لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
یک فرازی که در جلسهی قبل خوانده شد که حاصل این فراز این است که این انقلاب شکوهمند در حقیقت الگوبرداری از انقلابهای دیگری که در دنیا محقق شده نبوده. برای این که انقلابهای غیر دینیای که وجود داشته است آنها که معلوم است نمیشود سرمشق و الگوی برای انقلاب اسلامی باشد. بعضی از انقلابهای دیگری هم که مثل فرض کنید کشور پاکستان انجام شده آنجا جمهوری اسلامی شده، الان نامش جمهوری اسلامی پاکستان است. اما آنها هم باز الگوی آن این نیست که در آنجا بر اساس ولایت فقیه باشد بخواهد احکام اسلامی آن جور پیاده بشود. این هم نیست آن که آنجا بنا بوده به هر حال. بنابراین یک چیز نوی هست که مثیلی و مانندی در حقیقت نداشته و این در حقیقت عنایت الهی بوده که به ذهن حضرت امام قدس سره و بزرگان آورده است و عنایت فرموده و آن در خارج محقق شده است. و باز ترکیب جمهوریت و اسلامیت، این هم که در کلمات پایانی این فراز از این پیام مهم هست، این هم یک مسئلهی بسیار مهمی است بحثهای نظری و تئوریک فراوانی در اینجا هست که آیا جمهوریت و اسلامیت، اینها نسبتشان چه نسبتی است؟ آیا جمهوریت از اسلامیت برخواسته میشود؟ و یا این که نه، تدبیر زمان ما فعلاً اقتضا کرده که ما دنبال جمهوریت هم برویم؟ و الا در اسلام مسئلهی جمهوریت مطرح نیست؟ اینها یک بحثهای عمیق نظریای دارد که جای بحث مهم دارد خودش، و در این مجال نمیگنجد که من بخواهم مطلبی در این باب عرض بکنم اما این مقدار همه توجه داریم که ادلهای که ما برای آن به ولایت فقیه و لزوم برپا داشتن حکومت اسلامی به آنها تمسک میکنیم مختلف هستند. بعضی از آن ادله مانند این که از دلیل عقلی و امور حسبیه بخواهیم مسئله را تمام بکنیم نه از باب اطلاقات ادلهی لفظیه، قهراً ممکن است که در آنجا بگوییم که قدر متیقّن آنجایی است که جمهور هم انتخاب داشته باشد. آن شخصی که شرایط شرعیه را دارد یعنی عالم است عادل است فقیه است چه هست چه هست، و در کنار آن مردم هم او را انتخاب کردهاند، حالا به هر شکلی، یا مستقیماً یا به نحو غیرمستقیم کسانی را انتخاب کردند که او انتخاب کند این قدر متیقّن از کسی که ولایت به او تفویض شده در عصر غیبت، چنین آدمی است. از باب قدر متیقّن، مثل این که میگوییم تقلید اعلم واجب است، دلیل لفظی بر این نداریم ولی میگوییم دوران امر بین تعیین و تخییر است یا ما مخیّر هستیم بین تقلید مفضول و افضل، یا متعیّن است افضل، از این باب میگوییم. اینجا هم ممکن است از این باب بگوییم که بله ولایت در این عصر مال کسی است که انتخاب هم به نحوی شده باشد طبق یک ادله. اما اگر ادلهی لفظیه را داشته باشیم که «قد جعلتُه علیکم حاکماً» به آن بخواهیم تمسّک بکنیم نه، فرقی بین این نیست که « جعلتُه علیکم حاکماً» که مردم قبول بکنند یا قبول نکنند، انتخاب بکنند یا انتخاب نکنند. ما «جعلناه علیکم حاکما» که البته بر اساس آنچه ما از ادلهی ولایت فقیه میفهمیم این جعل مطلق است. مثل نصب خود ائمه علیهم السلام میماند که مردم قبول بکنند یا قبول نکنند امیرالمؤمنین امام اول است و خلیفهی بلافصل رسولالله است و هکذا ائمهی بعد. اقبال مردم و ادبار مردم، قبول و عدم قبول مردم در این مسئله دخالتی ندارد. شارع هم امام صادق سلامالله علیه در جایی که خودشان نمیتوانند اعمال ولایت بکنند تصدی عملی خارجی داشته باشند، منع کردند ما از این که به طواغیت مراجعه کنیم و فرمودند من برای شما نصب کردم چنین آدمی را. حالا قبول بکنند یا قبول نکنند منتها از باب مقدمه و این که این نمیتواند عملاً در خارج کار را انجام بدهد الا به این که انتخاب بکنند این انتخاب مضرّ به آن نیست. بلکه الان کالمقدمهی واجب میشود که با این ما میتوانیم در این روزگاری که مردم با انتخاب، این فکر در ذهن مردم هست میتواند کمک کند برای این که آنچه که وظیفهی الهی هست انجام بشود. بنابراین حداقل آن این است که از باب مقدمیت از این راه میتوانیم بگوییم که این ترکیب یک ترکیب درست و صحیح و عاقلانهای است.
