لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الارْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّا سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقینا وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّا لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ یَا لَیْتَنِا کُنا مَعَهمْ فَنفُوزَ فَوْزا عَظِیماً
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ، اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ، وَشایَعَتْ وَبایَعَتْ وَتابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ، اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً.
بحث در مقام ثانی بود که اگر به سبب امتثال بعض اطراف علم اجمالی شک شد در اینکه قهراً نسبت به بقیهی اطراف و باقیمانده، تکلیف وجود دارد یا وجود ندارد؟ در اینجا گفتیم که دو قول هست، قول محقق خوئی و شاید قول معروف عند الاصولیین و الفقهاء این است که احتیاط، لازم هست و اصول جاری نمیشود علیرغم اینکه در این صورت تعارض وجود ندارد ولی در عین حال جاری نمیشود. اگر علم اجمالی پیدا کرده است که یا صلاة تمام بر او واجب است یا قصر واجب است، تمام را خواند، الان درست است نسبت به قصر شک دارد و جریان اصل نسبت به قصر معارضهی با جریان اصل به تمام نمیکند، چون تمام انجام شده او را بهوجود آورده بنابراین جریان اصل در او لا اثر له، فلذا جاری نمیشود. اما علیرغم اینکه تعارضی نیست فرمودند که مرخصی نسبت به ترک صلاة قصر وجود ندارد، بنابراین باید صلاة قصر را بیاورد تا اینکه امنیت از عقاب را احراز بکند. اما بعض تلامذهی محقق خوئی رحمةالله علیهما در آرائنا فی الاصول، ایشان میفرمایند که اصل جاری است و میتواند آن نماز قصر را ترک کند. دلیل ایشان درحقیقت همان بیانی است که محقق خوئی خودشان داشتند و جواب دادند منتها ایشان آن جواب را نمیپسندد ولی دلیلشان همان است منتها برای سد ثغور شدنش انقلتهای مکرری را بیان کردند هی پاسخ دادند برای اینکه آن سد ثغور بشود و استدلال تمام بشود. حاصل اشکال یعنی استدلال ایشان این هست که خب در آن زمانی که هنوز هیچکدام را انجام نداده بود اینجا اصل نمیشود راجع به این جاری بشود نه میشد راجع به آن جاری بشود، آنجا درست است، چون تعارض میکردند؛ اما بعد از اینکه یک طرف را انجام داد دیگر الان جریان اصل در این طرف معارضی ندارد، پس آن مانع جریان، قبل از انجام یک طرف الان آن مانع دیگر وجود ندارد ...
س: حاج آقا منجز شد وقتی منجز شد دیگر نوبت به این مطالب نمیرسد....
ج: چی منجز شد؟
س: یعنی علم اجمالی در بین این دو موردی که ... منجز شد، یعنی قطعاً این مخالفت قطعیه بین این دوتا هست، معلوم است که ....
ج: تنجزش مادامی است ...
س: نه عرض من این است که شما اصلاً یقین نداری که اضطرار انجام دادی همان بود که درواقع حرام بوده....
ج: میدانم، تنجز مادامی است، یعنی مادام التعارض تنجز هست نه تنجز لتالی است، برهان نداریم بر این جهت، چه برهانی داریم؟ ایشان حرفش این است. بله مادامی که اصول جاری نمیشود، چون تنجز علم اجمالی زیر سر چیست؟ زیر سر عدم وجود مرخص است، این که مرخصی نداریم. اگر مرخص پیدا شد، پس بنابراین ایشان برای علم که یعنی مرحوم آقای خوئی قدسسره از راه علم که نمیفرماید ایشان علم اجمالی منجز است؛ تنجز علم اجمالی را بر اثر این میداند که مرخصی وجود ندارد در اطراف علم اجمالی و هرجا احتمال تکلیف باشد ما مرخص نداشته باشیم امنیت از عقاب نداریم، باید مرتکب بشویم.
س: اصل دومی را جاری میکنیم یا همان اصل اولی را؟ مگر اصل اولی باشد که به فرمودهی شما میگویید تساقط کرده، مأمنی دیگر در بین نیست برای دومی....
ج: حالا همین را میخواهیم ببینیم ایشان که قائل به این طرف شده اینها را چهجور درست کرده؟
خب «و بعبارة اخرى: الضرورات تتقدّر بقدرها» اینجا بهخاطر تعارض که ضرورت بود ما باید دست از مرخصات اطراف برداریم. این ضرورت تا کی بود؟ تا وقتی بود که شما هیچ طرف را انجام نداده بودی؛ وقتی هیچ طرف را انجام نداده بودی بخواهی بگویی «رفع ما لا یعلمون»، «کل شیء مطلق» و امثال این ادله، بخواهی بگویی هم این را میگیرد هم این را میگیرد هردو را میگیرد که این ترخیص در معصیت بود از طرف مولا؛ بخواهی بگویی یک طرف را میگیرد، مثلاً تمام را میگیرد اما قصر را نمیگیرد؛ ترجیح بلا مرجح است، بخواهی بگویی قصر را میگیرد تمام را نمیگیرد؛ ترجیح بلا مرجح است. بنابراین در آن وقت این ضرورت تعارض و این مسأله باعث میشد که ما بگوییم جاری نیست و در آن زمان بگوییم الان تنجز هست؛ اما وقتی یک طرف را آمدی انجام دادی یا هرکدام انتخاب کردی انجام دادی، خب دیگر جریان اصل در این طرف چه محذوری دارد؟ موضوع که هست، برای جریان اصل ما محذوری نداریم، چون موضوع اصل که عبارت است از مشکوک بودن و شک وجود دارد، بالوجدان من الان شک دارم اگر تمام را خواندم شک دارم که قصر واجب است یا نه؟ شما میتوانید قسم بخورید قصر واجب است؟ کلّا و حاشا! پس شک را دارید، پس موضوع برای اصل موجود است. مانع از جریان حکم عبارت بود از تعارض، الان که تعارضی نیست، پس بنابراین به چه دلیل بگوییم جریان جاری نمیشود؟
س: فرمودید شک جدید که نیست که حالا ....
ج: بله؟
س: شک جدید که ایجاد نشده، همان شک قبلی است.
