لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا اباالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیّما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الصِّدِّیقَةِ فَاطِمَةَ الزَّکِیَّةِ حَبِیبَةِ حَبِیبِکَ وَ نَبِیِّکَ وَ أُمِّ أَحِبَّائِکَ وَ أَصْفِیَائِکَ الَّتِی انْتَجَبْتَهَا وَ فَضَّلْتَهَا وَ اخْتَرْتَهَا عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِینَ اللَّهُمَّ کُنِ الطَّالِبَ لَهَا مِمَّنْ ظَلَمَهَا وَ اسْتَخَفَّ بِحَقِّهَا وَ کُنِ الثَّائِرَ اللَّهُمَّ بِدَمِ أَوْلَادِهَا اللَّهُمَّ وَ کَمَا جَعَلْتَهَا أُمَّ أَئِمَّةِ الْهُدَى وَ حَلِیلَةَ صَاحِبِ اللِّوَاءِ وَ الْکَرِیمَةَ عِنْدَ الْمَلَإِ الْأَعْلَى فَصَلِّ عَلَیْهَا وَ عَلَى أُمِّهَا صَلَاةً تُکْرِمُ بِهَا وَجْهَ أَبِیهَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ تُقِرُّ بِهَا أَعْیُنَ ذُرِّیَّتِهَا وَ أَبْلِغْهُمْ عَنِّی فِی هَذِهِ السَّاعَةِ أَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَ السَّلَام»
میلاد مسعود و مبارک صدیقهی طاهره سلامالله علیها را خدمت حضرت یقیةالله الاعظم ارواحنا فداه و فاطمه معصومه علیهاالسلام و همهی شیعیان و موالیان آن بزرگواران و شما اعزه تبریک عرض میکنیم و امیدواریم که همهی ما جزء شیعیان و موالیان راستین آن بیبی دو عالم و فرزندانش و مولا امیرالمؤمنین و رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلم بوده باشیم انشاءالله.
بحث در صور اضطرار به بعض اطراف علم اجمالی بود که گفتیم صور عدیدهای دارد؛ صورت ثانیهای که مورد بحث بود این بود که تکلیف حادث شده باشد و سبب تحقق تکلیف حادث شده باشد. علم به او هم برای شخص حاصل شده باشد. بعد از این دو امر حالا اضطرار به یک طرف معین پیدا کند. اضطرار به طرف معین باشد. مثل این که دو کأس بوده؛ یکی آب است یکی حلیب هست و قطرهای متنجس واقع شد در احدهما که نمیداند کدام هست، خب پس سبب حاصل شد، علم هم پیدا کرد ولی هنوز اضطراری به نوشیدن آب ندارد. بعد تشنگی بر او عارض شد که مضطر شد به این که آن آب را بیاشامد، آیا در این جا علم اجمالی منجز است به جوری که باید از آن ظرف آخر که مضطرٌالیه نیست
از او اجتناب کند یا در این موارد علم اجمالی دیگر از تنجز میافتد و تنجیزی ندارد؟ بنابراین آن که مضطرٌالیه است که میآشامد، از آن دیگری هم لازم نیست اجتناب بکند. البته در این جا ممکن است گاهی یک وظائف دیگری در اثر این که علم تفصیلی برایش پیدا میشود مثلاً اگر آب را بیاشامد روی اضطرار، آن حلیب را هم که واجب نیست؛ مثلاً از آن اجتناب بکند خب میداند مثلاً بالاخره علم تفصیلی پیدا میکند، این لبش متنجس شده؛ یا به خاطر اضطرار که تنجس را از بین نمیبرد که، جواز أکل، جواز شرب آورده، حالا آنها یک وظایف آخری است که باید در هر جایی محاسبه خودش را بشود. فعلاً از نظر اجتناب از این ...
