لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیةالله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الارْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّا سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقینا وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّا لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ یَا لَیْتَنِا کُنا مَعَهمْ فَنفُوزَ فَوْزا عَظِیماً
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ، اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ، وَشایَعَتْ وَبایَعَتْ وَتابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ، اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً.
در آستانهی شهادت مولایمان حضرت ابا محمد حسنبن علیٍ المجتبی(س) هستیم که بحسب بعضی نقلها که بعضی از بزرگان هم بیشتر تقویت میکنند آن را فردا هست؛ حالا این صلوات خاصهی آن وجود مبارک را خدمتشان تقدیم میکنیم؛ البته میدانید که امام حسن و امام حسین(س) سیدی شباب اهل الجنة قسمتی از صلواتها، زیارتها ممزوجاً برای آن بزرگواران انشاء شده است در اثر آن اتحاد و ارتباط تنگاتنگ است که بین این دو امام معصوم و برادر هست. حالا این صلوات خاصه هم که الان میخواهیم قرائت کنیم همینجور است، فلذا یک مقداری حالا تفصیل دارد چون برای هردو بزرگوار است. میبخشید.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ عَبْدَیْکَ وَ وَلِیَّیْکَ وَ ابْنَیْ رَسُولِکَ وَ سِبْطَیِ الرَّحْمَةِ وَ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلَادِ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ سَیِّدِ النَّبِیِّینَ وَ وَصِیِّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ أَشْهَدُ أَنَّکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ أَمِینُ اللَّهِ وَ ابْنُ أَمِینِهِ عِشْتَ مَظْلُوماً وَ مَضَیْتَ شَهِیداً وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ الْإِمَامُ الزَّکِیُّ الْهَادِی الْمَهْدِیُّ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَیْهِ وَ بَلِّغْ رُوحَهُ وَ جَسَدَهُ عَنِّی فِی هَذِهِ السَّاعَةِ أَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَ السَّلَامِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ قَتِیلِ الْکَفَرَةِ وَ طَرِیحِ الْفَجَرَة السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ أَشْهَدُ مُوقِناً أَنَّکَ أَمِینُ اللَّهِ وَ ابْنُ أَمِینِهِ قُتِلْتَ مَظْلُوماً وَ مَضَیْتَ شَهِیداً وَ أَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى الطَّالِبُ بِثَأْرِکَ وَ مُنْجِزٌ مَا وَعَدَکَ مِنَ النَّصْرِ وَ التَّأْیِیدِ فِی هَلَاکِ عَدُوِّکَ وَ إِظْهَارِ دَعْوَتِکَ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ جَاهَدْتَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ عَبَدْتَ اللَّهَ مُخْلِصاً حَتَّى أَتَاکَ الْیَقِینُ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً خَذَلَتْکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أَمَةً أَلَبَّتْ عَلَیْکَ وَ أَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِمَّنْ أَکْذَبَکَ وَ اسْتَخَفَّ بِحَقِّکَ وَ اسْتَحَلَّ دَمَکَ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ خَاذِلَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ سَمِعَ وَاعِیَتَکَ «385» فَلَمْ یُجِبْکَ وَ لَمْ یَنْصُرْکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ سَبَى نِسَاءَکَ أَنَا إِلَى اللَّهِ مِنْهُمْ بَرِیءٌ وَ مِمَّنْ وَالاهُمْ وَ مَالَأَهُمْ وَ أَعَانَهُمْ عَلَیْهِ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِکَ کَلِمَةُ التَّقْوَى وَ بَابُ الْهُدَى وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى وَ الْحُجَّةُ عَلَى أَهْلِ الدُّنْیَا وَ أَشْهَدُ أَنِّی بِکُمْ مُؤْمِنٌ وَ بِمَنْزِلَتِکُمْ مُوقِنٌ وَ لَکُمْ تَابِعٌ بِذَاتِ نَفْسِی وَ شَرَائِعِ دِینِی وَ خَوَاتِیمِ عَمَلِی وَ مُنْقَلَبِی فِی دُنْیَایَ وَ آخِرَتِی» اللهم صل علی محمد و آل محمد.