ج: بله، موضوع همان موضوع است اما موضوع که... همین موضوع در قبل از انجام آن طرف مشمول حکم نمیتوانست بشود، اما الان چه اشکالی دارد مشمول حکم بشود؟
س: حاج آقا الضرورات را او چرا استفاده کرده؟
ج: پس موضوع همان موضوع است، اما شما نمیتوانید بگویید، این آن روز هم توضیح دادم این مسأله را که گاهی توی بعضی از اینها؛ آقای خوئی در عبارتشان بود که اصل ساقط شده، دیگر اصل ساقط شده که لایعود، جواب چی بود؟ جواب این بود که اطلاق الدلیل ساقط شده است، اطلاق دلیل، دلیل میگوید چه در حالی که هیچکدام را انجام ندادی، این مرخص است؛ چه در حالی که یکی را انجام دادی این مرخص است و این مرخص است. خب آنکه در حالی که هیچکدام را انجام ندادی مرخص است آن مشکل پیدا میکرد، این اطلاقش؛ اما این اطلاق دومی این از اول هم اشکال نداشت، ساقط نشده. این مغالطه است که میگویید اصل ساقط شده دیگر لایعود؛ نه، تمام این احوال، این اطوار، این حالات، همه جداجدا بحسب اطلاق حکم میآید روی آن، ربطی به هم ندارد، اطلاق است.
س: استاد ببخشید استاد دلیل ما واحد است و ... باعث از بین بردن دلیل نمیشود، اگر مثلاً یک طرف شما انجام دادی، امتثال کردی، همان دلیل میآید ...
ج: کدام دلیل؟
س: همین دلیلی که مثلاً بخاطر مثلاً من برائت نمیتوانستم بهخاطر آن معارض نمیتوانستم من چیز، اینها معارض میکردند، همان دلیل باقی است و مصداقی که من انجام دادم، امتثال کردم باعث ...
ج: معارضه باقی است؟
س: بله
ج: چطور باقی است؟
س: چطور باقی است؟ چون مثلاً امتثالی که من اشتغال یقینی میخواستم....
ج: اشتغال یقینی نروید سراغش، شما میگویید اطلاق دلیل رفع ما لا یعلمون، این ما لا یعلم هست یا نیست؟
س: استاد پس آن طرف دلیل واحد یعنی این قصری که یا تمامی که من خواندم باعث از بین رفتن آن دلیل نمیشود که مثلاً من بخاطر آن معارضه میکرد من نمیتوانستم بروم بخاطر آن. آن دلیل باقی است و من تا.....
ج: بله «رفع ما لا یعلمون» در عالم باقی است طوریاش نشده، اما این «رفع ما لا یعلمون» چی داشت؟ اطلاق داشت، میگفت هرچیزی که نمیدانی چه در اطراف علم اجمالی باشد چه نباشد، یعنی چه شبههی بدویه باشد، چه مقرون به علم اجمالی باشد، و چه وقتی مقرون به علم اجمالی شد چه طرف دیگری را اتیان کرده باشی چه اتیان نکرده باشی، همهی اینها اطلاق است. خب یک بخشی از این اطلاقها اشکال دارد، قبول آن ساقط میشود، بقیهاش چرا ساقط بشود؟
س: استاد در همان علم اجمالی که ما مثلاً تکلیف برای ما آورده بود و ما میدانستیم که یک تکلیفی برای ما هست خب؟ من قصر را خواندم هما تکلیف باز .....
ج: کدام تکلیف؟
س: همان تکلیف که من میدانستم نمازی بر من واجب شد، خب همان تکلیف من تمام را خواندم همان تکلیف باز هست...
ج: چه میدانی هست؟
س: باز هست چون...
ج: عجب است واقعاً! اگر نماز شما تمام بوده است و شما تمام را خواندی دیگر امتثال شده، دیگر چی باقی است؟ تکلیف وقتی امتثال شد ساقط میشود. پس شما علم به بقاء تکلیف که نداری...
س: علم و جهل من که تأثیری در تکلیف ندارد....
ج: امتثال شما دخالت دارد، امتثال، اگر شما متعلَّق تکلیف را آورده باشی باز هم باقی است؟ الان نماز صبح، تکلیف نماز صبح بر گردن شما هست؟
س: اینجا علم تفصیلی دارم بر خواندن، امتثال شد.
ج: اگر احتمال هم میدهی همانی که آوردی همان تکلیف واقعیات باشد، این را احتمال نمیدهی دیگر، یقین که نداری....
س: علم اجمالی هم منجزیت دارد، یعنی علم اجمالی هم تنجزآور است و تا وقتی که من ....
ج: بابا عجب است واقعاً شما... علم اجمالی چرا تنجز میآورد بنابر مسلک محقق خوئی و امثال اینها؟ نه چون علم است، بهخاطر این است که اصول در اطرافش جاری نمیشود و احتمال تکلیف وجود دارد. اگر مرخصی آمد میگوید اشکالی ندارد. توجه کردید؟ اینها حرفشان این است، میگویند بابا علم اجمالی که داری اینکه مشکوک است، این هم مشکوک است، این احتمال تکلیف اینجا هست، احتمال تکلیف در اینجا هست. این احتمالها اگر مرخص برایش نیاید بله، اما اگر مرخص آمد دیگر حرفی نیست.
فلذا مرخص هم میگویند در هردو طرف نمیتواند بیاید چون ترخیص در معصیت قطعیه میشود؛ اما اگر در یک طرف آمد طرف دیگر نیامد چه اشکال دارد؟ به همین مبنا این تلمیذ محقق به خدمت استاد میگویند که شما طبق مبنای خودتان هم نباید الان بگویید، چون اطلاق ساقط شده. آن خب اطلاقش ساقط شده اما این زمان که مشکلی ندارد که بگوییم ساقط شده، اینجا اطلاقات متعدد است، آن اطلاق ساقط شد این اطلاق پابرجا هست، بنابراین این عبارت، این را من اضافه دارم میکنم، این عبارت که شما میفرمایید که اصلی که ساقط شده ما سقط لایعود این مغالطةٌ. ما که میگوییم آن اصلی که ساقط شده یعود، این را نمیگوییم؛ اطلاقی بود ساقط شد، آن اطلاق لایعود، اطلاق دیگری در کار هست، آن اطلاق این بود که قبل از اتیان هردو رفع، قبل از اتیان هردو احل الله، قبل از اتیان هردو مطلقٌ، این بله، آن اطلاق نمیشود به آن اخذ کرد. اما اطلاقی که میگوید بعد از اتیان هر یک چیست؟ مطلقٌ، این چه اشکالی دارد اخذش بکنیم؟ اینکه آن محذوری از آن لازم نمیآید؛ این اصل استدلال.
