لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الصِّدِّیقَةِ فَاطِمَةَ الزَّکِیَّةِ حَبِیبَةِ حَبِیبِکَ وَ نَبِیِّکَ وَ أُمِّ أَحِبَّائِکَ وَ أَصْفِیَائِکَ الَّتِی انْتَجَبْتَهَا وَ فَضَّلْتَهَا وَ اخْتَرْتَهَا عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِینَ اللَّهُمَّ کُنِ الطَّالِبَ لَهَا مِمَّنْ ظَلَمَهَا وَ اسْتَخَفَّ بِحَقِّهَا وَ کُنِ الثَّائِرَ اللَّهُمَ بِدَمِ أَوْلَادِهَا اللَّهُمَّ وَ کَمَا جَعَلْتَهَا أُمَّ أَئِمَّةِ الْهُدَى وَ حَلِیلَةَ صَاحِبِ اللِّوَاءِ وَ الْکَرِیمَةَ عِنْدَ الْمَلَإِ الْأَعْلَى فَصَلِّ عَلَیْهَا وَ عَلَى أُمِّهَا خَدِیجَةَ الْکُبْرَى صَلَاةً تُکْرِمُ بِهَا وَجْهَ أَبِیهَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ تُقِرُّ بِهَا أَعْیُنَ ذُرِّیَّتِهَا وَ أَبْلِغْهُمْ عَنِّی فِی هَذِهِ السَّاعَةِ أَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَ السَّلَام.
بحث در استدلال به روایات دالّهی بر انکار قلب بود برای اثبات وجوب کراهت از منکر و ترک معروف صادر از غیر، روایت اولایی را که، روایت جابر بود بحث کردیم و نتیجه این شد که استدلال به این روایت تمام نیست روایات دیگری هم که به همین مضمون وارد شده است که أنکِروا، یا الانکار کذا، من ترک الانکار، آن روایت چهارم همین باب دوم، «مَنْ تَرَکَ إِنْکَارَ الْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ (وَ یَدِهِ) فَهُوَ مَیِّتٌ بَیْنَ الْأَحْیَاء» یا بقیهی روایاتی که دارای این مضمون هستند.
س: ...
ج: بله، آن ان شاء الله در تفسیر چیز خواهد آمد تفسیر فیض.
عرض کردیم که این روایات انکار بالقلب معنایش کراهت نیست چون آنچه که از کتب لغت استفاده شد انکرَهُ به معنای این هست که عابهُ، عابهُ أنکر الشیئاً، أی عابهُ. عابهُ یعنی او را نسبت به عیب داد او را معیوب پنداشت. معنای عابهُ این هست یعنی او را دارای عیب دانست او را معیوب دانست؛ این معنای عابهُ. پس بنابراین انکار المنکر بقلبه، یعنی در قلبش آن منکر را عیب بپندارد ناروا بپندارد. منکر را، نه فاعل المنکر را، کار به فاعل المنکر ندارد آن منکری که دارد صادر میشود از آن عاصی، این را عیب بشمارد. و این غیر از کراهت است میگوید عیب هست درست است چون نافرمانی خدای متعال است. هذا اولاً؛ ثانیاً اگر ...
س: ...
ج: عیب ندارد قلب مییابد اشکال ندارد او را معیوب مییابد. این کار را معیوب مییابد اما تنفّر هم از آن این هست که عیب است مگر آدم از هر عیبی تنفّر دارد؟
س: ...
ج: قلب طیب شما اینجوری است ولی اینجوری نیست انسان خیلی چیزها را عیب میداند اما تنفّر او آن ندارد فراوان است این کار، اهل عصیان میگویند قبول داریم کار بدی است این کار، کار خوبی نیست اما تنفّر از آن ندارد علاقهمند هم به آن هست.
س: ...
ج: یعنی قلبش میگوید این معیوب است این دارای عیب است.
