لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الصِّدِّیقَةِ فَاطِمَةَ الزَّکِیَّةِ حَبِیبَةِ حَبِیبِکَ وَ نَبِیِّکَ وَ أُمِّ أَحِبَّائِکَ وَ أَصْفِیَائِکَ الَّتِی انْتَجَبْتَهَا وَ فَضَّلْتَهَا وَ اخْتَرْتَهَا عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِینَ اللَّهُمَّ کُنِ الطَّالِبَ لَهَا مِمَّنْ ظَلَمَهَا وَ اسْتَخَفَّ بِحَقِّهَا وَ کُنِ الثَّائِرَ اللَّهُمَ بِدَمِ أَوْلَادِهَا اللَّهُمَّ وَ کَمَا جَعَلْتَهَا أُمَّ أَئِمَّةِ الْهُدَى وَ حَلِیلَةَ صَاحِبِ اللِّوَاءِ وَ الْکَرِیمَةَ عِنْدَ الْمَلَإِ الْأَعْلَى فَصَلِّ عَلَیْهَا وَ عَلَى أُمِّهَا خَدِیجَةَ الْکُبْرَى صَلَاةً تُکْرِمُ بِهَا وَجْهَ أَبِیهَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ تُقِرُّ بِهَا أَعْیُنَ ذُرِّیَّتِهَا وَ أَبْلِغْهُمْ عَنِّی فِی هَذِهِ السَّاعَةِ أَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَ السَّلَام.
بحث در این بود که آیا کراهت از منکر و ترک معروف واجب هست یا نه؟ گفتیم برای وجوب به ادلهی ثلاثه استدلال میتوان کرد کتاب و سنت و عقل، أما الکتاب، یک آیهی مبارکه بیشتر به نظر نرسید که ممکن است بشود به آن استدلال کرد و آن آیهی هفتم سورهی مبارکهی حجرات بود که در بخشی از آیه این جملهی مبارکه بود «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُون».
تقریب استدلال به دو نحو تقریب میشود کرد یا سه نحو. تقریب اول همان بود که دیروز عرض کردیم که این حبّب الیکم الایمان و کرّهَ، مثل زیّن یا تکوینی مقصود است یا تشریعی، تکوینی.... تکرار که میکنم به خاطر این هست که دیدم بعضی از دوستان تلقّی درستی نکرده بودند از تقریب، اشکالاتی میفرمودند که وارد نبود، توجه به عرایض نشده بود. یا تکوینی است و یا تشریعی، تکوینی نمیتوانیم بگیریم چرا؟ چون بر خلاف وجدان است اینجور نیست که در قلوب مخاطبین به این آیه که همهی مسلمین هستند این حبّ ایمان و زینت ایمان و کراهت برای فسق و فجور و اینها وجود داشته باشد بنابراین قرینه میشود به دلالت اقتضا که این شقّ ثانی مقصود است یعنی تشریعی، آن وقت معنای تحبیب تشریعی و تکریه تشریعی این است که امر شده است یعنی ما امر کردیم به حبّ ایمان و امر کردیم به این که تزیین کنید در قلوب خودتان، حالا در تزیین میشود تکوینی هم باشد ولی دیگر سیاق اگر اینجوری شد و امر کردیم ...
س: ... از باب موافقت التزامیه است، از این باب است؟
ج: نه، ظهورش این هست که موضوعیت دارد نه طریقیت دارد و از جهت دیگر است.
بنابراین میفرماید و امر کردیم به این که کراهت داشته باشید نسبت به کفر و فسوق و عصیان، آن وقت چرا به این قالب، به این ادبیات گفته شده؟ که حبّب مراد جدی اوست چرا به این قالب گفته شده برای این که وقتی شارع امر کرد در حقیقت آن تتیجهی این امر که آن حبّ پیدا کردن افراد باشد یا آن کراهت پیدا کردن افراد باشد نسبت به آن امور، معلول امر شارع است چون معلول امر شارع به خودش نسبت داده که حبّب الیکم یا کرّه الیکم، این تقریب اول.