س: استاد ... میگوییم هنوز تعارض هست به این بیان که آن موقع تعارض توی آن واحد و حالت واحد، توی این حالت که شما دارید میفرمایید مثل اینکه بعد از اتیان، اینور ترخیص دادیم، حالا میگوییم تعارض توی بعد از اتیان این طرف اگر ترخیص بیاید با ترخیصی که میخواهد قبل از اتیان بیاید توی این دوتا حالت دارند معارضه میکنند دیگر، شما میفرمایید که بعد از اتیان ما بیاییم ترخیص بدهیم توی این طرف؛ اینجا توی یک حالت اطلاق را ... میدهند دیگر، میفرمایند توی این حالت من ترخیص میدهم. اطلاقی که میخواهی توی این حالت ترخیص بدهی با اطلاقی که طرف مقابل دارد ترخیص میدهد به آن حالتی که مرتکب طرف دیگر شدیدی این دوتا....
ج: نه، چه اشکالی دارد؟
س: .... مرتکب این طرف میشوید، تمام را اول میخوانید توی قصر ترخیص دارید میدهید، یک موقع هست میگویید من قصر را اول میخوانم توی تمام ترخیص....
ج: چه اشکالی دارد؟ آسمان به زمین میآید؟ ترخیص در معصیت میشود؟
س: نه این دوتا اصل با هم معارضه دارند ....
ج: معارضه نمیشود ...
س: شما علم اجمالی دارید، نمیتوانید بگویید آقا من توی این حالت اینور ترخیص را دادم، آنور هم آن حالت را ترخیص دادم، توی این دوتا حالت با هم معارضه کردند...
ج: چه معارضهای میکند؟
س: با علم اجمالی که شما میگویید آقا یا قصر تمام ....
ج: بابا علم اجمالی که خودش چیزی را به گردن من نمیآورد، اگر اصل جاری نشود میآورد، اگر اصل جاری شد علم اجمالی هیچ فایدهای ندارد. مگر این را نمیگویید؟
س: بله
ج: خب حالا که این را میگویید اگر مولا بیاید اینجوری، اصلا عبارت اینجوری میگفت اشکال داشت؟ میگفت آقا... تصریح میکرد به این مطلب، تصریح میکرد میگفت اگر یکی را ترک کنید دیگری اشکال ندارد طوری میشد؟ حالا اطلاق همین را دارد میگوید؛ این نتیجهی اطلاق است.
خب این به خدمت شما عرض شود که ...
س: شما قبول کردید تا حالا؟
ج: حالا بگذارید انقلت و قلتهایش را بگوییم خب ...
س: نه حرف جواب این ایجابها را قبول کردید یا نه؟
ج: اگر ان قلت و قلتها را ببینیم حالا....
س: این اجابه را قبول دارید؟
ج: اجابه یعنی چی؟
س: یعنی جواب از این اشکال که آقا نمیتواند.....
ج: آن بله، آنها که ایشان جواب داد خودش. فرمود که چی؟ گفتیم جواب ایشان ظاهرش این است که ارتباطی به ان قلت ندارد، جواب مصباح الاصول که ایشان جواب مصباح الاصول این بود که همانجوری که در عرض هم ترخیص اشکال دارد و ترخیص در معصیت است در دو زمان هم همینجور است. بگوید آقا مثلاً دوتا کأس که میدانیم یکیاش متنجس است بگوید اجازه دادم این را صبح بخوری، اجازه دادم این را عصر بخوری؛ خب این هم ترخیص در معصیت است؛ اینجور جواب دادند. گفتیم این چه جواب چه ربطی به بحث ما دارد؟ به اینجا دارد، به ان قلت دارد؟ شاید مقرر بر تو تلقی کرده باشد، هیچ ربطی پیدا نمیکند این مطلب با آن ان قلت.
حالا صاحب آرائنا فی الاصول چند انقلت اینجا طرح میکند، انقلت اول: انقلت اول این است که چه فرقی بین جایی که علم تفصیلی داریم و اینجایی که علم اجمالی داریم، چه فرقی بین این دوتا مورد هست؟ اگر شما علم تفصیلی دارید که نماز ظهر بر شما واجب است، علم تفصیلی دارم نماز ظهر بر من واجب است؛ معمولاً اول وقت نماز میخواندم، حالا یک روزی ساعت دو، سه بعدازظهر شد شک کردم آیا امروز مسألهای پیش آمد که من نمازم را نخوانده باشم یا نه؟ شک میکنم. خب الان بهخاطر اینکه احتمال میدهم خواندهام وجداناً شک دارم یا ندارم که الان تکلیف دارم یا ندارم؟ شاید ساقط شده باشد؛ چطور شما اینجا میگویید که الاشتغال الیقینی یقتضی البراءة الیقینیّة، حتماً باید بروی نماز را بخوانی. کسی در عالم پیدا نشده که در این صورت بگوید برائت. خب اینجا هم که علم اجمالی داریم به اینکه بابا من یک تکلیفی به گردنم آمد ولی نمیدانم آن را تحویل مولا دادم یا نه؟ فقط فرقش این است که آنجا تفصیل بود اینجا اجمال است، خب اینجا هم عقل میگوید که باید بیاوری دیگر. فرق مقامین چیست؟ ایشان میفرمایند که بین المقامین فارق وجود دارد و آن این است که در آنجایی که علم تفصیلی دارید در آنجا خب یقین دارید که نماز ظهر در مثالی که من زدم بر شما واجب بوده، استصحاب عدم اتیان به آن نماز را دارید، استصحاب عدم اتیان است به آن صلاة و آن نماز؛ استصحاب میگوید نماز را نیاوردی، این یک طرف. اگر از این استصحاب هم غمض عین بکنیم قاعدهی الاشتغال الیقینی یقتضی البراءة الیقینیّة کرد. پس آنجا شما شک در تکلیف اصلاً نداری، میدانی تکلیفی بوده است، شک در امتثال داری استصحاب عدم اتیان به صلاة داری که من نیاورده بودم این نماز را که، اولی که اذان گفتند ظهر شد که نیاوردم استصحاب میکنم که تا حالا هم نیاوردم. دو: از این هم غمض عین بکنید چی دارید؟ قاعدهی اشتغال دارید؛ اما در ما نحن فیه اینجا اصلاً شک، نمیدانی این طرف، اینکه باقی مانده نماز قصر و تمام مثلاً تمامش را خواندی، نمیدانی این قصر تکلیف دارد یا ندارد؟ پس اینجا را با آنجا نمیشود قیاس کرد، آنجا تکلیف را میدانی بوده است، این را میدانی و نمیدانی امتثال کردی یا استصحاب عدم اتیان داری و همچنین قاعدهی اشتغال داری. اما در ما نحن فیه صحبت سر این است که من تمام را که خواندم حالا میروم سراغ قصر. قصر اصلاً من شک دارم تکلیف روی آن هست یا نه؟ این فارق بین المقام است.