س: تمایل است، شاید میخواهند بگویند قلب محل علاقهها است؟
ج: فقط این نیست.
س: ...
ج: حالا شما اینطور میفرمایید دیگر من بیش از این بلد نیستم.
این به خدمت شما عرض شود که جهت اولی که عرض کردیم. جهت دوم این هست که ما وقتی که به این روایات نگاه میکنیم انکار را به سه چیز نسبت داده بدون این که انکار را چکار کند؟ تکرار کند. «مَنْ تَرَکَ إِنْکَارَ الْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ (وَ یَدِهِ)» انکار به لسان یعنی چی؟ یعنی بگوید نکن، وادار کند او را بر انجام ندادن و مانع او بشود، تغییر بدهد. انکار به لسان، انکار به ید، یعنی تغییر بدهد همانطوری که در کتب لغت هم این مطلب آمده است، مثلاً در صحاح دارد که «و التنکّر و الانکار، تغییر المنکر» در لسان العرب «النُکر اسم الانکار الذی معناه التغییر» شاید حرکتش النُکر باشد در لسان العرب «الانکار تغییر المنکر» در تاج العروس «التنکیر و الانکار تغییر المنکر» «انکر بلسانه» یعنی به سبب لسانش غیر، تغییر داد آن منکر را. «انکر بیدهِ» یعنی به واسطهی یدش، به واسطهی عملیات فیزیکیای که انجام داد آن... این کنایه است به ید، این منکر را تغییر داد پس بنابراین وقتی انکار به لسان و به ید نسبت داده میشود معنای آن یک کار فیزیکی خارجی است که موجب تغییر آن منکر میشود.
س: ...
ج: نه خود تغییر دیگر.
س: ...
ج: احتمال تأثیر میدهد در صدد این یعنی برمیآید.
س: ...
ج: در صدد برمیآید ولی اینجا فرموده أنکرَ یعنی باید تغییر بدهد.
س: ...
ج: به ید هم دارد.
این یعنی آن شخص را میخواهد باز دارد دیگر، تغییر بدهد او را. همین انکار به قلب هم نسبت داده شده. حالا که به قلب نسبت داده شده این کلمهی أنکرَ آیا استعمال لفظ در اکثر از معنا شده؟ چون قلب، کار قلب به تنهایی این نیست که، با قلب چه کار میشود کرد؟ انکار بالقلب یعنی به سبب قلب ما چهجور میتوانیم تغییر بدهیم واقع امر را؟ پس بنابراین یا این که باید احد الامرین را در اینجا مرتکب بشود یا این که بگوییم مقصود از این انکار به قلب اظهار کراهت قلبی است که با این مواردی هست که انسان با اظهار کراهت قلبی باعث میشود که شخص دست از آن منکر بردارد یا از آن ترک معروف بردارد یعنی همان کاری که از لسان میآید از ید میآید در یک مراتبی هم، در یک مواردی هم از انکار قلبی به معنای اظهار کراهت قلبی، که آقایان فقها هم آمدند چه کردند؟ همین را از مراتب اولی امر به معروف و نهی از منکر شمردند. پس «مَنْ انْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ» این انکر یک امر قلبی کراهت نفسانی باطنیای که اظهار نشده باشد این نیست، بلکه مقصود از این انکار همان تغییر دادن به واسطهی قلب است که تغییر دادن قهراً در جایی است که آن ما فی القلب اظهار بشود یا باید اینجور معنا بکنیم و یا این که معنا کنیم به این معنا بگیریم که در قلبش انکار میکند یعنی بنا میگذارد تصمیم میگیرد که اگر توانایی داشتم و از دستم آمد تغییر بدهم فلذا آن روایاتی که قلب را هم آخر ذکر کرده یعنی فرموده اول لسان و بعد ید و بعد قلب ذکر کرده است یعنی چی؟ یعنی اگر با لسان میبینی کاری از دستت نمیآید الان اثر ندارد و از ید هم میبینی اثر ندارد ولی در عین حال در قلبت باید چه کار بکنی؟ باید تصمیم داشته باشی که هر وقت شد و این فراهم شد که من تغییر بدهم تغییر میدهم یعنی بنا و تصمیم بر تغییر. پس اینجا یا بالاخره این انکار بالقلب را به قرینهی این که همین انکار به قلب به سه چیز نسبت داده شده و سه وسیله برای آن ذکر شده لسان، ید، و قلب، به قرینهی این که به آن دو تا نسبت داده شده پس باید یک معنایی داشته باشد فراراً از این که استعمال لفظ در اکثر از معنا بشود که خلاف ظاهر است باید معنایی داشته باشد که با آنها سازگار است و این معنا یا عبارت است از این که آن ما فی القلب را اظهار کند و یا به معنای این است که تصمیم بر تغییر بگیرد به این لحاظ به آن هم گفته شده است انکار، که تصمیم بر تغییر دارد همان معنایی که به بقیه نسبت داده شده است. بنابراین حاصل کلام این میشود که انکار به قلب را نمیتوانیم معنا بکنیم به معنای صرف الکراهة النفسانیة، بلکه یا باید طبق لغت که به معنای عابهُ بود یعنی نسبهُ الی العیب، به آن معنا بگیریم و او را معیوب شمرد دارای عیب بشمارد یا به این معنا بگیریم. به این معنا گرفتن، این لابأس به در آنجاهایی که خودش به تنهایی گفته شده است؛ اما آنجاهایی که اسناد به لسان و ید هم داده شده است دیگر به آن معنا بخواهیم بگیریم استعمال لفظ در اکثر از معنا میشود چون معنا ندارد بگوییم که مقصود از ید این هست که نسبهُ الی العیب، بله به لسان میشود که بگوید تو کار خرابی داری انجام میدهی کاری که از تو انجام میشود کار نادرستی است، این میشود اما بالضرورة این لازم نیست بلکه همان که به او بگوید إفعل أو لاتفعل، این کفایت میکند. پس بنابراین ...
س: ...
ج: عمل مهمتر است یعنی چی مقصودتان؟
س: ...
ج: یعنی تا دیدیم مثلاً یک کسی یک محرمی را انجام میدهد سیلی به او بزنیم بدون این که حرفی با او بزنیم این بهتر است؟
س: ...
ج: یک وقتی، پس بنابراین بهتر است که نیست.
س: ...
ج: بله این که شما، روایت که در مقام موجبهی جزئیهی مهمله که نیست که بگوییم یک جاهایی. بله این ترتیب دارد فلذا بحث ترتیب را بعداً مطرح خواهیم کرد فعلاً در مقام بحث ترتیب نیستی.
س: حاج آقا انکار به لسان و ید، حالا که در طریقش هم انکار قلبی میآید عرض به خدمت شما که نسبت گناهی که دیگران میکنند انکار به ید به زبان این هست که بگوییم نکن، به ید هم این هست که کاری بکنیم که مانع ایجاد بکنیم یعنی او میل و ارادهی انجام را دارد ما به زبان میگوییم نکن به ید هم که مانع ایجاد میکنیم به هر ترتیب، یا با طراحی و برنامهریزی یا حالا اقدام عملی که نکن. به قلب هم یعنی این که حالا او میل دارد انجام بدهد ما باز به قلب هم در واقع، قلباً هم در واقع منکری در واقع قلباً میگوییم نکن، کما این که نسبت به فعل خودمان میگوییم.
ج: قلباً میگوییم نکن یعنی چی؟
س: یعنی ما در قلب خودمان حدیث نفس... یعنی حدیث نفس گاهی من دارم میکنم دلم میخواهد الان یک کاری را انجام بدهم. به خودم هی میگویم نکن زشت است. نکن مثلاً... همین حالتی که نسبت به قلب خودم دارم در دل میل دارم میخواهم این شیرینی را بردارم بخورم بعد میگویم همه نگاه میکنند زشت است هی به خودم میگویم نکن، همین، به قلب میگویم نکن، به زبان میگویم به ید هم سعی میکنم برای خودم مانع ایجاد بکنم.