این تقریب را پاسخ دادیم به این که اگر راه برونرفت از خلاف واقع شدن روایت به دلالت اقتضاء تنها و تنها این بود که باید کرّه را به معنای تشریعی بگیریم یا حبّب را به معنای تشریعی بگیریم استدلال تمام بود ولی چون راههای دیگر هم وجود دارد از این جهت معیّنی برای این احتمال که با آن میشود استدلال کرد وجود ندارد احتمالات دیگر چه هست؟ این هست که بگوییم «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ» ناظر به غالب است یا جمعی است یا اکثریت است، ممکن است که این باشد و ما این را دیگر خلاف وجدان ما نیست شاید اکثریت همینجور باشد ما اهل زمان خودمان را هم نباید حساب کنیم مثلاً یک کسی در اهل زمان خودش میبیند اینجوری است نه، باید مجموعه را من زمان نزول الآیة الی قیامت دید. که در این طول تاریخ اکثریت کدام است ممکن است اکثریت همینجور باشد که حبّب فی قلوبهم الایمان و کرّه فی قلوبهم الکفر و الفسوق و العصیان، و همچنین احتمالات دیگری که دیروز گفته شد حالا بگوییم که کرّه یعنی به حسب فطرتتان، که اگر اینجوری گفتیم باز میشود تکوینی. بنابراین چون محتملاتی وجود دارد یکی از آنها آن است که یصحّ به الاستدلال و معیّنی هم ندارد از این جهت استدلال چیست؟ استدلال ساقط میشود قد یناقش یا یجاب بجوابٍ آخرٍ، که باز بعضی از دوستان میفرمودند که این را هم عرض میکنیم و جواب بدهیم میفرمودند که فوقش این هست که این آیهی شریفه دلالت میکند بر این که خدا امر فرموده به چه؟ کشف میکند از این که امر فرموده به حبّ ایمان و امر فرموده به کراهت کفر و فسوق و عصیان، این امر اعم است از این که امر استحبابی است یا امر وجوبی است. پس باز ولو قبول بکنیم بگوییم احتمال آخری جز تشریعی وجود ندارد اما در عین حال اگر امر منحصر هم باشد به این که مراد از حبّب، حبّب تشریعی است یا کرّه هم کرّه تشریعی است اگر این هم فرضاً متعیّن باشد باز لایدلّ بر وجوب، چرا؟ برای این که تشریع اعم است از این که این تشریع به نحو استحباب بوده یا به نحو وجوب بوده. صیغه که به کار نرفته که شما بگویید ظهور صیغه در وجوب است یک چیزی دارد کشف میشود. آن کشف، در آن ننوشته که چه هست. بله تکوینی نشد حالا که تکوینی نشد میفهمیم تشریعی است اما جامع تشریعی کشف میشود نه خصوص وجوب آن، چون با جامع تشریعی هم مشکل برطرف میشود، شاید امر استحبابی دارد نه امر وجوبی دارد پس چرا میگویید با این آیه نمیتوانید استدلال کنید بر این که کراهت عصیان و فسوق واجب است نه، ممکن است که مستحب باشد.
س: ...
ج: حالا شاید نظر شما به همان جوابی که ما خدمت ایشان عرض کردیم حالا هم عرض میکنیم.
جوابی که دادیم این بود که قبلاً هم عرض کردیم که علی مبنا النائینی قدس سره، مکتب محقق نائینی و علی مکتب محقق امام قدس سرهما، همین که تشریعی از مولا فهمیدیم صادر شده است اصل التشریع، وقتی فهمیدیم از مولا صادر شده است مادامی که علم به ترخیص پیدا نکردیم که حجت بر ترخیص پیدا نکردیم به حسب مسلک محقق نائینی عقل میگوید باید چکار کنیم؟ باید امتثال کنیم تعبیر وجوب از این انتزاع میشود و الا در تشریع نه وجوب خوابیده و نه استحباب، و علی مسلک الامام قدس سره هر تشریعی مادامی که ترخیص و علم به آن پیدا نکنیم یا حجت بر آن پیدا نکنیم حجت عقلائیت بر لزوم اتیان، بنابراین علی هذین المسلکین گفته میشود اصل تشریع را از این آیه استفاده میکنیم مع الغض از این جواب اول، از جوابی که دادیم اصل تشریع اگر استفاده شد ما برای جواز ترک کراهت مرخّصی که نداریم حجیتی بر ترخیص که نداریم پس بنابراین نتیجه چه میشود؟ نتیجه این میشود وجوب کراهت.
س: اگر اینجوری باشد تمام اوامر شارع میشود اشاری، دیگر مولوی نمیشود که، فرض این هست که ...