س:...
ج: خب حالا اجازه بدهید اینها چون انقلت و قلتهایش یک مقداری بهم مرتبط میشود و ممکن است چیزهایی توی ذهن شما بیاید که در انقلت بعدی مطرح میشود اجازه بدهید این تمام بشود سلسلهی انقلتهای ایشان تا بعد ببینیم که چهجوری است.
خب بعد ایشان یک انقلت بعدی ذکر میکند که میفرماید: «ان قلت: مقتضى الاستصحاب عدم الاتیان بالواجب» این فرقی که شما ذکر کردید فارق نیست، چون آنجا میگفتیم که چی؟ میگفتیم آقا شما آنجا چهجور گفتید؟ گفتید در جایی که علم تفصیلی داشتید شک میکند که اتیان به صلاة ظهر کرده یا نه؟ استصحاب عدم اتیان به صلاة ظهر است، خب اینجا هم همین استصحاب هست؛ من یقین دارم یک نمازی بر من واجب بود که، الان شک دارم که آن نماز را آوردم یا نه؟ خب استصحاب عدم اتیان آن را میکنم. من اضافه میکنم حالا به انقلت ایشان، خب همان اشتغالی هم که آنجا گفتی اینجا هست؛ آن یقین دارم به آن نمازی که مشتغل شدم، بالاخره به یک چیزی اشتغال پیدا کردم دیگر، آیا او را تحویل مولا دادم یا نه؟ عین آنجا است. ایشان از این جواب میدهد، میفرمایند که ببینید ما گفتیم فارق این است که آنجا شک در تکلیف اصلاً نداشتی، تکلیف مسلّمی بود، علم تفصیلی به او داشتی، نمیدانی آن را اتیان کردی یا نه؟ استصحاب عدم اتیان داری و نسبت به آن قاعدهی اشغال داری. اینجا شما شک داری این نماز قصر اصلاً واجب هست یا واجب نیست؟ اصلاً واجب هست اینجا؟. اگر اینجا با استصحاب عدم اتیان بخواهی وجوب این را اثبات کنی، اینکه میشود اصل مثبت. بله شما چی بگویید؟ بگویید با فرض اینکه من تمام خواندم اگر وجوبی اگر الان در کار باشد این نمیشود الا اینکه وجوب مال کی باشد؟ مال قصر باشد؛ بله لازمهی عقلیاش است درست است. استصحاب وجوب یک وجوبی را که یقین کرد، آن الان بخواهم بگویم علیرغم اینکه من آن یکی را خواندم، تمام را خواندم، اگر بخواهد وجوب الان پابرجا باشد این لاسبیل ل پابرجاییاش الا اینکه وجوب مال کی باشد؟ مال قصر باشد؛ اگر مال تمام بوده که خوانده شده و ساقط شده، پس اثبات میکنیم. ولی این اشکالش این است که این اصل مثبت است. پس بنابراین استصحاب عدم اتیان در اینجا کاری نمیکند. پس این فارق که ما گفتیم این سر جایش است. میفرماید که: «ان قلت: مقتضى الاستصحاب عدم الاتیان بالواجب قلت: استصحاب عدم الاتیان بالواجب لا یثبت وجوب الطرف المقابل الا على القول بالمثبت الذی لا نقول به». خب «ان قلت» انقلت دیگر «ان قلت مقتضى الاستصحاب بقاء الواجب فی الذمة» انقلت میگوید ما نمیآییم بگوییم این را، واجب را اتیان نکردیم تا بخواهیم وجوب قصر را اثبات بکنیم که شما بگویید اصل مثبت، ما یک کار دیگر میکنیم؛ ما میگوییم آقا من که یقین داشتم یک چیزی بر من واجب است اینجا، نمازی بر من واجب است، الان شک میکنم با اتیان به یک طرف که نماز تمام مثلاً باشد آیا آن وجوب هست یا ساقط شده؟ خب استصحاب میگوید آن وجوب هست. وقتی استصحاب گفت وجوب هست خب باید اتیان بکنم دیگر. پس این مسأله وجود دارد و محقق خوئی باید اینجوری مثلاً میفرمود، بفرماید چی؟ بفرماید آقا در اطراف علم اجمالی وقتی شما یک طرف را انجام دادی، بقیهی اطراف را هم باید انجام بدهی، چرا؟ چون بعد از اینکه بعض اطراف را انجام دادی شک میکنی که باز هم آن تکلیف وجوبی در علم اجمالی به وجوب یا آن تکلیف تحریمی در جایی که علم اجمالی به حرمتی داری، این وجوب هنوز باقی است یا نه؟ این حرمت هنوز باقی است یا نه؟ خب استصحاب میگوید باقی است.
س: شبیه انقلت اول نشد؟
ج: نه، انقلت اول یعنی کدام؟
س: اولی، اصل نماز، استصحاب در انقلت اولی.
