لازم به ذکر است: متن ذیل پیاده شده از صوت درس میباشد و هیچگونه ویرایشی روی آن اعمال نشده است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف و اللعنة الدائمه علی اعدائهم اجمعین.
وجه دیگر که در مقام، بیان شده فرمایش محقق همدانی قدس سره هست که ظاهراً وجه دهم میشود. این وجهی است که ایشان تفصیلاً توضیح دادند و اعتمد علیه بحسب ظاهر حاشیهی مبارکهشان و آن این است که موارد تفصّی دو قسم است. یک قسم این است که با آن تفصّی، با آن ما یُتفصّا به، بنیاد اکراه بالمرة از بین میرود و دیگر اکراهی در کار نمیماند. و یک قسم این است که نه اینجور نیست که اکراه از بین برود، بله شخص ما اُکره علیه را انجام نمیدهد ولی اکراه سر جای خودش باقی مانده. و توریه از قسم ثانی است نه از قسم اول. فلذاست که در موارد توریه اکراه برقرار است. و با توریه کار حل نمیشود به این معنا که در زمانی که توریه ممکن است اگر بلا توریةٍ آمد معامله را انجام داد معامله درست نیست. توضیح مطلب این است که ایشان میفرمایند در مواردی که تفصّی به غیر توریه وجود دارد که شخص مثلاً میتواند از آن مجلس بلند شود برود بیرون، بدون هیچ مشکلی، و یا اعوان و انصاری دارد که میتواند به آنها امر بکند که جلوی مکره را بدون مشکل بگیرند. در این موارد اصلاً ماهیت اکراه بالمرة منتفی میشود. چرا؟ برای این که ماهیت اکراه به دو چیز متوقف است. یک این که مکره قادر باشد بر ایقاع آن ما توعّد به و آن اضرار، اگر از امتناع مکرَه اطلاع پیدا بکند. دو: اینکه مکرَه خوف از این داشته باشد که من اگر ما اُکرهتُ علیه را ترک کنم ، این را اگر ترک کنم این ضرر به من وارد میشود.
پس یکی قدرت آن مکرِه، یکی خوف این مکرَه. قدرت او بر انجام آن چیزی که توعید به آن میکند در ظرف امتناع مکرَه باید این قدرت را داشته باشد و این هم خوف داشته باشد که اگر من ترک کنم این ضرر دامنگیر من میشود. پس صفةٌ من المکرِه و صفةٌ من المکرَه. این مقوّم صدق اکراه است. اگر این نباشد قهراً مقوّم که نباشد متقوّمٌ علیه، آن ماهیت هم نخواهد بود.
در مواردی که شخص میتواند به غیر توریه تفصّی بجوید هر دوی این مقوّمها وجود ندارد. یک: دیگر او قدرت ندارد میداند دیگه بلند میشود از اینجا میرود یا اعوان و انصارش جلوی او را میگیرند. چه جور آن قدرت ندارد دیگر. پس علم دارد مکرَه که در ظرف امتناع به این شکل، میداند او قدرت ندارد. پس از این ناحیه مقوّم وجود ندارد از ناحیهی مکرِه، از ناحیهی خودش هم خوف وجود ندارد به دو بیان. یک این که این خوف معلّق بر چیست؟ بر اینکه ... خوف آن این است علی تقدیر عدم تفصّی، معلّق بر این است دیگر، من اگر تفصّی نکنم آن عقاب و آن ضرر بر من وارد میشود. خب وقتی که معلّقٌ علیه آن وجود ندارد تفصّی نکنم، وقتی تفصّی کرد، خب دیگر آن خوف وجود ندارد خوف معلّق بر چیست؟ این که تفصّی نکنم. از اینجا بلند نشوم بروم. اعوان و انصارم را امر نکنم که جلوی این را بگیرند. در این صورت است که من خائف هستم که آن ضرر به من وارد بشود. اما اگر اینها بود که... پس خوف چون معلّق بر یک امری هست و آن معلّقٌ علیه وجود ندارد پس خوف هم محقق نیست. بله به نحو تعلیق هست که اگر نکند. چیز تعلیقی که وجود ندارد که.
س: تا زمانی که تفصِّی نکرده که هر دوی آنها تعلیقی نیستند هر دو فعلی هستند. تا زمانی که تفصّی نکرده، هم آن قدرت دارد و هم این خوف دارد.