ج: این چه ملازمهای بین فرمایش شما و این مطلب هست؟ بعث مولوی دارد میکند ارشاد به چیزی نمیکند منتها بعث مولوی تارةً کنارش ترخیص هم میگذارد اگر گذاشت الزام عقلی و عقلائی برای انجام نداریم مثل این که إغسل للجمعة، بله این بعث است به غسل جمعه، اما چون یک جای دیگر خودش فرموده لابأس بترک غسل الجمعه مثلاً، میگوییم پس ما ترخیص داریم، الزام عقلی از ناحیهی عقل یا الزام عقلائی نداریم برای انجام، اما یکجا فرموده إغسل للجنابة، هیچجا هم نفرموده لابأس، میفهمیم آن چه هست؟ آن الزام دارد و باید ... نه این که ارشادی نمیشود. این به خدمت شما عرض شود که تقریب اول و ما یتعلّق به.
تقریب ثانی
س: ... که میفرمایید نمیتواند امر تکوینی باشد به خاطر این که ما میبینیم در مسلمین چنین امری نیست و خلاف وجدان است این اقتضای آیهی ششم که شما اینجا خودتان هم فرمودید میگویید یا ایها الذین آمنوا، اصلاً مخاطبش مسلمین نیست دارد برای اهل ایمان میگوید بعد آن ایمانی که در قرآن هست که میگوید «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا» (حجرات، 14) آیا واقعاً نمیشود بگوییم که در مؤمنین چنین امری هست اینها نسبت به ایمان حبّ درونی دارند و نسبت به اتیان و ...
ج: در همین الذین، حالا فرض کنید اینها را بپذیریم آمنوی اینجا به معنای مسلمین نباشد به معنای خاصّ آن فرض کنید شیعهی اثنی عشریهی امامیه باشد فرض کنید که این الذین آمنوا، حالا فرض میکنیم دیگر علی افضل التقادیر این باشد، شما خیلی خوشبین هستید مثل این که، خلاف وجدان است ما نعرف افرادی که شیعهی اثنی عشریهی امامیه هستند اما فسوق و عصیان را هم دوست دارند کراهت ندارند، نسبت به آن کراهت ندارند توجه فرمودید خیلی هم ...
س: استاد بحث شیعه بودن نیست.
ج: نه شیعه نمیگویم آمنوا، ایمان دارند اما ایمان دارند به معنای این که بله مؤمن هستند اما در عین حال کراهت فسوق و عصیان ندارند.
س: آن ایمانی که «لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکُم»
ج: بله آن که نیست که دیگر، دارد به این یکی خطاب میکند یعنی آن سرآمدها را مقصودش است آن که نیست که.
اما تقریب ثانی، تقریب ثانی این است که «أُولئِکَ هُمُ الراشدون» همانطور که سابقاً در بعض آیات مبارکات گفته شد این سیاقت که مبتدا معرفه باشد، خبر معرفه باشد و ضمیر فصل بین المبتداء و الخبر قرار گرفته باشد این دلالت بر حصر میکند اگر گفتند زیدٌ هو العالم، یعنی سراغ کسی دیگر نرو، زید فقط عالم است. اینجا هم «أُولئِکَ هُمُ الراشدون» اولئک که معرفه است الراشدون هم که الف و لام دارد پس مبتدا معرفه، خبر معرفه، ضمیر فصل هم که واسطهشان است یعنی تنها و تنها اولئک، همینهایی که حبّ ایمان دارند و همینهایی که کراهت کفر و فسوق و عصیان دارند تنها و تنها اینها راشدون هستند راشدون را هم معنا کردند یعنی مهدیون الی الحق، الی الهدایة، که همان به حمل شایع میشود هم المفلحون، بنابراین این جملهی اخیر با توجه به این که اولئک مشارٌ الیه آن شد کسانی که حبّ به ایمان دارند و کراهت از کفر و فسق و عصیان دارند این به دلالت التزام دلالت میکند که پس معلوم میشود این حب و آن کراهت مصلحت ملزمه دارد چون اگر اینها تنها کسانی هستند که در راه فلاح و سداد و هدایت هستند و غیر اینها نیستند پس کفی در این که اینها یک مصلحت ملزمه دارد چون آن که انسان را نجات میدهد چه هست؟ فلاح است، هدایت است، همان رشد است اینها است دیگر، و میفرماید اینها تنها کسانی هستند که فلاح دارند رشد دارند هدایت شده هستند و در راه حق هستند. بنابراین به این تقریب آیهی شریفه بخاطر ذیلش دلالت میکند بر این که در حبّ ایمان و کراهت کفر و فسوق و عصیان، مصلحت ملزمه وجود دارد؛ وقتی مصلحت ملزمه وجود داشت به دو بیان میشود دلالت بر وجوب میکند یک: این که وقتی مصلحت ملزمه داشت شارع قهراً چکار میکند؟ ترک آن را اجازه نمیدهد مصلحت ملزمه دارد و او را واجب میکند. دو: این که خود این سیاقت یک سیاقت عرفی است برای بیان وجوب که ما مثلاً به یک کسی بگوییم آقا این کار یک کار خیلی لازمی هست، مصلحت لازم دارد نمیشود از آن گذشت، خود این بیان یک نحو ادبیاتی است برای این که چه رابفهمانند؟ وجوب را بفهمانند بعث را بفهمانند پس بنابراین ...
