لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمه علی اعدائهم اجمعین.
اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى الصِّدّیقَةِ فاطِمَةَ الزَّکِیَّةِ حَبیبَةِ حَبیبِکَ وَنَبِیِّکَ وَاُمِّ اَحِبّآئِکَ وَاَصْفِیآئِکَ الَّتِى انْتَجَبْتَها وَفَضَّلْتَها وَاخْتَرْتَها عَلى نِسآءِ الْعالَمینَ اللّهُمَّ کُنِ الطّالِبَ لَها مِمَّنْ ظَلَمَها وَاسْتَخَفَّ بِحَقِّها وَکُنِ الثّائِرَ اَللّهُمَّ بِدَمِ اَوْلادِها اللّهُمَّ وَکَما جَعَلْتَها اُمَّ اَئِمَّةِ الْهُدى وَحَلیلَةَ صاحِبِ اللِّوآءِ وَالْکَریمَةَ عِنْدَ الْمَلاَءِ الاَعْلى فَصَلِّ عَلَیْها وَعَلى اُمِّها صَلوةً تُکْرِمُ بِها وَجْهَ اَبیها مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَتُقِرُّ بِها اَعْیُنَ ذُرِّیَّتِها وَاَبْلِغْهُمْ عَنّى فى هذِهِ السّاعَةِ اَفْضَلَ التَّحِیَّةِ وَالسَّلامِ.
بحث در این فرع بود که اگر مکرِه اکراه به طبیعت کرده و مکرهٌ علیه و مکرَه اتی به افراد متعدده دفعةً واحدة، آیا در اینجا حکم چیست؟ باید بگوییم که تمام این افراد وقع مکرَهاً علیها و باطل است یا بگوییم همه صحیح است؟ یا اینکه نه، بگوییم یکی از اینها باطل است و بقیه صحیح است و آن یکی را هم یا به قرعه بگوییم معلوم میشود یا به تعیین خود آن معلوم میشود همان حرفهایی که در احدهما زده میشود.
امام قدس سره بعداً میفرمایند که یکی از اینها صحیح است و آن هم با قرعه تعیین میشود. همان حرفی که در آنجا ... چون آنجا هم آدرس میدهند میگویند یأتی، همان حرفی که آنجا میزنیم خواهد آمد. آنجا اینجوری فرمودند اینجا را هم به آنجا احاله میدهند. که یأتی.
منتها بحثی که حالا اینجا فرمودند این است که مسلّم است که همهی اینها مکرهٌ علیها نیست. ولو قلنا به این که تمام اینها وقع امتثالاً لأمر المکرِه. مکرِه گفته که بفروش، بفروش فرش را، فرشی را بفروش. یا من از تو میخواهم مثلاً بیع الفرش از تو صادر شود. خب اینجا اگر یکمرتبه بیاید ده تا فرش را با هم بفروشد، ولو بگوییم ده تا امتثال کرده. امتثال امر مکرِه را کرده همانجوری که قد یقال در اوامر الهیه و شرعیه قد یقال که اینچنین است. که اگر مولا بگوید أطعم المسکین و او یک مرتبه بیاید ده تا مسکین را سفره بیاندازد بگوید بفرمایید. اینجا ده تا امتثال کرده ده تا مثوبت دارد. که قد یقال این مطلب را، که در تهذیب الاصول دارد ببعض السادة الاعلام، اینجور چیزی دارد که مرحوم آقای بروجردی قدس سره نسبت داده آنجا، ظاهراً مقصود ایشان است آدرسهایی هم که دادند از نهایة الاصول هست و از حاشیهای که بر تقریرات بحث آقای بروجردی در بروجرد و همچنین در قم، ایشان این مطلب را آنجا دارند، البته در بحث مرة و تکرار، در مباحث الفاظ که امر دلالت بر مره و تکرار میکند آن بحث مطرح است. آنجا هم بعضیها قائل به این مسئله شدند. منهم در کتاب درسی، مرحوم مظفر در همان بحث مرة و تکرار، ایشان هم قائل به همین است که امتثالات و قهراً مثلاً مثوبات است. ده تا امتثال کرده، ده تا مثوبات.
میفرمایند که اینجا هم که مکرِه گفته بفروش و این آقا آمده یک مرتبه ده تا فرش را با هم فروخته، این ده تا امتثال کرده نسبت به مکرِه. ولو ما در اینجا بگوییم ده تا امتثال واقع شده برای مکرِه و در اوامر شرعیه هم همین حرف را بزنیم، اما علی رغم اینکه ده تا امتثال برای مکرِه است اما همهی اینها مکرهٌ علیه نیست. چرا همهی اینها مکرهٌ علیه نیست؟ میفرمایند برای اینکه در صدق اکراه، همانطور که قبلاً هم گفتیم عدم امکان تفصّی شرط است. و اینجا چون غیر از یکی بر بقیه ضرری مترتب نمیشود پس تفصی از بیع آنها دارد. فقط بر یکی است که اگر انجام نشود این ضرر مترتب میشود و بقیه غیر از یکی که دیگر ضرری مترتب نمیشود. چون ضرری مترتب نمیشود پس تفصی از انجام آنها را دارد. و وقتی تفصی داشت صدق اکراه نمیکند. فلذا فرموده «لو أوجد فی الفرض عدة مصادیق فی عرضٍ واحد، فلا شبهة فی عدم وقوع جمیعها مکرهاً علیها و لو قلنا بأنّ کلّ واحدٍ وقع امتثالاً للأمر (یعنی لأمر المکرِه) کما قیل فی الاوامر الالهیه» همانطور که آنجا هم گفتند، اینجا نسبت به امر مکرِه همینجور است. «کما قیل فی الاوامر الالهیة المتعلّقة بالطبایع أنّ الاتیان بأفرادٍ عرضاً موجبٌ لوقوع کلٍّ علی سبیل الامتثال مستقلاً و یستحقّ المثوبات به عدد الافراد» خب با اینکه برای مکره امتثالات است و برای مکرَه هم هست پس چطور مکرهٌ علیه نیست؟ «و ذلک لأنّ فی الاکراه یُعتبر عدمُ امکان التفصّی و مع کون ترک ما عدی واحدٍ منها لا یترتّب علیه ضررٌ لا یقع مکرهاً علیه».