ج: خب بله، حرف بر سر این است که وقتی که انجام بدهد این را، آن وقت را داریم حساب میکنیم که اینجا هم میخواهیم زمانی که توریه انجام میدهد میخواهیم ببینیم، فرق آنجایی که آنجا انجام میدهد با وقتی که توریه انجام میدهد چه هست؟ آن تفصّی وقتی انجام میشود بنیاد اکراه را از بین میبرد. در تفصّی با این که تفصّی انجام شده میخواهیم بگوییم اکراه از بین نرفته. هر دوی اینها در ظرف استفادهی از تفصّی داریم محاسبه میکنیم. ایشان دارد بین این دو تا را در ظرف استفادهی از تفصّی محاسبه میکند.
میفرماید در ظرف استفادهی از آن تفصّی غیر توریهای در آن ظرف هر دو مقوّم اکراه منتفی است. پس اکراه واقعاً منتفی است. مقوّم اول این بود که قدرت داشته، گفتیم خب قدرت که میداند الان ندارد. دو: این که خوف داشته باشد، خوف هم به دو بیان وجود ندارد. یک این که این خوف معلّق بر عدم این تفصّی بود. خب الان تفصّی کردی دیگر. خوفی که معلّق ... عدم تفصّی وقتی تفصّی آمد پس معلّقٌ علیه آن نیامده. معلّقٌ علیه آن عدم تفصّی بود. بله به نحو این هست که اگر من تفصّی نکرده بودم یا تفصّی نکنم بود، اما تحقق خارجی الان این خوف ندارد، چون معلّقٌ علیه آن نیست. این یک بیان.
بیان دوم آن این هست که میفرماید «مع أنّ الخوف امرٌ قلبیٌ لا یتحقق مع إطمینان القلب بتمکّنه من رفع شرّ الاکراه» خوف یک امر قلبی است. از دو دلی و احتمال و اینها توی قلب نشأت میگیرد. برای این که خاطرش قرص است. قلبش مطمئن است. خوفی ندارد.
پس برهان را نگاه کنیم این است وجدان را نگاه کنیم که این معلول چه هست؟ معلول عدم اطمینان قلب است و یک امر قلبی است که در صورت اطمینان قلب ... وقتی اطمینان دارد در قلبش خب دیگر خوف معنا ندارد. این برای این صورت که تفصّی را خواسته با توریه انجام میدهد. در جایی که تفصّی را با توریه دارد انجام میدهد در حقیقت درست است آن ما اُکره علیه را انجام نمیدهد اما دارد مشابه ما اُکره علیه را بوجود میآورد تا مکرِه را در اشتباه بیاندازد. خیال میکند که بله ما اُکره علیه را دارد انجام میدهد. بعتُ میگوید ولی قصد ارادهی معنا نمیکند، اینجا دارد چکار میکند؟ درست است آن چیزی را که او خواسته بود، بعتُای هست که در معنا استعمال بشود و مراد جدّی از آن هم تحقق بیع در خارج باشد. آن بر این اکراه کرده. و این را میخواهد. این را البته محقق نمیکند. میآید چه را محقق میکند؟ یک چیزی را که شبیه آن هست میگوید بعتُ، و با این ایجاد شبیه مکرِه را در اشتباه میاندازد. کاری میکند که اشتبه الامر. او خیال میکند که انجام شده، حالا سؤال ما این است ایشان میفرماید آیا در این صورت که شخص فقط کاری که دارد میکند این است. که مشتبه میکند امر را بر مکرِه، آیا در این صورت اکراه منتفی است؟ میفرماید که نه در این صورت اکراه منتفی نیست. تحقق دارد. آن نکتهی اصلی مطلب ایشان همین است که در این صورت ثانیه این کار همین مقدار هست ولی مقوّمات در حقیقت اکراه از بین نرفته، پس اکراه وجود دارد. بنابراین این آدم اگر بیاید با این که تفصِّی به توریه برای او ممکن است آن راه را نرود و بیاید بیع بکند باز اکراه صادق است. چون توریه رافع اکراه نبود، یک چیزی که رافع اکراه باشد برای او وجود نداشت. توریه که رافع اکراه نیست. پس اگر نرود سراغ این راه، اینجا درست است اکراه هست پس حکم آن هم برداشته میشود. اما بخلاف آنجایی که غیر توریه برای او ممکن است راه پس وجود دارد که اکراه را نا اکراه بکند. آنجا میتواند اکراه را لا اکراه بکند. پس لازم است که آنجا بیاید لا اکراه بکند، میتواند لا اکراه بکند اگر نکرد و آمد انجام داد، این پس اکراهی بود اگر آن راه را نرفت و آمد انجام داد. ادلهی دفع اکراه اینجا را نمیگیرد چون اختیار دارد.