س: ظهور لفظی
ج: بله ظهور لفظی پیدا میکند.
بنابراین به این ذیل میتوان یک بیان دیگری هم اینجا گفت که آن را ما تقریب ثالث قرار میدهیم شبیه همین است اما به ضمّ روایات استفاده میکنیم یعنی میگوییم این آیهی شریفه به دلالت التزام دلالت میکند بر این که حبّ ایمان و کراهت نسبت به کفر و فسوق و عصیان مصلحت ملزمه دارد؛ این من ناحیةٍ، این آیه؛ من ناحیةٍ اُخری روایاتی داریم که فرموده خدای متعال در هر واقعهای حکم دارد ما هیچ واقعهای بلاحکم نداریم. ضمّ آن روایات به این آیهی شریفه که فرمود این مصلحت ملزمه دارد نتیجهاش چه میشود؟ نتیجهاش این میشود که پس بنابراین این کراهت واجب است چرا؟ برای این که وقتی مصلحت ملزمه داشت حرمت که نمیشود باشد. حکم واقعی آن حرمت نمیشود باشد، حکم واقعی آن کراهت که نمیشود باشد، حکم واقعی آن اباحه که نمیتواند باشد با مصلحت ملزمه نمیسازد، حکم واقعی آن استحباب هم نمیشود استحباب مصلحت ملزمه ندارد پس یتعیّن که چه داشته باشد؟ وجوب داشته باشد.
س: ...ضمیمهی دوم را هم نمیگفتید نمیتوانستیم این را استخراج کنیم؟
ج: اگر کسی در آن قبلیها چکار کرد؟ اگر کسی در آن قبلیها مناقشه کرد یعنی آن دو بیانی که عرض کردیم در تقریب ثانی، یعنی سؤال شما شاید این بود که یعنی اگر آیه نبود به خود این دسته روایات میتوانستیم تمسک کنیم یا نه؟
س: نه عرض من این هست که ... که خدا در هر واقعهای یک حکمی ... میگویم این ضمیمه را هم نمیکردید میشد این ...
ج: آن را که گفتیم حالا میخواهیم بگوییم برای کسی که داریم تکثیر تقریب میکنیم. تقریب ثانی خودش دو تا بیان داشت یکی این بود که گفتیم این مصلحت ملزمه دارد وقتی مصلحت ملزمه دارد عقل میگوید پس مولا باید این را واجب بکند ملزمه هست دیگر، نمیتواند ترخیص داشته باشد اینجا، خود عقل حاکم است وقتی مصلحت ملزمه دارد شارع نمیتواند ترخیص داشته باشد چون اجازه است در ترک مصلحت ملزمه، پس حتماً ترخیص در ترک ندارد. پس ترخیص در ترک که نداشت میشود وجوب، یا این که بگوییم خود این قالب یک قالب ادبی است برای بیان الزام و وجوب. این دو تا بیان، حالا اگر کسی این دو بیان به دلش نچسبید میگوییم یک راه دیگر هم داریم یا اگر به دلش چسبید هم یک دلیل دیگری هم وجود دارد در کنار این تکثیر ادله میشود و آن این که خود این شارع، خود متکلم به این کلام فرموده است حسب بعض روایات که چی؟ که من در هر واقعهای حکم دارم، در هر واقعهای لا و نعم دارم. هیچجا نیست که من حکم نداشته باشم، طبق آن روایات پس کراهت نسبت به کفر و فسوق و عصیان هم باید حکم داشته باشد چون این هم واقعةٌ، موضوعٌ، خود این کراهت نسبت به اینها چه حکمی دارد در شرع؟ خدا فرموده به حسب آن روایات که من اینجا حکم دارم این را از یک طرف فرموده از یک طرف هم فرموده این کراهت مصلحت ملزمه دارد، این دو تا حرف خدای متعال را که یکی کتابی است و یکی به طریق غیر کتاب به ما رسیده وقتی کنار هم میگذاریم چه نتیجهای میگیریم؟ نتیجه این میگیریم که حالا حکم دارید فرمودی هم مصلحت ملزمه دارد پس حرمت و کراهت و اباحه دیگر معنا ندارد، استحباب هم معنا ندارد چون استحباب ترخیص در ترک دارد این هم با مصلحت ملزمه نمیسازد بنابراین یتعیّن که وجوب باشد. از این احکام خمسه هیچکدام بعد از دلالت اینها صلاحیت ندارد برای این که حکم این واقعه باشد این واقعه چیست؟ کراهةُ الکفر، کراهةُ الفسوق و العصیان. بنابراین یتعیّن که آن حکم شرعی این کراهةُ الفسوق، که فسوق اعم است از فعل حرام یا ترک واجب دیگر، دیگر آن اشکال شیء و فلان و اینها هم نیست فسوق است عصیان هم باز همینطور است حالا این که فرق فسوق و عصیان چه هست؟ در کتب تفسیر مطالبی گفته شده که اینها إذا اجتمعا إفترقا هستند اینجا هم چون کنار همدیگر قرار گرفتند فسوق را گفتند یعنی ارادهی گناه کردن، عصیان یعنی خود آن گناهی که سر میزند، حالا یا ممکن است که عطف آن عطف تفسیری باشد. در بعض روایات هم فسوق به معنای کذب گرفته، بعض روایات کذب است چون قبلش هم همان آیهی نبأ است و آنجا همان فسق است «إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ » (حجرات، 6) این فسوق را گفتند یعنی همان کذب، کما فی الروایة مرویة عن الباقر علیه السلام گفته شده است حالا اگر هم فسوق به معنای خصوص کذب باشد به عصیان تمسک میکند عصیان که دیگر عمومیت دارد نسبت به همه. بنابراین این هم تقریب سوم است که میتوانیم با این تقریب بگوییم که بله.
آیا این تقاریب به نظر شما تمام هست یا تمام نیست؟ تقریب دوم و سوم که « أُولئِکَ هُمُ الراشدون» این به خدمت شما عرض شود که دلالت میکند بر این که مصلحت ملزمه دارد دیگر. اینجا یک مناقشهای ابتداءً ممکن است به ذهن کسی بیاید و آن این که اگر معنای آیهی شربفه این باشد که «أُولئِکَ هُمُ الراشدون» یعنی اینهایی که حبّ ایمان دارند که من تکویناً حبّ ایمان را در قلب آنها قرار دادم، و اینهایی که کراهت از کفر و فسوق و عصیان دارند که من تکویناً در قلب آنها این کراهت را خلق کردم اینها چون دارای ایمان هستند و دارای این کراهت هستند «أُولئِکَ هُمُ الراشدون» پس بنابراین اگر این جمله، جملهی تکوینی باشد آن دو کارش را که خدای متعال کرده دیگر وجوب آن معنا ندارد انجام داده پس اولئک یعنی همینهایی که من در قلبشان حبّ به ایمان ایجاد کردم و در اثر حب به ایمان قهراً رفتند دنبال این که ایمان پیدا کنند. حبّب الیهم الایمان برای چه هست؟ و زیّن فی قلوبهم؟ برای این که تشجیعشان کند بروند دنبال ایمان دیگر، یک شخصی، نوجوانی، خدای متعال عشق ایمان و معنویت را در قلبش زنده میکند برود مسجد، برود پهلوی عالم، برود حوزهی علمیه، برود آنجا، برود در محافل مذهبی، تا ایماندار و قوی بشود؛ حبّب الیه الإیمان، کرّه الیه الکفر و الفسوق و العصیان، خدای متعال این زمینه را در قلب او ایجاد میفرماید که در اثر این که کراهت دارد و تنفّر دارد از کفر و فسوق و عصیان در محافل عصیان نمیرود، در محافل کفر نمیرود پس نفس او میشود یک نفس مؤمنه و ارتقاء پیدا میکند بنابراین «أُولئِکَ هُمُ الراشدون» اگر بخواهیم از آن استفاده بکنیم این چون دارد خبر میدهد که من این را انجام دادم مصلحت ملزمه دارد بله، دلالت میکند به این که این مصلحت ملزمه هست ولی این مصلحت ملزمه را خودش چکار کرده؟ همانچیزی که مصلحت ملزمه داشته خودش انجام داده.