ج: خودش که میداند که نمیخواهد بکند باید آن کاری که از او صادر میشود را انکار کند، نه این که به خودش، خودش که معلوم است معصوم هم باید این امر به معروف بفرماید در قلب انکار بفرماید مثلاً به حسب این روایات، خودش که معلوم است که نمیکند که...
س: این تأیید شما بوده
ج: نه من این تأییدها را نمیخواهم ببخشید.
س: میخواهم بگویم که یعنی قلب، انکار به معنای همین است که ما به خودمان تلنگر میزنیم تشر میزنیم یا نسبت به ...
ج: نه ما این را نمیگوییم. ببینید این فرمایش حضرتعالی علی التباین من عرض بنده هست من نمیگویم در قلبش به خودش بگوید نکن نکن، به جای این که با لفظ بگوید در قلبش با خودش هی بگوید نکن یا بکن، این نیست.
س: حاج آقا او با تعدد دواعی که در آن بحث قبلی هم ...
ج: مثلاً حالا شما بگویید، حالا فرض کنید یک خانمی است روی خودش را نمیگیرد به خودش بگوید تو حجاب داشته باش.
س: نه، نسبت به آن
ج: انکار به قلب باید بکند دیگر.
س: نه نه، نسبت به آن من پیش خودم میگویم این کار، حالا یک وقت هست جرأت آن را ندارم که به زبان به او بگویم.
ج: میدانم
س: فقط به خودم میگویم که این خیلی کار زشتی میکند خیلی کار بدی میکند. نباید این کار را بکند.
ج: علی أی حالٍ پس حالا دیگر اجازه بفرمایید چون دارد وقت تمام میشود.
س: استاد غرض ما این بود که یعنی با تعدد دواعی، تعدد غرض که در آن قضیهی قبلی هم همین مسئله را همینجوری حل کردیم البته نپذیرفتید همانجور حل میشود آن وقت ما ...
ج: این را هم عطف به ما سبق بفرمایید.
عرض میکنم به این که پس بنابراین انکار بالقلب یا فأنکِروا بالقلب بقلوبکم، این امرش دائر است بین این که در مواردی حمل بکنیم بر این که یعنی عابَهُ و در مواردی هم حمل بکنیم آنجایی که عطف شده و یک انکار نسبت داده شده به ثلاثه، به قرینهی اسنادش به لسان و ید و این که استعمال لفظ در اکثر از معنا یا ممتنع هست علی مسلک مثل محقق خراسانی در کفایه و یا لااقل خلاف ظاهر جدی است و لایصار الیه الا بالدلیل القاطع، باید معنایی بکنیم که با آن دو تا سازگار است با لسان و ید سازگار است. معنایی که با آنها سازگار است این هست که مقصود از انکار بالقلب اظهار ما فی القلب باشد که به داعی تغییر، همانطور که إفعل و لاتفعل گفته میشود به داعی تغییر، یا ید استعمال میشود به داعی تغییر اینجا هم اظهار ما فی القلب بشود به داعی تغییر.
س: ...
ج: با لسانی که صحبت میکند همانطور که بعداً ان شاء الله خواهد آمد رتبهی قبل را فقها فرمودند که چه هست؟ نه، قبل از این که به او بگویی إفعل أو لاتفعل، اگر با اظهار ما فی القلب به این که بدون کلام به ترش کردن روی، به سر آن طرف کردن به قطع موقت رابطه، به یک چیزی اینجوری ما فی القلب یعنی یک مجلسی داری دعوتش نکنی، با این که توقع او این هست که او را دعوت کنی، همین که یک بار دعوتش نکردی میفهمد که علت آن چه بود. با این کارها اظهار کنی آن کراهت را، گفتند این مقدم بر لسان است و مقدم بر ید است اگر میتواند با اینها امر به معروف و نهی از منکر بکند حق ندارد به لسان بگوید اگر به لسان میتواند کار را هم تغییر بدهد حق ندارد به ید باشد که ید اینجا البته کنایهی از اعمال قدرت است اینها مراتب گفتند دارد دیگر.