خب برویم وارد بحث خودمان هم بشویم.
س: ... قیام الحجة بوجود الناصر...
ج: بله قیام الحجّة بوجود الناصر، آن معنایش در مقام إعمال است یعنی قدرت بخواهد پیدا بکند نه این که وجود ناصر باعث میشود که او ولایت داشته باشد، او ولایت دارد؛ اما اگر وجود ناصر بود حالا میتواند این را اعمال بکند.
س: ...
ج: بله.
خب بحث در ادلهی عقلیهای بود. وجوه تقاریر دلیل عقلی بود بر وجوب منع از منکر و دفع منکر. رسیدیم ظاهراً به تقریر هفتم. در تقریر هفتم از باب شکر مُنعم گفته میشود که منع از منکر باید کرد، دفع منکر باید کرد. مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء رضوانالله علیه در کشف الغطاء در دلیل عقلی بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر فرموده «هما راجحان واجبان فی محل الوجوب مندوبان فی محل الندب مع جمیع الشرائط الآتیة عقلاً» واجبان عقلاً. چرا؟ «لدخولهما فی باب شکر المُنعم و نصرة الله و تقویت الدین و شرع المبین» که آن نصرتالله را از باب نصرت که قبلاً گفتیم و همان تقویت دین و شرع مبین بیانات آن همان است که در یکی از ادلهی گذشته عرض کردیم. چیز جدید اینجا شکر مُنعم است که ایشان فرموده از باب شکر منعم بر ما واجب است که امر به معروف و نهی از منکر کنیم، عقل ما میگوید. از باب شکر مُنعم، توضیح و تقصیل و إن قلت و قلتها و نقض و ابرامهای آن در آنجا گذشت. حاصل تقریبی که میشود برای فرمایش ایشان کرد اینجا این است که شکر عبد نسبت به مولا این است که امکاناتی که مولا در اختیار او گذاشته است عبد آن امکانات را در آنچه که مرضی اوست و مطلوب اوست و متوقّع از اوست صرف بکند. اگر کسی مثلاً عمرش را در راه اطاعت خدا، تحصیل علم، تهذیب تنفس صرف بکند این شکر عمر خودش را کرده. چون این عمر را صرفَهُ در همان مقاصد الهیه و مرضات الهی، اگر کسی مالش را در این صرف کند که با آن انفاقات واجبه را، من الخمس و الزکات و آن کسانی که واجب النفقهی او هستند عطا کند إعطاء کند. با آن تقرّب به خدای متعال بجوید. حج برود زیارات مستحبه انجام بدهد. و و و بقیهی امور، این شکر مال خدا را کرده. حالا شکر زبان، شکر چشم، شکر ید و هکذا. یکی از مظاهر شکر الهی این است که اگر میبیند کسی دارد مخالفت با خدای متعال میکند جلوی مخالفت او را بگیرد با زبانش، با عملش، با کارش، جلوی مخالفت او را با خدای متعال بگیرد؛ این هم شکر است. پس یکی از انحاء شکر عبارت است از این است. و چون شکر واجب است حکم عقل این است که شکر واجب است بنابراین منع از منکر هم چون مصداق شکر میشود دفع منکر چون مصداق شکر میشود، چون صرف امکانات است، امکانات شخص است در همان که خدای متعال مطلوبش هست. پس بنابراین از باب شکر منعم بگوییم.
س: ...
ج: چی؟
س: ...
ج: اگر زید که مخلوق است ...
س: ...