س: اکراه که میگیرد ولی میتوانست اکراه را به لا اکراه تبدیل کند، ما الدلیل بر این که اکراه به لا اکراه واجب تبدیل ...
ج: نه واجب نه. باید صدق ...
س: ...
ج: صدق صحیح نیست چون اختیار دارد. با اختیار خودش دارد انجام میدهد. ولی در اینجایی که نه نمیتواند اکراه را از بین ببرد. ماهیت اکراه را اگر آن راه را هم استفاده بکند ماهیت اکراه از بین نرفته. پس بنابراین چون ماهیت اکراه از بین نرفته، باز اختیار ندارد. این که خودش تصمیم گرفته باشد، نیست در کار، بنابراین اکراه اینجا صادق است معامله باطل است.
حالا من عبارت ایشان را هم بخوانم یک مقداری هم بعضی وقتها یک مطلبی را آدم بخواهد توضیح بدهد به جوری که حالا جا بیفتد حالا تا بعداً ان قلت و قلت بشود یک خرده مشکل است. فرموده «لکنّ الانصاف أنّ الاشیاء التی یکون المکرَه بسببها مختاراً فی إیجاد المکرَه علیه بحیث لا یترتّب علی ترکه الضرر أن متوعَّد علیه علی قسمین، قسمٌ یکون ایجاده سبباً لرفع الاکراه عن اصله و لا یترتب علی ترک ما اُکره شیءٌ من الضرر سواءٌ عَلِمَ المکرِه» که اینجا مکرَه نوشته غلط است یعنی فتحه گذاشته اینجا. «سواءٌ علِم المکرِه بالترک أم لم یعلم مثلُ ما اُکره علی شرب الخمر و کان متوکّلاً منّی ترک الشرب بالخروج عن المجلس (یا) و امرهِ خدّامه علی دفع شرّه» بله دفع هم هست اینجا، نه رفع، یعنی جلوی آن را میگیرد. نمیگذارد آن شرّ آن به تحقق بپیوندد. «و هذا التمکّن فی الحقیقة یرفعُ موضوع الاکراه کلاً إذ من مقوّمات ماهیة الاکراه قدرة المکرِه علی إضراره لو امتنع عن ایجاده (این یک) و کذا خوف التضرّر فی الترک» این دو تا. «مع أنّ المفروض علمُهُ بعدم الضرر علی الترک لو خرج عن المجلس مثلاً» ضرری نیست و آن اگر این خارج بشود ضرری نیست. پس آن قدرت ندارد «و لذا (این لذا ظاهراً کذا باید باشد) و کذا لا یکون المکرَه مع علمه بالامتناع قادراً علی اضراره» یا و لذا، یعنی چون از مجلس خارج میشود «لا یکون المکرَه مع علمه بالامتناع قادراً علی اضراره و علی هذا لو لم یتفصّأ و ارتکب الشرب یصدق أنّه شرب الخمر بإرادته و إختیاره و لم یکن مکرَهاً فی الفعل» مکرَهاً باید باشد باز کسره گذاشته. «لعدم تحقق شرائط الاکراه لعدم خوف التضرّر علی الترک» بعد یک احتمال میدهند که ما در اینجا بگوییم که خوف تضرر وجود دارد بعد میگویند نه، «و لکنّ الانصاف عدمُ تحقق الخوف مع تمکّنه من التفصّی إذ الخوف علی تقدیریه معناه عدم الخوف المحقق فعلاً» زیرا خوف بر تقدیر عدم تفصّی معنای آن عدم خوف محقق است فعلاً. معنای آن این است که الان خوف محققی نیست. چون معلّق است دیگر، و آن معلّقٌ علیه الان وجود ندارد. علاوه بر این که بیان دوم «مع أنّ الخوف امرٌ قلبیٌّ لا یتحقق مع اطمئنان القلب بتمکّنه من رفع شرّ الاکره و الحاصل أنّ المکره فی هذا القسم من الاکراه متمکّنٌ من ترک الفعل و دفع شرّ المکرِه و دفعُ تمکّنه عن اضراره کما لا یخفی» این قسم اول.