فلذا این روایات هم دارد میفرماید که به این معناست، یا به معنای چه بگیریم؟ یا به معنای تصمیم تغییر و بنا گذاشتن بر تغییر عند الامکان، الان میبیند باید فایدهای ندارد به لسان هم فایدهای نداشته حالا باید در قلبش این تصمیم، وجود تصمیم بر تغییر عند الامکان لااقل باشد. در مواردی هم داریم که در شرع مقدس بعضی چیزها که انسان بر آن قدرت ندارد فرمودند باید نیت آن را داشته باشد مثلاً یک بدهکار، الان برای پرداخت بدهی خودش قدرت ندارد ولی اینجا فتوا دادند گفتند واجب است که قصد ادا را داشته باشد واجب است قصد ادا عند الامکان را داشته باشد این واجب است اگر نه در دلش هم این هست که نمیخواهم پرداخت کنم پرداخت نمیکنم این حرام است پس بنابراین ولو این که الان ندارد مال را پرداخت کند و معسر است ولی باید قصد الاداء واجب است که داشته باشد اینجا هم باید در باب امر به معروف اگر میبیند به قول و بالید نمیتواند تغییر منکر بدهد در نفسش باید بنای بر این داشته باشد که عند القدرة من تغییر خواهم داد این بنا را باید در نفس خودش، و در قلب خودش داشته باشد. علی أی حالٍ پس بنابراین علی ضوء ما ذکرنا، اینها به این روایات ولو متعدد هم هستند و سند بعضی از آنها هم مثلاً تمام هست نمیتوانیم استدلال کنیم بر آنچه که فرمودهاند که کراهت نفسانی من حیث هی هی بلااظهارٍ کراهت نفسانی امرٌ واجبٌ، به این روایات نمیتوانیم استدلال بکنیم.
س: ...
ج: بغض بله، حالا میگوییم، آن هم بغض هم راجع به چه هست؟ این توجه هم میفرمایید ان شاء الله بغض را خواهیم گفت، بغض راجع به آن فاعل حرام و تارک معروف است او را مبغوض بدارید اینجا انکار آن منکر است به خود فاعلش کار نداریم انکار آن منکر است که دارد از آن شخص انجام میشود.
س: ...
ج: نه آقایان مقصودشان از این، لسان چهره نیست این ادبیات خاص از، نه این لسان چهره مقصودشان نیست در مقابل لسان قرار دادند گفتند مرتبهی اولی در تمام رسالههای عملیه و متون فقهیه و استدلالیه و غیر استدلالیه که نگاه بفرمایید مقصودشان از مرتبهی اولی این هست که بدون تکلّم، بدون این که حرف بزند، بدون این با یک کنشهای قیافهای و امثال ذلک به او بفهماند که این کار را باید ترک کنی و این من راضی به این کار نیستم.
س: استاد یک اشکالی که طرح میشود این هست که چهطور شما در بحث قبلی فرمودید که ما قصد گناه را اگر داریم قطعاً رضایت به آن را هم داریم اینجا میفرمایید که قصد گناه را در واقع این شخص که ندارد و قصد ترک را باید، یعنی واجب است که قصد ترک داشته باشد ولو میل و رضایت درونی به آن دارد یعنی در واقع من اگر قصد ترک دارم باید میل و رضایت من به ترک باشد در حالی که من میبینم میل و رضایت من به فعل است.
ج: حالا وسط دعوا نرخ تعیین میکنید. بعد تشریف بیاورید دیگر بحث گذشته است برنگردیم دیگر.