خب در این جا گفتیم دو قول هست؛ یک قول این است که اجتناب لازم نیست و این علم اجمالی تنجیز ندارد که این نظر محقق خراسانی در متن کفایه است که گفتیم احد قولیه و قول آخر این است که این جا تنجیز وجود دارد (ذهب الیه شیخالاعظم و غیر واحد من الاعلام) دلیل مرحوم آقای آخوند در متن بر عدم تنجیز این بود حاصلش که در این جا این اضطرار موجب میشود که در مقام بقاء ما علم به وجود تکلیف فعلی نداشته باشیم ولو قبلالاضطرار علم داشتیم به این که احد الکأسین در مثال ما إجتنب دارد ولی بعد از این که طروّ اضطرار به آن معیّن شد، به ظرفی که در آن آب هست، بعد از این که این طروّ این اضطرار شد بقاءً علم اجمالی دیگر منحل میشود و ما علم اجمالی نداریم، چرا؟ برای خاطر این که نمیتوانیم بگوییم که إما هذا وجوب اجتناب دارد و إما هذا در مقام بقاء، این که حتماً این که مضطرٌالیه است حتماً حلال است، حلال واقعی هم هست حالا طبق آن دوتا نظری که بود. یا حلال واقعی است و یا این که در ظرف اضطرار به عنوان اضطرار حلال میشود ولو حرمت واقعی هم سر جای خودش باشد. این بالاخره وجوب اجتناب ندارد. این یکی هم شک بدوی است، نمیتوانیم بگوییم إما هذا و إما هذا، پس در مقام بقاء، علم اجمالی وجود ندارد. وقتی علم اجمالی وجود نداشت تنجیز حدوثاً و بقاءً دائرمدار علم اجمالی است. معنا ندارد علم اجمالی نباشد، علت نباشد، معلول باشد، پس علم اجمالی که نبود تنجیز هم نیست؛ بنابراین ولو این که آن ظرفی که مضطرٌالیه نیست واقعاً تکلیف روی آن باشد و آن ظرف متنجس باشد اما این تکلیفی است که تنجز ندارد، مثل موارد شبهات بدویه که در شبهات بدویه که مقرون به علم اجمالی نیست آن جا ممکن است تکلیف واقعاً باشد اما تنجیز ندارد، تنجز ندارد آن جا، این جا هم همان طور میشود. این استدلال محقق خراسانی در متن کفایه است. بر این استدلال وجوهی از مناقشات وجود دارد که همین وجوه مناقشه در حقیقت ادلهی قول ثانی است و قائلین به قول ثانی در حقیقت به این مناقشات این قول تمسک میکنند و میگویند تنجز هست برای آن طرفی که مضطرٌالیه نیست.
مناقشه أولی که در متن خود کفایه ذکر شده است و پاسخ دادند ایشان از آن، همان نقض بود که مالفرق بین این جایی که اضطرار پیدا میشود لاحقاً و آن جایی که بعد از علم اجمالی، یکی از اطراف علم اجمالی موضوعش از بین میرود. مثلاً دو کأس آب بوده؛ علم اجمالی پیدا کردیم أحدهما متنجس شده، باد زد یکی از آبها ریخت، خب آن جا آیا تنجز برقرار هست برای آن کأس باقیمانده یا نه؟ همه میگویند بله، یا یکی از آنها از محل ابتلاء خارج شد، یک کسی آن آب را برداشت برد که دیگر از محل ابتلای ما خارج شد، رفت، این جا هم آیا برقرار هست یا برقرار نیست؟ باید از آن کأس دیگر اجتناب بکنیم یا نه؟ همه میگویند بله، خب مانحن فیه همان جور است؛ مفقود بشود یا از محل ابتلاء خارج بشود یا این که حتی گفتیم عصیان کند و بیاشامد، حالا دیگه آن که آشامید و رفت پی کارش، این که باقی مانده کسی میگوید که این جا علم اجمالی نداریم، دیگر نمیتوانیم بگوییم إما هذا حرام است، آن که دیگر حرام است چه معنا دارد؟ آن که خورده شد، آن که موضوعش منتفی شد، آن که از محل ابتلاء خارج شد. آن جا هم نمیتوانیم إما إما بگوییم. همین طور که آن جاها إما إما نمیتوانیم بگوییم ولی میگویید علم اجمالی منجز است؛ همان علم اجمالی سابق، این جا هم همین جور است. جوابی که آقای آخوند قدس سره از این نقض دادند این هست که فارق بین آن موارد و مانحن فیه موجود است. فارق این است که فرمودند در آن موارد قبل از آن فقدان، قبل از آن خروج از محل ابتلاء و قبل از مثلاً آن عصیان، شما علم به یک تکلیف مطلق که محدود نیست پیدا کردید که یک إجتنب بر دوش شما آمد، این إجتنب هیچ قیدی ندارد. یک إجتنب مطلق، پس آن گردنگیر شما شد. اشتغال یقینی برای شما قبل از آن فقدان، قبل از خروج از محل ابتلاء و قبل از عصیان یک اشتغال یقینی به یک إجتنب مطلق پیدا شد. حالا بعد از این که یکیاش مفقود شد یا از محل ابتلاء خارج شد و عصیان شد نمیدانید آن تکلیفی که «اشتغل ذمّتکم به» از عهده او خارج شدید یا نه؟ عقل میگوید «اشتغال یقینی یقتضی البرائة الیقینیه»، یعنی عبد وقتی فهمید مولا یک تکلیفی به دوشش گذاشته عقل مستقل است به این که حق مولویت مولا این است که تو یقین کنی آن چیزی که به دوشت آمده پاسخش را دادی، این یک مُدرَک عقلی است، یک حکم عقلی است، «اشتغال یقینی یقتضی البرائة الیقینیه» یک مُدرَک عقلی و فطری انسان است که فهمیدی مولا خواستهای به دوش تو گذاشت باید بدانی از این خواسته تخلص پیدا کردی، بیرون آمدی، مگر مولا خودش یک اصل مرخِصی، یک چیزی بیاورد که در مانحن فیه نیست. این در آن موارد، این چنینی است. فلذا است ما در آن موارد نمیگوییم علم اجمالی باقی است هنوز هم، نه، میگوییم به علم اجمالی سابق یک اشتغال ذمّهای درست شد، تکلیفی مسلم منجزاً به دوش شما آمد اما این از عهده او برآمدید یا نه؟ نمیدانید. اما در مانحن فیه اصلاً من البدو، من بدو الامر شما یک تکلیف مطلقی به دوشت یقین نداری آمده، ممکن است متنجس همین باشد که مضطرٌالیه است و اگر این باشد از اول تکلیف این بوده که إجتنب عنه تا اضطرار پیدا بشود. بیش از این به تکلیفی یقین ندارید، شاید این بوده، شاید هم روی آن یکی بوده که اطلاق دارد و مقید نیست و محدود نیست. پس لعلّ یک تکلیف مطلقی باشد. جازم نیستی به این یک تکلیف مطلقی متوجه شما شده. پس اصلاً در مانحن فیه که اضطرار پیدا میشود اشتغال ذمّه به یک تکلیف مطلق پیدا نمیشود. فقط احتمال دارد یک تکلیف مطلقی به دوش من آمده باشد نه جازماً، نه میدانم، و تکلیف محتمل، تنجزی ندارد، اشتغالی به وجود نمیآورد تا این که برائت یقینی بخواهد آن مال اشتغال یقینی است که برائت یقینی میخواهد. ... اصلاً تکلیف مطلق...
س: استاد، چرا ایشان میگویند از اول؟ خب قبل اضطرار که بود تکلیف منجز بود
ج: مطلق بود یا مقید بود؟
س: اگر آن طوری حساب کنیم که خب میتوانیم بگوییم آن هم مطلق نبوده، إجتنب از اینها تا زمانی که مورد ابتلاء است، إجتنب از اینها تا زمانی که
ج: بله، همهی تکالیف درست است؛ مقید به این است که «ما لم تضطرّ الیه» این درست است اما میدانید که این یکی چون الان که اضطرارش حاصل شده، علم پیدا کردی پس از اول میدانی تا این زمان بوده، به خاطر قیدش دیگه
س: در هر
