سوید مراجعه میکنید میبینید، نضر بن سوید البته شخصی است که هم شیخ طوسی و هم نجاشی، هر دو توثیق کردند ایشان را، منتها نجاشی یک اضافهای دارد بر شیخ طوسی و آن این است که ایشان فرموده ثقةٌ صحیحُ الحدیث، بنابراین نجاشی دارد چه میفرماید؟ شهادت میدهد به این که نضر بن سوید صحیح الحدیث است این صحیح الحدیث یعنی چه؟ حدیث تارةً یعنی إخباری که میکند، سخنی که میگوید مطابق با واقع است. یک وقت اینجور معنا میکنیم اگر اینجور معنا بکنیم صحیح الحدیث را، اینجا چیزی عائد ما نمیشود یعنی این که دارد میگوید، خبری که نضر بن سوید دارد میدهد چه هست؟ این است که درست گفت اما حالا دُرُست درست است حرفش مطابق با واقع هست یا نیست من کار ندارم. این که دارد میگوید دُرست گفت مطابق با واقع است خلاف نمیگوید حتماً. این یک معنا.
معنای دوم حدیث این هست که نه حدیث به معنای إخبار درست است که در لغت حدّث أی أخبرَ، اما حدیث در اصطلاح رایج بین روات و محدثین و اینها، حدیث یعنی کلام امام، کلام امام که منقول است آن راه به آن میگویند حدیث، إنّ أحادیثنا، کذا و کذا یعنی سخنان ما، پس حدیثُهُ صحیحٌ یعنی آن روایاتی را که نقل میکند ولو مع الواسطه نقل میکند، این حدیث اوست. بنابراین نجاشی دارد میگوید حدیث او صحیح است، این وزانش میشود وزان کلینی که فرمود احادیث کتاب من صحیح است بنابراین شخصی مثل نجاشی که قریب العصر به ائمه است و در زمانی میزیسته که اینها میتوانستند این امور را تشخیص بدهند دارد شهادت میدهد که احادیثی که نضر بن سوید نقل میکند آنها احادیث صادرهی عن المعصوم است و صحیح است بنابراین اگر بعد از ایشان ارسالی باشد یا رجل ضعیفی باشد راوی ضعیفی باشد دیگر لایضرّ، از این راه اگر ما وارد بشویم خوبی آن این هست که هم مشکلهی دُرست را درست میکند هم ارسال بعدی را دیگر درست میکند اگر ما صحیح الحدیث را اینجور معنا کردیم که در رجال مجموعاً شاید هفده هجده مورد داریم که راجع به اشخاصی گفته شده که اینها صحیح الحدیث هستند یکی از آنها نضر بن سوید است بنابراین از این راه ممکن است که بگوییم که، و صحیح هم میدانید در اصطلاح قدمای اصحاب معنای لغوی خودش را داشته نه این معنای اصطلاحی که از زمان ابن طاووس درست شده از زمان ابن طاووس صحیحه است یعنی روات آن عدل امامی هستند اما در لغت و اصطلاح آنها صحیحه یعنی مطابق با واقع است مطابق با واقع هست برای بیان حکم واقعی بیان شده است این راه اول که ما از این راه بگوییم.
راه دوم برای تصحیح این هست که گفته بشود مثل محقق خوئی، بابا جناب علامه و مجلسی قدس سرهما، اینها توثیقات و جرحهای آنها بر اساس اجتهاد است و اخبارشان برای ما حجت نیست پس معارضهی با آن توثیقات نمیکند. این مطلب را قبلاً جواب دادیم که ما نسبت به مرحوم مجلسی قدس سره این را میپذیریم چون مجلسی هیچ امری اضافهی بر آنچه ما در رجال داریم ندارد. کتب رجالیهای که خدمت ایشان بوده همان است که الان پیش ما هم هست بنابراین اگر مجلسی مطلبی راجع به شخصی بگوید که در این کتب رجالیه نیست قطعاً ایشان اجتهاد فرموده و اجتهاد ایشان برای ما حجت نیست مگر ادلهی آن را ببینیم و ما هم از آن ادله قانع بشویم. اما مرحوم علامه را توضیح دادیم بارها که نه، ایشان هم وزانش، وزان همان شیخ طوسی، نجاشی و امثال اینها است که خبرش محتمل الحس و الحدس است اگر چه احتمال حسیت به آن درجهای که در آنها هست نیست اما در عین حال در درجهای هست که قول او را برای ما حجت بکند. بنابراین از این راه ما نمیتوانیم جواب بدهیم.