«و قسمٌ لا یکون المکرَه (بالفتح) قادراً عن دفع تمکّن المکرِه عن إضراره و یکون الضررُ المتوعّد علیه مظنونَ الترتّب (مظنونَ الترتب باید باشد علی فرض الامتنان که ضمه باشد) لو عَلِم المکرِهُ بالامتنان فلا یکون المکرَه فی هذا القسم قادراً علی رفع الاکراه بخلاف القسم الاول و لکنّه متمکّنٌ من عدم ایجاد ما اُکره علیه» بله میتواند ایجاد نکند ما اُکره علیه را، یعنی بعتُی مستعمل در معنایی که جداً اراده کرده باشد. این را بله. چهجوری متمکّن است از عدم ایجاد ما اُکره علیه؟ به ایجاد ما یُشابهه فی الصورة» به این که یک چیزی که در صورت شبیه همان است که اُکره علیه ایجاد بکند، «و اشتباه الامر علی المکرِه» و امر را بر مکرِه مشتبه بکند. که او خیال بکند که انجام داده. «و معلومٌ أنّ القدرة علی الاشتباه (این) لا یوجب رفع موضوع الاکراه بل لو أوجد ما یشابه المکرَه علیه بحیث یشتبهُ علی المکرِه أنّه أوجدهُ یصدق علی ما أوجده أنّه مشابهٌ لما اُکره علیه حقیقةً» گفته میشود که این مشابه آن هست. «و لو أوجد نفس ما اُکره علیه یصدق علی أنّه اُکره بهذا الفعل حقیقةً» حالا در همین ضعف که میتوانست مشابه را انجام بدهد، اگر نه، مشابه را انجام نداد، همان ما اُکره علیه را آمد انجام داد، اینجا صادق است بگوییم این ما اُکره علیه است. اما آنجا که میتوانست برود از بیرون به اعوانش بگوید جلوی او را بگیرد، اگر آنجا نکرد این کار را و گفت بعتُ، آنجا بر این بعت صادق نیست این مکرهٌ علیه. این دو مقام، این دو تا فرق را با همدیگر دارند. آنجا این بعتُی کسی که میتوانست از مجلس خارج بشود یا به اعوان و انصارش بگوید جلوی این را بگیرید، اینها را انجام نداد و آمد گفت بعتُ و اراده کرده معنا را، اینجا این بعتُ، بعتُ مکرَهٌ علیه بر آن صادق نمیآید، چون نه خوف دارد، خوف ندارد و نه آن اینجور نیست که گفت این هم قادر نیست. اما اینجا چی؟ اینجا ایشان میفرماید که نه صادق است و اکراه صادق است. خب حالا ببینیم این ... ادعای آقای همدانی است این.
س: من متوجه نشدم، خوف را چه فرمودند برای توریه؟
ج: میگوید نیست دیگر حالا، ما حالا بعد خواهیم گفت که اینجا میگوییم که اشکالی که ما حالا نمیفهمیم از عبارت ایشان این است که همان وجهی که شما میگفتید طمأنینهی قلب که باشد آنجا هست دیگر، میگوید من مشابه آن را ایجاد بکنم.
س: فریبش دادند دیگر.
ج: آخر فرض این است که میداند میتواند او را در اشتباه بیاندازد. فرض این است که میداند میتواند او را به اشتباه بیاندازد، خب وقتی او را در اشتباه انداخت قلبش آرام است دیگر. چه خوفی دارد؟ پس لااقل یکی از آن دو ماهیتها نیست. حالا ایشان با این تفصیلی که دادند اینجای آن را چکار کردند؟ میگویم دیگر، کلام، کلام مرد بزرگی است ولی گفتم مطالعه کنید و بعد هم که ایشان چه میخواهد بفرماید؟ اگر این ظاهری است که ما داریم از عبارات ایشان میفهمیم خب این اشکال آن واضح است به همان چیزی که خود ایشان فرموده در یک قسمی از آن.