خب تا اینجا مطلب تمام است دیگر. یعنی ولو آنجور بگوییم اینجوری است. ولی کأنّ چون برای بعض نفوس تصدیق این مسئله یکقدری سنگین است که بگوییم همهی اینها، تک تکشان امتثال مکرِه هست ولی مکرهٌ علیه نیست. البته دلیل آن قویم بود اما کأنّ چون ثقیل است تصدیق این مطلب که از یک طرف بگوییم اینجا تک تک اینها امتثال امر مکرِه هست اما در عین حال متصّف به وصف مکرهٌ علیه نیست. چون کأنّ چنین چیزی ثقیل است وارد اینبحث میشوند. میگویند خود این هم که امتثالات امر مکره باشد غیرُ مرضیٍ. نه مکرهٌ علیها هست و نه امتثال امر او هست. آن وقت وارد این بحث میشوند که این بحث در حقیقت یک بحث اصولی هست که در همان بحث مرة و تکرار و مورد کلام است خب اینجا افاداتی دارند که در آنجا نفرمودند. فلذا این یک متمم میشود برای مباحث اصولیشان، که آنجا این حرفها را نزدند. البته آنجا هم قبول نکردند اما نه به همهی بیاناتی که اینجا فرمودند.
میفرمایند که «مع أنّ حدیث الامتثالات الکثیرة غیرُ مرضیٍ و إن أمکن إقامة البرهان علیه» با اینکه اقامهی برهان میشود بر آن کرد، یعنی لابد اقامهی برهان مغالطهآمیز، و الا چطور اقامهی برهان میشود بر آن کرد مرضی نباشد یک چیز را اگر میشود برهان بر آن اقامه کرد، برهان درست که نمیشود که غیر مرضی باشد. این یعنی بحسب ظاهر میشود اقامهی برهان بر آن کرد.
س: مگر آن عقلائی را بفرمایید. اقامهی برهان هم میشود بر آن کرد برهان آن هم درست است ولی بحسب فهم عقلاء، عقلاء آن برهان را نمیفهمند ...
ج: نه حالا تا ببینیم چهجوری جواب داده شده.
برهانی که ایشان اقامه میکنند همان برهانی است که کمابیش در کلمات آن قائلین به اینکه امتثالات کثیره است اصل آن وجود دارد حالا به همین توضیحی که ایشان فرمودند ممکن است نباشد حالا بعضی از آنها را که من دیدم، ولی اصل آن هست. این ترجیح بلامرجح میشود. آنجوری فقط...
ایشان میفرمایند که خب ما اینجایی که شخص میرود یک مرتبهای برای أطعم المسکین یک مرتبه سفره میاندازد ده نفر را میگوید که بفرمایید، اینجا که نمیتوانیم انکار بکنیم بگوییم که اصلاً امتثالی این نکرده، این فایدهای ندارد آن باید برود یک سفرهی دیگر برای یک نفر بیاندازد به آن بگوید. «لا سبیل الی انکار عدم حصول الامتثال رأساً» که این عدم اینجا زائد است. یعنی «لا سبیل الی انکار حصول الامتثال» حصول امتثال را نمیشود انکار کرد، بگوییم اصلاً تو امتثال نکردی، پس یک امتثالی هست. حالا این امتثال راجع به چیست؟ «و مع حصول الامتثال» که امتثالی بود این إمّا یکون بواحدٍ معیّن، بگوییم این ده تا را شما برای زید امتثال کردید و برای بقیه نه. «أو غیر معیّن» نه به واسطهی یکی غیر معیّن؛ نه زید است نه عمرو هست و نه بکر هست، هیچکدام نیست غیر معیّن. «أو بالمجموع» بگوییم بله تو امتثال کردی به مجموع اینها؛ نه جمیع، اینها روی هم رفته، این دهتای روی هم رفته. یا تو امتثال به جامع کردی، یعنی عنوان مثلاً مسکین، این مسکین جنس هست دیگر، توی همهی اینها یک مسکین کأنّ مثل قول رجل همدانی یک مسکین در اینها، مثل بند تسبیح که قائل بود به اینکه جنس یک امری است که در خارج در افراد همینجور انتشار دارد و مثل یک بندی است که در همهی اینها همینطور میگردد. بگوییم به آن امتثال کرده. یک مسکین در خارج وجود دارد، یک مسکین، یعنی یک وحدت واقعی دارد حقیقی دارد در خارج، و این توی همهی اینها مثل بند تسبیح جریان دارد.
س: این رابطه میشود اب و ابناء؟
ج: بله اب و ابناء میشود.