بحث در تنبیه چهارم بود. در تنبیه چهارم اصل مطلبی که مورد بحث هست این است که در مواردی که مانعی از جریان اصل در بعض اطراف علم اجمالی وجود نداشته باشد اصل جاری میشود؛ چه بنا بر مبنای کسانی که میگویند تنجز در اطراف علم اجمالی فقط بخاطر تساقط اصول و اینکه مرخصی نداریم هست کما علیه المحقق الخوئی، و علم نقشی ندارد. یا اینکه گفته بشود علم نقش دارد اما بهنحو اقتضاء است نه علت تامه؛ فلذاست اگر اصل جاری بشود آن مقتضی متقضا را به دنبال ندارد، تنجز نمیآورد؛ و اگر اصل جاری بشود این اصل قهراً مانع مقتضیای که علم باشد مقتضای خودش را نخواهد داشت. و چه بنا بر مسلک محقق نائینی که ایشان قائل است به اینکه علم علت تامه است، اما للشارع این هست این .....
س: آقاضیاء میخواستید بفرمایید؟
ج: نه نائینی دارد.
اما للشارع این هست که جعل بدل کند و به جای آن تکلیف منجز واقعی که تنجزش مسلّم است بگوید این را اگر انجام دادی من بهجای آن قبول میکنم. حالا این تصویرش درست است یا نه، در محل خودش هست دیگر. علی هرسه مسلک که ما البته در بحث سابق تقویت کردیم همان تعلیقی را و اقتضائی را. اگر مانعی از جریان اصل در بعض اطراف نباشد میگوییم اشکالی ندارد اصل جاری میشود. حالا سؤال این است، سؤالی که در اینجا مطرح است این است که آیا نبودن مانع مطلقا و فی کل الصور المتصوره این خاصیت را دارد که اصل جاری میشود؟ و یا اینکه فرق میکند موارد و صور؟ برای تحقیق مقام در دو مقام بحث میشود، مقام اول در مواردی است که ما در مقام اثبات حکم و ثبوت حکم و تنجز حکم هستیم و مقام ثانی در جایی است که در مقام اسقاط تکلیف هستیم و سقوط تکلیف، فالبحث فی مقامین، المقام الاول آن جایی که با علم اجمالی میخواهیم ثبوت تکلیف را و گردنگیر شدن اصل تکلیف را اثبات کنیم و مقام ثانی جایی است که بعد از اینکه تکلیف منجز شد، گردنگیر شد در مقام سقوط ملاحظه کنیم و محاسبه کنیم ببینیم که امر چگونه است.
اما نسبت به مقام اول که مقام ثبوت تکلیف باشد خب خودش سه صورت در آن متصور است، تارةً این موانعی که جلوی جریان اصل را میگیرد در تمام اطراف و قهراً مجال برای جریان در یک طرف یا بعض اطراف باقی میماند گاهی سابق بر حدوث علم اجمالی در نفس ما وجود دارد؛ و تارةً صورت دوم این است که مقارن با این علم اجمالی وجود دارد؛ و أخری متأخر از علم اجمالی است. پس تارةً این مانع سابق است، تارةً مقارن است، و ثالثةً متأخر است. اما آنجایی که سابق است مثل اینکه شخص میداند این کأس متنجس است یا برای انسان خیلی پیش میآید مثلاً اجلکم الله مرحوم شیخ استاد در اینجور مثالها اجلکم الله قبلش میآورد؛ مثلاً فرض کنید که توی دستشویی فهمید که یک قطرهای مثلاً بول چکید، آیا این افتاد توی توالت همانجایی که نجس است و اینها، یا به لباسش؟ خب اینجا علم اجمالی دارد که این قطره بالاخره اصاب إما به آنجایی که نجس است و إما اصاب بثوبه. در اینجا خب مانع از جریان اصل در یک طرف از این علم اجمالی قبل از علم اجمالیِ من وجود دارد؛ یعنی جریان اصل نسبت به آن توالت و اینها معنا ندارد، چون یقین به نجاست آن دارم، شارع بیاید ترخیص بدهد بگوید این اشکال ندارد، این پاک است؟ پس بنابراین اصل در آن طرف که توالت باشد جاری نمیشود، مانع دارد؛ اما نسبت به لباس چی؟ مانعی وجود ندارد. بنابراین اصل در لباس استصحاب طهارت یا قاعدهی طهارت در لباس جاری میشود. و مانع قبل از این حدوث علم اجمالی در نفس شخص است مانع از قبل بود. و یا اینکه ظرف آبی وجود داشته که هیچ آب دیگری هم وجود نداشته و این شخص یک تشنگی وافری وجود دارد که مضطر به آشامیدن این آب است....