بعد ایشان فرموده است که «و لو اُوجد (اینجا) نفس ما اُکره علیه یصدق علیه أنّه اُکره بهذا الفعل حقیقةً (در این صورت) إذ لیس معنی الاکراه أن لا یکون مختاراً فی اصل الفعل اصلاً» این نیست که مثل مضطری را که میخوابانند و آب میریزند توی حلقش یا چی؟ اینجوری نیست که دست و پای او را بستند، مکره یعنی نه، اختیار دارد، یعنی اراده دارد ارادهی او سد نمیشود که آن موقعی که معنای اکراه میکردیم در مقابل شرط دوم، شرط... گفتیم که در مکرَه مرید است. اراده دارد اما چیزی که هست، چهجوری است؟ «بل المرا أن یکون ارادته فی الفعل مقهوراً لإرادة شخص الآخر بحیث لا یکون مستقلاً فی الفعل و تمکّنهُ من الاشتباه» این که میتواند امر را بر مکرِه مشتبه کند، «غیرُ موجبٍ لاستقلال ارادته بمقهوریته فی ایجاد شیءٍ من الاشیاء» چون این مقهور است، اینجا باید یک کاری را انجام بدهد، حالا یا خود آن که او اراده کرده، یا مشابه آن را.
از اینجای کلام ایشان کأنّ در میآید که و لو حالا تفصیلاتی داد، بر میگردد به همان بیان قبلی، که باید کاری انجام بدهی، پس تو ناچار هستی، خب اگر بخواهید این را بگویید آخر کلام خودتان، دیگر این همه تفصیل نمیخواهد آن آقا راست رفت گفت این است.
میفرماید که «لمقهوریته فی ایجاد شیءٍ من الاشیاء و کونه مکرهاً علیه» در کون آن شیء مکرهٌ علیه است. بالاخره این یک شیئی من الاشیاء مکرَهٌ علیه است یک بعتُ باید بگوید بالاخره ...
س: حالا ایشان میگوید شیءٌ من الاشیاء، اگر بگوید شیء خود تفصّی به غیر توریه هم یک شیء است.
ج: آخر آن چون شروع مطلبشان این بود که حالا سر فرصت، آخر میگوید اشیائی که با آن میشود جامع گرفت. این اشیاء که میشود دو قسم است.
س: همین دیگر، این حرف، حرف دقیقی نیست حرف آقای اراکی خوب بود مرحوم آقای اراکی میگفت توریه بعدُ به تنطّق میزد تنطّق توی تفصی به غیر توریه نبود اما در اینجا میگوید شیءٌ من الاشیاء، خب اگر اکراه شیءٌ من الاشیاء میشود مقهور و ادلهی رفع آن را میگیرد پس بفرمایید تفصِّی به غیر توریه ...
ج: نه ایشان میگوید ایشان دارد جامع حرف میزند.
س: جامع چی هست؟ جامع شیء است؟ شیئیت ...
ج: نه میگوید مواردی که میشود تخلّص جست حالا یک جاهایی به لفظ است یکجا به یک چیز دیگری است کلی دارد محاسبه میکند این مسئله را، کلی، تطبیق آن در اینجا این است ببینید کلی ...
س: پس اینجا منظور لفظ است.
ج: نه فقط لفظ هم نیست. حالا فعلاً همینجور است.
س: همینطور باشد پس تفصی به غیر توریه که فعل است من خدم و حشم خودم را مجبور هستم پس بفرستم جلوی آن را بگیرم. پس همین مجبور بودن را دوباره ادلهی رفع برداشته دیگر، پس اینجا هم لازم نیست چون در هر حالت تو مکره هستی، پس اگر در ...
ج: خب درست است این نقضی بود که ما دیروز گفتیم اگر فعلی را میخواهی آنجوری دامنهی آن را گسترده بیاوری، خب بله باید یک کاری بکنی، آن کار ولو با آن تفصّی باشد. اگر بخواهی اینجوری حساب بکنی، و این نقضی بود این در مقام جواب گفته میشود حالا ایشان دارد فعلاً محاسبهای که ایشان میکند این است.