ج: نه، نمیگوییم از باب این که شکری است که تکلیف بر خودمان را، این را نمیگوییم، آن اول کلام است. داریم این را میگوییم، میگوییم این که زید نماز بخواند شرب خمر نکند، راه سعادت را بپیماید به مقصد عالیهای که خدای متعال برای او تعیین کرده است برسد این، اگر ما امکانات خودمان را صرف این بکنیم که این به آنجا برسد. آیا این شکر خدا را نکردیم؟ مثل این که شما تبلیغ بروید، مردم را هدایت بکنید، دین خدا را نشر بدهید، این شکر خدا را نکردید؟ این هم یکی از مظاهر شکر است. پس منع از منکر شکر خدا است چون خدا غرضش این است که این شخص به آن مقصد نهایی عالی برسد، اهل فلاح و سعادت بشود، آلودهی به گناهان نشود و امثال آن و مصالح امور واجبه را تحصیل کند. این است مقصد خدای متعال. حالا شما امکاناتی که دارید صرف همین کار بکنید. این هم یکی از مظاهر شکر است. که ...
س: شارع هم مقصد را نشان میدهد و هم وسیله را. نشان داده وسیله هم به عهدهی خود شارع است. ما که نمیخواهیم ...
ج: نه یک جاهایی هم عقل ما درک میکند. هیچ فقیهی تا حالا در عالم پیدا شده که بگوید که اگر هدایت کردی دیگران را ... هدایت بکنی بد است؟
س: وجوبش ...
ج: نه، نه میخواهیم شکر منعم، پس میشود. پس شکر منعم حتماً صادق است. قطعاً اینجا شکر صادق است دارد شکر میکند دیگر. چون این از واضحات عقلیه است که ما دست دیگری را بگیریم و او را نجات بدهیم از مهالک و مَساوی و مفاسد، مسلّم این کار بدی نیست. این که کار بدی نیست. کاری است که مرضی خدای متعال هم هست. قطعاً این یقینی هست که مرضی خدای متعال هست. فی الجمله. حالا یک جایی تزاحم پیدا بکند ولی فی الجمله.
اما حرفهایی که آنجا زدیم اینجا میآید که اولاً شکر منعم آیا بجمیع مراتبه واجب است؟ عقل نمیگوید شکر منعم بجمیع مراتبه واجب است. و باز این شکر منعم در جایی است که معلّق است اگر خودش بگوید که نه اینجا نمیخواهم شکر کنی، یا یک چیزی را منع کند. اینها البته آن حرفهایی است که آنجا به نحو تفصیل بیان شده من دیگر ارجاع، اینجا بنا دارم فقط فهرست را عرض بکنم و چون اینجاها حسابی مفصّل بحث شده ارجاع به آنجا عرض میکنم. این هم دلیل هفتم.
دلیل هشتم:
دلیل هشتم، «من باب اصلاح الجامعة أو إبقاء صلاحه و هذا ممّا یقتضیه الحکمة» اگر مردم یک جامعه، اینها واجباتشان را انجام ندهند محرمات را مرتکب بشوند، این جامعه قهراً چه میشود؟ فاسد میشود. اصلاح جامعه، این امر مطلوب عقلی است. علاوه بر این که شرعی هست یک امر مطلوب عقلی است و حکمت اقتضاء میکند که ما نگذاریم که جامعه فاسد بشود. حالا اگر فاسد است اصلاح کنیم، اگر صالح است ابقاء کنیم سلامتش را و نگذاریم فاسد بشود. حدوث الاصلاح و الصلاح و ابقاء الصلاح، این دو تا مقتضای حکمت است و منع از منکر، این وظیفه را انجام میدهد. اگر انسان نسبت به منکراتی که انجام میشود خلافهایی که انجام میشود بیطرف باشد، کاری نداشته باشد قهراً جامعه فاسد میشود. و یا اگر صالح است کم کم با این کارهایی که این و آن شروع کردند انجام دادن، فاسد میشود. زنان یک جامعهای اهل عفاف و حجاب و اینها هستند. میبینید این بیحجابی میکند آن بیحجابی میکند. این میآید روسری خودش را برمیدارد، آن چه میکند کمکم میخواهند این جامعه را فاسد بکنند. یعنی آن صلاح را از بین ببرند. افساد در جامعه ایجاد میکنند. اصلاح جامعه یا ابقاء صلاح جامعه از چه هست؟ این مقتضای حکمت است و وقتی مقتضای حکمت شد این مقدمهی تحقق این دو امر، منع از منکر است، نه تنها نهی از منکر و امر به معروف و نهی از منکر لسانی. نه، اگر واقعاً قدرت دارد جلوی منکر را بگیرد نگذارد در خارج محقق بشود این هم گفتند یکی از دلیلهای عقلی است که بعضی از بزرگان شاید مقل علامه، اینها را قبلاً من اینها را مراجعه کردم آنجاها عرض کردم از این راه خواستند اثبات بفرمایند. این کلام هم از سیدالشهداء ارواحنا فداه معروف هست که به حسب نقل فرمودند «إنّما خرجتُ لطب الإصلاح فی اُمّة جدی صلی الله علیه و آله و سلم» این هم یک راه است. که باز ...