س: این مقام، مقام اثبات تکلیف ...
ج: بله؟ آره میخواهیم ببینیم اصلاً نسبت به آن قطرهای که آن نجاست اجتنب از آن نجاستی که اینجا پرش کرد یا ...
س: .... اصل باید اثبات تکلیف بکند ...
ج: آره دیگر، میخواهیم ببینیم نسبت به او تنجزی میآید، نسبت به آن قطرهای که یقین کردم إما به این جای متنجس یا نجس اصابت کرده یا به ثوب من، آیا اجتنب از آن قطره اینجا تنجز پیدا میکند؟ ثبوت پیدا میکند چنین تکلیفی به گردن من أم لا؟
س: حالا چه اصل میخواهد معذِّر باشد چه میخواهد منجّز باشد درست است؟ در مقام اجتنب عن النجس چه میخواهد اصل مثل اینجا معذِّر باشد چه میخواهد منجّز تکلیف باشد ....
ج: منجز باشد، ما میخواهیم ببینیم آن تکلیف فی البین که علم به آن، یعنی آن موضوعی که اینجا پیدا شده یک اجتنبی اینجا آمد و منجز شد أم لا؟
س: اینجا اصل میآید تعذیر میکند دیگر تنجیز نمیکند دیگر ...
ج: اصل از آن طرف تنجیز میکند، خب جلوی چی را میگیرد؟ جلوی اینکه تنجیز این ...
س: تنجیز را میگیرد پس معذّر است دیگر، حرفم همین است ...
ج: خب جلوی تنجیز را میگیرد دیگر آره معذّر است بله، علم اجمالی در اینجا منجز نیست.
یا اینکه ظرف آبی عرض کردم بوده که این اضطرار به آشامیدن آن داشته و استفادهی از آن داشته؛ بعد یک مرتبه این هم علم برایش پیدا شد که یا این همین ظرفِ متنجس شد یا آن لباسش مثلاً متنجس شد؛ اینجا هم نسبت به این مَضطُر الیه نمیشود شارع بفرماید که نسبت به این مضطر الیه نمیتواند شارع اصلی جاری بکند، چون اضطرار به آن وجود دارد. پس بنابراین اصل نسبت به ثوب بلااشکال میشود و هکذا مثالهای دیگر که آن روز پنجتا مثال زدیم دیگر یعنی در مصباح الاصول پنجتا مثال زدند. این مواردی که قبل از اینکه من علم اجمالی پیدا بکنم آن موانع جریان اصل در یکی از اطراف یا بعض اطراف، قبل از این علم اجمالی هم وجود داشته؛ این صورت اول.
صورت ثانیه این هست که خب در اینجا در این صورت اول لا اشکال که در اینجا میگوییم بله اصل در آن طرف جاری نمیشود و در این طرف آخر اصل جریان پیدا میکند و لا مانع منه، پس در این موارد علم اجمالی تنجزی نمیآورد. چون اگر بگوییم تنجز به این است که اصول تعارض کند تساقط کند که اینجا اینجوری نیست، تعارض و تساقط نکرده، اصل در بعض اطراف وجود دارد؛ اگر بگوییم علم اجمالی مقتضیِ برای تنجیز است و معلق است به اینکه شارع ترخیص ندهد. خب اینجا اشکالی نیست ترخیص داده؛ اگر گفتیم جعل بدل هم میتواند بکند خب جعل بدل کرده با این. پس بنابراین در این صورت باید گفت که اصل جاری میشود و جلوی تنجیز علم اجمالی را میگیرد.