به این بگوییم. پس یا به فرد معیّن یا به فرد غیرمعیّن، یا به مجموع است یا به آن جامع است. پنجمی که دیگر اینجا تصویر ندارد. یا پنجمش این است که به همهی آنها هست. به کلّ واحد است به همهی اینها امتثال کرده به کلّ واحدٍ واحدٍ، نه مجموع. آن چهار تا باطل است الا الأخیر، بخواهی بگویی به معیّن است ترجیح بلامرجح است بخواهی بگوییم به مردد است مردد وجود ندارد. بخواهی بگویی به مجموع است مجموع غیر افراد چیز دیگری نیست آن هم وجود ندارد. بخواهی بگویی جامع است فقط قول رجل همدانی درست میشود و الا این حرف باطلی است. آباء و ابناء است؛ نه اب و ابناء است. هر فردی یک جنسی، یک کلیای با او هست. وقتی آن چهار تا باطل شد فیتعیّن الخامس، که بگوییم به کل اینها، به تک تک اینها شما امتثال کردید پس بنابراین میشود امتثالات، امتثالات که شد خب یستحقّ مثوبات. پس برهان میشود بر آن اقامه کرد. اما در عین حال میفرمایند که مرضی نیست. به دو بیان یا دو بیان رئیسی حالا باید گفت.
یک بیان این است که برهان را میپذیریم عقلاً، ولی میگوییم خلط بین برهان و امور عرفیه و عقلائیه غلط است. جواب دوم این است که نه، این برهان مغالطهآمیز است و محتملات منحصر در این پنجتایی نیست که توی این برهان ذکر شده است ما محتمل ششمی هم داریم و آن درست است.
اما جواب اول این است که میفرمایند «أنّ الخلط بین المسائل العقلیة البرهانیة و مسئلة الاطاعة و المثوبة من العقلیات العرفیة یوجب الاشتباه و المغالطۀ» خب الان قبول دارید که مجموع برهاناً در خارج نیست، آن که در خارج است اجزاء است ابعاض است اما یک چیزی به عنوان مجموع، غیر از آن افراد و غیر از آن ... این هم وجود دارد بوجودٍ منهاضٍ غیر وجود الافراد، خب اینکه بالبرهان باطل است. و حال اینکه با اینکه نیست اما آیا توی عرف اشکال دارد کسی، مولایی امر بکند به عبدش که من مجموع این را میخواهم، مجموع این را بیاور؟ من حیث المجموع بگوید میخواهم به شرط شیء بگوید. یا در باب نذر بعضیها اینجوری عرض میکنم برای اینکه، مثلاً سیگاری هست میگوید مثلاً من نذر میکنم که مجموع سیگار کشیدن در یک سال را ترک کنم که نتیجهی آن این است که اگر یک بار کشید دیگر بارهای بعدی حنث نذر نیست. چون با یک بار کشیدن آن مجموع حنث شد دیگر بعدیهای آن حنث نذر نیست اما بخلاف اینکه بگوید در یک سال نکشم، و مجموع در نظرش نباشد.
س: ...
ج: میخواهید نذر کنید؟
نذر مجموعی میکند.
س: مثل چی مثلاً؟
ج: یعنی کشیدن در یک سال را به طور مجموعی نگاه میکند میگوید این از من صادر نشود. این اشکالی که ندارد که؟ این از من صادر نشود. بله فایده صرف الوجود.... این یک تصویری هست خودش، این نذر را کرد که این مجموع از من صادر نشود. خب اگر یک دفعه انجام داد دیگر حنث نذر کرده دیگر، بعداً احتراز بکند یا نکند بالاخره آن منظور را انجام نداده دیگر. فلذا یک بار حنث نذر کرده چون اینجوری نذر کرده. حالا اگر مولا اینجوری گفت، گفت من از تو میخواهم مجموع کشیدن در یک سال را ترک بکنی، شما بیایید بگویید این امر غلط است. برای اینکه وجود ندارد این مجموع که، آنکه وجود دارد این تک تکها هست. هم این امر درست است و هم امتثال آن هم درست است. یک سال اگر ترک نکرد و نکشید میگویند امتثال کردی. بنابراین شما نباید برهان را که برهان میگوید این وجود خارجیِ واقعی ندارد بیایید بگویید پس این امر آیا اینجوری هست؟ امر اینجوری هم باطل است امتثال آن هم باطل است معنا ندارد معقول نیست لا یُتصوّر. این خلط مسئلهی امور برهانیهی عقلیه است با این امور ...
س: با برهان عقلی این درست درنمیآید؟ چون مجموع ...
ج: نه چون وجود ندارد دیگر.
س: ...
ج: نه یعنی مجموع من حیث المجموع.
س: ...
ج: نه جمع بین اجزاء مجموع نمیشود آنها افراد میشود. حیث مجموع پیدا نمیکند. شما اگر جور دیگری تفسیر بکنید فایدهای ندارد. ببینید اینجور باید تفسیر بکنید، آن چیز دیگری میشود. ببینید مجموع من حیث المجموع، آن بالا فرمود دیگر «و عدمُ وجود الغیر المعیّن و المجموع بما هو کذلک» مجموع بما هو کذلک یعنی بما هو مجموعٌ. بما هو مجموعٌ وجود ندارد این است این است این است.
س: ...
ج: ببینید «الموجود که لا یتلبّس بالوجود ثانیاً» یک چیز که دو تا وجود نمیتواند پیدا بکند که. خب زید هست عمرو هست خالد هست خویلد هست هر کدام وجود برای خودشان دارند یا ندارند؟ این مجموعش دوباره وجود دارد؟
س: نه.