ج: به خاطر قیدش تا این زمان است. این فرمایش آقای آخوند در متن کفایه است. مناقشهای که در این جواب شده؛ محقق خوئی و غیر ایشان این مناقشه را دارند این هست که اضطرار، این قید شرعی است ولی بقاء موضوع، عدم خروج از محل ابتلاء و امثال اینها قیودٌ عقلیه، فرقی نمیکند. بالاخره تکلیف مقید است، محدّد است، این هم که میگوید «إجتنب عن هذا» یعنی «إجتنب عن هذا مادام کونه موجوداً» اگر موجود هم نباشد میگوید «إجتنب عن هذا»؟ این «مادام کونه موجوداً» «ما لم یخرج عن محل الابتلاء» چون اگر خارج از محل ابتلاء بشود تکلیف لغو است. به یک چیزی که محل ابتلاء ما نیست شارع بگوید از آن اجتناب بکن، چه معنا دارد؟ آن مجتنب هست تکویناً از او، دیگه لازم نیست هُل بدهد او را و بأس کند او را به این که اجتناب کن از آن، یا زجر کند از ارتکاب او، خودش تکویناً مجتنب از او است و اجتناب حاصل است. بنابراین این که شما میفرمایید آن جا تکلیف مقید و محدّد است این جا نیست، این مقبول نیست. هر دو جا محدّد و مقید است منتها در موارد اضطرار عقلاً مقید نیست شرعاً مقید است چون شارع لطف فرموده، فرموده ...، و الا میتواند شارع بگوید نخور تا بمیری، چه اشکال دارد؟ خب نخور تا بمیری، این جوری نیست که عقلاً مقید باشد. اما آن جاهایی که موضوع نیست و آن جاها مقید است به بقاء موضوع، به عدم ابتلاء منتها عقلاً، بنابراین فرقی بینالموردین نمیکند. ما اگر آن جا بنا است در اثر آن تقید علم پیدا نمیکنیم به یک تکلیف مطلق، این جا هم پیدا نمیکنیم. اگر اینها مانع نیست از تنجز، این تقیدها در این جا، آن جا هم مانع نیست. بنابراین فرقی از این نظر بینالمقامین نیست. ما باید دنبال یک وجه وجیهی بگردیم پیدا کنیم ببینیم که چه جور شده که در این موارد تنجیس هنوز باقی است. وجهش همان است که خودتان گفتید. وجهش چیست؟ وجهش این است که قبل از طروّ اینها میدانیم یک تکلیف منجزی به گردن ما آمد و اشتغال پیدا کردیم آن زمانی که هنوز این حالات پیدا نشده بود. «اشتغال یقینی یقتضی البرائة الیقینه» یعنی اگر واقعالامر این باشد که آن تکلیفی که به وجود آمده بود این جا، موضوعش هنوز باقی است. آن تکلیف واقعاً همین است که موضوعش باقی است و نریخته یا ابتلاء به او، از محل ابتلاء خارج نشده، یا هنوز عصیان نشده، اگر اینها باشد و در مانحن فیه اضطرار به آن پیدا نشده، خب این تکلیف به واسطه آن منجز شد؟ گردنگیر شد یا نشد؟ شده، الان اگر این گردنگیر شده باشد من پاسخش را دادم؟ نه، عقل میگوید هر چیزی اگر عامل گردنگیری برایش پیدا شد تو دیگه باید یقین کنی از عهده او برآمده، این حق مولا بر گردن عبد است.
س: یعنی حاج آقا، این همان گردنگیری اول است که
ج: بله همان گردنگیری اول باید پاسخ داده بشود که اگر او گردنگیر شده من پاسخش را بدهم؛ چون در آن زمان مانعی از گردنگیری نبود اگر روی این باشد که؛ عقل میگوید هروقت یک چیزی عامل گردنگیریاش پیدا شد نسبت به مولا، تو باید بدانی از او خارج شوی، این حق مولا هست بر عبدش...
س: عامل گردنگیری یعنی علم اجمالی دیگر؟
ج: یعنی آن علم اجمالی.
س: خود آقای صاحب کفایه میگوید از بین رفت دیگر ...
ج: بله؟
س: صاحب کفایه میگوید در محل اضطرار به احد اطراف دیگر علم اجمالی نیست بعد الاضطرار...
ج: بله
س: خب وقتی نیست این قاعدة العقلیه، قاعدهی عقلیه قضیةٌ حقیقیه؛ قضیه حقیقیه منعوت به آن نعتش هست، موصوف به آن وصفش است، وصف وقتی نیست دیگر موصوفیتش میافتد دیگر اشتغالی نیست....
ج: خود ایشان نه داریم به خود ایشان، از خود ایشان گرفتیم به خود ایشان داریم جواب میدهیم، خوب دقت بفرمایید، خود ایشان در موارد نقض چه فرمود؟ نفرمود علم اجمالی باقی است، فرمود: چون شما اشتغال یقینی پیدا کردید به واسطهی آن علم اجمالی، اشتغال یقینی یقتضی البرائة الیقینیه، این فرمود؛ دیگر نفرمود الان هم علم اجمالی شما دارید...