«اما نفس الفعل أو ما یُشابهه فأیّهما یصدر منه کان عن اکراه» چون هر کدام از اینها را انجام بدهی مجبور هستی دیگر، به یک جامعی تو الان مجبور هستی که این جامع را انجام بدهی، مثل این که بیاید بگوید که چی؟ بیاید بگوید که تو باید از این خانه بروی بیرون، حالا آن در دارد این هم در دارد چه از آن برود و چه از این برود، میگوید از روی اکراه رفتم دیگر. یا میگوید یا فرشت را بفروش یا خانهات را بفروش، هر کدام را که بفروشد مکرهٌ علیه است. اینجا هم این باید یک کاری انجام بدهد، حالا چه کاری که آن میخواهد چه مشابه آن، پس هم مشابه مکرَهٌ علیه است هم آن مکرَهٌ علیه است. «فأیّهما یصدر منه کان عن اکراه و بعد رفع الشارع اثر الاکراه یرتفع اثرُ هذا الفعل» ان قلت، بعد خود ایشان یک مناقشه میکند، از آن مناقشه جواب میدهد، «إن قلت أنّ مقتضی ما ذکرت أنّه لو اُکره علی جنسٍ و کان تحته صحیحٌ و فاسد لَو اختار الصحیح أن لا یتحقق البیع صحیحاً لکونه مکرَهاً علیه مع أنّک لا تلتزم به» آن اکراه بر یک کلی کرده بر یک جنس کرده، حالا این جنس دو فرد دارد هم فرد صحیح را دارد و هم فرد باطل دارد، این میتواند آن اصلاً دنبال مسئله و اینها بلد نیست میتواند یک بیعی اینجوری چیز کند که آن باطل باشد. میتواند هم بیع صحیح انجام بدهد، اگر آقایان فرمودند یا خود شما محقق همدانی میگویید چی؟ میگویید اگر آن صحیح را انتخاب کرد بیع آن درست است.
این مثلاً گفته که فرض کنید شخصی را اکراه میکند، بر این زوجهات را طلاق بده، آن میتواند برود دو تا شاهد عادل پیدا بکند و جلوی دو تا شاهد عادل را با شرایط... در طهر غیر مواقعه باشد و همهی شرایط را، بعد بگوید زوجتی طالق، میتواند هم نه، جلوی شاهد نباشد همینجوری بگوید زوجتی طالق که نمیشود یا بگوید مطلّقه. برای او فقط مهم این است که حالا این مثلاً... اینجا هم که آمد رفت شاهد را پیدا کرد و آمد و همهی شرایط را مراعات کرد و اینها، میگوید آقا طلاق درست است. و حال این که طبق حرف شما باید بگویید باطل است. این کلام بالاخره شما میگویید به طلاق مکرَه است ... اینجور دارید میگویید دیگر، شیءٌ من الاشیاء. جواب میدهند، قلتُ: «فرقٌ بین ما نحن فیه و بین الاکراه علی الجنس لأنّ الاکراه فیما نحن فیه تعلّق بالفعل الخاص» اینجا اکراه به جنس نکرده اکراه به فرد کرده، این مشابه فرد را دارد میآورد. اکراه به آن است، بله به این که ما بگوییم شیءٌ من الاشیاء را باید بیاورد این نکتهاش همینجاست. این مثل مقدمهی واجب و اینها میماند که بعد از این که یک چیزی بر من واجب شد، حالا عقل هم میآید میگوید نمیدانم نصب سلّم بکن، چه بکن، اینها، این کاری به امر آمر ندارد، آمر که به مقدمات کاری ندارد میگوید بالای پشت بام است حالا اگر تو میتوانی بدون ترتیب مقدمات هم بالای پشتبام باشی باش، من این را میخواهم. اما چون تکویناً نمیشود گفته سراغ این بروید. من به اینها کاری ندارم اصلاً، میتوانی معجزه بکنی بدون مقدمات آنجا باشی باش. اینجا هم مکرَه به جنس چیز نمیکند که شیءٌ من الاشیاء را بیاور. این این است، این اضطرار به شیءٌ من الاشیاء در حقیقت پیدا میکند که باید برای این که از آن مکرَهٌ علیه، از آن عقاب او، از ضرر او تفصّی پیدا بکند راه حل آن این است که شیءٌ ... یا همین که او میگوید یا یک چیز دیگر بیاورد. پس مکرَهٌ علیه او همان فرد است همان در مثال ما بیعی است که قصد معنا کرده باشد یا آن طلاقی است که بله شرایط همهاش باشد و درست باشد و اینها، آن را ما اکراه کردیم.
س: ...
ج: بله جامع نیست.