ج: خب نه، پس مجموع بما هو مجموع وجود ندارد.
س: ... فرمایش شما را قبول داریم میخواهم بگویم عرف هم با این مثالی که میزنید میگوید همان جمع بین اجزاء ...
ج: نه، دقت نمیکنید، یعنی غفلت دارد از این جهت.
س: ...
ج: نه فلذا میگوییم مجموع من حیث المجموع. پس این عبارت بیخود به کار برده میشود؟
س: ...
ج: نه شما چون یک تفسیر دیگری برای او میکنید. و الا به همین معنا، معنا میکنم مجموع من حیث المجموع.
س: ...
ج: نه مجموع آن را میخواهم نه جمع آن را میخواهم. ببینید فرق است بین این دو تا، مجموع من حیث المجموع میخواهم نه جمیع آن را میخواهم، هم این را میخواهم هم این را، نه مجموع من حیث المجموع را میخواهم.
س: این شق را چهجور رد میکند؟ مجموع را به این رد میکند چون مجموع فردی غیر از افراد ندارد یا بخاطر این است که میگوید مجموع میشود مساکین؟ این غیر از اطعم مسکیناً هست. مسکین در او فردیت خوابیده، فردٌ. این را گفته. ...
ج: گفتم عبارتش را خواندم. و ما عدی الاخیر باطلٌ لعدم ترجیح واحدٍ معیّنٍ. آن اولی، و عدم وجود غیر المعیّن، فرد مردد بگویی به یکی از اینها امتثال شده و المجموع بما هو کذلک، این «و المجموع» عطف به وجود است یعنی به عدم المجموع بما هو کذلک. لا وجود له، این هم که وجود ندارد. درست است که او گفته اطعم المسکین، شما میخواهید بگویید امتثال اطعم المسکین به مجموع این ده نفری که با هم آمده و اطعام کرده. به این مجموع، میگویی مجموعی وجود ندارد، آنکه وجود دارد این افراد است. و کذا الجامع، آن هم باطل است الا علی رأی الهمدانی، فلابدّ من القول بالامتثال متکثّراً و المثوبات کذلک، آن هم متکثّراً.
خب «ألا تری» این برهان عقلی میگوید که نیست دلیل میگوید نیست، واقعیت ندارد، این ربطی به این ندارد که، «ألا تری أنّه لو وقع الامر علی عامٍّ مجموعیٍّ و الامتثال (هم) به عامٍّ مجموعیٍ (این) لا یوجب ذلک خرق القاعدة العقلیة من أنّ المجموع لیس بموجود». بله لیس بموجود عقلاً دقّةً فلسفیةً، اما توی عرف که اشکالی ندارد. هم بر این امر میکنیم هم از او دفع میکنیم یا مثلاً شما از آن طرف هم هست شما ممکن است که به برهان عقلی یک چیزی را اثبات میکنید، ولی عرف قبول نمیکند.
س: لا یوجب خرق قاعدهی عقلی؛ مرادش همان است که میفرمایید؟
ج: بله. خرق قاعدهی عقلی نکردیم که بگوییم که با اینکه برهان دارد که نیست شما که دارید این را میگوییم پس میگویید هست با برهان دارید مخالفت میکنید.
س: توی عالم حقیقت ...
ج: نه آن مال عالم دیگری است. این مال عالم دیگری است.
یا مثال دیگری میزنند میگویند که.... این مثال برای کدام بود؟ برای مجموع بود. یک مثال هم برای جامع میزنند، میگویند در استصحاب کلی قسم دوم و سوم، شما استصحاب چه میکنید؟ اگر آنجا قائل بشویم ما استصحاب جامع میکنیم یعنی یک چیزی که همینطور مثل قول رجل همدانی توی اینها وجود دارد مثلاً میداند که محدث شده به حدث، نمیداند حدث اکبر بوده یا اصغر بوده، وضو میگیرد بعد استصحاب چه میکند؟ بقاء حدث میکند. این خرق آن... میگوید آقا جامع در خارج وجود ندارد که. یعنی یک حدثی که این همینطور تنیده شده بوده هم در اکبر و هم در اصغر، حالا هر کدام آنها بوده که آن بوده دیگر، چون هم تنیدهی در آن هست هم تنیدهی در این است و الا اگر شما بگویید که اینجور وجودی ندارد و برای هر حدثی یک جنسی توی خودش هست الان چهجوری به آن یقین داری؟
س: ...
ج: بله برای اینکه... ولی اینجا که میگویید آن جامع وجود دارد.
س: آن جامع حکم دارد در ...
ج: و حکم هم دارد. پس این خرق عادت است. این مال عرف است اینها مال امور اعتباری است. شما برهان را نباید اینجا بیاورید بگویید جامع که وجود ندارد قول رجل همدانی باطل است. پس بنابراین نتیجه چه میشود؟ نتیجه این میشود که «فالاطاعة وقعت بالجامع عرفاً أو المجموع کذلک (یعنی عرفاً)» بله میگوییم به یکی نشد ترجیح بلامرجح است این درست است یعنی عرف هم حتی اینجا نگفت خب ترجیح بلامرجح هم عقلاً ... عرف شاید بگوید به این یکی، نه گزاف نمیگوید عرف، عرف هم نمیآید بگوید به زید شد نه به عمرو، امتثال شما به زید شد نه به عمرو، یا به عمرو شد نه به زید. عرف هم نمیآید ترجیح اینجوری بدهد هم ترجیح بلامرجح عقلاً قبیح است و هم عرف نمیآید این کار را بکند. اما اینجا میگوید حالا به مجموع شده. یا میگوید به مسکین. مسکین هست بالاخره، مسکین است که به عقیدهی من این را هم نمیگوید میگوید به مجموع. حالا یا به جمیع. این هم به قول رجل همدانی هم بعید است ولی ایشان میفرمایند «فالاطاعة وقعت بالجامع عرفاً» یعنی همان حرف رجل همدانی «أو المجموع کذلک» یعنی عرفاً.