س: ...
ج: بله برای همه قرار داده دیگر، یعنی چی؟
س: ...
ج: بله حالا این ...
س: قبلاً هم بحث کردیم که تکویناً نمیتواند یک تالی فاسدهایی دارد که تکویناً ما نمیتوانستیم بگوییم که خداوند تکویناً ...
ج: نه بعد اشکال کردیم دیگر، اشکال کردیم گفتیم نه شاید مراد اکثر باشد. گفتیم لعلّ مراد اکثر است،
«أُولئِکَ هُمُ الراشدون» اینجا این فرمایشی که شما میفرمایید «أُولئِکَ هُمُ الراشدون» این یک سؤالی است و یک مشکلهای است که ما در بسیاری از آیات داریم که این سیاقت به کار رفته که افادهی حصر میکند «أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُون» « أُولئِکَ هُمُ الراشدون» و خیلی، فلذا جوابهایی حالا داده شده در تفسیر و راه حل آن، یکی این هست که اینها حصرش اضافی است یعنی چون غالباً اینها هستند که راشد و مفلح هستند، نه این که جاهای دیگر پیدا نمیَشود «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُورا» (انسان، 3) آن هدایت عام هم خدای متعال دارد اما اینهایی که این عنایات ویژه به آنها میشود معمولاً اینها هستند و الا هدایتهای عامه را خیلیها ترتیب اثر به آن نمیدهند. الان در دنیا چند میلیارد آدم هست؟ از این چند میلیارد که در عالم وجود دارد تابع مسلک حق چند نفر است؟ چقدر است نسبت به آنها؟ آنها هم که تابع مسلک حق هستند بالاسم، چقدر بالواقع تابع حق هستند. فلذا فرموده «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلین * وَ قَلیلٌ مِنَ الْآخِرین» (واقعه، 13و 14) قلیل من الآخرین، تمام اینها که نگاه میکنی این کم است « أُولئِکَ هُمُ الراشدون» بله این یک مصلحت ملزمه دارد اما این مصلحت ملزمه فرض این هست که خودش انجام داده و دیگر تکلیفی برای کسی نیست که بخواهیم بگوییم که میفهمیم که پس این وجود دارد کار خودش است.
س: ...
ج: نه، حبّ آن اختیاری نبود اما دنبال حب گرفتن، انسان میشود یک چیزی را دوست داشته باشد نرود دنبال آن، این عنایت الهی است دیگر، «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» (شمس، 8) «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» که اختیار را از بین نبرده، حبّ که اختیار را از بین نبرده، کراهت که اختیار را از بین نبرده این فضل الهی است، خدای متعال برای این که بشر را هدایت بکند آن را مایل به خوبیها میکند و کاره از بدیها میکند این زمینهها را در فطرتش، در نفسش، اینها ایجاد میکند برایش، این اتمام نعمت را کرده دیگر، حجت را تمام کرده با این که اینجوری هست منتها اگر انسان آن چیزی که محبوب است ذاتیاش هست در دلش میبیند محبوب است منتها اگر یک مدتی بیاعتنایی به آن کرد و دنبال آن نرفت آن مثل فطرت میماند چطور فطرت خاموش میشود؟ اینجا هم همینجور، همه فطرتشان الهی است اما مَن اساء السوء، این نتیجهاش چه میشود؟ «أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّه» (روم، 10) اینجوری میَشود حالا این که خدای متعال این عنایت ویژه را هم فرموده که حبّب الیهم الایمان، کرّه الیهم الکفر و الفسوق و العصیان، نه تنها این کار را کرده زیّن فی قلوب، جاذبه هم برای آن ایجاد کرده. آن جوری تزیین کرده که جاذبه داشته باشد این که میبینید که اشک شوق میریزند این برای آن جاذبه است دیگر، این که آیهی قرآن را میشنود اشک شوق از چشمش جاری میشود این برای آن تزیین است این که یک چهرهی یک عالم متقی را میبیند اشک شوق از او، این برای آن تزیین است که خدای متعال، اینها آن تزیینهایی است که خدای متعال ایجاد کرده پس یک امر تکوینی است بنابراین آیهی شریفه اگرچه دلالت میکند بر این که اینها مصالح ملزمه دارد چون در طریق هدایت است و چیزی که در طریق هدایت است فرض کنیم حتماً مصلحت ملزمه دارد اما در عین حال دلالت نمیکند بر این که امر الزامی که کراهت وجود دارد بلکه این کاری است که خود خدای متعال انجام داده و فرموده است.