پس بنابراین باز از اینجا روشن میشود که باز آنجا اگر این ان قلت و قلت نبود، ما آنجای آن را میگفتیم مثل آقای اراکی مثلاً میخواهد بگوید؟ نه باز هم نمیخواهد مثل آقای اراکی بگوید، و این اشکال به آن حرف دارد میگوید نه جامع چیز نکرده به فرد کرده. ولی شما در مقام این تخلّص از آن ما توعّد علیه ناچاری که ... یا این یا این را باید بیاورم. این باعث نمیشود که پس اکراه آن نباشد. این فرمایش ایشان.
«قلتُ فرقٌ بین ما نحن فیه و بین الاکراه علی الجنس لأنّ الاکراه فیما نحن فیه تعلّق بالفعل الخاص و لیس المشابه مکرَهاً علیه فی الحقیقة» آن مشابه مکرهٌ علیه نیست «غایة الامر أنّه مکرهٌ علیه صورةً فإنّ الاکراه لایتعلّق به اصلاً و لکنّه لمّا أوجد الفعل الذی اُکره علیه یکون هذا هو المکره علیه صورةً» این فرمایش ایشان است.
بالاخره با همهِی دقتی که ایشان فرمودند و حالا سد و ثغوری که فرمودند آن سؤال که در اثنا ذکر کردیم باقی است. که شما که میفرمایید صدق اکراه توقف دارد بر این که خوف باشد و آن هم قدرت داشته باشد، آن دلیلی که آنجا فرمودید بخاطر آن میگویید خوف نیست این دلیل اینجا هم هست. که وقتی میداند با اتیان مشابه فریب میخورد این را میداند، فرض این است، پس بنابراین چه خوفی دارد از این که اگر من ما توعّد علیه را انجام ندهم پس یک مخلصی دارد پس اکراه باید صادق نباشد.
س: حاج آقا یک احتمالی هست، احتمال میدهیم که آقای همدانی منظورشان از امکان تفصی به توریه، مرادشان این است میگوید من میتوانم توریه بکنم اما نمیدانم او هم گول میخورد یا نه؟ یعنی فرض را ایشان اینجور دیده، در خدم و حشم که خارجاً من میدانم قادر هستم، میدانم یک دکمهای بزنم درب این ساختمان بسته میشود و او نمیتواند بیاید تو من را مثلاً آزار برساند ...
ج: این خروج از محل بحث است. ببینید چون محل بحث این است تفصّی به توریه.
س: همین ...
ج: نه
س: آن که توریه نمیشود.
س: چرا توریه است.
ج: حالا اینجا را چه میفرماید.
س: ...
ج: پس در آنجایی که محل بحث ما هست ایشان حرفی نمیتواند بزند.
س: ... شما توریه را از باب کسر و انکسار میبینید ایشان از باب ایجاب و وجوب میبیند میگوید توریه یعنی ایجاب، اما وجوب هم همشه پشت آن هست آن هم گول میخورد؟ نه. شما کسر و انکسار میبینید میگویید توریه که شد قطعاً هم گول میخورد، ایشان اینجوری میبیند برای همین است که میگوید خوف هنوز هست برای همین این حرفها را میزند.
س: توریه یعنی ...
س: آقای عزیز من توریه بکنم چه طرف گول بخورد چه نخورد من توریه کردم.
س: گول نخورد دیگر ...
س: آقا توریه یعنی قصد کردن خلاف آنچه که ظاهر است.
س: نه قصد فقط ...
س: کسر و انکساری میبینید بعد اشکال میکنید ایشان کسر و انکساری نمیبیند ایجاب و وجوبی میبیند، میگوید من توریه کردم. تمکّن هم داشتم کردم، حالا هر جایی که تمکّن دارم از توریه واجب است؟ ممکن است که طرف گول نخورد، شما میگویید نه، وزان ما این نیست.
ج: نه ببینید اگر احتمال میدهد که او گول نخورد اینجا توریه ممکن نیست.
س: عیب ندارد.
ج: نه نیست دیگر.
س: شما محل نزاع را این میگیرد.
ج: ایشان هم همین را دارد بحث میکند که کلمات اصحاب را اشکال میکنند ... همین است.
س: ...