صورت ثانیه این بود که مقارن است، در همان موقعی که مثلاً در آن مثال اول دارد علم اجمالی پیدا میکند که یا این قطرهی بول چکید به این یا به لباسش، در همان موقع برایش همزمان علم پیدا میشود که این طرف الف نجس بوده یا نجس است. فرض کنید که علم اجمالی پیدا کرد که یا این قطره پرید به این جای فرش یا پرید به لباسش؛ همان موقعی که دارد این علم اجمالی را پیدا میکند اهل منزل گفتند اینجای فرش بچه بول کرده بود، قبلاً اینجای فرش بچه بول کرده بود؛ همزمان مقارناً علم اجمالی با علم به اینکه یک طرف از این علم اجمالی نجس است یا متنجس است معاً پیدا شد، این صورت هم لا اشکال در اینکه علم اجمالی منجز نمیشود، چرا؟ برای اینکه بالاخره اصل در آن طرف که جاری نمیتواند بشود، میدانم که متنجس است یا نجس است. پس جریان اصل در طرف آخر بلا معارض است و مشکلی ندارد. این صورت هم پس لا اشکال فیه.
انما الکلام در صورت سوم است که ابتداءاً علم اجمالی حاصل شد، اصول هم در اطرافش جاری نمیتوانست بشود و تعارض داشته و تساقط داشته، مثل اینکه علم اجمالی پیدا کرد یا این قطره چکید به لباسش یا اینجای فرش؛ هردو هم در محل ابتلاء او هستند دیگر، هم فرش محل زندگیاش هست، محل ابتلاءاش هست، هم لباسش محل ابتلاءاش هست؛ علم اجمالی پیدا کرد که این قطره یا به لباسش یا به این گوشهی فرش چکید. خب در اینجا بخواهد استصحاب بقاء طهارت در لباسش اجرا کند با استصحاب بقاء در آن گُلهی فرش تعارض میکنید تساقط میکند، بخواهد قاعدهی طهارت جاری کند در لباسش با قاعدهی طهارت در آن تعارض میکند تساقط میکند؛ پس اصول در اینجا متعارض هستند و متساقط، قهراً این علم اجمالی چی میشود؟ منجز میشود و آن تکلیف معلوم بالاجمال فی البین تنجز پیدا میکند، یعنی به مثابهای میرسد که عدم امتثال او موجب استحقاق عقوبت است.
حالا کلام در این است اگر بعد از اینکه این تنجز بدواً حاصل شد، برای جریان اصل در بعض از اطراف مانع ایجاد شد تالیاً که قهراً بگوییم خب حالا که مانع ایجاد شد پس آن طرف بلامانع است دیگر، تعارض اصول نمیشود اصل را در آن طرف جاری کنیم. در همین مثال که این علم برایش پیدا شد، بعد از یک ساعت، دو ساعت اهلبیتش و اینها خانه نبودند آمدند گفتند آقا اینجا بچه بول کرده بود، همانجایی که مورد علم اجمالیاش واقع شده بود؛ خب در زمان حدوث علم اجمالی در نفس او اصل اینجا بحث بود، اینجا جریان یعنی مقتضی برای جریانش بود، موضوع برای جریانش بود فلذا جریانش در این و این تعارض میکردند تساقط میکردند در احدهما دون دیگری هم ترجیح بلامرجح بود میگفتیم نمیشود. اما حالا در مقام بقاء آیا میتوانیم اینجا بگوییم که الان جریان اصل در اینجا که آمدند اهل منزل گفتند این جا بچه بول کرده بود که شارع نمیتواند ترخیص بدهد که.