س: آقای تبریزی میگویند طلاق را میخواسته جاری بکند عادل را نمیشناخته، اینجوری میگویند ... صیغهی طلاق را جاری میکرده میگفت ... میگفت یکی از اینها که عادل توی اینها هست.
ج: دو تای از اینها.
س: حالا دو تا بله.
ج: بله من خودم بودم، بارها شده بود سر درس ایشان این کار را میکرد.
س: ...
ج: نه آنجا میدانیم هست به این کاری ندارد.
س: به کدام است؟
ج: علم اجمالی دارد که بیّنه اینجا وجود دارد. بیّنه نشسته.
س: ...
ج: نه این غیر از آن هست.
س: چه فرقی میکند؟ آقا ... امتثال شده من ندانم که کدام است.
ج: نه اشکال ندارد نداند. نه ببینید مثل این میماند که شما میگویید من ده نفر را اطعام میکنم میدانم دو نفر از این ده نفر فقیر هستند. بقیه هم غنی هستند. خب علم دارم آن مثل این است اینکه نه به همان دو تا واقعاً شده، به همان دو تا واقعاً أطعم المسکین امتثال شده، یا به همان یکی که میدانی در بین هست. نماز آقای زنجانی هم همینجوری است مرحوم آسید احمد، آنهم بارها شاید من خودم... ظهرها ایشان در فیضیه نماز میخواندم. بین الصلاتین یک آقایی بود بلند میشد حالا وکالتاً از ایشان بود یا چی، طلاق میداد. گاهی چند تا طلاق هم آنجا مثلاً اجرا میکردند میگفتند بالاخره یکی آقای زنجانی هستند و بقیه این مأمومین توی آنها عادل پیدا میشود.
س: ...
ج: بله خب آن حالا کلی در این غیر کلی در آن که واقعاً اینچنینی است. توی نظر عرف هم اینجور نیست که توی خارج یک حیوانیت واحدهای وجود داشته باشد هم مثل یک بند تسبیح توی همهی اینها این چرخیده.
س: ...
ج: عرفی هم نیست.
خب «فإنّ الامر الواحد و المأمور به کذلک لیس له الا اطاعةٌ واحدة» چهجور میگویند به جامع هست مثلاً؟ أو المجموع کذلک؟ چون امر آن که یکی بوده، گفته أطعم المسکین، یک امر داشته. مأمورٌ به هم همین است یکی است دیگر. خب این هم یک اطاعت دارد. دیگر اطاعتهای مختلف اینجا نیست به مجموع اطاعت شده است. بخواهیم بگوییم یک اطاعت شده، یک اطاعت به چی محقق میشود؟ به تک تک این بخواهد بگوید یک اطاعت نیست. خب این جواب اول.
جواب دوم این است که «و إن أمکن الحلّ بطریقٍ عقلیٍ أیضاً» اینکه امتثالات نیست و آن برهان بر آن اقامه شد که بگوید امتثالات هست. به طریق عقلی هم میتوانیم جواب بدهیم یعنی در حقیقت بگوییم آن برهان مغالطه در آن هست. و شما منحصر کردید صور را به خمسه، چهار تا را باطل کردید آخری آن را به کلّ واحد شده باشد گفتید که متعیّن است. نه، محتملات پنج تا نیست بلکه ستّه است. به چه بیان؟ اینجا سهجور بیان فرمودند، یک بیان اول دارند بعد و لک أن تقول، و بعد بعبارةٍ اُخری، به دو منظر ایشان نگاه کردند. یکی از قوس نزول و یکی از قوس صعود، یعنی مثل ترتیبی که در منطق میدهند جنس الاجناس، بعد میآییم پایینتر میرسیم به نوع و یکی هم از آن پایین شروع میکنیم از صنف به نوع و جنس قریب و جنس متوسط و جنس عالی و جنس الاجناس، یکی اینجوری، یکی اینجوری. حالا ایشان همینجور محاسبه کردند.
یکی از آن بالا شروع کردند آمدند به پایین. یکی هم از پایین شروع کردند رفتند به بالا. آن را که از بالا شروع کردند آمدند به پایین این است که چند تا مقدمه ضمیمه کردند.
یک: «أنّ الامر بعد ما تعلّق بالطبیعة عاریةً عن کلّ لاحق» گفته أطعم المسکین، مسکین را هیچ لاحقی، قیدی، چیزی ندارد. مسکین. اطعام آن هم هیچ قید و میدی ندارد. اطعام به چی؟ به برنج باشد به نمیدانم گندم باشد. پس امر رفته روی نفس طبیعت، بدون لاحق، بدون قید. «أن الامر بعد ما تعلّق بالطبیعة عاریةً عن کلّ لاحقه» یعنی طبیعت لیسیده که هیچ با آن نیست. این یک.