ج: انقلت اول میگفت آقا علم تفصیلی با علم اجمالی چی هست؟ شما آنجا میگویید چی؟ میگویید باید اتیان برود بکند؛ خب اینجا هم همینجور است. دیگر چیز نمیکرد مسأله را تحلیل نمیکرد، اینجا دارد میگوید بابا استصحاب وجوب داریم. از این استصحاب وجوب که خب ظاهر است که انسان بگوید که جاری میشود.
خب «قلت: اولاً مقتضى الاستصحاب عدم تعلق الوجوب بالطرف کما ان مقتضى البراءة کذلک» دوتا جواب میدهد، جواب اولیشان این است که خب شما میخواهید استصحاب آن وجوبی که این وسط است، میدانی بوده، از این طرف میخواهی استصحاب این را بکنی، از این طرف آیا این قصر واجب بوده؟ یک زمانی نبوده که این قصر واجب نباشد؟ خب این هم حالت سابقه دارد، استصحاب عدم وجوب قصر که حالت سابقه دارد با استصحاب بقاء آن وجوبی که شما در ابتدای امر بهخاطر عمل اجمالی به او علم پیدا کردید آن استصحاب وجوب جاری است استصحاب عدم وجوب این هم جاری است. وقتی استصحاب عدم وجوب این طرف جاری است چه ملزمی داری بروی بیاوری؟ بله استصحاب وجوب میگوید برو بیاور، استصحاب عدم وجوب طرف قصر در مثال ما میگوید واجب نیست.
س: آخر علم اجمالی ایجاد شده، این وسط یک علم اجمالی ایجاد شده و یک تنجزی آورده ....
ج: بابا شما یادتان نرود همهی تنجزها زیر سر کیست؟ زیر سر همین اصلها هست که نباشد و الا لولا این تنجزی نیست درست؟ اگر شما یکجور میتوانی اصل را جاری بکنی دیگر تنجز نیست که. شما نباید مفروقعنه ... صرف نظر از اینکه یک تنجزی وجود دارد اینجا، صرف نظر از عدم جریان اصول تنجزی وجود ندارد. تنجز که میآید بهخاطر اینکه اصل نیست درست؟
خب این جواب اول که میفرماید: «قلت: اولاً مقتضى الاستصحاب عدم تعلق الوجوب بالطرف». ثانیاً که این ثانیاً که همان فعلاً دنبالهی جواب اول ...
س: یعنی اصلاً میگویند.... عذرخواهی میکنم یعنی ایشان میگویند استصحاب بقاء کلی وجوب اصلاً جاری نیست؟
ج: نمیگوید جاری نیست..
س: نمیگوید معارض، میگوید متقضی الاستصحاب عدم وجوب طرف، یعنی آن را کأن لم یکن میداند، نمیگوید هست معارض است از حجیت میافتد. بیان شما این است میگویید هست این هست آن هست از حجیت میافتد، ایشان میگوید نه، میگوید آن اصلاً نیست مقتضای استصحاب فقط این است. یک بیان دیگر دارد میگوید، این بیان معارضه نیست.
س: بحث اصل مثبت نیست اینجا؟
ج: نه نه ...
س: اصل مثبت هم هست راست میگوید ...
ج: نه نه نمیخواهیم با ...
س: اگر شما کلی را استصحاب کنید تا در شخص ....
ج: نه، لا اله الا الله...
س: ....
ج: نه آقای عزیز، نمیخواهیم بگوییم که او پس واجب است ...
س: نمیگویم میخواهید بگویید، میگویم این اشکال هم هست...
ج: نه نیست
س: چرا نیست؟
ج: چون در قبل میخواستیم بگوییم شما با این استصحاب میخواهید بگویید وجوب این وجوب دارد، حالا نمیخواهیم بگوییم این وجوب دارد. الان میخواهیم چی بگوییم؟ الان من شک میکنم آن وجوبی که یقین به آن پیدا کردم به علم اجمالی، آن وجوب با انجام آن طرف ساقط شد یا نشد؟ درست؟ استصحاب میگوید ساقط نشده؛ وقتی استصحاب ساقط نشده عقل من، من را وادار میکند میگوید پس باید یک کاری بکنی که ساقط بشود، چهکار کنم که ساقط بشود؟ آن طرف را که خواندی، این طرف را هم برو بخوان ساقط میشود، یا به آن میفهمی که یا با آن ساقط شده یا به این ساقط شده. این ملزم عقلی است که میگوید خب حالا که تکلیف هست شارع دارد تو را متعبد میکند که نه آن ساقط نشده، حالا که هست پس باید چهکار بکنی؟ یک کاری بکنی ساقط بشود. چهکار کنم که ساقط بشود؟ به اینکه بروم آن طرف را بیاورم، چون وقتی آن طرف را آوردم آنوقت عقلم میگوید که یا این آن وجوب آن بوده و ساقط شد، یا این بوده پس ساقط شد....
س: این را توی استصحاب عدم اتیان هم بگویید ...
س: ... توی استصحاب عدم اتیان هم بگویید ...
ج: یعنی چی استصحاب عدم اتیان؟
س: استصحاب عدم اتیان هم بگویید عدم اتیان و کلی را میدانیم، حالا که یک طرف را آوردیم شک داریم که اتیان شده یا اتیان نشده، استصحاب عدم اتیان میکنیم؛ حالا که استصحاب عدم اتیان ثابت شده بالتعبد عقل میگوید تو تا وقتی که نمیتوانی باید ...
ج: خب گفت دیگر ایشان ...
س: نه، آن را میگفتید لا سبیل الا الاتیان الا اینکه فرد قصر را بیاورد. پس گفتیم این میشود اصل مثبت. الان تعویض بیان کردید گفتید نمیگوییم استصحاب عدم اتیان یا استصحاب بقاء وجوب کلی میخواهد اثبات کند، ما یک مقداری را با تعبد صحبت میکنیم چه عدم اتیان، چه ثبوت وجوب کلی؛ حالا که میگوییم اتیان نشده یا واجب باقی است عقل میگوید ملزمی ندارد برای برائت از ذمهات الا اینکه طرف دیگر را بیاوری. این را هم توی قبلی هم بگویید. شما دقیقاً توی قبلی عدم اتیان را اگر ... به آن بدهیم عدم اتیان میشود وجوب .....
ج: عجب است واقعاً ...