س: قبل از علم اجمالیاش بول کرده بود
ج: بله؟
س: قبل از علم اجمالی
ج: آره دیگه،
س: یا بعدش؟
ج: نه قبلش، قبلش و این خبر نداشته؛ پس یک علم اجمالی برای او پیدا شد. آن موقعی که برای او علم اجمالی پیدا شد؛ بر او، جریان اصول در یک طرف نمیشد. چون موضوع داشت ولی به خاطر تعارض تساقط میکرد. در هر دو طرف مانع داشت. الان در مقام بقاء؛ مانع جریان در یک طرف از بین رفته؛ چرا؟ برای خاطر این که این طرفی که ثوب او هست خب حالت سابقهاش طهارت است استصحاب طهارت میکند آن طرف را که نمیتواند استصحاب طهارت بکند. الان آمدند خبر کردند که این نجس است، دیگر نمیتواند بگوید طاهر است که، نه به قاعده طهارت میتواند بگوید طاهر است نه به استصحاب میتواند بگوید طاهر است؛ هیچ کدام؛ پس بنابراین اصل در ثوب بلامعارض میشود. بله تا قبل از این که این خانواده اینها بیایند «یجب علیه الاجتناب» از هر دو، اینها که آمدند گفتند آقا این بچه بول کرده بود الان میگوید چی؟ میگوید خیلی خب، آن را که شارع نمیتواند بگوید قبلاً طاهر بوده استصحاب طهارت کن، یقین به خلاف داری یا حجت بر خلاف پیدا کردی، قاعده طهارت هم که نمیتواند بگوید چون «کل شیء طاهر حتی تعلم أنّه قذر» و من میدانم قذر است. پس آن طرف که اصل جاری نمیشود میماند ثوب او، خب ثوب هم مستصحب الطهاره هست هم اگر صرف نظر از آن بکنیم قاعده طهارت دارد، معارض هم که ندارد پس در مقام بقاء اشکال ندارد از این ثوب استفاده بکند
س: علم اجمالی تنجز پیدا کرده، بعد از تنجز علم اجمالی باز میتواند ...
ج: همین سؤال همین است. بله همین سؤال همین است. این بحث برای همین است که میگفتیم صور دارد؛ حالا این جا سؤال همین است.
پس در صورت أولی که مسبوق باشد لااشکال، در این صورت ثانی هم که مقارن هستند لااشکال، لااشکال به معنای چی؟ به معنای این که اصلی، آن اصل در آن طرفی که مانع ندارد جاری میشود معارض ندارد انما الکلام در این جا است که مانع بعد از علم اجمالی و تنجزآوریاش پدیدار شد.
س: استاد، علم به مانع یا خود مانع
ج: بله؟
س: ...
ج: فرقی نمیکند. نه، علم به مانع، آن که جلو را میگیرد علم به مانع است دیگه
س: ... چون اول باید... علم پیدا کند قبل از علم اجمالی ... چه طور میفرمایید علم اجمالیاش اشتباه میکرده، تنجزآور نبوده،
ج: چرا؟
س: چون که مسبوق بر علم اجمالیاش الان فرض بگیر... این یک طرف خارج بوده از محل
ج: باید چه کارش کند؟
س: چون که آن طرف نجس بوده
ج: برای این آدم چه فرقی میکند؟ مانع واقعی که ...، برای این آدم بله، آن نجاست واقعی حالا فرض کنید یک چیزی واقعاً نجس است من خبر ندارم ولی حالت سابقهاش طهارت است. استصحاب جاری نمیشود؟ ما که به واقع کار نداریم. شارع دارد ترخیص ظاهری میدهد.
س: نه، بعد از این که فهمید ... استصحاب ...
ج: یعنی چه استصحاب نباشد مگر ارکانش تمام نبوده؟ یقین سابق شکّ ...
س: ادله اصل اطلاق دارد. بعد وقتی مانع میآید آن را میگیرد جلویش را، هر موقع این مانع برطرف شد باز آن ادله جای خودش ...
ج: خب این فتوای شما است الان، ما هم همین حالا داریم طرح میکنیم ببینیم فتواها چه میشود؟
س: حاج آقا، اگر نماز خواند با لباسی که باید احتیاط میکرد یعنی قبل از این که متأخراً مانع ایجاد بشود نماز را خواند بعداً فهمید و دیگر میداند این طاهر است...آن نماز سابقِ را چه حکمی به آن دارد؟
ج: آن نماز؛ یعنی با آن که آن وقت میدانست متنجس است خواند؟
س: بله، بله
ج: یعنی باید اجتناب بکند؟
س: بله
ج: خب حالا این در خصوص طهارت مبنی بر این است همان طوری که آقای آخوند فرموده که آیا طهارت واقعی شرط صلاة است یا طهارت ذُکری؟ اگر بگوییم طهارت ذکری؟ اگر بگوییم طهارت ذکری شرط صلاة این طهارت ذکری نداشته، بنابراین نمازش باطل است. این مبنی بر این است که مختار شما در باب طهارت چه باشد؟ حالا در این جا چه باید گفت؟ محقق خوئی قدس سره میفرماید در این جا دو قول است که آیا آن علم اجمالی ساقط میشود از تنجیزآوری و منجزیت یا نه؟ ایشان میفرمایند که الأظهر هو السقوط، ولی قول ثانی که مقرر در همین جا، در پایین فرموده میفرماید این جا الاظهر عدم السقوط، این جا بین مقرر و مقررٌله اختلاف ایجاد شده، با این که این مقرر شهید رضوانالله علیه آقای آسید سرور معمولاً موافق است انظارش با مقررله رضوانالله علیه، اما این جا از یک جاهایی است که، از موارد نادری است که مخالفت کرده، پس در مسئله دو قول است. قول اول که قول محقق خوئی رضوانالله علیه هست این است که ساقط میشود.