دو: «و بعد عدم امکان تعلّقه بالافراد الخارجیه» امر هم اصلاً نمیتواند، نه امر مکرِه، نه امر مولا، نه امر هیچکس، نمیتواند به فرد خارجی تعلّق بگیرد. چون امر برای این است که تحریک کند که برو بیاور، چیزی که موجود است و فرد شده بعد از این که وُجد و صار فرداً، معنا ندارد که به آن امر بکنی، پس به خارج هم تعلّق نمیگیرد. این هم مطلب دوم.
مطلب سوم: «و عدم امکان کون الطبیعة مرئاةً فی الخارج بخصوصیاتها» طبیعت هم نمیتواند مرئات خارج باشد نه به ذات آن فرد، بلکه با خصوصیات و مکتنفات آن. مثلاً از رهگذر انسان، به انسان باید توجه کنیم. میتوانیم با انسان ببینیم زیدی را که پسر عمرو است؟ مادرش کی هست؟ برادرش کی هست؟ جای زندگی او کجاست؟ این خصوصیات را نمیتوانیم ببینیم. فقط به عنوان این که تعیّن این است میتوانیم ببینیم مکتنفات آن را نمیتوانیم با این ببینیم چرا؟ چون چیزی توی این انسان نیست که آنها را نشان بدهد.
س: ...
ج: بله شما آن قیدها را میآورید.
س: ...
ج: نه آن خود طبیعتش را داری میآوری.
س: ...
ج: نه. ضمّ طبیعت به طبیعت داری میکنی. که خصوصیت را میبینی.
س: عالم و عادل را ...
ج: بله مثلاً میگویید که انسان عادل. انسانش فقط انسانش را نشان میدهد، عدالتش را نشان نمیدهد. چون عادل را میآوری که خودش طبیعت آخری است به انسان ضمیمه میکنی، آن وقت به نحو تعدد دالّ و مدلول انسانش، آن فقط حیث انسانیتش را نشان میدهد عادلش حیث عدالتش را نشان میدهد بعد اگر یک خصوصیت دیگری را هم بیاوری، ابن فلان، آن ابن فلان یک طبیعتی است که باز آن را نشان میدهد. بعد بگویید عالم، آن همینطور است. ضمّ طبایع میکنید و الا هر طبیعتی فقط چیز خودش را نشان میدهد و این از واضحات است.
س: اکرم العالمی که مطلق باشد نه اینکه اکرم العالم العادل الفقیه ...
ج: مطلق هم همین. احسنتم.
س: ...
ج: نه.
س: ... میگویند سواءٌ کانها، سواءٌ کان عادلاً، فاسقاً، فقیهاً، نحویاً، فیلسوفاً، فلاناً ...
ج: آن حرفها هیچ منافاتی با این حرف ندارد. ببینید آنکه میگوید جمع القیود است یعنی وقتی مطلق است یعنی با آن مقدمات میفهمیم که طبایعی را هی ضمیمه کرده، ضمیمه کرده، ضمیمه کرده.
س: او نکرده توی آن هست.
ج: نه ضمیمه کرده در مراد جدی خودش. و الا انسانش فقط از حیث انسان حکایت میکند.
س: همین ایشان که میگوید الطبیعة لا یکون مرئاةً للخصوصیات، خب این طبیعت مطلقة بنابر آن مبنای جمع ... میتواند ملاک باشد؟
ج: نه نیست. محال است.
س: ... میگویید اگر اینطور باشد و آنجور نباشد محال است.
ج: نه آخر صلاحیت ندارد چهطور میتواند انسان از علم حکایت بکند؟ انسان چطور میتواند از علم حکایت بکند؟ از پوشش خودش که لباسش چهجوری حکایت بکند؟ از اینکه سال تولدش کی هست حکایت بکند؟ اهل کجاست حکایت بکند؟
س: چون در این ... کشف میکنیم که هست.
ج: نه پس عنوان که نمیتواند از مازاد بر خودش.
س: ...
ج: مطلق هم یعنی همین. این از مسلمات و واضحات باید بگوییم هست دیگر این مسئله. و حالا این یک آثاری هم دارد در محل خودش، فلذاست که توی بحث اجتماع امر و نهی و فلان و اینها، اینها اثر دارد.
خب بعد حالا نتیجهی این سه تا چه میشود؟ امر خورده به چی؟ به طبیعت فارغةً عن کل لاحق. بخارج هم که نخورده. آن طبیعتی هم که این امر به آن خورده، نمیتواند ... ولو فارغة عن کل لاحق است نمیتواند حاکی از خصوصیات هم باشد. وقتی اینطور نشد. «فالمأمورُ به لا محالة نفس الطبیعة» مأمورٌبه شما چه میشود؟ میشود خود طبیعت. نه این طبیعت لاحقی خودش دارد که به آن ضمیمه کرده باشد، نه به خارج خورده، نه آن طبیعت حاکی از این خصوصیات بوده، از هیچ چیزی نبوده. پس نفس طبیعت لیسیده لیسیده شد مأمورٌ به. ما از آن بالا داریم حساب میکنیم. که مکرِه وقتی امر کرده مأمورٌ به آن میشود چی؟ یا شارع وقتی که امر میکند مأمورٌ به آن میشود چی؟ خب مأمورٌبه شد این. اینکه مأمورٌبه شد، «و الافراد مصادیقٌ للطبیعة مأمور بها» افراد مصادیق این مأمورٌ بها هستند ولی خودشان مأمورٌ به نیستند. مصادیق این هستند نه خودشان مأمورٌ به باشند. «و لیست الافراد بمأمورٌ بها کما أنّ مصادیق الکلی لیس بکلّیات» مصادیق کلی که کلی نیستند آنجا هم اینها مصداق مأمورٌ به هستند ولی مأمورٌ به نیستند. همانطور که آنجا کلی نیستند اینجا هم مأمورٌ به نیستند. مأمورٌ به همان طبیعت است. «فالمصادیق افرادٌ لکلّیٍ واحد و کذلک افرادٌ و مصادیقٌ للمأمور به واحد» همهی این ده تا مسکین، همهی اینها در آن مثال؛ همهی اینها مصادیق یک کلی هستند؛ مسکین. مسکین کلی هست دیگر. اینها مصادیق آن هستند. مأمورٌبه شما هم همان طبیعت اطعام به مسکین شد. و طبیعت مسکین متعلّق امر قرار گرفته اطعام به آنها. پس همهی اینها مصادیق مأمورٌبه واحد هستند. یک مأمورٌبه داریم بیشتر که نداریم. یک طبیعت است اینها مصادیق آن مأمورٌبه واحد هستند. خب تا اینجا، پس تحلیل ما از آنجا که شروع کردیم به اینجا رساند.