س: ....
ج: بابت همان علم اجمالی است که در حدوث بود، دیگر آنجا گردنگیر شما شد در موارد نقض؛ در موارد نقض میفرماید که این با آن علم اجمالیه اگر تکلیف در این ما بقیه باشد گردنگیر شما شده بود...
س: نه ایشان میگوید الان هم هست...
ج: نه الان...
س: ایشان با نقضش حاج آقا چون مقید میزند به تقیدات عقلیه و غیر شرعیه را قبول ندارد مثل آقای خوئی نگاه نمیکند یا حداقل در مقام جدل دارد این حرف را میزند آقای آخوند حداقل، چون واقعاً مقید بودن ... عقلی واضح است حرف آقای خوئی، ... بگوییم در مقام جدل، ایشان میگوید آقا نه، فرق بین اضطرار غیر شرعی که وقتی شرطش آمد، اضطرارش آمد ما لم تضطر به، اضطرار که آمد این ما لم تضطر که آمد دیگر آن تکلیف برداشته میشود؛ اما در فقدان و عدم ابتلاء که دیگر این چیزها ...
ج: برداشته نمیشود؟ اگر موضوع نیست ...
س: نه دیگر ... تکلیف هنوز هست ...
ج: عجب است! موضوع نیست میگوید اجتنب عنهم؟
س: همین میگوید تکلیف، میگوید تکلیف شما چون تقیدی ندارد و مطلق ....
ج: میدانم، ندارد؛ اما اگر موضوعش نبود باز هم میگوید اجتنب؟
س: حرف سر همین است که حرف واضح را باید ببینیم چطور آقای آخوند قبول نمیکند؟
ج: هان پس آقای آخوند اجل شأناً هست از این؛ پس چه فرموده؟ آقای آخوند قدسسره میفرمایند که اینجا اشتغال یقینی یقتضی البرائة به آن ماسبق نگاه میکند. میفرماید که در جایی که اضطرار بوده است از اول تکلیف شما محدود بوده، پس یک تکلیف مطلقی را آن موقع اشتغال به آن پیدا نشده، احتمال دارد به یک تکلیف مطلق من اشتغال پیدا کرده باشم، احتمال دارد. چرا؟ برای اینکه اگر تکلیف روی آن باشد که من اضطرار به آن ندارم، بله من به یک تکلیف مطلق اشتغال پیدا کردم؛ اما اگر تکلیف من روی آن بوده که من اضطرار بعداً پیدا میکنم پس من تکلیف محدودی داشتم. پس اشتغال یقینی به یک تکلیف مطلق که من باید فراغ ذمه از آن پیدا کنم پیدا نکردم. اما در آن موارد نقض از اول چون قید نبوده تکلیف چه آنجا بوده، چه آنجا بوده مطلق بوده، پس شما علم به یک تکلیف مطلق آنموقع پیدا کردید. بنابراین اشتغال یقینی یقتضی البرائة القینیه. جواب این است که آقا همان آنموقع هم که من چه در موارد نقض چه در آن مورد آنها هم مقید است، آنها هم مطلق نیست به موضوع، آنها هم به موضوع مقید است یا به عدم ابتلاء مقید است، فرق نمیکند منتها آن تکلیف تقید عقلی است آنها، آن در اضطرار تقید شرعی است فرقی نمیکند.
این به خدمت شما عرض شود که نقض و راه اول.
اشکال دومی که در مقام شده به مرحوم آقای آخوند قدسسره که در مصباحالاصول این اشکال را بیان فرمودند ....
س: ......
ج: بله؟
س: چهجوری حرف خودشان را به خودشان گفتیم وقتی که این قید را گفتند ایشان؟ بگوییم که مثلاً ما جواب بدهیم که اینجا هم بگوییم که شما علم به تکلیف پیدا کردی پس باید از عهده بربیای، خب وقتی ایشان این قید را آورده پس دیگر نمیشود نقض به ایشان گرفت.
ج: میگوییم که چی؟ میگوییم در همهی این صور اینجور گفته میشود که من آنموقع من فهمیدم یک تکلیفی روی دوش من آمد ...