س: آخر میخواستیم اشکال کنیم بعد این را فرمودید؛ قبلی دقیقاً فرمودید وجوب کلی باقی است لا سبیل الا اینکه اتیان بشود این واجب الا اینکه این را بیاورید پس میشود اصل مثبت. دقیقاً حرف ...
ج: نه اینجور نگفتم، دقت نکردید، این را نگفتیم نه، اینجور گفتیم، گفتیم که چون ان قلت فارقی که ایشان قرار داد چی بود؟ بین علم تفصیلی و علم اجمالی؟ فارق این بود که گفت در جایی که علم تفصیلی شما دارید اولاً استصحاب عدم اتیان به آن صلاة را دارید درست؟ این یکی؛ دو، از این هم چشم بپوشیم شما چی دارید؟ قاعدهی اشتغال دارید؛ ولی در علم اجمالی بعد از اینکه یک طرف را آوردید ما میخواهیم بگوییم شک داریم که آن طرف واجب اصلاً یا واجب نیست، شک در تکلیف داریم که اصلاً قصر در مثال ما که تمام را خوانده قصره واجب است یا واجب نیست؟
س: خب استصحاب عدم ....
ج: صبر کنید، قصر واجب است یا واجب نیست؟ پس اینجا شک در تکلیف دارید، اما در آنجا شک در تکلیف که برایتان نبود. پس اینجا یک فارقی شد. حالا انقلت که این شک در تکلیف مگر نمیگویید داریم؟ من شک در تکلیف را با استصحاب عدم اتیان میخواهم برایتان درست کنم، درست؟ میگویم اگر شارع دارد میگوید استصحاب بکن عدم اتیان به واجب را و من تو را متعبد میکنم که علیرغم اینکه آن طرف را آوردی هنوز دارم به تو میگویم تو واجب را نیاوردی، خب لازمهی این چیست؟ لازمهاش چی هست بگویید تا بگوییم مثبت است یا مثبت نیست.
س: قصر واجب باشد
ج: باید پس واجب باشد. اگر با توجه به اینکه من اتیان به تمام کردم شارع باز هم به من بگوید من تو را متعبد میکنم واجب را نیاوری، لازمهی قهریاش چیست؟ لازمهی قهریاش این است که آن وجوب مال تمام نبوده و مال کیست؟ این میشود مثبت. حالا این را پس، آن بیان این بود ...
س: ما که بیان را که قبول داریم ...
ج: نه نه، پس بنابراین ایشان میگوید، پس آن استصحاب عدم اتیانی که در فرض تفصیل داشتیم آن اشکال نداشت جریانش، اما اینجا استصحاب عدم اتیان بخواهی بکنی چون فرض این است که ما شک در آن طرف داریم که واجب است یا نه؟ استصحاب عدم اتیان که کاری از دستش نمیآید، بهخاطر اینکه میخواهد اثبات کند آن واجب است، این شک ما را برطرف بکند، این که میشود مثبت. این را گفتند و این را عرض کردیم.
خب حالا انقلت دیگری دارد اینجا میفرماید، انقلت بعدی این است که ما سر عدم اتیان نمیرویم استصحاب بکنیم که شما بگویید مثبت میشود. ما چی میگوییم؟ ما میگوییم آقا شما یک تکلیفی اینجا یقین داشتی یا نداشتی؟ بعد از اتیان به یک طرف شک میکنی آن تکلیف هست یا نیست؟ خب استصحاب بقاء آن تکلیف را میکنی.
س: نتیجهاش این است که در قصر باید وجوب ثابت بشود ...
ج: نه نه، وای لازم نیست بگویی قصر واجب است؛ وقتی استصحاب گفت تکلیف وجوب نماز در اینجا هست پس من باید چهکار کنم؟ باید تحویل مولا بدهم، عقلم است که میگوید خب پس برو این را بیاور که یقین کنی تحویل مولا دادی تا بگویی به قضیهی منفصله یا آن مؤدی تکلیف مولا بوده و امتثال مولا بوده یا این امتثال مولا هست؛ عقلت میگوید پس این کار را بکن که بتوانی جزم پیدا کنی و یک قضیهی منفصلهای تشکیل بدهی بگویی یا آن امتثال مولا بوده یا این امتثال مولا هست، پس من راحت شدم.
س: چه فرقی با قاعدهی اشتغال میکند با این تفصیلی که ....
ج: اینجا مبنایش استصحاب است، تعبد شرع است.