حالا میگوییم «و فی مثله لا یُعقل أن تکون اطاعات بل اطاعةٌ لامرٍ واحد بالوجود الکثیر» با وجود کثیر از یک امر اطاعت میکند امرها نیست که. مأمورٌ بها که نیست. ما یک مأمورٌ به داریم پس یک اطاعت هم دارد. بله اگر امرها داشتیم خب اطاعتها داشتیم. امتثالها داشتیم. اینجا به وجود کثیر که ده تا را با هم دارد اطعام میکند، به وجود کثیر یک اطاعت دارد میکند.
س: خب کدام مصداق را محاسبه میکند؟
ج: همهی این وجود کثیر یک اطاعت است.
«بل اطاعةٌ لأمرٍ واحد بالوجود الکثیر» بالوجود الکثیر اطاعت است پس شما که احتمال ششم این شد که به مجموع نیست به جامع نیست به یک فرد معیّن نیست. به فرد مردّد نیست. اما یک... چه گفتید؟ گفتید به کلّ واحد است به کلّ واحد یک امتثال است پس این چیزی که به آن زدید و گفتید که «فلابدّ من القول بالامتثال متکثّراً» نه، امتثال متکثّراً نمیشود.
س: امثال واحد به افراد کثیره میشود؟
ج: بله.
به افراد کثیره امتثال واحد تحقق دارد پیدا میکند.
«بل اطاعة لأمرٍ واحدٍ بالوجود الکثیر فلمّا کانت الافراد لا تقع علی نعت المأمور بها لا یُعقل أن تقع علی نعت الاطاعات و إن وقعت علی نعت الکثرة» این افراد، این اطعام این ده نفر، لا تقع علی نعت المأمور به. هر کدام مأمور به ... چون خودشان که امر نداشتند. مأمورٌ به هم طبیعت است. «لا یُعقل أن تقع علی نعت الاطاعات» پس اطاعات نداریم اگرچه «یقع علی نعت الکثرة» این تا اینجا. این یک بیان.
«و لک أن تقول، أنّ ما وُجدت فی الخارج من الافراد الکثیرة بعد التحلیل و التجزئه لا تکون مصداق الأطاعة حقیقةً الا حیثیة ما تعلّق به الامر» حالا از پایین شروع میکنیم این بیان بعدی. میگوییم الان شما که مثلاً مولا گفته که صلّ صلاة الظهر، نماز میخوانی، این نماز را به آن نگاه بکنیم اینکه اینجا واقع شد سر ساعت فلان واقع شد، با فلان لباس واقع شد. اینها دخالت دارد در اینکه این امتثال آن صلّ است؟ ما میبینیم بعد التجزیه و التحلیل که اینها را تفکیک میکنیم این چیزها را از همدیگر، و تحلیل میکنیم که به چه چیزی ما امر مولا را امتثال کردیم به مجموع اینکه نماز اینجا، با این لباس، در این ساعت، یعنی اینها دخالت دارد؟ میبینیم همهی اینها بیگانه است از اینکه صدق امتثال دارد میشود. صدق امتثال فقط به همین است که آن گفته صلّ اینجا صلاة هست. آن بقیه چیست؟ آن بقیه کضمّ الحجر الی الانسان است. اگر ما میتوانستیم یک نماز را ورقلمبانیم در خارج که هیچ همراه اینها نباشد امتثال بود.
میفرماید «و لک أن تقول إنّ ما وُجدت فی الخارج من الافراد الکثیرة بعد التحلیل و التجزئة» که محاسبه بکنی و اینها را جدا جدا بکنی، این حالات و این خصوصیات را، این ابعاض و این تار و پودها را، این افراد کثیره «لاتکون مصداق الاطاعة حقیقةً» مگر چی؟ «الا حیثیة ما تعلّق بها الامر» که همان صلاة باشد «أی نفس الطبیعة و تکثّرها خارجٌ عن المطلوب و الطلب و الامتثال» این ده تا بودن و دو تا سه تا بودنش اینها ...
س: این دهتایی هست که طبیعت آنها یکی است.
ج: یکی است و با همان داری امتثال میکنی.