س: ...
ج: قهراً اینها به دلالت اقتضاء معنایش این هست آنهایی که طبق این حبّ عمل کردند دیگر، یعنی این حب و این کراهت باعث شده که بروند ایمان را پیدا بکنند و از فسق و فجور و عصیان و امثال ذلک هم اجتناب بکنند این به قرینهی حکم و موضوع و تناسب حکم و موضوع ... نه نفس این باعث شده که هم الراشدون باشند.
س: ...
ج: نه.
س: ...
ج: بله، مصلحت ملزمه دارد منتها خودش متکفّل انجام آن شده چون چیزی که در سعادت انسان که اگر این نباشد راشد نیست، اگر این نباشد راشد نیست این مثل مصلحت چه میماند؟ مثل مصلحت بعث رسل میماند اگر بعث رسل نباشد بشر چه هست؟ فقط خلق بکند، منتها بعث رسل خدای متعال نفرماید بشر در ضلالت است راه را بلد نیست پس هدایت این از ادلهی نبوت عامه چه هست؟ همین است که این نبوت عامه مصلحت ملزمه دارد نمیشود قابل ترک نیست، قبیح است از خدای متعال ترک بشود این، ارسال رسل نفرماید انزال کتب نفرماید هدایت نفرماید این قبیح است من الله تبارک و تعالی، چرا؟ چون نتیجهاش لغویت خلق است خلق را اگر از نبوت جدا بکنیم خلق بیجاست کار لغو است نه تنها لغو است بلکه کار قبیحی است چون یک عدهی آدمها را خلق میکند که به مصالح و مفاسدشان را اطلاع ندارند و اینها در مفاسد میافتند با این که شما میدانستی و اینها را هدایت نکردی، بنابراین همان ادلهی نبوت عامه، همان ادله میگوید که اینها مصلحت ملزمه دارند. چون «أُولئِکَ هُمُ الراشدون» غیر از این رشدی نیست صلاح و چیزی نیست.
پس بنابراین به خود نفس این آیهی شربفه، به این تقریب ثانی و قهراً دیگر الثالث هم این تقریب ثانی. دو تقریبی که بیان شد. اما این که در هر واقعهای خدای متعال حکم دارد با آن چی؟ این را ضمّ میکنیم این لایبعُد صحّته، کما این که ما بخاطر همین روایات علی تقدیر قبول آن روایات سنداً و دلالتاً، چون در آن هم بحث است که ما واقعاً چنین روایاتی که این دلالت مشهور بین الفقها هست که ما روایاتی داریم که این مضمون را دارند که خدای متعال در هر واقعهای حکم دارد و هیچ واقعهای بلاحکم نیست اگر مفروض گرفتیم وجود این روایات را، ما گفتیم که قاعدهی ملازمه را تبعاً لشهید صدر قبول داریم که ملازمهی عقلیه وجود ندارد «ما حکم به العقل لا یلزم أن یحکم به الشرع» به ملازمهی عقلیه، چرا؟ به همان بیانی که شهید صدر فرموده چون ممکن است اهتمام شارع برای انجام مایحکمُ به العقل و ما یُدرکُه، بیش از همین باعثیتی که این درک برای انسان ایجاد میکند شارع بیش از این اهتمام ندارد که خودش هم بیاید بگوید یجب، ممنوع نیست گفتن یجب یا یحرم، اما ملزمی ندارد که ما کشف بکنیم که حتماً این یجب یا یحرم را دارد. به این دلیل میگوییم ملازمه درست نیست؛ اما ما به ضمّ این روایات میگوییم هر جا عقل قبح را درک کرد یا حسن ملزم را درک کرد آنجا چون شارع حتماً حکم دارد چیزی که قبح ملزم دارد میشود شارع از احکام خمسه غیر از حرمت را برای آن جعل بکند؟ و یا چیزی که حسن ملزم دارد میَشود شارع برای آن از احکام خمسه غیر از وجوب جعل بکند؟ نمیَشود. پس بنابراین این قاعدهی ملازمه به حکم عقل تمام نیست اما هر جا عقل استقلّ به قبح یک فعل، یا استقلّ به حسن یک فعل، به ضمّ این عقل، الی الروایات، آن روایات، میفهمیم آنجا را شارع حرمت دارد اینجا را شارع وجوب دارد.