بعد محقق آشیخ موسی خوانساری قدس سره در منیة الطالب، بعضی جاها ایشان از خودش هم حاشیه دارد که البته بحث آقای نائینی است یک کلامی دارند حالا این کلام ایشان هم چندین سطر است ولی یک عبارةٌ اُخرایی دارند که در این عبارةٌ اُخرای ایشان ولو خیلی موجز است ظاهراً ناظر به همین فرمایش محقق همدانی باشد یعنی همین مطلب را ایشان میخواهد بگوید، ایشان میفرمایند که «و بعبارةٍ اُخری المکره لا محالة یأمرُه بقصد وقوع المضمون» مکرِه مکرَه را امر میکند به قصد وقوع مضمون. «و لا یأمُره بذات القول» امر آن این نیست که فقط یک بعتُ بگو، «فخروج الفعل عن عنوان الاکراه إنّما هو بأن لا یقع الفعل علی النحو الذی امره الآمر به و لا یترتّب علی ترکه ضرر» این است که اگر همان را که آن گفته، به همان نحوی که آن گفته انجام ندهد ضرری بر او مترتب نمیشود. «لا بأن یُمَوّه المأمور علی الآمر و یُلقیهوا فی الخلاف» نه این که کار را بر او مشتبه بکند و او را در خلاف بیاندازد «فإرائته أنّه فعل الفعل بسبب امره غیرُ أنّه تخلّص عن ضرره لو امتنع» این دو تا را نباید با هم اشتباه گرفت. یک وقت اینجوری هست که لو امتنع از کاری که او انجام داده این میداند ضرری به او وارد نمیشود چون اصلاً بنیاد ... به هم زده. اما یک وقت اینجوری نیست که از امتناع او بداند ضرر وارد... فقط چیزی که هست این تموّه علیه، اشتبه علیه، فقط این در این حد است. پس آن کار اگر از او امتناع بورزد سر جای خودش باقی است. این هم فرمایش ایشان.
خب این فرمایش ایشان هم شبیه مرحوم محقق عراقی است حالا به عبارت کوتاه دیگر، حالا آن تفصیلات و اینها را ندارد. عین عبارت ایشان فرمودند، جواب همان جواب آنجاست که ما فرق بین این دو تا را نمیفهمیم بالاخره در هر دو جا آن ما قَصَده را نمیآورد، و مطمئن است به این که آن را که آن گفته نیاورم هیچ طوری نمیشود هم آنجا بخاطر این که بیرون رفته و آن قدرت ندارد و اینها، اینجا بخاطر این که من دارم جوری بر او امر را مشتبه میکنم که او نمیفهمد. فرق بین این دو تا را که فارق باشد بله یک فرقی وجود دارد فرقش این است که اینجا شبیه این را آورده، آنجا اصلاً شبیه آن هم نیست نه خودش را آورده و نه شبیه آن را. این فرق است، آنجا نه خودش را آورده و نه شبیه آن را. اینجا شبیه آن را آورده، خودش را نیاورده شبیه آن را آورده. این فرق است ولی این فرق فارق نیست در آن جهتی که ما دنبال آن هستیم.
علی أیّ حالٍ این عَلَمین هم باز البته چون هر دوی آنها آدمهای بزرگی هستند جای این هست که تأمّل بشود که شاید نکتهای است که خفیَ علینا، این بزرگواران فرمودند، آنچه که در این مسئله بالاخره مورد اهمیت بود از کلمات اساطین فقه و اصول بیان شد بحمدالله و نتیجهی نهایی این شد که همانطور که امام در متن تحریرالوسیله فرمودهاند وفاقاً با ایشان، اگر امکان توریه داشته باشد بسهولةٍ، بدون این که ترس از این داشته باشد که در محذوری بیفتد، تمجمج کلام برای او پیدا بشود یا لو میرود و امثال ذلک، اگر به طور عادی است این هم عجز از چنین توریهای هم دخیل در صدق اکراه است و اگر چنین عجزی نداشته باشد و به طور آسانی و احتمال محذور دیگری، شرعی یا عقلائی یا تکوینی نمیدهد، خب اینجا اکراه صادق نیست پس بنابراین اگر معامله را انجام بدهد و قصد بکند باید گفت که واقع میشود و نیست. این بحث تمام شد.
مرحوم امام قدس سره در مسائل بعد وارد موارد تطبیقی میشوند یعنی فروعی است که آیا اینجا اکراه صادق است یا اکراه صادق نیست بعد از این که ما اکراه را معنا کردیم، عناصر آن را هم شناختیم حالا بعد از این، این ابحاثی که پس ان شاءالله از فردا وارد مسائل بعد میشویم راجع به مسائل تطبیقی است.
و صلی الله علی محمد و آل محمد.