«و تکثّرها خارجٌعن المطلوب و الطلب و الامتثال فتکون الکثرة الخارجیه امتثالاً واحداً» ده تا هست اما به این به آن به آن به آن که اینها خصوصیات مختلفه هست با اینها اطعم المسکین امتثال نشده. به مسکینیتشان، به آن مسکین بودن امتثال شده.
«فتکون الکثرة الخارجیة امتثالاً واحدا لا امتثالات و إن تحققة الکثرة بالوجود و لواحقه» کثرة مسکین به وجود چون تشخّصها درست کرده تعیّنها درست کرده، مسکین درست شده، مسکین درست شده، اطعام به این، بخاطر اضافهی به این، اضافهی به آن، اطعامها شده. آنها لواحق است اما اصل الاطعام، اصل المسکین، به این. و آن هم دیگر متعدد نیست. خب این هم یک بیان.
«و بعبارةٍ اُخری» ما برای اینکه دیگر تکرار نکنیم این مقدمات را.
س: ...
ج: بله سومی هم از پایین است.
باز اینجوری محاسبه میکنیم.
«بعبارةٍ اُخری مقامُ تشخیص الطاعة مقام التحلیل و التجرید» شما هم وقتی میخواهید بگویید طاعت به چی شده؟ نه ضوابط آن چه هست؟ مقام اینکه میخواهید تشخیص بدهید طاعت به چه شده؟ خب باید به آن خارج نگاه بکنید دیگر. مقامی است که باید تحلیل بکنید تجزیه بکنید ببینید به چه واقع شده؟ به همهی آن شد؟ به بعض آن شد؟آن بعض کی هست؟ «مقام التشخیص و الطاعة مقام التحلیل و التجرید، و فی هذا المقام» که میخواهید تجریه و تحلیل بکنید «یحکم العقل بأنّ نفس الطبیعة بما هی وقع الطاعة» اینجا عقل میگوید طبیعت بما هی طبیعت وقعت طاعة، «للکثرة و الملحقات بها» این در حقیقت عبارةٌ اُخری همان قبلی است فلذا فرمود بعبارةٍ اُخری دیگر. بعبارة اخری همان است. بله «للکثرة و الملحقات و إن کانت بتبع الوجود و العوارض متکثّرة حقیقةً» اگر چه اینها بخاطر وجود که این مسکین شده، این مسکین شده، متعدد شده وجود موجب تعدد شده. لواحق موجب تعدد شده. البته این مسامحه است دیگر در خود بحث علوم عقلی گفتند در اصول هم علماء گفتند که مفرّدات در حقیقت آنها موجب نمیشود وجود است که باعث میشود که تعدد واقعاً از برکت وجود ایجاد میشود نه آن مفرّدات. اگر وجود در کار نبود میگویند نه.
خب حالا وضع که اینجوری شد وقتی که یک چیز مأمورٌ به شد، که طبیعت باشد و به همان یک چیز که همان طبیعت باشد دارد امتثال میشود پس دیگر اطاعات چه معنا دارد؟ طبیعتها که نیست. یک طبیعت است. میفرمایند که «فالطاعة واحدةٌ بإتیان الکثیر فالطبیعة المتکثّرة فی الخارج اطاعةٌ واحدة لأمرٍ واحد»
پس بنابراین أیّها المتوهّم که خیال میکردی که چون امتثالات متعدده برای مکرِه هست پس باید اکراهها باشد اینجا، مکرهٌ علیهها باشد اینجا، متعدد باشد، نه آن هم غلط است آن امتثالات نیست. این آقا یک امتثال کرده همه را فروخته یک امتثال کرده. یک مکرهٌ علیه هم بیشتر وجود ندارد.
حالا آن وقت لازمهی این حرف را شما حساب بکنید اگر این حرف را از ایشان بپذیریم لازمهی آن چه هست؟ لازمهاش این نیست که همهاش باطل باشد؟
س: این را بخاطر امکان تفصی رد میکنند دیگر؟ بخاطر اینکه صدق اکراه نمیکند امتثالات نیست امتثال واحد است اما ...
ج: نه بر اساس جواب دوم که میخواهیم بگوییم. یک جواب این است که بر اساس جواب دوم که کسی ملازمه میبیند بین اینکه اگر امتثالات باشد با کراهتها. ما جواب میدهیم که آقا امتثالات نیست. یعنی آن کبری را میپذیریم امتثالات نیست پس کراهت هم ... پس همهاش باید مکرهٌ علیه باشد. یعنی اگر جواب دوم را بخواهیم پایهی این مطلب قرار بدهیم به این شکل ...
س: اینها من بابٍ واحد هستند یعنی؟
ج: بله واحد هستند دیگر، پس یک کراهت هم در اینجا وجود دارد. طبیعت مکرهٌ علیه، یک طبیعت هم اینجاست پس همهاش باید باطل باشد دیگر.
س: ...
ج: بله بعداً اینجور نمیفرماید فلذا بعداً ...
س: جواب این است که وقتی که ما آمدیم گفتیم حرف امتثالات و ... بیشتر این جواب ناظر به آن ...
ج: نه میدانم ببینید اگر به مطلب ما کاری ندارد بحثٌ اصولیٌ، جدا، دیگر حالا لازم نبود که اینجا انقدر وارد آن بشویم. چون میگوییم که چی؟ میگوییم ولو امتثالات باشد ما گفتیم که نیست. اگر نه میخواهیم آن آقا را قانع بکنیم که حتی روی آن مسئله اینجوری میشود آن وقت نتیجهی آن این میشود که آنجا باید بگوییم باطل است.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.