س: فی المسئلة قولان القول المنسوب للسید الخوئی محترم و مقام
ج: حالا فعلاً مصباح الاصول را عرض میکنیم
س: لا نفساً، ...الحاشیه غرضه ان یضیء رأیه شخصی او ...
ج: نه، فرموده «والذی خطر بالبال یا یخطر بالبال القاصر هو ان الاظهر عدم السقوط». «بالبال القاصر»
س: تتمهالکلام ... لانه
ج: به استاد اشکال میکنند میگویند که بعد نقض میکنند میگویند سیصرح ایشان در آن جا به این مطلب فلان. این حرف خود ایشان است نه این که حرف از مرحوم آقای خوئی باشد. آقای خوئی عدول نکردند. فرمایش ایشان این است. حالا هم خیلی مهم نیست که قائل کیست البته، «انظر الی ما قال» اینهایش مهم نیست خیلی، میبینیم دلیل چیه، نحن ابناء الدلیل.
محقق خوئی قدس سره دلیلشان در این مسئله که میفرماید اظهر سقوط است، یعنی سقوط علم اجمالی از تأثیر و این که اصل جاری میشود. در همین مثالی که گفتیم الان بعد از این که آمدند منزل و گفتند این جا، این جای فرش که مورد علم اجمالیاش بود که یا این جای فرش آن قطره چکیده یا به لباسش؟ ایشان میفرماید بعد از این که آمدند گفتند آقا این جا نجس بوده یا متنجس بوده؛ دیگه این لباس را میتواند از آن استفاده کند. اصل در این لباس جاری است بلامعارضه، دلیلشان چیست؟ دلیل ایشان این هست که علم اجمالی و تنجیزی که علم اجمالی میآورد که دیگر بالاتر و داغتر از علم تفصیلی نیست. یا بالاتر و داغتر از آن جاهایی که ما حجت شرعیه بر یک چیزی داریم نیست. در این مواردی که ما علم تفصیلی داریم یا حجت شرعی داریم اگر در طال زمان و بعد از آن که آن قطع تفصیلی را داشتیم یا آن حجت شرعیه را داشتیم آن از بین رفت خب دیگر اثر ندارد. از بین رفت دیگه، این جا هم همین جور است. توضیح ذلک؛ اگر شما علم تفصیلی داشتید که این لباس نجس نیست؛ قسم حضرت عباس میخوری که این لباس نجس است. بعداً مدتی گذشت شکّ ساری برای شما پیدا شد. یعنی شکّتان سریان کرد به اصل، یعنی از اول هم درست بود. ما بیخود یقین پیدا کردیم. گاهی این جوری میشود دیگر انسان، یک چیزی یقین دارد بعدها شکّ برایش چیز میشود که اصلاً آن موقع درست بود که چنین یقینی پیدا کردیم؟ به این میگویند شکّ ساری دارد، در مقابل شکّی که در استصحاب داریم که شکّ در بقاء است؛ یعنی سریان به اصل نمیکند، آن هنوز سرجای خودش یقین به آن داریم، در بقاء آن شکّ میکنیم. ولی گاهی نه، شکّ ما میخورد به همان جایی که علم داشتیم. حالا فرض که شکّ ساری پیدا شود؛ آیا در این جا از شما سؤال میکنیم؟ اگر شکّ ساری پیدا شد آیا این جا باید اجتناب کند از این لباس؟ میگوید آقا ما یک موقعی، حالا شاید هم چند سال یقین داشتیم این فرش نجس است، چندین سال اجتناب میکردیم از آن، حالا شکّ کردیم اصلاً بیخود، به چه دلیل ما میگفتیم این نجس است؟ حالا این جا شما میگویید باید اجتناب کرد چون قبلاً علم تفصیلی داشتم؟ نه، میگوییم از بین رفته دیگه، الان که علم نداری، خب حالا که علم نداری یا قاعده طهارت جاری میکنی یا برائت جاری میکنی، اصول مرخصه جاری میشود. یا به قول ایشان قبلاً علم نداشتی، حجت شرعیه داشتی، مثلاً یک آدمی را عادل میدانستی؛ خب صلاة پشت سر او میخواندی، کارهایی که به عادل، عدال در آن شرط است در رابطه با او انجام میدادی، چرا؟ علم وجدانی نداشتی، بینه قائم شده بود که این آقا عادل است. الان در مقام بقاء نسبت به عدالت خود این بینه شکّ کردید، نسبت به عدالت بینه شکّ کردید یا علم به عدم پیدا کردی که نه بابا! اینها عادل نبودند ما خیال کرده بودیم. حالا این جا باید آثار عدالت را بر این آقا که آن بینه قائم شده بود بار کنی؟ نه، چون دیگه بینهای نیست دیگه الان، در مقام بقاء بینهای نیست. که این جا به نحو شبهه موضوعیه برای شما شکّ پیدا میشود که این آقا عادل است؟ این بینه درست است یا درست نیست؟ البته بعضی وقتها شبهه موضوعیه است بعضی وقتها هم یقین پیدا میکند دیگه، موضوع از بین میرود. گاهی هم ممکن است به نحو شبهه حکمیه باشد. مثلاً قبلاً خیال میکرده که بینه در تمام موارد حجت است. بلااستثناءٍ، حالا اجتهاداً أو تقلیداً چنین نظری داشته که بینه دو شاهد عادل همه جا حجت است. و بر اساس این عمل میکرده، بعد به نحو شبهه حکمیه برای او این شد، بینه آیا در این جا هم حجت است؟ مثلاً اگر در مثل ماه مبارک ...، یعنی شهادت به هلال؛ حالا چه ماه رمضان چه غیر رمضان، شهادت به هلال اگر دو شاهد عادل آمدند گفتند بله، ما دیدیم. اما این قدر افراد زیادی استهلال کردند؛ هیچ کس نگفت ما دیدیم. تفردا بالرؤیه و بقیه نمیگویند، ما ندیدیم. خب این جا محل کلام است دیگه، بسیاری از بزرگان فرمودند که این جور جاها بینه حجت نیست. که متهم هستند اینها به حسب عقلائی به این که اینها یک تخیّلی برایشان پیدا شده، یک چیزی است به نظرشان آمده که آره؛ یک دفعه این جا عرض کردم مثلاً برای آقایان حالا برای چیز اشکالی ندارد عرض میکنم. گفت که یک عدهای از بالاخره (اسمهایشان را نمیبرم) عدهای از بالاخره افاضه و بزرگان توی اتاق نشسته بودند؛ یکی از آنها آمد بیرون و آمد داخل مثلاً گفت که (زمان انقلاب) گفت عکس امام توی کره ماه بود. عجب است! عکس امام توی کره ماه پیدا است، یکی دیگر آمد بیرون نگاه کرد؛ من که نمیبینم، آن یکی آمد؛ من که نمیبینم. آن چهارمی آمد گفت آره میبینم ولی عکس آقای خوئی است. خب معلوم میشود آن آقا که آدم عادل، به درد بخور، همه چیز ولی آن علاقه شدید به مرحوم امام قدس سره که یک واقعیتی است این گاهی این جوری ممکن است به ذهن بیاورد. حالا آن آقا هم که آن حرف را زده بود مقصود داشته البته آن هم نه این که دیده بود. علی أی حالٍ پس بنابراین این عمل میکرده به این بینّهای که خیلیها همان جا با این که نگاه میکردند و اینها شهادت ندادند ولی این خیال میکرده بینه مطلقا حجت است. ولی بعداً به نحو شبهه حکمیه شکّ برای او پیدا شد که آیا واقعاً این جا حجت است و به ادله هم مراجعه کرد دید نمیتواند بگوید حجت است. خب در این موارد همهی فقهاء، همهی اصولیون میگویند چی؟ میگویند دیگه این بینه به درد نمیخورد. پس همان طور که زوال العلم التفصیلی موجب میشود که آن معلوم به آن علم تفصیلی دیگر تنجز نداشته باشد؟ یا زوال حجت شرعی چه به نحو شبهه در موضوع چه به نحو شبهه حکمیه باعث میشود که آن حکم سابقی که قام علیه الحجه؛ دیگه حجت نباشد، علم اجمالی هم بالاتر از آن که نیست دیگه، خب قبلاً علم اجمالی داشتیم. در اثر این علم اجمالی آن تکلیف معلوم بالاجمال منجز شده بود. الان چیه؟ این علم اجمالی را نداری دیگه.