جواب اصلیای که ما نسبت به علامه عرض میکنیم این هست که علامه درست است که این شخص را در قسم ثانی ذکر کرده اما این نکته مهم است که همیشه در نظر داشته باشید علامه در قسم ثانی ذکر کرده اما عنوان قسم ثانی را بروید نگاه کنید این است فرموده است که «و هذا القسم مختصٌّ بذکر الضعفا و من اردّ قوله أو أقفُ فیه» قسم ثانی برای سه طایفه هست یک: کسانی که ضعیف هستند دو: کسانی که من سخن آنها را رد میکنم در فقه و اینها، استدلال نمیکنم سه: أقفُ فیه، توقف دارم دربارهی آنها.
ایشان توقف دارد این لااقتضاء است آن مقتضی، شما اگر یک کسی گفت فلانی ثقةٌ، دیگری گفت من نمیدانم، نمیدانم که با توثیق معارضه نمیکند که، آن میگوید من میدانم او میگوید من نمیدانم، نمیدانم که با میدانم معارضه ندارد یک کسی شهادت میدهد به یک امری، دیگری از او سؤال میکنی میگوید من خبر ندارم، این خبر ندارم لااقتضا است با آن مقتضی که معارضه نمیکند بنابراین هر جا علامه در قسم دوم ذکر کرد اگر فرمود ضعیفٌ، خیلی خب، دارد شهادت به ضعف میدهد اما اگر مجرد ذکر در قسم ثانی، این معارضه نمیکند چون معلوم نیست که از باب تضعیف است یا از باب ردّ قول است یا از باب توقف است و ممکن است که ایشان توقف در قولش داشته باشد و ممکن است که وجه توقف ایشان در قول اینها این باشد که مثلاً مذهبشان یا چی، یا اموری باشد که از این قبیل امور باشد ما نمیدانیم چرا ایشان توقف فرموده است. پس بنابراین با فرمایش علامه قدس سره این فرمایش معارضهی با آن نمیکند چون معلوم نیست ایشان از چه بابی تضعیف فرموده آیا تضعیف فرموده یا مجرد توقف است.
مرحوم ابن داوود هم رضوان الله تعالی علیه ایشان را در قسم ثانی ذکر کردند. ابن داوود که معاصر با علامه هست هر دو شاگرد ابن طاووس هستند ایشان هم در رجالش، در قسم ثانی ذکر کرده. باز این نکته را خوب است توجه به آن داشته باشیم که قسم ثانی ابن داوود هم ایشان فرموده است که «القسم الثانی مختصٌ بالمجروحین و المجهولین» مجروحین و المجهولین، بنابراین باز اگر فقط صِرف این هست که در قسم ثانی ذکر کرد و هیچ چیزی نگفت، نمیدانیم آیا این مجروح است جرح دارد یا نه فقط مجهول است؟ بنابراین مجهول بودن هم با آن باز، ایشان مجهول میداند او را، البته به قول بعضی بزرگان، مجهول در کلام اینها معنای آن این هست که یعنی رجالیون دربارهی او گفتند مجهولٌ، یعنی این توثیق کردند او را، وصف کردند یعنی این که مجهولٌ، نه این که هیچچیزی دربارهی آن ذکر نکردند مجهول بودن را دربارهی آن ذکر کردند خیلی حالا یک رجالیونی بگویند این مجهول است این منافاتی ندارد با این که پیش بعضیها مجهول نباشد و آنها او را توثیق کرده باشند بنابراین این تعارض پیدا نمیشود بین قول علامه و ابن داوود رضوان الله علیهما، بنابراین این توثیقات دُرست بن ابی منصور را اگر کسی مبانی رجالی او را قبول داشته باشد یعنی وجود در تفسیر علی بن ابراهیم را کافی بداند یا مروی عنه بودن آن ثلاثه را کافی بداند این کفایت میکند اما آن راه سومی که محقق خوئی ذکر فرمودند آن دارای اشکالی است که ان شاء الله روز دوشنبه عرض میکنیم فردا جلسهی فوق العاده گذاشتند مع الاسف به خاطر مسئلهی بودجه و چارهای جز رفتن نداریم از این جهت فردا تعطیل است ان شاء الله دوشنبه خدمت شما میرسیم.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.