س: مقید
ج: مقید، درست؟ مقید به چی؟ یا به اضطرار یا در این موارد به اینکه تا مادامی که موضوعاش باقی است یا ابتلاء حاصل نشد. آنموقع فهمیدم یک تکلیفی که مشهود به این شرایط است به گردن من آمد؛ الان نمیدانم که آیا آن تکلیفی که به گردن من آمد آن تکلیف، من از عهدهاش برآمدم یا نه؟ اگر آن تکلیف تکلیفِ مقید باشد خب الان چیزی به عهدهی من نیست، اما اگر آن تکلیف مقید نباشد الان بر عهدهی بر من هست. من یقین کردم یک چیزی به عهدهی من آمد، آن که حالا انشاءالله در تتمهی کلام، وجه سومی که میگوییم این روشنتر میشود در آنجا که چهجوری این چیزی که مردد بین این دوتا هست منجز میشود.
اشکال دوم و مناقشهی دومی که محقق خوئی دارند بر محقق آخوند این است که این حرف نادرست است که شما بفرمایید در مقام بقاء علم اجمالی ما منحل میشود؛ علم اجمالی منحل نمیشود، پابرجا هست. معلوم بالاجمال هست که از بین میرود بهواسطهی اضطرار، علم سر جای خودش باقی است، علم از بین نمیرود. همین هم ایشان میفرماید علت است برای اینکه در موارد نقض میگوییم تنجیز باقی است؛ اگر شما این را از دست ما بگیرید هیچ راهی برای بقاء تنجیز نداریم. میفرمایند که ما حالا هم علم داریم که یا آن واجب بوده یا این واجب بوده، این علم ما که از بین نمیرود که. الان هم این علم سر جای خودش باقی است إما هذا واجب و إما هذا اجتنب دارد إما هذا اجتنب دارد، این، بله ایشان فرموده است که «العلم باقٍ بحاله انما المرتفع بالاضطرار هو معلوم لا العلم به». مثلاً ما علم داشتیم به اینکه این زنده است این فوت شد، علم ما به اینکه زنده بود که از بین نمیرود همینطور باقی است، آنکه از بین میرود زنده بودن این است که حالا مرده است، ولی علم به اینکه زنده بود که از بین نرفته. این فرمایشی است که در مصباحالاصول ذکر شده. حالا ما لا نتعقل هذا الکلام؛ وقتی میدانیم در مقام بقاء یعنی میگویید علم من که سابقاً علم داشتم بله، آنموقع علم داشتم درست است، حالا هم میدانم که آنموقع علم داشتم این هم درست است، علم به علمم دارم. ولی میشود آدم یقین به انتفاء معلوم داشته باشد علمش حالا هم به همان معلوم باقی باشد؟ این چهجور تعقل میشود که الان علم داشته باشم إما هذا یجب الاجتناب عنه و إما هذا؛ در مقام بقاء اگر میدانیم این اضطرار به او طاری شده و حلال شده واقعاً، در مقام بقاء دیگر چهجور توی نفس من یک قضیهی منفصله باقی است یا علم دارم که این یا این یا او؟ بله علم دارم که سابقاً اینچنین بود قبل از طروّ این، آن را علم دارم، او علم از بین نرفته که بله قبلاً اینجوری بود، آن علم در نفس من باقی است، علم به آن هم در نفس من باقی است، علم به این علم هم باقی است منتها اینجا تسلسل است باطل نمیشود چون همین که نفس غفلت کرد دیگر تسلسل علوم از بین میرود. بنابراین اینکه در مصباحالاصول فرموده است آن علم باقی است معلوم از بین رفته است ولی آن علم باقٍ بحاله، اگر مقصود این است که علم باقٍ بحاله، همان حرفهایی که در بحث مشتق زده میشود که یعنی فی زمانه، الان هم میدانم در گذشته این علم بوده و حالا هم میدانم، علم دارم به اینکه آنموقع بوده، این درست است ولی این نافع نیست برای کسی که میگوید میخواهد بگوید که تنجیز دائر مدار علم است نه اینکه میخواهد بگوید قبلاً تنجز شده اشتغال یقینی یقتضی البرائة الیقینیه. اگر میخواهد بگوید که تنجیز دائر مدار علم است حدوثاً و بقائاً خب میگوید علم الان نیست که در متن کفایه ابتداءاً آقای آخوند اینجوری کأنّ ظاهر عبارتشان باشد، اگر چه بعد از اینکه از نقض را جواب میدهند باید بگوییم که یک مقداری تعدیل کردند فرمایش خودشان را.