س: نه همینجا را عرض میکنم. اشکالی ...
س: ببینید آقایان به من اشکال میکنند میگوید خیلی فرصت کم است شما إن قلت و قلتهای شما زیاد است و درس پیش نمیرود یک مقداری هم حق دارند آقایان مطلبی که میفرماید دیگر بخشی از مطالب هم باید بعد از بحث باشد ان شاء الله.
و اما به خدمت شما عرض شود که طایفهی دومی که به آن استدلال شده برای اثبات کراهت و ممکن است که استدلال بکنیم روایاتی است که همین واژهی کراهت و اکراه و اینها در آن... و دیروز که من عرض کردم که در روایات نداریم این اشتباه بود روایاتی بعداً برخوردیم که در آن این واژه به کار رفته است. پس طایفهی دوم این روایات است.
از باب نمونه، بعضی از آن روایات، روایات که باب پنجم از ابواب امر به معروف و نهی از منکر، این روایات در این باب ذکر شده است. فرموده است که روایت دوم همین باب «محمد بن الحسن (یعنی شیخ طوسی) باسناده عن محمد بن الحسن الصفار عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنْ شَهِدَ أَمْراً فَکَرِهَهُ کَانَ کَمَنْ غَابَ عَنْهُ وَ مَنْ غَابَ عَنْ أَمْرٍ فَرَضِیَهُ کَانَ کَمَنْ شَهِدَهُ» کسی که امری را حاضر باشد در یک امری در یک واقعهای، فکرههُ کان کمن غاب عنه و من غاب عن امرٍ، قتلی دارد انجام میَشود خلافی دارد انجام میشود و این آنجا حضور ندارد ولی فَرضِیهُ، این کان کم شهده، این معنای این جمله چه هست؟ کرهَهُ اینجا دیگر همان کراهتی است که محل بحث ماست که واژهی کراهت به کار برده شده این مقصود از این جمله، کان کمن غاب عنه، یا کان کمن شهدهُ چه هست؟ ما دو تا مطلب داریم در مورد شهود گناه و امر خلاف، یکی این هست که اصلاً بودن در مجلس گناه حرام است این یکی، شهود و حضور در مجلس گناه حرام است. در باب خمر نصوص عجیبی داریم که اگر مجلسی است که در آن خمر نوشیده میشود اصلاً ولو این شخص خودش شارب الخمر نیست و نمینوشد ولی این حضورش در آن مجلس حرام است.
س: معلوم است که شیشه خرده دارد.
ج: حالا هر چی،
حضورش در آنجا حرام است اگر در یک مجلسی دروغ گفته میشود دروغ گفته میشود یکی از اساتید ما ایشان بعضی مجالس روضه را حتی نمیرفت اجتناب داشت از رفتن، ولو میگفت آقای فلانی منبر برود. میگفت بعضیها وقتی روضه میخوانند روضهی دروغ میخوانند یک وقت نسبت نمیدهد میگوید در کتب مقاتل است در فلانجا هست این دروغ نیست میگوید در مقتل نوشته، اما اگر نه، مثل بعضیها که از خودشان یک چیز درمیآورند میسازند این دروغ دارد درست میکند این مجلس میشود مجلس گناه حضور در آن مجلس اشکال دارد ولو این که نمیتواند نهی از منکر بکند امر به معروف هم نمیتوانی بکنی اما نباید آنجا باشی، پس یک وظیفه این هست که شهود و حضور در مجلس گناه اشکال دارد این یک حکم است برای شهود در گناه است.
س: مشهور چنین حکمی دارند؟ بحث شراب تیست؟
ج: بله بله، گفتند مخصوص شراب نیست، شراب منصوص است جاهای دیگر هم گفتند.