س: دلیل، دلیل جدلی است دیگه؟ درست است؟
ج: بله؟
س: این دلیل که آقای خوئی اقامه میکنند دلیل جدلی است، با مبنای خودشان سازگاری ندارد. ... خودشان این نبود که آن چه که منجز است علم اجمالی است که بیایند حالا علم اجمالی را با علم تفصیلی قیاس کنند بگویند بالأولویه، وقتی در علم تفصیلی از تنجیز میافتد، این به درد آقای نائینی میخورد که بگوید اقتضائیه است.
ج: نه، حالا ادبیاتمان را عوض میکنیم. ادبیاتمان را عوض میکنیم.
س: این بیان از آقای خوئی است؟ ...
ج: بله، گفتند این جوری است. عیب ندارد. یک کمی با تغییر ادبیات، ایشان این جوری میفرماید.
میفرماید آقا؛ آن موقع که ما میگفتیم منجز است چون تعارض اصول میشد. الان که تعارض اصول نیست؛ آن چیزی که آن وقت سبب تنجیز میشد چه بود؟ این بود که شما مرخصی نداری چون تعارض اصول است. خب در طال زمان که تعارض اصول نیست. خب مرخص داری؛ پس نمیشود این حال را با آن حال یکی بگیری، بگویی آن منجز شده بود به خاطر تعارض اصول، الان هم بگوییم دیگر منجز است. حال فرق کرده آن چیزی که علت تنجیز در آن زمان بود این بود که مرخصی در بین وجود نداشت در اثر تعارض اصول، الان مرخص هست. در علم تفصیلی آن موقع منجز بود برای شما، چرا؟ چون علم تفصیلی به آن داشتی، برائتی نبود، چیزی نبود، الان که آن علم تفصیلی از بین رفته خب برائت است. یا استصحاب عدم تکلیف است یا هر چی، بالاخره جا به جا به حسب موارد، پس بنابراین چون تغییر پیدا کرده و آن مسبب آن تنجیز الان وجود ندارد بلکه بالعکس مأمِّن وجود دارد، مرخص وجود دارد، مستمسکی وجود دارد که با آن میشود تکیه کرد و به شارع عرض کرد که آقا من انجام دادم چون خودت فرمودی استصحاب بکن طهارت را، چون خودت فرمودی «کل شیء طاهر»، چون خودت فرمودی مثلاً «کل شیء حلال» و هکذا، این دلیل محقق خوئی رضوانالله علیه بر این هست که بگوییم بله، آن علم اجمالی از اثر ساقط میشود چون ما و ادبیات ایشان این است که ما برای خود علم که ارزشی قائل نبودیم؛ یعنی بگوییم خود علم باعث میشود بلکه آن اثری که بود مال مرخصات بود که جاری نمیشد در اطراف، تعارض داشتند، تساقط کردند جاری نمیشد. الان در طال زمان وضع عوض شده، پس میگوییم علم اجمالی ما منجز نیست و شما میتوانید به آن جایی که اصل جاری میشود مرتکب بشوید.
س: بدوی میشود دیگه، درست است؟
ج: بله؟
س: این جا دیگه شکّ بدوی میشود نسبت به لباس
ج: بله، شکّ بدوی میشود. اگر حالت سابقهاش استصحاب است استصحاب میکنیم، قاعده طهارت، قاعده طهارت؛ جا به جا، همین طور، این فرمایش ایشان؛ آیا این فرمایش تمام است یا تمام نیست ان شاءالله فردا
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.