س: ...
ج: بله اینها عقل عملی است.
نهم: «من باب قاعدة اللطف»
س: ...
ج: بحثهای آن آنجا ... نه اینجا روشن است که اصلاح جامعه و ابقاء صلاح آن درست است. در حسن آن اشکالی نیست؛ اما این که در حد لزوم است و حالا اگر یکی کسی فقط یک کار کوچکی دارد انجام میدهد که حالا خیلی به جامعه هم برنمیگردد اینجا هم همینجور است؟ این مسلّم بالجمله نمیتوانیم به این تمسک کنیم برای این که بگوییم واجب است. حالا در بعضی موارد آن به نحو فی الجمله ممکن است بگوییم درست است. این نقض و ابرامهای آن را دیگر لطفاً به آنجا مراجعه بفرمایید. چون آخر سال هم هست ما اینها را تک تک بخواهیم روی آن معطّل بشویم، امسال که نه، سال بعد هم ممکن است یک مقداری از سال بعد را هم بخواهد بگیرد. چون اینها را بحث کردیم تکرار لازم نیست مراجعه میفرمایید روی سایت هست دیگر، آقایان زحمت کشیدند گذاشتند. قاعدهی بعدی، این دلیل چندم شد؟
نهم: قاعدهی لطف است. بزرگانی به قاعدهی لطف تمسک فرمودهاند برای این مسئله. «بأن یُقال» اینطور فرمودند در اقتصاد شیخ طوسی رضوانالله علیه و بعض کتب دیگر، «بأن یُقال إنّ الحکمة کما تقتضی لزوم ارسال الرسل و التکلیف و الوعد و الوعید و الإنذار و التبشیر و نصب الأئمه من ناحیة الله تعالی لیتمّ الغرض و هو تقریب العباد نحو المصالح و تبعیدهم عن المفاسد کذلک تقتضی تلک الحکمة أن نأتی بما یوجب تقریب العباد إذ الملاک و هو الحکمة المذکورة عامٌ و لایختص بالله تعالی بل یشمل کلّ حکیم، فالحکمة تقتضی ذلک من کلّ حکیم» خلاصهی حرف این است که میگوید قاعدهی لطف، لطف چه هست؟ این است که انسان یعنی عاقل، حکیم، تقریب کند دیگران را به آنچه که مصلحت آنها در آن است. تبعید کند آنها را از آنچه که مفسدهی آنها در آن است. این اسمش لطف است. این که حکیم تقریب کند دیگران را به آنچه که مصالح آنها در آن هست و تبعید کند آنها را از آنچه که مفاسد آنها در آن هست؛ این حکمت است، این لطف است. عقل میگوید لطف امر لازمی است اگر از کسی برمیآید این کار، این کار بر او لازم است. فلذا است که به همین دلیل در کلام میگوییم ارسال رسل و ارسال کتب و انزال کتب و تشریع احکام لازم است بر خدای متعال، چرا؟ چون این لطف است. اگر خدای متعال خلق کند خلق را، با این که میداند اینها را اگر رهایشان بکند راه را بیراهه خواهند رفت به مقصد نخواهند رسید، مصالحشان را نمیشناسند مفاسدشان را نمیشناسند. پس بنابراین از باب قاعدهی لطف که آنها را باید تقریب کند به مصالحشان و تبعید کند عن مفاسدشان، باید ارسال رسل بفرماید، انزال کتب بفرماید تشریع احکام بفرماید. این یک مقدمه.