این یکی، دو: دو این هست که گفتند وقتی که... یعنی مسئلهی دیگری که وجود دارد در شهود این هست که کسی که شاهد یک مسئلهای هست وظایفی به گردن او میآید از امر به معروف، نهی از منکر و امثال اینها، جالا این روایت دارد چه میفرماید؟ «مَنْ شَهِدَ أَمْراً فَکَرِهَهُ کَانَ کَمَنْ غَابَ عَنْهُ» اگر در یک مجلسی هستی ولی کراهت داری آن امر ناصواب را و ناصحیح را، مکروه داری در نفست، تنفّر داری در نفست از او، این مثل آدمی هستی که نیست یعنی این مبرّر حضورت در آنجا میشود بنابر اثر اول، بله یک وقت در یک مجلسی هستی گناه دارد آنجا انجام میشود شما هم مرتکب آن گناه نمیشوی و در قلب هم واقعاً کراهت داری، این مثل آدمی است که در آن مجلس حضور ندارد کمن غاب عنه، ولو در مجلس هست اما این مثل آدمی است که کمن غاب عنه هست یعنی اشکالی، ولو اظهار کراهت نکند. این نسبت به آن امر اول، نسبت به امر دوم، کمن غاب عنه، یعنی مثل کسی است که غائب است و هیچ وظیفهای به گردنش نمیآید یعنی امر به معروف لازم نیست بکند نهی از منکر، همین که در ... کافی هست دیگر. این جمله چه میخواهد بفمراید؟ امر اول را میخواهد بفرماید امر دوم را میخواهد بفرماید؟ امر دوم اگر بخواهد معنای جمله باشد خلاف ضرورت است که کسی که در یک مجلسی هست ولی فقط کراهت نفسانی دارد مثل کسی است که غائب است هیچ وظیفهای ندارد آدم غائب چه وظیفهای دارد؟ این را میخواهد بفرماید کمن غاب عنه،؟ یا آن امر اول را میخواهد بفرماید یا عموم تنزیل دارد هر دوی آن را میخواهد بفرماید؟ کم غاب عنه من کلّ الجهات؛ هم حضورش اشکال ندارد و هم وظیفهای به گردنش نمیآید از آن طرف «وَ مَنْ غَابَ عَنْ أَمْرٍ فَرَضِیَهُ کَانَ کَمَنْ شَهِدَهُ» مثل کسی است که حاضر است آدم حاضر گناه میکند این هم گناهکار است چون راضی است و چون راضی به آن کار هم هست وظیفهی، چون مثل کسی است که شاهد است چطور آن وظیفهی امر به معروف و نهی از منکر دارد این هم وظیفهی امر به معروف و نهی از منکر دارد. اگر اینجوری باشد پس نتیجه این میشود که امر به معروف و نهی از منکر بر چه کسی واجب است؟ بر کسی واجب میشود که یا راضی است یا کراهت در نفس حداقل ندارد چون کسی که کراهت در نفس داشته باشد این کان کمن غاب عنه، مثل آن میماند. فلذا خود این حدیث شریف، فهم معنای آن واقعاً مشکل است که چه میخواهد بفرماید شرّاح حدیث هم من حالا وقت نکردم که به شرّاح حدیث نگاه کنم، مجلسی و غیر مجلسی رضوان الله علیهم در توضیح این کلام چه فرمودند. همین محاسباتی است که فعلاًخودم کردم که این حدیث شریف مفاد آن چه میخواهد باشد. ما اگر بخواهیم به این حدیث شریف استدلال بکنیم این هست که «من شهد امراً فکرههُ کان کمن غاب عنه» یعنی مثل کسی که امری را که لابد این امر هم امر منکر است لابد مقصود این هست که امر منکر، «من شهد امراً منکراً فکرهه کان کمن غاب عنه».
س: استاد مجلس معنا نکنیم یعنی مجلس گناه نیست در خیابان رد میشوم گناه را میبینم.
ج: نه مجلس نمیگویم حالا این یکی هست یکی از آن مجلس است.
س: مجلس عنوان شد.
ج: نه، کان کمن غاب عنه یعنی ...
س: ...