س: نمیشود عقل حسن را درک کند ولی شارع استحباب بگوید؟
ج: نه نمیشود. چون حسن ملزم را داریم میگوییم دیگر، حسن ملزم، یعنی مصلحت ملزمه دارد و قبح ملزم را درک کرده اگر عقل این را درک کرد که در سلسلهی علل همان جایی که قاعدهی ملازمه را آقایان میگویند قاعدهی ملازمه برای جایی نیست که اصل آن باشد قاعدهی ملازمه برای این هست.
وقتی که این حسن و قبح را عقل درک کرد ما اگر این روایات نبود میگفتیم شارع لازم نیست که درک کنیم یعنی کشف نمیکنیم که شارع هم حتماً حکم کرده، شارع میگوید عقلشان که میرسد خودشان بروند بکنند چرا من دیگر قانون جعل بکنم؟ ملزمی ندارد که قانون جعل بکند ولی چون خودش گفته که من قانون جعل کردم اخبار کرده که من واقعهی بیحکم نگذاشتم همهجا خودم حکم جعل کردم چون این اخبار را فرموده است حالا ما میآییم میگوییم جمع بین این که عقلمان درک میکند قبح ملزم را و حسن ملزم را، و این فرمایش او که فرموده میفهمیم که آنجا را حتماً حرمت جعل کرده چون از احکام خمسه غیر از حرمت صلاحیت جعل ندارد اینجا را هم میفهمیم که وجوب جعل کرده چون من الاحکام الخمسه غیر از وجوب صلاحیت جعل ندارد حال اینجا هم شبیه همان حرف را میزنیم. بنابراین اگر آن روایات را تمام بدانیم، إن قلت، إن قلت که درست است که مصلحت ملزمه دارد اما دیگر خود شما میگویید خدا خودش انجام داده دیگر برای چه امر به کراهت بکند؟ انجام داده دیگر، تحصیل حاصل است. بنابراین جا برای امر به کراهت و امر به حبّ نمیماند پس این چهجور میشود؟ جواب این هست که درست است این حبّ را در دل ایجاد کرده ولی این قابل این هست که از بین برود، ادامه پیدا نکند. چون این را قرار داده و ممکن است که از بین برود امر تشریعی هم میفرماید که این کراهت را داشته باش، محافظت بر آن بکن، حبّ ایمان را داشته باش محافظت بر آن بکن، مثل چی؟ مثل این که بیاید بگوید حبّب اولادک، به مادر میگوید حبّبی اولادک، با این که تکویناً خودش حبّ اولاد را گذاشته اما گاهی کار به یک جایی میرسد که همین مادر چه میشود؟ ممکن است که این حب را از دست بدهد گاهی یک چیزهایی عارض میشود میگوید جلوی آن را بگیر، بنابراین منافاتی با این که تکویناً قرار داده باشد و بعد امر تشریعی هم بفرماید ندارد بنابراین این...
س: ...
ج: قهراً بله، میشود مثل تروک است ما در تروک که میگوید اُترک الکذا، ما چکار میکنیم ترک که از ازل وجود دارد آنجا ما چکارش میکنیم؟ ادامهاش میدهیم فعل را انجام نمیدهیم ادامه پیدا میکند
س: ...
ج: در واقع به استمرار او، نه خودش مصلحت دارد.
س: ...
ج: بله فرموده که این واجب است اگر میبینم هست که الحمدلله، اگر نیست ایجادش باید بکنم، یا نگذارم از بین برود.
س: ...
ج: بله ارشاد نمیشود نه ارشاد نمیشود، به بیانی گفتیم ارشاد نمیشود چون گفته هر جا حکم دارم، حکم مولوی دارم، کشف میکنیم حکم مولوی دارد.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.