بنابراین این حالا مراجعه هم بفرمایید اگر تقریری و بیانی برای فرمایش محقق خوئی دریافت فرمودید بفرمایید که ما هم استفاده کنیم، اجالتاً آنچه که در ظاهر مصباحالاصول آمده ما نمیفهمیم که این فرمایش ایشان و تعقل نمیکنیم فرمایش ایشان را که بگوییم بله معلوم از بین رفته ولی علم باقی است، این تعقل به اینکه ما علم پیدا کنیم معلوم نیست ولی علم باقی است به این معنا که علم بالفعل باشد نه مال سابق باشد نه علم به علم سابقهمان باشد. آنها چرا، اما الان فی مقام البقاء علم داشته باشم این تعقل نمیکنیم با اینکه میدانیم معلومش از بین رفته؛ این انفکاک که معلوم نیست علمش هست، این تعقل ندارد اگر در همان بقاء العلم باشد. اما اگر نه بقاء العلم نیست بلکه به این معنا، یعنی بقاء العلم برای زمان فعل است اما بقاء مال گذشته، بله میدانیم در گذشته اینجور بوده همینطور حالا هم علم دارم در گذشته اینجور بوده، این اشکالی ندارد ولی آن نافع به حال ما نیست که قبلاً بوده، حرف سر این است که آن علم قبلی حالا چه نفعی دارد؟
س: چرا نافع نیست حاج آقا؟
ج: بله؟ چون الان علم نیست بگوییم این حتماً حلال است، این هم شک داریم، شبههی بدویه است مقرون به علم اجمالی نیست.
س: خب نه همین دیگر، ایشان میخواهد بگوید که هرجور که شما پس قاعدهی اشتغال را میخواهید بگویید، ببینید قاعدهی اشتغال را قبول دارند عقلاء، فرض کنید که عقلائی است اشتغال یقینی یقتضی البرائة الیقینیه، قاعدهی عقلائیه است و این را انجام میدهند. در اموری که تدریجی الامتثال هست پس همیشه شما مبتلاء به این شبهه هستید که اشتغال یقینی بعد از اینکه یک طرف، دو طرف را اتیان کردیم ممکن است که تکلیف واقعی در این دوتا مأنی بها بوده، پس در بقیهاش شک میکنیم علم اجمالی از بین رفته پس اشتغال از بین رفته. میگوید آقا از این بناءات عقلاء که اشتغال یقینی یقتضی البرائة الیقینیه را در امتثالهای تدریجی جاری میدانند میفهمیم که اشتغال یعنی همان اشتغال اولیه؛ چی از بین میرود؟ معلوم از بین میرود که آن معلومِ تفصیلاً ....
ج: ولی علمتان باقی است الان؟
س: علم اولیه باقی است ...
ج: بله آنکه قبول داریم...
س: و این است که نافع در سیره و بناءات عقلاء است ...
ج: نه ایشان، بله، اینکه حرفی است که زده شد و عرض میکنیم ولی فرمایش مصباحالاصول این نیست. مصباحالاصول میفرماید که بله علم شما الان باقی است معلوم از بین رفته؛ میگوییم علم ما که، خلافاً لِ آقای آخوند، میگوییم علم شما باقی است مقصود شما چی هست از اینکه میفرمایید علم باقی است؟ یعنی الان هم من علم دارم به این قضیهی منفصله؟ این معقول نیست با اینکه میدانم معلومش از بین رفته. اگر میخواهید بفرمایید بله من سابقاً علم داشتم، آن علم سابق من متبدل نشده، شک ساری حاصل نشده که آن علم سابق من از بین برود ...