ج: بله گفتیم که دو تا برای حضور، دو تا اثر ما فعلاً میدانیم یکی این که حضور در مواردی حرام است دو: حضور موجب توجه تکالیف به انسان میشود که امر به معروف کن، نهی منکر کن، تغییر بده، در مواردی که شرایط آن وجود دارد. حالا حضور اینها را دارد و کسی که غائب هست هر دو حکمها را ندارد قهراً، حالا این که میفرماید من شهد امراً فکرهه کان کمن غاب عنه، مثل آدمی است که نیست، شهد امراً، حالا یا در مجلس است یا به قول شما در خیابان میبیند که آن مجلس گناه اسم آن نیست، و یا این، این مثل آدمی است که غائب است یعنی نه کار حرامی انجام داده از نظر حضورش، و نه وظیفهای به گردنش آمده. چون کفایت میکند.
س: از آنجایی که بین مشبّه و مشبّهٌ به به جمیع جهات که تشبّه وجود ندارد که ولو در یک جهت ... کفایت میکند کمن، مثل او هست.
ج: بله در چه جهتی مثل او هست؟
س: ...
ج: میدانم، در چه جهت مثل اوست؟ در یک جهتی باید بگوییم مثل اوست
س: ...
ج: مثل اوست در چی؟
س: در این که گناه نمیکند.
ج: در این که گناه نمیکند خیلی خب، آن وقت اشکال این هست که اگر مثل او در این که گناه نمیکند
س: ...
ج: کدام؟
س: همین شخصی که حاضر است و گناه میکند من که میبینم و کراهت دارم این گناه را برای من نمینویسند مثل کسی است که غائب است در مجلس نیست مثلاً مجلس گناه، گناه است من اینجا هستم چون کراهت دارم برای من حضور فی المجلس که معصیت است آن معصیت ...
ج: مگر ما این را داریم برای کسی که حضور در جایی دارد آن گناه را برای او مینویسند؟ آن گناه را که او دارد انجام میدهد «لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى» (فاطر، 18)
س: ...
ج: نه، نه که گناه او را برایش مینویسند.
س: ...
ج: نه خود حضور در مجلس گناه، خودش موضوعٌ آخر، خودش معصیةٌ اُخری است، جزای خودش را دارد، نه جزای شارب الخمر را داشته باشد این گناه آخری است نه این که گناه او را برای این مینویسند، این حضور در آنجا خودش گناه دارد. پس بنابراین این کان کمن غاب عنه، حالا علاوه بر این که حالا معنا را فهمیدیم این مثل آن میماند یعنی چی؟ یعنی گناهی پای او نمینویسند؟ اما حالا واجب است؟
س: گناه مؤید بودن را برایش نمینویسند یعنی کسی که حضور دارد و میبیند و ساکت است مؤّید ...
ج: مؤید، چه مؤیدی هست؟ چه کسی مؤید است؟
س: آن که حضور دارد این میگوید کم غاب، یعنی مثل غیر مؤید ...
ج: نه، این آخر مؤید نیست حالا آدم یک جایی حضور داشته باشد معنای آن تأیید نیست یک وقت کمکش میکند یک وقت تشویقش میکند ترغیب میکند وسائل با ... اما هیچکاری نمیکند آنجا نشسته.
س: نه همین که حاضر است و ساکت است مؤید است.
ج: بله،
حالا این به خدمت شما عرض شود که یک حدیث، این حدیث شبیه آن در جعفریات هم هست که سندش با این حدیث ما تفاوت میکند و ذیل روایت یکِ همین باب هم باز حدیثی داریم که اینها را ان شاء الله فردا باید دنبال کنیم ببینیم به نتیجهای میرسیم یا نه، بالاخره اینها بهترین احادیثی است که چون واژهی کراهت در آن به کار برده شده الصق احادیث به بحث ما هست که میخواهیم ببینیم حکم کراهت چه هست؟ ان شاء الله فردا تتمه.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.