مقدمهی ثانیه است ایت که این مطلب عقلی اختصاص به عاقلی دون عاقل ندارد؛ ظلم بد است من الخلق أو الخالق. عدل خوب است من الخلق أو الخالق. لطف هم همینجور است لطف از مصادیق عدل است و ترک آن از مصادیق ظلم است. بنابراین همانطور که بر خدای متعال... حالا عبارت ما ضیق خناق است، این تعبیر نسبت به حضرت حق جلّ و علی، شایسته نیست انسان به کار ببرد اما عقل درک میکند بر این که در آنجا لازم هست که این لطف را بفرماید، بر عباد هم لازم است این لطف. بنابراین حالا که اینچنین است ولو از غیر راه امر به معروف و نهی از منکر باید تبعید کند افراد را از افتادن در مزالق و مفاسد و تقریب کند افراد را به این که به مصالحشان دست بیابند این فرقی بین خالق و مخلوق در این باب نیست. این فرمایشی است که مرحوم شیخ طوسی قدس سره و بعض اعاظم دیگر از اساطین فقه و اصول و علمای اسلام از این راه خواستند بفرمایند.
خب بحث قاعدهی لطف، بحثٌ طویل الذیل است که آیا اصلاً این قاعده به این نحو درست است؟ و ما در علم کلام هم از این قاعده میتوانیم استفاده بکنیم؟ لطف حسنٌ، اما مُلزمی دارد در حد لزوم است که عدم آن ظلم است؟ این بحثی است که بسیاری از علماء هم مثل محقق خوئی و امثال اینها قاعدهی لطف را قبول ندارند به این نحوهای که تقریب میشود. بنابراین این بحث اولاً مبنایی دارد که اصلاً قاعدهی لطف واقعاً یک مدرک عقلی اینچنینی است که عدهای به آن قائل هستند و با آن خیلی چیزها را خواستند اثبات بکنند؟ یکی در بحث کلام، در اصول، در بحث اجماع به قاعدهی لطف تمسک کردند گفتند که إجماع کاشف از قول معصوم است بخاطر قاعدهی لطف و هکذا. این هم بحث اینچنینی دارد بنابراین ابحاث آن را در آنجا ما عرض کردیم مراجعه میفرمایید.
س: ...
ج: این را آخر یادم بیاورید که حتماً بگویم. که کشف است یا حکومت است.
ده: ...
س: ...
ج: بله خودش دیگر فرموده دیگر شما را ... بله این هم یکی از حرفهایی است که آنجا اتفاقاً همین آیه را خواندیم. آنجا گفتیم که نه چنین چیزی نیست فلذا فرموده رهایشان کنید. یا در خود روایات داریم که میپرسد از امام که ما باید مثلاً با عامه بحث کنیم اینها را شیعه بکنیم. حضرت میفرماید رهایشان کنید. رهایشان کنید. البته ادلهی دیگری هم داریم که جمع اینها این است که اگر یک جایی میبینید اثر دارد خوب است هدایت ناس. «لأن یهدی الله بک رجلاً واحداً خیر لک مما طلعت علیه الشمس» اینها را هم داریم. جمع آن این است که الزامی نیست. حالا اگر یک جایی خواستی زحمتی بکشی اشکالی ندارد اما این که بخواهی خودت را به دردسر بیاندازی، «طه * ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى» (طه، 1 و 2) شما هم این را ... دیگر حالا لازم نیست خودت را به دردسر بیاندازی، این قدر زحمت بکشی. شما هدایت که کردی، دیگر حالا خودش هر کاری که خواست بکند. فلذا قاعدهی لطف به اینجوری که بعضیها آن را خیلی اهمیت به آن میدهند هم از قدمای ما و هم از متأخرین ما، مرحوم شعرانی یکی از کسانی است که خیلی به قاعدهی لطف اهمیت میدهد ایشان، محل اشکال و کلام هست.