خب ایشان به این استصحاب که استصحاب همان نفس آن وجوب باشد دوتا اشکال کرده. یکی اینکه خب شما استصحاب وجوب آن امر مجمل را دارید میکنید میگویید یک نمازی واجب بوده هنوز هم واجب است، من میگویم آقا قصر نمیدانم اصلاً وجوبی شارع برایش جعل کرده یا نکرده؟ استصحاب عدم وجوب میکنم. دو: برائت جاری میکنم از وجوب قصر، استصحاب هم نباشد برائت جاری میکنم. برائت از وجوب جاری میکنم. علاوه بر این ایشان میفرمایند اینجا استصحاب است، این جواب اول بود. جواب دوم این است که شما استصحاب آن امر معلوم بالاجمال را نمیتوانی بکنی، چرا؟ بهخاطر اینکه استصحاب در شبهات حکمیه است و ما در موارد استصحاب در موارد شبهات حکمیه میگوییم استصحاب بقاء مجعول با استصحاب عدم جعل تعارض میکند. فلذاست که از این باب میگوییم اصلاً آن استصحاب جاری نمیشود. این همان اشکالی است که اصلش مال فاضل نراقی قدسسره هست در شبهات حکمیه و شیّده محقق خوئی قدسسره و قَبِله این تلمید محترم، ایشان هم قبول دارد حرف آقای خوئی را. حرف آقای خوئی این است که ما در شبهات حکمیه البته در دورات مختلف و افکار مختلف ایشان اینها هی جرح و تعدیل شده ولی حرف ایشان حالا در یک بخشها این است که ایشان میفرماید حالا مثلاً شما میدانید فرض کنید نماز جمعه را مثال بزنیم، نماز جمعه را میدانیم واجب است، در زمان حضور واجب بوده وجوب عینی، الان زمان غیبت نمیدانیم چطور است. خب یک کسی بیاید بگوید ما استصحاب بقاء وجوب میکنیم، میگوییم آنوقت واجب بوده این وجوب حالا هم هست در عصر غیبت. ایشان میگوید این استصحاب وجوب معارض است با استحصاب عدم جعل وجوب بر این حصه. یکوقتی خدا وجوب نه برای عصر حضور جعل کرده بود نه برای عصر غیبت؛ یکوقتی اینجوری بوده دیگر، برای هیچکدام از این دو حصه نه عصر حضور نه عصر غیبت، خدای متعال وجوب جعل نکرده بود. یقین داریم برای عصر حضور جعل کرده، یک وجوبی پس اینجا آمد، با آن جعل یک وجوبی درست کرد که به این وجوبی که درست میشود میگوییم وجوب مجعول. الان شما به قبل که نگاه میکنید دوتا متیقن دارید، یکی وجوب روی نماز جمعه خود وجوب روی نماز جمعه دارید که این را میخواهید... به این میگوییم استصحاب مجعول، خب بله لا تنقض الیقین بالشک میگوید این وجوب همینطور در عصر غیبت هم هست؛ ولی به ماقبل که نگاه میکنیم یک عدم جعل وجوب هم برای او هم برای این داشتیم، عدم وجوب برای عصر حضور مسلم نقض شده چون جعل کردیم، عدم وجوب برای اصل غیبت هم نقض شده یا نه؟ یقین ندارم نقض شده، استصحاب عدم جعل وجوب از ناحیهی شارع برای عصر غیبت میکنم. پس از یک طرف استصحاب وجوب دارم از یک طرف استصحاب عدم جعل وجوب برای عصر غیبت دارم، تعارض میکنند. فلذا فرموده در امثال اینجور موارد از موارد شبهات حکمیه چی هست؟ تعارض جعل و مجعول است دوتا استصحاب فلذا تساقط میکنند از بین میروند ...
س: اگر اینجور باشد این استصحاب را باید کلاً جمع کنیم بگذاریم کنار ....
ج: نه نه کلی نه آقا، اینجور، استصحاب حکم شرعی است. بله فلذا میگوید استصحاب احکام شرعیهی کلیه جایز نیست. بله در اثر افکار بعدیشان یک جاهایی پیدا شده که تعارض نیست، فلذا آنها را استثناء کردند. اما مثل اینجور جاها الان هست.
س: این اتحاد احکام برای مسلمانها در همهی عصرها این قضیه را حل نمیکند؟
ج: چه ربطی دارد؟
س: تمام عصر، همهی مسلمانها خودشان ...
ج: نه شرطش این است دیگر، میگوید همهی اعصار تا امام هست واجب است. الان بر ما هم عند حضور الامام واجب است.
خب این به خدمت شما عرض شود که حالا اگر این را هم نگفتید خب مثل کسان دیگر که میگویند استصحاب در شبهات حکمیه جاری نمیشود بهخاطر وجوب آخر، مثل اینکه میگویند ادلهی استصحاب انصراف دارد نه تعارض، بهخاطر انصراف ادله. چون معمول ادلهی استصحاب مواردش شبهات موضوعیه هست. و بهخاطر مورد بعضیها گفتند که مثلاً انصراف پیدا میکند یا قدر متیقن در مقام تخاطب دارد، اینها هم وجوب دیگری است که گفته شد. علیایالحال ایشان چون قائل هست به همان مسلک محقق خوئی ایشان اینجا فرموده است که «و ثانیا استصحاب بقاء الوجوب یعارضه استصحاب عدم الجعل الزائد».
خب بعد ایشان... البته این جواب دوم خیلی کارساز نیست برای اینکه خب برائت آن طرف را داریم دیگر، برائت داریم. حالا آن به این معنا کارساز است، حالا این جمله را نگویم بهتر است من پس گرفتم این جمله را حالا که کارساز نیست، چون استصحاب آن جامع را میخواهد بکند، آن وجوب را، آن را اگر گفتیم جاری نمیشود.
خب خیلی خوب. تا اینجا انقلت و قلتهای ایشان تمام شد راجع به بیان اول. اینجا عرض میکنیم به اینکه این فارقی که ایشان بین آنجایی که علم تفصیلی داریم و آنجایی که علم اجمالی داریم بیان کردند و بعد این انقلت و قلتهای بعدی در حقیقت ترمیم آن حرف، سد ثغور کردن آن حرفی که بعد آوردند، عرض میکنیم این فارقی که ایشان بیان کردند این فارق موجب فرق نیست که ایشان بیان کردند، چرا؟ چون فرمودند اولاً فرمودند بعد از اینکه در علم تفصیلی شما استصحاب عدم اتیان دارید. عرض میکنم استصحاب عدم اتیان جریانش لایجری، چرا؟ برای اینکه مستصحب باید یا خودش حکم شرعی باشد یا خودش موضوع حکم شرعی باشد. برای عدم اتیان که حکم شرع نیست، عدم اتیان که حکم شرع نیست، موضوع حکم شرع هم نیست، شارع برای عدم اتیان چی جعل کرده؟ نماز را واجب کرده، برای عدم اتیان نماز که چیزی جعل نکرده که....
س: حرمت است دیگر، اگر وجوب باشد حرمت نیست ...
ج: ترک واجب که حرام نیست...
س: .... عدم اتیانش حرمت....
ج: عدم اتیان که حرام نیست، ترک واجب است درست؟ خب کسی که نماز نمیخواهد ترک واجب کرده. شما مثلاً کسی که غیبت میکند فعل حرام انجام داده، نه ترک واجب کرده. همینجا اینها اگر میگوییم حرام است حرام عقلی است، نه اینکه شرع دیگر دوتا قانون دارد، هم گفته نماز واجب است هم ترک نماز حرام است. پس بنابراین عدم اتیان این نه حکمٌ شرعیٌ نه موضوعٌ للحکم الشرعی، عدم اتیان.