س: این مراد باشد چه عیبی دارد؟ چرا میگویید نافع نیست؟
ج: بله؟
س: چرا میفرمایید نافع نیست؟
ج: حرف آقای، نه بهخاطر این میگوییم نافع نیست، بهخاطر اینکه ایشان در پاسخ این سؤال که تقریر اینجوری میفرمایند مطلب آقای آخوند را که تنجیز دائر مدار علم است حدوثاً و بقائاً. نمیشود بگویی الان علم نیست تنجیز هست، در مقام این میگوید این هست الان هم، در مقام این پاسخ به این سؤال که حرف آقای آخوند هست که ظاهر متن کفایه ابتداءاً این هست که ما دائر مدار علم هستیم، خب بله قبل از طروّ اضطرار علم بود، بعد از طروّ اضطرار دیگر علم علم نیست، چون علم نیست تنجیز معلول علم است، علت نیست که علم باشد پس تنجیز هم نیست. ایشان میفرماید علم هست، معلوم از بین رفته علم که هست؛ میگوییم چه علمی هست؟ آنکه آقای آخوند میفرماید این هست که همینجور این منجز باید همینطور باقی باشد؛ شما میفرمایید این علم همینطور باقی است، یعنی الان هم در نفس هم که مراجعه میکنم إما إما میگوییم این بالضروره خلاف وجدان است. اگر میخواهید بفرمایید که نه، آن علم سابق وجود دارد، آن علم سابق از بین نرفته چون من شک ساری پیدا نکردم، انسان در علم تفصیلی هم ممکن است شک ساری پیدا کند، که قبلاً یقین داشته به یک چیزی الان شک میکند که آن اصلاً درست بود یا نبود؟ در علم اجمالی هم ممکن است شک ساری برای انسان پیدا بشود. بله میخواهد بفرماید شک ساری پیدا نشده و آن علم قبلی هست، اینکه آقای آخوند قبول دارد ولی میگوید او نافع نیست، چون معلول تابع بقاء علت است، علت سابق که به درد معلول حالا نمیخورد، باید حالا علتش همراهش باشد...
س: همین میگوید حالا هم هست الا اینکه شک ساری بهوجود بیاید.....
ج: همین دارد میگوید....
س: اینجا نیامده ....
ج: نیامده نه نه نه، با اینکه شک ساری نیامده است میگوییم علم دیگر بقاءاً معنا ندارد، چرا؟ چون علم بلا معلوم است، میدانیم آن از بین رفته، چطور علم پیدا میکنم؟ علم بلا معلوم معنا ندارد باقی باشد.
س: ..... من علم دارم یا نجاست در این ظرف مضطر است یا در آن یکی، یعنی من علم دارم ....
ج: نجاست که فایدهای ندارد، نه، نجاست که فایدهای ندارد، اگر نجس هم باشد حلیت اکل و شرب دارد یقیناً اینجا جایی است که حرام نیست واقعاً اکل النجس یا شرب النجس ...
س: ....
ج: به نجس که کار ندارم به حکم کار دارم ...
س: الان علم هست یا نه؟
ج: علم به چی؟
س: من علم دارم یا نجاست در این ظرف مضطر است که بر من حلال شده یا در آن ظرف ...
ج: آره، ولی فایده ندارد.
س: ....
ج: نجاستی که حکم، بابا نجاست که فایدهای ندارد، علم به اینکه اجتنب کار داریم به آن. اما نجسی که یجوز اکله و یجوز شربه اینکه اثری ندارد برای ما.
س: استاد اگر اینجور بگوییم که تکلیف اجتنب در هردو وجود دارد اما در آنکه مضطر است که مانع هست این درست میشود؟
ج: آن اجتنب اگر کسی آن حرف را هم بزند که مثلاً حضرت امام قدسسره اینجوری میگویند ولی معروف این است که نه اجتنب هم نیست، آن اجتنب مثل اجتنب مرده است یعنی خاصیتی ندارد چون غیر فعلی است دیگر درست؟ چون با اضطرار اجتنب اگر از بین هم نرود، مثل چی هست؟ مثل اجتنب در موارد شبهات بدویه هست، هست اما کارآمدی ندارد، اینجا هم همینجور است، ایشان هم قبول دارند که بالاخره الان حلال است بر من این از این طرف.
پس بنابراین این هم جواب دومی است که دادند.
جواب سوم که حالا فقط نامش را ببریم دیگر وقت گذشته، فرمایش خود آقای آخوند است در حاشیه که بر فرمایش خودش در متن اشکال فرموده که انشاءالله برای فردا.
و صلی الله علی محمد و آل محمد