ده: «من باب دفع ضرر المقطوع أو المحتمل الدنیوی من النفس» این است که یک مسئلهی جامعهشناسی را اینجا ضمیمه میکنند به این مطلب، میگویند آقا ببیند وقتی که افراد جامعه گناه کنند خلاف کنند، این درست است که الان آن دارد خلاف میکند، آن دارد خلاف میکند اما در نهایت ضررش به خود شخص هم میرسد. وقتی یک جامعهای خراب بشود این بچهاش را میخواهد بگذارد مدرسه، اگر نگذارد یک مشکلی هست، بخواهد بگذارد این بچه در این محیط خراب میشود. بچه که خراب شد، ضررش هم به بچه میرسد هم به بابایش میرسد. پس بنابراین اینجوری نیست که اینها مثل ظروف مرتبطه میمانند گناه دیگران اینجور نیست که فقط در حد خود دیگران باقی بماند، گناه دیگران، جامعه را فاسد میکند جامعه که فاسد شد ضررش به اشخاص هم میرسد. به خود هر شخصی هم میرسد. حالا این دارد میبیند این گناه میکند آن گناه میکند آن گناه میکند آن گناه میکند معاذالله، این از باب دفع ضرر محتمل خودش یا مقطوع به خودش که عقل میگوید باید دفع ضرر بکنی، چه ضرر مقطوع یا ضرر محتمل ...
س: ...
ج: حالا شما اشکال به این برهان دارید میکنید، ما فعلاً داریم تقریر میکنیم که آنها چهجور تقریب میکنند؟ میگوید از باب دفع ضرر مقطوع یا دفع ضرر محتمل، که میگوید این، این اثر را دارد. «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکاً» (طه، 124) این گناهها باعث میشود که اصلاً معیشت دنیوی معیشت ضنک و مشکل میشود و این ضرر را میکند. پس بنابراین میگوید آقا اگر من بیتفاوت باشم نسبت به این جامعه، آن آیه هم اینجوری معنا میکند میگوید بله این در جایی است که به اینجا نمیانجامد. حالا جامعه درست است حالا یک کسی یک کناری دارد یک کاری میکند. اما اگر اینجوری شد که در جامعه دارد بیحیایی، بیعفّتی و کذا و کذا دارد رواج پیدا میکند که این برمیگردد به این که وقتی جامعه فاسد شد انسان هم خودش در معرض فساد قرار میگیرد و هم من یتعلّق به و من یهتمّ بأمره، از فرزندانش و اینها ... و آن ضرر آنها و فساد آنها در حقیقت موجب فساد خود شخص و ضرر به خود شخص میشود. بنابراین از این راه. پس از راه دفع ضرر مقطوع أو المحتمل باید منع منکر بکنیم ولو امر و نهی تو اثر نمیکند. فلذا امر و نهی واجب نیست؛ اما از راه دیگری میتوانی جلوی منکرات را بگیری؛ میگوید باید بگیری.
خب این هم یعنی به زور مردم را به قول دیگر به بهشت ببری. این هم بله چه اشکالی دارد آدم به زور مردم را بهشت ببرد؟ خیلی خوب، به زور عاقبت به خیرشان بکنی، این بد است؟
یازدهم: «من باب دفع الضرر المقطوع أو المحتمل الأخروی من النفس» یازدهم این است که این مال دنیا بود. مال آخرت، باز جامعه که خراب بشود خودش که خراب بشود زن و فرزندش که خراب بشود آخرتشان خراب میشود حالا دفع ضرر دنیوی هم نگویی واجب است. دفع ضرر اُخروی که دیگر همه میگویند واجب است. پس از باب دفع ضرر اُخروی که قولاً واحداً، همه میگویند آن ... چون در دنیوی محل کلام است؛ اما ضرر اُخروی که همه دارند میگویند و این وقتی جامعه فاسد شد. تک تک افراد گناه کردند جلویشان را نگرفتید بگوییم آقا امر به معروف و نهی از منکر که اثر نمیکند که، رها کن. این جامعه فاسد میشود به حدی که خودت معاذالله، فرزندانت معاذالله، من یتعلّق بک معاذالله، اینها آخرتشان خراب میشود. پس از باب دفع ضرر مقطوع أو المحتمل الاُخروی گفته میشود.
دوازده: ...
س: من باب مقدمه میشود دیگر؟
ج: بله مقدمه میشود.
س: ...
ج: بله آن هم بله.