و اما قاعدهی اشتغال، خود ایشان یک دو صفحه بعد میفرمایند: «ایقاظ»، ایقاظ، بخواهیم ذهنها را زنده کنند میفرمایند: «الحق ان ما اشتهر بین القوم من الاخذ بقاعدة الاشتغال لا اساس له» اصلاً قاعدهی اشتغال من الاصول نیست، ما قاعدهی اشتغال نداریم اصلاً «و قاعدة الاشتغال لا تکون قاعدة فی قبال بقیة الاصول بل الحق أن یقال تارةً یکون الشک فی مرحلة ثبوت التکلیف و اخرى فی مرحلة السقوط أما فی مرحلة الثبوت فالمرجع اصل البراءة» آنجاها اصل برائت است «و استصحاب عدم التکلیف و أما فی مرحلة السقوط فالمرجع استصحاب بقائه و عدم الاتیان به و عدم امتثاله» دیگر قاعدهی اشتغال چیست؟ همهی جاهایی که، تکلیف را میدانستی شک کردی انجام دادی یا ندادی چی جاری میشود؟ استصحاب بقاء تکلیف جاری میشود و استصحاب عدم اتیان به آن واجب. قاعدهی اشتغال دیگر چیست شما درآوردید؟ ما قاعدهی اشتغال نداریم. خب اینجا جدلی داریم جواب میدهیم، عرض میکنیم خب طبق مبنای خود حضرتعالی در قسم اول قاعدهی اشتغال دیگر وجود ندارد که فارق دارید قرار میدهید. استصحاب عدم اتیان میفرمایید در قسم اول، عدم اتیان را؛ ولی حق این است که قاعدهی اشتغال درست است و این فرمایش، حالا اگر شارع استصحاب جعل نکرده بود چی میگفتیم؟ بهخاطر استصحاب است یا نه حکم عقل است که میگوید وقتی مولا تکلیفی کرد تا احراز نکردی که امتثال کردی حق مولویت مولا بر گردن تو هست؟ این یک درک عقل عملی است قاعدهی اشتغال نه اینکه بهخاطر استصحاب است، خب کسی که استصحاب را حجت نمیداند اصلاً؛ استصحاب اصلٌ شرعیٌ که شارع جعل کرده برای یک مواردی ....
س: آنکه نمیداند به دردش میخورد اشتغال؛ ایشان میگوید وقتی شما استصحاب ....
ج: نه قبل الاستصحاب و جعل استصحاب امام صادق بفرماید که ادلهی استصحاب مال زمان صادقین(ع) هست زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین و بقیهی ائمهی قبل از امامین همامین(ص) عقلشان چی میگفت؟ اگر شک کرده نماز ظهرش را خوانده استصحابی نیست، خب باید برود بیاورد. پس قاعدهی اشغال اینجوری نیست که ما قاعدهی اشتغال نداریم آقا و کل الملاک استصحاب است. حالا اینکه ایشان فرمود که آقا فارق این است که ما در آنجا که یقین به تکلیف داشتیم بعد شک کردیم، شک در تکلیف نداریم که، اما در ما نحن فیه چرا شک در تکلیف داریم که آن قصر واجب است یا واجب نیست؛ عرض میکنیم بابا آنجا هم شک در تکلیف در بقاء، چون من احتمال میدهم نمیدانم آن تکلیف ساقط شد؟ اگر امتثال کردم به آن طرف ساقط شد، اگر امتثال نشده باقی است، پس الان شک دارم تکلیفی وجود دارد یا ندارد. شک در تکلیف است دیگر. فلذاست که گفتیم که شک در تکلیف گاهی منشأ آن این است که فقدان دلیل است، تعارض دلیل است، اجماع دلیل است، کذاست؛ گاهی هم نه همهی اینها نبوده، اما شک در تکلیف مولود چیست؟ مولود این است که نمیدانی آن را آوردی یا نیاوردی. این هم شک در تکلیف است فلذا برائت جاری میکنیم، خودتان میفرمایید برائت جاری میشود.
بنابراین عرض ما این است در قبال فرمایش ایشان که حق در اینجا با مدعای مرحوم محقق خوئی است، به چه بیان؟ به این بیان که میگوییم بعد از اینکه من الان شک دارم که آن تکلیف موجود فی البین را آوردم یا نیاوردم؟ استصحاب بقائش را میکنم، استصحاب بقاء آن تکلیف میکنم بنابر مسلکی کسی که میگوید استصحاب در شبهات حکمیه جاری است که ما گفتیم علی الاقوی جاری است. خب استصحاب بقاء او را تکلیف میکنم پس عقل میگوید، نمیخواهیم با او اثبات بکنیم که این طرف واجب است و این معارضه نمیکند با استصحاب عدم اتیان به این فرد، چون گفتیم استصحاب عدم اتیان چی ندارد؟ نه موضوع حکم شرعی است؛ نه خودش حکم شرعی است، با عدم اتیان اثری ندارد. استصحاب عدم وجوب قصر در مثال ما بما هو هو این هم معارضهای با استصحاب بقاء وجوب نمیکند با آن استصحاب، چون مثبتاتش که حجت نیست، بله ما میگوییم تو متعبد باشد به اینکه نگو به اینکه این قصر بما هو هو واجب است، این را نمیگویم؛ اما چون یک تکلیفی این وسط میگویم عقلم میگوید خب من نمیگویم این بما هو هو واجب است ولی برای برونرفت از آن چارهای ندارم که هم آن را انجام بدهم، هم آن را انجام بدهم تا احراز کنم. بنابراین علی مسلک جریان استصحاب حل مسأله و اینکه اطراف علم اجمالی را باید انجام بدهیم در این موارد قابل تقریر و تقریب است؛ اما اگر ما استصحاب در شبهات کلیه را جاری ندانستیم چی میتوانیم بگوییم این یحتاج الی بحثٍ که دیگر خیلی وقت گذشته، انشاءالله میگذاریم برای فردا اگر بخواهیم بیاییم بخش کمی مانده، فلذا خب عدهای از آقایان هم حالا بحمدالله خیلی توفیق داشتند برای زیارت بحمدالله و باز هم توفیق دارند که بعضی دوستان هم فرمودند که باز میخواهند مشرف بشوند، دیگر ظاهراً صلاح در این است دیگر فردا را تعطیل داشته باشیم انشاءالله بعد از تعطیلات که میشود حالا چندم نمیدانم ربیعالاول، چهارم ربیعالاول میشود؟ انشاءالله.
و صلی الله علی محمد و آل محمد