دوازده: «من باب الدفع الضرر المحتمل أو المقطوع أم عظائم الامور کاندراس الشریعه و فساد الجامعة» مسئلهی دیگر این است که ما یک اموری داریم که قطع داریم اینها در شرع و مولای ما خداوند متعال و اولیاء ما، اینها عظائم امور پیش آن هستند به هیچ وجه حاضر نیستند به این که این چیزها محقق بشود. یکی اندراس شریعت است. که اصلاً محو بشود شریعت، کأن لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُورا، هم مجموعهی شریعت اینجور است هم تک تک احکام همینجور است. بخصوص بعض احکام، ممکن است که کلّ شریعت مندرس نشود ولی احکامی از آن اصلاً یاد مردم برود، مهجور بشود ندانند در شرع اصلاً چنین حکمی وجود دارد. جوری بشود که اصلاً کأنّ نمیدانند ربا حرام است، جوری بشود که اصلاً نمیدانند کأنّ حجاب واجب است. و هکذا و هکذا و هکذا. این از عظائم شریعت است. اگر ما جلوی منکرات را نگیریم این باعث میشود که کم کم حجر دین، اندراس دین و امثال ذلک درست بشود. کما این که خیلی از چیزها همینجور است. اصلاً بعضیی از امور اینجوری هست که اگر کم کم در طول زمان ممکن است که حالا سالهای اول، دوم، سوم نه، ولی در طول زمان ممکن است که کمکم اصلاً فراموش بشود. این است که میگوید که از باب دفع مفسدهی محتمله یا مقطوعهای که پیش شارع از عظائم امور است ما باید چکار کنیم؟ باید اگر امر به معروف و نهی از منکر هم شرایط آن موجود نیست از باب... منع کنیم منکر را و دفع کنیم منکر را حتی لاینجرّ الامر الی این مسئله، که قهراً این مسئله هم البته نمیتواند وجوب دفع منکر یا منع منکر را علی اطلاقه اثبات کند؛ آنجاهایی که بله به اینجور مسائل مبتلا هستیم و اینجور امور است بله در آن موارد درست است.
سیزده:
س: ...
ج: عقل میگوید وقتی چنین غرض مهمی وجود دارد ولو نگوییم تمام اغراض مولا، ولی یک اغراض اینچنینی عبد وظیفهاش این است که چکار کند؟ همینطور که اگر تکلیف کرد، چنین اغراض اینچنینی مولا را باید به آن اهتمام بورزیم.
این را اجازه بدهید من این سه تا را هم بگویم. به طور فشرده و سریع.
سیزدهم: «دفع الضرر المقطوع أو المحتمل الدنیوی عن الغیر» این ضررهایی که گفتیم قبلاً از عن نفس بود. حالا اینجا این است که عن الغیر، اگر این که نابینا و چاه هست اگر خاموش بنشینیم گناه است، این مال آنجایی که نمیداند اما آنجایی که میداند بنی آدم اعضای یکدیگرند، شما اگر ببینی یکی کسی دارد در چاله میافتد، عمداً هم دارد خودش را در چاله میاندازد، یک کسی خودش را میخواهد از این بلندی پرت بکند زمین، قتل نفس کند خودش را بکشد، عقل میگوید چی؟ وجدان میگوید چی؟ میگوید جلوی او را بگیر، اگر میتوانی جلوی او را بگیر. پس بنابراین از باب دفع ضرر مقطوع و یا محتمل دنیوی عن الغیر، چون این واجبات و محرمات مصالح و مفاسد دنیوی هم دارند. یا اگر جامعه خراب میشود نگذاری جامعه خراب بشود به خاطر خودشان.
چهاردهم: دفع ضرر محتمل یا مقطوع اُخروی عن الغیر، اُخروی عن الغیر، که ما بگوییم اینها را هم عقل میگوید فطرت انسانی این را میگوید.
پانزدهم: حق الطاعه است. حق الطاعه یعنی چی؟ مسلک حق الطاعه میگفت اگر احتمال میدهی شارع یک چیزی از تو میخواهد تا دلیل پیدا نکردی بر ترخیص باید انجام بدهی. فلذا قاعدهی قبح بلابیان را قبول ندارد این مسلک، حالا اینجا ما دلیل بر عدم وجوب منع از منکر که نداریم. احتمال میدهیم که منع از منکر واجب یاشد. پس مسلک حق الطاعه میگوید چی؟ میگوید باید منع از منکر بکنی مادامی که دلیل بر ترخیص نداری. پس از باب حق الطاعه، این پانزده تا دلیل عقلی شد. همانجوری که در آنجا بحث کردیم ادلهی عقلیه دو جور تقریر میشود از آن کرد، دو جور برداشت و استفاده میشود از آن کرد. یکی الحکومة، یکی کشف، این را ان شاءالله فردا یک توضیحی میدهیم راجع به این.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.